- متشكرم دخترم... شما تنها با پدر و مادر اينجا زندگي ميكنين...؟!
- بله... يه خواهرم شهرستانه، يه برادرم هم خارج از كشور زندگي ميكنه يه برادرم كه با خونوادش توي تهرونه... اما خب گرفتار كار و زندگيه... چطور مگه؟!
- آخه تا جايي كه (ميلاد) برام گفته شما دانشجو هستين... اونوقت كي از پدر و مادر نگهداري ميكنه..
- خودم... آقاي فرحزادي...من تقريبا سه چهار ساله كه به اين وضعيت عادت كردم. يعني از وقتي كه برادر كوچكم هم ازدواج كرد و رفت البته قبلشم خيلي فرق نداشت چون از شش، هفت سال پيش كه پدرم سكته كرد و زمينگير شد من و مادرم بهش رسيدگي ميكرديم و بعدشم كه از چهار سال پيش مامان هم دچار ناراحتي قلبي شد و يه بارم كه متاسفانه تصادف كرد و از اون به بعد عليرغم عمل جراحي با عصا مجبور شد راه بره و بعضي كارهاي شخصي شونو نميتونستن انجام بدن من فقط كمك ميكردم.
- كه اين طور... خدا واقعا اجرت بده دخترم. جووناي حالا كمتر از اين لطف و حوصلهها نسبت به پدر و مادرشون دارن. من خودم هم تا وقتي پدرم زنده بود، نگهش ميداشتم... حتي خودم حمومش ميكردم... با اون كه براش پرستار گرفته بودم كه بهش رسيدگي كنه اما خودم به كار شخصيش ميرسيدم. و همسرش ميگويد:
- بله... البته جون من و بچهها رو تموم كردي آقا... هيچ وقت يادم نميره... ده، يازده سال اول زندگيم چقدر سختي كشيدم... هر جا ميخواستيم بريم، بايد اول كلي حرص و جوش ميخورديم كه آقاجونو چيكارش كنيم...؟ آقاجونو پيش كي بذاريم... يه روز پرستار نبود يه روزم كه بود آقاجون با پرستار مشكل داشت... آقاي فرحزادي دلشون نمييومد آقاشونو تنها بذارن...
- خانم باز شروع كردي... بيچاره پدرخدابيامرز من چه كار به كار ما داشت... اون كه بنده خدا اصرار داشت بذاريمش آسايشگاه زندگيمونو بكنيم... من راضي نميشدم... همه چي من از آقام بود... آقام چقدر براي من زحمت كشيده بود من يه پسرش بودم اون كاري كه واسه من كرد براي دختراش نكرد. اونوقت ميتونستم بيانصاف باشم و بذارمش آسايشگاه و توي خونه و زندگي اون با خونوادم راحت زندگي كنم.
- همچين ميگين خونه كه انگار بعدش همهاش مال ما شد... شما كه الحمدا... بيشترشو بخشيدين به خواهراتون... همون خواهرهايي كه اصلا به فكر باباشونم نبودن...
- اي بابا خانم ما حالا اومديم اينجا براي (ميلاد)خواستگاري... اينجا كه جاي اين حرفا نيست... بس كن ديگه... خوبيت نداره...
ميلاد از وقتي مادرش را در ششسالگي از دست داد و فقط دو سالي را كه پيش پدربزرگ و مادربزرگ و عمه فروغ زندگي ميكردند، آرامش داشت و بعد از آن، از وقتي رفعت پا به خانه آقاي فرحزادي گذاشت، آزار و اذيتش هم رفته رفته افزوده شد. البته چند ماهي ظاهرسازي كرد... اما بعد، كاري كرد كه آقاي فرحزادي مجبور شد خانه پدري را رها كرده و بهخاطر آسايش و راحتي همسر جديدش خانهاي نزديك خواهر او اجاره كند...
از آن روز به بعد ميلاد هم ديگر رنگ آرامش را نديد، اگر چه بابابزرگ و مادربزرگ و عمه فروغ دلشان ميخواست ميلاد را پيش خودشان نگه دارند و تازه رفعت هم ته دلش راضي نبود، پسر شوهرش سربار زندگي او باشد اما فرحزادي رضايت نداد پسرش در خانه ديگري جز خانه پدر زندگي كند.فرحزادي مشغول دفتر و مغازه مقاطعه كاري بود و سال بعد هم كه (مرجان) به دنيا آمد ديگر همه توجهش به عهد و عيال و دختر بچه تازه واردش بود و كمكم ميلاد ماند و تنهاييهايش و اگر پا ميداد وقتي به بهانهاي ايام تعطيل به خانه پدربزرگ ميرفت، روزهاي خوشتر داشت.
