به تهرون 20 رای دهید

.

« حيـدربابا؛ عـاشق آذربـايجــان | جدیدترین ها | يانگــوم در دادگـاه خانــواده! »

داستان سبـكبـــال

نمي‌دانستم قضيه را چطور بايد بهشان بگويم. همانقدر كه مطمئن بودم پدرم راحت‌تر با قضيه كنار مي‌آيد، در مورد مخالفت مادرم هم اطمينان داشتم. به مادرم حق مي‌دادم، براي دختر دردانه‌اش حتما آرزوهاي رنگارنگي داشت... حتما نقشه‌ها كشيده بود براي من. چند روز بود كه داشتم بي‌وقفه به اين موضوع فكر مي‌كردم. راه‌حلي به ذهنم نرسيد. همه‌چيز را سپردم به خدا، بسم‌‌ا... گفتم و كليد را در قفل خانه چرخاندم. تا در را بازكردم بي‌اختيار نگاهم به جا كفشي افتاد.

كفش‌هاي پدر نبود. نفس راحتي كشيدم و خيالم كمي آسوده شد حداقل حالا فقط با يكي‌شان طرف بودم.صداي تلق تولوق قاشق و قابلمه از توي آشپزخانه مي‌آمد. بوي قورمه سبزي تمام خانه را پر كرده بود. هر چند برايم سخت بود، اما به زور سعي كردم لبخند بزنم و وارد آشپزخانه بشوم. مادر حواسش به كار خودش بود. انگار متوجه حضور من نشده بود. پاورچين پاورچين به طرفش رفتم ، دستم را دور كمرش حلقه كردم و از پشت، در آغوش كشيدمش. كمي ترسيد و جا خورد. قاشق از دستش افتاد روي گاز. شروع كرد به غر زدن:خدا نكشتت... چرا يهو، ظاهر مي‌شي!
صورتم را چسباندم به پشتش. طنين صدايش را همراه با صداي نفس كشيدن و تپش قلبش مي‌شنيدم كه از بين گوشت و خون و استخوانش عبور مي‌كرد و توي گوشم جاري مي‌شد. دلم مي‌خواست سفت‌تر بغلش كنم تا باز هم غر بزند و صدايش را همين‌جوري بشنوم. يك جور احساس خوب بهم دست مي‌داد.

