به تهرون 20 رای دهید

.

« March 2007 | جدیدترین ها | May 2007 »

April 19, 2007 3974

اسرارآميزترين خانه ارواح

داستان <وينچستر هاوس> با يك نفرين شروع شد. اين خانه كه با راهنمايي ارواح بنا شد داراي عجيب‌‌ترين نقشه ‌خانه در دنياست. <ويليام ورت وينچستر> پسر <اوليور وينچستر> صاحب معروف كارخانه اسلحه‌سازي و وارث ثروت و شهرت او بود. تفنگ وينچستر كه به <تفنگ هنري> معروف است انقلابي در طراحي اسلحه به ‌وجود آورد. در زمان جنگ‌‌هاي داخلي آمريكا شركت اسلحه‌سازي وينچستر به ثروتي دست نيافتني رسيد و با قراردادهايي كه با دولت مي‌بست، روز به روز متحول‌تر مي‌شد و همين موضوع، آغاز داستاني شد كه به نفرين خانوادگي آنها مشهور و در نهايت منجر به ساخت عمارت عجيب و غريب وينچستر شد كه هنوز هم مركز توجه بسياري از مردم و پژوهشگران ماوراءالطبيعه است.

در سپتامبر سال 2681 در زمان اوج جنگ‌هاي ايالتي آمريكا، خانواده وينچستر در <نيوهيون> واقع در ايالت <كانكتيكات> ميزبان جشن ازدواج <ويليام ورت وينچستر> و <سارا پاردي> عروس ريزنقش، جذاب و گيراي خانواده وينچستر بودند كه چند سال بعد خانه معروف وينچستر را بنا نهاد ولي دليل ساخت آن خانه بزرگ، پرستيژ خانوادگي سارا نبود بلكه او دلايلي كاملا متفاوت و خرافي براي آن داشت و همين دلايل باعث شدند خانه وينچستر صاحب چنين معماري غيرعادي شده و به خانه ارواح مشهور شود.

آغاز نفرين
در ماه جولاي سال 6681 اولين فرزند خانم و آقاي وينچستر به‌دنيا آمد. اين نوزاد، دختري به نام <آني> بود ولي اين نعمت
و رحمت‌الهي خيلي زود تبديل به يك تراژدي شد زيرا آني به بيماري نادري مبتلا شد و از دنيا رفت. از نظر سارا اين آغاز نفريني بود كه دامن خانواده او را گرفت. او كه در اندوه از دست‌دادن دخترش تا مرز ديوانگي پيش رفته بود از مردم مي‌گريخت و در تنهايي و عزلت با غم، دست و پنجه نرم مي‌كرد. خانواده وينچستر ديگر هرگز بچه‌دار نشدند. مدتي بعد سارا به ناگاه تصميم گرفت به خانه برگردد و دركنار همسرش يك زندگي عادي را آغاز كند اما مصيبت ديگري به وقوع پيوست. ويليام مبتلا به سل شد و در ماه مارس 1881 از دنيا رفت. سارا كه بيوه شده بود، وارث بيست ميليون دلار ثروت (كه در آن زمان ثروتي افسانه‌اي بود) و نيمي از كارخانه اسلحه‌سازي شد ولي اين پول‌ها نمي‌توانست ذره‌اي از غم و اندوه سارا را كه سوگوار از دست دادن دو نفر از عزيزترين كسانش بود، بكاهد. يكي از دوستانش كه پريشان‌حالي شديد او را ديد به او توصيه كرد پيش يك <مديوم> برود. آن زمان در آمريكا اعتقاد به عالم ارواح و احضار روح بسيار متدوال بود و عجيب به نظر نمي‌رسيد شخصي كه در وضعيت روحي سارا قرار داشت به اين راه‌حل روي آورد. ملاقات سارا با مديوم، اين تفكر او كه نفرين، دامنگير خانواده منچستر شده است را تشديد كرد و زندگي او را تا آخر عمر تغيير داد.

