به تهرون 20 رای دهید

.

« April 2007 | جدیدترین ها | June 2007 »

May 31, 2007 4121

داستان سرزمين مادری

( -لاله)، اين همه پول و طلاي من و مادربزرگ كه مي‌‌تونم بهت بدم. بجز اينا، فقط يه قاليچه سه متري مونده كه بايد بفروشمش، قبلا كه خوب ورش مي‌‌داشتن...گريه امانش نداد...
- نمي‌‌خوام مامان... اگه بابام بفهمه تورو مي‌‌كشه... تو بايد به فكر خودتو (رحيم) و (مسعود) باشي... بيچاره مامان بزرگم جز تو كسي رو نداره...

- مامان بزرگ اين‌جا نمي‌‌مونه، واسه دايي سلمان نامه نوشتم، الان توي راهه، فردا مي‌‌رسه اين‌جا... قرار شده مامان بزرگ رو با خودش ببره بندر.

- پس تو چي؟... تو با بچه‌ها چه كار مي‌‌كني؟ كاش مي‌‌شد با من بياي.
- كجا بيام دختر... يه زن شوهردار كه نمي‌‌تونه از خونه شوهرش فرار كنه... تو خودتم وضعت معلوم نيست... يه نفر هم نجات پيدا كنه، خيلي شانس آورديم... بابات هيچ كاري نمي‌‌كنه. اون جون نداره سر پاهاش وايسه. به مامان بزرگ گفتم قراره رحيم و (منصور) رو هم ببره. تو نگران خودت باش، من كار زيادي نمي‌‌تونم برات بكنم. خدا لعنت كنه اين مرد نزول خور رو، اون مارو به اين روز سياه نشوند. چقدر به بابات گفتم؛ به اين (اسد) از خدا بي‌‌خبر اعتماد نكن... بدبخت‌مون مي‌‌كنه، گوش نكرد. از يه طرف توي مغازه كه كارمون نگرفت و مونديم زير بدهي مردم، از يه طرف آتش‌‌سوزي اون انبار لعنتي غلام كه هر چي جنس مونده بود، دود شد رفت هوا، از اين ورم چك‌هاي دست اسد كه ده برابر قرضش، باباي بدبختت رو زير دين خودش برده، اين مرد هم نكرده لااقل از يه اهلش بپرسه كه چه كار كنه تا اين بلا به سرش نياد. خوب همه حساباش رو كرده بود، معلوم بود از همون روزي كه قدم نحسش رو به خونه‌مون گذاشت و چشمش به تو افتاد، چه فكرايي توي اون مغز كثيفش كرده. بابات نفهميد كه چه خبره، حالا هم مي‌‌خواد دو دستي دخترش‌رو بده دست اين نزول‌خور... مگه من مرده باشم كه بزارم دختر عزيز و دردونم بدبخت بشه... بابات از اسد مي‌‌ترسه، مي‌‌گه اگر لاله قبول نكنه... همه مي‌‌گن با چك‌هايي كه دستش دارم مي‌‌تونه زندگي‌مونو داغون كنه، ولي اگه لاله راضي بشه، همه چك‌ها رو پاره مي‌‌كنه... ولي اون اسدي كه من شناختم هيچ‌وقت حاضر نمي‌‌شه چك‌ها رو پاره كنه...
- بسه مامان، اينقدر خودتو آزار نده... وقتي من برم... فوقش اسد هم بابارو مي‌‌ندازه زندون... اين همه آدم مي‌‌رن زندون، بعدشم بهشون عفو مي‌‌خوره، تو خودتو نجات بده. لااقل تو بيا با من بريم. بزار بچه‌ها هم با مامان‌بزرگ و دايي (سلمان) برن بندر.
- نه دختر جون، من چطوري دلم رضا بده بچه‌هامو بفرستم بندر و بعد خودم با تو از مرز فرار كنم. اون وقت ديگه بچه‌هامو نمي‌‌تونم ببينم. يه نفر آدم هر‌طوري باشه يه جور سر مي‌‌كنه، خدا ازشون نگذره، هنوزم دلم رضا نمي‌‌ده تو هم بري، آخه چه‌طوري يه دختر تنها توي اين همه گرگ... مي‌‌تونه... خدايا... !
- مامان باز گريه رو شروع نكن... بس‌كن تورو خدا، اين همه دختر تك و تنها توي اين دنيا زندگي مي‌‌كنن يكيش من... كي ‌مي‌‌دونه...؟ شايد به همين زودي يه روزي اومد كه تونستيم دوباره دور هم جمع بشيم، اونم بدون ترس... من بايد همين فردا شب خودمو برسونم زاهدان و الا همه‌چي از دست مي‌‌ره، قول مي‌دم بهت زنگ بزنم، از هر جا كه شد... خيالت راحت باشه...
- خدا به همراهت دختر. خدا به همراهت...
- مامان بزرگ، مامان بزرگ از طرف من سلام به دايي سلمان برسون، اگه مي‌‌تونين مامان رو هم راضي كنين با خودتون ببرين، اين‌‌طوري منم راحت‌ترم، فردا شب زنگ مي‌‌زنم خونه (اختر) خانم همسايه‌مون تا بهتون خبر سلامتيم‌رو بده... بهش سپردم فقط يا به شما يا به مامان بگه... مراقب خودتونو بچه‌ها باشين...
- دست خدا به همرات دخترم... خدا حفظت كنه...
يك ساك دستي و كيفي كوچك، تنها توشه راه طولاني بود كه در پيش داشتم... قلبم به تندي مي‌‌زد... مي‌‌ترسيدم، حتي مي‌‌ترسيدم با سواري به تهران بروم، حالا چه‌طور مي‌‌توانم از زاهدان تا پاكستان به تنهايي سفر كنم؟! براي نخستين بار در عمرم به كسي اعتماد كردم. كسي كه روزي خواستگارم بود. (رضا) برادر (ريحانه) دوست همكلاسي‌ام از وقتي كه از سربازي برگشته، با دستفروشي و بعد هم كارگري در يك كارواش و مكانيكي مشغول شده است. او وقتي از زبان خواهرش مشكل را شنيد، اول راضي نبود فرار كنم اما وقتي فهميد طرفم كسي مثل اسد است كه زير آب كردن سر امثال رضا برايش مثل آب خوردن است، راضي شد به من كمك كند. دم آخر جلوي روي ريحانه به من گفت: اگه چرخ زندگي ننم و ريحانه و آبجي بزرگم (راحله) به دستم نمي‌‌چرخيد، منم باهات مي‌‌يومدم. رضا بچه سالم و زرنگي بود، دوستان و آشناهاي جورواجوري هم داشت اما خودش اهل خلاف نبود. مي‌‌دانستم او آدم سالمي بود كه مي‌‌شد رويش حساب كرد.خستگي راه و ترافيك تهران آزارم داده بود. ساعت 6/30 بايد خود را به ترمينال مي‌‌رساندم. حالا كه فكرش را مي‌‌كنم، مي‌‌بينم زندگي فراتر از چارچوب خانه، چقدر پيچيده و گنگ است!
تصور آن كه روزي دور از خانواده به شهري ديگر يا نقطه‌اي دورتر مثل آن سوي دنيا سفر كنم، حتي در خواب ممكن نبود اما حالا تنهايي تا زاهدان و از زاهدان تا پاكستان آن هم با راهنمايي يك بلد محلي كه قرار بود ما را غيرقانوني از مرز زميني به پاكستان برساند و از آن‌جا به آمريكا... گاهي اوقات در روياهايي كه برايم خيلي گنگ و تازه بودند، خود را مي‌‌ديدم كه چه‌طور با موفقيت توانسته‌ام به آمريكا برسم و زندگي خوبي تشكيل داده و خوب پول درآورم، آن‌وقت امكان اين را دارم كه مامان و مامان بزرگ و برادرانم را هم با خود ببرم. شايد هم بابا تا آن موقع از شر اسد يك جوري خلاص شده باشد.
- خانم... خانم... رسيديم... اين‌جا زاهدانه... جا نمونين...؟!
- بله... ممنون... نمي‌‌دونم كي خوابم برد...
- غريبي...؟ اگه جايي رو نمي‌‌شناسين بفرمايين خونه ما... همين نزديكيه...
- نه ممنون، مي‌‌يان دنبالم... خداحافظ.
- باشه... خداحافظ
زن جوان دست پسر بچه‌اش را گرفت و رفت... بين راه يكي، دو بار به من ميوه و بادام تعارف كرده بود كه هر چه از شانس بدم خوردم، تلخ در آمد. در رستوران هم سر ميز آنها شام خوردم. مي‌‌دانستم معلم است، اما از او شنيده بودم شوهرش سروان نيروي انتظامي است. حتي از تصورش هم مي‌‌ترسيدم. كاري كه در فكرش بودم، غيرقانوني بود، اگر مرا مي‌‌‌‌گرفتند حسابم به دادگاه و كلانتري مي‌‌افتاد اما راهي هم براي ماندن و بازگشتن نبود.
- سلام آبجي... لاله خانوم.
- بله... شما؟
- من دوست رضام... اسمم (احمد) امشب رو مهمون خونه خواهرم هستين. شوهرش نيست... رفته بار ببره تا مشهد... فرداشب برمي‌گرده، قبلش بايد راه بيفتيم.
- من وقت ندارم، نمي‌‌شه همين امشب راه بيفتيم.؟!
- نه خواهر من... بايد ماشين حاضر شه... تازه مامور مثل مور و ملخ همه جا هست، حواست باشه، توي اين كار عجله يعني مرگ.
- سرم را تكان دادم... اما دلم مي‌‌لرزيد... مي‌‌ترسيدم، من اين مردم را نمي‌‌شناختم. او جوان بيست و دو، سه ساله‌اي همسن وسال رضا بود. برايم تعريف كرد كه با رضا توي سربازي آشنا شده و بعد از سربازي هم دو، سه باري همديگر را در زاهدان يا تهران ديده‌اند. اين داستان تكراري را از زبان رضا هم شنيده بودم.
- آن شب با همه اضطراب و دغدغه‌هايش شب خوبي بود. اگر چه تا صبح پلك نزدم اما خواهر احمد زن مهربان و دلسوزي بود... (فاطمه) با آغوش باز از من پذيرايي كرد. آن شب، تولد دوقلوهاي فاطمه بود و تنها مهمان تولد من بودم و دايي احمد بچه‌ها كه ساعتي نشست و با دوقلوها بازي كرد و هديه‌اي به آنها داد و رفت. دوقلوها چهار ساله بودند و من خجالت كشيدم كه چيز مناسبي براي بچه‌ها نگرفته‌ام. فكري مثل برق از ذهنم گذشت؛ ده هزار تومان براي بچه‌ها از كيفم در آوردم و به دست فاطمه دادم. احمد لبخندي زد و سرخ شد... و فاطمه با اصرار مي‌‌خواست كه پول را پس بگيرم. احمد عصر كه براي بردنم آمده بود... جلوي فاطمه گفت: اگر راهي هست برگردم... ادامه اين راه ممكن است پشيماني داشته باشد، اما با اشاره به او فهماندم كه راهي نيست. احمد مرا با وانتش به خارج از شهر رساند و از آن‌جا مرا به مردي سپرد كه (يار محمد) نام داشت و حدود 55 سال سن داشت. مي‌گفت، خودش دختر و دامادش را از همين راه به پاكستان فرستاده است. اين‌طور كه مي‌‌گفت، دامادش در ايران طلبكار زياد داشته و اگر گيرش ميآوردند به زندان مي‌‌افتاد. من تنها نبودم، يك خانواده سه نفري و سه نفر ديگر مرد و زن نيز با ما همراه بودند، قسمتي از راه را با ميني‌بوس و قسمتي ديگر را پياده طي كرديم. سخت‌ترين بخش آن ايست بازرسي انتظامي بود كه مجبور بوديم به خاطر آن راه‌مان را دورتر كنيم. بالاخره بعد از هشت ساعت به (كوتيه) نخستين شهر پاكستان رسيديم؛ شهر كوچكي كه با ديدنش حس مي‌‌كردم هنوز نزديك ايران هستم. بعد از اين‌جا بايد با اتوبوس به (كراچي) مي‌‌رفتم و در آن‌جا با كمك واسطه ديگري كه احمد معرفي كرده بود، ويزاي آمريكا را مي‌‌گرفتم. دو ساعت بيشتر در كوتيه نبودم و عازم كراچي شدم. كراچي بندر بزرگ و شلوغي بود كه براي نخستين‌بار با ديدنش حس ترس و دوري از خانه بر دلم نشست. وقتي با اتومبيل از كنار دريا مي‌‌گذشتم، پلاژ‌هاي جورواجور و ساختمان‌هاي بلند و زيبايش به من يادآور شد كه ديگر در ايران نيستم. مجبور بودم پول كمتري خرج كنم چون تا همين جا نزديك پانصد هزار تومان خرج كرده بودم. حالا فقط پنج ميليون تومان داشتم. قاليچه مادر را احمد برايم فروخت. مي‌‌گفت به يك هندي پولدار قالب كرده است. آن قاليچه ابريشم، كار دست مامان بزرگ و مادر خدا بيامرزش در جواني بود؛ همه آنچه كه از چشمان بابا و اسد دور مانده بود و ارزش نزديك به سه ميليون تومان داشت. يك اتاق در هتلي نزديك به ايستگاه راه‌آهن كراچي گرفتم. حالا بايد انتظار مي‌‌كشيدم. از احمد شنيده بودم بعضي‌ها دو روز، بعضي‌ها هم دو ماه بايد منتظر بمانند شايد هم بيشتر تا ويزاي آمريكا جور شود. مي‌‌گفت، اين واسطه آدم قدري است. با اين حال نبايد انتظار داشته باشم كارم زودتر از يكي، دو ماه انجام شود. خيلي گرسنه بودم اما چاره‌اي نبود، بايد حتي‌المقدور با كمترين و ساده‌ترين مواد غذايي شكم خود را سير مي‌‌كردم. روزي يك وعده بيشتر غذاي گرم نمي‌‌خوردم و بقيه روز سعي مي‌‌كردم با نان شيرمال و محصولاتي كه اغلب زنان پاكستاني در خانه مي‌‌پختند و به مغازه‌ها مي‌‌فروختند خود را سير كنم. غذاهاي پاكستاني مرا به ياد وطنم انداخت، برياني، شامي كباب و دال كه به ناچار روزي يك‌بار مي‌‌خوردم تا كمتر خرج كنم.بالاخره جواب ويزاي آمريكا حدود پنجاه روز بعد آمد... و من فقط با يك و نيم ميليون تومان پول باقي‌مانده‌ام كه تبديل به دلار آمريكا شده بود، بايد راهي سفري طولاني مي‌‌شدم، چيزي حدود هزار و ششصد دلار و آن‌طور كه شنيده بودم اين مبلغ براي دو هفته زندگي هم كفاف نمي‌‌داد.