-نسرين... خفه شدم مادر.
سرش را به طرفم چرخاند. خوب مي‌دانستم چطوري بايد خودم را برايش لوس كنم.
-آخ! الهي قربونت بشم... از كجا مي‌دونستي من امروز هوس قورمه‌سبزي كردم؟!
دستش را به كمرش زد و خيره شد به چشم‌هايم.
-چيه، دوباره چي شده داري خودتو لوس مي‌كني؟ پول مي‌خواي دوباره؟ فكر كنم اشتباهي اومدي! بايد بري دم پدرت رو ببيني...هر جمله كه از دهانش خارج مي‌شد، مثل يك راه فرعي بود كه مرا از مقصدم دور مي‌كرد. نمي‌گذاشت به هدفم برسم. بايد چاره‌ ديگري مي‌انديشيدم. نشستم روي صندلي ناهارخوري. نگاهم را انداختم به ظرف ميوه‌اي كه روي ميز بود... دلم را زدم به دريا... مرگ يك‌بار، شيون يك‌بار...
-مامان يادته چند سال پيش يكي از همكارام ازم خواستگاري كرد؟ اسمش بيژن بود. نفس توي سينه‌ام حبس شده بود. با اين‌كه مي‌دانستم سرو سامان گرفتن من بزرگ‌ترين آرزويش است، اما به خاطر شرايطي كه پيش آمده بود دلهره داشتم.
چند قدم جلوتر آمد... صندلي روبه رويم را عقب كشيد و نشست رويش. با خونسردي نگاهم كرد و گفت: «نه!»
رو دست خورده بودم! فكر اينجاش را نمي‌كردم. حالا مجبور بودم كلي آسمان ريسمان اضافه ببافم تا تازه بيژن را يادش بيايد! گفتم:
-همون همكارم كه مهندس شيمي بود... قدش بلند بود... عينك داشت، بيژن ديگه! چطور يادت نيست؟
مادر سرش را تكان داد و گفت:
-خب يادم نيست ديگه! الان سه چهار سال مي‌شه كه هيچكس رسما به عنوان خواستگار توي اين خونه نيومده... نكنه اين قضيه واسه‌ همون چهار سال پيشه؟
انگار يك چيزهايي داشت يادش مي‌آمد. با خوشحالي گفتم:
-آفرين! دقيقا واسه چهار سال پيشه... قبل از اين‌كه من برم هلند. يادته؟ همون‌كه بايه شاخه گل اومده بود خواستگاري، شما بهتون برخورد!
-آهان! يادم اومد...
چشم‌هايش را تنگ‌تر كرد، تن صدايش را پايين آورد و گفت:
-نسرين ؟! نكنه...؟! اصلا حرفشو هم نزن مادر. درسته كه تو سي و دو سالته اما اونقدر برو رو داري كه مردهاي بهتر از اون... اسمش چي بود؟ بيژن؟... آره خواستگارهاي بهتر از بيژن هم برات پيدا بشه...
-نه مامان‌جون... صبر كن بذار بهت بگم. اون قضيه كه واسه چهار سال پيش بود.
-پس چي؟ نكنه مي‌خواي بگي زن گرفته؟
-واي مامان... چقدر عجول شديد! صبر كن. مي‌خواستم بگم همون موقع كه من با دوستام رفتم هلند، بيژن هم رفت آمريكا دكتراشو بگيره. هنوز هم اونجاست...
-مادرم ديگه حوصله‌اش نمي‌گرفت به روده درازي‌هاي من گوش دهد. بلند شد. تا دوباره برود سر وقت قابلمه قورمه‌سبزي. بي‌‌اختيار خم شدم و دستش را گرفتم. گفتم:
-مامان... من مي‌خوام با بيژن ازدواج كنم!
مادرم جا خورد. دوباره نگاهم كرد و گفت:
-مباركه! مگه نمي‌گي آمريكاست؟ توي اين بحبوحه جنگ، چطوري مي‌خواد بياد اين‌جا؟ تو كه نمي‌توني بري؟! بعدش هم، اگر مي‌خواستي باهاش ازدواج كني، چرا همون موقع اين كار رو نكردي؟
كمي مكث كرد و ادامه داد:
-اصلا كي گفته اون مردك به درد تو مي‌خوره؟ مگه يادت نيست اون دفعه يه شاخه گل دستش گرفته بود و اومده بود خواستگاري؟ فكر مي‌كني اون مي‌تونه از پس خرج و مخارج تو بر بياد؟ مي‌تونه سالي چند بار بفرستدت اروپا، گردش، تفريح؟
به سختي نگاهم را از روي ظرف ميوه برداشتم و نگاهش كردم:
-مامان جون، اما بيژن، الان دكتراشو هم گرفته. توي دانشگاه اونجا، داره درس ميده. در ضمن، شما خيال مي‌كنيد چون اون‌دفعه با يه شاخه گل اومد، تمكن مالي نداشت كه يه دسته گل بخره؟ مي‌دوني مامان‌جون، خودش برام توضيح داد كه يك شاخه گل را براي اين آورده كه بهم ثابت كنه عشق، فقط يكيه!
مادرم ديگر نتوانست خنده‌اش را كنترل كند. اشك از چشمانش جاري شده بود. اصلا دلم نمي‌خواست به طرز تفكر بيژن بخندد. گفت:
-تو كه اين‌جوري فكر مي‌كردي، اينا رو مي‌دونستي، چرا همون موقع قبول نكردي؟
نمي‌دانستم چه جوابي بايد بدهم. تازه اگر برايش توضيح مي‌دادم كه «الان بيژن، سرطان خون گرفته است»! ديگر درست كردن كار، امكان نداشت، چيزي نگفتم. تصميم گرفتم ادامه بحث را بگذارم براي وقتي‌كه پدرم مي‌آمد.
از بعدازظهر تا زمان شام، توي اتاقم بودم. يك بار هم با بيژن تماس گرفتم. از خواب بيدارش كردم! انگار اختلاف ساعت ايران و آمريكا را يادم رفته بود. بيژن هم به اندازه مادرم تعجب كرد، وقتي فهميد پس از چهار سال، آنهم با اين شرايط موجود كه دكترها در تشخيص سرطان او متفق‌القول هستند، تغيير عقيده داده‌‌ام. وقتي هفته پيش از ساناز،

