به تهرون 20 رای دهید

.

« July 2007 | جدیدترین ها | September 2007 »

August 20, 2007 4483

عادل فردوسي‌ پور پسر عشق فوتبال; گزارشي از پشت صحنه برنامه نود

بدون اغراق بايد اشاره داشت كه برنامه «عادل فردوسي‌پور» به نام «نود» يكي از پربيننده‌ترين يا شايد پربيننده‌ترين برنامه زنده تلويزيوني باشد كه در زمان برگزاري ليگ برتر فوتبال ايران، هر دوشنبه شب پخش مي‌شود.

برنامه نود سابقه‌اي هفت‌ساله دارد و اگر سري جديد آن از مرداد يا شهريور ماه 86 با آغاز ليگ برتر پخش شود، هشتمين سال خود را تجربه خواهد كرد.در آخرين برنامه نود كه چندي پيش در تيرماه پخش شد، مهمان استوديوي 14 در ساختمان پخش تلويزيون بوديم و گزارشي از پشت صحنه آن تهيه كرديم، بد نديديم حالا كه برنامه «نود» پخش نمي‌شود،

گزارشي از آن به چاپ برسانيم تا شما از چند و چون تهيه اين برنامه، آگاهي بيشتري پيدا كنيد...


آخرين برنامه «نود» قرار است ساعت ده و نيم شب برگزار شود. طبق قرارهاي قبلي و هماهنگي‌هاي انجام شده، ساعت نه‌و نيم شب مقابل درب تلويزيون هستيم، پس از ورود به سازمان صدا و سيما بايد خودمان را به ساختمان پخش برسانيم سر بالايي را طي مي‌كنيم؛ سربالايي نفس‌گير كه نمي‌دانيم كي تمام مي‌شود؟ به هر حال به ساختمان پخش مي‌رسيم. وارد ساختمان كه مي‌شويم، از اطلاعات مي‌گذريم، راهرويي باريك‌ و پرپيچ و خم مقابل‌‌مان قرار دارد. وارد راهرو كه مي‌شويم، به اولين نفري كه برخورد مي‌كنيم، نشان استوديوي «نود» را مي‌گيريم، با دست نشان‌مان مي‌دهد و مي‌گويد: « همان استوديويي كه درش باز است و روي آن نوشته شده «استوديوي 14»...
عادل نيم ساعت قبل از برنامه وارد استوديو مي‌شود، همچنين فيلم‌هاي مونتاژ شده‌اي را كه قرار است پخش كند با خود به همراه مي‌آورد، ابتدا در يك اتاقك كوچك به شخصي زنگ مي‌زند كه نمي‌دانيم آن طرف خط كيست؟ از او مي‌پرسد، در گفتگوي اكبر ميثاقيان (مربي راه‌آهن كه در پلي‌آف، راه‌آهن را قهرمان كرده است) قسمتي آمده به اين مضمون، مي‌خواهم روي بام برج ميلاد نماز بخوانم، چون به خدا نزديك‌تر است، پخش كنيم يا نه؟
پاسخ مي‌شنود كه مشكلي نيست، پخش كنيد... واقعا كه بايد حواس شما در يك برنامه زنده تلويزيوني به همه‌چيز باشد، چرا كه سليقه‌هاي مختلفي برنامه‌هاي تلويزيون را مي‌بينند از اين رو بايد دست به عصا راه رفت... داخل استوديو كه مي‌شويم... مي‌بينيم كه گروه در حال تغيير دكور است. در اين استوديو برنامه‌هاي ديگري هم پخش مي‌شود... از اين رو دكور بايد تغيير كند. فكر مي‌كنيم ميزهاي بزرگي در استوديو است و يك استوديوي بسيار بزرگ در انتظار ماست، اما استوديو كوچك وفاصله ميز عادل با ديگر مهمانان يك قدم بيشتر نيست، اين خاصيت دوربين است كه بدين شكل همه چيز را نشان مي‌دهد. روي سقف اين استوديو پروژكتورهاي زيادي به چشم مي‌خورد، فكر كنم تعدادشان نزديك به پنجاه عدد بود، كه از راه دور كنترل مي‌شدند و به هر جهتي مي‌چرخيدند... تعدادي از بچه‌هاي دست‌اندر كار مشغول تنظيم نور اين پروژكتورها، تعدادي هم با عجله در حال مرتب كردن استوديو بودند. برنامه يك ربع ديگر بايد شروع شود، در پشت صحنه و به قول معروف اتاق فرمان، چند خانم و آقا نشسته‌اند كه تلويزيون‌هاي كوچك زيادي روبه‌روي‌شان است... يكي از آنها وظيفه‌اش هماهنگي با پخش است تا در زمان‌هاي مشخص پيام‌هاي بازرگاني و اخبار 06 ثانيه را روي آنتن بفرستد... چند دقيقه ديگر برنامه آغاز خواهد شد. تمام گروه به بهترين شكل در حال انجام وظيفه‌شان هستند...حالا عادل به داخل استوديو مي‌رود... البته پيش از اين‌كه وارد استوديو شود، چند دقيقه‌اي با ما به صحبت نشست... گفت كه اين آخرين برنامه نود است و با آغاز ليگ، دوباره برنامه را از سر خواهيم گرفت...
از او پرسيديم كه با انتقادات چه مي‌كني؟ گفت: به هر حال برنامه‌اي كه در اين طيف وسيع و علاقه‌مند به فوتبال از تلويزيون پخش مي‌شود، طبيعي است كه انتقادهايي هم بر آن وارد شود، ما هم اين سال‌ها به اين وضع عادت كرديم و به قول معروف خو گرفتيم،
به عبارتي بهتر طبيعت كار رسانه‌ اين است كه اين چنين باشد، به نظر من اگر به برنامه انتقاد يا پيشنهاد نشود، معنايش اين است كه آن برنامه نتوانسته جايگاه خود را باز كند، اما همان‌طور كه مي‌بينيد، «نود» هر روزه كانون اخبار و توجهات است، برنامه هر هفته ما تا هفته ديگر نقد مي‌شود... عادل در مورد مهمانان برنامه مي‌گويد: روند كاري نود آن است كه ببينيم سوژه آن هفته چيست و سپس مهمان دعوت مي‌كنيم، براي مثال همان‌طور كه مي‌دانيد ديشب (علي فتح‌ا... زاده) پس از چند سال دوري از استقلال دوباره مدير عامل استقلال شد، به همين خاطر او را امشب دعوت كرده‌ايم يا اين‌كه تيم در آستانه حضور در جام ملت‌ها است، پس سرمربي تيم ملي را به برنامه دعوت كرديم.
از عادل مي‌پرسيم تو كه با مطبوعات خيلي كم صحبت مي‌كني، پس آنهايي كه مي‌خواهند با تو ارتباط برقرار كنند، چه كاري بايد انجام دهند؟
عادل از همان خنده‌هاي هميشگي‌اش مي‌كند و مي‌گويد: بهترين روش اين است كه به سايت برنامه نود مراجعه كنند و قسمت ارتباط با عادل فردوسي‌پور را كليك و پرسش‌هاي‌شان را مطرح كنند، من تمام مطالب ارسالي را مي‌خوانم و پاسخ مي‌دهم.
نشاني سايت برنامه نود: «9o. IRIb. IR» مي‌باشد، عادل بايد به استوديو برود. او داخل مي‌رود ما هم در اتاق فرمان مي‌نشينيم تا از طريق تلويزيون‌ها و دوربين‌هاي مختلف او را ببينيم. اين برنامه با چند دوربين به تصوير كشيده مي‌شود و كارگردان تلويزيوني در اتاق فرمان پشت دستگاه مخصوصي قرار مي‌گيرد و نسبت به تجربه خود كه طي سال‌ها به دست آورده، مشخص مي‌كند كه در حال حاضر تصوير كدام‌يك از سه دوربين‌ها روي آنتن برود.
درباره عادل بيشتر بدانيم

اين پسر عاشق فوتبال در سال 1353 درغرب تهران، خيابان گيشا به دنيا آمد. پدرش مهندس برق و يك خواهر و يك برادر فرزندان پس از عادل هستند. آنها اصليتي كرماني دارند.
دوران دبستانش را در مدرسه ذوقي، راهنمايي را در مدرسه طالقاني و در نهايت دبيرستان را در دبيرستان معروف تهران، يعني البرز گذراند...
بچه بسيار درس‌خواني بود، تا جايي كه ديپلم خود را با معدل بالاي 18 گرفت... از همان زمان كودكي علاقه‌اي وافر به فوتبال داشت. ابتدا والدينش فكر مي‌كردند كه او مي‌رود در كوچه و خيابان فوتبال بازي مي‌كند و از درس غافل مي‌ماند، اما زمانه طوري ديگري شد. او با يك رتبه خوب در دانشگاه صنعتي شريف دررشته مهندسي صنايع قبول شد و تحصيلاتش را تا پايان دوره فوق ليسانس ادامه داد... از طرفي او عاشق زبان انگليسي بود، به‌طور حتم مي‌پرسيد، چه‌طور؟ براي‌تان خواهم گفت.
همان‌طور كه از دوران كودكي علاقه عجيبي به فوتبال داشت به زبان انگليسي هم عشق مي‌ورزيد. شايد فكر نمي‌كرد روزي همين زبان، باعث مي‌شود كه پله‌هاي ترقي را طي كند. از كلاس اول دبيرستان در كلاس‌هاي زبان نام‌نويسي كرد، سال سوم دانشگاه بود

كه تمامي كلاس‌هايش به پايان رسيد. او كلاس‌هاي استادي‌اش را هم قبول شد... از همان دوران نوجواني، مجلات شوت و مچ انگليس را هر هفته از ميدان انقلاب تهيه مي‌كرد و مي‌خواند؛ مطالبي كه در رابطه با ليگ فوتبال انگليس بود. شايد دلايل علاقه‌مندي‌اش به فوتبال انگليس، همان مجلاتي باشد كه شب و روزش را گرفته بود. از هر جا كه مي‌توانست اطلاعات كسب مي‌كرد، ليورپول را خيلي دوست داشت، اين را همكارانش در ابرار ورزشي كه اولين روزنامه ورزشي كشور بود مي‌گويند.
مي‌گويد: از آن‌جا كه به زبانم اطمينان داشتم يك روز به سردبير وقت ابرار ورزشي كه «اردشير لارودي» بود، گفتم: به فوتبال علاقه دارم، مي‌خواهم همكاري كنم. گفت: در چه زمينه‌اي، گفتم: ترجمه... يك متني به من داد و خداحافظي كرد، فردا رفتم دفتر روزنامه، كارم را تحويل دادم و همين شد كه همكاري‌ام با ابرار آغاز شد. آن زمان سال سوم دانشگاه بودم..
. او دوست داشت هر چه زودتر استعدادهايش را در تلويزيون به نمايش بگذارد، مردي كه زياد از فوتبال جهان مي‌دانست چند دفعه تست داد، اما گفتند «صدات هنوز پخته نيست» و سرانجام قبول شد. مدتي فقط صدايش روي تصاوير فوتبال بود، آن هم برنامه‌هاي منتخب ورزشي كه فوتبال آرشيوي از شبكه سوم پخش مي‌كرد، فوتبال‌هاي اروپايي...
اما او كم‌كم استعدادهايش را نمايان كرد تا سرانجام تصوير او هم ديده شد و براي پخش مستقيم فوتبال‌هاي باشگاهي، سر از ورزشگاه‌ها درآورد... و ديگر كار در دنياي مطبوعات را رها كرد.
دوستان سابقش مي‌دانند كه او در نوجواني و كودكي طرفدار چه تيمي بود؟ اما حالا او به واقع بي‌‌طرف است، مي‌گويد: «شايد باورش براي خيلي‌ها مشكل باشد، اما من در حال حاضر... نه پرسپوليسي‌ام و نه استقلالي... من بي‌‌طرفم، چرا كه شغلم ايجاب مي‌كند
بي‌‌طرف باشم» اگر چه خيلي‌ها او را متهم به طرفداري از تيم خاصي مي‌كنند، اما به واقع اين گونه نيست... داشتيم از زبان انگليسي او مي‌گفتيم. او درست مانند گزارشگري‌اش آن‌قدر پشتكار از خود نشان داد كه توانست به درجه استادي در دانشگاه برسد، حال تصور كنيد كه در ابتداي كلاس، شاگردانش او را چه‌طور در رابطه با فوتبال سوال‌پيچ مي‌كنند...
شاگردانش مي‌گويند، عادل استاد مهرباني است، پس از پايان هر كلاس با حوصله و دقت پاسخگوي پرسش‌هاي شاگردانش مي‌شود...