مقصد بعدي (لوس‌آنجلس) بود؛ شهري كه خيلي‌ها آن را به شهر ايراني‌ها مي‌‌شناختند و ميگفتند در هر قدم كه برمي‌داري با ايراني‌هاي مهاجر رو‌به‌رو مي‌‌شوي. فرودگاه لوس‌آنجلس محلي بود كه با ديدنش دوباره دلم لرزيد، اين بار ترس سهمگين‌تري به سراغم آمده بود، من خوب زبان انگليسي بلد نبودم... دائم از روي كتاب راهنماي زبان سعي مي‌‌كردم جمله‌اي بسازم يا با اداي كلمه‌اي مقصودم را برسانم.
ساختمان‌هاي سر به فلك كشيده و خيابان‌هاي عريض و طويل، محله‌هاي زيبا و تميز، بلوارها و اتوبان‌هاي وسيع و پارك‌هاي سبز و ديدني و در مقابل، محله‌هاي كثيف و فقر و تنگدستي مردمي كه شب و روز با لباس‌هاي وصله‌دار و چهره‌هاي آلوده و بيمار، گوشه و كنار پياده‌روها و پارك‌ها روي تكه‌اي مقوا لم داده و گاهي حتي مرده‌هايي كه مردم از كنارش بي‌‌خيال مي‌‌گذرند، همه آن چيزهايي بود كه در لوس‌آنجلس مرا غافلگير كرد. از طرف اداره مهاجرت اتباع بيگانه مثل بقيه مهاجران غيرقانوني و حتي آنهايي كه ويزاي قانوني تهيه كرده‌اند اما پولي براي اقامت ندارند، مثل يك حشره داخل اتاقي از يك ساختمان نيمه مخروبه در محله‌اي پرت از مركز شهر با چهار زن ديگر از مليت‌هاي مختلف هم‌اتاق شدم. تنها نكته مثبت اين اتاق آن بود كه پولي بابتش لازم نبود بپردازم اما در عوض ناچار بودم شب‌ها را به ناله‌هاي رنج‌آور زن ميانسال از مهاجران لبناني كه بيمار بود و جيغ‌هاي ناگهاني زن مكزيكي‌تبار كه مي‌‌گفتند اختلال رواني دارد و سروصداهاي دو بچه يك زن هندي مهاجر سر كنم. البته اين‌جا كسي نمي‌‌توانست به راحتي غذاي سيري بخورد، چون آن وقت مجبور بود لقمه‌هايي به ديگران كه بيشتر اوقات گرسنه هم بودند تعارف كند. به محض استقرار در آن اتاق، تنها چيزي كه برايم از غذا مهم‌تر مي‌‌رسيد، كار بود. دلم نگران مادرم بود. مي‌‌دانستم بچه‌ها با مامان‌بزرگ و دايي سلمان، راهي بندر شده‌اند اما مامان هنوز اسير بابا و اسد بود. براي كار به هر دري زدم، دست آخر در يك رستوران به عنوان ظرف‌شوي استخدام شدم. رستوران متعلق به يك شيخ بود كه مي‌‌گفتند وضع مالي‌اش خوب است. هر روز صبح از محل زندگي‌ام تا محل رستوران در (پاسفيك اوشن پارك) را كه نزديك يك ساعت راه بود پياده طي مي‌‌كردم و شب‌ها با تني خسته به اتاقم باز مي‌‌گشتم. خوبي اين كار آن بود كه مي‌‌توانستم دو وعده غذاي گرم بخورم اما از صبح تا شب سر پا بودم، فقط يك ساعت وقت استراحت داشتيم و باز كار... من مدير رستوران را بعد از شش ماه كار به صورت اتفاقي ديدم چون همه كارهايش را مرد درشت هيكل آمريكايي‌الاصلي انجام مي‌‌داد كه مي‌‌گفتند هم حسابدارش است و هم همه‌كاره‌اش. (ابوعبدا...) كه حدود چهل سال داشت در همان نگاه اول از من پرسيد چند سال دارم و چند وقت است كه در آن رستوران مشغول هستم و از فردا كه به رستوران پا گذاشتم (اريك)، حسابدار رستوران به من گفت كه ابوعبدا... خواسته به عنوان كمك آشپز در آشپزخانه مشغول شوم. از آن روز به بعد ابوعبدا...تقريبا يك روز در ميان به رستوران سر مي‌‌زد. حدود دو ماه نشده از آشپزخانه به گارسني و طي مدت كمتر از يك ماه تا سر گارسني پيش رفتم. در حالي كه سر گارسن رستوران، زني زيبا و حدود سي و سه، چهار ساله بود و همه مي‌‌دانستند با ابوعبدا... سر و سري دارد. (نانسي) كه پورتوريكويي‌الاصل بود، هيچ از ارتقاء من خوشش نيامد. (اميلي) آشپز، به من گفته بود كه بهتر است از قبول اين شغل انصراف بدهم وگرنه كارم به جاهاي باريك مي‌‌كشد. او گفته بود اين‌‌طور كه فهميده‌ام (ابوعبدا...) عاشقت شده و مي‌‌خواهد (نانسي) معشوقه قبلي‌اش را جواب كند، تا حادثه‌اي پيش نيامده خودت را كنار بكش. باورم نمي‌‌شد. من در مقابل نانسي، دخترك خامي بيش نبودم اما قضيه جدي‌تر از اين حرف‌ها بود. يك روز صبح به محض ورود به رستوران ابوعبدا... با عصبانيت به نگهبان دستور داد مرا بيرون بيندازد. نمي‌‌دانستم چه اتفاقي افتاده اما وقتي (اريك) فريادزنان گفت كه حقوق اين هفته را بابت پولي كه از صندوق دزديده‌ام برمي‌دارد و فقط به‌خاطر گذشت ابوعبدا... مرا تحويل پليس نمي‌‌دهد فهميدم چه بلايي به سرم آورده‌اند. بعد از ده روز بيكاري، بالاخره تصميم به سفر گرفتم. (نيويورك) مقصد بعدي بود؛ دومين شهر بزرگ جهان و در مصب رودخانه (هودسن.) حالا ديگر به انگليسي تسلط كافي پيدا كرده بودم. حدود يك‌سال و نيم از اقامتم در آمريكا مي‌‌گذشت. با مختصر پس‌اندازي كه داشتم، توانستم اتاقي مستقل در يك پانسيون در حوالي (گرينويچ ويلج) اجاره كنم و با مراجعه به بنگاه‌هاي مختلف كاريابي، بالاخره به عنوان مستخدم در خانه يك بانكدار متمول مشغول به كار شوم. زن اين بانكدار، كانادايي‌الاصل و وكيل بود و هر دو ناچار بودند از صبح تا شب در خارج از خانه به سر ببرند. در نتيجه من و آشپز و پرستار بچه‌ها به اتفاق دو كودك سه و پنج و نيم ساله‌شان در خانه تنها بوديم... دو، سه هفته‌اي از ورودم به خانه گذشته بود كه با بچه‌هاي صاحبخانه خيلي خوب جوش خوردم. اغلب تا فرصتي به دست مي‌‌آمد با آنها بازي مي‌‌كردم در حالي كه شاهد رفتارهاي تند و ظالمانه و گاهي دور از احتياط پرستار آمريكايي‌شان بودم. او اغلب بچه‌ها را به خاطر كارهاي كودكانه و شيطنت‌هاي معمولي به تحمل مجازات حبس در كمد يا انباري زيرزمين كه محل نگهداري وسايل باغباني هم بود مجبور مي‌‌كرد. بالاخره يك روز تصميم گرفتم آنچه مي‌‌بينم را پيش خانم خانه اعتراف كنم. خانم (تراولينگ) اول باورش نمي‌‌شد اما با مهارت ذاتي و استعداد فوق‌العاده‌اش، توانست مچ پرستار رواني را باز كند. بعد از اخراج او من به عنوان پرستار بچه‌ها و امين آنها در خانه‌شان مشغول كار شدم. خانم تراولينگ مشكل اقامتم را با تلاش زياد طي كمتر از سه ماه حل كرد و بالاخره توانستم اقامت دائم پيدا كنم. او مرا تشويق كرد تا براي آينده بهتر تلاش كنم... آينده‌اي كه در هر نقطه دنيا تامين باشد و من تصميم گرفتم ادامه تحصيل دهم؛ كاري كه هرگز در خواب هم نمي‌‌ديدم روزي انجامش دهم. من هيچ‌وقت در ايران به دنبال ادامه تحصيل دانشگاهي نبودم اما اين غربت، فرصت مغتنمي بود تا بفهمم كه براي ماندن و زندگي خوب داشتن چقدر بايد تلاش كرد. هفت ماه بعد در ماه مارس در امتحانات ورودي دانشگاه نيويورك در رشته حقوق قبول شدم. يك ماه بعد پدرم مرد، آن هم در زندان و اسد هم خودش به زندان افتاد و مامان و بچه‌ها و مامان بزرگ در بندرعباس ماندگار شدند. گاهي وقتي پولي جمع مي‌‌كردم براي آنها مي‌‌فرستادم. مامان برايم نامه مي‌‌نوشت... وقتي نامه به دستم مي‌‌رسيد احساس مي‌‌كردم دوباره او در كنار من است. چهار سال گذشت و من همزمان با فارغ‌التحصيلي از خانواده تراولينگ جدا شدم و به عنوان دستيار با يكي از اساتيدم كه ايتاليايي تبار بود مشغول به كار شدم و شش‌ماه بعد با او ازدواج كردم.
وقتي به درخواست ازدواجش پاسخ مثبت دادم، به يادم آمد چه تقديري را تا آن روز طي كرده بودم. (لوچيو34) ساله بود و من 25 ساله... او اغلب به خاطر نفرتي كه از مافيا داشت، خود را درگير پرونده‌هاي گردن كلفتي مي‌‌كرد و من هميشه در نگراني او به سر مي‌‌بردم. بهار سال بعد ما صاحب فرزند دختري شديم. (آزيتا) در نقطه‌اي خيلي دورتر از كشورم به دنيا آمد... مامان نبود تا به من بياموزد كه چه‌طور بايد مادري كنم اما وقتي نامه مي‌‌نوشتم... حس مي‌‌كردم اين اوست كه در مقابلم ايستاده و به من نكات بچه‌داري را مي‌آموزد. آزيتا هنوز سه سالش نشده بود كه بالاخره لوچيو در يك درگيري بر سر پرونده بازداشت و شكنجه دو جوان سياه‌پوست در سوء قصدي كشته شد و من ناباورانه با كودكي كه تازه حرف زدن را مي‌‌آموخت، بيوه و تنها شدم.زندگي در غربت بعد از گذشت نزديك به ده سال برايم غير قابل تحمل بود... بالاخره تصميمم را گرفتم، ديگر دليلي براي فرار نبود... حالا مي‌‌شد با خيال راحت به خانه بازگشت و قرار پيدا كرد. به خانه برگشتم، اما هيچ‌كس انتظار مرا نمي‌‌كشيد تا تنهايي‌هاي چند ساله‌ام را پر كند و فقط دلم خوش است كه در سرزمين مادري‌ام زندگي مي‌‌كنم.

