به تهرون 20 رای دهید

.

« هندوستان سرزمين رويایی | جدیدترین ها | داستان سبـكبـــال »

حيـدربابا؛ عـاشق آذربـايجــان

استاد شهريار از شعراي بزرگ و تواناي معاصر به شمار مي‌رود كه اشعارش از لطف و شور و هيجان خاصي برخوردار است. شهريار نه تنها افتخار ايران، بلكه افتخار شرق است. استاد از شعرايي است كه پيرو سبك قديم بود و در انواع مختلف شعري، اشعار بسيار زيبايي سروده است و با آنكه در دوران اوج نوگرايي شعر فارسي قرار داشت، اما هيچ‌گاه از سبك قديم خارج نشد. نخستين اثر استاد شهريار، مثنوي بود به نام روح پروانه كه مورد توجه شعرا و ادبيات و محافل ادبي قرار گرفت. همچنين داراي ديوان اشعاري است كه شامل 15 هزار بيت از قصيده، مثنوي و قطعه است كه در سه جلد تا كنون به چاپ رسيده و همچنين منظومه تركي معروف حيدربابا كه آذري زبان‌ها به آن افتخار مي‌كنند...

كتاب زندگي استاد را كه ورق مي‌زني، پوشيده است از تحصيل و فراگيري علم، او تا سوم دبيرستان در تبريز به تحصيل پرداخت و در حاليكه هنوز هفده سالش تمام نشده بود ادبيات عرب و همچنين زبان فرانسه را فرا گرفت، چند سالي به تهران آمد و در دار‌الفنون به تحصيل در رشته طب پرداخت، اما پس از مدتي طب را رها كرد، سپس به استخدام دولت درآمد، 25 ساله بود كه در اداره ثبت اسناد تهران به كار مشغول شد، آن‌گاه به عنوان ماموريت به نيشابور انتقال يافت و سپس به مشهد رفت و دو سال در مشهد زندگي كرد و سپس به تهران بازگشت و به خدمت شهرداري در آمد و يك سال هم به عنوان بازرس بهداري مشغول به كار شد و از آن‌جا به بانك كشاورزي منتقل شد و در آنجا خدمت كرد، اما عشق به آذربايجان و تبريز باعث شد، به سوي زادگاه خود برود و تا پايان عمر در آنجا زندگي كند. در تبريز، مدتي در دانشكده ادبيات تبريز به تدريس مشغول شد و در همان زمان منظومه معروف خود به زبان آذري به نام حيدربابا را منتشر كرد كه با استقبال شديدي مواجه شد... يكي از معروف‌ترين آثار اين شاعر گران‌قدر ايراني را با هم مي‌خوانيم و سپس به زندگي‌اش مي‌پردازيم. 27 شهريور ماه سال 1386 - سالگرد درگذشت وي است يادش گرامي.
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بي‌وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا؟
نوش دارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي‌خواستي حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده‌ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟
وه كه با اين عمرهاي كوته بي‌اعتبار
اين همه غافل شدن از چون من شيدا چرا؟
آسمان چو مجمع مشتاقان پريشان مي‌كني
در شگفتم مي‌نمي‌پاشد زهم دنيا چرا؟
شهريارا بي‌حبيب خود نمي‌كردي سفر
راه مرگ است اين يكي بي‌مونس و تنها چرا؟

