از همان دوران كودكي به زيبايي و تميزي علاقه خاصي داشت، از وقتي كه تقريبا ده ساله بود هر روز صبح بعد از شانه كردن موهايش، از كرم مرطوبكننده دست و صورت استفاده ميكرد و عطر ميزد، موهايش را با كشهاي فانتزي بهصورت خرگوشي ميبست و خودش را براي پدر و مادرش لوس ميكرد.مادر از كارهاي دخترش «مهرناز» لذت ميبرد و مدام ميگفت: «مثل بچگيهاي خودمي، منم هميشه دلم ميخواست، تميز و خوشبو باشم» و آن وقت بود كه مهرناز دستي به موهاي خرمايياش ميكشيد و از ته دل ميخنديد. روزها ميگذشت و او در ميان دو خواهر ديگر قد ميكشيد و بزرگ ميشد .حساسيت او نسبت به همه چيز بيشتر شده بود. دلش ميخواست خودش، پدر، مادر و خواهرانش بهترين و زيباترين باشند و همه آنچه در اطرافش وجود دارد پاكيزهترين باشد، اما گاهي اين حساسيت بيشباهت به نوعي وسواس نبود، مثلا وقتي در ليواني آب ميخورد آن را دو يا سه بار با مايع ظرفشويي ميشست!
همين موضوع نگراني مادر را برميانگيخت، آنقدر با او صحبت كرد تا توانست او را از گرفتاري در دام وسواس نجات دهد و به يك بار شستن ليوان آبخوري اكتفا كند.
وقتي مقطع دبيرستان را به پايان رساند و خيالش از درس، مدرسه و سختگيريهاي مدير و ناظم مدرسه راحت شد فكر استفاده از لوازم آرايشي براي زيباتر شدن صورتش، مثل يك پرنده در تمام وجودش لانه كرد. مادر و دو خواهر ديگرش خيلي كم از مواد آرايشي استفاده ميكردند، چرا كه مادر و پدر معتقد بودند، خداوند بزرگ در آفرينش موجودي به نام «زن» آنقدر دقت و ظرافت به خرج داده كه استفاده از لوازم آرايشي نوعي اغراق بيحساب است كه از نظر بهداشت و پزشكي هم ميتواند خطرساز باشد و چه بسا باعث پير شدن پوست صورت شود اما اين حرفها چيزي نبود كه بخواهد در گوش مهرناز فرو رود يا اگر هم ميرفت به قول بزرگترها؛ «يكي در بود و آن يكي دروازه»!!
هميشه در فكر اين بود كه امروز كدام وسيله آرايشي وارد بازار شده؟ چه رنگ آرايشي مد روز است؟ چه نوع آرايش كردني بيشتر طرفدار دارد؟ و هزاران پرسش بياساس ديگر كه كمتر پيش ميآمد پاسخي برايشان پيدا نكند!!
مهرناز به همه چيز فكر ميكرد جز اينكه آيا اين موادي كه او استفاده ميكند پروانه ساخت و كد بهداشتي دارد يا تقلبي است؟ و ديگر اينكه آيا اين مواد و اينگونه آرايش كردن به فرم صورت و رنگ پوستش ميآيد يا خير؟!
پدر از رفتار مهرناز ناراحت و دلگير بود. او هم ميخواست دخترش را متوجه اشتباهش كند و هم اينكه ناراحتش نكرده باشد. بنابراين يك روز مهرناز را صدا كرد و گفت: «ببين دخترم! اين كاري كه تو ميكني در شان خونواده ما نيست، اصلا آرايش كردن اونم از نوع غليظ براي دختر خانمي مثل تو كه به اندازه كافي زيباست، خيلي بيمعنيه... بنابراين بايد از اين كار پرهيز كني يا اينكه...»
مهرناز كه تا اين لحظه چشمان سياهش را به لبهاي پدر دوخته بود با نگراني گفت: «يا اينكه چي پدرجون...»
پدر نفس عميقي كشيد و پاهايش را روي هم انداخت و با اقتدار پدرانهاش گفت: «يا اينكه ديگه از خونه بيرون نميري و هر چيزي هم كه خواستي به من يا مادرت ميگي تا برات بخريم.» غمي كه تا چند دقيقه پيش دردل كوچك مهرناز خانه كرده بود، ناگهان در چشمانش ريخت، نميدانست چه بگويد، كمي اين پا و آن پا كرد و گفت: «باشه قول ميدم ديگه از لوازم آرايشي استفاده نكنم... ولي خواهش ميكنم اجازه بديد منم مثل بقيه دوستام از خونه برم بيرون و با دوستام همصحبت بشم.»
