به تهرون 20 رای دهید

.

« October 2007 | جدیدترین ها | December 2007 »

November 28, 2007 5021

محسن يگانه: مي‌خواستم بازيگر شوم، اما...

در سال‌هاي اخير خوانندگان زيادي در ايران فعاليت خود را آغاز كردند كه هركدام با كاري نو وارد اين حيطه شدند اما افرادي در اين بين بودند كه كمي متفاوت‌تر ظاهر شدند و توانستند ارتباط بهتري با شنونده موسيقي برقرار كنند. يكي از اين خواننده‌ها «محسن يگانه» بود كه توانست در مدت كمي، جاي خود را در ميان خوانندگان پاپ باز كند... خيلي از شما خوانندگان از ما خواسته بوديد كه با محسن يگانه گفتگويي داشته باشيم. ما هم با او گفتگويي انجام داديم.

بيوگرافي
در 23 ارديبهشت سال 1364 به دنيا آمدم، اصالتا اهل گنبدكاووس هستم. دو خواهر بزرگتر و يك برادر كوچكتر از خودم دارم. دانشجوي انصرافي رشته مهندسي صنايع هستم. پنج سالي مي‌شود كه در تهران ساكن هستم و در حال حاضر مجردم.

شرايط خانوادگي
پدرم را در جنگ تحميلي از دست دادم، مادرم هم استاد دانشگاه است و در اين چند سال همه تلاشش را مي‌كرد تا جاي خالي پدرمان را برايمان پر كند.

علاقه به موسيقي
اوايل خيلي به موسيقي علاقه نداشتم، دوست داشتم بازيگر شوم حتي به كلاس‌هاي تئاتر هم مي‌رفتم اما در سوم دبيرستان وقتي براي اولين بار ساز به دست گرفتم، نگاهم به موسيقي تغيير كرد. احساس كردم دريچه تازه‌اي به رويم باز شده است. از آن روز به بعد عشق من به موسيقي آغاز شد و تا به امروز هم كه ادامه دارد.

مخالفت خانواده
خانواده‌ام به شدت با فعاليت من در زمينه موسيقي مخالف بودند ولي پس از اين‌كه از ميزان علاقه من به اين حرفه مطلع شدند، دست از مخالفت برداشتند.

اولين آلبوم
اولين آلبومم هشت قطعه داشت. اين كار در حالي كه هنوز ماكت بود، به صورت غيرمجاز پخش شد. شايد در مورد غيرمجاز آمدن كارهاي بعدي‌ام مقصر بودم اما در رابطه با كار اولم كاملا بي‌تقصير بودم.
مدت‌هاست كه دور موسيقي زيرزميني را خط كشيدم. شايد در ابتداي راه يك خواننده با انگيزه دستيابي به شهرت، به موسيقي زيرزميني رو بياورد اما پس از گذشت مدتي متوجه خواهد شد كه اشتباه كرده است.

آهنگسازي و ترانه‌سرايي
در ابتداي ورودم به موسيقي دوست داشتم به عنوان آهنگساز و خواننده فعاليت كنم اما پس از مدتي تصميم گرفتم خواندن را هم تجربه كنم.

احساس واقعي
خوشحالم از اين‌كه كارهايم تا اين اندازه توانسته با مخاطب ارتباط برقرار كند. فكر مي‌كنم دليل برقراري اين ارتباط، صداقتي است كه در ترانه‌هايم وجود دارد.

ترانه‌سرايي
علاقه زيادي به ترانه‌سرايي دارم. قهرمان ترانه‌هايم هم يك پسر عاشق‌پيشه شكست‌خورده است.

اولين كار مجاز
اولين كار مجاز من آلبومي با عنوان «نفس‌هاي بي‌هدف» است. اين آلبوم نه قطعه دارد كه اگر مشكلي براي آن به وجود نيايد، تا چندي ديگر از ارشاد مجوز خواهد گرفت.

تنظيم جديد
در اين آلبوم قطعات نشكن دلمو، آخه دل من و بنويس از سرخط را بازخواني كرده‌ام اما مطمئن باشيد شش قطعه ديگر من به مراتب شنيدني‌تر از اين سه قطعه هستند.

ماه‌عسل
قبل از خواندن تيتراژ براي برنامه «ماه‌عسل» سه كار مناسبتي را اجرا كرده بودم كه البته هنوز آنها از صداوسيما پخش نشده است. زماني كه احسان عليخاني صداي من را زمان ساخت اين قطعات شنيد، از من دعوت به همكاري كرد. وقتي از طرف سازمان با من تماس گرفتند، تقريبا شوكه شدم چرا كه با وجود حساسيت‌هايي كه به خاطر كارهاي غيرمجازم روي من وجود داشت، فكر نمي‌كردم مرا انتخاب كنند.

تيتراژ
نمي‌خواهم به يك تيتراژ‌خوان تبديل شوم و براي مردم تكراري شوم، به همين خاطر سعي مي‌كنم بين كار بعدي‌ام فاصله بيندازم.

كنسرت
برگزاري كنسرت، آرزوي هر خواننده‌اي است. با اين‌كه در شهرهاي مختلف ايران كنسرت برگزار كردم، اما دوست دارم در تهران هم كنسرتي را اجرا كنم.

اجراي دوصدايي
صداي من به شدت به درد اجراي قطعات دوصدايي مي‌خورد. همكاري من با خواننده‌هاي ديگر هم به مذاق علاقمندان به موسيقي خوش آمد ولي من ديگر تصميمي براي اجراي كار دوصدايي ندارم.

خداحافظي
قصد ندارم خوانندگي را براي هميشه ادامه دهم. احتمالا تا سه، چهار سال ديگر و در اوج، از خوانندگي خداحافظي مي‌كنم.

بهترين‌ها
بهترين تنظيم‌كننده ايران بهروز صفاريان است همچنين بايد به نام شهاب اكبري هم اشاره كنم.

شان موسيقي
به نظر من يك خواننده بايد، شان موسيقي را حفظ كند و نبايد به خودش اجازه بدهد هر چيزي را بخواند چرا كه بايد براي موسيقي حرمت قائل بود.

5020

گفتگو با خالي‌بند مجموعه چارخونه (محمد اميری مهر)؛در سلامتی کامل به سر میبری، هو!

جوانان جوياي نام و با استعداد در هر حرفه‌اي هر روز به جامعه معرفي مي‌شوند، چه در ورزش،چه در علم، هنر و... يكي از اين جوانان با استعداد كه به لهجه‌هاي مختلف صحبت مي‌كند، محمد اميري‌مهر است كه با نقش «دوم» در مجموعه چارخونه اين روزها چهره شده، خيلي‌ها كه بيننده اين سريال هستند، تصور مي‌كنند او ايراني نيست، « دوم» بچه شهرك غرب تهران است، در زندگي واقعي‌اش خالي‌بند نيست، اما مادرش مي‌گويد: بچه كه بود بسيار شيطان بود، فرزند چهارم خانواده است و به خانواده‌اش عشق مي‌ورزد. به‌طور تصادفي وارد اين حيطه شده و ابتدا توسط يك آشناي خانوادگي، دستيار صدا شد و سپس توسط سروش صحت كشف شد... او بيشتر ديالوگ‌هايش را خودش مي‌نويسد، به قول برادرش به خوبي «خالي‌بندي»‌ها در ذهنش نقش مي‌بندد و آنها را بر زبان مي‌آورد.

در يك جمعه پاييزي مهمان او و خانواده‌اش بوديم. سعي كرديم، گفتگويي خلاصه و البته كامل به چاپ برسانيم چون كه «دوم» حرف‌هاي زيادي براي گفتن داشت، هرگاه كه پاسخ پرسش‌هاي ما را مي‌داد، نمي‌توانستيم تصور كنيم كه گفتگوهايش واقعيت دارد، به قول معروف خالي‌بندي مي‌كند يا نه، اما زماني كه به ما گفت: مشكل مسكن را ده روزه حل مي‌كند، به خودمان گفتيم واقعا مي‌شود، تو چشم ما نگاه كرد و گفت: مي‌شود، هو!

يك بيوگرافي كامل، بدون خالي‌بندي؟
اميري مهر: (مي‌خندد)، پدرم بازنشسته ارتش و مادرم خانه دار هست. پنج فرزنديم، دو خواهر و سه برادر. من فرزند چهارم خانواده، پس از يك برادر و دو خواهر هستم...
در سيزدهم دي‌ماه سال 1362، ساعت چهار صبح در بيمارستان آزادي تهران به دنيا آمدم، برادر بزرگم ليسانس كامپيوتر است، يكي از خواهرانم ليسانس علوم آزمايشگاهي دارد و خواهر ديگرم، هم ليسانس مامايي دارد هم فوق ليسانس مترجمي زبان آلماني است. برادر كوچكترم در رشته مواد و سراميك تحصيل مي‌‌كند. خود من هم ديپلم رياضي فيزيك و دانشجوي برق الكترونيك دانشگاه آزاد هستم كه دو ترم مرخصي گرفتم، رشته تحصيلي‌ام خيلي سنگين است شايد تغيير رشته بدهم و بروم مترجمي زبان انگليسي بخوانم. پس از ديپلم در كنكور پذيرفته نشدم، از اين رو به سربازي رفتم و در نيروي هوايي خدمت خود را گذراندم. پس از سربازي، در كنكور پذيرفته شدم، اما دلم مي‌خواست با مدرك ليسانس، سربازي بروم.

با هنر آشنايي داشتي؟
اميري‌‌مهر: در دوران دبيرستان، تئاترهاي مدرسه‌اي كار مي‌‌‌كردم، تا همين حد اما تنبك را به صورت حرفه‌اي مي‌نوازم و گاهي‌اوقات متن هم مي‌نويسم كه همين متن‌ها در چارخونه كمك حالم شد، ضمن اين‌كه به عنوان مجري طنز هم در مراسم ارگاني حضور داشتم، «عليرضا نوروزيان» كه آشناي خانوادگي من است، سال‌هاست كه صدابردار است و مدير صدابرداري طنز چارخونه هم است. مرا هم به عنوان دستيار صدا، سر اين كار برد، در قسمت‌هاي اوليه اين مجموعه نقش كوتاهي را ايفا كردم، فروشنده‌ ماشين بودم، اما اين كه «دوم» نقشي ثابت شود، از يك شوخي شروع شد... پس از اين كه جواد رضويان با اين نقش وارد چارخونه شدم پشت صحنه در حال شوخي با بچه‌ها بودم و مي‌خنديدم، از آن‌جا كه تمامي لهجه‌هاي مختلف را مي‌توانم صحبت كنم، در حال سرگرم كردن بچه‌ها بودم، سپس با جواد رضويان به اين لهجه صحبت كردم و او هم مي‌خنديد، نگو كه سروش صحت از اتاق ديگر صداي ما را مي‌شنيد، پس از چند دقيقه به ما ملحق شد و گفت: محمد يادم باشد، چند سكانس براي تو داشته باشم، زماني كه اولين سكانس را بازي كردم، فكر نمي‌كردم كه اين نقش ادامه دار باشد كه البته اين‌گونه شد. و پس از ماه رمضان اين نقش پررنگ‌تر شد!
اميري مهر: بله، دقيقا همين‌‌طور است، الان مي‌بينم كه تعدادي از بينندگان با لهجه من صحبت مي‌كنند و در كوچه و خيابان با يكديگر شوخي مي‌كنند، خوشحالم كه اين نقش مورد توجه قرار گرفت و مي‌توانم مردم را بخندانم، كه جا دارد از آقايان سروش صحت، چگيني و همچنين نوروزيان تشكر كنم همچنين بازيگران بزرگ طنز كه در چارخونه هستند و حضورم را پذيرفتند
شنيديم كه متن‌ها را خودت مي‌نويسي؟
اميري مهر: نه هميشه اين‌‌طور نيست، اما بيشتر خالي‌بندي‌هاي دوم را من مي‌نويسم و سروش صحت آنان را بازخواني و اصلاح مي‌كند، در واقع از ذهنم خيلي استفاده مي‌كنم سعي مي‌كنم روزنامه زياد بخوانم تا اطلاعاتم به روز باشد، سعي مي‌كنم از اتفاقاتي كه در زندگي روزمره مردم مي‌افتد، الهام بگيرم. براي مثال يك شب در حال مطالعه بودم كه ناخودآگاه ساختن متروي تهران آن هم در طول سه روز، به ذهنم خطور كرد يا اين‌كه برج ميلاد را بيست روزه مي‌سازم.

