|
|
|
جدیدترین ها
December 24, 2007
|
داستان: يك جفت چشم عسلي |
از همان دوران كودكي به زيبايي و تميزي علاقه خاصي داشت، از وقتي كه تقريبا ده ساله بود هر روز صبح بعد از شانه كردن موهايش، از كرم مرطوبكننده دست و صورت استفاده ميكرد و عطر ميزد، موهايش را با كشهاي فانتزي بهصورت خرگوشي ميبست و خودش را براي پدر و مادرش لوس ميكرد.مادر از كارهاي دخترش «مهرناز» لذت ميبرد و مدام ميگفت: «مثل بچگيهاي خودمي، منم هميشه دلم ميخواست، تميز و خوشبو باشم» و آن وقت بود كه مهرناز دستي به موهاي خرمايياش ميكشيد و از ته دل ميخنديد. روزها ميگذشت و او در ميان دو خواهر ديگر قد ميكشيد و بزرگ ميشد .حساسيت او نسبت به همه چيز بيشتر شده بود. دلش ميخواست خودش، پدر، مادر و خواهرانش بهترين و زيباترين باشند و همه آنچه در اطرافش وجود دارد پاكيزهترين باشد، اما گاهي اين حساسيت بيشباهت به نوعي وسواس نبود، مثلا وقتي در ليواني آب ميخورد آن را دو يا سه بار با مايع ظرفشويي ميشست!
....ادامه »
|
December 09, 2007
|
داستان: سفيد بخت |
مرضيه زنبيل را زمين گذاشت. عرق پيشاني را پاك كرد. به انتهاي خيابان نگاهي انداخت و آهسته گفت:«خدايا! بقيه راه رو چطور برم!» گره روسرياش را كه شل شده بود باز كرد و دوباره آن را بست. زنبيل را برداشت و به راه افتاد. آسمان گرفته و گرم بود. مرضيه خودش را به انتهاي خيابان رساند. كنار در آهني سبز ايستاد و زنگ خانه را زد و داخل خانه شد.
....ادامه »
|
November 11, 2007
|
داستان پــونـه |
دکتر با آن موهاي جوگندمي يکريز حرف ميزد، سرش را هم بلند نميکرد که آدم توي چشم هايش نگاه کند، انگشتهايش را توي هم حلقه کرده بود و هرازگاهي آنها را از هم باز و بسته ميکرد.روي ميز چند برگ کاغذ بلاتکليف، قلمداني با دو خودنويس طلايي و گل رزي خشک شده قرار داشت، ديوار مطب با آن رنگ سفيدش آدم را کلافه ميکرد، گلدان شمعداني با آن برگهاي دوست داشتنياش هم حسي در زن ايجاد نميکرد، دکتر حرف ميزد و سعي ميکرد به او روحيه دهد اما همان جمله اول کافي بود تا زن را زير و رو کند.
....ادامه »
|
October 14, 2007
|
داستان مادر شوهر خوب من |
پدر همسرم سالها پيش، قبل از اينكه ما ازدواج كنيم فوت كرده بود. همسرم آخرين فرزند خانواده است و مدت مديدي را با مادرش تنها زندگي ميكرده و همين مسئله سبب شده است مادر او وابستگي زيادي نسبت به همسرم داشته باشد بهطوري كه گاه از خودم ميپرسم او چهطور توانسته اجازه بدهد كه حميد ازدواج كند.
....ادامه »
|
|
داستان قشون كشي برای خرید |
مدتها بود كه وقتي آن دختر از مقابل مغازه ما عبور ميكرد، دلم فرو ميريخت. در چهرهاش آرامش و شيطنت را با هم ميشد ديد و بيشتر از اينكه زيبا باشد بانمك بود. پدرم يك لوسترفروشي بزرگ در مجاورت خيابان اصلي داشت و من با او كار ميكردم. اوضاع ماليام بد نبود. با آن دختر صحبت كردم و فهميدم سال آخر دبيرستان است به او گفتم: ميخوام براي خواستگاري بيام خونتون.