پدر كه دخترش را خوب ميشناخت و ميدانست آنقدر دلش نازك است كه ممكنه با تلنگري بشكند گفت: «نه اينكه نخواي اصلا استفاده كني... به اندازه، تازه اونم توي خونه... باشه!؟»
مهرناز از جايش بلند شد، چشم محكمي گفت و از اتاق بيرون رفت. از آن زمان، رفتار و اخلاق مهرناز به طور كلي تغيير كرد، ديگر همه پول توجيبياش را براي خريد لوازم آرايش نميداد، آخر ماه برخلاف هميشه پساندازي برايش باقي ميماند و كمتر به دنبال آخرين مد آرايش ميگشت. اين موضوع، نه تنها پدر و مادر را خوشحال كرده بود، بلكه مهرانه و مهري خواهران مهرناز هم خوشحال بودند چرا كه مهرناز بيشتر از گذشته با آنها بود و آنها ميتوانستند اوقات خوبي را با خواهرشان بگذرانند.
يك روز كه مهرانه طبق روزهاي گذشته به آشپزخانه رفته بود تا به مادر براي چيدن ميز شام كمك كند، گفت: «مامان!»
مادر كه از لحن صداي دخترش فهميد خواستهاي در ميان است، بدون اينكه به روي خودش بياورد، گفت: «جان مامان!»
مهرانه روبهروي مادر ايستاد و گفت: «ميشه به من نگاه كني؟»
مادر سرش را بلند كرد و به چشمان دخترش خيره شد: «خب!!»
- همين!!
- يعني چي، همين!؟
- مامان! به صورت من خوب نگاه كن!
مادر كه نميتوانست منظور دخترش را درك كند خنديد و گفت: «خب دارم خوب نگاه ميكنم.»
مهرانه كه كمي كلافه شده بود گفت: «نه مامان!... اگه خوب نگاه ميكردي، ميديدي!»
- چي رو؟!
مهرانه با تعجب گفت: خب معلومه... بيني رو ميگم»
مادر بلند خنديد و گفت: «دارم ميبينيم، خدا رو شكر كه دخترم با يه بيني خوشگل روبهروم وايستاده»!
مهرانه روي صندلي نشست و در حالي كه ابروهاي بلندش را در هم كشيده بود، گفت:
- آخه كجاي اين بيني قشنگه!؟ شما اين پرههاي بزرگ رو نميبيني!؟ اونقدر اين بيني زشت به نظر ميرسد كه اولين چيزي كه ديده ميشه، همين پرههاي بزرگه، نگاه كن مامان...
آخه حيف من نيست كه با اين چشم و ابروي خوش حالت، اين بيني رو داشته باشم؟مادر كه مات و مبهوت به مهرانه نگاه ميكرد، گفت: «منظورت از اين همه صغري و كبري چيدن چيه!؟ تو الان بيست سال از سنت ميگذره، تازه فهميدي كه بينياي كه داري به صورتت نمياد؟! - نه مادرجون! من خيلي وقته كه اين موضوع رو فهميدم، اما نميدونستم چي كار ميشه كرد، اما حالا فهميدم كه يه راهي وجود داره؟!
- حتما ميخواي بگي ميشه اين بيني رو از جا كند و يكي ديگه جاش گذاشت!؟
مهرانه در حالي كه ملتمسانه دستهاي مادر را ميفشرد، گفت: «مامان جونم!... يه چيزي تو همين مايهها، خواهش ميكنم بابارو راضي كن تا من بينيمو عمل كنم... يعني كاري كنم كه اين پرهها كوچيكتر بشه»!؟
مادر ، در حالي كه سعي ميكرد صدايش از آشپزخانه بيرون نرود،با عصبانيت تمام گفت: «ديگه چي!؟ اصلا معلومه تو چرا اين حرفارو ميزني!؟ اين كار درستي نيست.»
- نه مامان اين چه حرفيه... اين همه آدم انواع عمل زيبايي رو انجام ميدن، خب چه اشكالي داره.
- من كه با اين كار مخالف صددرصدم، خودت ميدوني با پدرت.
آن شب، هيچ حرفي در مورد موضوع مطرح شده بين پدر، مادر و مهرانه رد و بدل نشد، اما فرداي آن روز، وقتي پدر از كار روزانه به خانه آمد، مهرانه با يك ليوان شربت خنك خودش را به او رساند. پدر كه عادت داشت وقتي از بيرون ميآمد، خستگياش را با يك دوش آب سرد كم كند، در حالي كه موهاش را خشك ميكرد گفت: «بهبه، آفتاب از كدوم طرف در اومده؟!... خبريه كه امروز مهرانه خانم واسمون شربت آورده!؟»
مهرانه در حالي كه ليوان شربت را روي ميز ميگذاشت، گفت: «خبر سلامتي!... بفرماييد كه الان حسابي ميچسبه.»
- دستت درد نكند.
پدر، شربت را يك نفس تا آخرين جرعه سر كشيد، بعد گفت: «آخيش دستت درد نكند دختر گلم.»