فوتبال تمام زندگي‌اش است، اما براي خانواده هم اهميت بسياري قائل مي‌شود. با همسرش در دانشگاه آشنا مي‌شود و همسرش هم پذيرفته كه عشق به فوتبال را از عادل نمي‌تواند دور كند، او هم به‌خاطر چند سال زندگي كردن با عادل، حال براي خودش يك مفسر كامل است، چرا كه در خانه آنها، هر روز حرف فوتبال است...
و اما برنامه نود! عادل، نود را خيلي دوست دارد، چرا كه اين برنامه زاييده فكر اوست؛ برنامه‌اي چالشي كه توانست به خوبي در دل علاقه‌مندان به فوتبال جا خوش كند. كمتر علاقه‌مند به فوتبالي پيدا مي‌كنيد كه دوشنبه شب‌ها، خواب را به برنامه او ترجيح دهد...

اجراي خوب او و همچنين رك‌گويي در اجرا باعث شده كه نود بهترين برنامه ورزشي طي سال‌هاي اخير نام بگيرد... برنامه‌اي كه سري جديد آن هشتمين سال حضور اين برنامه موفق در تلويزيون است. براي عادل و ديگر دست‌اندركاران برنامه نود و شخص آقاي «زماني» مدير گروه ورزش شبكه سوم سيما آرزوي موفقيت مي‌كنيم. عادل مي‌گويد: اگر حمايت‌هاي ايشان و آقاي «پورمحمدي» مدير شبكه سوم نبود، شايد نمي‌توانستيم، «نود» را به خواسته‌هاي خود و مردم نزديك كنيم، از هر دوي‌شان سپاسگزارم.

منبع: مجله خانواده سبز

4484

داستـان بهـرام رادان و سنتــوری

سنتوري، فيلمي است كه فيلمسازش عصاره سينماي ايران مي‌باشد، داريوش مهرجويي... ايرانيان از تمامي فيلم‌هاي او خاطره دارند. اسامي اين فيلم‌ها را بخوانيد: «مهمان مامان، بماني، دختر دايي گمشده، مگس، درخت گلابي، ليلا، پري، سارا، بانو، هامون، شيرك، اجاره‌نشين‌ها، دايره سينما، پستچي، آقاي هالو، گاو و الماس» و حالا حكايت «سنتوري» فيلمي كه قرار بود سوم مردادماه به سينماها بيايد، اما دوباره به مانند چند مرحله پيش كه هر بار قرار بود، اكران شود، بنا به دلايلي دوباره اكران نشد... حال مردم و علاقه‌مندان به سينما تشنه فيلم جديد مهرجويي هستند. اين فيلم در جشنواره فيلم فجر، حرف و حديث‌هاي زيادي را به دنبال خود داشت. به خصوص زماني كه در جشنواره 85، نتوانست عنوان بهترين فيلم جشنواره را كسب كند. «بهرام رادان»، به خاطر بازي در اين فيلم، طي سه سال اخير، دومين سيمرغ بلورين را از آن خود كرد و زمان دريافت جايزه، به هيئت داوران اعتراض و اعلام كرد كه داوران جشنواره، يك‌بار ديگر
فيلم «سنتوري» را ببينند... البته بعدها رادان گفت كه قصد بي‌احترامي به هيئت داوران نداشته و در گوشه‌اي از توضيحات خود بيان داشت كه: دوستان، حكايت من حكايت ديگري بود، زماني كه براي سنتوري كانديدا شدم، تعجب نكردم!

اما وقتي كه ديدم اين فيلم تنها در دو رشته نامزد دريافت جايزه شد، شگفت‌زده شدم. در صورتي كه به گفته بسياري از كارشناسان، سنتوري بهترين فيلم مهرجويي است و سپس گفت: گفتم مهرجويي بزرگ، بي‌نياز از جايزه است و برخي ناراحت شدند، هنوز هم بر اين باورم كه جايزه نيازمند مهرجويي است.براي رسيدن به اين باور كه چرا «سنتوري» يكي از اثرهاي به يادماندني مهرجويي است، بهتر است، ابتدا اين كارگردان بنام كشور را بشناسيم و سپس درباره سنتوري بنويسيم.

فارغ‌التحصيل يو.سي.ال.اي
داريوش مهرجويي در هفدهم آذرماه سال 1318 در تهران به دنيا آمد و تحصيلات مقدماتي خود را در تهران گذراند، 20 سال داشت كه براي ادامه تحصيل به آمريكا رفت. در سال 1344 (1965) از دانشگاه «يو.سي.ال.اي» در لس‌آنجلس ليسانس فلسفه گرفت، در همين سال سردبيري نشريه پارس ريونو در لس‌آنجلس را به عهده داشت و سال بعد به تهران آمد. در سال 1346 نخستين فيلم خود به نام «الماس 33» را ساخت كه نتوانست با اين فيلم، موفق شود اما او اميد خود را از دست نداد و دو سال بعد به همراه غلامحسين ساعدي در سال 1348، فيلمنامه گاو را نوشت و به كارگرداني آن پرداخت، اين فيلم براي مهرجويي و سينماي ايران جوايز متعددي در خارج و داخل كشور به دنبال داشت. گاو چه از نظر تجاري و چه از نظر هنري فيلم موفقي از آب در آمد و فصل جديدي را در سينماي ايران گشود تا جايي كه در جشنواره‌هاي كن، برلين، مسكو، لندن، لس‌آنجلس و اغلب كشورهاي آسيايي، اروپايي و آمريكايي به نمايش در آمد. آقاي هالو در سال 49، دومين فيلم مهرجويي بود و اين كارگردان را تنها با دو فيلم ساخته شده، اما معتبر به دنيا شناساند، اين فيلم هم در جشنواره‌هاي برلين، مسكو و لندن به نمايش در آمد. مهرجويي در آن زمان تنها 31 سال داشت. همچنين فيلمي كه وي در سال 1351 به نام پستچي ساخت، فيلم هفتم از ده فيلم برگزيده جهان در سال 1972 ميلادي شد.
پس از انقلاب او مدتي در فرانسه زندگي كرد، اما پس از بازگشت دوباره فيلمسازي را ادامه داد كه اوج مخاطبان او در سينما براي فيلم‌هاي اجاره‌نشين‌ها (1365)، هامون (1368)، سارا و پري (1371)، ليلا (1375)، درخت گلابي (1376)، بماني (1380) و مهمان مامان (1383) بود. گفتني است فيلمنامه‌ اين فيلم‌هاي موفق از دست نوشته‌هاي خود مهرجويي است و حالا او با سنتوري مي‌خواهد، برگي به دفتر افتخارات سينمايي‌اش اضافه كند.
او سنتوري را به همراه وحيده محمدي‌‌فر به رشته نگارش در آورده و طي آن مي‌بينيم كه يك نوازنده چيره‌دست و خواننده محبوب ناگهان در اوج شهرت و موفقيت، افسار زندگي‌اش را از دست داده و به بيراهه مي‌رود، او مي‌گويد: «همه بدبختي‌ها از زماني آغاز شد كه عشق بزرگ زندگي‌ام، همسرم، هانيه تركم كرد، اما هانيه زماني مي‌رود كه من مدت‌هاست در بند اعتياد خود گرفتار هستم.»


اصل داستان چيست؟
اصل ماجراي اين فيلم چيست؟ «علي بلورچي» (بهرام رادان) فرزند حاج آقا بلورچي يكي از كسبه قديمي و صاحب‌نام صنف بلور و شيشه است، حاج آقا در دوران كودكي و نوجواني سختي‌هاي زيادي را متحمل شده است و تحت تاثير عقده‌هاي آن دوران، پسرش را آن طور كه خود دلش مي‌‌خواست تربيت مي‌‌‌كند، اين نقش را (مسعود رايگان) ايفا مي‌كند. از طرفي حامد (نادر سليماني) پسر بزرگ‌تر حاج آقا از همان دوران مدرسه از درس محروم شده تا نزد پدر در حجره كار كند و ادامه‌دهنده راه او باشد.
علي پسر دوم حاج آقا از دوران كودكي با ساز كهنه‌اي كه متعلق به دايي مرحومش است، انس گرفته و قصد دارد زماني كه بزرگ شد، تحصيلات خود را در رشته موسيقي ادامه بدهد اما با مخالفت مادرش (رويا تيموريان)، مواجه شده و به اجبار در رشته بازرگاني درس مي‌خواند، اين مخالفت و ديگر كشمكش‌هاي او با والدين باعث مي‌شود، علي خانه پدري‌ را رها كرده و از خانواده جدا ‌شود. سپس علي به همراه دوستش «تمايل» (مهيار پورحسابي)، يك گروه موسيقي تشكيل مي‌دهد و با اجرا در جشن‌ها و مناسبت‌هاي مختلف گذران زندگي مي‌كند و به خاطر مهارتش در نواختن سنتور به «علي سنتوري» معروف مي‌شود. اما او به تدريج در پي معاشرت با دوستان و كارهاي شبانه‌روزي هر از گاهي به سراغ موادمخدر مي‌رود، چرا كه از درون احساس پوچي مي‌كند و اعتماد به نفس لازم را ندارد. به عبارتي ظرفيت معروف شدن را ندارد و استفاده تفنني از موادمخدر او را رفته‌رفته به ورطه اعتياد مي‌كشاند.
پس از مدتي كه از زمان فيلم مي‌گذرد، در يك مراسم كه اجراي موسيقي آن با علي است، دختري به نام هانيه (گلشيفته فراهاني) مجذوب هنر علي مي‌شود و اين آشنايي به ازدواج آن دو منجر مي‌شود. اين آشنايي و ازدواج براي مدتي نشاط را به زندگي علي مي‌آورد و او را تشويق به كارهاي بيشتر مي‌كند. اما او كماكان به مصرف مواد ادامه مي‌دهد تا به خيال خود شرايط روحي‌اش تقويت شود، وضع بدين‌گونه باقي نمي‌ماند، چرا كه به خاطر اوضاع نامناسب مالي و رفتارهاي حاصل از مصرف موادمخدر، بين او و هانيه مشكلاتي پديد مي‌آيد و همين مسئله باعث مي‌شود تا هانيه منزل را ترك كند. علي كه به خاطر معتاد شدن به موادمخدر كمتر امكان كار برايش فراهم است، فرصت پيدا مي‌كند تا به همراه «تمايل» اجراي برنامه موسيقي يك مراسم عروسي را برعهده بگيرد.
در ادامه اين فيلم زيبا خواهيد ديد كه در حين برگزاري مراسم عروسي، ميان اقوام خانواده داماد كه با يكديگر مشكلاتي داشتند، درگيري شديدي به وجود مي‌آيد و كار به زد و خورد كشيده مي‌شود. در اين زد و خورد دستان علي مي‌شكند و به آلات موسيقي او هم خسارت وارد مي‌شود. آسيب‌ديدگي و عدم توانايي‌ علي در ساز زدن كه تنها راه امرار معاش اوست، باعث بيكاري‌اش مي‌شود. در همين زمان صاحبخانه هم عذرش را مي‌خواهد و او با مقداري وسايل، آواره و سرگردان كوي و خيابان مي‌شود تا اين‌كه در گوشه‌اي از يك پارك جنگلي چادر مي‌زند.