....ادامه »
|
|
داستان پرستار |
مليحه بعد از سالها توانست به آرزويي كه تمام عمر در دل ميپروراند، برسد. آرزويي فراموش شده اما هنوز خواستني، آرزوي پرستار شدن!
او از بچگي عاشق اين بود كه پرستار شود. ميل دروني به او ميگفت كه بايد روزي پرستار شود. اولين بار در پنجسالگي در تلويزيون زني را ديد كه با لباس پرستاري به بيمارها در بيمارستان رسيدگي ميكند اين صحنه انگار او را به دنيايي ديگر برد. در خيال خودش را ميديد كه به جاي آن پرستار به بيمارها رسيدگي ميكند.
....ادامه »
|
|
داستان خانوم |
خانم، همسايه ديوار به ديوار ما بود. مادرم هر روز به او سر ميزد و اگر كاري داشت برايش انجام ميداد. اغلب يك اسكناس درشت به دستم ميداد تا بروم و از بقالي سر كوچه يكي، دو بسته سيگار بخرم. آخه خانم سيگار ميكشيد.
كمتر زني را ديده بودم كه سيگاري باشد. او هرگز بقيه پولش را از من نميگرفت. او را همه به نام خانم ميشناختند و هيچ كس اسم واقعي ايشان را نميدانست. خب همه زنها خانم هستند. حتما او هم نامي براي خودش داشت و آن را رو نميكرد. اين فكر كه بفهمم اسم خانم چيست از مدتها قبل به سرم افتاده بود و بالاخره آن روز تصميم خود را گرفتم. رفتم و زنگ خانه خانم را فشار دادم. صداي پيرش از آيفون به گوش رسيد: كيه؟
....ادامه »
|
September 27, 2007
|
داستان جوجه اردك زشت |
هيچ چيزي در اين دنيا قطعي نيست و هيچ حرفي را نميتوان به قطع و يقين بر زبان آورد. همچنان كه زمين ميچرخد و زندگي به جلو ميرود سرنوشتها يك به يك مشخص ميگردند، اتفاقات غيرمنتظره رخ ميدهند و عقايد كمرنگ ميشوند. هيچچيز بيحركت نيست.
هيچ عبارتي وجود نداشت كه زيبايي وصفناپذير «مادلن» را توصيف كند. او روياي دوران جواني و آرزوي دوران پيري بود. از وقتي كه چشم به دنيا گشود همچون ستاره كوچكي در ميان اطرافيانش ميدرخشيد و سرانجام در ميان ستايش پدر و مادر و تحسين همسايهها و البته حسادت خيليها بزرگ شد.
....ادامه »
|
September 16, 2007
|
داستان خانــه شـــــوم! |
چشمان به اشك نشسته، صورت تكيده و لباس عزايش تا چند وقت از جلوي چشمام محو نميشد.
وقتي ازدواج كردم زندگي مشتركمان را در دو اتاقي كه بالاي خانه مادرشوهرم بود آغاز كرديم. بقيه افراد خانواده در طبقه پايين زندگي ميكردند هفت سال پس از آغاز اين زندگي ديگر زندگي كردن در آن دو اتاق كوچك ممكن نبود ما بوديم و سه فرزند كوچك و بازيگوش و اون دو تا اتاق براي پنج نفر كفايت نميكرد، تصميم به جابهجايي گرفتيم.
....ادامه »
|
|
داستان سبـكبـــال |
نميدانستم قضيه را چطور بايد بهشان بگويم. همانقدر كه مطمئن بودم پدرم راحتتر با قضيه كنار ميآيد، در مورد مخالفت مادرم هم اطمينان داشتم. به مادرم حق ميدادم، براي دختر دردانهاش حتما آرزوهاي رنگارنگي داشت... حتما نقشهها كشيده بود براي من. چند روز بود كه داشتم بيوقفه به اين موضوع فكر ميكردم. راهحلي به ذهنم نرسيد. همهچيز را سپردم به خدا، بسما... گفتم و كليد را در قفل خانه چرخاندم. تا در را بازكردم بياختيار نگاهم به جا كفشي افتاد.