«دوستم» شنيدم كه بيژن سرطان گرفته است، نمي‌دانم چرا يكباره تصميم گرفتم هر چه زودتر با او ازدواج كنم. هر چه بيشتر فكر مي‌كردم، كمتر به نتيجه مي‌رسيدم كه چرا چهارسال پيش، دست رد بر سينه‌اش زدم.
... ساعت از 9 گذشته بود. مادرم صدايم زد كه شام آماده است. فهميدم پدر آمده. اشتها نداشتم اما بلند شدم رفتم و سر ميز شام. مي‌ترسيدم به چشم‌هاي پدرم نگاه كنم. 32 سالم بود، اما مثل دختر بچه‌هاي 14 ساله مي‌ترسيدم و چشم‌هايم برق مي‌زد و از اين وحشت داشتم كه پدر باهوشم برق عشق را توي چشم‌هايم ببيند.
با غذايم بازي بازي كردم و از پدرم خواستم، بعد از اين‌كه چايش را خورد، برويم توي حياط، هم قدم بزنيم و هم حرف.وقتي صدايم كرد، زبانم بند آمده بود. نمي‌دانستم از كجاي قصه بايد به او بگويم. اين را به خودش هم گفتم. گفت از اولش بگو. گفتم:
-چهار سال پيش هم از بيژن خوشم مي‌آمد... لجبازي كردم! نمي‌خواستم بروم زير بار مسئوليت و ازدواج... اما وقتي فهميدم اون سر دنيا، يكه و تنها داره درس مي‌خونه و زندگي مي‌كنه... وقتي فهميدم سرطان خون گرفته، ديدم نمي‌تونم ديگه دست دست كنم. پدر، هميشه آرزو داشتم همسري مثل بيژن داشته باشم. فكر نمي‌كردم بار اولي كه اومد خواستگاريم و جواب رد شنيد، بي‌‌سرو صدا بذاره بره و براي خودش يه زندگي آروم راه بندازه... اما حالا تصميم خودم رو گرفتم...حرفم كه تمام شد، احساس سبكي مي‌كردم. هر چند كه قند خونم افتاده بود پايين و ضعف بر وجودم مستولي شده بود. پدرم دستش را گذاشت روي شانه‌ام. محكم، بدون اين‌كه اصراري داشته باشد تا به چشم‌هايم خيره شود و خجالتم را افزون كند... گفت:
-نسرين‌جان... تو ديگه بچه نيستي. اگر خودت فكر مي‌كني بيژن مرديه كه مي‌تونه خوشبختت كنه، من هم حرفي ندارم... نگران راضي كردن مامان هم نباش.اين را گفت، بعد كتش را انداخت روي شانه من و آرام آرام دور شد. برگ‌هاي پاييزي زير پايش خرد مي‌شدند و اين طرف، جوانه‌هاي عشق و اطمينان از قلب من نيش مي‌كشيدند بيرون. بهاري بر پا شده توي دلم، در بحبوحه پاييز. ناگهان پدر، چند قدم آن‌طرف‌تر ايستاد و گفت:
-نسرين... اگر پنج روز با يك انسان شريف و واقعي زندگي كني، خيلي بهتر از اينه كه 50 سال با يك آدم ناحسابي عمرت رو هدر بدي!
رفت و من ماندم توي حياط، كنار برگ‌هاي زرد پاييزي و داشتم به اين فكر مي‌كردم كه چقدر به هم شباهت داريم. يعني عمر عشق من هم به همان اندازه كوتاه بود؟!
راضي كردن مادرم را گذاشتم به عهده پدر. سخت بود ولي از پسش برآمد. بيژن هم با اصرار من بالاخره راضي شد تا هر چه زودتر به ايران بازگردد. اواسط جنگ بود. جو حاكم به كمكمان آمد تا عليرغم ميل مادرم، مراسم بسيار مختصري به جاي مراسم ازدواج بگيريم.