در اين دوران با بي‌خانمان‌ها و معتادان همنشين شده و چون درمانده و نيازمند است، براي پول در آوردن تن به هر كاري مي‌دهد، زندگي در ميان جمعي معتاد و آواره در حاشيه شهر، علي را درمانده، شكسته و آلوده‌تر مي‌كند. يك شب كه او در ميان اين جمع مشغول مصرف موادمخدر است و مي‌خواهد از اين طريق خاطرات تلخ گذشته را فراموش كند ماموران نيروي انتظامي سر رسيده و همه را دستگير مي‌كنند. علي پس از دستگيري به مركز ترك اعتياد فرستاده مي‌شود و مسئولان آن مركز متوجه اختلالات روحي او مي‌شوند و سعي مي‌كنند با او ارتباط برقرار كنند.
گفتني است، حسن پورشيرازي و صدرالدين حجازي در نقش معتاد در اين فيلم در كنار رادان بازي مي‌كنند. داستان در مركز بازپروري چنين ادامه پيدا مي‌يابد كه ، محيط مناسب و شرايط درماني به علي كمك تا او بهبودي نسبي پيدا كند و با خريد يك سنتور توسط روان‌شناس مركز براي علي، او فرصت و انگيزه پيدا مي‌كند تا دوباره موسيقي را ادامه دهد. اشتياق علي به اندازه‌اي است كه او در همان جا به ديگر معتادان آموزش سنتور مي‌دهد. فيلم كه به پايان نزديك مي‌شود حاج آقا بلورچي به همراه حامد به مركز بازپروري مي‌رود تا به علي بگويد كه از گذشته پشيمان شده و حاضر است پس از آزادي و ترك اعتياد، تمامي امكاناتش را در اختيار او بگذارد، اما علي كه ديگر معلم ويژه موسيقي آن مركز است، مي‌گويد: با اين‌كه مشكل اعتيادش برطرف شده و وضعيت جسماني كاملا سالم و مناسبي دارد، همچنين دوران محكوميتش هم به پايان رسيده، اما تازه منزل واقعي‌اش را پيدا كرده است، چرا كه اين مكان به دور از هياهوي جامعه‌اي بي‌رحم بوده و او مي‌تواند براي آدم‌هايي مثل خودش مفيد بوده و با نغمه سازش به آنها عشق و زندگي ببخشد.
در پايان اين فيلم كه پر ازواقعيت‌هاي تلخ زندگي است، مي‌بينيد در نهايت، علي به همراه شاگردانش كه همگي از بيماران همان مركز هستند كنسرت كوچكي اجرا مي‌كنند. چشم علي در ميان تماشاگران حاضر به هانيه مي‌افتد كه به تشويق او مشغول است اما در پايان كنسرت از هانيه خبري نبود.
از ديگر بازيگران اين فيلم بايد به مائده طهماسبي در نقش مادر هانيه، سيامك خواهاني ويولونيست گروه آريان در نقش جاويد، مونا ربيعي در نقش خواهر جاويد و محمد سلوكي برادر بزرگ‌تر مهدي سلوكي كه پيش از اين سابقه مجري‌گري داشت در نقش دكتر روان‌شناس اشاره داشت. همچنين برنامه‌ريز، دستيار اول كارگردان، مجري طرح، بخشي از طراحي صحنه و لباس و عكس برعهده محمدرضا شريفي‌نيا است.
در پايان فيلم متوجه خواهيد شد مهرجويي حتي در تلخ‌ترين اثرش هم، دلش نمي‌آيد بيننده را نااميد رها كند. بازگشت شكوهمند علي سنتوري به زندگي و آشتي دوباره‌اش با سنتور، مهارت استاد در پرداخت اين صحنه‌ها، آن‌قدر چشمگير است كه بيننده چاره‌اي جز باور آن ندارد.
سنتوري شاهكار ديگري از اين كارگردان است، كارگرداني كه در طول تمامي اين سال‌ها هر بار به نوعي غافلگيرمان كرد، كارگرداني كه مي‌داند چه بسازد كه بيننده را شگفت‌زده كند.
ايفاي نقش بهرام رادان در اين فيلم بي‌نظير است، او چه در روزهاي اوج و چه در شب‌هاي سقوط علي سنتوري و در تمامي سكانس‌هاي مربوط به كنسرت‌ها درخشان ظاهر مي‌شود و خصوصياتي از يك بازيگر حرفه‌اي كامل را بروز مي‌دهد. از طرفي سكانس‌هاي مشترك ميان رادان و گلشيفته فراهاني، شيطنت‌هاي عاشقانه‌شان به ويژه سكانس بازي با شال گردن، بسيار ديدني است.

نواختن سنتور توسط رادان
ساخت موسيقي متن و نوازنده سنتور اين فيلم، كسي نيست جز يكي از اعضاي خانواده «كامكارها»... اردوان كامكار، او مي‌گويد: پيش از اين براي هيچ فيلمي موسيقي نساخته بودم، ساخت موسيقي اين فيلم را، به دليل آشنايي چند ساله‌ام با مهرجويي پذيرفتم، او با من تماس گرفت و عنوان كرد، فيلمنامه‌اي در اين مورد دارد، چند بار با يكديگر فيلمنامه را مرور كرديم و پيش از آغاز فيلمبرداري، 5 قطعه موسيقي براي آن ساختم.
حدود دو ماه و نيم هم با رادان سنتور كار كردم و نواختنش را به او آموختم و خوشبختانه آن‌قدر او با استعداد بود كه گام‌هاي اوليه سنتور را ياد بگيرد. كامكار مي‌گويد: انتخاب بازيگر اول براي اين فيلم كار دشواري بود، بايد دست‌هاي بازيگر، شبيه دست‌هاي من باشد تا تفاوتي در تصاوير مربوط به نوازندگي من و نقش‌هاي ايشان ايجاد نشود، از طرفي موفق شديم بين دست‌هايش و لب‌خواني هماهنگي خوب به وجود بياوريم. كار مشكل‌تر از لب‌خواني بود، چون حركات دست، همراه فيگور او نيز بايد درست انجام مي‌شد و از آنجا كه بهرام توانايي خوبي دارد، توانست به نحو احسن از عهده اين كار برآيد. در صحنه‌هايي كه رادان در فيلم مي‌نوازد، در نماهاي نزديك از خود كامكار در حين نواختن سنتور استفاده شد و در نماهاي دور از رادان و...

رادان به جاي سلوكي
مهرجويي از ابتدا تاكيد داشت كه بازيگر نقش اول فيلمش، حتما جواني لاغراندام با صورتي استخواني باشد تا بتوان با چهره‌پردازي اندك، چهره يك معتاد را بر صورتش ترسيم كرد. البته دانستن سنتور نيز يكي از شرايطي بود كه بازيگر نقش اول مرد بايد آن را مي‌دانست. در حال تست‌گيري از متقاضيان، مهرجويي به اين فكر افتاد كه از بازيگران حرفه‌اي نيز براي ايفاي اين نقش، تست بگيرد. اولين گزينه او پارسا پيروزفر بود كه عليرغم همكاري با مهرجويي در كار قبليش، «مهمان مامان» نتوانست نظر او را براي ايفاي اين نقش جلب كند.
ديگر گزينه استاد مهرجويي براي ايفاي اين نقش، محمد سلوكي، مجري سيما بود كه از نظر فيزيك چهره با اين نقش همخواني نيز داشت، تقريبا همه چيز براي بازي او در اين نقش آماده بود كه ناگهان مهرجويي اعلام كرد، بهرام نقش علي سنتوري را ايفا خواهد كرد و سلوكي ايفاگر نقش دكتر روان‌شناس شد.
  
شايد برايتان جالب باشد بدانيد كه داريوش مهرجويي زماني، سنتور مي‌نواخت و اين ساز را به دليل صداي زيبايش دوست داشت و يكي از دلايل نوشتن اين فيلمنامه، علاقه‌اش به سنتور بود. گفتني است، تصويربرداري اين فيلم از هفدهم بهمن 1384 در كاشانك نياوران آغاز شد و به مدت هشت ماه طول كشيد.

خواننده فيلم
قرار بر اين شد كه محسن چاووشي ترانه‌هاي اين فيلم را بخواند، چرا كه مهرجويي اعتقاد داشت كسي بايد ترانه‌هاي اين فيلم را بخواند تا مردم با صدايش بيگانه نباشند، به ويژه زماني كه بايد لوكيشني در كاخ سعدآباد در نمايي از كنسرت برگزار شود و اين كار هم انجام پذيرفت، اما...
اولين ايراد شوراي نظارت و ارزشيابي نام فيلم بود كه سنتوري نمي‌تواند علي باشد و بايد نام «علي» از فيلم حذف شود مهرجويي اين موضوع را پذيرفت، سپس ايرادها به ترانه‌ها وارد شدند كه بايد ترانه‌ها را حذف كنيد. مهرجويي گفت: نمي‌شود، ما بر روي اين قضيه حسابي ويژه باز كرديم. گفتند پس چاووشي نباشد و يكي را بياوريد كه صدايش مجوز داشته باشد.
مهرجويي هم در مقام پاسخ گفت: آخر صدا كه مجوز نمي‌خواهد، اين ترانه و آهنگ است كه مجوز مي‌خواهد و شما هم مجوز آن را صادر كرده‌ايد و در پاسخ شنيد كه نه، بايد عوض شود و سرانجام فيلم دچار تغييراتي شد و رادان بايد با صداي خود روي آهنگ‌هاي ساخته شده، يك‌بار ديگر ترانه‌ها را بازخواني مي‌كرد تا فيلم مجوز پخش بگيرد و اين‌گونه هم شد. هدايت فيلم پخش‌كننده اين فيلم است كه يد طولايي در زمينه پخش دارد و به اندازه كافي از مهارت براي فروش هر چه بيشتر يك فيلم برخوردار است. گفتني است تهيه‌كننده‌هاي اين فيلم فراز فرازمند و داريوش مهرجويي هستند. اما اين فيلم چه زماني به نمايش درآيد خدا مي‌داند، با اين حال شنيده‌ها حاكي از آن است كه سنتوري در اواخر مردادماه اكران خواهد شد... بايد ديد و منتظر ماند.

بازيگري، برايم شوخي بود
رادان مي‌گويد: اولين بار كه مقابل دوربين سينما ظاهر شدم، برايم مثل يك تفريح بود، مثل يك شوخي، يكسري جمع شديم و رفتيم كلاس بازيگري و حتي خجالت مي‌كشيديم كه بگوييم ما مي‌رويم كلاس بازيگري، مي‌گفتيم مي‌رويم كلاس كامپيوتر، زماني هم كه انتخاب شده بودم، دو، سه هفته بيشتر كلاس نرفته بودم، يادم مي‌آيد آن روز از پشت شيشه‌هاي كلاس، دو، سه نفر آمدند و با هم صحبت كردند، من هم مشغول تمرين بودم، اما صداي آنها را نمي‌شنيدم و بعد مرا به يكديگر نشان دادند، پس از كلاس جلو آمدند و يك نشاني به من دادند كه به آن جا مراجعه كنم.
تا دو ساعت پيش از فيلمبرداري نمي‌دانستم كه نقش چندم را ايفا مي‌كنم، فكر مي‌كردم فقط بايد در فيلم شور عشق حضور داشته باشم، بعدها فهميدم نقش من در شور عشق نقش اول است. آن زمان من بيست سال داشتم كه آمدم مقابل دوربين و بازي كردم، نمي‌دانم انگار يك كار عجيب بود.