....ادامه »
|
|
داستان شـــكاك |
بهخاطر شرارت و معركهگيري در محل معروف بود، از همان دوران كودكي عاشق جنگ و دعوا بود، هر جا كه بگو مگويي سر ميگرفت، زود خودش را جلو ميانداخت و سينه سپر ميكرد، روي هر دو دستش چهار جاي چاقو بود، راه رفتنش نشان ميداد كه يعني بعله!
....ادامه »
|
August 20, 2007
|
داستان بــازگشت بــه زنــدگی |
- «سويل»جان ميدوني براي چي من تقريبا يك روز در مي?ان به سالن زيبايي شما ميآم؟
- لابد به خاطر اينكه از كار «چكامه» خانم راضي هستين.
- نه فقط به خاطر اين. چيزي كه اين روزها يگانه مشغله خاطرم شده، شوهرمه! احساس ميكنم كه شوهرم ديگه منو مثل سابق دوست نداره.
....ادامه »
|
|
داستان پيشكش |
چيز زيادي به يادم نمانده است، جز آن كه در عطش قطرهاي آب ميسوختم... دستهايم را به هر سويي بلند ميكردم و تا آنجا كه نفس داشتم تشنگيام را فرياد ميزدم.
او از مقابلم ميگذشت. درست شبيه به هالهاي زير مهتاب... سرگردان و مضطرب، اما نه دستهايم به او ميرسيد و نه فريادم به گوشش.
....ادامه »
|
|
داستان نيلوفر کوير |
«نيلوفر پرستش» زيبا و آرام اما با نگاههاي بيقرار و چهرهاي برافروخته دركنار مرد جوان و مادرش كه هنوز كلامي بر زبان نرانده و به وضوح ميشد اشكها را بر صورت تكيدهاش ديد، در مقابل ما نشسته بودند.
مرد جوان لبخند دلگرم كنندهاي بر لب داشت... به نظر نميرسيد حرف آنها از جنس غم باشد. وكيل پوشه پيشرويش را گشود و من تكاني خوردم و بيصدا همان كنار پنجره روي صندلي نشستم.
....ادامه »
|
May 31, 2007
|
داستان سرزمين مادری |
( -لاله)، اين همه پول و طلاي من و مادربزرگ كه ميتونم بهت بدم. بجز اينا، فقط يه قاليچه سه متري مونده كه بايد بفروشمش، قبلا كه خوب ورش ميداشتن...گريه امانش نداد...
- نميخوام مامان... اگه بابام بفهمه تورو ميكشه... تو بايد به فكر خودتو (رحيم) و (مسعود) باشي... بيچاره مامان بزرگم جز تو كسي رو نداره...
....ادامه »
|
May 13, 2007
|
داستان : سه خواهر |
دخترهاي خانم اسفندياري يك سال به يك سال باهم فاصله سني داشتند. در كودكي انگار هر سهشان را از يك قالب درآورده بودند. درست مثل هم لباس ميپوشيدند. عروسكهايشان عين هم بود، دفتر مشق و لوازم تحريرشان باهم مو نميزد. طوري كه گاهي سر قاطيشدن آنها و اين كه هر چيز مال كدامشان است با هم بگو مگو ميكردند. آنها نه فقط شباهت ظاهري به هم داشتند كه به لحاظ خصوصيات اخلاقي هم درست عين هم بودند. با هم هوس بستني يا لواشك ميكردند، تصميم ميگرفتند به پارك يا خانه بستگان بروند تا با بچهها بازي كنند و...
....ادامه »
|
May 04, 2007
|
داستان پرستوهای عاشق |
- متشكرم دخترم... شما تنها با پدر و مادر اينجا زندگي ميكنين...؟!