مـديـوم
او با مديومي آشنا شد كه قبول كرد براي اين بيوه ثروتمند احضار روح كند. او در اتاقي تاريك و دودآلود به حالت خلسه فرو رفت و گفت روح شوهر سارا را به اتاق آورده است و مي‌گويد علت به‌وجود آمدن اين نفرين را مي‌داند. مديوم از زبان <ويليام وينچستر> گفت، نفريني كه در خانواده وينچستر مي‌باشد به خاطر اسلحه‌هايي است كه آنها ساخته‌اند و جان هزاران انسان بي‌گناه را گرفته‌اند. مديوم گفت: ارواح آن مردگان، خانواده وينچستر را رها نمي‌كنند و با گرفتن جان ويليام و دخترشان <آني> مي‌خواستند از آنها انتقام بگيرند.
ولي چه چيزي اين نفرين را از بين مي‌برد؟ مديوم از قول روح به سارا گفت كه بايد خانه‌شان در <نيوهيون> را بفروشد و به سمت غروب خورشيد برود. در آن هنگام روح ويليام او را راهنمايي خواهد كرد و خانهاي جديد براي او و ارواحي كه زندگي او را تسخير كرده‌اند، پيدا خواهد كرد. مديوم به او گفت: <وقتي بالاخره خانه مورد نظر ويليام را يافتي، بايد بلافاصله آن را بخري و تا آخر عمر و بي‌وقفه آن را بسازي. اگر به ساختن ادامه بدهي زنده مي‌ماني و اگر آن را متوقف كني خواهي مرد.> سارا در اولين فرصت خانه خود در <نيوهيون> را فروخت و رو به سوي غرب سفري را آغاز كرد تا بالاخره به مقصد رسيد. آن‌جا دره <سانتا كلارا> نام داشت كه هم‌اكنون در جنوب <سان‌فرانسيسكو> قرار دارد. او در آن‌جا يك خانه 71 اتاقه پيدا كرد كه متعلق به يك پزشك بود. سارا آن خانه را كه در زميني وسيع قرار داشت خريد و با مشورت‌هاي مكرر با مديوم، تا آخر عمرش آن را ساخت. اين بنا هم‌اكنون يكي از عجيب‌ترين و به گفته خيلي‌ها معروف‌ترين خانه‌هاي ارواح دنياست.

خانه جديد وينچستر
مي‌گويند خانه جديد وينچستر داراي يك اتاق احضار روح است كه سارا به طور منظم در آن با ارواح خود براي طرح‌ريزي و ساخت خانه مشورت مي‌كرد. مشهور است كه عجايب بي‌شمار اين خانه به منظور دفع ارواح خبيثه مي‌باشد كه نفرين آنها گريبان خانواده وينچستر را گرفته بود. سارا چندين پيمانكار را گمارد و آنها شب و روز كار مي‌كردند. سارا نقشه‌ ناپخته‌اي را كه خود با دست مي‌كشيد به آنها مي‌داد و آنها موظف بودند كه تمام قسمت‌هاي عجيب و غريب نقشه را در ساختمان پياده كرده و اصلا ايرادي بر غير منطقي بودن آن نگيرند. بارها اتفاق افتاد كه كارگران، اتاق‌هايي را مي‌ساختند و بعد از تكميل شدن به دستور سارا آنها را خراب و به شكل جديدي بازسازي مي‌كردند. آنها آنقدر ساختند و ساختند كه عمارت جديد وينچستر، ساختماني هفت طبقه شد كه در راهروهاي پيچ در پيچ آن چهل اتاق خواب، سيزده حمام، پنچ يا شش آشپزخانه و دو سالن جشن ديده مي‌شد. در زير، بعضي از خصوصيات عجيب و غريب اين خانه را مي‌خوانيد:
- سارا وسواسي عجيب بر روي عدد 31 داشت و اين عدد در <وينچستر هاوس> عددي مشخص و تكراري مي‌باشد.
- چهل پلكان كه خيلي از آنها به هيچ جايي نمي‌رسد و به سقف ختم مي‌شود.
- برخي از اين پلكان‌ها 31 پله دارند.
- يكي از اتاق‌ها پنجره‌اي دارد كه در كف آن باز مي‌شود.
- دو تا از انبارها رو به ديوار باز مي‌شوند و هيچ فضايي درون آنها نيست.
- يك در، بالاي ديوار يكي از آشپزخانه‌ها باز مي‌شود و ارتفاع ظرف‌شويي آن هشت فوت است.
- يكي ديگر از درهاي خانه در ارتفاع 41 ‌فوتي برفراز باغ گشوده مي‌شود.
- در اين خانه 74 شومينه ديده مي‌شود كه دودكش چهار تا از آنها به پشت بام نمي‌رسد و به ديوار ختم مي‌شود. (احتمالا سارا معتقد بوده كه ارواح از اين شومينه‌ها و دودكش‌هاي آنها به داخل و خارج خانه راه مي‌يابند).
- بسياري از حمام‌ها در شيشه‌اي دارند.
- اغلب پنجره‌ها از 31 شيشه چهارگوش ساخته شده‌اند. بسياري از اتاق‌ها 31 گوشه دارند و برخي از آنها داراي 31 پنجره هستند.
<وينچستر هاوس> در زمين‌‌لرزه بزرگ سال 6091 در سان‌فرانسيسكو خسارت‌هايي ديد و بعضي از قسمت‌هاي سقف آن فرو ريخت ولي بلافاصله تعمير و بازسازي و بر وسعت آن نيز افزوده شد به طوري كه آن عمارت هم‌اكنون 061 اتاق دارد. اين عدد تنها تعداد تخميني اتاق‌هاست زيرا اين خانه آنقدر پيچ‌ در پيچ و عجيب است كه نمي‌توان اتاق‌هاي آن را به طور دقيق شمرد. ساخت وينچستر هاوس سرانجام در سال 2291 و در زمان مرگ سارا در سن 28 سالگي متوقف شد. آيا آن‌جا در واقع يك <خانه ارواح> است؟ شايد اين تنها داستان افسانه‌اي است كه بر سر زبان‌ها افتاده ولي تاكنون چندين نفر گزارش داده‌اند كه چيزهاي عجيب و غيرقابل توضيحي را در وينچستر هاوس ديده‌اند. روح شناسان بسياري تاكنون اطمينان داده‌اند كه ارواح زيادي در اين خانه در رفت و آمد هستند. افرادي نيز گفته‌اند كه بارها ردپاهايي عجيب را كف اتاق ديده‌اند، نقاط سردي را در جاهاي مختلف خانه حس مي‌كنند، درها خود به خود باز و بسته مي‌شوند و دستگيره‌ها به خودي خود مي‌چرخند. چندين عكس وجود دارد كه گوي‌هاي نوراني و غبارهاي سپيدي را در اين خانه نشان مي‌دهد و افرادي نيز ادعا مي‌كنند كه صداي ارواح اين خانه را ضبط كرده‌‌اند.

