دستم را گذاشتهام زير چانهام. چشمهايم را هي بيشتر به هم فشار ميدهم تا ژست متفكرانهام بهتر نمود پيدا كند. ميخواهم به آينده فكر كنم. به روزهايي كه در چشم برهم زدني سر و كلهشان پيدا ميشود و اگر دير بجنبيم، آنها هم ميشوند «ديروز». اما هرچه بيشتر تلاش ميكنم، كمتر به نتيجه ميرسم. همهاش ياد ديروزها ميافتم و امروز. دستم را از زير چانهام برميدارم. چشمهايم را باز ميكنم و خودم را با اين جملات دلداري ميدهم:
«آينده را همين ديروز و امروز ميسازد. اصلا روزها از هم جدا نيستند و نميدانم چه اصراري است كه ما مستبدانه ميخواهيم بين آنها ديوار بكشيم و مرزبنديشان كنيم؟»
آنقدر خودم را توجيه ميكنم كه يكهو عين يك ماهي قرمز عيد، سبك ميشوم و شناور در درياي خاطره. ميروم تا آن دور دورها. همان دورهايي كه خيلي نزديك است به من. ميروم تا سالهاي 48، 49 و جوانهايي را ميبينم كه با وضع تكنولوژي و پيشرفت و استقلال مملكت آن روز، در مقايسه با پيشرفت جوانان امروز، خيلي راحتتر ميتوانم بهشان بگويم «بيهويت». اگر بخواهم زود قضاوت كنم البته! اما نميگويم اين را. نه اينكه نخواهم بگويم، نه... نميتوانم كه بگويم. چطور ميتوانم به جوانهايي كه در بحبوحه يك آشفتگي سياسي و فرهنگي كه چندصد سال بر مملكت سايه انداخته بود، روشنگرانه و متعهدانه به شرايط حاكم اعتراض كردند و زمينه برچيده شدن آن حكومت فاسد را فراهم آوردند ، بگويم «بيهويت»؟ بيهويت... بيهويت... عجب عبارت آشنايي. طي اين چند سال زياد شنيدمش. به مثابه يك اتيكت مفت بوده كه ديواري كوتاهتر از ديوار جوان ايراني پيدا نكرده بودند براي چساندنش...
اين جا پايتخت است. توي مترو ايستادهام. آنقدر شلوغ است كه لازم نيست دستم را به جايي بگيرم تا نيفتم. جمعيت ووج ميزند اين تو. جمعيت، آدم را مثل بردههايي كه حين ساختن اهرام مصر تلف ميشدند و ميگذاشتندشان لاي ديوار اهرام، مابين دست و پاي خودش له ميكند، ميچلاند.
وقتي كه همينجور بيكار ايستادهاي و مجبور هستي كه فقط زمان را سپري كني، ناخودآگاه چشمت ميچرخد توي جماعت و چون سوار واگن شماره يك شدهاي كه فقط مخصوص بانوان است، ميتواني با خيال راحت چشم بچرخاني و به هيچ وجه نگران اخلال در امنيت اجتماعي و به مخاطره افتادن طرح عفاف نيفتي! شايد آنچه كه ميبيني، مصداق عيني اخلال در امنيت اجتماعي و بيتوجهي به مسئله عفاف باشد ولي تو نميتواني حرفي بزني. يعني صدا به صدا نميرسد! دقيقه به دقيقه كه آن خانم سخنگو، نام ايستگاهها را اعلام ميكند، تازه او كه ساكت ميشود صداي «نيناشناناش» يك ترانه روحوضي كه معلوم نيست از كجا ميآيد، واگن را گذاشته روي سرش.
... ايستگاه آخر است. حالا كه همه پياده شدهاند و فقط دخترخانمي كه كف واگن چمباتمه خوابش برده، توي مترو مانده، با اندك QIاي هم ميتوان فهميد كه وي مولد صدا بوده. البته نه خود خودش هان!... گوشي موبايل يا دستگاه reyalp 3PM اش، 4PM اي كه توي جيبش است. با صداي كارگر مترو از خواب ميپرد، البته گمان نميكنم صدايش را بشنود، حتما اشارهاي، لبخوانياي، چيزي كارساز افتاده. اگر آستانه شنوايياش متناسب با ولومي باشد كه در حين گوش کردن آن از هدفون خارج می شود، بعيد ميدانم صداهاي معمولي را خوب بشنود.
هميشه بدقول است. هروقت با هم قرار ميگذاريم با نيم ساعت تا 45 دقيقه تاخير ميرسد. نميدانم عادتش است يا ساعتش خراب است يا...