رفقاي صميمي
من دوستاني دارم كه در دايره خيلي اندكي هستند، اما لزوما به اين معنا نيست كه كم معاشرت مي‌كنم، اتفاقا زياد معاشرت مي‌كنم، بيشتر دوستانم جزو دوستان دوره دبيرستان هستند، بين بازيگران ايران هم بيشتر با گلشيفته فراهاني و همسرش ارتباط دارم.

شخصيت حقوقي بازيگران
همه آدم‌هاي مشهور يك شخصيت حقيقي دارند و يك شخصيت حقوقي. آنها در شخصيت حقوقي حق ندارند خيلي از كارها را انجام دهند. براي مثال وقتي يك بازيگر سيگار مي‌كشد، حق ندارد در خيابان سيگار بكشد به خاطر اين‌كه مردم مي‌گويند كه نگاه كن فلاني دارد سيگار مي‌كشد، چون آن پسر كوچك از تو ياد مي‌گيرد سيگار بكشد، مي‌‌داني چرا؟ مي‌گويد اگر آن بازيگر دارد سيگار مي‌كشد، پس حتما كار خوبي است، حالا آن شخصيت حقيقي در داخل خانه مي‌تواند سيگار بكشد.

دل‌هاي مردم
رادان مي‌گويد : رابرت پريش در سينماي هاليوود يكي از آن بچه‌هايي بود كه به دنبال چارلي چاپلين مي‌دويد و ماهي هفت دلار حقوق مي‌گرفت. كتابي دارد كه در آن نوشته، مدت‌ها كاركرد، در استوديوهاي مختلف رفت و آمد داشت دستيار مونيتور شد و رسيد به مونتاژ كار. او از جان فورد كه استاد مسلم سينماست خيلي چيزها ياد گرفت. مي‌دانيد كه ايشان ركورددار اسكار در سينماي جهان است. او چهار اسكار بهترين كارگرداني را از آن خود كرده است. رابرت پريش مي‌گويد سال‌ها گذشت و من هم اسكار گرفتم، رفتم ديدم جان فورد، روي يك صندلي چرمي نشسته، رو به من گفت: رابرت، شنيدم اسكار گرفتيد گفتم: بله قربان، برگشت گفت: من چهار تا گرفتم و گفت: مجسمه اسكارت را مي‌بري 25 سنت، دو تا كوچه پايين‌تر مي‌فروشي و دو تا ليوان قهوه مي‌گيري... مي‌خواهم بگويم رمز ماندگاري، سيمرغ و عنوان نيست، رمز ماندگاري، وارد شدن در دل‌هاي مردم است.

منبع: مجله خانواده سبز

4491

«محاكمه» با حضور مهناز افشار و افسانه بايگان

ايرج قادري بازيگر و كارگردان سينماي ايران سال گذشته فيلم آكواريوم را بر پرده سينماها داشت. به زودي قرار است فيلم محاكمه از اين كارگردان پخش شود. فيلمي كه داستان آن در سال‌هاي پيش از انقلاب رخ مي‌دهد و ساختاري پر تعليق و پركشش دارد. فيلمبرداري اين فيلم در تهران و شمال ايران انجام شده و افسانه بايگان، محمدرضا شريفي‌نيا، مهناز افشار، گوهر خيرانديش، مهدي ميامي و... در اين فيلم حضور دارند. البته خود قادري هم جزو بازيگران اصلي فيلم است. داستان اين فيلم در مورد يك قاضي است كه فرد بيگناهي را به اشتباه محكوم مي‌كند و اين مسئله دردسرهاي زيادي را براي او و خانواده‌اش به وجود مي‌آورد. نقش اين قاضي توسط خود كارگردان ايفاء مي‌شود. اين فيلم محصول موسسه فيلمسازي «هدايت فيلم» است كه جايگزين فيلم سنتوري شده و به زودي نمايش داده خواهد شد.


کامل ترین گالری عکس بازیگران و....

4490

مهد مقدم خواننده پاپ، بازيگر شد!

فيلمبرداري فيلم سينمايي مجرم به کارگرداني اصغر نصيري به پايان رسيد و اين روزها فيلم مراحل تكميلي خود را طي مي‌كند. شهرام پوراسد؛ فرهاد مهاديان , مهدي مقدم کاوه سماک باشي؛ روناک يونسي؛ بيتا معرفت و... برخي از بازيگراني هستند كه تاکنون در اين فيلم ايفاي نقش كرده‌اند. ملکه رنجبر و ستار هريس هم مدتي قبل به جمع بازيگران اين فيلم اضافه شدند. تمامي بخش‌هاي اين فيلم در قم مقابل دوربين رفته است. داستان فيلم درباره بزهکاري جوانان است و به ماجراي تکثير و توزيع فيلم هاي غيراخلاقي توسط جوان‌ها مي‌پردازد. نكته جالب توجه اين است كه براي اولين بار مهدي مقدم خواننده پاپ در اين فيلم ايفاي نقش كرد و علاوه بر بازي در فيلم، چهار ترانه جديد هم خواند. همچنين فرهاد مهاديان براي اولين بار يک ترانه جديد دراين فيلم اجرا مي کند. اصغر نصيري پيش از اين فيلم شغال را كارگرداني كرده است. اين فيلم به تهيه‌كنندگي اصغر نصيري و علي عبدالعلي‌زاده ساخته شده است.

4488

بیوگرافی زامبروتـا

متولد كومو
زامبروتا متولد 19 فوريه 1977 در هفده سالگي و در سال 1994 عضو تيم محلي «كوموكالسيو» و در اولين فصل بازي‌ها فقط در يك مسابقه حضور داشت. در سال 1995 «كومو» از سري B به سري C تنزل يافت و از آن پس بازي‌هاي زامبروتا منظم‌تر شد. او در فصل‌هاي 96 – 59 و 97 – 69 در 46 بازي حاضر شد و شش گل براي كومو به ثمر رساند. در سال 1997 «فاستي» سرپرست تيم باري متوجه بازي خوب زامبروتا شد و او را وارد باشگاه سري A خود كرد. «جيانلوكا زامبروتا» در جناج چپ اين تيم بازي مي‌كرد و در 27 بازي دو گل زد. در فصل99 – 1998 در 32 بازي حاضر شد و چهارگل را به ثمر رساند ولي در اواسط همين فصل «كارلو آنجلوتي» مربي يوونتوس او را با قيمت 15/85 ميليون يورو خريد و زامبروتا بقيه بازي‌هاي فصل را با پيراهن سياه و سفيد اين تيم ظاهر شد.

حضور در يوونتوس
زامبروتا پس از پيوستن به يوونتوس سير صعودي خود را آغاز كرد و در 32 بازي ليگ حاضر شد و يك گل به ثمر رساند. او در فصل دوم بازي‌ها در سال‌هاي2001 2000- و 1002 – 2002 در 29 بازي ليگ حضور يافت و سه گل زد. در جام جهاني 2002 زامبروتا در بازي برابر كره جنوبي مصدوم شد و مدتي بازي نكرد و «مارو كامورانزي» جاي او را گرفت و در جناح چپ بسيار خوب ظاهر شد. همين موضوع سبب شد «مارچلو ليپي» مربي يوونتوس، زامبروتا را پس از بازگشت به تيم به پست دفاع چپ منتقل كند. او به سرعت با موقعيت جديد خودش خو گرفت و خيلي خوب بازي كرد و بازيكن ثابت شد.
درسال 2005 زامبروتا قرارداد خود را تا سال 2010 تمديد كرد ولي وقتي يوونتوس به‌خاطر رسوايي سال 2006 گروه A به سري B سقوط كرد او هم تصميم گرفت در تابستان 2006 اين باشگاه را ترك نمايد.
در آن زمان باشگاه‌هاي آث‌ميلان، چلسي، رئال مادريد و بارسلونا به او پيشنهاد همكاري داده بودند و او سرانجام با 14 ميليون يورو پيشنهاد بارسلونا را پذيرفت و قرارداد چهارساله خود را با اين باشگاه به امضا رساند.

بارسلونا
«جيانلوكا زامبروتا» در چهارم آگوست 2006 و پس از پايان تعطيلات بعد از جام جهاني به باشگاه جديد خود پيوست. در آن زمان بارسلونا در تور قبل از فصل بازي‌ها در لس‌آنجلس به سر مي‌برد. زامبروتا با هم تيمي‌هاي خود در آمريكاي شمالي تمرين كرد و در بازي‌هاي فينال آن تور در برابر باشگاه نيويوركي «ردبالز» ظاهر شد. او در مصاحبه‌اي گفت برايش مهم نيست كجاي زمين بازي كند و آماده است در هر جايي كه «فرانك رايكارد» بگويد حاضر شود. او در روز هفدهم مارس اولين گل خود را براي باشگاه جديدش به ارمغان آورد.

تيم ملي
زامبروتا در تمام مدت فوتبال حرفه‌اي خود عضو تيم ملي ايتاليا نيز بوده است. هم‌اكنون هم كه به باشگاه بارسلونا پيوسته باز هم براي بازي‌هاي ملي كشورش به ايتاليا باز خواهد گشت. او قرار است براي حضور در بازي‌هاي مقدماتي يورو 2008 به كشورش بازگردد.

بازگشت به ايتاليا
چندي پيش زامبروتا اعلام كرد هيچ قراردادي بين او و باشگاه ميلان در بين نيست. او اين حرف را زماني زد كه شايعاتي جديد درباره پيوستنش به تيم ميلان مي‌شنيد. «جيانلوكا زامبروتا» در مصاحبه‌اي با YKS عنوان كرد كه ميلان به بازگشت او علاقه‌مند است ولي با وجود تمام توجهات و علاقه «روسونري» هيچ جلسه‌اي بين او و اين باشگاه انجام نشده است وي گفت: من هرگز با دست اندركاران ميلان ملاقات نكرده‌ام و اگر هميشه به شهر ميلان مي‌آيم به اين خاطر است كه زادگاهم «كومو» است. زامبروتا از كودكي به ميلان علاقه داشت. پدر و مادرش هم از هواداران اين باشگاه بودند و هميشه دوست داشتند او را در لباس تيم ميلان ببينند. زامبروتا در ادامه افزود: «مسلما يك روز به ايتاليا باز خواهم گشت ولي نمي‌دانم اين روز كي خواهد رسيد. در حال حاضر من انتخاب خودم را كرده‌ام و بهتر است تلاش خودم را در اين مسير بكنم.»