روح كشتي
مدتي پيش افسر يك رزم ناو بودم. يك شب كه در بندر پهلو گرفته بوديم با احساس خاصي از خواب بيدار شدم. چيزي كه
درست جلوي خودم ديدم، صورتي نيمه مبهم، تيره و غبارآلوده بود. يادم مي‌آيد گوش‌هايم از صداهاي عجيب پر شده بودند. نه بلند بودند و نه آرام ولي مطمئن بودم كه آنها را مي‌شنوم. صداهايي كه منبع آن مشخص نبود. مي‌خواستم حرف بزنم ولي هيچ كلمه‌اي از ميان لب‌هايم بيرون نمي‌آمد. مي‌خواستم تكان بخورم اما باز هم برايم امكان‌پذير نبود. آن صورت مبهم مدت ده تا پانزده ثانيه بالاي سر من در هوا شناور بود و بعد ناگهان ناپديد شد. صداها قطع شدند. حالا ديگر مي‌توانستم حركت كنم. باز هم صدايم را مي‌شنيدم و همه‌چيز به حال طبيعي برگشت.
اولين كاري كه انجام دادم اين بود كه به عرشه بروم و همه‌چيز را بررسي كنم. مي‌خواستم مطمئن شوم آن صداها از آن‌جا نمي‌آمدند. فقط دو راه داشتم يا بايد باور مي‌كردم كه خواب ديده‌ام يا بايد مي‌پذيرفتم كه روحي دركشتي است و من مطمئن بودم كه خواب نديد‌ه‌ام. آن شب بايد در شيفت دوم كه از نيمه شب تا چهار صبح بود، روي عرشه، سر پستم مي‌ايستادم. دو نفر از همكارانم نيز در كنارم بودند. اين جور مواقع حرف‌هاي گوناگوني بين ما رد و بدل مي‌شود تا شب را به ‌گونه‌اي به صبح برسانيم و آن شب حرف ارواح و داستان‌هاي آنها پيش كشيده شد. از اين دست يكي، دو داستان تعريف كردند و من ناگهان به ياد اتفاقي افتادم كه برايم افتاده بود و آن را برايشان تعريف كردم و در آن وقت بود كه ديدم رنگ از روي همكارانم پريد و يكي از آنها داستاني واقعي را برايم تعريف كرد:
يك سال قبل از شروع كار من در آن ناو، افسر جزء جواني، بر روي سيم برق‌رساني رادار كار مي‌كرد. او يك گوشي قوي به گوش زده بود كه ميكروفون آن به وسيله يك صفحه فلزي بر روي سينه‌اش قرار داشت. افسر جزء كه 21 سال بيشتر نداشت بيش از حد به سيم برق رساني نزديك شده بود و ناگهان برق فشار قوي از سيستم به صفحه فلزي ميكروفون روي سينه‌اش رسيد و بلافاصله او را كشت. جايي كه اين اتفاق افتاد، درست طبقه بالاي اتاق استراحت من بود. افسر جزء كنوني كتابي را به من نشان داد كه ويژه ناومان بود و رويدادهاي آن در كتاب به ثبت مي‌رسيد؛ چيزي شبيه به يك سالنامه. صفحه‌اول، يادبودي بود براي افسر جزء مرحوم و عكسي از او در آن ديده مي‌شد. اين عكس همان چهر‌ه‌اي را به يادم انداخت كه آن شب در اتاقم ديده بودم. از جايم پريدم. چيزي نگفتم ولي در آن تاريكي شب تنها لب عرشه ايستادم و به دريا خيره شدم.
نمي‌دانم حرف‌هايم را باور مي‌كنيد يا نه، ولي اعتقاد دارم كه روح مي‌خواست چيزي به من بگويد. او يك بار ديگر هم مرا از خواب بيدار كرد. اين بار بيشتر سعي كردم با او حرف بزنم ولي درست مثل دفعه اول انجام هر كاري از من ساقط شده بود. فقط دلم مي‌خواهد يك روز بتواند به من بفهماند چه مي‌خواهد بگويد.