زندگي پدر از زبان دختر
شهرزاد بهجت‌تبريزي مي‌گويد: پدرم سيدمحمدحسين بهجت‌تبريزي متخلص به شهريار در سال 1285 هجري (شمسي) در تبريز متولد شد. پدرش از وكلاي درجه يك تبريز و مردي نسبتا متمول بوده كه گرسنگان بيشماري از خوان كرم او سير مي‌شدند و فكر مي‌كنم همين بلندي طبع و بخشندگي پدرم، صفاتي است كه از پدرش به ارث برده است.
پدرم ايام كودكي را در قراي خشگناب و قيش قورشاق گذرانيده كه هيچوقت خاطرات خوشي را كه در دهكده‌هاي مزبور داشته فراموش نكرد. اولين شعرش را در چهارسالگي سروده و آن موقعي بوده كه مستخدمشان به نام «رويه» براي ناهارش آبگوشت تهيه كرده بود.
پدرم درباره خاطرات ايام كودكيش مي‌گفت: روزي با بچه‌هاي محل مشغول بازي بودم، بعد از مراجعت به خانه به درخت بزرگي كه در وسط حياط خانه بود خيره شدم و شروع به خواندن شعر كردم. سخناني موزون كه نمي‌دانستم چگونه به مغز و زبان من مي‌آمدند كه ناگهان پدرم مرا صدا كرد، به صداي بلند پدرم برگشتم، با حالتي تعجب آميز پرسيد: اين اشعار را از كجا ياد گرفتي؟ گفتم: كسي يادم نداده، ‌خودم مي‌گويم. اول باور نكرد ولي بعد از اينكه مطمئن شد، در حاليكه صدايش از شوق مي‌لرزيد به صداي بلند مادرم را صدا كرد و گفت: بيا ببين چه پسري داريم!
يك بار ديگر در هفت سالگي شعر گفته است و آن هنگامي‌بوده كه مانند بيشتر بچه‌ها از حرف مادر خود سرپيچي كرده و به حرف او گوش نداده بود، ولي بعدا پيش خود احساس گناه كرد و گفته است:
من گنه كار شدم واي به من
مردم آزار شدم واي به من!
در كودكي از محضر پدر دانشمند خود استفاده كرده و تحصيلات مقدماتي را با قرائت گلستان پيش او فرا گرفت و در همان اوان با ديوان خواجه‌، الفتي سخت يافت، بعد از اينكه تحصيلات متوسطه را در مدرسه «فيوضات» و «متحده» به پايان رساند،‌ در سال 1300 به تهران رفته و تحصيلات خود را در مدرسه «دارالفنون» ادامه داد، تا اينكه در سال 1303 وارد مدرسه طب شد و مدت پنج سال در اين دانشكده به تحصيل مشغول بود ولي عشق و روحيه مخصوصش كه اصلا با پزشكي و مخصوصا با جراحي سازگار نبود، او را از تحصيل پزشكي باز مي‌دارد، چنانكه خودش مي‌گويد: بعد از هر عمل جراحي كه انجام مي‌دادم احساس ضعف مي‌كردم و حالم به هم مي‌خورد.
پس از ترك تحصيل به خراسان رفته و به ديدار كمال الملك نقاش معروف، نائل آمده و شعري نيز به عنوان «زيارت كمال‌الملك» به همين مناسبت دارد. تا سال 1314 در خراسان بوده و بعد از بازگشت از خراسان به كمك دوستانش وارد بانك كشاورزي شده، در سال 1316 حادثه ناگواري در زندگيش رخ داده و آن مرگ پدرش بوده كه خاطره مرگ او را هرگز فراموش نمي‌كند. مخصوصا اينكه زمان مرگ پيش پدرش نبوده و از اين بابت خيلي متاثر است.
هم‌زمان با مرگ پدرش، مادرش به تهران رفته و پرستاري پسرش را به عهده گرفته و بابا در كنار مادرش رفته رفته خاطره مرگ پدر را كم كم فراموش مي‌كرده ولي چون سرنوشت اساسا بازي‌هاي عجيبي دارد و به قولي «علي الاصول نوابغ هميشه ناكامند» مدتي بعد برادرش را نيز از دست داده و سرپرستي چهار فرزند او را به عهده گرفته است كه كوچكترينشان چند ماه بيشتر نداشت و مانند يك پدر دلسوز از آنها مواظبت كرد، عاشقي‌اش نيز زماني بوده كه با آنها زندگي مي‌كرده، بعد از بزرگ شدن بچه‌هاي عمويم و موقعي كه به اصطلاح دست هر كدام به كاري بند شده و بعد از اينكه پدرم، مادرش را از دست داد، تنها حياطي را كه در تهران داشته با وسايلش به بچه‌‌هاي برادرش بخشيده و تنها با يك جامه‌دان لباس‌هايش به تبريز مي‌آيد و با مادرم كه نوه عمه‌اش محسوب مي‌شده ازدواج كرد و علت دير ازدواج كردنش، در 48 سالگي، به علت مسئوليتي بوده كه در مقابل بچه‌هاي برادرش داشته، چنانكه مي‌گويد: يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم.
بعد از ازدواج با مادرم، در تبريز با شراكت خواهرش خانه‌اي خريده كه در اين خانه من به دنيا آمده‌ام و سپس بعد از گذشت زماني، خانه‌اي براي خود خريده است.