منبع: مجله خانواده سبز

4120

از سینما و ستارگان چه خبر؟

از ساحل جنوبي كليد خورد

مجموعه تلويزيوني (از ساحل جنوبي) در حوالي شهرستان بوشهر مقابل دوربين رفت. ثريا قاسمي، حسن جوهرچي، مهدي اميني‌خواه، آرام جعفري، نسرين غلامي، محمود بهرامي، شهنام شهابي، علي‌اصغر محمدي، اسفنديار مهرتاش، خسرو جوادي، امير جاوداني و محمدرضا نوروزي از جمله بازيگران اين پروژه هستند. همچنين جمعي از بازيگران تئاتر بوشهر هم در اين مجموعه بازي مي‌كنند.
اين سريال در سيزده قسمت ساخته خواهد شد و كارگرداني آن بر عهده مرتضي متولي مي‌باشد. در اين مجموعه خواهيم ديد كه سياوش پارسا يكي از مهندسين ارشد صنايع پتروشيمي منطقه اقتصادي پارس‌جنوبي همزمان با اجراي يكي از طرح‌هايش در منطقه، با ورود برادرش سيامك دچار مشكلاتي مي‌شود كه موقعيت حرفه‌اي او را به خطر مي‌اندازد، همچنين قسمت‌هايي از اين مجموعه در عسلويه بوشهر مقابل دوربين خواهد رفت.

مينا لاكاني در بي‌‌نشان بازي مي‌كند

آخرين مجموعه تلويزيوني كه از مينا لاكاني مقابل دوربين رفت، در ايام رمضان سال 85 بود كه نام آن، آخرين گناه بود. حال مينا لاكاني بازي در تازه‌ترين اثر محسن محسني‌نسب به نام (بي‌نشان) را تجربه مي‌كند. اين فيلم تلويزيوني به سفارش مركز صدا و سيماي اردبيل از اوايل ارديبهشت در اردبيل و مرز آستارا مقابل دوربين رفت و تهيه آن برعهده سعيد تهراني است، از بازيگران اين فيلم بايد به مينا لاكاني، سعيد تهراني، ناصر جعفري و صمد واحدي‌زاده اشاره داشت، در خلاصه داستان (بي‌نشان) آمده است: عمران دكه‌اي در لب مرز دارد، او متوجه مي‌شود قاليچه وقف شده امامزاده محلشان به سرقت رفته، پس از چند روز ناهيد، از اقوام او، مي‌خواهد كه او را به آن طرف مرز پيش (پيربابا) ببرد و...

جوهرچي هويت پنهان را به پايان برد

تصويربرداري مجموعه تلويزيوني (هويت پنهان) به كارگرداني مهدي ودادي به پايان رسيد. در اين مجموعه حسن جوهرچي، گلاره عباسي، مهدي اميني‌خواه، مهدي ا...‌ياري، فلور نظري، مجيد سعيدي، فرج‌ا... گل‌سفيدي و... ايفاي نقش مي‌كنند.
گفتني است اين مجموعه در بندر امام خميني، ماهشهر و تهران مقابل دوربين رفت. فيلمنامه اين فيلم را سهيلا جبري نوشته است و اين مجموعه در 13 قسمت 45 دقيقه‌اي توليد شده است، اين مجموعه، فيلمنامه‌اي پليسي دارد و زندگي سه دوست را كه در جبهه با هم بودند به تصوير مي‌كشد. در حال حاضر يكي از آنان مامور آگاهي در دايره ويژه قتل است، ديگري كاپيتان كشتي و نفر سوم، در خارج از كشور زندگي مي‌كند. تهيه‌كنندگان اين مجموعه حبيب‌ا... ياري و محمود رضايي هستند.

خاموشي دريا در كيش

(حسن لفافيان) از چندي پيش تازه‌ترين اثر خود را در جزيره كيش مقابل دوربين برد. در اثر جديد او به نام (خاموشي دريا)، فاطمه گودرزي، عبدالرضا اكبري، عبدالرضا زهره‌كرماني، فخرالدين صديق‌شريف، افشين نخعي و كاظم افرندنيا بازي مي‌كنند.
(خاموشي دريا) توسط (فلورا سام) نوشته شده است. در اين مجموعه مي‌بينيم كه براي يك خط گاز در جزيره كيش بحراني پيش مي‌آيد، از اين رو پيمانكار اين شركت تصميم مي‌گيرد كه...

بروفه و خداپناهي در نشاني لاله‌ها

(اكبر منصورفلاح) تصويربرداري تازه‌ترين فيلم تلويزيوني خود به نام نشاني لاله‌ها را به پايان برد. در اين مجموعه رامتين خداپناهي و غلامرضا اكبري، نقش‌هاي اصلي را برعهده دارند.
فيلمنامه آن توسط (فلور سام) به رشته تحرير در آمده است و داستان آن در مورد خانمي است كه براي معلمي به روستايي دور افتاده در يكي از مناطق مرزي كشور مي‌رود. او در آنجا با چوپاني ساده آشنا مي‌شود. گفتني است كليه لوكيشن‌هاي اين فيلم در روستاي چناره كرمانشاه، دهلران و مناطق اطراف قرار دارد. تهيه‌كننده نشاني لاله‌ها برعهده علي‌اصغر صديقي است.

عبدي و رهنما در گل يا پوچ

اكبر عبدي به همراه بهاره رهنما، برزو ارجمند، بهنوش بختياري، انوشيروان ارجمند، مريم بوباني، خشايار راد و فرهاد بشارتي بازي در مجموعه (گل يا پوچ) را مدتي پيش به پايان رساند. اين مجموعه اواخر سال گذشته توسط جواد افشار مقابل دوربين رفت و قرار است پس از اتمام (پول كثيف) روي آنتن شبكه تهران برود.در اين مجموعه خواهيم ديد كه فردي به نام جلال به شدت در پي رسيدن به قدرت و ثروت است، اما ناخواسته وارد بازي‌هاي سياسي مي‌شود و مورد سوءاستفاده از خبرگزاري‌هاي آن سوي آب‌ها قرار مي‌گيرد و... تهيه‌كننده گل يا پوچ امير سيدزاده است.

كلاه پهلوي همچنان ادامه دارد

ضياءالدين دري كارگردان (كلاه پهلوي) مي‌گويد: تصويربرداري اين مجموعه تلويزيوني تا پايان سال 86 ادامه خواهد داشت. گفتني است، كلاه پهلوي، بخشي از تاريخ معاصر ايران كه متعلق به زمان رضاشاه است را به تصوير مي‌كشد و هدف از اين كار بررسي اوضاع اجتماعي آن دوره و زندگي مردم است.
دري مي‌گويد: زماني كه اتفاقي در يك جامعه مي‌افتد علاوه بر تاثيري كه در يك جامعه دارد بر تك‌تك افراد به طور شخصي و زندگي خصوصي آنها نيز تاثير مي‌گذارد كه همين تاثيرات منجر به تغيير در بسياري از تفكرات، انديشه‌ها و رويكردهاي جامعه خواهد شد و مي‌تواند تاريخ و زندگي مردم را تغيير دهد.

بازغي در حركت اول

نيلوفر خوش‌خلق به همراه پژمان بازغي، سام روشن، بهمن دان، هادي ثبات، مهرداد نقيبي و چند بازيگر ديگر در فيلم تلويزيوني (حركت اول) بازي مي‌كنند.لوكيشن‌هاي اين فيلم تلويزيوني به كارگرداني فرهاد نجفي در استان فارس، جزيره كيش و تهران مقابل دوربين خواهد رفت.فيلمنامه (حركت اول) توسط خود فرهاد نجفي نوشته شده است و قصه آن از آنجا آغاز مي‌شود كه سه جوان براي رسيدن به يك هدف مشترك زير يك سقف جمع مي‌شوند، اين فيلم در ژانر اكشن توليد مي‌شود. تهيه‌كننده اين فيلم تلويزيوني رضا جعفري است.

مـدار 121 آغــاز شـد

(فياض موسوي) از چند هفته پيش فيلم تلويزيوني مدار 121 را مقابل دوربين برد. اولين لوكيشن تصوير او هم، سازمان انرژي اتمي بود. در اين فيلم تلويزيوني پرويز پورحسيني، سام درخشاني، غزل صارمي، كيكاووس باكيده، مهوش وقاري، زويا امامي و... بازيگران اصلي هستند.
مدار 121 درباره دانشمند جوان ايراني است كه در سازمان انرژي اتمي كار مي‌كند، اما چندي بعد اتفاقي باعث مي‌شود كه زندگي‌اش دچار دگرگوني شود. گفتني است فيلمنامه اين فيلم تلويزيوني را خود فياض موسوي نوشته است.

روابط به اتمام رسيد

فيلم تلويزيوني (روابط) به كارگرداني ايرج كرمي به پايان رسيد، همان طور كه در خبرهاي گذشته براي شما نوشتيم، در اين فيلم تلويزيوني (محمدرضا فروتن) پس از مدت‌ها دوباره به صحنه تلويزيون بازگشت و در كنار شاهرخ فروتنيان، نگين صدق‌گويا، بهاره افشاري، احمد مهرانفر و شبنم مقدمي ايفاگر نقش‌هاي اصلي اين مجموعه بود. تهيه‌كنندگي اين فيلم برعهده سيدكمال طباطبايي است. اين مجموعه محصول گروه فيلم و سريال شبكه اول سيماست.شنيده‌ها حاكي از اين است كه (روابط) در تابستان پخش خواهد شد، اين فيلم از مضموني اجتماعي برخوردار است و توسط خود ايرج كريمي نوشته شده است.

در چشم باد، همچنان ادامه دارد

پروژه تاريخي (در چشم باد) همچنان ادامه دارد، اين مجموعه كه بيشتر لوكيشن‌هايش در شهرك سينمايي مقابل دوربين رفت، چندي پيش در شمال ادامه يافت و پس از آن به كارخانه چيت‌سازي در تهران رسيد. اين سريال از مدت‌ها قبل مقابل دوربين جعفري‌جوزاني رفته و آن طور كه برنامه‌ريزي شده، اين سريال تاريخي تا پايان امسال فيلمبرداري‌اش ادامه خواهد داشت، در اين سريال تاريخي بازيگران زيادي ايفاي نقش كردند كه از مهم‌ترين آنها مي‌توان به اكبر عبدي، پارسا پيروزفر، كامبيز ديرباز، رضا شفيعي‌جم، سحر جعفري‌جوزاني، محمدرضا هدايتي، ماه‌چهره خليلي، جهانگير اسلامي، سعيد نيكپور، سعيد راد و جلال پيشوائيان اشاره داشت.