ارواح مركز اورژانس
من پرستار آمبولانس يك مركز اورژانس هستم. از وقتي كارم را در اين‌جا شروع كردم هميشه حرف اين بود كه ساختمان مركز در تسخير ارواح است. يكي از همكاران مي‌گفت يك روز روي تختي مشغول استراحت بود كه ناگهان ديد مردي كنار او ظاهر شد و در حالي كه پشتش به او بود ايستاده و حركتي نمي‌كرد. چند ثانيه بعد، مرد خود به خود محو شد. خيلي‌ها صداهاي عجيبي را شنيده‌اند يا اتفاقات عجيبي ديده‌اند ولي من تا يك ماه پيش هيچ موضوع عجيب و غريبي نديده بودم. آن شب در شيفت شبانه كار مي‌كردم. ساعت سه صبح بود كه شنيدم در طبقه پايين با صداي بلندي باز و بسته مي‌شود. بعد صداي پرت كردن چيزي را شنيدم. اول خودم را به نشنيدن زدم ولي اين صداها باز هم تكرار شد و مجبور شدم براي بررسي به آن‌جا بروم. به طبقه پايين رفتم، همين‌كه در را بستم، خود به خود باز شد و با صداي خشكي دوباره بسته شد. سعي كردم توجهي به اين موضوع نكنم ولي دوباره و دوباره اين اتفاق تكرار شد. اين صداها تا مدتي ادامه داشت و بعد صداي جديدي به آن افزوده شد. انگار كسي داشت از پله‌ها بالا مي‌آمد. منتظر بودم در باز شود ولي نشد. اين دفعه ديگر آنقدر جرات نداشتم كه بروم و آن دور و بر را تماشا كنم، به همين‌خاطر سعي كردم سرم را به نوشتن و كار گرم كنم. صداها بازهم هرازگاهي مي‌آمد. يك ساعت بعد تصميم گرفتم روي زمين بنشينم و كتاب بخوانم. همين‌كه نشستم، صداي نفس كشيدن به گوشم خورد. نفس‌هايي سنگين و زمزمه‌دار. اول فكر كردم صداي باد است ولي نبود؛ صداي تنفس بود. دوباره به صندلي‌ام برگشتم. چند دقيقه بعد به دستشويي رفتم. وقتي در آن جا بودم، در ناگهان به شدت باز و بسته شد. من هيچ‌وقت به ارواح اعتقاد نداشتم ولي مطمئنا اتفاقات آن شب طبيعي نبودند. يعني آن جا يك روح بود؟

روح سرخ پوش
من، همسر و پسرم در يك خانه دو طبقه در مركز شهر <ويني پگ> زندگي مي‌كرديم. كنار اتاق خواب ما پلكاني قرار داشت كه به خيابان مي‌رسيد. يك شب با شنيدن صدايي از خواب بيدار شديم. انگار كسي از پله‌ها بالا مي‌آمد. فكر كردم يك دزد است كه مي‌خواهد وارد شود. شوهرم بلند شد و به طرف آن در رفت تا با هر كسي كه آن‌جاست رو به رو شود ولي هيچ‌كس آن‌جا نبود. من هم بلند شدم و به همراه شوهرم تمام خانه را گشتيم. كسي نبود و تمام درها وپنجره‌ها قفل بودند. به خيالمان اشتباه كرده‌ايم و دوباره خوابيديم. روز بعد، ساعت هفت از خواب برخاستيم. اتفاق ديشب را فراموش كرده بوديم. داشتيم آماده مي‌شديم كه به خريد برويم ناگهان در اتاق پذيرايي، زني را ديديم كه با خيال راحت از آن جا گذشت و از پلكان طبقه دوم بالا رفت.
او اصلا به ارواح شبيه نبود و مه‌آلود هم به نظر نمي‌رسيد. تنها چيزي كه عجيب به نظر مي‌رسيد اين بود كه وقتي روي كف چوبي و پرسر و صداي خانه راه مي‌رفت هيچ صدايي از او شنيده نمي‌شد. من و شوهرم به يكديگر نگاه و سپس با عصبانيت آن زن را صدا كرده‌ و گفتيم: تو ديگه كي هستي؟ تو خانه ما چه كار مي‌كني؟ بعد به سرعت به طبقه دوم رفتيم ولي هيچ‌كس آن‌جا نبود. عجيب به نظر مي‌‌رسيد. مطمئن بوديم كه او را ديده‌ايم. پيراهني قرمز رنگ بر تن داشت و كمربند قرمز رنگي به كمرش بسته بود. يك عينك هم از گردنش آويزان بود. آن زن حالت بدخواهانه‌اي نداشت و من از ديدن او اصلا نترسيدم. تنها موضوعي كه ناراحتم مي‌كرد اين بود كه چطور ممكن است كسي بدون اجازه و آن هم از در قفل شده وارد خانه و سپس ناپديد شود. مدتي بعد به اين نتيجه رسيدم كه ممكن است او روح يكي از صاحبان قبلي آن خانه بوده.