مادر من آموزگار بود و به همين جهت روزها خانه نبود و؛ بابام كه آن زمان كارمند بانك كشاورزي بود اجازه داده بودند كه ديگر كار نكند و با خيال راحت بتواند به سردون اشعارش ادامه دهد. من كه بچه بودم و با اينكه خدمتكاري داشتيم كه از من مواظبت كند ولي در غيبت مادرم بيشتر اوقات پهلوي پدرم بودم. موقعي كه از بازي خسته مي‌شدم بغل او به خواب مي‌رفتم و او برايم لالايي مي‌خواند.
يك روز خوب يادم هست در حدود ساعت 5 بعدازظهر بود كه ديدم بابا لباس پوشيده و از مامان نيز مي‌خواهد كه مرا حاضر كند. بابا آن موقع معمولا از خانه بيرون نمي‌رفت. با تعجب پرسيدم بابا كجا مي‌رويم؟ جواب داد: هيچ دلم گرفته مي‌خواهم كمي‌قدم بزنم. بعد دست مرا در دست گرفته و به راه افتاديم. از چند خيابان و كوچه گذشتيم تا اينكه به كوچه‌اي كه بعدها فهميدم اسمش «راسته كوچه» است رسيديم و از آنجا وارد كوچه فرعي تنگي شديم، كوچه بن بست بود و در انتهاي آن دري قرار داشت كهنه و رنگ و رو رفته و من كه بچه بودم و به اصطلاح فرهنگي مآب هي نق مي‌زدم و مي‌گفتم بابا تو چه جاهاي بدي مي‌آيي! بابا به آهستگي جواب داد عزيزم داخل نمي‌رويم و بعد مدت طولاني به صراحت مي‌توانم بگويم يك ربع يا بيست دقيقه به در نگاه مي‌كرد و فكر مي‌كرد. نمي‌دانم به چه فكر مي‌كرد، شايد گذشته را مي‌ديد و يا شايد خود را همان بچه‌اي احساس مي‌كرد كه هر روز حداقل بيست بار از آن در بيرون آمده و رفته بود. بعد ناگهان به در تكيه داد، قطره‌هاي اشك به سرعت از چشمانش سرازير شده و شانه‌هايش از شدت گريه تكان مي‌خورد. من لحظاتي مبهوت به او نگاه مي‌كردم ولي انگار اصلا من وجود نداشتم تا اينكه مدتي بعد آرام گرفت، آه عميقي كشيد و در حالي كه چشمانش را پاك مي‌كرد به من گفت: «اينجا خانه پدري من است، من مدت چهارده سال اينجا زندگي كردم».
يادم هست شب‌هايي كه نصف شبي بيدار مي‌شدم و به اتاقش مي‌رفتم بعضي مواقع او را در حال سرودن شعر مي‌ديدم كه در اين حال معمولا اشعاري را كه مي‌سرايد زير لب زمزمه مي‌كند و روي تكه كاغذي كه در دست دارد مي‌نويسد. نمي‌توانم قيافه او را در اين حالت تشريح كنم. فقط اين را مي‌گويم كه كاملا جدا از محيط زندگي در عالم ديگري سير مي‌كند به طوريكه اگر در اين حال صدايش كني انگار از خواب بيدار شده، وقتي او را در اين حال مي‌ديدم به هيچوجه دلم نمي‌آمد كه او را از آن حال بيرون بياورم ولي مواقعي كه به خواندن كتاب مشغول بود داخل مي‌شدم و او با خوشرويي از من استقبال مي‌كرد و بعد شروع به خواندن جديدترين شعرش مي‌كرد و بعد از من مي‌خواست كه بخوابم. ولي وقتي اصرار مرا براي نشستن مي‌ديد شروع به صحبت مي‌كرد. از گذشته‌هايش برايم مي‌گفت، از روزهاي سختي كه در تهران دور از خانواده گذرانيده، از عشقش و از ناكامي‌هايش و از اينكه چگونه كسي را كه به حد پرستش دوست داشته از دست داده و من با شور و اشتياق گوش مي‌كردم.