مهرانه وقتي فهميد كه از خستگي پدر تا حد زيادي كم شده، با كلي من و من كردن، مسئله عمل جراحي بينياش را عنوان كرد: «من خجالت ميكشم با اين پرههاي بزرگ بيني توي جمع و بين مردم ظاهر بشم!! خواهش ميكنم پدرجون».
پدر كه از خواسته دخترش حسابي شوكه شده بود در يك جمله گفت: «بعد در موردش صحبت ميكنيم.»
دو روز بعد كه عقربههاي ساعت به پايان رسيدن يك روز تعطيل را نشان ميداد، پدر با اجازه وارد اتاق مهرانه شد، مهرانه با احترام از روي صندلياش بلند شد و جايش را به پدر داد.پدر هرگز حاشيه نميرفت، بنابراين بيمقدمه گفت: «ببين مهرانه، من در مورد عمل زيبايي بيني با دو سه نفر متخصص صحبت كردم، اول اينكه بايد بري پيش پزشك تا نظر بده، دوم اينكه عمل زيبايي بيني به اين سادگيها كه فكر ميكني نيست، هم خيلي سخته، هم اينكه بعد از عمل حسابي مشكل داري تا پانسمان اونو باز كني، سوم اينكه شايد بعدها عوارض داشته باشد و چهارم شايد بعد از عمل اون طور كه فكر ميكني بيني تو خوب نشه...
البته به نظر خودت!!»مهرانه گفت: «باشه پدرجون من ميدونم... همه اين چيزايي كه شما گفتيد، از دوستام كه اين كار رو انجام دادن، پرسيدم... اما حتما بايد اين عمل انجام بشه»! پدر با تعجب گفت: «چرا حتما».
مهرانه كه نميخواست راز درونش را به پدر بگويد با عجله گفت: «همين طوري گفتم».
پدر لبخندي زد و از اتاق خارج شد.
مهرانه، تمام مراحل معاينه را پشت سر گذاشت، تا اينكه خودش را براي انجام عمل زيبايي آماده كند. دلش ميخواست زودتر به اين آرزو برسد و مانند ساير دوستانش روي بينياش چسب بزند!!
بالاخره انتظار به سر آمد و عمل جراحي انجام شد، اما نه تنها خيلي آسان نبود بلكه دقايق و روزهاي سختي را براي مهرانه به ارمغان آورد، او نبايد زياد صحبت ميكرد، سرش را خيلي بالا و پايين نميكرد، مراقبت ميكرد تا سرما نخورد و هزاران بايدها و نبايدهاي ديگر كه براي مهرانه مشكل بود، اما چون خواسته خودش بود سعي ميكرد خودش را خيلي ناراحت نشان ندهد و دردها و سختيها را تحمل كند. همين كار را هم انجام داد، تا اينكه با گذشت زمان و مراقبتهاي ويژه، چسب روي بينياش را برداشت و ديگر مجبور نبود، همه بايدها و نبايدها را از بر كند و هميشه در مراقبت از بينياش محتاط باشد.
يك روز كه مهرانه به همراه خواهرانش و مادر در خانه تنها بودند و همه دور هم نشسته و از هر دري سخن ميگفتند، مهرانه گفت: «مامان»!
مادر بدون معطلي گفت: «بله...»
- ميخواستم يه چيزي بهتون بگم.
- حتما اين بار ميخواي براي خودت گونه بذاري يا فكتو عمل كني!؟
هر سه خواهر خنديدند. مهرانه سرش را پايين انداخت و گفت: «نه مامان، راستش، خيلي از اين حرفها مهمتره...»
به اينجا كه رسيد، مادر كامل به طرف دخترش برگشت و گفت: «مهمتره؟!... چي هست؟»
- پريناز رو كه ميشناسي؟!
- منظورت همين دوستته!؟
- بله، همين پريناز.
- خب، چي شده!؟
- راستش اون گفته كه ميخوان اگه شما اجازه بدين براي برادرش بيان خواستگاري.
پدر و مادر مهرانه پنج سالي بود كه پريناز و خانوادهاش را خوب ميشناختند، آنها يك خيابان با هم فاصله داشتند، دو خواهر و يك برادر بودند، برادرشان فرزاد، فرزند ارشد خانواده بود و آخرين ترم تحصيلياش را در مقطع كارشناسي سپري ميكرد. پريناز همسن مهرانه بود و خواهر كوچكش هم در سال اول دبيرستان درس ميخواند.
مادر نگاهي به مهرانه كرد، لبخندي زد و گفت: «پس به همين خاطر بود كه به پدرت گفته بودي بايد اين عمل انجام بشه!؟» مهرانه شتابزده گفت: «نه مامان،... اونا، اونا منو همون جوري كه بودم قبول كردن... من خودم اصرار داشتم».