3973

در كوچه‌ پس كوچه‌هاي محله (ترش و شيرين) چه گذشت؟

اكثر فيلم‌سازان ما در كنار ساخت فيلم‌هاي مختلف به‌طور معمول در يك رشته و در يك زمينه خاص مهارت پيدا مي‌كنند. يكي استاد ساخت فيلم‌هاي اجتماعي مي‌شود، ديگري در زمينه طنز مهارت خاصي به دست مي‌آورد و يكي هم به ساخت فيلم‌هاي جنگي مشهور مي‌شود. اگر بخواهيم بر اساس اين قاعده درباره (رضا عطاران) قضاوت كنيم، به شهادت ساخته‌هاي قبلي او بايد بگوييم كه او تبحر زيادي در به تصوير كشيدن داستان ( فقير و غني) دارد. هميشه در سريال‌هاي او يك خانواده فقير و يك خانواده غني حضور دارند و كشاكش ميان آنها ماجراهاي شيريني را به وجود مي‌آورد.

قصه ترش و شيرين، درباره يك مادر بود كه در ايام نوروز آن را ديديد. مادري به نام ( نصرت خانم) كه همسرش را از دست داده و چهار فرزند دارد. او از راه ترشي فروشي امرار معاش مي‌كند و همين مسئله ماجراهايي را در داستان به وجود مي‌آورد و در اين بين اتفاقات طنزي مي‌‌افتد كه به‌طور حتم آنها را ديده‌ايد.