و گنج مظفر هم به پايان رسيد

پس از اين‌كه سريال باغ مظفر در زمستان‌ سال گذشته از تلويزيون پخش شد، مهران مديري را بر آن داشت تا از ابتداي فروردين‌ماه ادامه اين مجموعه را مقابل دوربين ببرد البته نه براي پخش از تلويزيون، بلكه قرار است اين مجموعه را در ده سي‌دي روانه بازار كند و البته نام آن را هم عوض كرده است، نام اين مجموعه از باغ مظفر به گنج مظفر تغييرنام يافته است.
گفتني است شخصيت اصلي گنج مظفر برعهده رضا شفيعي‌جم است، همان بازيگري كه در نقش قل‌مراد ايفاي نقش مي‌كرد و به خوبي هم از عهده انجام آن برآمد. شنيده‌ها حاكي از اين است كه قل‌مراد ازدواج مي‌كند و همين امر باعث مي‌شود كه داستان‌هاي مختلفي در (باغ مظفر) به وجود بيايد. در اين مجموعه، سيامك انصاري، سحر جعفري‌جوزاني، نصرا... رادش، بهنوش بختياري، نادر سليماني، شقايق دهقان، علي لك‌پوريان و رضا شفيعي‌جم بازي مي‌كنند. گفتني است سي‌دي گنج مظفر توسط برادران آقاگليان تهيه و پخش خواهد شد.

بختياري به چارخونه پيوست

بهنوش بختياري هم به پروژه (چارخونه) پيوست. در اين مجموعه علاوه بر حميد لولايي، رضا شفيعي‌جم، محمد شيري، اردلان شجاع‌كاوه و فلامك جنيدي، بختياري هم ايفاي نقش مي‌كند. گفتني است چارخونه مجموعه‌اي نود قسمتي است كه به احتمال فراوان از خردادماه روي آنتن خواهد رفت. اين مجموعه را محسن چگيني براي پخش از شبكه سوم سيما تهيه مي‌كند.

4119

گفتگو با مهرداد همتيان و غلامرضا جنيدي... قهرمانان سرعت ايران

در سال‌هاي اخير رشته اتومبيلراني با درايت مسئولان دست‌اندركار آن به رشد قابل توجهي رسيده است.پاي صحبت هر كدام از اتومبيلرانان كه مي‌نشيني، همه از زحمات آنان تشكر مي‌كنند و مي‌گويند كه در رسيدن اين ورزش به حد استاندارد، آنان زحمات زيادي كشيده‌اند به ويژه رييس فدراسيون اتومبيلراني،احمد قلعه باني...اما بايد قبول كنيم كه در سال‌هاي اخير، همزمان با رشد اين رشته سخت و نفس‌گير، رسانه‌ها بايد و شايد به اين ورزش نپرداختند، تا جايي كه عموم مردم با قهرمانان اين رشته آشنايي ندارند.

رشته اتومبيلراني شامل سه بخش كارتينگ، رالي و ريس (سرعت) است كه البته كارتينگ جايگاهي آنچناني در ايران پيدا نكرده است. مسابقات رالي هم در طول سال برگزار مي‌شود، اما در رشته ريس به‌خاطر هيجاني كه دارد، توجه به آن بيشتر و قهرمانان آن در رده حرفه‌اي به مسابقه مي‌پردازند، البته رشته ريس هم شامل دو بخش آماتور و حرفه‌اي است كه رانندگان نامي كشور كه تعدادشان محدود هم است، در رشته كلاس آزاد به رقابت مي‌پردازند. با دو نفر از قهرمانان اين رشته به گفتگو پرداختيم كه در طي 14، 15 سال اخير، 80 درصد از عنوان‌هاي اين رشته را از آن خود كرده‌اند، (مهرداد همتيان) و (غلامرضا جنيدي...) گرچه اين‌ دو، ابتدا از پيشنهاد گفتگو تعجب كردند، چرا كه بر اين عقيده بودند: شما با اشخاصي كه مقام نمي‌آورند به گفتگو مي‌نشيند و از ما و ديگر قهرمانان اين رشته غافليد. همتيان و جنيدي از جامعه مطبوعاتي كشور خواستند كه با ديگر قهرمانان اين رشته به گفتگو بنشينند و از چند و چون اين ورزش اطلاع‌رساني درستي انجام دهند...آنها مي گويند: ما را هم نگاه كنيد.