يادته پارسال اكبر ميثاقيان مربي راه‌آهن مي‌خواست خودش را از برج ميلاد به پايين پرت كند؟
اميري مهر: براي آن هم فكر كردم يك استخر زير آن ساخته تا اكبر آقا داخل آن سقوط كند.
خيلي‌ها فكر مي‌كنند، ايراني نيستي چرا؟
اميري مهر: به خود من هم گفته‌اند، باورشان نمي‌شود، شايد به اين خاطر باشد كه لهجه را به درستي ادا مي‌كنم و ديالوگ‌ها را روان مي‌گويم، اما من بچه تهرانم.

بچه بودي، خيلي خالي مي‌بستي؟
اميري مهر: نه اصلا، اسمم بد در رفته، اتفاقا خيلي رك هستم و هنوز هم روندم در زندگي همين است. چه شد كه نامت دوم شد؟
اميري مهر: قرار بود، اين نقش ابتدا نام ديگري داشته باشد. جرعه، لاجورد، غفران، كه سروش صحت نپذيرفت. به ياد سرايدار منزل خودمان افتادم كه نامش «اول» است، به صحت گفتم و او قبول كرد، اما نامش را «دوم» گذاشت و اين شد كه شخصيت «دوم» شكل گرفت.
فكر مي‌كردي روزي بازيگر طنز شوي؟
اميري مهر: راستش نه، همان‌طور كه گفتم تصادفي وارد اين حيطه شدم، گرچه از كودكي عاشق بازيگري در وادي طنز بودم. سال‌ها قبل كه ساعت خوش پخش مي‌شد، من يازده سال بيشتر نداشتم، برايم جاي بسي افتخار است كه مقابل حميد لولايي بازي مي‌كنم. در ابتداي حضور، تصورم اين بود كه نكند، بازي دوستان را هم خراب كنم، از مقابل دوربين قرار گرفتن هراس نداشتم، با دوربين آشنا بودم اما استرس داشتم كه نقش‌هاي بازيگران مقابلم را خراب نكنم كه خوشبختانه اين اتفاق نيفتاد.
از خالي‌هايي كه مي‌گويي، خودت خنده‌ات نمي‌گيرد؟
اميري مهر: چرا، به‌خصوص اين‌كه به رضويان گفتم، واستا تا برم يك سفينه اجاره كنم، بيام. خودم خنده‌ام گرفت، آن ديالوگ في‌البداهه به ذهنم خطور كرد و عنوان كردم.
در زندگي آدم شاد و شوخي هستي؟
اميري مهر: سعي مي‌كنم به ديگران انرژي مثبت منتقل كنم، به قول قديمي‌ها دو روز دنيا را نبايد سخت گرفت، بايد قدر لحظات با هم بودن را دانست، بله، من آدم شوخ و شادي هستم، چه در خانواده و چه در بين دوستان و آشنايان...
پس از چارخونه، چه آينده‌اي را براي خودت پيش‌بيني مي‌كني؟
اميري مهر: به اين موضوع خودم هم فكر مي‌كنم، راستش را بخواهيد، نمي‌دانم چه اتفاقي خواهد افتاد، اما هر چه خدا بخواهد همان مي‌شود و به آن راضي هستم. بعضي وقت‌ها هم به خودم مي‌گويم، شايد چارخونه مسير زندگي هنري‌ام را تغيير دهد، دلم مي‌خواهد اين حرفه را ادامه بدهم. گرچه دلم نمي‌خواهد يك شبه ره صد ساله بروم، بايد پله‌پله بالا بروم و سختي‌هاي زيادي را تحمل كنم.
گفتي از كودكي به هنر علاقه داشتي، پس چرا رشته دانشگاهيت مهندسي شد؟
اميري مهر: دلم مي‌خواست تئاتر بخوانم، اما پدرم دوست داشت من مهندس بشوم و اين شد كه برق و الكترونيك را انتخاب كردم.
ورزش هم مي‌كني؟
اميري مهر: مثل خيلي از بچه‌هاي ايراني، نوجوان كه بودم فوتبال، در پست دفاع بازي مي‌كردم، اما يك روز كشكك زانويم آسيب‌ ديد و نتوانستم فوتبال بازي كنم، از اين‌رو به رشته پاورليفتينگ و پس از آن بدنسازي رو آوردم.
دروغ كه نمي‌گويي؟
اميري مهر: خيالتان راحت باشد، تازه مديران استقلال به من پيشنهاد مربي‌گري در استقلال را داده‌اند كه قبول نكردم، افشين قطبي هم گفت: به عنوان يكي از دستيارانش باشم، اما اين‌كار را براي خودم كوچك دانستم. من تنها به سرمربي‌‌گري فكر مي‌كنم، البته جاي ناصر حجازي نه، چون وجدانم اذيتم مي‌كند.
نظر «دوم» درباره فوتبال چيست؟
اميري مهر: وضعيت فوتبال روز به روز بهتر مي‌شود، چند سالي است كه وضع بدين‌گونه است.
وگراني مسكن؟
اميري‌ مهر: ده روزه مشكل مسكن را حل مي‌كنم، كافي است به من اعتماد كنند.
دانشگاه؟
اميري مهر: ديوارهاي دانشگاه را برمي‌دارم.
ازدواج؟
اميري مهر: با ده هزار تومان ازدواج مي‌كنم، پنج هزار تومان خانه اجاره مي‌كنم و پنج هزار تومان هم خرج مراسم ؟
حميد لولايي؟
اميري مهر: با هم رفتيم كلاس‌هاي بازيگري ثبت‌نام كرديم، باور نمي‌‌كنيد!
جواد رضويان؟
اميري مهر: نمي‌دانم چرا وقتي روبه‌روي من بازي مي‌‌كند، دچار استرس مي‌شود (مي‌خندد)
اميري مهر را تعريف مي‌كني؟
خواهشا راستش را بگو؟
اميري مهر: هميشه مي‌خندم، در جمعي كه حضور دارم همه سعي مي‌كنند تا از گفتار من بخندند. سعي مي‌كنم انرژي مثبت انتقال بدهم، روابط عمومي‌‌ام خوب است، با همه روراستم، از طرفي خيلي زود رنجم، از كسي كه به من نارو بزند، دلخور مي‌شوم. از نامردي خوشم نمي‌آيد، اما كينه‌اي هم نيستم، دير عصباني مي‌شوم و زود همه چيز را فراموش مي‌كنم، در كل فرد درون‌گرايي هستم.
حالا كه بازيگر شدي، صدابرداري را رها خواهي كرد؟
اميري مهر: من هنوز بازيگر نشدم و اول راهم، دلم مي‌خواهد نقش‌هاي ديگر را هم تجربه كنم، حتي نقش‌هاي جدي، تصورم اين است كه از پس آنها بر بيايم، همان‌طور كه سروش صحت استعداد مرا كشف كرد، اميدوارم كارگردان‌هاي ديگري هم پيدا شوند تا ديگر زواياي شخصيتي مرا پيدا كنند چون به بازيگري عشق مي‌ورزم و از آرزوهاي دوران كودكي‌ام است، صدابرداري را هم در كنار بازيگري ادامه خواهم داد.
برخورد خانواده با تو، پس از پخش چارخونه چطور بود؟
اميري مهر: مي‌گويند درجه خالي‌بندي‌ام بيشتر شده، حتما به ياد داريد زماني كه دو نفر با هم صحبت مي‌كردند و يكي‌شان خالي مي‌بست، آن ديگري مي‌گفت: فيلم بازي نكن، حالا من دارم فيلمش را بازي مي‌كنم، يعني در نقش يك خالي‌بند.
و مجله ما؟
اميري مهر: چند بار كه آمديد، سر لوكيشن و تصاوير دست‌اندركاران را دسته‌جمعي چاپ كرديد، خوشحال شدم.
يه چيزي درباره ما بگو؟
اميري‌ مهر: شماره بعد تنها دو نسخه تيراژ داريد، يك نسخه براي من و يك نسخه هم براي خودتان...
منبع: مجله خانواده سبز

5019

گفتگو با افشين قطبي

به عنوان اولين پرسش از افشين قطبي مي‌پرسيم كه كجا و در چه زماني به دنيا آمد و چرا از ايران خارج شد و او با آن لهجه شيرينش براي مان مي‌گويد: «در بهمن سال 1343 به دنيا آمدم. راستش را بخواهيد از خاطرم رفته كه در چه محلي به دنيا آمدم، نام مدرسه‌ام هم يادم نيست. 13 ساله بودم، در سال 1356، يك سال پيش از انقلاب به همراه پدرم به كاليفرنيا رفتم. او زندگي جديدي را در آمريكا آغاز و همسر جديدي اختيار كرده بود و همين امر باعث شد من هم با او به كاليفرنيا بروم. در يك شهر كوچك در حوالي لس‌آنجلس زندگي‌ام را آغاز كردم.» و پس از آن بر افشين قطبي چه گذشت؟ «اولين ماه‌هاي حضور در آن جا برايم سخت بود. زبان انگليسي بلد نبودم اما توانستم در عرض سه ماه زبان انگليسي را ياد بگيرم، ضمن اين‌كه هر روز صبح فوتبال هم بازي مي‌كردم. فوتبال تو قلب و خونم بود، در ايران هم بازي با بچه‌محل‌ها يادم نمي‌رود، هر روز فوتبال بازي مي‌كرديم و علاقه شديدي به توپ و تور داشتم. در همان اوان در
مدرسه «جونيورهايس‌هود» تحصيل مي‌كردم و توانستم تيم فوتبالي در آن مدرسه تشكيل بدهم. مليت‌هاي مختلفي در آن مدرسه تحصيل مي‌كردند و به همين خاطر اعضاي تيم فوتبال اين مدرسه هم از كشورهاي مختلف بودند. چيزي كه يادم مي‌آيد اين‌كه در آن جا با فردي آشنا شدم كه پدرش ايراني و مادرش مصري بود.

او معلم مدرسه ما بود و يك مدرسه فوتبال هم داشت. يك روز كه در حال فوتبال بازي كردن بودم، او را ديدم و آن آشنايي باعث شد روابط‌مان بيشتر از گذشته شود، او مثل يك برادر بزرگ تر براي من شد و مرا در مدرسه فوتبالش ثبت‌نام كرد و من زيرنظر او آموزش ديدم. از همان روزهاي اول كه به اين شكل فوتبال را ادامه دادم، دلم مي‌خواست علم فوتبال را ياد بگيرم. دلم مي‌خواست بيشتر به جاي اين‌كه فوتبال بازي كنم، فوتبال آموزش بدهم. ضمن اين‌كه مدرسه معروفي هم داشتيم. در اين مدرسه «جان ويت» بازي مي‌كرد، در ضمن بگويم كه از اواسط دهه هفتاد ميلادي آمريكايي‌ها به فوتبال روي‌ آوردند و به سرمايه‌گذاري پرداختند. همان سال‌ها بود كه تيم ثروتمند كاسموس آمريكا، بازيكناني چون پله، بكن‌باوئر و يوهان كرايف را به استخدام خود درآورده بود. در مدرسه فوتبال ما هم بازيكنان خوبي (نوجوانان) از كشورهاي مكزيك، ايران، مصر، ژاپن، چين و آفريقا حضور داشتند. به همين خاطر تيم فوتبال مدرسه ما بين‌المللي شد و در مسابقات بين مدارس هم به مقام اول در كاليفرنيا رسيد. من آن زمان مربي‌شان بودم. اين روند ادامه داشت تا اين‌كه 17 ساله شدم.»