عصباني از توتي
به نظر مي‌رسد روش توتي براي بيان اين موضوع كه مي‌خواهد به تيم ملي برگردد زياد خوب نبوده است به ويژه اين كه او عنوان كرده فقط در بازي‌هاي مهم حاضر خواهد شد. زامبروتا مثل بسياري از فوتباليست‌هاي ايتاليايي اعتراف كرد كه از رفتار توتي كاپيتان تيم «رم» ناراحت است. او مي‌گويد: من فقط مي‌خواهم روحيه بازيكناني كه در تيم هستند بيشتر از بازيكناني كه در آن نيستند، بالا برود. نمي‌خواهم باعث جنگ و دعوا بشوم ولي اگر كسي به فكر لاجوردي پوشان باشد بهتر است هميشه به فكر آنها باشد و نه فقط در بازي‌هاي مهم. اين يك نظر است نه انتقاد. از نظر من توتي نبايد بگويد من فقط در بازي‌هاي حساس به تيم مي‌آيم و در بازي‌هاي غير مهم هم‌تيمي‌هايم را همراهي نمي‌كنم. اين اشتباه است. گرچه توتي چندي پيش اعلام كرد كه براي هميشه از فوتبال ملي خداحافظي كرد.
ده نكته از زندگي زامبروتا
-1 زامبروتا در نظر اول مردي كم حرف، كاملا خجالتي، محتاط و گاهي اوقات حتي كمي گوشه‌گير به نظر مي‌رسد، ولي كساني كه او را از نزديك مي‌شناسند معتقدند اين اوصاف اصلا با روحيات او جور نيست و در حقيقت زامبروتا بسيار اجتماعي و تا حدي شوخ‌طبع است.
-2 او و زين‌الدين زيدان تا حدودي به هم شبيه هستند. اين دو در ظاهر ساكت و آرام هستند ولي در واقع مي‌توانند خانه‌اي را به آتش بكشند.
-3 زامبروتا همسري به نام «والنتينا ليگوري» دارد. اصليت والنتينا «ناپلي» است ولي از سالها قبل بيشتر اوقات خود را در «تورين» مي‌گذراند. زامبروتا و والنتينا اوقات فراغت خود را اغلب با دو خانواده جوان و نوپا «جيانلوكا پسوتو» و «الساندرو بير بيزلي» فوتباليست‌هاي ايتاليايي مي‌گذرانند.
-4 از نظر زامبروتا هيچ چيز قابل مقايسه با شام خوردن با دوستان در يك رستوران خوب و آن هم پس از يك بازي پيروزمندانه نيست. اگر در حين شام خوردن يك فيلم مافيايي احتمالا با بازي‌هاي «رابرت دنيرو» هم تماشا كنند ديگر نور علي نور مي‌شود.
-5 يكي از علائق دوران كودكي زامبروتا مطالعه بود. او الان هم مشتاق مطالعه است. كتاب محبوب زامبروتا «نامزد شده» (isopS issemorp I) نام دارد كه از آثار نويسنده ايتاليايي «الساندرو مانزوني» مي‌باشد.
-6 وقتي جوان‌تر بود از ورزش كشتي خيلي لذت مي‌برد ولي تنها پوستر روي ديوار اتاقش عكس «روبرتو باجو» با آن پيراهن يوونتوسي‌اش بود.
-7 او ديپلم انستيتوي طراحي پارچه دارد. خواهرش بنا به سنت قديمي شهر «كومو» در يك كارخانه پارچه‌بافي كار مي‌كرد تا وقتي كه ازدواج كرد. شوهر خواهر زامبروتا هم يك فوتباليست است و در باشگاه «يوه استانيا» بازي مي‌كند.
-8 پدر و مادر جيانلوكا مثل همه پدر و مادرها به پسرشان افتخار مي‌كنند ولي پدرش سرسخت‌ترين منتقد بازي‌هاي اوست. زامبروتاي بزرگ امكان ندارد كه يكي از بازي‌هاي پسرش را نبيند جيانلوكا هم هر وقت فرصت كوتاهي پيدا كند بلافاصله به «كومو» مي‌رود تا پدر و مادر و دوستانش را ببيند.
-9 سرگرمي‌هاي او گوش دادن به موسيقي و اسكي روي آب است. او از بچگي به اسكي روي آب علاقه داشت و روي درياچه «سرزيو» نزديك «لوگانا» به اين ورزش فرح‌بخش مي‌پرداخت.
-10 از وقتي خيلي كم سن و سال بود شوت زدن توپ را ياد گرفت و كارش را با تيم زادگاهش آغاز كرد. پس از آن به باشگاه‌هاي باري، يوونتوس و بارسلونا پيوست. او در 23 سالگي عضو ثابت برنامه‌هاي «كارلو آنجلوتي» و «دينو زوف» بود.

4487

داستان بــازگشت بــه زنــدگی

- «سويل‌»جان مي‌دوني براي چي من تقريبا يك روز در مي‌?ان به سالن زيبايي شما مي‌آم؟
- لابد به خاطر اين‌كه از كار «چكامه» خانم راضي هستين.
- نه فقط به خاطر اين. چيزي كه اين روزها يگانه مشغله خاطرم شده، شوهرمه! احساس مي‌كنم كه شوهرم ديگه منو مثل سابق دوست نداره.

- براي چي شما بايد چنين فكري بكنين؟
- ببين شوهرم ديگه دل به زندگي نمي‌ده، نسبت به همه چيز سرد و بي‌تفاوت شده. مي‌ترسم، مي‌ترسم زير سرش زبونم لال، زبونم، لال بلند شده باشه.
بايد خاطر ملول و آزرده‌اش را تسكين مي‌دادم. دستم را بر روي شانه‌اش گذاشتم و فشار دادم:
- همش خيالات باطله. مگه ديوونه‌س خانمي به زيبايي شما رو بذاره بره يه زن ديگه بگيره؟
لبخندي بر لبانش نشكفته پژمرد:
- درست به همين خاطر زود زود مزاحم‌تون مي‌شم، بلكه دست‌هاي معجزه‌گر شما زيبايي رو برام به ارمغان بيارن.
با خوشحالي روي صندلي جستي زد و گفت:
- موافقم، اما اين لك‌هاي قرمز رنگ لعنتي رو چه كنيم؟
ناگهان صدايي از پشت سر توجه هر دوي ما را به خود جلب كرد كه مي‌گفت: «اون لك‌هاي لعنتي با من!»
متعجب و حيران هر دو با هم به طرف صاحب صدا برگشتيم. خانم «زماني» كنارمان ايستاده بود و هرهر مي‌خنديد: براي چي اين‌جوري نگاهم مي‌كنين؟ گفتم اون لك‌هاي لعنتي با من. مگه شماها آگهي منو نخوندين؟
خانم «مينايي» آگهي را خوانده بود، ناگهان همه چيز را به خاطر آورد و جيغ كشيد: اتفاقا داشتم دنبال‌تون مي‌گشتم كه كمي توضيح در مورد آگهي‌تون بدين.
- چشم، توضيح هم مي‌دم، هر قدر كه دوست داشته باشين. اگه مايلين پوست‌تون از تيرگي دربياد و روشن و نرم و لطيف بشه و چين و چروك‌هاي صورت و دست‌هاتون از بين بره، از شر اين لك‌هاي قرمز رنگ لعنتي خلاص بشين و از دست پيري زودرس فرار كنين و سال‌هاي سال جوون‌تر بشين بايد از داروهاي خارجي من كه شوهرم از فرانسه وارد كرده استفاده كنين.
- و در كيفش را باز كرد و ليست تايپ شده‌اي را بيرون آورد: بفرمايين، كافيه فقط بيعانه مورد نظر رو بدين تا اسم‌تون ثبت بشه.
كم‌كم سالن شلوغ ‌شد. آنهايي كه آگهي را خوانده بودند يك به يك در سالن را باز مي‌كردند و يك راست سراغ خانم زماني مي‌‌رفتند. خانم زماني دفترش را باز كرده بود و اسامي را با درخواست‌هاي‌شان يادداشت مي‌كرد. پول هايي را هم كه بابت بيعانه مي‌گرفت، دسته مي‌كرد و توي كيف بزرگش مي‌گذاشت:
- فقط يادتون نره كه موقع تحويل داروها بقيه پول‌ها رو همراه داشته باشين. متاسفم از گفتن اين‌كه نسيه اصلا نمي‌تونيم كار كنيم.
نيم ساعت بعد چكامه خانم، خانم زماني را كشيد كنار من و يواشكي بيخ گوشش گفت: شما سالن زيبايي منو كردين محل كسب و تجارت خودتون، اين‌كه اصلا درست نيست. كي گفته در آگهي‌تون، نشوني اين‌جا رو بديد، شما تنها يك مشتري هستيد و نبايد سوءاستفاده كنيد.
خانم زماني به آرامي گفت: خب، شلوغش نكنين، يه درصدي از فروش هم به شما مي‌دم، حالا خوب شد؟
و به طرف مشتريانش پيش رفت: خانم‌ها هر چي كه به فكرتون برسه مي‌تونين سفارش بدين، از دستگاه‌هاي لاغركننده گرفته تا دستگاه‌هاي رفع موهاي زايد و رفع زگيل، از لنزهاي رنگي گرفته تا ادكلن‌ها، عطرها، ماسك‌ها، تونيك‌ها، كرم‌ها و لوسيون‌ها، هر چي...
  
ده روز بعد سر و كله خانم زماني پيدا شد. سفارشات مشتري‌ها را هم با خودش آورده بود، پنج، شش كارتن پر. دو نفر هم با خودش آورده بود كه كمكش كنند، مي‌گفت خواهرزاده‌هايم هستند: «شهين» و «مهين»! تا عصر همه سفارشات را تحويل دادند و پول‌ها را هم گرفتند و پس از خداحافظي كردن از سالن بيرون رفتند. چكامه خانم كه منتظر دريافت درصدش بود بلافاصله هما را فرستاد دنبال خانم زماني. هما پس از چند دقيقه برگشت و خيلي يواش گفت:
- خانم زماني گفتن جلوي مشتريا كه نمي‌تونستم درصد شما رو حساب كنم. هفته آينده صبح زود مي‌آم، مي‌شينيم با هم حساب مي‌كنيم. اما هفته آينده به جاي خانم زماني، خانم مينايي بود كه صبح زود زنگ را به صدا درآورد و خود را توي سالن انداخت. عينك آفتابي بزرگي را كه به چشم زده بود برداشت و روي صندلي افتاد: تموم راه رو دويدم، مي‌ترسيدم مردم منو با اين شكل و شمايل ببينن و آبروم بره.
تازه آن موقع بود كه ما متوجه لكه‌هاي درشت قرمز رنگ روي صورتش شديم:
- صورت‌تون چي شده؟
- صورتم گر گرفته، مي‌سوزه. همش اثرات معجزه‌آساي كرم‌هاي خانم زمانيه، صبر كنيد، دستم بهش برسه مي‌دونم چه كارش بكنم.
حق هم داشت، لكه‌هاي كمرنگ و كوچك صورتش، پررنگ‌تر و درشت‌تر شده بودند. سرش را بالا آورد و ناله‌كنان گفت: صورت منو چه كار مي‌تونين بكنين؟ كرمي، پمادي، چيزي؟
چكامه خانم در جواب گفت:
- اين صورتي كه من مي‌بينم نمي‌شه اصلا بهش دست زد. شما بهتره برين پيش يه متخصص پوست.
در اين موقع صداي زنگ شنيده شد. چكامه خانم با سر به هما اشاره كرد كه در را باز كند.
- بفرمايين اين هم خانم زماني. ايشون حتما پاسخي براي اين كارهاشون دارن.
از پشت در سالن صداي داد و فريادي شنيده شد و چند لحظه بعد خانم فرهيخته در را باز كرد و داخل شد. آن‌قدر عصباني بود كه نگو، كاردش مي‌زدي خونش در نمي‌آمد. روسري‌اش را از روي صورتش كنار زد و غريد: بفرماييد، اين بلا رو خانم زماني سرم آورد.
صورتش باد كرده و به اندازه يك بالش شده بود. چشمانش هم انگار دو سوراخ تنگ و كوچك شده بودند و ديده نمي‌شدند:
كجاست اين خانم زماني؟ بلايي سرش بيارم كه مرغاي آسمون زار زار به حالش گريه كنن.
چكامه خانم كف دست راستش را بر پشت دست چپش كوفت و لبش را با دندان گزيد. نيم ساعت نگذشته بود كه پنج نفر از مشتريان‌مان با هم داخل سالن شدند. برافروخته بودند و دربه‌در دنبال خانم زماني مي‌گشتند. خانمي كه جوان‌تر از بقيه بود، گفت: «اين داروها و كرم‌هارو به همسايه‌مون كه دكتر داروسازه نشون دادم گفت مبادا كه استفاده‌شون بكنين، همه‌شون تقلبي‌ان و فاسد. بي‌خود نبود كه پوست صورتم عين تخته خشك شده بود.» خانم ديگري كه پوست صورت و دست‌هايش دچار خارش شديدي شده بود گفت: «رفتم تحقيق كردم، اين داروها با اين مارك‌هايي كه خوردن اصلا ساخت كشور فرانسه نيستن.» و خانمي كه چاق بود ناله‌كنان گفت: «دستگاهي كه به من فروخته دو روز بيشتر كار نكرد و قيمت واقعيش هم تو بازار يك چهارم قيمتيه كه خانم زماني به من انداخته.»
چكامه خانم كه كلافه و سردرگم بود به طرف من آمد و گفت: گاومون زاييده، بدجوري هم زاييده! مي‌گي چه كار كنيم سويل جان؟
به ميز كارم تكيه دادم و گفتم: كاري از دست‌مون بر نمي‌آد، فقط مي‌تونيم باهاشون همدردي كنيم.
- يعني مي‌گي خانم زماني اين طرف‌ها آفتابي مي‌شه؟
خانم‌ها وقتي ديدند ظهر شد و خبري از خانم زماني نشد به طرف چكامه خانم رفتند و دوره‌اش كردند: شما چرا اجازه دادين سالن آرايش‌تون محلي براي حقه‌بازي و كلاهبرداري اين و اون بشه؟ ما ديگر پيش شما نمي‌‌آييم، به پليس هم شكايت مي‌كنيم.
ديدم كه بايد به كمك چكامه خانم بشتابم. بيچاره آش نخورده، دهانش سوخته بود. دست‌هايم را بلند كردم و داد كشيدم:
- خانم‌ها به جاي اين حرف‌ها و تلف كردن وقت، بهتره بشينيم و يه فكر اساسي بكنيم، فقط كافيه خونسردي‌مون رو حفظ كنيم.
  