_ روبه‌روي دو قهرمان حرفه‌اي اين
رشته نشسته‌ايم، مي‌خواهيم خودتان را به‌طور
كامل معرفي كنيد و از عنوان‌هاي‌تان براي‌مان
بگوييد؟
همتيان: در سال 1344 در تهران به دنيا آمدم. متاهل و سه فرزند پسر دارم. از سال 1369 وارد اين رشته شدم و از اولين مسابقه كه در پارك ارم برگزار شد، در اين رشته فعال بودم. در طول اين سال‌ها حدودا در شصت مسابقه حضور داشتم كه نود درصد آنها را با رتبه اول به پايان رساندم. من هم‌اكنون در كلاس آزاد رشته ريس شركت مي‌كنم.
جنيدي: در سال 1355 در تهران به دنيا آمدم. از سال 1372 فعاليت خود را در اين رشته آغاز و رده‌هاي مختلف را گذراندم. در كل اين سال‌ها، در هشتاد درصد مسابقات مقام آوردم.
_ در سال‌هاي اخير چه مقام‌هايي به
دست آورديد؟
همتيان: امسال يك مسابقه در كلاس آزاد برگزار شد كه اول شدم. سال گذشته )85( هم توانستم در هر سه مسابقه كلاس آزاد، كه بالاترين كلاس در ريس حرفه‌اي است، به مقام اول برسم، در سال 84 هم در هر دو مسابقه اول شدم.
_ اين رده‌بندي را براي خوانندگان ما
توضيح مي‌دهيد؟
جنيدي: كساني كه وارد اين رشته مي‌شوند، ابتدا بايد در كلاس‌هاي استاندارد و آماتور شركت كنند و پس از كسب چند عنوان قهرماني، ابتدا بايد در كلاس‌هاي GT و سپس آزاد شركت كنند كه آخرين مرحله در اين رشته است.
_ چرا ريس نسبت به رالي و كارتينگ از
محبوبيت بيشتري برخوردار است؟
جنيدي: به اين خاطر كه جوانان بيشتر عاشق سرعت هستند و از لحاظ تلويزيوني اين مسابقات بيشتر تحت پوشش دوربين‌ها قرار مي‌گيرد و مردم با آن بيشتر آشنا هستند، كه شايد دلايل كافي براي مطرح بودن بيشتر ريس باشد. البته بايد توجه داشت كه ريس، به شكل انفرادي است، اما رالي دو نفره است، يعني يك راننده و يك نقشه‌خوان حضور دارند كه با هم تصميم مي‌گيرند.
_ شما از مهرداد 11 سال كوچك‌تر
هستيد، چگونه با ايشان آشنا شديد؟
جنيدي: من از سال 68 كه 13 سال بيشتر نداشتم، در پيست‌هاي اتومبيلراني، مهرداد را الگوي خود قرار دادم و از همان سال تا به امروز با ايشان دوست هستم، البته رقيب هم هستيم.
_از تفاوت‌هاي رالي و كلاس‌ آزاد هم براي‌مان صحبت كنيد؟
جنيدي: در رالي با هر اتومبيلي مي‌توانيد شركت كنيد و براي عموم است، اما رانندگي در ريس، تخصصي است و قدرت اسب بخار اتومبيل از 250 تا 400 مي‌باشد، به نوعي مي‌توانم بگويم بسيار خطرناك و ريسك‌پذير است.
_ حال مي‌خواهيم از خطرات اين ورزش هم براي ما بگوييد؟
همتيان: از زماني كه استارت مي‌زني، به‌خاطر اكتان‌هاي داخل باك، هر آن ممكن است، اتومبيل دچار آتش‌سوزي شود. ضمن اين‌كه هر لحظه ممكن است با ديگر خودروها تصادف كنيد. گرچه شما بايد در نظر بگيريد ما در هر مسابقه، چند كيلو وزن كم مي‌كنيم، آن هم به‌خاطر هيجان بالا و استرس... يعني هر لحظه استرس تصادف را داريم از بس عرق مي‌كنيم وزنمان كم مي‌شود.
جنيدي: البته اگر يك اتومبيل طبق استانداردها ساخته شود، به راننده آسيب خاصي نمي‌رسد، حتي اگر با 200 كيلومتر سرعت تصادف كند! از طرفي ريس، ورزشي است كه شما در تمامي ثانيه‌ها، از بدن‌تان كار مي‌كشيد، يعني مغز در كمتر از چند صدم ثانيه بايد تصميم بگيرد. دست‌ها، پاها و چشم‌ها همه بايد همزمان در حال تكاپو باشد، ثانيه‌اي اشتباه شايد جبران‌ناپذير باشد.
_ شما كه از قهرمانان نامي اين رشته هستيد، تاكنون در مسابقات برون مرزي هم شركت داشته‌ايد؟
همتيان: خير، چون هزينه‌اش حدود چهارصد ميليون تومان است!
جنيدي: اگر بخواهيم در مسابقات خارج از كشور شركت كنيم، خودروسازان بايد از ما حمايت كنند، چون در ايران رانندگان خوبي داريم، در صورتي كه امكانات فراهم باشد، اما هزينه بالا نمي‌گذارد، ما شركت كنيم، چرا كه از ايران نمي‌توانيم اتومبيل‌هاي‌مان را ببريم. به اين خاطر كه اتومبيل‌هاي‌مان طبق استانداردهاي ايران است، اما شركت در مسابقات خارج از كشور به ويژه اروپا هزينه بسيار بالايي دارد، آن هم به‌خاطر اتومبيل‌هاي مدل بالا كه بايد از آن‌جا تهيه كنيم و تاكنون هم از ايران كسي در اين مسابقات شركت نكرده است.
همتيان: حال خارج از كشور بماند، از خودروسازان، شركت‌هاي توليدي قطعات اتومبيل و هر شركتي كه به نوعي با اتومبيل در ارتباط است مي خواهيم كه از اين رشته حمايت كنند. شايد اسپانسرها به اين خاطر وارد گود نشده‌اند كه هنوز اين رشته را در ايران جدي نمي‌گيرند.
_ راستي چرا اين رشته زياد در چشم
نيست، يعني مي‌خواهم بگويم كه چرا مطبوعات
به سراغ شما نمي‌آيند؟
همتيان: به هر حال در ايران هيچ رشته‌اي مثل فوتبال و بعد هم كشتي طرفدار ندارد، پس قاعدتا اذهان عمومي هم به آن سو كشيده مي‌شوند. البته مطبوعات در اين رشته، تبليغاتي كرده‌اند، البته نه از ما و ديگر دوستانم، همچون نادر جعفري، محمد فراهاني، رضا جديري، ادموند آورند، هرمز كلهر، مهدي بختياري، خسرو سودمند، محمد مرعشي، عليرضا طباطبايي،سعيد اعرابيان، و ديگر عزيزاني كه شايد در حال حاضر حضور ذهن نداشته باشم اما دو خانم اتومبيلران كه به هيچ عنوان در اين سطح نيستند، از سوي مطبوعات مورد حمايت قرار گرفتند.
_ خب، شايد براي عموم مردم جالب
باشد كه زنان ايراني در رشته اتومبيلراني فعاليت
مي‌كنند، با توجه به اين‌كه پس از انقلاب، زنان
هم در اين رشته فعاليت مي‌كنند، اين مي‌توانست
بهانه‌اي خوب براي رسانه‌‌ها باشد، حتي يك
خبرگزاري و يك هفته نامه خارجي هم در اين باره
با يكي از خانم‌ها گفتگو كرد؟
جنيدي: البته دو نفر بيشتر نيستند كه يكي‌شان بيش از اندازه عاشق شهرت است، اين پاسخ را شما بايد بدهيد كه اين‌گونه افراد را بزرگ مي‌كنيد!
همتيان: متاسفانه، كسي كه مي‌آيد صحبت مي‌كند، شما از فدراسيون استعلام نمي‌گيريد، اصلا حرفه‌اي شركت مي‌كند يا آماتور... اصلا شما عنوان‌هاي اين خانم‌ها را ديده‌ايد... شما از فدراسيون استعلام بگيريد، اصلا آنان نمي‌توانند در رشته حرفه‌اي شركت كنند. البته اين دو، تا سال‌هاي‌ گذشته در رالي شركت مي‌كردند و به تازگي به ريس آمده‌اند. اين كه ما رانندگان مرد اين رشته كه سال‌ها به قول معروف خاك خورده اين رشته هستيم، در نشريات مي‌خوانيم، سلطان سرعت، قهرمان مسابقات اتومبيلراني ايران هستيم، از مردان در سرعت پيشي مي‌گيريم، براي ما جاي تعجب دارد. اصلا باورش مشكل است و اين تنها به‌خاطر نشرياتي است كه بدون استعلام از فدراسيون اتومبيلراني اقدام به تهيه گزارش مي‌كنند.
_يعني بانوان تاكنون عنوان نياورده‌اند؟
جنيدي: از دو، سه سال پيش كه فدراسيون اجازه داد خانم‌ها هم در اين رشته شركت كنند، دو خانم وارد اين رقابت‌ها شدند، آنها در كلاس آماتور شركت جستند، بعدها متوجه شديم كه يكي از اين خانم‌ها با نشريات گفتگو مي‌كند كه من قهرمان اين رشته هستم، در صورتي كه آنها اصلا در اين حد نيستند.
_ يعني شما از اين موضوع ناراحتيد؟
جنيدي: به هيچ عنوان، اما اين را يك توهين به تعداد انگشت‌شمار رانندگان مرد در رشته كلاس آزاد يا به عبارتي حرفه‌اي مي‌دانم. اين خانم‌ها خيلي مانده است تا به اين رده‌ها برسند، البته شايد اين دو در بين ساير خانم‌ها و ساير آماتورها تخصص بيشتري داشته باشند يا شايد بهترين باشند، البته بگويم در رشته آماتور مقام آورده‌اند، اما در رشته حرفه‌اي، نه... همان‌طور كه گفتيم كلاس حرفه‌اي با كلاس آماتور تفاوت دارد.
_ يعني سلطان سرعت هستيم و از مردان
جلو مي‌زنيم، اين گونه نيست؟
جنيدي: شايد خواب ديده باشند.
همتيان: البته فدراسيون هم تكذيب كرده گرچه يكباره هر دو خانم در كلاس ما شركت داشتند كه هيچ‌ كدام‌شان حتي به پايان خط هم نرسيدند.
_ به هر حال اين‌كه دو بانوي ايراني در
اين رشته، همپاي آقايان شركت كنند،
نمي‌تواند مسئله بدي باشد، اين يعني يك رشد
نسبي... از طرفي فدراسيون اين اجازه را به
آنان داده است كه در كلاس آزاد شركت كردند.
همتيان: اما بعد كه فيلم مسابقه را ديدند، متوجه شدند كه چه خطري متحمل شدند، يعني آنها جز اين‌كه حادثه‌سازي كنند، كار ديگري نمي‌توانند انجام دهند... كاملا مشخص بود كه آنها نمي‌توانند اتومبيل را در كلاس‌هاي آزاد كنترل كنند و در واقع صلاحيت آن را ندارند، حال آنان چگونه شركت كردند، ديگر ما نمي‌دانيم. البته يكي‌شان در كلاس پروتون و 1600 آماتور مقام آورد، آن هم به اين خاطر كه ماشين‌هاي خوب مسابقه آن روز خراب شده بودند و در مسابقه شركت نكردند! مثل آقايان پازند، زينعلي، نادر جعفري و...
_راستي چه كساني اين فيلم‌ها را
بازبيني مي‌كنند؟
همتيان: مسئول كميته داوران و مسئول كميته فني مسابقات...
_پس آن خانمي كه گفت من در
مسابقات بحرين شركت جستم، چه حكايتي
داشت؟
همتيان: شما هم فردا برويد، چهار ميليون تومان پول بدهيد، دوره‌اي بگذرانيد و يك مدرك بگيريد، اصلا مسابقه‌اي آن‌جا نيست، كو مدرك مسابقه؟
_به نظر شما اشتباه فدراسيون نيست
كه باعث اين كدورت‌ها مي‌شود؟
جنيدي: بهتر است كه خانم‌ها براي خودشان مسابقه بدهند و عناوين‌شان را براي خودشان نگه دارند...
_ البته در پيست، خانم‌هاي زيادي در
حال تمرين هستند.
همتيان: آنان مي‌آيند و تنها تمرين مي‌كنند تا رانندگي‌شان خوب شود كه به نظر من كار خوبي هم است. به نظر من كار درستي نيست كه آقايان و خانم‌ها با يكديگر مسابقه دهند، جز اين‌كه كسي صلاحيت اين كار را داشته باشد كه در ايران چنين اتومبيلران زني نداريم. البته بگويم ناراحت اين نيستيم كه يك زن مقام بياورد، بلكه اين باعث افتخار ماست، اما آن كسي كه مي‌رود گفتگو مي‌كند و مي‌گويد من قهرمان سرعت ايران هستم، تا جايي كه بازتاب شديدي در خارج از كشور دارد، به ما كه سال‌ها عمرمان را در پيست‌هاي سرعت گذرانده‌ايم و هر لحظه خطر ما را تهديد مي‌كند، برمي‌خورد، ما به احترام دوستان‌مان و ديگر رانندگان خوب اين كشور نمي‌گوييم كه حرفه‌اي هستيم، گرچه در مسابقات حرفه‌اي شركت مي‌كنيم، چون اين رشته، رشته‌اي است كه هر چه بدانيد باز هم چيزي نمي‌دانيد. هر بار يك اتفاق جديدي براي شما مي‌افتد و كسي نمي‌تواند بگويد من در اين رشته حرفه‌اي و هميشه قهرمان هستم. بعد ما نمي‌دانيم كه اين خانم چگونه مي‌رود و در گفتگو با نشريات مي‌گويد: من قهرمانم، آقايان از من مي‌ترسند. من سلطان سرعت هستم.
جنيدي: متاسفانه اين خبرها را وقتي مي‌شنويم، ناراحت مي‌شويم.
_ ناراحت مي‌شويد يا حسادت
مي‌كنيد؟
جنيدي: نه، ناراحت مي‌شويم، ما رانندگان، يك جامعه كوچك داريم كه همه به يكديگر احترام مي‌گذاريم و همه با هم دوست هستيم و تا حالا هم چنين مسائلي در اتومبيلراني نبوده، جز اين‌كه در دو سال اخير به اين مسائل دامن زده شده است. ضمن اين‌كه بگويم، اين خانم، اين كار را براي شهرت مي‌كند، اما ما عاشقيم... اگر او عاشق بود، با اين گفته‌ها عشقش را خراب نمي‌كرد. به نظر من تعريف در همه زمينه‌ها به‌خصوص ورزش چيز خوبي است، اما در هر رشته ورزشي ادب حكمفرماست، براي اين‌كه شما احترام به پيشكسوت بگذاريد، شرط اول آن ادب است... به نظر من اين‌گونه تعريف و تمجيد از خود، يك نوع بي‌‌احترامي مودبانه به قهرمانان اين رشته است كه طي اين سال‌ها هميشه گوشه‌گير بودند.
_يعني قهرمان سرعتي نداريم كه زن
باشد؟
جنيدي: همان‌طور كه گفتم، مهم‌ترين مسابقات سرعت كه از اعتبار بالايي برخوردار است، مسابقات كلاس آزاد ريس است كه تا به امروز هيچ زني به اين مهم نرسيده، هر كسي هم چنين حرفي مي‌زند، بدان معناست كه اذهان عمومي را فريب ‌دهد! چيزي كه براي من عجيب است، اين كه چرا نشريات عناوين‌شان را از فدراسيون استعلام نمي‌كنند.
_البته بايد اذعان داشت، اين‌كه در
جامعه ورزشي ايران، بانوان به اين رشته روي
بياورند و در پيست‌هاي اتومبيلراني به مسابقه
بپردازند، سوژه‌ جالبي براي نشريات بود،
شايد به‌ اين خاطر نسنجيده اقدام كردند و
اما حرف پاياني؟
همتيان و جنيدي: از مكانيك‌هاي اتومبيل‌‌هاي‌مان آقايان رضا سلمان‌زاده و مراد بذرافشان تشكر مي‌كنيم و اميدواريم از اين به بعد شاهد پيشرفت بيشتر اتومبيلراني در ايران باشيم. از شما هم تشكر مي‌كنم كه پس از سال‌ها نشريه‌اي به ياد اتومبيلرانان افتاد.

منبع: مجله خانواده سبز

4118

معروف ترين مكان هاي ارواح!

خانه كشيش بارلي
در اين قسمت مي‌خواهيم همراه با شما توري گردشي به مرموزترين و وحشتناك‌ترين مكان‌هاي ارواح دنيا داشته باشيم و شما را با معروف‌ترين آنها آشنا سازيم

مردم انگليس اغلب با خانه‌هاي ارواح، عمارت‌ها و قصرهاي تسخير شده آشنايي زيادي دارند ولي در اين كشور (خانه كشيش بارلي) يكي از پرروح‌ترين خانه‌ها است و روايات و داستان‌هاي بسيار زيادي براي اثبات اين مدعا در دست مي‌باشد

اين خانه در سال 1863 در كنار كليساي بارلي بنا شد تا جناب كشيش‌(هنري بول) در آن سكني گزيند. اين بنا سالها محل طغيان روح‌هاي سركش بوده و اتفاقات عجيبي همچون حركت كردن خودبه‌خود اشيا، بوهاي عجيب، نقاط سرد در قسمت‌هاي مختلف خانه، صداي تاخت و تاز اسب‌ها و تجسم اشباح در آن رخ ميداد. حتي بعد از اين‌كه اين خانه در سال1939 ‌ طعمه حريق گشته و ويران شد و عكس‌هاي بسياري نيز از ويرانه‌هاي آن گرفته شد، باز هم كليساي مجاور آن محل بروز اين اتفاقات شد. كاپيتان دبليو. اچ. گركسون يكي از ساكنان اين خانه مي‌نويسد: بارها او و خانواده‌اش روح يك پرستار بچه كه سرگردان به اين طرف و آن طرف مي‌رفته است را ديده‌اند. بعد از اين‌كه اين پرستار را چند بار در كنار يكي از پنجره‌هاي خانه ديدند، آن پنجره را با آجر پوشاندند تا ديگر او را نبينند. گركسون در خاطرات خود مي‌نويسد(شايد آن آتش‌سوزي مصيبت‌بار تاثيري ناراحت كننده داشته است زيرا در طول آن شب چند نفر گفتند مرا به همراه دو غريبه كه يكي خانمي ملبس به شنلي خاكستري رنگ و ديگري جنتلمن با سر طاس و كت بلند مشكي بودند، ديده‌اند. چند تا از وحشت‌انگيزترين اتفاقات اين خانه كه مو را برتن انسان راست مي‌كند براي (ماريان)، همسر كشيش(ليونل فويستر) كه از تاريخ 30 اكتبر 1930 به اين خانه نقل مكان نمودند افتاده است. يكي از ارواح اين خانه سعي مي‌كرد با ماريان ارتباط برقرار نمايد و اين كار را با روش عجيبي انجام مي‌داد. او بر روي ديوارهاي خانه نامه مي‌نوشت عكس‌هاي اين نوشته‌ها هنوز هم در دست است و در مركز مطالعات ماوراءالطبيعه نگهداري مي‌شوند. يكي از اين عكس‌هاي شگفت‌آور آجري را نشان مي‌دهد كه در هوا شناور است در عكس ديگري چيزي روبان مانند در هوا معلق مي‌باشد و همچنين هيئت‌هاي مه‌آلود اشباح. هنوز هم افراد بسياري مي‌گويند كه در زمين‌هاي برجاي مانده از خانه كشيش بارلي روح ديده و از آن عكس ‌گرفته‌اند. در جولاي سال 2000 عكسي توسط يكي از گردشگران گرفته شد كه هاله‌اي كروي و اسرارآميز كه به آن (اورب) مي‌گويند در آن به‌طور واضحي مشخص است.