ميلاد با هوش بود اما دل در گروي درس و مشق نميسپرد. در عوض علاقه خاصي به تعمير لوازم خانه داشت. آقاي فرحزادي دلش نميخواست پسرش از مدرسه گريزان باشد. ميلاد هم از پدرش حساب ميبرد، اما وقتي دو سال بعد (منصور) و (مهشيد) خواهر و برادر دوقلويش به دنيا آمدند ديگر، فرحزادي وقتي براي رسيدگي به مشكل ميلاد نداشت. رفعت ميدانست فرحزادي مرد كار و خانواده است... و هر چه سرش بيشتر گرم باشد بيشتر به خانواده جديد تعلقخاطر پيدا ميكند... آنقدر كه حتي از خانواده پدريش هم غافل شده بود... گاهي ايام عيد سر ميزد يا تماس تلفني ميگرفت... حتي وقتي فروغ ازدواج كرد چون ميدانست كه فروغ بالاخره به پدر و مادرش سر ميزند، نيازي نميديد خودش را نگران آنها كند... اما از وقتي مادرش فوت كرد و فروغ هم بهخاطر كار شوهرش ناچار شد به شهرستان نقل مكان كند فرحزادي چارهاي نديد كه به پدر پيرش رسيدگي كند. رفعت كه ميدانست با كمي گذشت ميتواند صاحب ثروت پدرشوهر شود ناگهان از در محبت درآمد و شوهر را برانگيخت تا براي آسايش پدرش به خانه او نقل مكان كند. فرحزادي كه خيال ميكرد همسرش دلواپس پدر پير اوست با او همراه شد... و بعد از آن كه پيرمرد سكته كرد و حالش رو به وخامت گذاشت و قطعه زمين شهريار را به نام پسرش كرد... كمكم با اطمينان اين كه بقيه اموال او را هم صاحب خواهد شد مدتي از او پرستاري كردند...
اما آقابزرگ روز به روز زمينگيرتر شد و سكته دوم حال و روزش را بدتر از قبل كرد... آنقدر كه نه قادر به راه رفتن بود و نه انجام كارهاي شخصيش. رفعت كه ديگر با وجود سه فرزند تحمل اين وضعيت را نداشت... كمكم صدايش درآمد... اما چارهاي نبود... رفعت نميدانست آقاجون چهطور دستش را خوانده و قبل از فوت چه آشي براي پسر و همسرش پخته است.وقتي آقاجون هم فوت كرد و وصيتنامه قانونيش كه نزد وكيلش بود قرائت شد تنها كسي كه پريشان شده بود رفعت بود. چون آقاجون بهجز برخي اموال مثل زمين كرج و شمال كه وقف كرده بود و سهم دخترانش كه از خانه قديمي عينالدوله پرداخت ميشد، سند مغازه و خانه خودش را به نام (ميلاد) زده بود.
(فرحزادي) با آن كه غافلگير شده بود ته دلش راضي و خشنود بود چون ميدانست با وجود رفعت هرگز نميتوانست تا اين اندازه نسبت به آينده ميلاد زمينه اطمينانبخشي فراهم كند. ميلاد 19 ساله بود و كمكم بايد براي آيندهاش فكر ميكرد.