ده روز گذشت. آرايشگاه خيلي خلوت و سوت‌وكور شده بود. مايي كه وقت سر خاراندن نداشتيم حالا از صبح تا عصر بيكار مي‌نشستيم و زل مي‌زديم بهم، يا از زور بيكاري موهاي همديگر را كوپ مي‌كرديم.
چكامه خانم با قيافه‌اي اخمو بالا و پايين مي‌رفت و خانم زماني را نفرين مي‌كرد.
از آن ماجراي لعنتي به اين ور حيثيت كاري‌اش را از دست داده و كلي متضرر شده بود، اما وقتي عصر يك روز خانم مينايي را ديد، با خوشحالي فرياد زد و به سويش دويد. كم مانده بود كه پر در بياورد و پرواز كند:
خانم مينايي باز شما! در اين موقعيت حساس ما رو تنها نذاشتين و به‌ديدارمون اومدين. هرگز اين محبت شما رو فراموش نمي‌كنم.و خواست او را به طرف صندلي خودش هدايت كند كه خانم مينايي سرش را پايين انداخت و با صداي كم جاني گفت: امروز اگه اجازه بدين مي‌خوام در خدمت سويل جان باشم.
خانم مينايي نگاهي توي آينه به صورت بدون آرايش و ساده خود انداخت و با لحن شادي گفت:
- اومدم خدمت‌تون كه موهامو كوتاه‌كوتاه كنين.
باور كردنش كمي مشكل بود. دستي به موهاي بلندش كشيدم و گفتم: مي‌خواين موهايي به اين قشنگي رو كوتاه كنين؟
- بله، موهام خيلي قشنگن به خصوص با اون هاي‌لايتي كه شما كردين. به چند نفر از دوستام كه پرسيدن موهاتو كجا به اين قشنگي هاي‌لايت كردي، آدرس شما رو دادم، اما قصه‌ام مفصله، تا شما كارتون رو شروع كنين، منم تعريفش مي‌كنم.
چاره‌اي نبود، بايد مشغول مي‌شدم. خانم مينايي نفس بلندي كشيد و تعريف كرد:
- آخرين باري كه اومده بودم خدمت‌تون ده روز پيش بود. لكه‌هاي قرمز رنگ، تمام صورتم رو پوشونده بودن و من از شدت عصبانيت كم مونده بود بتركم. چكامه خانم با يك آرايش غليظ تا حدودي تونستن اون لكه‌هاي لعنتي رو محو و كم رنگ كنن. به خونه كه رسيدم، گوشي تلفن رو برداشتم تا بلايي رو كه سرم اومده بود براي يكي از دوستام تعريف كنم. نيم ساعت بعد شوهرم از سر كار اومد، از شدت خستگي رنگ به چهره‌اش نمونده بود، ناچار با دوستم خداحافظي كردم. شوهرم پيرهن چروكش رو نشونم داد و گفت: امروز همكارام مسخرم كردن، بالاخره اين پيراهن‌هاي منو اطو كردي يا نه؟
پاك فراموش كرده بودم، گيج و منگ جواب دادم: امروز به آرايشگاه رفته بودم، نرسيدم.
تلوتلوخوران خود را به روي كاناپه انداخت و ناليد: تو پول‌هاي زبون بسته منو عوض اين‌كه خرج خونه و زندگيت بكني، مي‌بري دو دستي تقديم آرايشگاه‌ها مي‌كني، تازه به خونه هم كه مي‌آي يه لحظه از جلوي آينه كنار نمي‌ري. همش آرايش، همش آرايش! صبح وقتي از خواب بيدار مي‌شي اولين كاري كه انجام مي‌دي اينه كه مي‌ري مي‌شيني جلوي آينه كوفتي و هي به صورتت از اون پودر و كرم‌ها مي‌مالي. من الان ماه‌هاست كه صورت تو رو بدون آرايش نديدم.داشت كفرم رو در مي‌آورد. نبايد اين طوري باهام حرف مي‌زد: دروغگو! تو اصلا رغبت نمي‌كني به صورت من نگاه كني، اون وقت از كجا مي‌دوني كه من هر روز آرايش مي‌كنم يا نه؟
- خيلي خوب برو شام رو بيار بخوريم كه مردم از گشنگي!
- اما من فرصت نكردم شام بپزم. مي‌‌ريم بيرون، يه چيزي مي‌خوريم و زود بر مي‌گرديم.
صداش رو بلند كرد:
- اه! مرده‌شوي اين خونه و زندگي رو ببره! من توان حرف زدن ندارم اون‌وقت اين مي‌گه پاشو بريم بيرون شام بخوريم. صداي من هم بلند شد.
ناگهان چشمان سرخ و از حدقه بيرون زده‌اش را به صورتم دوخت. آتش از دهانش بيرون مي‌ريخت: هر وقت به صورتت نگاه مي‌كنم اونقدر رنگ و روغن مي‌بينم كه حالم بهم مي‌خوره. من كه با يك تابلوي نقاشي ازدواج نكردم. من دوست دارم وقتي به خونم مي‌آم از توي آشپزخونه بوي خوش غذا بياد، خونه عين دسته گل تميز باشه، زنم با چهره‌اي گشاده به پيشوازم بياد و با يه خسته نباشيد گرم و يه چاي داغ، خستگي رو از تنم در بياره، نه اين‌كه مدام جلوي آينه بشينه و از صورتش روغن بچكه.
- تصميم گرفتم از فرداي اون روز حرف شوهرم رو گوش كنم و طوري باشم كه اون دوست داره. بنابراين صبح كه از خواب بيدار شدم به جاي اين‌كه برم جلوي آينه و هي با صورتم ور برم، يه راست به حمام رفتم و تمام آثار و علائم آرايش رو از روي صورتم پاك كردم. بعد صبحانه خوردم و مشغول تميز كردن خونه شدم، غروب كه آمد، همه چيز مهيا بود، او لبخندي زد و گفت: فيلم كه بازي نمي‌كني، يك روز فقط دست از آرايش برداري...
گفتم: نه به اين شرط كه از دستم ناراحت نباشي، گفت: من بهترين زن دنيا را دارم.
خانم مينايي خنده شيريني كرد و در ادامه حرفش گفت:
- حالا هم اومدم اين‌جا تا موهامو عين پسرها كوتاه كنم تا هر روز مجبور نشم وقت زيادي رو صرف مرتب كردن‌شون كنم.

منبع: مجله خانواده سبز

4486

داستان پيشكش

چيز زيادي به يادم نمانده است، جز آن كه در عطش قطره‌اي آب مي‌سوختم... دست‌هايم را به هر سويي بلند مي‌كردم و تا آن‌جا كه نفس داشتم تشنگي‌ام را فرياد مي‌زدم.
او از مقابلم مي‌گذشت. درست شبيه به هاله‌اي زير مهتاب... سرگردان و مضطرب، اما نه دست‌هايم به او مي‌رسيد و نه فريادم به گوشش.

