به تهرون 20 رای دهید

.

« ثروتمندترين زن آسيا | جدیدترین ها | از پلا‌ك هاي ملي اتومبيل خود چه مي دانيد؟ »

آنان كه مرگ را تجربه كردند

خيلي‌ها مي‌گويند دنياي پس از مرگ سرزميني رنگارنگ پر از نور و موسيقي است.
زني مي‌گفت: وقتي يك دختر بچه بودم دلم مي‌خواست بهشت را ببينم، تصميم گرفتم دعا كنم و از خدا بخواهم شايد بهشت را به من نشان دهد. مدتها از صميم قلب دعا مي‌كردم تا اين‌كه يك شب صدايي زنگ مانند را در گوشم شنيدم. صدا بلند و بلندتر شد تا اين‌كه تمام مغزم پر از اين صدا و ناگهان سكوت حكمفرما شد. همه‌جا تاريك بود گويي مخملي سياه همه‌جا را پوشانده بود.

. احساس مي‌كردم هيچ ديوار و كف و سقفي دور و برم نيست. با اين‌كه نمي‌دانستم چه اتفاقي در شرف وقوع است ولي احساس امنيت مي‌كردم. يك نقطه نوراني را بالاي سرم ديدم. نور، بزرگ و بزرگ‌تر شد و من لحظه‌به لحظه‌ احساس بهتري پيدا مي‌كردم. احساسي دوست‌داشتني مرا در برگرفت. كلمات به هيچ وجه قادر به توصيف حالات من نيستند. راحت و شادمان بودم. نور مرا در بر مي‌گرفت. گويي پا به درون ابر گذاشته بودم. حس مي‌كردم پرده‌اي در برابر من گسترده شده است كه در پس آن انسان‌هايي ايستاده‌اند كه مرا مي‌شناسند و لبخند گرمشان را نثار من مي‌كنند.

مي‌خواستم آنها را ببينم. مهم نبود آنها كه هستند، فقط مي‌خواستم آنها را ببينم... ناگهان شتابان به عقب برگشتم. آن احساس ملكوتي جاي خود را به حسي معمولي و زميني داد. چشم باز كردم. هنوز كنار تختم بودم.
_ _ _
فرد ديگري كه بر اثر تصادف جان خود را از دست داده بود، اما دوباره زنده شد، مي‌گفت: در چمن‌زاري هوش‌ربا ايستاده بودم و مي‌انديشيدم اين انوار با نورهاي زميني تفاوت اساسي دارند. خيلي زيباتر بود و تلالويي طلايي رنگ داشتند. يادم مي‌آيد آسمان‌ خيلي آبي بود. رنگ‌ها غير عادي و فوق‌العاده بودند. سبزي‌ چمنزار، خارق‌العاده بود. گلها همه جا شكفته بودند و رنگ‌هايي داشتند كه نظيرشان را هرگز نديده بودم. آن‌جا آنقدر زيبا بود كه حس مي‌كردم توانايي تحمل اين همه قشنگي را ندارم و قالب تهي خواهم كرد. همه‌چيز تلالو خاصي داشت. نه اين‌كه چيزي را منعكس كنند. كانون اين انوار درون خود گلها بود. احساس مي‌كردم در درون تك‌تك اين زيبايي‌ها زندگي موج مي‌زند...
_ _ _
و فرد ديگري كه در دريا غرق شده بود و پس از نجات همه مي‌گفتند كه او مرده اما پس از ربع ساعت از جا بلند شد، مي‌گويد: ‌(دنيايي كه در آن پا نهادم درست مثل زمين، واقعي بود. هنوز آن نور را مي‌ديدم. نوري زندگي‌بخش. همه‌جا رنگارنگ بود. هم ‌رنگ‌هاي آشنا و هم ‌رنگ‌هاي جديد و حيرت انگيز كه گويي از تركيب رنگ‌هاي مختلف ايجاد شده بودند. همه‌چيز رنگين‌ بود و طرح‌هايي زيبا و بكر داشت. طرح‌هايي هندسي كه هرگز به مغزم هم خطور نمي‌كرد. اين ‌رنگ‌ها اصواتي را با خود داشتند. آهنگ‌هايي تازه با نت‌هايي گوشنواز... انگار رنگ‌ها شنيدني بودند، صدايشان مرا به ياد ني‌لبك‌ مي‌انداخت. اين موسيقي ملكوتي همه‌جا را در برگرفته بود. آهنگي لطيف و نامحسوس و در عين حال عميق و بي‌‌كران. گويي تا ابديت ادامه داشت. ملودي از تك‌تك موجودات زنده آن محيط به گوش مي‌رسيد. نور و موسيقي، رنگ و طرح‌هاي هندسي، همه با هماهنگي خاصي در كنار يكديگر قرار داشتند و زيبايي آن جا را به حد كمال رسانده بودند.
_ _ _
شخصي كه بر اثر سكته قلبي چند ساعت مرده بود و سپس دوباره زنده شد، مي‌گويد: ناگهان احساس كردم در باغي زيبا هستم.
زيباترين باغي كه مي‌توان تصور كرد. همه‌چيز از عشق بود. احساس عالي داشتم. صداي موسيقي مسخ كننده‌اي به گوش مي‌رسيد و گلهاي زيبا و رنگارنگ همه‌جا را پوشانده بود. گلهايي كه نظير آنها را روي زمين نديده بودم...