حضور در دانشگاه
«در 17 سالگي به دانشگاه معروف «يو.سي.ال» رفتم كه دانشگاه معتبري است و به نوعي معروف‌ترين دانشگاه كشور آمريكاست و آن سال (1981) سي هزار دانشجو داشت. به آن جا كه رفتم، خيلي سريع به عضويت تيم دانشگاه آن جا درآمدم و تنها ايراني تيم فوتبال آن جا بودم. كوچك‌اندام بودم برعكس ديگر بازيكنان كه از اندام‌ تنومندي برخوردار بودند. مربي آلماني داشتيم كه نامش «زيگ ايشليد» بود و بعدها مربي تيم جوانان آمريكا شد و همچنين پنج سال رهبري تيم گالكسي لس‌آنجلس را برعهده گرفت. او فوتبال را خيلي خوب مي‌شناخت و من الفباي حرفه‌اي فوتبال را از او آموختم...»
و نقش خانواده؛ آيا مخالف بودند يا موافق؟ «پدر و مادرخوانده‌ام به تشويق من پرداختند، به خصوص مادرخوانده‌ام كه برايم خيلي زحمت كشيد و در شكل‌گيري شخصيت اجتماعي‌ام خيلي به من كمك كرد. او در ايران دندانپزشك بود.»
و شغل پدر را نگفتيد؟ « پدرم در ايران معلم بود. آنها مثل من در ابتداي حضور در آمريكا مشكلاتي داشتند و از طرفي بايد حواس شان به من هم مي‌بود چرا كه سنين 13 تا 18 سالگي براي شكل‌گيري شخصيت يك فرد خيلي مهم است و آموزش بايد درست باشد. از طرفي پول زيادي هم نداشتند كه امكانات زيادي در اختيارم بگذارند اما تمام تلاش شان را كردند كه من به شكل حرفه‌اي فوتبال را ادامه بدهم.»
به طور حتم تلاش زيادي كردي. همين‌طور است؟ «از كودكي و بعد هم نوجواني سعي‌ام هميشه اين بود كه روي پاي خودم بايستم. از همان روزهاي ابتدايي حضور در آمريكا، با اين‌كه در دبيرستان تحصيل مي‌كردم و فوتبال هم بازي مي‌كردم، دلم نمي‌خواست پدرم را اذيت كنم و او بيش از حد برايم خرج كند. درك مي‌كردم كه زندگي در غربت سخت است و من هم بايد به عنوان يك عضو از خانواده، خرج خودم را دربياورم. شايد باورتان نشود، مدتي روزنامه‌فروشي مي‌كردم، مدتي هم در خانه مردم باغباني مي‌كردم تا درآمد كمي براي خودم داشته باشم و حداقل خرج خودم را دربياورم. اين چيزها را براي شما بازگو كردم كه بگويم زحمت كشيدم تا به اينجا رسيدم. از بچگي براي من همه چيز مهيا نبود. از همان دوران سعي كردم خودم شخصيتم را بسازم. از همان زمان سعي‌ام بر اين بود كه قدر داشته‌هايم را بدانم. شايد اگر به آساني به همه‌چيز مي‌رسيدم، حالا قدر آن را نمي‌دانستم. من به آساني به همه‌چيز نرسيدم. آنهايي كه به آساني به چيزي مي‌رسند، تنبل بار مي‌آيند اما من از كودكي، آدم تنبلي نبودم. تمام سعي‌ام اين بود كه كار و تلاش كنم و چيزهاي جديد ياد بگيرم. در تمام عمرم دوست داشتم پركار باشم.»

تجربيات خوب از دانشگاه
«از دوران دانشجويي‌ام تجربيات خوبي دارم. تيم فوتبال دانشگاه «يو.سي.ال» به تمام آمريكا سفر و بازي برگزار مي‌كرد و من هم با اين تيم همراه بودم. مدتي كه از حضور من در اين تيم گذشت، تصميم گرفتم در يك مدرسه ورزش، مربيگري فوتبال كنم. از شاگردان هفت، هشت ساله تا سيزده، چهارده ساله داشتم. آنها مرا خيلي دوست داشتند چرا كه فوتبال را با هيجان ادامه مي‌دادم و به كار مربيگري علاقه وافري داشتم.»
براي‌مان نگفتيد دقيقا چه زماني وارد دانشگاه و سپس فارغ‌التحصيل شديد، همچنين رشته تحصيلي‌تان چه بود؟ «سال 1981 وارد دانشگاه شدم و سال 1986 در رشته مهندسي برق الكترونيك فارغ‌التحصيل شدم. اين رشته در دانشگاه
«يو.سي.ال» از اعتبار بالايي برخوردار است. همكلاسي‌هاي من براي اين‌كه دروس خود را پاس كنند، روزي هجده تا بيست ساعت درس مي‌خواندند چرا كه رشته بسيار مشكلي است اما من از آن‌جا كه كارهاي متفرقه زيادي مي‌كردم، ساعات زيادي درس نمي‌خواندم اما سعي مي‌كردم درست ياد بگيرم.»

دوستان ايراني هم داشتيد؟ «نه، وقتي كه وارد محيط دانشگاه شدم، دوستان ايراني نداشتم. شايد به همين خاطر لهجه فارسي‌ام كمي تغيير پيدا كرد.»

چه زماني از پدر و مادر جدا شديد؟ «از همان هفده سالگي، زماني كه وارد دانشگاه شدم. ابتدا در خوابگاه زندگي كردم، دو سال بعد به همراه يكي از دوستانم يك آپارتمان اجاره كردم. بعد از فارغ‌التحصيلي، رشته تحصيلي‌ام را در محيط كاري ادامه ندادم و تصميم گرفتم به سراغ آرزوهاي دوران كودكي‌ام بروم؛ يعني زماني كه 24 ساله بودم. در سال 1988 تصميم گرفتم مدرسه فوتبالم را تاسيس كنم. البته بگويم كه پس از فارغ‌التحصيلي از دانشگاه تا تاسيس مدرسه فوتبالم، طي دو سال از فدراسيون فوتبال آمريكا مدرك مربيگري‌ام را دريافت كردم و درس‌هاي آن را فرا گرفتم.»
از قطبي مي‌پرسيم كه هدف‌تان از تاسيس مدرسه فوتبال، تنها كسب درآمد بود كه مي‌گويد: «نه، هدفم اين بود كه جوان‌ها را آموزش دهم تا فوتبال بين‌المللي بازي كنم. البته پس از مدتي شاگردانم خيلي زياد شدند؛ از شش ساله تا نوزده ساله به طور متوسط روزي 160 شاگرد داشتم. پس از مدتي تصميم گرفتم چند مربي ديگر به مدرسه فوتبالم بياورم. چند مربي ايتاليايي، هلندي و... اين تلاش باعث شد موقعيت خوبي نصيب مدرسه فوتبال من شود و در درازمدت به جز علم فوتبال، با مسائل مديريتي فوتبال هم آشنا شدم چرا كه مدرسه‌اي را اداره مي‌كردم كه سالي هزار شاگرد داشت. طي اين سال‌ها وقتي مدرسه من در لس‌آنجلس به محبوبيت رسيد، پاي مربيان بزرگ ديگري را به آن‌جا باز كردم؛ مربياني چون «كواديانز» كه از آژاكس آمستردام هلند او را آوردم و همچنين «بورا ميلوتينوويچ» مربي معروف يوگسلاو كه سابقه پنج حضور در جام‌جهاني دارد (1986 با مكزيك، 1990 با كاستاريكا، 1994 با آمريكا، 1998 با نيجريه و 2002 با چين). آنها بعدها از دوستان خوب من شدند و كمك‌هاي بزرگ و تجارب فراواني از آنها كسب كردم.»
از بورا خاطره‌اي هم داريد؟ «او به من مي‌گفت: از تو خوشم مي‌آيد كه در سرزمين آمريكا اين‌قدر عشق فوتبالي...» چرا؟ «چون تا پيش از جام‌جهاني 1994 آمريكا، مردم با فوتبال بيگانه بودند. عشق فوتبال در آمريكا زياد ديده نمي‌شد اما مدرسه من و دوستانم باعث شد در كاليفرنياي آمريكا فوتبال بين‌المللي ارائه بدهيم و افراد زيادي را به سوي فوتبال بكشانيم. شايد باورش مشكل باشد اما تا اوايل دهه نود خيلي از آمريكايي‌ها هيچ علاقه‌اي به فوتبال نشان نمي‌دادند و از آن زمان بود كه شاهد بوديم تيم‌ملي آمريكا از سال 1990 در پنج دوره متوالي راهي جام‌جهاني شد. بورا مي‌گفت: تو با مدرسه‌ات، در بين اهالي كاليفرنيا انگيزه ايجاد كردي.»
و مديريت اين مدرسه با خودتان بود؟ «بله، به جز آموزش فوتبال، مديريت آن هم برعهده خودم بود. زحمات زيادي براي آن‌جا كشيدم، حتي گاهي اوقات پشت تراكتور چمن‌زني مي‌نشستم و چمن‌ها را كوتاه مي‌كردم. برايم مهم نبود كه چه كاري مي‌كنم، تنها هدفم اين بود كه مدرسه‌ام به نام افشين قطبي كه بعدها به نام S.S.G.A تغييرنام يافت، هدفمند شود و بازيكن بين‌المللي تحويل دنياي فوتبال دهد.»

از تمام دنيا شاگرد داشتم
از قطبي مي‌پرسيم كه شاگردان شما همه آمريكايي بودند كه مي‌گويد: «نه، البته شايد مليت‌شان آمريكايي بود اما بد نيست بدانيد در آمريكا نژادهاي مختلفي زندگي مي‌كنند؛ اسپانيايي، ايتاليايي، انگليسي، فرانسوي، چيني، ژاپني، مكزيكي و آفريقايي كه بيشترشان مهاجر هستند اما پس از اين‌كه مدرسه‌ام به اعتبار قابل‌توجهي دست يافت، اشخاصي كه در ‌نقاط گوناگون، كارشان كشف بازيكن بود، برايم از برزيل، آفريقا، مكزيك، آذربايجان و ديگر نقاط دنيا بازيكناني تا سن 16 سالگي مي‌فرستادند و من هم به آموزش آنان مي‌پرداختم. از طرفي طي اين سال‌ها روابط زيادي با مدرسه‌هاي فوتبال و باشگاه‌هاي بزرگ برقرار كرده بودم. آنها هم مي‌خواستند حرفه‌اي بازي كنند. از اين رو مدرسه فوتبالم طي چند سال جهاني شد... يادم مي‌آيد كه يك بازيكن آمريكايي داشتم به نام «جان اوبراين» كه از 14 سالگي به مدرسه من آمد. او را در 16 سالگي به آژاكس فرستادم و مدت هشت سال در آژاكس آمستردام و دو جام‌جهاني هم براي آمريكا بازي كرد. او يكي از بهترين شاگردان من بود، حتي تعدادي از شاگردانم هم به روسيه رفتند و در ليگ آن‌جا بازي كردند. به فورتوناسيتاد هلند چند بازيكن فرستادم و... اين روند طي سال‌ها حضور در آمريكا همچنان ادامه داشت و هرگاه بازيكني را به اروپا مي‌فرستادم، احساس دروني خوبي پيدا مي‌كردم.» از افشين مي‌پرسيم دليل اين كارش چه بود؟ كه مي‌گويد: «چون آرزوي خودم بود كه روزي در ليگ‌هاي معتبر اروپايي بازي كنم اما هيچ‌وقت موقعيتش پيش نيامد. شايد باورش مشكل باشد. همان‌طور كه گفتم هدفم تنها كسب درآمد نبود. شاگرداني داشتم كه حتي پولي براي ثبت‌نام در مدرسه‌ام نداشتند، يا خودم هزينه‌هاي‌شان را تامين مي‌كردم يا دوستاني داشتم كه هرساله كمكي به مدرسه فوتبال من مي‌كردند. مي‌دانيد چرا؟ چون عشق به فوتبال در چشمان‌شان موج مي‌زد؛ درست مثل نوجواني خودم و من به خوبي با اين روحيات آشنا بودم و اين مسئله باعث مي‌شد انرژي‌ام نسبت به گذشته بيشتر شود. البته جا دارد از كاپيتان گالكسي هم ياد كنم كه شاگردم بود. «پيتر وايس» او از ده سالگي در مدرسه من الفباي فوتبال را آموخت، ضمن اين‌كه در المپيك 2000 سيدني سه تن از شاگردان من در تيم المپيك آمريكا بودند.
حالا كه به فوتبال ايران و به شهرستان‌هاي كوچك كه استعدادهاي بزرگي در آنها نهفته است فكر مي‌كنم ، احساس مي‌كنم تفكر درست و انگيزه درست را به اين نوجوانان نمي‌دهيم. كاش مي‌شد در ايران هم مدارس بين‌المللي تاسيس مي‌شد كه براي آينده فوتبال ايران مثمر ثمر خواهد بود. ما بايد ماركتينگ‌مان در فوتبال صحيح باشد. آمريكايي‌ها اگر در سال‌هاي اخير در قاره خودشان، به مانند مكزيك فوتبال‌شان يك سر و گردن از ديگر كشورهاي اين قاره بالاتر شد، به خاطر سازماندهي درست‌شان بود. آنها به درستي برنامه‌ريزي كردند و نيروهاي خوبي را به فوتبال تحويل دادند تا جايي كه در جام‌جهاني 2002 تيم آمريكا جزو هشت تيم برتر دنيا شد يا در جام‌جهاني 1994 اگر با برزيل روبه‌رو نمي‌شد، شايد تا نيمه‌نهايي بالا مي‌آمدند در صورتي كه مثل ايرانيان اصلا استعداد ندارند، بلكه تنها فوتبال را علمي فراگرفته‌اند.»
و اين مدرسه هنوز هم در لس‌آنجلس داير است؟ «نه، پس از سال 2002 مدرسه فوتبالم را تعطيل كردم چرا كه در آن جا نبودم و ديگر نمي‌توانستم بر آن مديريت داشته باشم. پس از 41سال، مدرسه فوتبالم تعطيل شد.»