بعد از سربازي ميلاد كركره مغازه آقابزرگ را بالا كشيد و پدرش هم طبقه بالاي خانه را عليرغم ميل رفعت براي او بهطور مستقل آماده كرد. حالا صاحبخانه ميلاد بود.ميلاد، راحله را از همان سالهاي دور نوجواني ميشناخت مادر راحله دوست و همسايه صميمي مادربزرگش بود. ميلاد ميدانست برادران راحله هم هرگز نسبت به پدر و مادرشان متعهد نبودند و راحله از همان نوجواني درست زماني كه دانشآموز مدرسه بود تا امروز كه 22 ساله است و دانشجوي حسابداري، به پدر و مادر پير و بيمارش رسيدگي ميكند. پدر راحله بازنشسته راهآهن است اما حقوق بازنشستگي او كفاف دارو و درمان او و همسرش را به زور ميدهد و از آنجا كه خانه دو طبقه قديمي آنها در اصل يك خانه محسوب ميشود امكان اجاره دادن يكي از طبقات هم وجود نداشته و راحله ناچار است بهخاطر آن كه هم از پدر و مادرش نگهداري هم مخارج زندگي و تحصيلش را تامين كند، در خانه كار كند. راحله بهجز دو روز در هفته كه دانشگاه ميرود و آن روز معصومه خانم همسايه قديمي ديوار به ديوار خانهشان حواسش به پدر و مادر تنهاي اوست بقيه مواقع حساب و كتاب دو شركت را به خانه ميآورد، اين كارها را هم از يكي از اساتيدش دارد كه او را به شركتهايي كه ميشناخت معرفي كرد تا راحله راحتتر بتواند به خانوادهاش برسد. براي راحله پدر و مادر پيرش بيش از هرچيز اهميت دارد، او تا امروز، خواستگاران مناسبي را بهخاطر آنها از دست داد، اما هرگز خم به ابرو نياورده. ميلاد پدر و مادر راحله را دوست دارد، چون او را به ياد پدربزرگ و مادربزرگش مياندازند.
(فرحزادي) ته دلش از راحله خوشش ميآمد... او خوب ميفهميد كه راحله همسر ايدهآلي براي پسرش خواهد بود. به نظر او دختري كه تا اين اندازه براي خانوادهاش از خودگذشتگي دارد، براي شوهرش همسر باگذشتي است اما رفعت خوش نداشت اين وصلت سر بگيرد. براي همين قضيه بيماري پدر و مادر راحله و نگهداري از آنها را پيش كشيد، راحله در همان برخورد نخست بهخاطر حساسيت نسبت به خانوادهاش نقطه ضعفش را به رفعت نشان داده بود... و او ميدانست اگر كمي بيشتر او را بيازارد به نتيجه ميرسد.
- خب... با اين حساب خانوم... اگر شوهر كنين... اونوقت قراره پدر و مادرتون هم سرجهيزيهتون باشن، يا اينكه براشون تصميم ديگهاي گرفتين؟
- منظورتون چيه؟ چه تصميمي بايد بگيرم؟!
- ببخشينها... آسايشگاه سالمندان رو براي همچنين مواقعي گذاشتن...
- راحله احساس كرد ديگر قادر به تحمل نيست. از جايش برخاست. پدر راحله چندان متوجه حرفها نشده بود اما مادر راحله كه آرام صحبت ميكرد، در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود تلاش كرد، راحله را آرام كند...
- نه خانوم ما مزاحم خوشبختي بچهمون نميشيم. خونهرو ميفروشيم يه جاي كوچكتر ميگيريم بعدشم يه پرستار... اين دختر تا همين حالا هم وظيفهاي نداشته من دلم نميخواد عمرش رو روي ما بذاره...
- اين چه حرفيه مادر...؟ اين خانوم و آقا معلومه كه براي سر گرفتن وصلت نيومدن... تازه من اصلا حاضر نيستم زن پسري بشم كه آنقدر بياراده است و از اول كه اومده اجازه داده هر چي ميخوان خونوادش به ما توهين كنن...
- ببخشين اگه بهخاطر دوستي مادرم با مادرتون نبود اصلا حاضر نميشدم ازتون پذيرايي كنم من كه اصراري براي ازدواج ندارم. يكسال ديگه درسم تموم ميشه... تا اون وقتم اصلا قصد ازدواج ندارم. منو ببخشين. ميلاد باز هم در سكوت نشسته بود. او به احترام پدرش چيزي نميگفت اما خون خونش را ميخورد. ميخواست يكبار هم شده فرصت دهد تا چهره واقعي رفعت براي پدرش هويدا شود.