زندگي مشتركمان را در خانه پدري بيژن شروع كرديم. خانه‌اي بزرگ ولي قديمي. پدر و مادرش سال‌ها پيش فوت كرده بودند. بيژن روحيه بالايي داشت. پيشرفت بيماري‌اش متوقف شده بود اما حالش به خوبي يك آدم سالم نبود. بعد از تولد پسر اولمان «سينا» آنقدر ذوق زده شد كه كارش به بيمارستان كشيد. بيمارستان رفتنش تلنگري بود به روحيه مثبت‌گرا و بي‌‌خيال من. دكترها گفتند نبايد زياد ذوق زده شود. ديگر باورم شد بيژن، دير يا زود رفتنيست. از يك سو خوشحالي تولد سينا، از طرفي ديگر ناراحتي از بيمار شدن بيژن، تعادل روحي‌ام را به هم زد.بيژن نه بايد زياد ناراحت مي‌شد، نه خوشحال. نه بايد زياد غذا مي‌خورد، نه كم. تمام زندگي‌اش بايد از روي برنامه پيش مي‌رفت. احساس مي‌كردم زندگي‌ام رنگي ديگر گرفته است. بودن در كنار او، هر لحظه‌اش برايم يك عمر بود. سعي مي‌كردم بيماري و ضعيف شدنش را نبينم و چشم‌هايم را به روي حقيقت موجود ببندم. همين بود كه او هم تمام تلاشش را براي زنده ماندن مي‌كرد.پنج سال از زندگي مشتركمان مي‌گذشت و دكترها از مقاومت بيژن شوكه شده بودند. داشتيم كم‌كم اميدوار مي‌شديم كه او مي‌تواند شفا بگيرد و سلامتي كاملش را به دست بياورد.تولد پسر دوممان، «سروش» بهانه اي بود براي اين‌كه بيژن همه تلاشش را براي جنگ با سرطاني كه در تمام وجودش ريشه دوانده بود بيشتر كند. اما اين جنگ و جدال نتيجه‌اي نداشت جز مغلوب شدن خود او.
سروش دو ماهه بود كه كار بيژن دوباره به بيمارستان كشيد. ضعيف و لاغر شده بود. بايد در بيمارستان، تحت نظر مي‌ماند. اما هر روز كه مي‌گذشت، حالش بدتر مي‌شد تا اين‌كه مجبور شدند در اتاق CCU بستري‌اش كنند. يك ماه بود كه در كما به سر مي‌برد. اصلا انتظار چنين روزهايي را نداشتم. بيژن مثل يك شمع، در برابر چشم‌هايم مي‌سوخت و آب مي‌شد. مي‌دانستم كه خودش هم از بودن در اين شرايط زجر مي‌كشد.تصميم خودم را گرفتم. خوب يادم هست كه روز جمعه بود. وقت ملاقات بيمارستان تمام شده بود و من به‌خاطر آمد و شدهاي مكررم به بيمارستان، با كمك يكي از پرستارها اجازه يافتم تا بروم بالا سر بيژن. چشم‌هايش بسته بود. مرا نمي‌ديد، شايد صدايم را هم نمي‌شنيد اما مطمئن بودم كه وجودم را كنار خود حس مي‌‌كند. دستش را توي دستم گرفتم. سرد بود. دستش را فشردم و شروع كردم به حرف زدن. حرف‌هايي كه گفتنش برايم خيلي سخت بود:
-بيژن جان... مي‌دونم صداي منو مي‌شنوي! ببين خيالت راحت باشه... زبانم نمي‌چرخيد. چند بار به خودم گفتم: «نسرين، منظورت از اين حرف‌ها چيست؟» اما تصميم خود را گرفته بودم. بايد خيال او را راحت مي‌كردم.