- بله... يه خواهرم شهرستانه، يه برادرم هم خارج از كشور زندگي ميكنه يه برادرم كه با خونوادش توي تهرونه... اما خب گرفتار كار و زندگيه... چطور مگه؟!
- آخه تا جايي كه (ميلاد) برام گفته شما دانشجو هستين... اونوقت كي از پدر و مادر نگهداري ميكنه..
....ادامه »
|
January 16, 2007
|
داستان: مردي به روايت ديگران |
در خيلي از خانوادهها، والدين دوست دارند به زور براي پسرشان همسري برگزينند، در صورتي كه پسر خانواده به هيچ عنوان به ازدواج فكر نميكند... درست مثل آقا (سعيد) قصه، كه البته بايد بگويم اين قصه از دل واقعيت خلق شده است...
سعيد 13 سال از مهسا بزرگتر است. 13 سال، اختلاف سن كمي نميتواند باشد، گويا به زور و اصرار خانوادهاش، تن به ازدواج ميدهد، اما پس از ازدواج نميتواند همسر جوانش را درك كند، از اين رو به بهانههاي واهي سعي ميكند (مهسا) را تحقير كند....
....ادامه »
|
December 28, 2006
|
داستان فال قهوه |
همهاش تقصير آن گربه بيچشم و رو بود. توي فنجان قهوه چه كار ميكرد، نميدانم! ولي خوب كه فكر ميكنم، ميبينم كه شروع همهچيز از همان روزي است كه سر و كله آن گربه لعنتي توي فنجان قهوه پيدا شد.
راستش را بخواهيد، من به اين چيزها اعتقادي نداشتم. آن روز هم به اصرار خواهرم رفتم. تعريف (مهين خانم) را خيلي شنيده بودم. خواهرم كه يكي از مشتريهاي پر و پا قرصش بود، چند تا از خواستگارهاي دخترش را سر همين فال قهوه، جواب كرده بود.
....ادامه »
|
|
داستان کوتاه: شوخي نابجا و شك زن |
در اواخر پاييز 1339 اتفاقي جالب افتاد كه آن روزها نقل محافل عمومي تهران شد و تمامي مطبوعات به آن پرداختند وقتي فخري به عادت هر شب جيبهاي شوهرش را جستجو كرد نامه عاشقانهاي را ديد و با چوب جارو محمد را از رختخوابش بيرون كشيد.فخري دختر يك شخص ثروتمند است كه دو سال پيش با محمد، كارمند يك بانك ازدواج كرد. پدر فخري به دامادش گفت: چون تا حال دختر ما به مدرسه ميرفته و از خانهداري و شوهر داري اطلاعي ندارد به همين جهت تا سه سال در خانه خودمان زندگي كند و تو هم داماد سرخانه باش تا در اين مدت او رسم زندگي را ياد بگيرد.
....ادامه »
|
|
داستان: قلبها مرزي نمي شناسند |
دكتر كتاب را بست، سرش را بلند كرد و نگاهي به ساعت ديواري انداخت: چيزي از نيمه شب گذشته بود. <تق تق تق>! يكي داشت در درمانگاه را از جا ميكند. بلند شد و گيج و منگ به طرف در رفت:
- كيه؟ كيه اين وقت شب؟
- خانم دكترجان! تورو خدا درو باز كنين، پدرم از دست رفت.
زن جوان به درون آمد و در را پشت سرش بست:
....ادامه »
|
October 16, 2006
|
داستان > در جستجوي خوشبختي (قسمت اول) |
اين داستان واقعي است
گرماي تابستان سال پنجاه و پنج با هيچ سال ديگري قابل قياس نبود اما مرتضي كه كارنامه قبولي سوم متوسطه را نيم ساعت پيش از دفتر مدرسه گرفته بود، سوتزنان بدون توجه به شدت گرما به سمت خانه ميرفت و بين راه با خودش فكر ميكرد حالا ديگه ميتونم وارد ارتش بشم. اگه بعدها برم خواستگاري زهره، حتما جناب سرهنگ موافقت ميكنه دخترشو به من بده، هميشه اونايي كه خودشون توي ارتش هستند، دوست دارند دور و بريهاشون هم ارتشي باشند. او با اين افكار قدمهايي بلند و محكم به سمت خانه برميداشت.
