روي كيوسكهاي روزنامهفروشي، حتما مجله يا روزنامهاي را خواهيد يافت كه تصوير يا خبري از يانگوم داشته باشد. اين چهره محبوب را جمعه شبها نيز ميتوانيد از جعبه جادويي مشاهده كنيد و شنبهها بعدازظهر نيز با او تجديد ديدار نماييد. حساب اينترنت هم كه ديگر جداست. اين يانگوم خانوم، اكثر (و اگر اغراق نباشد، بايد بگوييم) تمام صفحات دنياي مجازي ما را نيز تسخير كرده است.
با اين همه، هيچ فكرش را نميكرديم كه در يكي از اتاقهاي دادگاه خانواده هم، نام او طنينانداز شود.
زني كه در يك نگاه، سي و دو سه ساله به نظر ميرسيد، خواهان بود و شوهرش كه كمكم شصت سال سن را داشت، خوانده. از لحن صحبت زن، اينگونه بر ميآمد كه از زندگي با اين پيرمرد به تنگ آمده و بهانهاي محكمهپسند پيدا كرده است براي طلاق.
زن ميگفت: پانزده ساله بودم كه به زور شوهرم دادند. اين آقا، حكم پدر، را داشت اما، آنقدر پولدار بود كه بعضي وقتها خودم هم از زندگي با او احساس رضايت ميكردم. قبلا يكبار ازدواج كرده بود، اما چون بچهدار نشده بود، تصميم به تجديدفراش گرفته و با من ازدواج كرد. وقتي ما هم بچهدار نشديم، به زور راضياش كردم كه به دكتر مراجعه كنيم. دكتر، آب پاكي را ريخت روي دستش و گفت مورد او يكي از موارد نادر است كه هرگز به او امكان پدر شدن را نخواهد داد. فكر ميكردم پس از اينكه بفهمد ايراد از خودش است، توجهش به من بيشتر ميشود. هر چه باشد، داشتم از خودگذشتگي ميكردم براي زندگي با او... اما روز به روز اخلاقش بدتر ميشد. مرا كتك ميزد، هر كاري هم كردم طلاقم بدهد راضي نميشد كه نميشد.
تا اينكه بعدا فهميدم آقا سر و گوشش ميجنبد. آقاي قاضي، بيخود نيست كه ميگويند «دود از كنده بلند ميشود!» آقا از صبح تا شب ميرفت خوشگذراني، آن وقت من بايد مثل يك كلفت توي خانه ميپختم، ميشستم و بله قربان ميگفتم. غلام حلقه به گوشش شده بودم. چند بار خواستم بيايم تقاضاي طلاق بدهم اما دلم نيامد بچهدار شدنش را علم كنم. اگراين كار را ميكردم، حتما دادگاه به نفع من راي ميداد و راحت ميشدم ولي دلم نيامد...
اشك از چشمان زن جاري ميشود، بغض ميكند و در حالي كه حرف زدن برايش آسان نيست، ادامه ميدهد:
-جمعهها از توي خانه تكان نميخورد. غروب كه ميشد مينشست پاي تلويزيون و هي كانالها را عوض ميكرد. اخلاقش بهتر ميشد... بيشتر از قبل تحويلم ميگرفت. وقتي سريال «جواهري در قصر» شروع ميشد. انگار دنيا را داده بودند بهش. چشم از صفحه تلويزيون بر نميداشت. دوست داشت من هم بشنيم كنار دستش، برايش ميوه پوست بكنم و با هم تلويزيون ببينيم.
آقاي قاضي، هر چه ميكشم از دست اين يانگوم ذليل مرده است...
مرد توي حرفش ميپرد و جوري كه انگار كسي به او دشنام داده است در مقام دفاع بر ميآيد!
-چرا فحش ميدهي؟...
-چرا ندهم؟! من نميدانم اين دختره چشم بادامي چه چيزي داره كه دل تو را اينجوري برده؟!
بعد، رويش را دوباره به طرف قاضي ميكند و با صدايي كه ديگر هيچ بغضي در آن جاري نيست، ادامه ميدهد: آقاي قاضي ميگه من ميخواهم بروم كره يانگوم را پيدا كنم و يا يك زن شبيه او بگيرم. مرا از دست اين پيرمرد نجات دهيد.
منبع: مجله خانواده سبز