نور و عشق
يكي از بيشترين اظهارات در مورد دنياي پس از مرگ اين است كه فرد در هوا شناور مي‌شود و وارد تونلي مي‌شود كه آن سوي آن نور است. نوري كه بسياري از اين افراد از آن به عنوان(عشق) ياد مي‌كنند.

يك‌ تجربه مرگ را بخوانيد: در برابر خودم نور كوچكي ديدم كه از فاصله‌اي دور بر من مي‌تابد. نور كم‌كم بزرگ‌تر و لحظه‌ به لحظه درخشان‌تر مي‌شد. احساس مي‌كردم عشقي قوي از آن به سوي من مي‌آيد. بدون ترديد مطمئنم كه آن نور، (خدا) بود. نور با من ارتباط برقرار كرد. ارتباطي به صورت تله‌پاتي و ذهني. حرفي و كلامي در بين نبود. نور از من پرسيد آيا مي‌خواهم با او بيايم؟ مفهوم اين سوال را با تمام وجود درك مي‌كردم و عواقب پاسخ خود را مي‌دانستم. اگر بودن با آن را انتخاب مي‌كردم بايد مي‌مردم و هرگز به زمين باز نمي‌گشتم. فكر كردم و پاسخ دادم به نظرم هنوز كارهاي مهمي دارم كه بايد در آن‌جا (زمين) انجام دهم. در همان لحظه نور كم‌كم دور شد و من در اتاقم بيدار شدم.
يكي از افرادي كه بر اثر سكته‌مغزي جان خود را از دست داده‌ بود و در پزشكي قانوني دوباره زنده شد مي‌گويد:
وحشت بر من حكم‌فرما بود. آب خيلي سرد بود و لباس‌هاي سنگين زمستاني نمي‌گذاشتند روي آب شناور بمانم. دست و پا مي‌زدم تا شايد يك جوري خودم را نجات بدهم. با خود فكر كردم من فقط نه‌سال دارم، خيلي زود است كه بميرم. هر چه بيشتر زير يخ‌ها مي‌ماندم، زمان برايم بي‌‌ارزش‌تر مي‌شد. انگار اصلا زمان معنايي نداشت. همه‌چيز يك دفعه اتفاق افتاد. خيلي خسته شده بودم. ديگر سرما را حس نمي‌كردم. شنوايي‌ام قوي شده بود. صداي حركت آب را مي‌شنيدم. صداي ترافيكي كه پشت سرم روي پل بود را مي‌شنيدم. هرچند هوا تاريك بود و من در زير يخ‌ها با جريان‌ آب رودخانه دور مي‌شدم ولي مي‌توانستم همه‌چيز را ببينم. ناگهان سكوت و آرامش مرا در برگرفت. آرامشي كامل. كم‌كم احساس كردم همه‌چيز تمام نشده است. وجود نوري را حس كردم.
نوري درخشان بود ولي چشمم را آزار نمي‌داد. در حقيقت به من انرژي مي‌داد. وجود كسي را حس مي‌كردم. مي‌دانستم كه او يك فرشته است كه به من اطمينان مي‌دهد اوضاع خوب است. حضور او عشقي عميق را به من انتقال مي‌داد. انگار در خانه بودم. نه خانه خودمان در دنيا بلكه يك خانه واقعي كه به من تسكين مي‌داد. احساسي در درونم به من مي‌گفت اگر آن‌جا بمانم به سوالات زيادي پاسخ خواهم داد...



TrackBack

:TrackBack URL for this entry
http://www.tehroon20.com/cgi-bin/mt3-2/mt-tb.cgi/866

 >>   جستجو


 >> موضوعات

                Copyright © 2005 - 2007 Tehroon20.com All Rights Reserved