برج لندن

يكي از معروف‌ترين و ماندگارترين بناهاي تاريخي دنيا برج لندن است كه در عين حال يكي از پرشبح‌ترين ساختمان‌‌هاي دنيا نيز قلمداد مي‌شود بي‌‌شك ناشي از تعداد زياد اعدام‌ها، قتل‌ها و شكنجه‌هايي است كه در هزار سال گذشته در پس ديوارهاي اين محل صورت گرفته است. بارها و بارها گزارش شده است كه افراد مختلفي در دور و اطراف برج روح ديده‌اند. در يك نيمه شب زمستاني در سال 1957 يكي از نگهبانان از صداي برخورد يك شي‌ به سقف از جا پريد. وقتي براي پيگيري و بررسي از اتاقك بيرون رفت موجودي سفيدرنگ و بي‌‌شكل را ديد كه بر روي برج قرار گرفته است. مدتي بعد آنها دريافتند كه (ليدي جين‌گري) در تاريخ 12 فوريه سال 1554 درهمان محل سر از بدنش جدا شد. شايد سرشناس‌ترين سكنه برج لندن روح (آن بولين) باشد. او يكي از همسران (هنري هشتم) بود كه در سال 1536 در اين برج سرش زير گيوتين گذاشته شد. روح او در مواقع بي‌‌شماري ديده شده است گاهي سرش را در دست دارد و بر روي (برج سبز) يا در كليساي سلطنتي برج قدم مي‌زند. ديگر ارواح اين برج، روح (هنري ششم)، (توماس بكت) و (سر والتر رالي) مي‌باشند. يكي از مخوف‌ترين داستان‌هاي برج لندن درباره مرگ(كنتس ساليز بري) مي‌باشد. اين كنتس در سال 1541 به علت دست داشتن در چند جنايت (كه امروزه اعتقاد بر اين است كه اين زن بي‌‌گناه بود) به مرگ محكوم شد. وقتي كه كنتس را به سوي چوبه‌دار مي‌بردند او از دست سربازان گريخت و فرار كرد ولي چند لحظه بعد توسط مردي كه تبرش را به سوي وي پرتاب كرد كشته شد. صحنه اعدام كنتس ساليز بري بارها توسط ارواح برج سبز نمايش داده شده و توريست‌هاي حاضر در برج با چشم خود آن را ديده‌اند.

كوئين مري

البته كشتي كويين مري يك خانه نيست ولي درست مثل خيلي از خانه‌هاي قديمي به تسخير ارواح درآمده است. كوئين مري كه زماني يك كشتي اقيانوس پيماي لوكس و مجلل بود، بعد از اين‌كه روزهاي اقيانوس‌نوردي خود را پشت‌سر گذاشت، در سال 1967 توسط فردي از اهالي كاليفرنيا خريداري شده و به يك هتل تبديل شد. پرروح‌ترين نقطه كوئين مري موتورخانه آن است. جايي كه پسرك 17 ساله‌‌اي در آن طعمه آتش شد و جان خود را از دست داد. مردم بسياري مي‌گويند صداي ضربه خوردن به لوله‌ها و درهاي كابين‌هاي اين كشتي را با گوش خود شنيده‌اند. در جايي از كشتي كه درحال حاضر سالن لابي هتل مي‌باشد بارها بانويي سپيدپوش ديده شده است و اشباح‌ چندين كودك، استخر كشتي را به تسخير خود درآورده‌اند. روح دختر كوچولويي كه گفته مي‌شود گردنش در يك حادثه در استخر شكست هنوز هم مادر و عروسكش را مي‌خواهد. راهروي رختكن استخر، منطقه‌اي پر از اتفاقات غير قابل توضيح است. مبلمان‌ها بي‌‌دليل از جاي خود حركت مي‌كنند، مردم احساس مي‌كنند دستاني نامرئي آنها را لمس مي‌نمايند و روح‌هاي ناشناسي ظاهر مي‌شوند. در دماغه كشتي هرازگاهي مي‌توان صداي جيغ يك روح را شنيد. جيغي توام با درد كه مي‌گويند صداي ملواني است كه در زمان تصادف كشتي كشته شد.

ويلي هاوس

(ويلي هاوس) واقع در (سن‌ ديه‌گو) كاليفرنيا عنوان معروف‌ترين خانه ارواح ايالات متحده را به خود اختصاص داده است. اين عمارت درسال 1875 توسط (توماس ويلي) برروي زميني ساخته شد كه بخشي از آن دريك گورستان قديمي قرار داشت و از همان زمان محل عبور و مرور ارواح بود. نويسنده‌اي به نام (دوتريسي رگولا) درباره تجاربش در آن خانه مي‌نويسد: (در طول چندين سال وقتي شبها در مهمانخانه مكزيكي شهر در آن سوي خيابان شام مي‌خوردم، ديگر عادت كرده بودم كه ببينم پنجره طبقه دوم ويلي هاوس گاهگاهي باز مي‌شود. اين در حالي بود كه هيچكس در آن خانه زندگي نمي‌كرد و درهايش قفل بودند. آخرين باري كه به آن جا رفتم احساس كردم در قسمت‌هاي مختلفي از آن انرژي خاصي جريان دارد. به خصوص در قسمتي كه زماني محل دادگاه شهر بود. در اين قسمت احساس مي‌كردم بوي كهنه سيگار در فضا پيچيده است. در راهروي اصلي بوي عطري به مشام مي‌رسيد كه ابتدا فكر كردم مربوط به خانم راهنماست. ولي وقتي جلوتر رفتم تا با او درباره خانه صحبت كنم متوجه شدم او اصلا بوي عطر نمي‌دهد. ديگر ارواحي كه در آن خانه ديده شده‌اند عبارتند از: شبح دختركي كه به‌طور اتفاقي درآن خانه حلق‌آويز و خفه شد، روح (جيم رابينسون يانكي) ، دزدي كه آنقدر مردم او را با چماق زدند كه در راهروي خانه جان داد و اكنون روحش در همان محل ظاهر مي‌شود و خود را به توريست‌ها مي‌نماياند. دختر مو قرمز ويلي روح بعدي است او آنقدر واقعي به نظر مي‌رسد كه گاهي با يك بچه زنده اشتباه گرفته مي‌شود. (سيبل ليك) مديوم مشهور آمريكا مي‌گويد تاكنون با چندين روح ويلي هاوس ارتباط برقرار كرده است و (هانس هولزر) شكارچي ارواح نيز ويلي هاوس را يكي از مهم‌ترين ساختمان‌هاي ارواح آمريكا مي‌داند.

كاخ سفيد

بله، عمارت بزرگ بلوار پنسيلوانيا در واشنگتن‌دي‌سي نه تنها محل زندگي رييس‌جمهور فعلي آمريكاست بلكه منزل چندين رييس‌جمهور فقيد اين كشور مي‌باشد كه هرازگاهي هوس مي‌كنند سري به آن جا بزنند. هر چند كه تمامي آنها سالهاست كه مرده‌اند. مي‌گويند پرزيدنت هريسون گاهي اوقات اتاق زيرشيرواني كاخ سفيد را جستجو مي‌كند و معلوم نيست به دنبال چه چيزي مي‌گردد. پرزيدنت اندرو جكسون اتاق خواب خودش را در كاخ سفيد هنوز هم در تسخير خود دارد و روح (ابيگيل آدامز) همسر يكي از رييس‌جمهورها يك بار درحالي ديده مي‌شود كه در هواي يكي از سالن‌هاي كاخ سفيد شناور بود و گويي چيزي را حمل مي‌كرد. در اين بين روحي كه بيشتر از بقيه به كاخ سفيد مي‌آيد، روح (آبراهام لينكلن) است. (النور روزولت) يك بار گفت وقتي در اتاق لينكلن در حال كار بوده حضور پرزيدنت لينكلن را به وضوح حس كرده است كه به او نگاه مي‌كرد.
در زمان رياست جمهوري روزولت يكي از كاركنان كاخ سفيد مي‌گفت روح لينكلن را با چشم خودش ديده است كه روي لبه تختش نشسته بود و چكمه‌هايش را از پايش درمي‌آورد. يك بار ديگر و باز هم در زمان روزولت، (ويلهمينا) ملكه هلند يك شب مهمان كاخ سفيد بود. او نيمه‌هاي شب با صداي ضربه‌اي به در اتاق از خواب بيدار شد. وقتي در را باز كرد رو به روي خود آبراهام لينكلن را ديد كه از درون راهرو به او خيره شده است. همسر كالوين كاليج مي‌گويد چندين بار لينكلن را ديده است كه دستهايش را در پشت گره كرده بود و در سالن‌ بيضوي كاخ ايستاده بود و از پنجره‌ بيرون را تماشا مي‌كرد.

پل اميلي

پل اميلي پلي كوچك، سرپوشيده و تاريخي در منطقه (استو) در (ورمونت) است كه خيلي‌ها سعي مي‌كنند شبها از آن عبور نكنند. مي‌گويند روحي به نام (اميلي) اين پل را به تسخير خود درآورده است. كار اين روح فقط اين نيست كه درون اتاقك پل ظاهر شود و خود را به زندگان نشان بدهد بلكه او روحي ترسناك است و كارهاي وحشت‌آوري انجام مي‌دهد. به‌طور مثال اتومبيل‌ها را به شدت تكان مي‌دهد و صورت قربانيان خود را با ناخن‌هاي نامرئي‌اش مي‌خراشد. 150 سال است كه اسبها و اتومبيل‌هايي كه از اين پل مي‌گذرند خراشيده مي‌شوند. مردم صداي زني را مي‌شنوند و هيكل روح مانندي را مي‌بينند و شاهد ظهور نورهاي عجيبي مي‌شوند ولي در عكس‌هاي گرفته شده از پل اميلي چيزي جز نورهاي گوي مانند (اورب) ديده نمي‌شود. داستان‌هاي متفاوتي درباره پل اميلي برسر زبان‌هاست. از دختر عاشقي كه 150 سال پيش به‌خاطر محبوبش خود را بر روي پل حلق‌آويز كرد تا زني كه در دهه 1970 براي ترساندن بچه‌هايش اين افسانه را سرهم كرد. ولي موسسه تحقيقاتي ماوراءالطبيعه آمريكا پس از بررسي اين پل زيبا با دستگاه‌هاي پيشرفته به اين نتيجه رسيد كه داستان‌هاي ارواح مردم چندان هم بي‌‌ربط نيستند و درون پل مسلما در تسخير يك يا چند روح مي‌باشد. روحي كه صداي كشيده شدن ناخن‌هايش بر روي ديوارهاي چوبي اتاقك روي پل، تن انسان را به رعشه وا مي‌دارد.