چشم‌هايم را مي‌بستم و مي‌گشودم، اما هنوز كابوس ادامه داشت... اگر كابوس نبود، شايد يك رويا بود...!؟ در آن رويا من، بر بال پرستويي جا خشك كرده بودم. شايد هم تشك ابري بود كه مرا بالا و پايين مي‌پراند. ناگهان دردي بي‌‌امان از پهلو به شكم و تا پشت كمرم مثل تيري كه در بدنم كمانه كرده باشد، مرا از جا پراند.
كم‌كم انگار همه‌چيز را مي‌شنيدم و احساس مي‌كردم... داشتم راستي راستي ضجه مي‌زدم، ناله‌هاي جان‌كاه من دلم را مي‌شكست.
وقتي درد لحظه به لحظه شدت مي‌گرفت، بالاخره هاله خيالاتم دنياي واقعيات را در نورديد... و پرستار مضطرب، دستي بر بازويم زد. سوزن پوستم را گزيد و دقايقي بعد رگ‌هاي بازو و سر و بدنم يخ زدند...
جريان زندگي را كه در اندامم به گردش در مي‌آمد با همه وجود احساس مي‌كردم و رفته رفته كه اثر بيهوشي از سرم مي‌پريد، يادم مي‌آمد كه از امروز عضوي از من، زندگي را به ديگري پيوند زده است.
هيچ وقت باورم نمي‌شد كليه‌ام را به آدمي بفروشم و به ازاي آن پول نقد يا چك رمزدار تضميني درخواست كنم. اين درخواست از روي نياز نبود اگر چه بي‌‌نياز نبودم. پيشكشي بود براي احساسي كه باورش داشتم و مي‌خواستم او نيز به ايمانش برسد. ماجراي پيچيده‌اي نبود. «ليلي» را سه، چهار سالي بود كه مي‌شناختم. هر دو بيشتر روزها و ساعت‌هاي چهارسال گذشته را با هم و در كنار جمعي از همسن و سالان‌مان زير سقف دانشكده مهندسي سپري كرده بوديم. هر دو كامپيوتر مي‌خوانديم، هر دو كله شق بوديم و يكدنده و انگار كه مرغ هر دوي ما يك پا بيشتر نداشت. او مرا قبول نداشت و من او را. خيلي‌ها مي‌دانستند با وجود او در جمع، من گريزانم و برعكس. خيلي‌ها مي‌دانستند اگر فرصتي دست مي‌داد، بدمان نمي‌آمد بهانه‌اي براي پيچاندن يكديگر بر سر چهار راه بحث و جدل پيدا كنيم و البته بعضي‌ها هم اگر چه اندك اما مي دانستند و باور داشتند كه همه درگيري‌هاي ما فقط يك سياه بازي بود و بس.
نه اين‌كه بخواهم نقش بازي كنيم، نه! همه‌اش از سر خودخواهي بود... شايد هم از سر يك‌رنگي... هر چه بود يخ ما وقتي آب شد كه رقيبي در مقابلم ديدم؛ كسي كه ديگر مثل من با ليلي بحث‌هايش بي‌‌نتيجه قطع نمي‌شد. آنها هميشه خوب از هم مي‌شنيدند و خوب به هم پاسخ مي‌دادند، باورم نمي‌شد به ديدگاه مشتركي دست يافته باشند اما حقيقت داشت و اين نقطه آغاز يك جنگ بود؛ جنگي پنهان اما آشكارا و باوركردني!
اهل جنگ نبودم... هيچ وقت هم نمي‌توانستم باور كنم... مرد اين‌جور ميدان‌ها باشم. رقابت از هر نوعش برايم مشمئز كننده بود. حتي فكرش، مرا ياد دو شير نر مي‌انداخت كه بر سر شير ماده، جنگل را به هم مي‌ريزند.
اما اين خيالات سياه و سفيد،كم‌كم با حضور «مازيار» كه با چهره‌ آرام و باوقار خاص طبقه مرفه و البته دست به جيب بودنش معقول‌تر و پذيرفتني‌تر از من كه نماد منحصر به فرد طبقه سنت‌گرا بودم، راه براي مقابله هموارتر مي‌شد.
مي‌خواستم بر خلاف جريان فشار حركت كنم، اما آدمي كه گوشت و پوست و استخوان و رگ و ريشه‌‌اش از همين جنس است، به راحتي نمي‌تواند طور ديگري فكر كند و طور ديگري زندگي كند.
بالاخره به مرحله‌اي رسيدم كه دستيابي به ليلي هر چقدر هم بعيد و دور از ذهن، دغدغه‌ اصلي‌ام به حساب مي‌آمد.
شايد اول ماجرا به حد لج و لجبازي بود، اما كم‌كم روايت به گونه‌اي به جريان در آمد كه قبول كردم بايد به وسط ميدان رفت.
-خانم سلماني‌پور، بر و بچه‌هاي گروه سا?ه دارن مي‌آن توي تالار كنسرت، شما تشريف نمي‌‌آرين؟
-نه خير... چندان علاقه‌اي ندارم.
-چطور؟ گروه «سا?ه» كه خيلي طرفدار داره؟ تقريبا نصف دانشگاه الان توي تالار جمعن...
-گفتم كه از موزيك پاپ خوشم نمي‌آد.
-بهتون نمي‌‌‌‌آد اهل موسيقي سنتي باشين... جديدا مده آدم باكلاس، موسيقي سنتي گوش كنه...؟
-آقاي ارفع شما خودتون مي‌دونين چي مي‌گين؟
-من مي‌دونم چي مي‌گم خانوم... يه پيشنهاد دوستانه كردم، من مي‌دونستم ممكنه دير از كلاس آخرتون برگردين و بليت كنسرت تموم بشه، واسه همينم دو تا بليت گرفتم... همين!
-خب دست‌تون درد نكنه، اما همون طوري كه بهتون گفتم من واقعا علاقه‌اي به موسيقي پاپ ندارم. از اين گروه پاپ هم اصلا خوشم نمي‌آد. بيشتر كارشون تقليد، درست مثل اجراهاشون.
-پس قصد شما اينه كه منو كنف كنين ديگه؟ منظورتون همينه... ليلي كه تا آن لحظه آرام آرام قدم بر مي‌داشت، ايستاد... نگاه تندي با آن چشم‌هاي عسلي‌اش به من انداخت كه تقريبا احساس كردم با آن نگاه‌ها ذوب شدم. عجيب به نظر مي‌رسيد اما حقيقت داشت زيرا تا آن روز هيچ وقت آن طور با دقت و احساس عميق به او نگاه نكرده بودم، آن قدر كه رنگ چشم‌هايش را تشخيص دهم.براي لحظاتي داغ شدم... دهانم خشك شده بود، با دست راستم بند كيف دستي‌ام را روي شانه‌ چپم جابه‌جا كردم. انگار او هم متوجه رفتار تعمدي من شده بود. چون از رفتن باز ماند. دوباره به او خيره شدم.
-حرف ديگه‌اي هم دارين آقا...؟ من عجله دارم.
-نخير... منظورم اينه كه... مي خواستم عرض كنم...
-بله بفرمايين...
-مي‌خواستم عرض كنم... يعني ببخشين، مگه باز كلاس دارين؟ آخه... آخه من تقريبا چند‌تايي از بچه‌ها رو بعد از كنسرت به شام دعوت كردم، شما هم جزوشون هستين...
-متشكرم... مناسبتي داشته؟!
-خب... نه... يعني خب... چرا... راستش من... امشب تولدمه...ناگهان برقي در چشمانش درخشيد. لبخندي زد. كمي اين پا و آن پا كرد... بعد گفت:
-نگفته بودين... مبارك باشه... نمي‌دونستم بالاخره بعد از اون همه كل‌كل كه با هم تا حالا داشتيم، منم جزو دار و دسته دوستان شما به حساب مي‌آم و شب تولدتون دعوت بشم...
دستپاچه شده بودم... حس مي‌كردم تنفسم تند شده، سري تكان دادم و از آن‌جايي كه نمي‌دانستم چه جوابي بدهم انگشتانم را لاي موهايم كردم و سرم را خاراندم. خودم هم نمي‌دانستم چرا همچنين دورغ شاخ داري از دهانم پريده بود. من هيچ تجربه‌اي در برخورد با دخترها نداشتم جز آن كه يك خواهر شش ساله حساس داشتم و مادري كه بيشتر وقتش را براي كمك به گذراندن امورات زندگي و مخارج تحصيل من و خواهرم پشت ميز چرخ خياطي قوز مي‌كند. روز تولد حقيقي من هفتم اسفند است كه اصلا هيچ ربطي به مرداد ماه ندارد. نمي‌دانم چرا چنين بهانه‌اي به ذهنم خطور كرد؟ اما مطمئن بودم هر چه بود، مي‌خواستم به هر طريقي شده او را با خود همراه كنم.
-خب پس حالا مي‌آين؟
-راستش من گفتم اهل موسيقي پاپ نيستم. در ضمن الان يه جلسه مهم مربوط به نشريه داخلي دانشكده مهندسي داريم... توي سالن كتابخونه... خيلي‌ها منتظرم هستن...
-يعني...
-خب من از دعوت‌تون ممنونم...
كمي مكث كرد و ادامه داد...
-اگه اجازه بدين... مي‌رم جلسه، بعدش قول مي‌دم بيام... شما با بچه‌ها كجا قرار دارين...
دستپاچه و مضطرب گفتم... وليعصر... خيابان وليعصر... درست بالاتر از ميدون، سمت راست، يه رستورانه...
-باشه مي‌آم. چه ساعتي اون‌جا هستين؟
-ساعت هشت شب.
نگاهي به پلاكارد ورودي تالار انداخت و گفت؟
-ولي كنسرت كه تا ساعت هشت ادامه داره!؟
-ما تا آخرش نيستيم... آخرش اجراي تكراري...
-باشه... باشه، بازم ممنون...
-منم از شما ممنونم...
به نظر مي‌رسيد هنوز ترديد دارد... دو قدم برداشت و باز ايستاد و به طرفم برگشت.
-خيلي عجيبه؟! من خيال مي‌كردم شما از من بدتون مي‌آد... خيال مي‌كردم كه...
-كه چي؟
-هيچي... هيچي... ساعت هشت...
او رفت و من رفتنش را تماشا مي‌كردم. قضيه ساده بود، من از اول تا آخرش را دروغ گفته بودم، نه بليت كنسرت داشتم، نه با بچه‌ها قرار شام در رستوران داشتيم و نه در اصل تولدم بود. فقط مي‌خواستم نگذارم كه او به سالن كتابخانه برود... من از آن نشريه دانشجويي خوشم نمي‌آمد، مي‌دانستم مازيار هم جزو كساني است كه اين نشريه را به راه انداخته‌اند. نشريه تند و تيز و در اصل انتقادنامه بود. نمي‌توانستم سر در بياورم چرا مازيار مرفه و شكم پر با آن تيپ و قيافه، دنبال اين طور چيزها رفته است و بدتر آن كه نمي‌فهميدم چرا ليلي به اين جور چيزها علاقه‌مند است؟!
براي گذراندن وقت كمي از كنسرت را ديدم و بعد از ساعت هفت به طرف ميدان وليعصر به راه افتادم. از اين كه دروغ بي‌‌سر و تهي درباره روز تولدم گفته بودم حسابي اعصابم بهم ريخته بود.
در رستوران، گارسن دائم سر ميزم مي‌آمد و نگاهي از گوشه چشم به من مي‌انداخت و مي‌گفت:
-بالاخره نيومد؟
و من با لبخند، او را راهي مي‌كردم.
راس ساعت هشت شب ليلي رسيد... چيزي در دست داشت... درست متوجه نشدم. وقتي مرا تنها ديد... با تعجب خشكش زد...
-پس بچه‌ها كجا هستن؟
-اونا ديرتر مي‌رسن، آخه مي‌خواستن تا آخر كنسرت بشينن...
-كه اين طور.
ابروهايش را بالا گرفت و پشت ميز مقابل من نشست.
حرفي نداشتم كه بزنم. مي‌ترسيدم او پي به حماقت و ترس و دستپاچگي‌ام ببرد:
-جلسه خوب بود...؟
-اي بد نبود...
-مگه شما اهل اين چيزا هستين؟
-چه چيزي؟
-همين نشريه... از اين جور چيزا...؟
-مگه بده، آره... علاقه دارم.
-كه اين‌طور...؟!
-چي شد شما تصميم گرفتين منو دعوت كنين...؟
-خب راستش... من... اون قدرها هم كه شما فكر مي‌كنين آدم بدي نيستم.
-منظورتون رو نمي‌فهمم. كي گفته من يه همچين فكري راجع به شما كردم؟
-خب آخه به نظرم شما از من بدتون مي‌آد...
-راستي؟! اون‌وقت شما خودتون به اين نتيجه رسيدين؟
-مگه اين‌طور نيست؟
-نه خير... اصلا... اتفاقا بر عكس... از اين كه مثل پسرايي نيستيد كه ظاهرا خودشونو هم‌جهت و همفكر با يه دختر نشون مي‌دن و به‌خاطر همراهي با كسي، حاضرن واقعيت‌هاي خودشونو پنهان كنن؛ واقعا تحسين‌تون مي‌كنم. شما هم به اندازه من يكدنده هستين. ناگهان گرم شدم. از نظر من اين يك تعريف درست و حسابي بود.
-متشكرم... پس به نظر شما صداقت چيز با ارزشيه، بله؟
-خب معلومه... خيال مي‌كنم براي همه اين‌طور باشه، مگه شما كسي‌رو مي‌شناسين كه از دروغ خوشش بياد؟
-خب... نه ولي راستش گاهي وقتا آدم مجبور مي‌شه دروغ بگه...
-كه اين‌طور... يعني مصلحت... پس شما طرفدار مصلحت انديشي هستين. آدم بايد شهامت قبول رفتار و افكارش رو داشته باشه و به‌خاطرش مبارزه كنه.
در يك لحظه بالاخره تصميم خودم را گرفتم و دلم را به دريا زدم.
-اگه اين‌طوره اميدوارم شما هم تا آخرش همين‌طور باشين.
-شما اصلا شبيه به مردادي‌ها نيستين...
-شبيه چه كساني هستم؟ (و به او خيره شدم)
ناگهان رنگش سرخ شد... لب‌هايش مي‌لرزيد...
-شبيه خودتون...
-شما چي...؟ شما شبيه چه كسي هستين؟
-من؟
-بله؟
-شما چي فكر مي‌كنين؟
-به نظرم شما فقط ليلي هستين... خيلي وقت كه مي‌خوام اينو بهتون بگم... اما غرور، شايدم ترس نمي‌زاره... من متولد مرداد نيستم... من يه اسفندي هستم، يه بچه كارگر كه باباش مرده و مادرش با خياطي خرج زندگي رو در مي‌آره... يه آدم ساده كه اهل نشريه و اين‌جور چيزا نيست... نه اهل تئاتر رفتنه، نه كنسرت موسيقي سنتي... همه آدما رو دوست داره مگه اونايي كه احساس كنه مي‌خوان بهش رودست بزنن... يا واسش كلاس بزارن... مي‌خواستم همين حرفا رو بگم و بگم كه بهتون علاقه دارم... بجز اين بلد نيستم حرفامو جور ديگه‌اي بزنم. منو ببخشين، اگه ناراحت نمي‌شين با هم شام بخوريم. بايد بگم... بچه‌هايي در كار نيستن... يعني در اصل هم كسي رو دعوت نكردم.
ليلي لبخند شريني بر لب داشت، بسته‌اي را كه دستش بود در داخل كيفش قرارداد و بعد يك شاخه گل‌سرخ را از داخل كيفش در آورد و روي ميز گذاشت:
-پس هديه تولدتون مي‌مونه واسه اسفند كه بهتون بدم. به‌جاش اين مال شماست، بهتره با مادرتون بياين و اين حرفا رو براي پدر و مادرم بگين... البته پدرم حالش خوب نيست، من مدت‌هاست براش دنبال يه كليه هستم... اما پولش رو نداريم. چون حتي پول نداريم تا قرض‌هاي مردم رو بابت خرج بيمارستان و دكتر و دوايي كه تا حالا داديم، پس بديم.زندگي به نظرم خيلي ساده است و همه پيچيدگي‌هاش، در اصل مربوط به پيچيدگي‌هاي ما آدم‌هاست.
  