....ادامه »
|
September 16, 2006
|
داستان عشق در خــانه |
من دختر بزرگ دكتر اردشير تا هشت سالگي يكي يكدانه اين خانه و خانواده بودم. بعد از آن كه اوج بحران روحي مادر با درمانها و شوكهاي عصبي و مراقبتهاي ويژه پزشكي رفتهرفته پايان يافت و پدر بيشتر و بيشتر در كنارمان بود تا قوت قلب و تسكين آلام مادرم باشد، يك سالي پس از به آرامش رسيدن مادر، (آبتين) برادر كوچكم به دنيا آمد. (آبتين) سفيدرو و با چشماني درشت به رنگ شب مثل فرشتهها، روحي تازه به زندگيمان بخشيد. همه اهل خانه، از مادر، پدر، مادر بزرگ، رقيه خانم دايه مادرم كه حكم عزيزم را داشت و آقا ذبيح شوهرش باغبانمان و (منصور) فرزند بزرگشان كه رانندهمان بود، از ديدن (آبتين) كوچولو شاد شدند.
....ادامه »
|
September 02, 2006
|
اشتباه (داستان) |
(مهناز) را از زمان دبيرستان ميشناختم. دخترقد بلند و چشم و ابرو مشكي بود كه اغلب بچهها را در حياط مدرسه جمع ميكرد تا برايشان فيلمهايي را كه ديده بود تعريف كند. دو سال بعد از ديپلم به من اعتراف كرد: تمامش را از خودم ساخته بودم... همهاش خيالها و روياهاي خودم بود. چيزي كه از فيلمها به ياد ميآوردم ماجراهاي عاشقانه پرسوز و گداز عروسيهاي پرخرج بود و اما چيزي كه اصلا به فكرم نميرسيد اين بود كه او آنها را از خودش درآورده باشد. گاهي فكر ميكردم چرا؟ اما چيزي به فكرم نميرسيد از خودش هم كه سئوال ميكردم شانه بالا ميانداخت: چي ميشه سرتون رو گرم كنم؟
....ادامه »
|
|
تنها يك ساعت |
(لوييز مالارد) زن نحيفي بود. با آن قلب ضعيف بايد با دقت فراوان خبر مرگ شوهرش را به او ميدادند. خواهرش (ژوزفين) با عباراتي شكسته، جملاتي ناقص و اشاراتي مبهم تا حدودي موضوع را برايش روشن كرد. (ريچارد) دوست همسرش هم آن جا بود. نزديك او. او بود كه وقتي خبر سانحه راهآهن را شنيد سراسيمه به اداره روزنامه رفت و نام (برنتلي مالارد) را در صدر اسامي كشتهشدگان ديد. خيلي از زنها با شنيدن چنين خبري آن را باور نميكردند ولي (لوييز) همان لحظه اول گريست. خيلي ناگهاني. در ميان بازوان خواهر اشكهايش را ديوانهوار روانه ساخت. وقتي سرانجام طوفان اندوه به آخر رسيد به اتاقش رفت و در را به روي خواهر نگران بست. نميخواست كسي در خلوتش قدم بنهد. بايد فكر ميكرد. بايد با اندوه خود به تنهايي دست و پنجه نرم ميكرد. آنجا، روبهروي پنجره باز اتاق، يك صندلي راحتي با عظمت
سربرافراشته بود.