فيلم‌نامه اين مجموعه براساس طرحي از ايرج محمدي و فيلمنامه‌اي از سروش صحت و محمدرضا آرين به كارگرداني عطاران ساخته شد. او اين‌بار هم در اين سريال از حضور كارگردان تلويزيوني استفاده كرده تا كار سرعت بيشتري پيدا كند. فيلمبرداري اين سريال از اواخر دي ماه 85 آغاز شد، از طرفي عطاران هميشه به كار كردن با بازيگران حرفه‌اي تمايل نشان داده است. هميشه هم بازيگراني نسبتا مشترك در آثار او حضور داشته‌اند و البته خود او هم به‌طور معمول يكي از نقش‌هاي اصلي را به عهده گرفته است. در اين سريال (مجيد صالحي) نقش پسر نصرت خانم را ايفاء كرد. او در چهار سال گذشته بازيگر اصلي سريال‌هاي (علي شاه حاتمي) بوده كه سه سريال خوش ركاب، خوش غيرت و O مثبت از سريال‌هاي نوروزي بوده است. صالحي بيشتر در اين سال‌ها در سينما حضور يافته و ديديم كه نقش آفريني او در اين سريال دوباره بينندگان را جذب خود كرد. تجربه قبلي او در كنار عطاران سريال (كوچه اقاقيا) بود كه صالحي در آن نقش شيريني داشت.
(حميد لولايي) از ديگر بازيگران اين سريال بود. او نقش آدمي به نام جهان را ايفاء مي‌كرد. جهان فرد مرفهي بود كه با دختر و پسر و عروسش زندگي مي‌كرد. نقش پسر او را (رضا شفيعي‌جم) بر عهده داشت. عطاران هم خود در نقش داماد نصرت خانم ايفاي نقش مي‌كرد. شهره سلطاني هم در نقش سهيلا، همسر ناصر حضور يافته و آناهيتا همتي، پرستو مقدم، احمد پورمخبر، نگين عبداللهي، حسام صالحي، خشايار راد، باقر صحرارودي، عباس محبوب و... هم ديگر بازيگران اين سريال بودند كه هر شب به خانه‌هاي ما آمدند.
ترش و شيرين به تهيه‌كنندگي ايرج محمدي و مهران مهام براي گروه فيلم و سريال شبكه سه سيما تهيه ‌شد. اين سومين همكاري اين تهيه‌كننده‌ها با رضا عطاران بود. خانه به دوش و متهم گريخت، دو تجربه قبلي بود كه در ماه رمضان سال‌هاي گذشته نتيجه خوبي داد.
اما در كوچه‌ پس كوچه‌هاي محله (ترش و شيرين) چه گذشت؟
چند روز قبل از عيد نوروز در روزهاي پاياني سال به لوكيشن اين مجموعه رفتيم. با همكاري مهران مهام تهيه كننده خوب سيماي ايران و با هماهنگي‌هايي كه او انجام داد، تصميم گرفتيم دو روز خوب را با عوامل اين مجموعه بگذرانيم.
لوكيشن در شمال شرق تهران در منطقه ازگل، كوچه گلشن بود. اهالي اين محل زماني كه تصويربرداري اين مجموعه به پايان رسيد، بسيار ناراحت شدند. خيلي‌ها به يكديگر مي‌‌گفتند، حيف ديگر تمام شد و ما تنها شديم... چرا كه اين روزها بچه‌ها پس از اين‌كه از مدرسه به خانه مي‌‌آمدند مشتري دائمي ديدن پشت صحنه اين مجموعه بودند و بازار امضاء داغ داغ بود. حتي گاهي اوقات مجيد صالحي با بچه‌هاي كوچه گلشن، بدمينتون بازي ميكرد. مجيد صالحي هميشه بي‌ريا بود و اين بي‌ريايي از خصلت‌هاي پسنديده او است كه هميشه در برخورد با خبرنگاران، عكاسان و مردم كوچه و خيابان از غرور به دور است. هميشه مجموعه‌هاي طنز از پشت ‌صحنه‌هاي جالبي برخوردار است، براي مثال روزي كه به آنجا رفتيم، حادثه عجيبي براي عوامل مجموعه اتفاق افتاد. آناهيتا همتي، كه در سال‌هاي اخير در مجموعه‌هاي طنز به خوبي جا افتاده است، در يك پلاني كه چند بار تكرار مي‌‌شد، بايد سيني چاي را از آشپزخانه به داخل پذيرايي مي‌‌آورد. در يكي از اين پلان‌ها آناهيتا خانم سر خورد و سيني چاي افتاد. همين امر باعث شد كه اتاق پر از چاي و همچنين استكان‌هاي شكسته شود... خرده شيشه آن‌جا را فرا گرفت و عوامل مجبور شدند، صحنه را تميز كنند و بار ديگر براي تصويربرداري آماده شوند...
_
شوخي‌هاي مجيد صالحي هم با بقيه بازيگران، ديدني بود... آقا مجيد عادت دارد كه با همه خنده و شوخي كند از طرفي در لوكيشن‌هايي كه در بيرون از منزل ويلايي محله ازگل تصويربرداري مي‌‌شد، با تجمع اهالي محل روبه‌رو مي‌گشت كه گاهي اوقات سر و صدا باعث وقفه در تصويربرداري مي‌‌شد، اما بازيگران از اهالي تقاضا ميكردند كه ساكت شوند...
شايد براي‌تان جالب باشد كه حميد لولايي، يكي از ساكت‌ترين و بي‌سر و صداترين بازيگران اين مجموعه بود كه هميشه داخل خانه به سر مي‌‌برد.
رضا شفيعي‌جم بازيگر تواناي طنز ايران هم، در زمان بيكاري با بازي‌هاي تلفن‌همراه، سرخودش را گرم مي‌كرد.
زماني كه مي‌‌خواستيم از آنان عكس بگيريم، مشخص بود كه بايد فيگورهاي قشنگي بگيرند، البته اين بازيگران، از آن‌جا كه هميشه مقابل دوربين فيلمبرداري خنده بر لب دارند، مقابل دوربين عكاسي هم، به همين شكل ظاهر شدند.
ناهار خوردن بچه‌هاي ترش و شيرين هم خيلي بامزه بود. معمولا در زمان صرف ناهار كه از بيرون براي‌شان سرو مي‌‌شد، لطيفه به يكديگر ميگفتند. بارها پيش آمد كه در زمان تصويربرداري، براي هم لطيفه ميگفتند يا با ديدن يكديگر به خنده مي‌‌افتادند كه اين امر باعث مي‌‌شد، تصويربرداري دوباره آغاز شود. جاي شما خالي، آن روز كه من در لوكيشن بودم، ناهار يك قورمه‌سبزي خوشمزه بود.
رضا عطاران هم در مقام كارگردان و هم در مقام بازيگر بود و براي اين‌كه مجموعه را زودتر به ميز تدوين برساند، استرس زيادي داشت، يكي از دوستان ميگفت: آقا رضا سعي ميكند، چاي زياد بخورد تا استرس را تحمل كند.
گفتني است كه بازيگران اين مجموعه عكس‌هاي يادگاري زيادي مقابل دوربين خانواده سبز گرفتند كه جا دارد از تمامي اين عزيزان تشكر كنيم و به مهران مهام و ايرج محمدي، رضا عطاران و تمامي بازيگران اين مجموعه كه در ايام نوروز خنده را بر لبان ايرانيان نشاندند، خسته نباشيد بگوييم.

3972

كوچكترين نوزاد جهان

چندي پيش يكي از اتفاقات نادر در دنياي علم پزشكي رخ داد كه توجه بسياري از متخصصان و دانشمندان اين علم را به خود جلب كرد. اين حادثه نادر تولد نوزادي بود كه عنوان كم سن‌ترين و كوچك‌ترين نوزاد زنده و سالم جهان را از آن خود كرد. اين نمونه يك نوزاد دختر است كه در پنج و نيم ماهگي در كلينيكي در <ميامي> آمريكا به دنيا آمد. بر اساس آمار و اطلاعات دانشگاه <يووا> تا به حال نوزادي با سن كمتر از 23 هفته و با اين سلامت و شانس زندگي در جهان به دنيا نيامده است. شانس زنده ماندن اين نوزاد كه <اميليا تيلور> نام دارد بعد از تولد با توجه به وضعيتي كه داشت از نظر
پزشكانش بسيار كم بود. <اميليا> در 24 اكتبر 2006 بعد از 21 هفته و شش روز كه در بدن مادرش به سر برده بود به دنيا آمد.