گروه خون من به درد پدر ليلي نمي‌خورد، اما كليه‌ام براي بيمار ديگري كه پول هم داشت تا بهاي خوبي بپردازد مناسب بود. راه ديگري به فكرم نرسيد تا به آن متوسل شوم. حالا ليلي روبه‌روي من كنار در اتاق ايستاده و لبخند مي‌زند. درد هنوز در پهلو و شكمم مثل مار مي‌پيچيد. لبخند ليلي انگار آبي بر روي آتش است. اگر همه چيز به خوبي پيش برود، ماه آينده قبل از شروع ترم آخر دانشگاه ازدواج مي‌كنيم...

منبع: مجله خانواده سبز

4485

داستان نيلوفر کوير

«نيلوفر پرستش» زيبا و آرام اما با نگاه‌هاي بي‌‌قرار و چهره‌اي برافروخته دركنار مرد جوان و مادرش كه هنوز كلامي بر زبان نرانده و به وضوح مي‌شد اشك‌ها را بر صورت تكيده‌اش ديد، در مقابل ما نشسته بودند.
مرد جوان لبخند دلگرم كننده‌اي بر لب داشت... به نظر نمي‌رسيد حرف آنها از جنس غم باشد. وكيل پوشه‌ پيش‌رويش را گشود و من تكاني خوردم و بي‌‌صدا همان كنار پنجره روي صندلي نشستم.

- خب... سركار خانم پرستش
رگ كوچكي كنار شقيقه راست «نيلوفر» به سرعت جابه‌جا شد... چشم‌هايش را از سنگفرش دفتر به سمت من چرخاند. انگار پرسشي در ذهنش شكل مي‌گرفت.
- ايشون خبرنگار هستن و قراره كه به موضوعيت دعوي پرونده‌ها بپردازن، شما مي‌تونين با آرامش و اطمينان، اظهارات‌تون رو بفرمايين.
نيلوفر هنوز به من چشم دوخته بود. به نظر مي‌رسيد چندان قانع نشده باشد. لحظه‌اي بعد آرام سربرگرداند... و چيزي نگفت.
- خب بفرماييد خانم پرستش، من در خدمتم؟

هنوز تصميم نگرفته بود حرف بزند... شايد هم به دنبال مقدمه‌اي براي حرف‌هايش مي‌گشت. مرد جوان بار ديگر لبخند زد و به او خيره شد و گفت:
- آقاي وكيل... راستش شايد گفتنش كمي براي خانوم پرستش سخته... فكر كنم اگه اجازه بدين بتونم تا اندازه‌اي كمك كنم...؟
- بله... خواهش مي‌كنم...
- من و خانوم پرستش حدود سه سالي است كه هم‌دانشكده‌اي هستيم. من درسم تموم شده ولي ايشون هنوز يه ترم ديگه از تحصيل‌شون مونده، در طول اين سه سال به واسطه خواهرم كه اونم دوست و همكلاسي ايشونه ما و خونواده‌ها‌مون با هم آشنا شديم... و تقريبا از همون روزاي اولم مي‌دونستم كه... يعني من... خب... تصميم خودمو گرفته بودم.
كمي مكث كرد و دوباره لبخند زد...
- قراره اگه خدا بخواد، با هم ازدواج كنيم.
- خب به سلامتي... تبريك مي‌گم...
- متشكرم اما...
نيلوفر ناگهان بدون آن كه پلك بر هم بزند سرش را بالا آورد و گفت:
- ولي هنوز هيچي نشده يه مشكل سرراه‌مون سبز شده...
مرد جوان كه يكه خورده بود به نيلوفر نگاه كرد، لبخندش خشكيده بود و مادر نيلوفر دوباره اشك‌هايش سرازير شد.
- چطور، نكنه خونواده آقا راضي نيستسسن...؟
- نه... مشكل، پدر منه...
- ايشون رضايت به ازدواج‌تون نمي‌دن؟!...
- نيلوفر مكث كرد و دوباره ادامه داد...
- مشكل اينه كه ايشون حدود سي‌سال هست كه غيب‌شون زده؛ ما مي‌دونيم كه رفته آمريكا البته اينم همين اواخر خيلي اتفاقي فهميديم و گرنه اصلا نمي‌دونستيم مرده يا زنده است...
حتي نمي‌دونستيم آدرسش كجاست...
- عجب! چرا؟ ببخشين يعني ايشون در طول سي‌سال گذشته هيچ‌وقت به سراغ شما يا مادرتون نيومدن؟ مادرتون از ايشون جدا شدن...؟
- اطرافيان همه تلاش‌شون رو كردن تا مادرمو مجبور كنن كه از پدرم جدا بشه بالاخره هم موفق شدن... اگر چه خود اين قضيه مهمه ولي براي من آزار دهنده‌ترين قسمت اين ماجرا اينه‌‌كه مادر و پدرم يا خونواده‌‌هاشون هر مشكلي كه با هم داشتن، دليل محكمي بر اين نيست كه پدرم در طول اين سال‌ها هيچ سراغي از من نگيره... يا حتي هيچ براش مهم هم نباشه كه بفهمه تنها دخترش زندس يا مرده... انقدر براش مهم نيست كه رفته آمريكا واسه خودش زندگي تشكيل داده...
اين بار بغض نيلوفر هم شكست، دست چپش را جلوي صورتش گرفت... مادر هم به شدت قبل گريه مي‌كرد... و مرد جوان مستاصل و ناراحت به هر دو نگاه مي‌كرد.
- حالا پدري كه هيچ‌وقت توي زندگيم نبوده و هميشه مجبور بودم به‌خاطر نبودش و به‌خاطر آبروي خودمو و مادرم به همه دروغ بگم، درست توي زماني كه مي‌خوام يه زندگي تازه تشكيل بدم، واسم شده يه معظل... فكرش رو بكنين، بدون اجازه پدرم نمي‌تونم عقد كنم... كلي بايد وقت بزارم و قاضي دادگاه رو قانع كنم تا به من اجازه ازدواج بدن... هميشه از رفتن به اين جور جاها بدم مي‌يومد... مي‌ترسيدم، با اين حال وقتي كه مادر و پدرم از هم جدا شدن خيلي بچه بودم و چيزي يادم نمي‌آد ولي هميشه از دادگاه و محضر و دفتر وكيل رفتن مي‌ترسيدم.
- ما كه خداي نكرده اين‌جا شما رو اذيت نمي‌كنيم. خيلي از مراجعين ما براي مشكل ملكي‌شون مي‌‌آن، بعضي‌ها هم مثل شما با مشكل نبود پدر يا اجازه ندادن سر عقد رو به رو هستن... به نظر من كه اصلا لازم نيست انقدر خودتونو اذيت كنين، اين مشكل حل مي‌شه اما همون‌طور كه خودتونم اشاره كردين، يه كم زمان مي‌بره كه فكر مي‌كنم بدم نيست. بهتره صبور باشين.
خب اگه اجازه بدين مي‌خواستم يه كم جزئيات بيشتري در مورد ازدواج و زندگي و طلاق حاج خانوم و شوهرشون بدونم...
مرد جوان نيم خيز شد و با اشاره دست وكيل فهميد بايد براي دقايقي اتاق را ترك كند.
وكيل سري تكان داد، جوان برخاست و از اتاق خارج شد. به نظر مي‌رسيد نيلوفر كمي راحت‌تر شده است... مادرش هم همين‌طور...
- آقاي وكيل ما به هم علاقه داشتيم... اون واقعا مرد عاشقي بود... مهربون، خيلي مهربون... براي منو و بچه‌مون هم دلش مي‌خواست هر كاري مي‌تونه بكنه، ولي از همون اول مادر و خواهرش با من راه نيومدن... مجبور بوديم نزديك اونا خونه بگيريم، چون «پرويز» بايد به مادر و خواهرش سر مي‌زد. شايد خيلي مادرشم مقصر نبود... در اصل مشكل من با خواهرش بود... دائم علي‌رغم اين كه خيلي ادعا مي‌كرد از دخالت كردن توي زندگي اين و اون خوشش نمي‌آد و هيچ علاقه‌اي به اين جور كارها نداره، ولي دست از سر زندگي‌مون برنمي‌داشت. نيش زبونش كه باعث تحريك پرويز مي‌شد از يه طرف و حرفايي كه به خورد مادرش مي‌داد تا اونو تحت تاثير خودش بزاره از طرف ديگه... تازه از همه بدتر نماينده «فسقليش» بود كه دمار از روزگار من در مي‌آورد.
- منظورتون از نماينده فسقلي كيه...؟
- منظورم بچه‌ش بود... پسر خواهر شوهرم. اون موقع كه ما ازدواج كرديم چهار، پنج سالش بود، پسر بچه لوس و عزيز دردونه و به ظاهر آروم اما در باطن فضول و خودنما.
- اوايل ازدواج‌مون خيلي بهش علاقه داشتم... چون ذاتا بچه‌ها رو دوست دارم... ولي كم‌كم فهميدم از اون جايي كه خونواده شوهرم به خصوص مادر شوهرم بهش خيلي علاقه دارن و شوهر خودمم عاشق خواهرزادشه، اين بچه از اين همه علاقه و محبت سوءاستفاده مي‌كنه... بعدها وقتي رفتارهاي زشت اين بچه و عادت‌هاي عجيب و غريبش رو مي‌‌ديدم و دربارش با پرويز حرف مي‌زدم، مي‌ديدم اون به شدت و خيلي غيرطبيعي توي روي من مي‌ايسته... بدبختانه خواهر شوهرم شاغل بود و به‌خاطر همين، پسرش دائم يا خونه مادر شوهرم بود يا من مجبور بودم ازش نگهداري كنم... توي همه چيز سرك مي‌كشيد و به م