روح دايي مايك

من دوازده سال پيش با اهالي يك خانه ارواح در جنوب نيوجرسي مصاحبه كردم. مطلبي كه مي‌خوانيد داستاني است كه خانم صاحبخانه درباره اتفاقات آن جا برايم تعريف كرد. اين خانه خانه‌اي خلوت است كه در خياباني خلوت و در شهري كوچك قرار دارد.داستان ما از اوايل دهه 1960 آغاز شد. در آن زمان (مايك) برادر (جوآن) با يك دختر شلوغ و ناآرام كه خانواده، او را (ردز) صدا مي‌زدند نامزد شد. يك روز (مايك) و نامزدش(ردز) در فيلادلفيا اتومبيل‌سواري مي‌كردند و با دوستانشان كورس گذاشته بودند. هر دوي آنها حسابي به هيجان آمده بودند و از سرعت لذت مي‌بردند. (ردز) براي اين‌كه بازنده مسابقات نباشد پشت‌سر هم به مايك مي‌گفت (گاز بده، گاز بده) كمي بعد ديگر طاقت نياورد و از همان طرف پاي خود را روي پدال گاز گذاشت و آن را فشار داد. مايك نتوانست اتومبيل را كنترل كند و اتومبيلشان چپ كرد. در اين تصادف (ردز) فورا كشته و مايك به شدت زخمي شد به‌طوري كه حتي نتوانست در مراسم تدفين (ردز) شركت كند چون بايد در تختش مي‌ماند. وقتي خانواده از مراسم تدفين به خانه برمي‌گشتند، به اتاق مايك در طبقه بالا رفتند، به محض ورود آنها مايك براي آنها دقيقا توصيف كرد كه (ردز) در تابوت چه لباسي بر تن داشت و چه جواهراتي به همراه داشت. خانواده او مي‌پرسيدند كه از كجا اين‌چيزها را مي‌داند و مايك پاسخ داد (ردز) پيش او آمده بود تا او را ببيند.
چندين سال بعد (بابي) پسر (جوآن) براي جنگ راهي ويتنام شد. دايي مايك به او گفت فردا تا من نيامده‌ام حركت نكن. چون مي‌خواهم يك سكه شانس به تو بدهم تا از تو حفاظت كند. دايي مايك خيلي اصرار داشت كه اين سكه را به بابي بدهد. روز بعد همه خانواده براي بدرقه (بابي) به فرودگاه رفتند.
همه به جز دايي مايك. دايي مايك هرگز به فرودگاه نيامد و بابي مجبور شد بدون ديدن او به ويتنام برود. وقتي جوآن به خانه برگشت همسايه‌ها به او گفتند تلويزيونش را روشن كند و به اخبار گوش بدهد. او تلويزيون را روشن كرد. اخبار، برادرش (مايك) را نشان مي‌داد كه كشته شده و روي زمين افتاده بود او به هنگام سرقت از يك بانك كشته شده بود زيرا مي‌خواست يك كلكسيون سكه را بدزدد.
يك شب بابي در پايگاه خود نگهبان بود. نيمه‌هاي شب چشمش به شخصي افتاد كه در تاريكي به او نزديك مي‌شود. فرمان ايست داد. اسلحه را به سمت او گرفت. تا به حال به سوي يك انسان واقعي شليك نكرده بود و به همين خاطر ترديد داشت. آن شخص نزديك‌تر شد و ناگهان بابي او را شناخت. او (دايي مايك) بود. دايي مايك به او گفت پشت سرت را نگاه كن. وقتي بابي برگشت درست رو ‌به روي خود يك سرباز دشمن را ديد كه با خنجر آماده ايستاده بود. بابي فورا شليك كرد و او را كشت وقتي برگشت ديگر دايي مايك آن‌جا نبود. دايي‌اش نتواسته بود سكه شانس را به او بدهد ولي گويا خود آن‌جا رفته بود تا جانش را نجات بدهد. پس از جنگ بابي راننده اتوبوس شد. يك شب دوباره احساس كرد درست مثل زمان جنگ حضور دايي مايك را حس مي‌كند. صداي او را شنيد كه مي‌گفت (پشت سرت را نگاه كن) او برگشت و مردي را ديد كه با يك چاقو آماده ضربه زدن به اوست. او آن مرد را خلع سلاح كرد و به پليس تلفن زد.
بابي هنوز هم هرازگاهي كه خطري تهديدش مي‌كند دايي مايك را مي‌بيند.

منبع: مجله خانواده سبز

4117

كـوتاه ولی مفید از علم تغذيه : روغن، دوست يا دشمن؟ و....

در حال حاضر از هر هشتصد مرگي كه در كشور اتفاق مي‌افتد سيصد مورد مربوط به بيماري‌هاي قلبي عروقي است. رژيم غذايي نامناسب و پرچرب با افزايش تري گليسيريد و كلسترول خون موجب افزايش خطر بروز بيماري‌هاي قلبي عروقي مي‌شود. رعايت تنوع و تعادل غذايي، مصرف روغن مايع و فعاليت بدني منظم و مناسب مي‌تواند اين خطر را كاهش دهد. چربي‌ها از جمله روغن‌هاي خوراكي از عوامل مستعدكننده فرد براي ابتلا به اين بيماري‌هاست. براي پيشگيري از ابتلاي بيماري‌هاي ناشي از مصرف نادرست اين گروه از مواد غذايي و نيز تخفيف عوارض آن در مبتلايان، توصيه‌هاي زير را به خاطر بسپاريد و با عمل به آنها اين ماده غذايي را كه در صورت استفاده نادرست بزرگ‌ترين دشمن سلامت شما خواهد بود به دوستي بي‌آزار تبديل كنيد:

_ حتي‌الامكان از مصرف افراطي روغن پرهيز كنيد. مصرف زياده از حد روغن باعث بروز اضافه وزن و چاقي شده و امكان افزايش كلسترول بد (LDL) افزايش فشارخون و در نتيجه خطر ابتلا به امراض قلبي عروقي را فراهم مي‌آورد. حداكثر 25-30 درصد انرژي دريافتي روزانه بايد از چربي‌ها تامين شود.
_ روغن غني‌ شده با ويتامين‌هاي A و D براي مصارف عادي روزمره تهيه شده است و بايد از مصرف بيش از حد آن اجتناب كرد.
_ مصرف شير و مواد لبني پرچرب و گوشت پرچربي به دليل دارا بودن چربي‌هاي اشباع موجب افزايش كلسترول خون و بروز بيماري‌هاي قلبي عروقي مي‌شود، بنابراين حتي‌الامكان بايد از مواد لبني كم‌چرب و گوشت كم‌چربي استفاده كنيد.
_ روغن مايع به دليل اين‌كه حاوي اسيدهاي چرب غيراشباع فراوان و فاقد كلسترول است به روغن جامد ارجحيت دارد.
_ روغن جامد هيدروژنه كه ميزان اسيدهاي چرب اشباع آن بيش از 25 درصد و اسيدهاي چرب ترانس آن بيش از ده درصد باشد خطر ابتلا به امراض قلبي و عروقي را افزايش مي‌دهد. بهتر است از روغن‌هايي كه ميزان اسيدهاي چرب اشباع آن تا 25 درصد و اسيدهاي چرب ترانس آن حداكثر تا ده درصد اصلاح شده و به صورت نيمه جامد است و برچسب دارند استفاده كنيد.
_ ماهي، زيتون و مغزها مخصوصا گردو حاوي روغن با كيفيت مطلوب هستند. روغن ماهي به دليل دارا بودن اسيدهاي چرب امگا 3 و روغن زيتون و روغن گردو به دليل دارا بودن اسيد اولئيك فراوان باعث كاهش كلسترول بد (LDL)خون مي‌شوند و براي سلامت قلب و عروق مفيد هستند.
_ استفاده از حرارت بالا هنگام طبخ روغن باعث ايجاد تركيبات شيميايي نامطلوب در روغن مي‌شود. وقتي غلظت اين تركيبات زياد باشد روغن كدر، بدبو و غليظ مي‌شود. حرارت همچنين باعث دود كردن روغن مي‌شود بنابراين بايد روغن را با شعله كم حرارت دهيد و از مصرف مجدد روغن حرارت ديده پرهيز كنيد.
_ حتي‌الامكان از مصرف غذاهاي سرخ كرده خودداري كنيد و در صورت لزوم از روغن مخصوص سرخ كردني استفاده شود.
_ روغن مايع مخصوص سرخ كردني در مقابل حرارت پايدار است اما اين موضوع بدان معني نيست كه از اين نوع روغن چندين بار مي‌توان براي سرخ كردن استفاده كرد. از روغن مخصوص سرخ كردن حداكثر 2-3 بار آن هم نه با فاصله زماني طولاني بلكه حدودا در عرض 24 ساعت مي‌توان استفاده كرد و پس از آن بايد روغن حرارت ديده را دور ريخت.
_ روغن نبايد در هيچ مرحله‌اي بوي تند داشته باشد. ظهور بوي نامطبوع نشانه فساد روغن است.
_ فرآورده‌هاي غذايي چرب مثل چيپس، كيك و بيسكويت بايد در محل خشك، خنك، تاريك و به دور از هوا نگهداري شوند. به طور كلي مصرف چيپس به دليل مقادير زياد روغن و نمك توصيه نمي‌‌شود.
_ مواد غذايي حاوي چربي را بايد در ظروف بسته يا بسته‌بندي مناسب در يخچال نگهداري كرد.

لبنيات زياد نخوريد!

اگر تا ديروز محققان مي‌گفتند لبنيات زياد ميل كنيد، اما حالا مي‌گويند كه زياد نخوريد، چرا؟
آخرين تحقيقات حاكي از آن است كه مصرف مقادير زيادي از محصولات و فرآورده‌هاي لبني خطر ابتلا به بيماري پاركينسون را در مردان افزايش مي‌دهد. به گزارش خبرگزاري مهر به نقل از چايناويو بررسي‌ها اين امر را تاييد مي‌كنند اما علت آن هنوز مشخص نشده است. آمار نشان مي‌دهد مرداني كه به مقدار زياد لبنيات مصرف مي‌كنند شصت درصد بيشتر از ساير مردان در معرض ابتلا به پاركينسون قرار دارند. اين نتايج براساس اطلاعات جمع‌آوري شده از بين 57 هزار و 689 شركت‌كننده مرد و 73 هزار و 175 شركت‌كننده زن در مدت نه سال به دست آمده است. در اين پژوهش نه ساله، 250 مرد و 138 زن مبتلا به پاركينسون در اين گروه شناسايي شدند.
سرپرست تيم تحقيق در اين مورد مي‌گويد هنوز مشخص نشده است كه مصرف لبنيات چه تاثيري بر روي زنان در زمينه ابتلا به اين بيماري ممكن است داشته باشد و به علاوه علت رابطه مصرف زياد اين فرآورده‌ها با افزايش خطر ابتلا به پاركينسون در مردان نيز هنوز مشخص نيست.به گفته اين محقق، براي مشخص كردن موارد فوق انجام مطالعات بيشتري مورد نياز است. زيرا فرضيه‌هاي گوناگوني در اين مورد وجود دارد.

خونتان را تصفيه كنيد

كاهو حاوي ويتامين C است كه ضد اسكوربوت مي‌باشد.گفتني است، كاهو سبب تصفيه خون شده و به حفظ هوشياري مغز و سلامت بدن كمك مي‌كند. همچنين كاهو مملو از سلولز است كه حجم مواد داخل روده و حركات روده را افزايش مي‌دهد بنابراين در درمان يبوست بسيار مفيد است. شايان ذكر است، كاهو براي درمان كم‌خوني مفيد است.

نخود و لوبيا و كاهش بيماري قلبي

نتايج تحقيقات نشان مي‌دهد مصرف نخود و لوبيا خطر ابتلا به بيماري‌هاي قلبي را كاهش مي‌دهد. محققان دانشگاه تولان آمريكا ثابت كردند افرادي كه حداقل هفته‌اي چهار بار حبوبات به خصوص نخود و لوبيا مصرف مي‌كنند احتمال ابتلاي آنها به بيماري‌هاي عروق كرونر قلب 22 درصد كمتر از افرادي است كه يك‌بار در هفته حبوبات مي‌خورند.مصرف حبوبات در تنظيم فشارخون و كاهش كلسترول خون نيز موثر است.

نسخـه عطــاربـاشي

_ فشارخون را با آب ليمو مي‌توان معالجه كرد، همچنين جوشانده ريشه و برگ خشك توت فرنگي در عوارض زيادي فشارخون مفيد است و از آن مي‌‌توانيد به مقدار سي گرم در يك ليتر آب بريزيد و بنوشيد، از آن جايي كه اين جوشانده، رنگ ادرار و مدفوع را قرمز مي‌كند در صورت بروز اين عارضه ترسي به خود راه ندهيد در ضمن كساني كه مبتلا به فشارخون هستند اگر به طور مرتب گلابي بخورند و بدن آنها مواد غذايي اين ميوه را جذب كند، خون آنها تصفيه شده است.