حضور در تيم‌ملي
پس از پرآوازه شدن مدرسه فوتبال‌تان، فدراسيون فوتبال آمريكا از شما دعوت كرد. همين طور است؟ «استيوسمپسون كه مربي تيم‌ملي آمريكا در جام جهاني 1998 بود، مربي‌ام در دانشگاه «يو.سي‌‌.ال» بود و از همان زمان ارتباط‌مان خيلي قوي شد. او تلاش مرا دوست داشت، از اين رو پس از اين‌كه مربي تيم‌ملي شد، مرا به تيم‌ملي دعوت كرد و من دستيار او شدم اما پس از شكست مقابل ايران در جام‌جهاني 1998 كه او استعفا داد، ما هم از تيم آمريكا جدا شديم.»

رفتن به سئول
و چه شد كه سر از كره‌جنوبي درآورديد؟ «طي سال‌هاي 1992 تا 2001، من سالي يك تا يك ماه و نيم در اروپا مي‌گذراندم. بازيكنان خودم را به آن‌جا مي‌بردم تا آنان در باشگاه‌هاي آن‌جا بازي كنند و طي اين سال‌ها رابطه‌ام با آژاكس آمستردام بسيار مطلوب بود. آژاكس از ديرباز مدرسه فوتبال معروفي در تمام اروپا داشت و دارد و تفكر ويژه‌اي بر آن حاكم است. بازيكنان معروفي از اين مدرسه به سراسر دنيا معرفي شده‌اند كه نمونه‌اش تركيب اصلي تيم‌ملي هلند در دو جام‌جهاني 1974 و 1978 بود و ستاره بي‌بديل آنان يوهان كرايف كه مادرش رختشوي باشگاه بود و بعدها نام پسرش را در مدرسه فوتبال آژاكس نوشت.»
كرايف را مي‌شناختي؟ «او وقتي مربي بارسلون بود، به آمستردام آمد تا با آژاكس در ليگ باشگاه‌هاي اروپا بازي كند. من به آن بازي دعوت شدم. پس از بازي به رختكن بارسلونا رفتم و با او حرف زدم. به او گفتم زماني كه در كاسموس بازي مي‌كردي و من 14 ساله بودم، بازي‌هايت را از نزديك تماشا مي‌كردم، در همان رختكن توسط مسئولان آژاكس به او معرفي شدم و باب آشنايي‌مان از آن‌جا باز شد.»

و در ادامه؟
«اين رفت‌و‌آمدها به هلند باعث شد با مربيان بزرگ آن‌جا آشنا شوم. همچنين از سال 1997 من به همراه بورا ميلوتينوويچ توانستيم مشخصات فوتباليست‌ها را از لحاظ قواي بدني، تكنيك و تاكتيك‌پذيري به رايانه انتقال دهيم و برنامه‌ريزي كنيم و به صورت تصويري به بازيكنان آموزش دهيم. همين امر باعث شد هلندي‌ها از آن استقبال كنند. به نوعي تكنولوژي را به فوتبال انتقال داديم. در اين نرم‌افزار كامپيوتري نام من هم ثبت شد و از آن‌جا بود كه خيلي‌ از مربيان اروپايي با نام افشين قطبي آشنا شدند، به ويژه «گاس هيدينك» هلندي... هيدينك زماني كه به كره‌جنوبي رفت، به من پيشنهاد داد كه دستيارش شوم. هيدينك از سال 2001 مربي كره‌جنوبي شد و همان‌طور كه مي‌دانيد در جام‌جهاني 2002 تيم كره، چهارم شد.
پس از جام‌جهاني 2002 من دوباره به آمريكا بازگشتم و اين بار به عنوان دستيار استيو سمپسون، در گالكسي لس‌آنجلس كار كردم. اين روند ادامه داشت تا اين‌كه «ديك ادووكات» هلندي در سال 2005 مربي هلند شد و من و «پيم وربيك» بار ديگر دستيار او شديم. (خواننده محترم گاس هيدينك و ديك ادووكات از مربيان معتبر هلندي هستند. هيدينك در جام‌جهاني 1998 با تيم‌ملي هلند به مقام چهارم جهان دست يافت و ادووكات در جام‌جهاني 1994 مربي هلند بوده، همچنين در جام‌جهاني 2002. ضمن اين‌كه ادووكات در سال 1988 آيندهوون را قهرمان ليگ اروپا كرد.) پس از جام‌جهاني 2006 هم كه با وربيك رهبري كره را برعهده گرفتيم و پس از سومي آسيا، از آن تيم بيرون آمديم.»

شش حضور متوالي
از قطبي مي‌پرسيم چرا كره‌جنوبي در شش دوره متوالي جام‌جهاني، هميشه يك پاي ثابت جام‌جهاني بوده، اما هيچ‌وقت جام ملت‌ها را جدي نمي‌گيرد و هيچ قهرماني در كارنامه خود ندارد؟ كه مي‌گويد: «براي كره‌اي‌ها جام‌جهاني خيلي مهم است. براي آنان شايد فوتبال زياد مهم نباشد و مثل ايراني‌ها زياد عشق فوتبال نباشند اما وقتي تيم كشورشان به جام‌جهاني مي‌رود، كره‌اي‌ها به خاطر نام كره، فوتبال را دنبال مي‌كنند. ضمن اين‌كه رييس فدراسيون فوتبال آنها «دكتر چون»، انديشه‌هاي نويي را به فوتبال كره منتقل كرده است.
او مردي متفكر است و صاحب انديشه‌هاي جديد كه از كره يك فوتبال بين‌المللي ساخته است. سعي او اين بوده كه هميشه كره در جام‌جهاني با تمام قوا حضور داشته باشد و در جام ملت‌هاي آسيا با تركيبي جوان‌تر روانه رقابت‌ها ‌شود، يعني هميشه اين‌طور بوده است. ضمن اين‌كه پول خوبي را هم به فوتبال كره تزريق كرده است.»

بازگشت پس از سي سال
«از سال 1356 كه از ايران خارج شدم، ديگر به ايران نيامدم تا سال 1386، درست سي سال. البته قرار بود پارسال با كره براي رقابت‌هاي مقدماتي جام‌جهاني به ايران بيايم، اما از آن‌جا كه پاسپورت ايراني نداشتم، نتوانستم به ايران بيايم.»
از قطبي مي‌پرسيم پس از علي پروين كه از او در ورزشگاه‌ها با نام «سلطان» ياد مي‌كردند، ديگر طي اين سال‌ها هيچ مربي نتوانست به مانند شما در دل هواداران پرطرفدارترين تيم ايران، جايگاهي براي خود به دست بياورد اما طرفداران پرسپوليس از شما به عنوان «امپراطور» ياد مي‌كنند. دليلش چه بود؟ «اولا كه آنها متوجه شدند من پس از سي سال به خاطر پول به ايران نيامدم. با توجه به گذشته‌اي كه از خودم گفتم، دلتنگي‌ نسبت به سرزمين مادري باعث شد به ايران بيايم. من ايران و ايراني‌ها را دوست دارم، ضمن اين‌كه از معدود مربيان ايراني بودم كه توانستم در ميادين بين‌المللي موفق باشم و در سه جام‌جهاني حضور داشته باشم و همچنين اخلاق و رفتارم طوري بود كه توانستم در دل هواداران جاي بگيرم... من همينم كه مي‌بينيد، رك و صريح و حرفم را به راحتي مي‌زنم؛ بدون رودربايستي و آخرين دليلش هم نتيجه‌هاي اخير پرسپوليس بود.»
به هر حال پس از سي سال جرقه‌اي به ذهن‌تان رسيد كه به ايران بياييد. از آن لحظه براي‌مان بگوييد. «من دوستي ايراني در لس‌آنجلس دارم كه به فوتبال ايران علاقه زيادي دارد. او دائم به من مي‌گفت كه تو مي‌تواني به فوتبال ايران كمك كني. چرا به ايران نمي‌روي؟ از طرفي هرچه كه سن آدم بيشتر مي‌شود، دوست دارد به وطنش بازگردد؛ به جايي كه به دنيا آمده و دوست دارد پيش اقوامش برگردد. به هر حال جرقه اصلي‌ را دوستم داريوش زد كه تشويقم كرد به ايران بيايم.
همچنين دلم مي‌خواست با توجه به تجربياتم به ايران بيايم و از لحاظ سازماندهي به فوتبال ايران كمك كنم. اميدوارم كه بتوانم چنين كاري را انجام دهم، گرچه به زمان نياز دارم. از روزي كه به ايران آمدم، خونم گرم شده، نفسم گرم شده، احساس مردم ايران را در هيچ جاي دنيا نمي‌توانيد ببينيد، ميوه‌هاي ايراني، غذاهاي ايراني. دلم براي همه آنها تنگ شده بود.»

