به تهرون 20 رای دهید

.

« حـالا ايـن آقـا بلند قدترين مرد دنيـاست! | جدیدترین ها | هندوستان سرزمين رويایی »

داستان شـــكاك

به‌خاطر شرارت و معركه‌گيري در محل معروف بود، از همان دوران كودكي عاشق جنگ و دعوا بود، هر جا كه بگو مگويي سر مي‌گرفت، زود خودش را جلو مي‌انداخت و سينه‌ سپر مي‌كرد، روي هر دو دستش چهار جاي چاقو بود، راه رفتنش نشان مي‌داد كه يعني بعله!

با همه اين‌ها دانشگاه قبول شد، اما ذره‌اي از اخلاق و رفتارش عوض نشد، همه مي‌گفتند كه او را ديده‌اند با زن يا دختري در كوچه و خيابان صحبت مي‌كرده، خلاصه اين‌كه از اين سرمحل تا آن سر محل همه او را مي‌شناختند، تا اين‌كه نمي‌دانم چطور شد از من كه دختر همسايه ديوار به ديوارشان بودم، خواستگاري كرد، البته نه به اين سادگي! من تك دختر خانواده بودم و سه برادر بزرگتر از خودم داشتم، سه برادري كه چشم ديدن جعفر را نداشتند و به قول معروف سايه‌اش را با تير مي‌زدند.
پدرش به رحمت خدا رفته بود، مادرش آنقدر بزرگان محل را به واسطه گرفت تا پدر و مادر و برادرانم اجازه خواستگاري سوري را دادند. او روز خواستگاري مقابل پدرم روي زمين دو زانو نشست و در حاليكه سرش را پايين انداخته بود، گفت: «حاج آقا به همون خدايي كه مي‌پرستيد، هر كاري بگوييد انجام مي‌دهم، فقط اجازه بدهيد من دامادتون بشم» پدرم لبخند كمرنگي روي لبانش نشست اما برادرانم ابروهاي بلندشان را به هم گره زده بودند و زيرچشمي و غضبناك به او نگاه مي‌كردند، برادر بزرگم خواست حرفي بزند كه پدرم دستش را به نشانه سكوت بالا آورد. نگاه را به من دوخت، او پدرم بود، بيست و سه سال تمام به چشمانم نگاه كرده بود و خيلي خوب معنا و مفهوم نگاهم را مي‌شناخت، از جعفر بدم نمي‌آمد، با همه بدي‌هايي كه داشت، شنيده بودم در وفاي به عهد چيزي كم نمي‌آورد!
پدرم كه از رضايت نسبي من خبردار شد، ده شرط شمرده شمرده و بلند، انگار از روي نوشته مي‌خواند، خطاب به جعفر گفت و به او قول داد اگر به همه شروط عمل كند، به ازدواج ما رضايت مي‌دهد. برادر كوچكم كه فراغت بيشتري داشت، از طرف پدرم مامور شد تا همه كارهاي جعفر را زير نظر بگيرد و هر روز به مدت سه ماه گزارش دهد.هر روز كه مي‌گذشت تغييري اساسي در جعفر ديده مي‌شد، طرز لباس پوشيدنش عوض شد، صحبت كردن، راه‌رفتن و حتي نگاه كردنش هم به گونه‌اي ديگر شد، بيشتر اوقات هنگام نماز مغرب و عشا در مسجد محل ديده مي‌شد. هر شب كه پدر گزارش اخلاق جعفر را از زبان برادرم مي‌شنيد خوشحال مي‌شد، مرا هم صدا مي‌زد تا بنشينم و خوب بشنوم من هم، مي‌شنيدم.
در طول سه ماه، چندين بار از طرف پدرم مورد امتحان و آزمايش قرار گرفت و سربلند بيرون آمد، پدرم ديگر مطمئن شد، جعفر مي‌تواند مرا خوشبخت كند، بنابراين مقدمات ازدواجمان فراهم شد، با حمايت خانواده‌هايمان مراسم خوب و آبرومندي برگزار شد و ما صاحب زندگي جديدي شديم، اما تا آخرين دقايق عروسي برادر بزرگم زير لب مي‌گفت: كسي كه ذاتش خراب باشد نمي‌شه كاريش كرد! او معتقد بود جعفر ذاتي بد دارد!
شب عروسي وقتي به خانه خودمان رفتيم، جعفر كه مي‌خواست مرا غافلگير كند، بليت قطار براي مسافرت ماه عسلمان به مشهد را نشانم داد، از اين‌كه آغاز زندگيمان با زيارت مرقد مطهر امام رضا(ع) رقم مي‌خورد خوشحال بودم.
br> در ايستگاه راه‌آهن براي لحظه‌اي از جعفر دور شدم، زماني كه از آبخوري برمي‌گشتم، زن جوان خوش‌پوشي را ديدم كه با جعفر در حال گفتگو بود و جعفر در برابر حرفهايش لبخند مي‌زد، دلم از جا كنده شد، همان لحظه به ياد حرف‌هاي برادرم افتادم. سعي كردم خودم را خونسرد نشان دهم، وقتي براي سوار شدن از پله‌هاي سكو پايين مي‌رفتيم از او پرسيدم: كه آن زن كه او بود؟ و او جواب داد: نشاني پرسيد؟ و من ديگر هيچ نگفتم.