تولد زودرس
پزشكان هر چقدر تلاش كردند نتوانستند از تولد زودرس اين نوزاد جلوگيري كنند و سرانجام با عمل جراحي سزارين به دنيا آمد. اين نوزاد در زمان تولد فقط 280 گرم وزن و 24 سانتي‌متر قد داشت. تقريبا هم‌اندازه يك خودنويس با اين حال او مي‌‌توانست تحت مراقبت ويژه پزشكان نفس بكشد و با تلاش فراوان گريه مي‌‌كرد. مادر <اميليا>، <سونيا تيلور> مي‌‌گويد: ما هر روز لحظه شماري مي‌‌كرديم تا بالاخره فرزندمان اين آمادگي را پيدا كند تا با ما به خانه بيايد و يك زندگي معمولي را آغاز كند. رشد و تكامل خوب اين نوزاد در اين چند ماه واقعا پزشكانش را حيرت‌زده كرده است. به‌طوري كه اكنون تقريبا پس از چهار ماه بستري بودن در اين كلينيك اين آمادگي را دارد كه با والدينش به خانه برود. وزن اين كودك هم‌اكنون يك كيلو و هشتصد گرم است. يعني تقريبا شش برابر لحظه تولدش. <سونيا> اكنون از اين‌كه مي‌‌تواند فرزندش را با خود به منزل ببرد و مانند بقيه مادرها خودش بدون كمك پزشكان از او مراقبت كند، بسيار خوشحال است و احساس خوشبختي مي‌‌كند. او مي‌‌گفت اصلا براي من قابل تصور نبود كه او به اين زودي بزرگ شود. اگرچه اكنون 1/8 كيلوگرم وزن دارد اما با توجه به شرايطش در زمان تولد براي من يك كودك تپلي و بامزه به نظر مي‌‌آيد و واقعا او را دوست دارم. <ويليام اسمالينگ> پزشك متخصص اين نوزاد، <اميليا> را به عنوان كوچك‌ترين و كم‌سن‌ترين نمونه كه تا به حال با آن برخورد كرده، بچه‌اي خارق‌العاده ناميد. دكتر در ادامه گفت: مراقبت از <اميليا> در ماه‌هاي گذشته براي ما واقعا يك وظيفه ناشناخته و نامعلوم بود چرا كه ما تا به حال از جنيني در اين سن كم خارج از رحم مادرش مراقبت نكرده بوديم. ما حتي نمي‌‌دانستيم فشار خون نرمال اين جنين بايد چند باشد اما حالا با توجه به سرنوشت خوب و باورنكردني اين كودك بايد در استاندارد‌هاي انجمن پزشكي اطفال آمريكا تجديد‌نظر كرد چرا كه تا قبل از اين مورد از نظر استانداردهاي اين انجمن يك كودك كمتر از 23 هفته به عنوان مورد نامناسبي براي زنده ماندن شناخته مي‌‌شد اما با اين اتفاق بايد اين استاندارد تغيير كند. امروز ما فهميديم كه مي‌‌شود به نوزاداني شانس زندگي داد كه تا ده سال پيش شانس زندگي براي آنها غيرممكن بود.
<اسمالينگ> در ادامه گفت: اميليا بعد از مرخص شدن از بيمارستان مي‌‌تواند مانند بچه‌هاي معمولي در يك تخت معمولي بخوابد و به صورت معمولي تغذيه شده و با شيشه شير بخورد. قابل توجه است كه اميليا از طريق لقاح مصنوعي ايجاد شده بود.

3971

خالق تام و جري

اگر بخواهيم كارتون‌هاي مختلف را در ليستي جاي دهيم به احتمال زياد كارتون تام و جري را جزو محبوب‌ترين كارتون‌ها قرار مي‌‌دهيم. اين كارتون داراي دو كاراكتر مي‌‌باشد كه هميشه به دنبال هم هستند و در قالب طنز و برگرفته از حركات كودكانه براي هم تله مي‌‌گذارند تا يكي از بين برود اما هر دوي اين شخصيت‌ها هميشه سالمند و علي‌رغم بلاهايي كه به سرشان مي‌‌آيد باز هم دست از دشمني با يكديگر برنمي‌دارند. تماشاي اين كارتون‌هاي سريالي را مديون شخصي به نام ژوزف باربارا هستيم. وي از دوران جواني به فكر ساخت انيميشن بود و تمام وقت خود را صرف تهيه كارتون‌هاي جالب و ديدني همچون تام و جري، فليندكستون و يوگي و دوستان كرد. با خبر فوت ژوزف باربارا بر آن شديم كه اشاره‌اي به زندگي اين هنرمند بزرگ داشته باشيم.