5018

آتيلا (پسر ناصر حجازی): ماجرای من، بابام و استقلال

بعضي از ضرب‌المثل‌ها هم با تمام شيريني‌شان، گاهي اوقات باعث دردسر مي‌شوند. باور نمي‌كنيد؟! تا حالا چند بار اين ضرب‌المثل را شنيده‌ايد: پسر كو ندارد نشان از پدر، تو بيگانه خوانش نخوانش پسر؟ حتما جواب مي‌دهيد خيلي زياد. قبول دارم كه خيلي از پسرها شبيه پدرشان هستند اما بعضي وقت‌ها هم اينطوري نيست. چقدر نمونه تاريخي داريم كه پسرها هيچ شباهتي با پدران خود نداشته‌اند. يك مثال تكراري؛ چه شباهتي بين حضرت نوح و پسرش وجود داشت؟

هيچي. از تاريخ بگذريم و برويم سر يك حكايت آشناي فوتبالي. ناصر حجازي را كه مي‌شناسيد، دروازه‌بان افسانه‌اي روزگاران گذشته تيم‌ملي ايران و باشگاه تاج سابق و سرمربي فعلي آبي‌پوشان پايتخت. زماني مرد شماره يك دروازه‌ها بود. عمرش را توي فوتبال گذراند. وقتي كه اولين فرزندش به دنيا آمد، چه رويايي داشت. پسرش قرار بود جا پاي پدر بگذارد؛ آتيلا بشود ناصر حجازي و نمونه ايده‌آل همان ضرب‌المثل معروف. اما پسر نشان زيادي از علايق پدر نداشت. تو دروازه نايستاد و قرار شد يك فوتباليست معروف شود. يك سال به لطف پنالتي‌زدن‌ها تقريبا اين اتفاق افتاد. پدر به عنوان سرمربي روي نيمكت استقلال نشسته بود و پسر تو زمين راه مي‌رفت. نه، نه بخشيد، اشتباه شد فوتبال بازي مي‌كرد! او مترصد فرصت بود تا نشان دهد كه آتيلا فرزند ناصر حجازي مرد افسانه‌اي فوتبال است. و عجبا كه آن سال يكي‌يكي فرصت‌ها به دست مي‌آمد. تيم‌ها در مقابل استقلال مرتكب خطاي پنالتي مي‌شدند و مرد اول پنالتي‌زن استقلال كسي نبود جز آتيلا حجازي. ناصرخان مي‌گويد: آتيلا در زمان خودش خيلي بود اما فقط به خاطر اين‌كه فاميلش حجازي بود به حق خودش در فوتبال ايران نرسيد اما ما مي‌گوييم آتيلا فقط به دليل اين‌كه فاميلش حجازي بود هر از گاهي از زمين فوتبال سر درمي‌آورد. در هر صورت سال 77 بود كه ناصرخان به همراه پسرش رخت سفر بست و از استقلال رفت اما با اين اميد كه يك روز برمي‌گردد. ناصرخان هنوز در سر براي آتيلا روياهاي زيادي داشت غافل از اين‌كه پسر كو ندارد... شايد منظور از پسر حتما فرزند پسر نيست و پسر در اين شعر فرزند به معني اعم است كه اگر اينگونه بود ناصرخان به مراد خود مي‌رسيد چون برخلاف آتيلا، آتوسا دختر حجازي در فوتبال بانوان خوش درخشيده و بازيكني است كه با شوت‌ها و بازي‌اش بيشتر به درد فوتبال آقايان مي‌خورد تا بانوان! چند سال بعد از جدايي ناصر حجازي و پسرش از استقلال، وقتي فتح‌ا...زاده بار ديگر مديرعامل استقلال شد بازگشت حجازي هم دور از ذهن نبود. او آمد و دوباره روي نيمكت نشست و بازهم نتيجه‌اي نگرفت و بار ديگر حاجي فتح‌ا...زاده اعلام كرد كه تا آخر از او حمايت مي‌كند.

باور كنيد آن‌قدر حرف و حديث‌ها و اتفاقات تكراري است كه گاهي اوقات فكر مي‌كنم به چند سال پيش برگشته‌ايم. نمي‌دانم چرا قرار نيست در اين فوتبال اتفاق تازه‌اي رخ دهد، دچار تسلسل شده‌ايم اما نه يك اتفاق تازه! ناصرخان برگشت بدون آتيلا. استقلال بازي مي‌كرد بدون پسر سرمربي، گويا ناصرخان دست از اين ضرب‌المثل بخت برگشته كشيده بود كه خبر جديدي رسيد. مي‌دانيد چرا استقلال در فصل جديد اينقدر بد نتيجه مي‌گرفت؟ چطور نمي‌دانيد دواي درد آبي، پسر ناصر حجازي. نه اشتباه نكنيد قرار نيست كه او با پنالتي زدن، ناجي استقلال شود. او ديگر با پيراهن و شورت آبي به تيم پدر خدمت نخواهد كرد. آتيلا خيلي شيك با لباس غيرورزشي تيم پدر را آناليز مي‌كند. او قرار است بالاخره دستي در آتش فوتبال اين استقلال بينوا داشته باشد. هواداران چه كار كنند؟ صبر. قرار نيست كه همين سال اول نتيجه بگيرند. وقتي آتيلا يك دو سه سالي اشتباه آناليز كند، بالاخره دستش راه مي‌افتد و آناليز كردن را ياد مي‌گيرد. چه اشكالي دارد؟ فوقش استقلال كار را از دسته پايين‌تر شروع مي‌كند. گويند سنگ لعل شود در مقام صبر آري شود وليك به خون جگر شود. هواداران عزيز استقلال يك كم خون‌جگر با مقداري صبر باعث مي‌شود كه آتيلا آرزوي ديرينه پدر را جامه عمل پوشانده و استقلال را قهرمان كند. حالا ليگ‌برتر نشد كه نشد. اشكال نداره دسته اول قهرمان مي‌شه، صعود مي‌كنه به ليگ‌برتر. چرا ناراحتيد؟ خوب معلومه كه براي يك چنين كار كارستاني بايد اعلام كنه كه تا پول ندهند آناليز نمي‌كنم. از ما نشنيده بگيريد آخه ما هم اينطور شنيديم! ما كه جايي نمي‌گيم شما هم نگيد كه شنيده شده روز دربي وقتي تلويزيون نشان داد صادق ورمرزيار كه كنار دست ناصرخان نشسته بود، داشت از طريق موبايل با آناليزور حجازي صحبت مي‌كرد نتيجه آناليز هم رو كه ديديد شاهكار بازي بوده به تساوي كشيده شد.

منبع: مجله خانواده سبز

5017

جك نيكلسون سرشناس‌ترين ستاره زنده دنيا

شايد «جك نيكلسون» پس از چهار دهه فعاليت در عرصه سينما كه سه دهه از آن توام با شهرت بوده است معروف‌ترين ستاره زنده هاليوود باشد به‌طوري كه حتي با بردن نام كوچك او همه متوجه مي‌شوند سخن از نيكلسون است. در مراسم اسكار 1983 وقتي مجري گفت «جك» ميلياردها نفر كه به‌طور مستقيم و غيرمستقيم مراسم را دنبال مي‌كردند فهميدند منظور، جك نيكلسون است و وقتي در سال 2002 كتاب «آشپزي براي جك» منتشر شد، همه مي‌دانستند اين كتاب براي هيچكس نيست جز جك نيكلسون.

«جان ژوزف نيكلسون» متولد 22 آوريل 1937 در عالم هنر با نام «جك نيكلسون» معروف است. او سه‌بار برنده جايزه اسكار و هفت‌بار برنده جايزه گلدن گلاب شده است و در ايفاي نقش‌ شخصيت‌هاي رواني و عصبي بسيار متبحر است.

نيكلسون تاكنون 12 بار نامزد دريافت جايزه اسكار شده است. او و «اولتر برنان» در ميان بازيگران مرد بيشترين تعداد كانديدا شدن را به خود اختصاص داده‌اند. اين عنوان در ميان بازيگران زن به كاترين هپبورن (چهار جايزه) تعلق دارد. جك نيكلسون يكي از دو بازيگري است كه از دهه شصت تاكنون حداقل در هر دهه يك‌بار جايزه مهمي را تصاحب نموده است.هنرپيشه‌ ديگري كه اين افتخار را دارد «مايكل كين» است. شهرت نيكلسون بيش از هر چيز ديگري به خاطر حضور ارزنده‌اش در فيلم‌هاي «ديوانه‌‌اي از قفس پريد»، «درخشان»، «بت من» و «مردگان» است.

زندگينامه
جك نيكلسون در بيمارستان «جرسي شور» در «نپتون» واقع در نيوجرسي به دنيا آمد. مادرش بازيگري به نام «جون فرانسيس نيكلسون» با نام مستعار «جون» بود كه چند ماه قبل از تولد جك با «دونالد فرسيلو» بازيگر ديگري با نام مستعار «دونالد رز» در شهر «الكتون» واقع در مري‌لند ازدواج كرد. در آن زمان الكتون به خاطر ازدواج‌هاي كم دوامش معروف شده بود و ازدواج جون و فرسيلو به اين دليل خيلي زود به پايان رسيد كه فرسيلو قبلا ازدواج كرده بود و از نظر قانوني نمي‌توانست باز هم ازدواج كند. هر چند پدر جك گفت از بچه‌اش مراقبت خواهد كرد ولي مادر «جون» تصميم گرفت خود نوه‌اش را تربيت كند و او را طوري بزرگ كرد كه به كار و حرفه«جون» لطمه‌اي وارد نشود.جك نيكلسون در ميان دوستان و همكلاسي‌‌هايش به «نيك» معروف بود. به دبستان محلي و پس از آن به دبيرستان «مانا سكوان» رفت و در آن دبيرستان بود كه به لقب «دلقك كلاس» معروف شد. او از همان زمان به تئاتر و نمايش روي آورد و از افتخاراتش در آن سنين دريافت جايزه تئاتر و درام از مدرسه است. نيكلسون از آن مدرسه خاطرات خوشي دارد در سال 2004 پس از گذشت پنجاه سال به دبيرستان خود رفت و در برابر شگفتي و ناباوري همكلاسي‌هاي قديمي‌اش در جلسه تجديد ديدار دانش‌آموزان قديمي شركت كرد. نيكلسون هميشه فكر مي‌كرد پدربزرگش«جان جي نيكلسون» (متخصص دكوراسيون ويترين فروشگاه‌ها) و مادربزرگش «اتل مي‌رودز» (آرايشگر) پدر و مادر واقعي او هستند. او در سال 1974 و پس از خواندن مقاله « مجله تايم» كه در آن نويسنده‌اي درباره زندگي واقعي جك نيكلسون مطلب نوشته بود، براي نخستين بار دريافت «جان» و «اتل» پدربزرگ و مادربزرگش هستند و خواهرش «جون» درحقيقت مادر اوست و خواهر ديگرش «لورين» در واقع خاله او مي‌باشد. در آن زمان پدربزرگ، مادربزرگ و مادرش هر سه از دنيا رفته بودند. نيكلسون يك بار گفت نمي‌داند پدرش كيست زيرا فقط اتل و جون از اين موضوع خبر داشتند و آنها هم هرگز نامي از او نبردند. مدتي بعد «دونالد فرسيلو» ادعا كرد پدر نيكلسون است و به خاطر ازدواج با «جون» خلاف قانون تك همسري عمل كرده ولي «پاتريك مك گيليگان» نويسنده كتاب «زندگي جك» كه در سال 1995 به چاپ رسيد مي‌گويد احتمالا پدر جك، «ادي كينگ» رييس «جون» است. جك نيكلسون هرگز حاضر نشد آزمايش AND بدهد و ترجيح داد اين موضوع را كش ندهد.
او پنج فرزند از چهار زن مختلف دارد: «جنيفر نيكلسون» دختر همسر سابقش «ساندرا نايت»، «كالب گادارد» فرزند «سوزان انسپاك»، «هاني هولمن» فرزند «ويني هولمن» مدل هلندي و «لورين نيكلسون» و «ريموند نيكلسون» فرزندان «ربه‌كا بروسارد». او بارها با بازيگران زيباي سينما نامزد شد كه معروف‌ترين آنها «آنجليكا هوستون» دختر «جان هوستون» فيلمساز آمريكايي بود.

نيكلسون سال‌هاي متمادي همسايه ديوار به ديوار «مارلون براندو» بود. خانه آنها در «ملهولند» بورلي هيلز قرار داشت. پس از مرگ براندو در سال 2004 نيكلسون خانه ييلاقي او را به قيمت 1/6 ميليون دلار خريد تا آن را خراب كند و دوباره بسازد. او درمصاحبه‌اي گفت اين كار را بدون اجازه وارثان مارلون براندو انجام داد زيرا آن خانه كاملا متروكه شده بود و كسي به آن سر نمي‌‌زد. جك نيكلسون كاترليك رومي است و از حاميان خوب دموكرات محسوب مي‌‌شود و تاكنون كمك‌هاي زيادي به اين حزب كرده است. او از طرفداران پروپا قرص تيم‌هاي ورزشي «نيويورك يانكيز» و «لس‌آنجلس ليكرز» است و به‌خاطر آنها همه‌كار مي‌‌كند.