- به هر حال هر دختر يا پسري يه روزي ازدواج ميكنه... تا اونجا كه من ميدونم اونا هم آدماي بدي نيستند، ولي بايد با پدرت مشورت كنيم.
- باشه مامان، هر چي شما بگيد.
همان شب، مادر با پدر صحبت كرد حرفهايشان يك ساعتي طول كشيد، آنها براي اولين بار ميخواستند يكي از فرزندانشان را به خانه بخت بفرستند. بنابراين حق داشتند كه تامل كنند و درست تصميم بگيرند. نتيجه حرفهايشان هماني شد كه مهرانه انتظار داشت. مادر خبر خوشحالي را به مهرانه داد و به سرعت مقدمات ازدواج مهرانه و فرزاد فراهم شد.
درست يك هفته مانده به روز آرايشگاه، مهرانه به مادرش گفت كه ميخواهد براي شب عروسي و آرايش صورتش از لنز رنگي استفاده كند. مادر مثل هميشه با اينگونه كارهاي بيمعني مهرانه مخالفت كرد، حتي فرزاد و پدرش هم مخالف بودند، اما او اصرار داشت كه رنگ قهوهاي تيره به موهايش كه خرمايي است نميخورد و هيچ تناسبي بين اين دو رنگ نيست، او ميخواست از لنز عسلي رنگ استفاده كند تا صورتش زيباتر شود! آنقدر اصرار كرد كه توانست ديگران را مجاب كند.روزي كه قرار بود مراسم عروسي در ساعت هفت بعدازظهر آغاز شود، مهرانه به همراه دوستش پريناز به آرايشگاه رفت. او در مورد لنز با آرايشگر مورد نظرش صحبت كرد، او هم تمام راهنماييها را در مورد نحوه استفاده و رعايت بهداشت لنز برايش توضيح داد. لنزي كه مهرانه تهيه كرده بود از نوع خوب و مرغوب بود، بنابراين نميتوانست جايي براي نگراني داشته باشد.
«نسرين خانم» آرايشگر، تمام وسايل مورد نظر از جمله چسب ناخن را براي چسباندن ناخنهاي مصنوعي مهرانه روي ميز چيد، مهرانه هم قطره مخصوص لنزش را كه ظاهرش مانند چسب ناخن بود، كنار ساير وسايل گذاشت. قرار بود اول لنز در داخل چشم مهرانه قرار گيرد بعد آرايش صورت انجام شود.
در همين فاصله كه هنوز نسرين خانم كارش را آغاز نكرده بود، پريناز براي تهيه آبميوه خنك از آرايشگاه خارج شد، چند ثانيه بعد دختري جوان نسرين خانم را براي پاسخگويي به تلفن صدا زد. چند دقيقه گذشت، مهرانه كه حوصلهاش سر رفته بود، تصميم گرفت خودش لنز را آماده كند، تا كمي به پيشرفت كار كمك كرده باشد.بنابراين، دستهايش را با دقت شست، در مقابل آينه ايستاد، لنز را درون چشمش گذاشت، اما چون به اين كار آشنا نبود، نتوانست آن را درست روي عنبيه قرار دهد، بنابراين چند بار چشمش را باز و بسته كرد ولي بيفايده بود به نظرش رسيد كه براي كاهش سوزش و جاي گرفتن لنز در جاي خودش، از قطره مخصوص لنز استفاده كند .
دستش را جلو برد، با عجله قطره را برداشت درش را باز كرد و يك قطره از آن را درون چشمش ريخت اما ناگهان صداي فريادش در تمام ساختمان طنين انداخت، پريناز و نسرين خانم خودشان را به مهرانه رساندند، مهرانه روي زمين زانو زده بود و ناله ميزد. نسرين خانم و پريناز نميدانستند چه شده و چرا مهرانه تا اين حد بيقرار است، پريناز گفت: «چي شده؟ مهرانه... چي شده!»
مهرانه فقط فرياد ميزد: «چشمم، سوختم».
نسرين خانم وقتي چسب ناخن را در كنار مهرانه ديد، با ناراحتي تمام روي صورتش كوبيد، مهرانه به جاي قطره مخصوص لنز از چسب ناخن استفاده كرده بود!او را به بيمارستان رساندند، جشن عروسي مهرانه تبديل به غمي ابدي شد، زياده رويها، خواسته هاي بيجا و عجله بيمورد اين تازه عروس، باعث شد تا براي هميشه بينايي چشم راستش را از دست بدهد.
حالا كه يك سال از آن ماجرا ميگذرد، مهرانه در كنار فرزاد، احساس آرامش ميكند اما از اينكه در مقابل يك جفت چشم عسلي، بينايي چشم راستش را از دست داده، هرگز نميتواند اين اندوه را از خودش دور كند. او مانده بود و يك خاطره وحشتناك!!