- ميلاد دقايقي بعد آرام برخاست مقابل مادر راحله ايستاد و گفت:
- منو ببخشين خانم... به خدا نميخواستم اينطور بشه... اگه سكوت كردم بهخاطر اين نبود كه جرات عمل نداشتم... به شما ثابت ميكنم كه ميلاد زير بار اين حرفا نميره... شما هم درستون را بخونين. راحله خانوم من با اين كه خودم ادامه تحصيل ندادم، راضي نيستم مسبب عدم پيشرفت شما باشم اما ميخوام همينجا ازتون يه قول بگيرم... شما جلوي مادر به من قول بدين كه منو به غلامي پدر و مادرتون قبول ميكنين منم به شما قول ميدم يه سال ديگه برگردم... قول ميدم اون موقع ديگه اجازه ندم نه كسي حرفي بزنه نه به خودش اجازه توهين بده... اينجا مجبور بودم بهخاطر بابام كوتاه بيام. رفعت از وقتي توي زندگي ما پاگذاشت آرامش رو از ما گرفته، اما او سه تا بچه داره نميخوام زندگي اونارو خراب كنم.
- مادر! شما يه چيزي بگين...
مادر راحله اشكهايش را پاك كرد. سرش را تكان داد. ميلاد خم شد و چادر سفيد مادر را بوسيد و خداحافظي كرد و رفت.
راحله بغضش تركيد. آن شب راحله تا صبح نخوابيد... او اشك ميريخت و در تاريكي به پدر و مادرش كه هر كدام در گوشهاي از اتاق يكي روي تختخواب و ديگري روي زمين خوابيده بودند نگاه ميكرد.
مادر هم آن شب نخوابيد اما پلكهايش را روي هم گذاشته بود تا راحله متوجه او نشود. مادر آرام اشك ميريخت...
صبح كه راحله ميخواست داروهاي مادرش را بدهد متوجه شد... مادر حالش خوب نيست راحله قرص زير زبانياش را آورد و زير لب به رفعت و فرحزادي نفرين كرد.
(راحله) نميتوانست مادر را در آن حال رها كرده و به دانشگاه برود. آن روز بايد از خير كلاس ميگذشت. تمام روز با خود فكر ميكرد. عاقبت بايد چه كرد؟ حرفهاي رفعت و بعد (ميلاد) او را به فكر انداخته بود. فكر ميكرد چرا (مينا) خواهر بزرگش بعد از پنج سال هنوز تصميم ندارد براي ديدن پدر و مادر بيمارش به ايران بيايد، چرا داداش (رضا) كه سالي دو سه بار همسرش را تا شمال نزد خانوادهاش ميبرد، سالي هفت هشت بار هم پذيرايي فاميل او در خانهاش است، وقت ندارد لااقل ماهي يكبار يا دو ماهي يكبار به خانواده خودش سر بزند و يا چرا داداش (رامين) هر وقت كه با زنش به تهران ميآيد، يك بند حرف فروش خانه را پيش ميكشد، بالا رفتن قيمت ملك و نفع در كوبيدن آن ساختمان قديمي و بنا كردن چند دستگاه آپارتمان؟!
_ _ _
- زنگ زدم آقاي دكتر پورمند يه سر بيان فشارتون رو بگيرن يه معاينهاي بكنن. فكر كنم دلتون هواشون رو كردهها...
صداي زنگ آمد مادرجون...
- من كه صداي زنگ نشنيدم.
- اما من شنيدم مادرجون...
- خب بگو حوصله شنيدن حرفم رو نداري...
- چرا چرا... دارم مادر اما حرفهاي خوب بزنين... دوباره ناراحت ميشم. ديدين راستي راستي در ميزدن...
(دكتر پورمند) مثل هميشه آرام، خونسرد و مهربان فشارخون مادر (راحله) را گرفت و بعد با وسواس، پدر راحله را معاينه كرد.
- حاج آقا اين روزها كمتر حرف ميزنن... چيكارشون كردين حاج خانم؟!
- چي بگم... يه هفتهاي هست كه فقط وقتي آب ميخواد به زبون ميياره و بقيه چيزها رو با اشاره به ما نشون ميده...
دستش را از روي قلب پدر راحله برداشت بعد هم گوشي را از داخل گوشهايش و گفت:
- حاج آقا زياد وضعش خوب نيست چه اتفاقي افتاده... به نظر ميرسد... دوباره در وضعيت بحران قرار داره... غذا ميخوره...؟ داروهاش رو به موقع خورده؟
- بله آقاي دكتر...