كار حرفه‌اي
وقتي نيكلسون براي نخستين‌بار پا به دنياي هاليوود گذاشت تنها يك شغل اداري در يك شركت كارتون سازي داشت. هنگامي كه دست‌اندركاران شركت متوجه استعداد و توانايي او شدند پيشنهاد دادند هنرمند انيميشن‌كار شود ولي از آن‌جا كه نيكلسون آرزوي هنرپيشه شدن داشت پيشنهاد آنها را نپذيرفت. او مدتي بعد حرفه بازيگري را در كنار نويسندگي و تهيه‌كنندگي آغاز كرد و اولين بار در سال 1958 و با فيلم «قاتل بچه» بر روي پرده سينماها رفت. او در اين فيلم در نقش يك جوان متخلف ظاهر شد و پس از آن در فيلم‌هاي «فروشگاه كوچك‌ ترس» (1960) در نقش يك جوان رواني، «كلاغ» (3691) و «وحشت»(1963) كه در آن با همسرش «ساندرا نايت» هم بازي بود، نقش‌هاي مشابهي را ايفا كرد.
نيكلسون در دهه 60 به نويسندگي و فيلمنامه‌نويسي روي آورد و نتيجه آن تلاش‌ها فيلم‌هايي همچون «جزيره تندر» (1963)، «پرواز به سوي خشم» (1964)، «سوار بر گردباد» (1965) و«سر»(1968) هستند. اين فيلم‌ها هر چند كه موفقيت چنداني به همراه نداشتند ولي او را در كار خود ماهرتر ساختند. سرانجام فيلم «راننده ماهر» بود كه توجه همگان را به سوي خود معطوف داشت و براي نخستين‌بار نامزد دريافت جايزه اسكار شد. در اين فيلم نيكلسون نقش «جورج هنسون» يك وكيل دائم‌الخمر را بازي مي‌‌كرد. از فيلم‌هاي قديمي‌تر و معروف نيكلسون مي‌‌توان به «پنج تكه ساده» (1970)، «آخرين جزئيات» (1973)، «شهر چيني» (1974)، «تامي» (1975) و «مسافر» (1975) اشاره كرد.

ديوانه‌اي از قفس پريد
نيكلسون نخستين جايزه اسكار خود را به‌خاطر بازي در نقش «راندل مك مورفي» در فيلم«ديوانه‌اي از قفس پريد» (پرواز بر فراز آشيانه فاخته) در سال 1975 به دست آورد. در آن زمان به او پيشنهاد شد كه درفيلم «پدرخوانده» و در نقش «مايكل كورلئون» قرارداد امضا كند ولي او اين پيشنهاد را رد كرد. پس از آن نقش‌هايش بيش از پيش غيرعادي شد و اغلب فيلم‌هايي را مي‌‌پذيرفت كه خاص‌تر و مشكل‌تر از بقيه باشند ولي گاهي به دلايل خاصي، نقش‌هاي معمولي را قبول مي‌‌كرد. او به‌خاطر بازي در برابر «رابرت دنيرو» نقش كوچكي در فيلم «آخرين سرمايه‌دار» را پذيرفت و براي اين‌كه با «مارلون براندو» همبازي شود بازي در فيلم وسترن«تفريحات ميسوري» را قبول كرد.
هر چند كه با فيلم درخشان (1980) اثر «استنلي كوبريك» جايزه اسكار به دست نياورد ولي اين نقش يكي از به ياد ماندني‌ترين نقش‌هاي او در كارنامه‌ هنري‌اش است. از فيلم‌هاي به ياد ماندني او در آن دوران است «پستچي هميشه دوبار زنگ مي‌‌زند» (1981)، «قرمزها» (1981)، «افتخار پريزي» (1985)، «جادوگران ايست ويك» (1987) و «بت من» (1989) است.
نيكلسون با بازي‌ در نقش دلقك در فيلم «بت‌من» شصت ميليون دلار پول كسب كرد و اين فيلم با استقبال عموم مواجه شد. قرار بود در سال 1999 در فيلم «پيروزي بت من» دوباره نيكلسون اين نقش را تكرار كند ولي آن پروژه لغو شد. از فيلم‌هاي سالهاي اخير نيكلسون «درباره اشميت» (2002) و كمدي «كنترل عصبانيت» است. او در فيلم «مردگان» اثر اسكورسيزي در برابر «مت ديمون» و «لئوناردو دي‌كاپريو» دوباره به نقش‌هاي دوران جواني برگشت و در شخصيت رييسي با تمايلات ساديسمي ظاهر شد. او در نوامبر 2006 بازي در فيلم كمدي «‌tsiK tekcuB ehT» را آغاز كرد.
او به‌خاطر اين فيلم مجبور شد سرش را بتراشد تا شبيه بيماران سرطاني شود. در اين فيلم او و همبازي‌اش «مورگان فريمن» كه بيماران دم مرگ هستند تصميم گرفتند قبل از مردن به يك ليست از اهداف و آرزوهايش جامه عمل بپوشانند.

جشن تولد
روز بيست و دوم آوريل امسال جشن تولد هفتاد سالگي جك نيكلسون بود. او در اين جشن به تعداد سالهاي عمرش از هفتاد خدمتكار كمك گرفت تا از مهمانان پذيرايي كند. گفته مي‌‌شود او در اين مهماني مجلل 950 هزار دلار خرج كرد و محل برگزاري آن، عمارت بزرگ و زيباي او در هاليوود هيلز بود. به همين مناسبت تيم بسكتبال مورد علاقه او يك كيك تولد 213 سانتي‌متري به شكل زمين بسكتبال به او هديه دادند.

خانه دوران كودكي
خانه‌اي كه جك دوران كودكي خود را در آن سپري كرد واقع در «نپتون» نيوجرسي در ماه اكتبر در يك حراجي به فروش گذاشته شد. اين خانه 2500 فوت مربعي كه در خيابان ششم اين شهر قرار دارد در سال 1926 ساخته شد و پنج اتاق خواب و دو حمام دارد. همسايه‌ها مي‌‌گويند جك هر شنبه صبح اول وقت مشتاقانه روي پله‌هاي جلويي اين خانه مي‌‌ايستاد تا با اولين همسايه‌اي كه به سينماي شهر مي‌‌رفت براي ديدن فيلم برود. اين خانه گذشته از اين كه محل زندگي ستاره قديمي هاليوود بوده است، بسيار زيبا نيز هست.

5016

راسته خوش تيپ ها; من چی بپوشم؟!

اپیزود اول :آموزش ست کردن
يك ضرب‌المثل ساده مي‌گويد: «تاثير اوليه ظاهر شما شانس دومي نخواهد داشت.» اين‌كه كجا چي بپوشيم، لباس‌هاي مان را چطورست كنيم و چگونه با ظاهري خوب و آراسته در اجتماع حضور پيدا كنيم، در اغلب موارد ذهن ما را به خود مشغول مي‌كند اما اصلا كار سختي نيست، باور كنيد! فصل پاييز، فصل رنگ‌هاي گرم و قشنگ از راه رسيده، براي ما كه در شهر زندگي مي‌كنيم و تنها به رنگ سبز دوده گرفته درخت‌ها در تابستان عادت كرده‌ايم، اين رنگ‌ها اغوا كننده‌اند. زرد، نارنجي، قرمز انگار اين تنوع‌، را هم به پيروي از خودشان دعوت مي‌كنند.

فصل پاييز، براي آقايان فصل كتان است. هر نوع لباس كتان براي يك روز پاييزي بسيار مناسب است و اين جنس لباس را به واسطه رنگ‌هاي گرم و كلاسيك‌شان مي‌توانيد به بهترين شكل ممكن با هم ست كنيد. اين مجموعه شما را يك جنتلمن واقعي نشان مي‌دهد. مي‌توانيد از يك كفش با مدل اسپرت و با رنگي هماهنگ هم استفاده كنيد و با خيال راحت بنشينيد و بگوييد «من عاشق پاييزم.» در ماه‌هاي سرد سال مي‌توانيد يك كت با رنگ خنثي روي هر لباسي با هر رنگي بپوشيد و خودتان ببينيد كه چقدر خوش‌تيپ مي‌شويد. رنگ لباس‌تان را متناسب با رنگ پوست تان انتخاب كنيد.

رنگ لباستان را با رنگ پوست تان هماهنگ كنيد، اگر پوستي تيره داريد از لباس‌هايي با رنگ روشن استفاده كنيد. آنهايي كه پوست روشن‌تري دارند بايد از لباس‌هايي با رنگ ملايم و نسبتا تيره استفاده كنند و اگر سبزه هستيد لباس‌هايي با رنگ روشن بپوشيد. يادتان باشد كه عناصر فلزي و وسايل شخصي شما حتما بايد با هم هماهنگ باشد، ساعت ضدآب نقره‌اي را با انگشتر طلاي سفيد ست كنيد و قلاب كمربند‌تان هم حتما نقره‌اي باشد.
ست كردن سه رنگ با هم بهتر از دورنگ است، هم تنوع بيشتري مي‌دهد و هم ظاهر جذاب‌تري به وجود مي‌آورد.
در روزهاي سرد باراني وقتي براي رفتن به كافي‌شاپ يا قدم زدن از خانه خارج مي‌شويد يك تي‌شرت كتان مي‌تواند انتخاب مناسبي باشد، رنگ كرم يا رنگ ذغالي با هر لباس ديگري كه در كمد داريد ست مي‌شود. و براي كمي رسمي‌تر شدن يك سويي شرت روي آن بپوشيد و زيپ آن را بالا بكشيد. حالا براي كامل‌تر شدن سراغ شلوار جين برويد.
مثل اين‌كه امسال پاييز كفش‌هاي قشنگي مد شده است. اين كفش‌ها با هر جنس شلواري ست مي‌شود چه شلوار كتان بپوشيد، چه همان جين دوست داشتني هميشگي را.
خانم‌ها اينور لطفا: بايد مانتوهاي سفيد و شلوارهاي كرم رنگ كتان را از توي كمد جمع كنيد و تا سال ديگر از آنها خداحافظي كنيد. قبل از اين‌كه براي خريد لباس جديد برويد، يه دور كوتاه توي كمد بزنيد. شايد يك ژاكت سبك قرمز رنگ داشته باشيد، مطمئنا آن با شلوار جين كه حلال مشكلات همه دخترخانم‌هاي خوش‌تيپ است، هماهنگ مي‌شود و مجموعه زيبايي را درست مي‌كند.
در حالي به پيشواز فصل سرما مي‌رويم كه مثل هميشه رنگ‌هاي كرم و قهوه‌اي طرفداران خودش را دارد، اين رنگ‌هاي كلاسيك با مدل‌هاي كلاسيك هم بيشتر هماهنگ است، اگر امسال حتما بايد يك مانتو، باراني يا پالتو بخريد، مي‌توانيد يك مدل زيبا و قهوه‌اي رنگ آن را پيدا كنيد و با هر نوع شلواري آن را بپوشيد. شايد امسال پاييز مجبور نباشيد كفش بخريد اما اگر خواستيد كفش بخريد حتما يك رنگ خنثي را امتحان كنيد كه با شلوارهاي مختلف بتوانيد بپوشيد.
خانم‌هاي شيك‌پوش شايد مجبور باشيد از مامان يا بابا بخواهيد كه امسال براي‌تان يك ساعت جديد بخرند چون ظاهرا پاييز پيش رو به نگين مزين شده است. در بيشتر مدل‌هاي ساعت، نگين زيادي به كار رفته است گويا دوباره قرار است، علاقه خانم‌ها به جواهر را احيا كند. البته كه باز هم همه چيز به سليقه و انتخاب خودتان بستگي دارد اما فكر مي‌كنم براي تنوع هم كه شده آن ساعت‌هاي اسپرت و بزرگ را كنار بگذاريد و امسال اين مدل‌هاي جديد را امتحان كنيد.
مثل اين‌كه هنوز عينك بزرگ از مد نيفتاده و به راحتي مي‌توان اين مدل را با ساعت منتخب پاييز كه همان ساعت‌هاي نگين‌دار است، ست كنيد.