چند ساعتي از حركت قطار مي‌گذشت من كه عادت داشتم هنگام حركت هر وسيله نقليه‌اي بخوابم، در كوپه‌اي كه فقط براي خودمان بود خوابم برده بود، وقتي چشمانم را باز كردم جعفر را در كوپه نديدم، چند دقيقه‌اي منتظر شدم اما نيامد، دلم به شور افتاد، براي پيدا كردنش وارد راهرو شدم و صداي صحبت كردنش را در راهروي منتهي به واگن ديگري شنيدم، آهسته جلو رفتم و كمي با فاصله ديدم كه او با همان زن جواني كه در ايستگاه بود در حال گفتگوست با اين تفاوت كه حالا زن در برابر حرف‌هاي جعفر لبخند مي‌زد!
با دلي لبريز از غم خودم را به كوپه رساندم، بغضي به گلويم نشسته بود، مي‌‌خواستم هر طور شده به زندگي‌ام پايان دهم، دلم نمي‌خواست اشك بريزم اما هر لحظه آرزو مي‌كردم كاش مي‌شد زمان را به عقب برگردانم و از ابتدا كارهايم را مرور كنم، و ديگر به قول افرادي مثل جعفر اعتماد نكنم. او چطور مي‌توانست به بهانه ماه عسل من و عشقم را نسبت به خودش اين‌گونه تحقير كند، كاش مي‌توانستم خفه‌اش كنم و براي هميشه به زندگي‌ پر از دروغش پايان دهم، اما افسوس كه نمي‌شد!
با خودم درگير و دار بودم كه آرام در كوپه باز شد و سلام آرامي گفت و روبه‌رويم نشست، اصلا دلم نمي‌خواست به صورتش نگاه كنم، اما او گل سرخي از پشتش بيرون آورد و برابر چشمانم گرفت، شك نداشتم كه اين شاخه گل هديه همان زن به جعفر است كه حالا مي‌خواهد به من بدهد.
دستش را كنار زدم و با عصبانيت از كوپه خارج شدم، با ناراحتي و با عجله طول راهرور را طي مي‌كردم كه ناگهان از پشت در يكي از كوپه‌ها، همان زن را ديدم، رو به شيشه‌هاي راهرو به سمت بيابان ايستادم تا بتوانم به بهانه تماشا كردن بيرون از چند و چون موضوع خبردار شوم. صداي ضعيف زن شنيده مي‌شد كه مي‌گفت: «خيلي آدم خوبيه... با اين‌كه بهش نمي‌ياد خيلي وضع مالي خوبي داشته باشه، اما خيلي دست خير داره...» او حرف مي‌زد و من همينطور اشك مي‌ريختم و به حال خودم افسوس مي‌خوردم، خواستم برگردم كه ديدم زن يك بسته پول به سمت پيرزني كه رو‌به رويش نشسته بود گرفت و ادامه داد: «وقتي تو ايستگاه بهش گفتم، همه پولمونو توي راه ازمون زدند، قول داد توي قطار يه مبلغي بهمون بده...» پيرزن در حاليكه دستهايش را به سوي آسمان گرفته بود گفت: «خدايا!... اين جوون كه ما رو از اين گرفتاري نجات داد، هيچ وقت گرفتارش نكن.»
ديگر نتوانستم آن‌جا بمانم، از خودم و از دل كوچكم خجالت مي‌كشيدم. سريع خودم را به كوپه‌مان رساندم، قلبم به شدت مي‌تپيد، نمي‌دانستم چطور با جعفر روبه‌رو شوم در دلم به نام خدايي گفتم و در را باز كردم، جعفر در حاليكه دو ليوان آب ميوه در دست داشت، روي صندلي نشسته بود، لبخند مي‌زد، وقتي وارد شدم روبه‌رويش نشستم، او آرام چشمانش را باز كرد و گفت:« دلم مي‌خواد، همه لحظه‌هاي زندگيمون مثل اين آبميوه شيرين باشه» يك ليوان را به سوي من گرفت من يقين پيدا كردم كه اين جعفر همان جعفري است كه خدا براي من آفريده، مردي عاشق‌پيشه و جوانمرد!او گفت« شهين، مرا ببخش! با خودم پول كم آوردم، يك روز بيشتر نمي‌توانيم در مشهد باشيم و من هم قبول كردم و گفتم: اشكالي ندارد، مهم اين است كه كسي را خوشحال كرديم.

منبع: مجله خانواده سبز



TrackBack

:TrackBack URL for this entry
http://www.tehroon20.com/cgi-bin/mt3-2/mt-tb.cgi/1249

 >>   جستجو


 >> موضوعات

                Copyright © 2005 - 2007 Tehroon20.com All Rights Reserved