منبع: مجله خانواده سبز

4116

تـــــجـربـه مــــــــــــــرگ

در سال ( 1932آرتور ينسن) كاريكاتوريست ماترياليست آمريكايي تصميم گرفت براي طراحي يك سري كاريكاتور مدتي را خارج از شلوغي شهر به سر برد. او ذاتا آدمي نبود كه بتواند مدتي طولاني در يك جا بماند به همين خاطر شروع به سفر كرد و از شيكاگو به سوي مينه‌سوتا رفت. در ميانه راه، قسمتي از جاده به روغن آغشته شده بود و راننده‌اي كه آرتور سوار ماشينش بود نتوانست اتومبيل را كنترل كند و اتومبيل پشتك سختي زد كه هم راننده و هم ينسن از آن به بيرون پرتاب شدند. راننده صدمه زيادي نديد ولي (ينسن) مجروح و مدتي بيهوش شد. قسمت‌هايي كه مي‌خوانيد توضيحاتي است كه (ينسن) درباره آن چند دقيقه بيهوشي در كتاب خود با عنوان (من بهشت را ديدم) آورده است:

(زمين كم‌كم محو و به جاي آن نوري هويدا شد. نوري از دنيايي جديد و زيبا. آن‌قدر زيبا كه در تصور نمي‌گنجد. حدود نيم دقيقه من هر دو جهان را توامان مي‌ديدم و وقتي سرانجام زمين ناپديد شد من در دنيايي ماندم كه جز (بهشت) نمي‌توان واژه ديگري براي آن يافت. در افق دو كوه گرد و زيبا ديده مي‌شد كه مرا به ياد كوه (فوجي ياما) در ژاپن مي‌انداخت. نوك آن هم پوشيده از برف بود و دامنه با درختاني كه زيبايي‌شان وصف‌ناپذير است مزين شده بود. با اين‌كه دور بودند ولي مي‌توانستم تك‌تك گل‌هاي روي آن را ببينم. فكر مي‌كنم قدرت بينايي‌ام صد برابر شده بود. در سمت چپ من درياچه‌اي زيبا مي‌درخشيد درياچه‌اي با آب‌هاي زرين و پرتلالو. گويي زنده بود و نفس مي‌كشيد. اطراف درياچه پوشيده از چمنزار سبز و شاداب بود. سمت راست بيشه‌اي پر از درختان سبز به چشم مي‌خورد. درختاني كه سبزي آنها غيرقابل توصيف به نظر مي‌رسيد. چند نفر در پشت اولين رديف درختان قدم مي‌زدند و آواز مي‌خواندند. با ديدن من، چهار زن و مرد از بقيه جدا شدند و به استقبال من آمدند. جوان و شاداب بودند، بدنشان سبك و بي‌وزن به نظر مي‌رسيد و خيلي نرم و سريع حركت مي‌كردند. موهاي بلندشان را به زيبايي با گل آراسته بودند.
شكوه و عظمت آنها مرا به لرزه انداخت. لرزه‌اي توام با احساس احترام. مردي كه از ديگران مسن‌تر و قوي‌تر به نظر مي‌رسيد با صداي گوش‌نوازي گفت (تو در سرزمين مردگان هستي. ما هم مثل تو روي زمين بوديم ولي يك روز به اين جا آمديم.) سپس از من خواست به دستم نگاه كنم. شفاف بود، يعني مي‌توانستم آن طرف آن را ببينم. به درختان و چمنزار نگاه كردم. آنها هم شفاف بودند. احساس كردم آن منظره به تدريج برايم آشنا مي‌شود. انگار قبلا هم آن جا را ديده بودم. به خاطر آوردم آن سوي كوه‌ها چيست، سپس با شعف بسيار دريافتم وطن اصلي من همان جاست! من در زمين فقط حكم يك مهمان را داشتم. مهماني در محيطي نامتجانس. غريبه‌اي بودم و بدون آن‌كه‌ خود بدانم قلبم براي وطنم مي‌تپيد. آهي از سر آسايش كشيدم و با خود گفتم پروردگارا تو را شكر مي‌گويم كه دوباره مرا به خانه‌ام بازگرداندي...
(ينسن) جزييات زيادي از ديدار خود از بهشت در كتاب خود نوشته است. آنجا آن‌قدر جذاب بود كه دوست داشت تا ابد در آن بماند ولي به او گفته شد (تو هنوز وظايفي در زمين داري و بايد برگردي. وقتي كارت تمام شد آن وقت زمان آن است كه به اين‌جا بازگردي و بماني.) ينسن كه پيش از آن وجود خدا را انكار مي‌كرد و يك ماترياليست متعصب بود، پس از بازگشت به زندگي و آن تجربه عجيب به انساني با ايمان و عارفي بزرگ تبديل شد. او به (ايداهو) در (پارما) رفت و ازدواج كرد و با كمك پسرانش سنگ خارا استخراج كرد و با آن خانه‌اي براي خود ساخت و به پيكرتراشي پرداخت. او يكي از محترم‌ترين مردم شهر ايداهو بود.

منبع: مجله خانواده سبز

4114

شخصيت‌هاي نام‌آور دنیا چه كاره بودند؟

آيا تاكنون فكر كرده‌ايد شخصيت‌هاي نام‌آور دنيا كه همه آنها را مي‌‌شناسند و اغلب از ثروتمند‌ترين‌هاي جهان هستند كار خود را با چه شغلي آغاز كردند و در ابتدا چه كاره بودند؟ بسياري از آنها شغل‌هايي داشتند كه هيچ ارتباطي با حرفه كنوني‌شان نداشت و بعضي ديگر به كارهايي آنچنان ابتدايي مي‌‌پرداختند كه برخي از ما انسان‌هاي گمنام و معمولي، انجام آن را دون شان خود مي‌‌دانيم.

(راد استوارت:) خواننده سرشناس انگليسي در هاي‌گيت در شمال لندن به دنيا آمد و پدر و مادرش روزنامه‌فروشي داشتند. راد استوارت مدتي با باشگاه‌هاي (سلتيك) و (برنت فورد) كار مي‌‌كرد بعد (گوركن) شد. در اوايل دهه شصت با (ويز جونز) خواننده فولكور آشنا شد و به موسيقي روي آورد و يك خواننده خياباني شد. او دور اروپا سفر مي‌‌كرد و آواز مي‌‌خواند و پول جمع مي‌‌كرد. جالب است بدانيد كه يك بار به جرم ولگردي از اسپانيا اخراج شد.
(مايكل دل:) موسس و رييس شركت سهامي كامپيوتري DELL در يك رستوران چيني ظرفشور بود و ساعتي 2/5 دلار دستمزد مي‌‌گرفت. او از اين تجربه‌اش به نيكي ياد مي‌‌كند و مي‌‌گويد: (بهترين بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر كمي زودتر به رستوران مي‌‌رفتم مي‌‌توانستم نهايت استفاده را از او بكنم. او به كارش افتخار مي‌‌كرد و به هر كسي كه از در رستورانش وارد مي‌‌شد اهميت مي‌‌داد.
_ _ _
شون (ديدي) كومبز: هنرپيشه و خواننده آمريكايي (روزنامه‌ پخش‌كن) بود. در آن زمان او دوازده سال داشت و شايد هرگز فكر نمي‌‌كرد اين شغل آغازي براي رسيدن به وضعيت كنوني اوست. او از همان ابتدا بلند پرواز بود.
(پول پوت:) كامبوجي قبل از اين‌كه يك خيانت‌كار جنگي معروف و جهاني شود، (سالوت سار) نام داشت. او در جواني در رشته نجاري و مهندسي راديو تحصيل مي‌‌كرد و بالاخره يك (معلم) شد و در يك مدرسه خصوصي در (پنوم پنه) تدريس مي‌‌كرد ولي به خاطر گرايش به كمونيسم اخراج شد. پس از آن او نام خود را به (پول‌پوت) تغيير داد و عضو فدايي حزب كمونيسم كامبوج شد. سال‌ها بعد او فرمانده ارتش (خمر سرخ) بود و در چهار سال حكمراني بيش از يك ميليون كامبوجي را كشت.
(اوپرا وينفري:) مجري سرشناس آمريكايي در (مي‌‌سي‌سي‌پي) به دنيا آمد. پدر و مادرش بيش از حد جوان بودند و به همين خاطر مادربزرگش به او رسيدگي مي‌‌كرد. او از سه سالگي خواندن و نوشتن را به اوپرا آموخت و او را به كليساي محلي فرستاد. او مي‌‌توانست آيات انجيل را به خوبي از حفظ بخواند. در شانزده سالگي يك روز در مسابقه راديويي شركت كرد و برنده يك ساعت مچي شد. وقتي براي گرفتن جايزه خود به ايستگاه راديويي شهر رفت، مطلبي را براي تهيه‌كنندگان خواند و از همان زمان با حقوق صد دلار در هفته به عنوان (خبرنگار) استخدام شد.
(تري هچر:) هنرپيشه هاليوود در پنج سالگي توسط شوهر خاله‌اش مورد آزار قرار گرفت و به همين‌خاطر مبتلا به مشكلات روحي شد. وقتي كمي بزرگ‌تر شد به تحصيل در رشته بازيگري پرداخت ولي اولين شغل هچر در سال 1984 شغلي عجيب بود. او (تشويق‌كننده) تيم راگبي (سان فرانسيسكو )49 بود و به خاطر آن پول مي‌‌گرفت.
(آدولف هيتلر:) در كودكي به مدرسه كليسا مي‌‌رفت و آرزو داشت كشيش بشود ولي در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بيرون انداخته شد. سپس به رشته هنر پرداخت ولي به دليل بدقول بودن دو بار از آكادمي هنرهاي زيباي وين اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگين شب‌ها را در پانسيون مي‌‌گذراند و براي پول درآوردن (نقاشي) مي‌‌كرد و كارت پستال مي‌‌كشيد. اگر جنگ جهاني اول شروع نمي‌‌شد شايد او يك نقاش شكست‌خورده مي‌‌شد.
ولي پس از شروع جنگ هيتلر قلم را كنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت و به ارتش آلمان پيوست. او آنقدر از جنگ لذت مي‌‌برد كه چند سال بعد تصميم گرفت يك جنگ ديگر به راه بيندازد.
(سيلوستر استالونه:) هميشه آدم خشني بود. او زماني (جاروكش قفس شيرها) بود. در پانزده سالگي همكلاسي‌هايش مي‌‌گفتند او بيش از همه احتمال دارد كه زندگيش را روي صندلي الكتريكي به پايان برساند. او بعدها با فيلم (راكي) به شهرت جهاني دست يافت.
(دن براون) نويسنده رمان معروف (رمز داوينچي) كه قبل از ساخته شدن، فيلم آن به زبان‌هاي مختلف ترجمه شده بود، در يك دبيرستان به (تدريس) مشغول بود.
(جنيفر لوپز:) مدتها قبل از آن‌كه به خوانندگي روي آورد و تبديل به يك ستاره شود هر روز لباس ساده‌اي بر تن مي‌‌كرد و به دادگستري مي‌‌رفت تا به شغل خود بپردازد چون او يك (مشاور قضايي) بود.
(بنيتو موسوليني:) ديكتاتور فاشيست ايتاليايي براي يك روزنامه كار مي‌‌كرد و داستان دنباله‌دار مي‌‌نوشت. يكي از داستان‌هاي او (معشوقه كاردينال) نام داشت كه داستان اندوهبار يك كاردينال قرن هفدهمي و معشوقه‌اش را بيان مي‌‌كرد.
(فيدل كاسترو:) شايع است كه (فيدل كاسترو) رهبر كوبا (بيسباليست) بود و براي يكي از تيم‌هاي مهم ليگ آمريكا بازي مي‌‌كرد ولي اين گفته اشتباه‌است. حقيقت اين است كه كاسترو فقط در دوران دانشگاه و آن هم در حد معمولي بيسبال كار مي‌‌كرد. او در سا