اپيزود دوم: به كجا چنين شتابان؟
دخترك با لباس عروس خيلي خوشگل شده بود، هر چند بلايي كه آرايشگرا سر عروسا مي‌آرن با هيچي قابل جبران نيست، اما هميشه مجذوب ملاحت اين لباس سفيد مي‌شم، هر كي اون را مي‌پوشه، خوشگل مي‌شه. اما موهاي جوگندمي داماد كه مقدار دونه‌هاي سفيدش تقريبا به موهاي سياه غالب بود، اصلا به لباس سفيد دخترك برازنده نبود. من هميشه سن رو اشتباه حدس مي‌زنم، اما اين‌بار ديگه تقريبا مطمئن بودم كه داماد بالاي بيست سال از عروس بزرگتره. دوستان دخترك دورش حلقه زده بودن، شايد هر كدومشون كه ازدواج نكرده بودن، خودشون رو جاي عروس اون شب فرض مي‌كردن. يكي‌شون كه قيافه‌اش هم از بقيه شيطون‌تر بود پرسيد: چرا اينقدر شوهرت پيره؟ دخترك هم كه انگار منتظر اين سوال بود، با كلي ناز و اطوار گفت: بچه‌‌اي ديگر، نمي‌فهمي، شوهر سن دار مده!! واي از روزي كه تمام ناهنجاري‌ها مد مي‌شود، به نظر بعيد مي‌رسد دختر 32 ساله با مرد04ساله خوشبخت بشه، اما چاره چيه اختلاف سني زياد مد شده.

اپيزود سوم: «آقا، اين كه مردونه‌اس، من از اون يكي مدلش مي‌خواستم.
فروشنده: خانم، اين حرفا چيه ديگه مرد و زن نداريم. همه اسپرت مي‌پوشن...»
خيلي از واژه‌ها توي ايران اشتباه معني مي‌شوند، خيلي از فناوري‌ها به اشتباه استفاده مي‌شوند و خيلي‌ها هم اشتباه مي‌كنند كه بي‌خود دنبال چيزي مي‌رن كه ته نداره،و اين هم دو حالت داره؛ يا پولداري و اصلا برات مهم نيست كه براي يك جوراب مارك‌دار ده هزار تومان پول بدي اما بالاخره آنقدر مي‌خري كه خسته مي‌شي، ديگه هيچ نگاهي هم راضيت نمي‌كنه، ديگه از هيچي خوشت نمي‌آد. همه مدل‌ها تكراريه. آخه مد، گردشي و هر بيست سال يك بار تكرار مي‌شه و در حالت دوم كه پول نداري با هزار بدبختي يه كفش صد هزار توماني مي‌خري و در آخر هم مي‌فهمي كه تقلبي بود يا اصلا همون را هم نمي‌توني بخري و هميشه آرزو و حسرت به دل مي‌موني. اين پديده مد هم خيلي آزاد دهنده شده براي فقير و پولدار و مرد و زن. آره‌ها، واقعا مد، مردونه و زنونه هم داره. يه چيزايي فقط تو دنياي آقايون مد مي‌شه يه چيزاي بيشتري توي دنياي خانم‌ها. و اما آقايان:
1- مد ماشين – شديدا به ميزان درآمد بستگي داره، البته از نوع ليزينگي و تعويض خودرو فرسوده‌اي و هر كلك ديگه ماشين‌دار شدن، فاكتور مي‌گيريم. حالتي رو بررسي مي‌‌كنيم كه يه پول قلمبه توي جيب شلوارته و فقط مي‌ري نمايشگاه رنگ ماشينت رو انتخاب كني و چقدر كيف داره اگر بتوني بري نمايشگاه‌هاي ماشين ميدان تختي يا خيابان شريعتي، حتما يه بار كه از جلوش رد شدين؟ مي‌ري نمايشگاه و مدل 7002 را پيدا مي‌كني. تازه اگه خيلي خيلي پولدار باشي، رندي شماره پلاك هم برات مهم مي‌شه.
2- 2- مد ريش و سبيل- تازگي‌ها كه خيلي هم مناسبتي شده، براي ايام سوگواري يه ريش مرتب كه دو هفته اصلاح نشده رو به اندازه مناسب مي‌رسونند. خيلي با پيراهن مشكي، شيك مي‌شه. در مواقع عادي يه پرفسوري ظريف، خيلي مناسب آقايان جوان است و اگر خيلي گرفتاري كار و درسي دارين، خدانگهداره اين ماشين ريش تراش rezom بابا، يه ته‌ريش مدل... (نمي‌تونم اسم خواننده‌اش را بگم) مي‌ذاري و خلاص، البته يه مدل ريش و سبيل هم مخصوص هنري‌هاست، حول و حوش چهاراه وليعصر كه مركز دانشگاه‌هاي هنريه، زياد مي‌بينيد. 3- مد رشته و دانشگاه - يادم مي‌آد كه پدرم مي‌گفت زمان اونها راه و ساختمان مد بوده خودم كه مي‌خواستم برم دانشگاه همه پسراي فاميل دنبال مكانيك بودن. تازگي‌ها هم كه ABM , TI روي بورس. البته هنوز هم پزشكي و رشته‌هاي هنري طرفداراي خودش و داره. THP هم فراموش نشه. 4- مد ورزش - فكر كنم غير از پسراي نوجوان ديگه كسي دنبال فوتبال نمي‌ره... اما تا دل تون بخواد باشگاه بدنسازي روي بورس، خيلي زود هم نتيجه مي‌گيرن و توي دانشگاه و محل معروف مي‌شن به پسر خوش هيكله، كافيه كمي هم قد بلند باشي كه ديگر تمامه. و اما خانم‌ها: 1- مد لباس: كه توي ايران تازگي ها خيلي عجيب و غريب شده، واقعا توليد كننده‌هاي مانتو هر نوع لباسي را مي‌توانند در سريع‌ترين زمان به چيزي تبديل كنند كه مي‌شه به آن گفت مانتو. حالا فرقي نمي‌كنه جنس مد شده در اروپا يا تركيه، شبيه پارچه پيژامه بابابزرگ باشه يا پارچه پولك‌دوزي شده مناسب براي لباس شب اما چون از قديم گفته‌اند اصل كار رو، كچلي زير مو، بهتر است كه مانتو به روز و جديد باشد تا براي بقيه‌اش هم يه فكري بكنيم. 2- مد كفش و صندل: اين مقوله خيلي به آب و هوا مربوط مي‌شه و تنها چيزي هست كه در ايران به موقع عوض مي‌شه، صندل‌هاي خوشگل و خوش‌رنگ براي اوايل بهار و تابستان. البته فكر نمي‌كنم طراحان اين صندل‌ها از آلودگي خيابان‌هاي تهران خبر داشته باشند وگرنه حتما شكل ديگري طراحي مي‌كردند. چون با اين آلودگي و شكل صندل‌ها و خانم‌هاي اهل پياده‌روي، كمترين عارضه‌اش يه بيماري قارچي پوست پاست. كتاني‌هاي سفيد و سرمه‌اي براي پاييز و شروع كلاس‌ها و چكمه‌هاي چرمي شيك براي زمستان. 3- مد سن ازدواج: اين ديگه خيلي خطرناك شده؛ نه به اون زماني كه دخترا ديپلم نگرفته، خونه بخت بودن، نه به حالا كه دخترا مي‌گن هر چقدر ديرتر ازدواج كنن بار اين مسئوليت سنگين را ديرتر تحمل مي‌كنند اما اصلا به اين فكر نمي‌كنند توي 53 سالگي كه آخرين سن مجاز بارداريه، آنها تازه تصميم گرفته‌اند كه نامزد كنند. به نظر شما همه چيز مرتبه؟
3- 4- مد كارهاي عجيب: اين كارهاي عجيب از يوگاي صبحگاهي شروع مي‌شود، به كلاس سالك شدن بعدازظهر و مراقبه‌هاي شبانگاهي و دوره‌هاي تاثيرات سنگ‌هاي مختلف ختم مي‌شود، شايد هر كدام از اين كارها به تنهايي خوب باشد، اما اگر فقط به خاطر رقابت با دوستان، كسي به دنبالش بره، چيزي كه ياد نمي‌گيره هيچ، راه رفتن خودش رو هم يادش مي‌ره.
اپيزود آخر: چند نصيحت مادرانه خوش‌تيپي يا اسيري؟ مسئله اين است. «كارين الدور» خبرنگار شبكه مد اظهار مي‌كند كه قرباني مد به كسي گفته مي‌شود كه در يك زمان معين تمام لباس‌هاي جديد و مارك‌دار را به تن مي‌كند و خود را شبيه به مانكن‌هاي ويترين مغازه‌ها مي‌كند. يكي از طراحان لباس ايراني كه دوره ارشدش را در فرانسه گذرانده است مي‌گويد: اسير مد كسي است كه در خريد كردن بيش از اندازه وسواسي باشد و فقط بخواهد «آخرين مد» را بپوشد بدون در نظر گرفتن اين‌كه لباس مناسب او هست يا نه. او توصيه مي‌كند: چيزي را بپوشيد كه فكر مي‌كنيد زيباست نه لباسي را كه ديگران تصور مي‌كنند مد است. بايد هميشه در لباس‌هاي خود احساس راحتي كنيد، بنابراين لباسي را بر تن كنيد كه مناسب حال تان باشد. در هر فصل چند لباس جديد خريداري كنيد و آنها را با لباس‌هاي ديگري كه در كمد خود داريد، ادغام كنيد. اين راه هم كم‌هزينه است هم شما را در كليه فصول خوش‌تيپ نگه مي‌دارد. تيپ خود را براساس آنچه در مجلات مي‌بينيد، تغيير ندهيد. افراد معروف و هنرپيشه‌هاي خارجي براي جلب توجه، لباس‌هاي عجيب و غريب مي‌پوشند و اين شيوه لباس پوشيدن زندگي روزمره آنها نيست. يك كارشناس ارشد روان‌شناسي باليني و مدرس دانشگاه معتقد است تاثير تبليغ در مورد خانم‌ها مقداري بيشتر است زيرا خانم‌ها بيشتر زيبايي را دوست دارند و از تنوع‌طلبي و خودآرايي لذت مي‌برند. او مي‌گويد: بيكاري و داشتن وقت زياد را هم يكي از علل مدپرستي مي‌داند و معتقد است به همين دليل خانم‌هاي فاقد شغل نسبت به خانم‌هاي شاغل تنوع‌طلبي بيشتري دارند و باز هم همين دليل آقايان كه بيشتر درگير مسئوليت‌هاي زندگي و مسائل مادي هستند كمتر به دنبال مد و مسايلي از اين قبيل مي‌روند. وي تنوع‌طلبي و مدپرستي جوان‌ها را نيز طبيعي مي‌داند، چون به هر حال يك جوان تحت تاثير هيجانات دوران بلوغ نياز دارد مورد توجه قرار بگيرد، اما اگر در جامعه شرايط تحصيلي و شغلي و جايگاه اجتماعي آنها مناسب باشد كمتر تحت تاثير تبليغات قرار مي‌گيرند و گرايش آنها به سمت مد، جنبه اعتدال به خود مي‌گيرد. او خاطر نشان كرد: 1-اگر مد را به معناي خلاقيت و نوگرايي در نظر بگيريم، بسياري از تحليل‌هاي غلط و نادرستي كه نسبت به اين مسئله ارائه مي‌شود حل خواهد شد. 2-اگر مد را بازتاب و انعكاس لايه‌هاي زيرين جامعه بناميم، پس مد جزء لاينفك و جدانشدني جامعه قلمداد مي‌شود. بعضي اوقات مد برخاسته از جنبش‌هاي اجتماعي نيست. بلكه تاثير خاصي از يك فيلم يا خواننده جديد است. 3- مد به دو دسته تقسيم مي‌شود.الف- گاهي جعلي است (مدي كه از مباني فكري جامعه ديگري است يا به عبارت ديگر، يك حركت تقليدي است.) ب- گاهي اصيل و ريشه دار است و مدي است كه از لايه‌هاي زيرين جامعه و فرهنگ بومي نشات مي‌گيرد.