- بايد حتما بستري بشه...
- يعني چي... وضعشون خوب نيست... اصلا خوب نيست همين امروز بايد بستري بشه راحله خانم.
(راحله) مضطرب و عصبي متعجب با دهان باز به پدرش خيره مانده بود. به نظر نميرسيد پدر حالش بد باشد... عصر همان روز پدر در بيمارستان بستري شد.
(رامين) چند ساعت بعد و (رضا) فرداي آن روز بالاي سر او بودند... معلوم نشد چه كسي به (مينا) خبر داده بود كه دو شب بعد از (فرانكفورت) خود را به پدر رساند.
(راحله) عصباني بود نميتوانست خواهر و برادرانش را درك كند او خوب ميدانست آنها براي پدر نيامدهاند... پدر سه شب بعد درگذشت... هفت پدر نگذشته بود كه برادران تصميم گرفتند خانه پدري را بفروشند... (راحله) مقاومت ميكرد... اما آنها مادرشان را بهانه كردند كه ديگر سخت است در خانهاي زندگي كند كه توالت آن توي حياط قرار گرفته است.
خانه پدري فروخته شد سهم مادر و راحله را دادند... قرار بود، آپارتماني براي آنها خريده شود اما قرارها خيلي زود فراموش شد... وقتي حسابها بسته شد همه رفتند و (راحله) بار ديگر تنها ماند...
(راحله) را خوب ميشناختم... آدمي نبود كه تن به خستگي دهد. باورش مشكل بود اما يك آپارتمان رهن كرد... وام گرفت كار چند شركت را خانه آورد... به سختي تلاش ميكرد و در اوقاتي كه اداره بود از مادرش پرستاري ميكرد...
از بر و بچههاي دانشگاه تقريبا همه هم دورهايهاي ما ازدواج كرده بودند، اما (راحله) حاضر نبود مادرش را ترك كند... حاضر نبود حتي به دوري او فكر كند. (ميلاد) را يكبار در پيچ كوچهمان ديده بودم. درباره او از (راحله) شنيده بودم اما باورم نميشد، بعد از گذشت هفت هشت سال او دوباره پا به اين محل بگذارد. چند بار سرتاسر كوچه بنبست را رفت و برگشت... زنگ خانه قبلي (راحله) را نواخت، مردد بودم پايين بروم يا نه... ميدانستم كه راحله دلش با (ميلاد) است اما از زخم زبانهاي نامادري او هنوز ناراحت و دلگير است.
- ببخشين آقاي فرحزادي!
- بله...
- سلام دنبال (راحله) هستين؟
- بله شما؟!
- من دوست و همسايه سابقشون هستم... اونا خيلي وقته از اينجا رفتن. اينجا رو برادراش فروختن... مدتي اجارهنشين بودن اما يكي دو سالي هست كه قسطي يه آپارتمان خريده و با مادرش زندگي ميكنه...
- كجا خانوم...؟ آدرسي دارين؟
- ميدونم... من راجع به شما از راحله شنيدم اما...
- پس ميدونين كه من اومدم تا به قولم عمل كنم الان پنج شش سالي هست كه مييام و ميرم اما كسي از اونا خبر نداره...
- ما اينجا رو اجاره داده بوديم تازگي برگشتيم، چند وقتي شهرستان بوديم. اما من آدرس (راحله) رو دارم. ولي خونوادتون قبول ميكنن كه...
- ديگه كسي نيست كه بخواد واسه من تصميم بگيره... پدرم به خاطر بيماريش سه سال پيش با زن و بچههايش رفتن آلمان موندگار شدن، نميخوام فرصتم از دست بره. من جز (راحله) هيچ وقت، هيچ كسي رو در نظر نگرفتم.
خاطرهانگيزترين و صميميترين مجلس عروسي آن هم در هواي خوش ارديبهشتماه زير درختان بهار نارنج در باغ (فرحزاد) تنها با حضور 14 نفر از آشنايان، از آن مراسمي بود كه نميشود از ياد برد.
مادر (راحله) اشكهايش را پاك ميكرد اما نشاط و شادابي از چهره تكيده و بيمارش ميباريد... (راحله) و (ميلاد) دو پرستوي عاشق آشيانه عشقشان را بنا كردند.
منبع: مجله خانواده سبز