....ادامه »
|
August 05, 2006
|
بازگشت به خوشبختي |
(ليزا) به درياي كارائيب نگاه كرد. نسيم ملايمي صورتش را نوازش ميداد. چشمهايش را بست و با تمام وجود گرماي مطبوع شنهاي سپيد را در ميان انگشتان برهنه پاي خود احساس كرد. اين جا زيبا بود؛ زيبا و روحنواز. اما باز هم
نميتوانست اندوه جانگداز دلش را آرام نمايد. همانطور كه پلكهايش را برهم نهاده بود، خاطره خوش آخرين باري كه در اين ساحل قدم گذاشته بود را مرور كرد. سه سال پيش بود. او با (جيمز) درست همين جا ازدواج كرد. لباسي ساده و سپيدي برتن داشت و رزهاي كوچك و زرد حلقههاي گيسوان او را زينت ميدادند.
....ادامه »
|
June 29, 2006
|
تمشك |
لسلي نوريس به سال 1921 در ولز متولد شد و در كالج شهر كاونتري و <دانشگاه ساوتهمپتون> به تحصيل پرداخت. در نيروي هوايي سلطنتي انگلستان خدمت كرد و به عنوان كارمند فرمانداري محلي، معلم مدرسه و مدرس دانشگاهي مشغول به كار بوده است. چندين كتاب شعر و دو مجموعه داستان كوتاه را منتشر كرده است و پيوسته مقالاتي براي مجلاتي مانند <نيويوركر> و <آتلانتيك> نوشته است. از ميان جوايز متعدد، ميتوان به <جايزه سه سالانه كاترين منسفيلد> بهخاطر داستاننويسياش و <جايزه كلموندلي> بهخاطر اشعارش، اشاره كرد.
....ادامه »
|
|
ادامه داستان > ديگر با او زندگي نمي کنم |
درقسمت قبل خوانديد که بيتا از بي توجهي هاي همسرش فريد نسبت به خود گفت از اين که در مراسم ازدواج به او بي توجه بود و عروس زندگي اش برايش عادي بود . خوانديد که فريد در همان شب ازدواج بهانه هاي واهي آورد تا بيتا را نسبت به خود حساس کند بيتا مي گفت: نمي دانم فريد که آن همه شوق ازدواج با من را داشت به يکباره چه اتفاقي برايش افتاد تا آن رو بي اهميت ترين روز زندگي اش باشد .
....ادامه »
|
June 14, 2006
|
ديگر با او زندگي نمي كنم |
بيتا گفت: مشكل، درست از روز عروسي شروع شد! وقتي فريد دم آرايشگاه دنبالم آمد، من با
لباس عروس چهار ميليون توماني و آرايشي كه ششصد هزار تومان پول برايش داده بودم بيرون آمدم، با يك دنيا خوشحالي و آرزو. ميخواستم ببينم با ديدن من چه واكنشي نشان ميدهد.
اما چي فكر ميكردم و چي ديدم؟
....ادامه »
|
June 01, 2006
|
حكايت اسكناس |
فرانك فرانسه سابقهاي ديرينه دارد. سالها پيش در پاريس دچار افسون آن شدم جنس دوست داشتنياي كه از بس در دست چرخيده ، صاف شده است. تكههاي كاغذ مزين به چهرههاي مشهور. اسكناس ده فرانكي مورد علاقهام بود، ولتر سر بزيرانگار از ربا خواران خجالت ميكشيد.
....ادامه »
|
May 20, 2006
|
اتفاق |
من هيچ وقت آدم غريبه را سوار ماشينمنميكنم ستون حوادث روزنامه پر از جنايت،دزدي، بياحتياطي و چوب اعتماد به بقيه راخوردن است.
اما آن شب باراني كه از جاده خلوت خارجشهر به خانهام بر ميگشتم نميدانستم چه اتفاقيبرايم خواهد افتاد. ذهنم درگير مشاجره با دوستكارخانهدارم بود. برف پاككنها قطرات باران راروي شيشه ماشين پهن ميكردند. در نور چراغجلو يك دفعه زني را ديدم كه از ميان رديفدرختها بيرون دويد و جيغ زد. مردي بهدنبالش بود، زن با كيفش به سر و شانه او ميكوبيد.بياراده پا روي ترمز گذاشتم.
....ادامه »
|
| |