-من مي‌تونم مواظب خودم و بچه ها باشم. بيژن... سروش مثل خودته. مطمئنم كه تا آخر عمر، هر وقت بهش نگاه كنم ياد تو مي‌افتم. بيژن، من مي‌دونم كه تو داري درد مي‌كشي، زجر مي‌كشي. مي‌دونم كه تو نگران آينده ما هستي. نگران سروش دو ماهه و سيناي دو ساله‌مون. اما امروز اومدم اين‌جا تا بهت قول بدم... بهت اطمينان بدم كه مي‌تونم ازشون خوب مراقبت كنم... تو فقط آروم باش. غصه مارو نخور. خيالت راحت باشه عزيزم...شانه‌هايم مي‌لرزيد. گريه‌ام را مي‌خوردم اما، بغض گلوم را گرفته بود و اشك‌هايم بي‌‌صدا صورتم را خيس كرده بود. خيلي حرف داشتم براي گفتن ولي ديگر نمي‌توانستم. دستش را بوسيدم و بي‌‌صدا از اتاق آمدم بيرون. ديگر تحمل نداشتم، همانجا نشستم و زار زدم. پرستارها به طرفم دويدند اما لحظه‌اي بعد، به طرف اتاق رفتند و بالا سر بيژن. ضربان قلبش ديگر به گوش نمي‌رسيد. پرستارها كه خيال مي‌كردند گريه من از فراق اوست، يكي يكي به طرفم مي‌آمدند و سعي مي‌كردند دلداري‌‌ام دهند. هيچكس باورش نمي‌شد تا لحظه‌ آخري كه من بالا سرش بودم قلبش مثل ساعت داشت كار مي‌كرد. هيچكس به غير از خودم اينقدر مطمئن نبود كه روح بيژن، آرام و سبكبال و با خيال راحت پر كشيده است.وقتي فهميدم بيژن ديگر زنده نيست، رويم را خنج كشيدم و خودم را به‌خاطر حرف‌هايم كه دقايقي پيش به او گفتم سرزنش كردم. اما حالا وقتي سينا و سروش را مي‌بينم كه براي خودشان كسي شده‌اند، وقتي مي‌بينم آنها هم مثل من هر روز صبح كه از خواب بيدار مي‌شوند به عكس پدرشان كه همه جاي خانه هست، سلام مي‌كنند به خودم مي‌بالم. مي‌فهمم به قولي كه به بيژن داده‌ام، براي تربيت و مراقبت از بچه‌ها، پايبند بوده‌ام. هر وقت ياد آن‌ روز مي‌افتم، قلبم تير مي‌كشد، اما تا مي‌آيم خودم را بابت آن حرف‌ها سرزنش كنم يادم مي‌افتد كه بيژن با خيال راحت به سوي آسمان رفت!
دنياي بيوه‌ها، تنها جدايي و طلاق نيست بلكه هستند خانم‌هايي كه شوهرشان فوت كرده و بايد روزگار خود را در تنهايي سپري كنند، اما آيا آنان تا پايان عمر بايد تنها بمانند و تنها زندگي كنند؟! نه اين طور نيست آنها هم آرزو دارند كه مثل هر فرد ديگري به زندگي ادامه دهند و به دنبال خوشبختي واقعي باشند، نبايد از آنان اميد و اعتماد به نفس را گرفت، بايد آنان را به سوي يك زندگي خوب و مناسب حالشان سوق داد.
منبع: مجله خانواده سبز



TrackBack

:TrackBack URL for this entry
http://www.tehroon20.com/cgi-bin/mt3-2/mt-tb.cgi/1253

 >>   جستجو


 >> موضوعات

                Copyright © 2005 - 2007 Tehroon20.com All Rights Reserved