تكيه دادهام به ديوار قنادي. هركس رد ميشود، سراپايم را برانداز ميكند و ميرود. از خجالت دارم ميميرم ولي قبل از اينكه بميرم، تصميم به كار بزرگي گرفتهام كه شايد براي اولين بار در تاريخ بشريت است كه توسط يك عابر منتظر انجام ميشود! ميخواهم صداهاي اين پيادهرو را ثبت كنم. دفتر يادداشتم را از توي كيفم بيرون ميآورم و مينويسم:
1- بوق موتورسيكلت
2- باز هم همان بوق
3- فك كردي اينجوريه؟ (دو بار)!
4- رفتي و حالا... گل من... (بقيه اين يكي را نفهميدم)
.
.
. n - (يك موزيك جاز)
بالاخره سروكله دخترخالهام پيدا ميشود. ميآيد و مثل هميشه از تاخيرش عذر ميخواهد. من هم مثل هميشه برايش توضيح ميدهم كه ساعت، براي خنده اختراع نشده است! به دفتر يادداشتم نگاه ميكند: «اين چيه؟!» «اين، صداهاي 45 دقيقه اخير اين پيادهرو است. صداي آدمها، يعني صدايي كه با ديدن آدمها آن را هم ميشنوي!»
تمامش را حفظ است. از اول به آخر... از آخر به اول... از وسط به اول... و از هر جا به هر جاي ديگر ترانه را. ترانه قشنگي است، آدم را شارژ ميكند.
ترانه، مجاز است ولي وقتي در حال شنيدنش هستي و به شدت احساس ميكني كه بايد اعضا و جوارح بدنت را با نتهاي آن هماهنگ كني، مجاز به اين كار نيستي!
حتي وقتي او، بدون موسيقي، ترانه را بازخواني ميكند، آن موقع هم جالب مينمايد. يعني او خوب ميخواندش. بس كه گوش داده اين ترانه را. رفته از رفقايش پول قرض كرده تا گوشي... بخرد كه كيفيت صدايش به قول خودش بتركاند، تا بتواند در تمام طول مسير آهنگ گوش كند... تا بازهم به قول خودش حوصلهاش سر نرود.
ميپرسد: «د يونگ مان ايت اِ ساندويچ اينه رستورانت» يعني چه؟ جواب ميدهم: «منظورت از يونگ مان، همان يانگ من (nam gnuoy) است؟!» و از...
ميپرد توي حرفم: «حالا هرچي!»
چند سال است كه كلاس زبان ميرود. از وقتي يادم ميآيد، عصرها كلاس زبان داشت. ميگويم: «خب يه كمي هم سيديهاي زبانت را گوش كن gnikaepsات خوب بشود.» اخم ميكند: «اِه! همش درس؟! پس كي تفريح كنم؟ تفريح به اين سالمي كجايش بد است كه همه گير ميدهند بهش؟ اصلا ميخواي برم معتاد شم؟!»
چند باري او را توي اين كتابفروشي ديدهام. هر دفعه يك كوه كتاب ميخرد و ميبرد. اين دفعه وقتي آمد كتابهايش را حساب كند، گفتم: «ميخوري يا ميبري؟!» انتظار داشتم بگويد: «هم ميخورم، هم ميبرم» ولي چيزي نگفت. يعني نشنيد كه بخواهد جواب دهد. چند ثانيه بعد يك لنگه از گوشيهاي هدفون را از گوشش بيرون كشيد تا قيمت كتابها را از فروشنده بپرسد. موسيقي ملايمي در فضاي كتابفروشي طنين انداخت. بعد كه رفت، فروشنده توضيح داد او دانشجوي دكتراي فلسفه است و...
گفتم: «په... حسن كه درسش خوب بود!»
تلويزيون دارد «رويانا» را نشان ميدهد. همان گوسفند شبيهسازي شده توسط يك تيم محقق جوان. شبكه ديگر ميزگرد نجوم در حال پخش است. نيمي از مدعوين، جوانند و در آن يكي شبكه آقايي دارد از جشنواره خوارزمي حرف ميزند.
صداي تلويزيون را خوب نميشنوم. ميآيم زيادش كنم كه يكهو يادم ميافتد آقاجون دارد استراحت ميكند. پيرمرد حوصله سروصدا را ندارد. دو تا ايشبيلكي كه توي گوشم است را درميآورم «آخيش!» صداي تلويزيون را كم ميكنم! دوباره دستم را ميگذارم زير چانهام و به جملههايي كه توي كلهام رژه ميروند، فكر ميكنم: «جوان با دو تا نون اضافه»... نه، نه... «جوان، با دو تا ايشبيلك اضافه!»... اين يكي بهتر است. همين را مينويسم و بعد، واژه «بيهويت» را از لاي تمام چين و چروكهاي مخ و مخچهام پاك ميكنم!
منبع: مجله خانواده سبز