يادم هست چند بار ضمن صحبت كردن با او بدون اينكه گذشت زمان را احساس بكنم متوجه شده بودم كه هوا روشن مي‌شود و بابا به خواندن نماز صبحش مشغول مي‌شد و من نيز به سرعت اتاق را ترك مي‌كردم. چندي بعد از تولد من با اختلاف سن سه سال خواهرم (مريم) و دو سال بعد برادرم (هادي) به دنيا آمدند. مواقعي كه دورش جمع مي‌شديم و بچه‌ها از سروكولش بالا مي‌رفتند، ضمن اظهار محبت به ما براي هر كداممان شعرهايي مي‌گفت.
درباره‌ شهريار آذربايجان
 فرزند آقا سيد اسماعيل موسوي، معروف به حاج‌مير آقا خشكنابي در بازارچه نصرا... تبريز واقع در چاي كنار، چشم به جهان گشود.
 سه ساله كه بود، تبريز آبستن حوادث خونين وقايع مشروطيت بود، از اين رو پدرش او را به روستاي قيش‌قور شاق و خشگناب منتقل كرد و دوره كودكي استاد در دل طبيعت سپري شد، مي‌گفت: منظومه «حيدربابا»، مولود آن خاطرات من است.
 هشت ساله بود، اولين شعر رسمي‌خود را سرود و سيزده ساله كه بود، اشعار شهريار، با تخلص بهجت در مجله ادب به چاپ رسيد.
 شهريار از بدو ورود به تهران با استاد ابوالحسن صبا آشنا شد و نواختن سه تار و مشق رديف‌هاي ساز موسيقي ايراني را از او فرا گرفت.
 در سال 1313 زماني كه شهريار در خراسان بود، پدرش دارفاني را وداع گفت.
 در سال‌هاي 1329 تا 1330 اثر جاودانه خود «حيدربابا يه سلام» را خلق مي‌‌كند و براي هميشه به يادگار مي‌گذارد، اين منظومه تنها در جمهوري‌هاي شوروي سابق به نود درصد زبان‌هاي موجود ترجمه و منتشر شده است.
 در تيرماه سال 1331 مادرش دارفاني را وداع مي‌كند، او در مردادماه سال 1332 به تبريز مي‌آيد و در حالي كه 47 سال سن داشت با يكي از منسوبين خود به نام «عزيزه خالقي» ازدواج مي‌كند كه حاصل اين ازدواج سه فرزند به نام‌هاي شهرزاد، مريم و هادي هستند.
 در ارديبهشت سال 1363، تجليل باشكوهي از استاد در تبريز به عمل مي‌آيد. وي به لحاظ سرودن اشعار كم‌نظير در مدح امير مومنان و ائمه‌اطهار(ع) به شاعر اهل بيت(ع) شهرت يافته است.
 مي‌‌گويند شهريار سال آخر رشته پزشكي بود كه عاشق دختري ‌شد، اما گويا خانواده دختر با توجه به وضع مالي او، تصميم مي‌گيرند كه دختر خود را به يك خانواده مرفه‌تر بدهند...
اين شكست عشقي بر شهريار بسيار گران آمد و ترك تحصيل كرد. حتي بيمار مي‌شود و در بيمارستان بستري... دختر هم به همراه شوهرش به عيادت او مي‌رود، شهريار پس از اين ديدار در بيمارستان شعري را براي او مي‌سرايد كه بعدها با صداي غلامحسين بنان به صورت آواز خوانده مي‌شود.

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟
بي‌وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده‌ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟



TrackBack

:TrackBack URL for this entry
http://www.tehroon20.com/cgi-bin/mt3-2/mt-tb.cgi/1252

 >>   جستجو


 >> موضوعات

                Copyright © 2005 - 2007 Tehroon20.com All Rights Reserved