5015

پارك ملي گلستان، موزه‌ای زيبا از طبيعت شمال

پارك ملي گلستان موزه زنده‌اي است كه مجموعه غني و متنوعي از جوامع گياهي و جانوري را در خود جاي داده است. به عقيده برخي از محققين، ويژگي‌هاي اين پارك در زمينه داشتن مناطق زيست جنگلي و استپي، متشكل از همه گياهان و حيوانات وحشي منحصر به فرد است كه تا حدي دست نخورده در يك محدوده‌ي نه چندان وسيع قرار گرفته است. به طوري كه به دليل دارا بودن شرايط مطلوب، از سوي سازمان‌هاي بين‌المللي به عنوان ذخيره گاه زيست كره به ثبت رسيده و مورد توجه خاص محققين و دانش پژوهان و علاقه‌مندان به طبيعت است.

به علاوه به دليل موقعيت خاص جغرافيايي، شرايط اقليمي، چشم‌انداز‌ها و مناظر طبيعي متنوع، جاذبه‌ توريستي و تفرجگاهي فوق العاده داشته و همه ساله مورد بازديد و استفاده تعداد زيادي از مردم شهر‌ها و روستا‌هاي استان‌هاي هم‌جوار و مسافرين و بازديد‌كنندگان از نقاط دور دست كشور و حتي خارج از كشور‌ قرار مي‌گيرد.

به طور كلي پارك‌هاي ملي اهداف چند گانه‌اي را تعقيب مي‌كنند.
1- نگهداري وحفاظت وسعت و تنوع ژنتيكي و دست نخوردگي جوامع زيستي گياهان و جانوران در اكوسيستم‌هاي طبيعي و يا در مناطقي كه كمتر مورد تعرض قرار گرفته‌اند، به عنوان ميراث‌هاي طبيعي.
2- مطالعه مسايل زيست محيطي و بررسي‌هاي اكولوژيكي به عنوان الگويي براي مقايسه تطبيقي با مناطقي كه مورد تخريب واقع شده و قسمتي از اجزاي تشكيل دهنده آن از بين رفته‌‌اند، همچنين براي تهيه و تدوين اصول مديريت منابع طبيعي براي پايداري فرايند‌هاي اكولوژيكي و سيستم‌هاي تأمين حيات.
3- فراهم كردن تسهيلاتي براي ‌آموزش و تربيت افراد براي مطالعه‌ نمونه كار اكوسيستم‌ها كه كمتر دست‌خوش تغييرات و دگرگوني قرار گرفته‌اند.
4- بهره‌برداري چند جانبه آموزشي، علمي، پژوهشي، فرهنگي و تفرجي با كمترين اختلال در نظام طبيعي زيستگاه‌ها و اكوسيستم‌هاي طبيعي و استفاده از اين بهره‌وري‌ها براي پيدا كردن مطلوب‌ترين روش علمي و عملي در اداره منابع طبيعي.

تاريخچه پارك ملي گلستان
پارك ملي گلستان در فاصله 45 كيلومتري شرق مينو‌دشت و 150 كيلومتري شرق گرگان در استان گلستان واقع شده است. سيماي كلي اين پارك كوهستاني بوده و مساحت آن 91 هزار و 895 هكتار است. اين پارك در محدوده‌ استان‌هاي گلستان، خراسان و سمنان واقع شده و مديريت آن برعهده اداره كل حفاظت محيط زيست استان‌ گلستان است.
اين پارك در 19 مرداد سال 1336 به نام منطقه حفاظت شده «آلمه وايشكي» تحت حفاظت كانون شكار ايران قرار گرفت، سپس در 23 بهمن سال 1340 بدون تغيير وسعت به نام منطقه حفاظت شده آلمه ناميده شد و در 6 شهريور ماه سال 1342 تبديل به پارك ملي و سپس، يك سال بعد يعني سال 1343، منطقه مذكور به پارك وحش تغيير عنوان يافت. با تغيير نام سازمان شكار باني و نظارت بر صيد به سازمان حفاظت محيط‌زيست در شهريور سال 1350 اين پارك تغيير نام داد و منطقه‌اي در شرق آن تحت عنوان منطقه حفاظت شده «قر‌خود» با مساحت 34 هزار هكتار به آن الحاق شده و منطقه موصوف تحت عنوان پارك ملي آگهي شد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي منطقه الحاقي قر‌خود از آن منفك و به طور جداگانه منطقه حفاظت شده «قر‌خود» را به خود اختصاص داد.
پارك ملي گلستان از نظر آب و هوايي تحت تاثير رطوبت درياي خزر بوده‌ و جريانات ناشي از باد‌هاي ‌غربي همواره رطوبت زيادي را به اين منطقه مي‌آورد. دامنه نو‌سانات بارندگي در پارك تغييراتي از 150 ميلي‌متر تا 800ميلي‌متر را نشان مي‌دهد. ميزان بارندگي از غرب به شرق كاسته مي‌شود. به طور متوسط بارش برف 17‌درصد از نزولات پارك راتشكيل مي‌دهد و دماي متوسط سالانه بين 5/11 و 5/17 درجه سانتي‌گراد متغير است.

منابع زيستي
پوشش گياهي: پوشش گياهي پارك ملي گلستان به طور عمده از رويش‌هاي هيركاني و ايرانو- توراني و اكوتون (حد فاصل) آنها تشكيل يافته است. هر ناحيه رويشي، از گستره‌هاي مهم پوشش گياهي ايران محسوب مي‌شود. در بخش غربي پارك كه ميزان بارندگي بيشتر بوده و داراي آب و هواي مرطوب و معتدل است، جنگلهاي مناطق نيمه مرتفع و مرتفع هيركاني شكل گرفته‌آند، در حالي كه در شرقي‌ترين بخش پارك، نواحي استپي خشك با بارندگي كم، در برگيرنده جوامع گياهي تشكيل دهنده خاص اين منطقه يعني از نوع عناصر ايرانو- توراني است.
مهم‌ترين گونه‌هاي جوامع جنگلي پارك عبارتند از ممرز، بلند مازو، پلت، افرا، نمدار، آزاد، توسكا، بارانك، ال، انواع وليك، شيردار، داغداغان، ملچ و ...

حيات وحش
حيات و‌حش پارك ملي گلستان شامل انواع پستانداران، پرندگان، خزندگان، دوزيستان و آبزيان مي‌باشد. وجود 69 گونه پستاندار و 149 گونه پرنده و 8 گونه ماهي و تعداد متنوعي از خزندگان و دوزيستان، موجب غناي پارك شده‌اند. همچنين حشرات متنوع پارك بسيار ارزشمند بوده كه نياز به شناسايي و بررسي بيشتر دارد.
از ميان انواع مختلف پستانداران پارك مي‌توان، به مهم‌ترين آنها شوكا، مرال، قوچ و ميش، كل و بز، آهو، پلنگ، خرس، گرگ، روباه، گربه جنگلي، سمور و خوك وحشي اشاره داشت و در بين پرندگان، قرقاول، كبك، انواع پرندگان شكاري، انواع عقاب‌ها و انواع پرندگان شاخه‌نشين را مشاهده كرد.
در تحقيقات انجام شده در يكي از رود‌خانه‌هاي پارك «مادر سو» (دوغ)، گونه‌هايي از ماهيان از قبيل كولي، سياه ماهي ، سس ماهي، عروس ماهي، قزل‌آلا، رنگين كمان، سگ ماهي جويباري (لوچ) شناسايي شده‌اند.

قابليت منطقه
پارك ملي گلستان با برخورداري از مناظر بديع و زيبا، حيات وحش متنوع و رويشگاه‌هاي مختلف گياهي، از نظر تفرج متمركز و گسترده داراي قابليت‌هاي فراواني بوده و جذابيت‌هاي طبيعي و متنوع آن براي جلب انواع توريست‌ از كميت و كيفيت بالايي برخوردار است. تعداد مراكز توريستي پارك به گونه‌اي است كه انواع علاقه‌مندان به طبيعت را مي‌تواند به سمت خود جلب كند.
برخي از مسير‌هاي جالب و اكوتوريستي پارك ملي گلستان شامل ارتفاعات ديور كجي، ديواره‌هاي صخره‌اي قرقون براي كوهنوردان بسيار ارزشمنده بوده و مسيرهاي آلمه، شارلق و تنگه گل، به سولگرد براي پياده‌روي گروهي و گردش‌هاي علمي و آموزشي قابل توجه است.
آبشار زيباي پارك و بخش‌هاي جنگلي آن، از جمله جنگل‌هاي افرالي، گلستان، مزارلي، آلي‌دالي، زاو، جمشيد آباد، آدم چغران، آق‌سو ، ييلاق، آلوباغ و تنگه‌گل، براي علاقه‌مندان به مشاهده حيات‌وحش و طبيعت زيباي اين مناطق بسيار جذاب است.
هم‌اكنون مراكز تفريحي براي استفاده علاقه‌مندان در نظر گرفته شده و امكاناتي در آن مستقر شده است، از جمله اين مراكز مي‌توان به تفرجگاه‌‌هاي گلشن، گلستان، آبشار و همچنين مجتمع كمپينگ گلزار اشاره كرد.
موزه حيات وحش «ميرزا‌بايلو» در ضلع شرقي پارك نيز بازديد‌كنندگان را با انواع حيات وحش پارك و كشور آشنا مي‌سازد.
يك مركز تجمع بازديد‌كنندگان با بخش‌هاي مختلف از قبيل سالن آمفي‌تئاتر و موزه تاريخ طبيعي و اداري در ابتداي غربي پارك در دست ساخت است كه به‌زودي مورد استفاده و بهره‌برداري عموم قرار خواهد گرفت. علاوه بر كانون‌هاي تفريحي برشمرده شده، تعدادي مهمان‌سرا در قسمت‌هاي مختلف پارك ساخته شده كه مورد استفاده بازديد‌كنندگان و محققين قرار مي‌گيرد.

راه‌هاي دسترسي
اين پارك داراي دو ورودي غربي و شرقي است، ورودي غربي از طريق گرگان، آزاد‌شهر، مينو‌دشت و گاليكش دسترسي به پارك را امكان‌پذير مي‌كند. ورودي شرقي از مشهد، بجنورد، آشخانه به ابتداي شرق پارك ميسر است. ساير راه‌‌هاي ارتباطي به پارك كه اغلب فرعي است. به صورت شوسه و خاكي بوده و از بخش‌هاي شمالي و جنوبي به پارك وارد مي‌شوند.

مهم‌ترين كوه‌ها
مهم‌ترين كوه‌هاي پارك ملي گلستان اغلب در بخش‌هاي جنگلي قرار گرفته و ارتفاعات آنها را، به‌جز نقاط صخر‌ه‌اي، گونه‌هاي معرف جنگل‌هاي هيركاني مي‌پوشاند. از مهم‌ترين اين كوه‌ها مي‌توان ارتفاعات قرقون، تنگه گل، شاخا، گلستان، پودنعلي و يكه قد را اشاره داشت. در ناحيه مركزي و شمال شرقي، پوشش گياهي بيشتر به صورت درخت زار‌‌هاي پراكنده و علفزار و جنگل‌هاي پراكنده ارس است. مشخص‌ترين ارتفاعات آن آلمه، ارتفاعات قره قاشلي، ارتفاعات ديوركجي و صوفي قورچي مي‌باشد. ن