_ متولد منهتن
ژوزف رولاند باربرا ملقب به ژو باربارا در 24 مارس 1911 در يك خانواده ايتاليايي مقيم منهتن آمريكا چشم به جهان گشود.
والدين اين كودك اهل سيسيل ايتاليا بودند كه براي زندگي بهتر به آمريكا مهاجرت كردند و در منطقه ايتاليايي‌نشين منهتن آمريكا سكني گزيدند. وقتي ژوزف پا به اين دنيا گذاشت والدينش از لحاظ مالي در مضيقه بودند و هنوز خود را با زندگي در آمريكا وفق نداده بودند. به هر صورت ژوزف پا به هفت سالگي گذاشت و براي كسب درآمد، شاگرد يك خياط شد و لباس‌هاي آماده شده را به در منزل مشتريان مي‌‌برد و انعام مي‌‌گرفت. بعدازظهر‌ها هم به مدرسه مي‌‌رفت و درس مي‌‌خواند. اين كودك پرتلاش به دليل فقر مالي دچار افسردگي و انزوا شد و حاضر به بازي و صحبت با هم سن و سالان خود نبود. او با صبر و مقاومت اين دوران را طي كرد و وارد دبيرستان اراسموس‌هال در بروكلين نيويورك شد. ژوزف علاقه زيادي به نقاشي داشت و بر روي هر تكه كاغذ سفيد كه پيدا مي‌‌كرد تصويري به صورت كاريكاتور و تصاوير كودكانه ترسيم مي‌‌كرد.
حتي چند بار نقاشي‌هايش را به همكلاسي‌هاي خود فروخت و به اين ترتيب پولي براي ادامه تحصيل به دست آورد. همزمان با ورودش به دانشگاه پرات در مجله هيتزنيويورك كاري نيمه وقت پيدا كرد و براي صفحات مجله تصاوير رنگي و سياه قلم مي‌كشيد.او به رشته هنرهاي نمايشي و انيميشن در دانشگاه علاقه زيادي داشت و با بالاترين نمره فارغ‌التحصيل شد.
در سال 1932 به استخدام استوديوي ون بيرن درآمد و در آن‌جا به كشيدن تصاوير كارتوني و داستان‌نويسي براي اجراي تئاترها مشغول شد.كم‌كم توانست شغل خود را ارتقا دهد و دستيار كارگردان شود. متاسفانه بخت با ژوزف يار نبود و در سال 1936 استوديوي ون بيرن ورشكست شد و او به يافتن كار در ديگر استوديوها پرداخت. به دليل كارنامه خوبي كه از دانشگاه دريافت كرده بود توانست در سال 1937 در كمپاني MGM كاليفرنيا استخدام شود. او در آن‌جا با ويليام هانا كارگردان تئاتر و كارتون‌هاي كوتاه كودكانه آشنا شد. اين آشنايي او را به بالاترين درجه موفقيت رساند.
هانا و باربارا يك تيم انيميشن‌سازي را ترتيب دادند و اولين كارتون تام و جري را در سال 1940 تهيه كردند كه با ساخت و پخش اين كارتون از سوي انجمن فيلمسازان انيميشن مورد تقدير قرار گرفتند و جايزه آكادمي بهترين كارتون‌هاي دنيا را از آن خود كردند.

_ استقبال مردم
اين هنرمندان فعال لحظه‌اي از هم جدا نمي‌‌شدند. آنها دست به يك مسافرت تحقيقاتي زدند و به چندين ايالت آمريكا سفر كردند و نظر مردم به ويژه كودكان را در زمينه كارتون تام و جري جويا شدند. استقبال مردم چه پير و چه جوان و چه كودك از آنان بي‌‌سابقه بود آنها كارتون تام و جري را يكي از بهترين كارتون‌هاي آن دوران مي‌‌دانستند. به دنبال موفقيت در اين كارتون، هانا و باربارا كارتون‌هاي اسپايك و تايك، پدر و پسري كه سگ بودند و كارهاي بامزه و خنده‌دار انجام مي‌‌دادند را كارگرداني كردند.
آنها به رفع نواقص كار خود پرداختند زيرا بايد تصاوير‌ را بهتر و واضح‌تر روي پرده ظاهر مي‌‌كردند. لذا در سال 1956 يك سري كارتون‌ تام و جري را وارد سينما كردند كه كيفيت بهتري داشت.

_ هفده سال تهيه
هانا و باربارا هفده سال در كنار هم و دوشادوش يكديگر به ساخت تام و جري پرداختند و هفت جايزه دريافت كردند. در سال 1957 اين دو كارگردان تصميم گرفتند از كمپاني MGM جدا شده و براي خود يك كمپاني به نام كمپاني B‌ H - يا كمپاني توليدات هانا - باربارا را بر پا كرده و مشغول به كار شوند.توليدات اين كمپاني روز به روز مشهورتر مي‌‌شد. كارتون‌هاي فلينكستون درباره زندگي مردمان عصر حجر اما به طريقه و وسايل مدرن امروزي مورد توجه بزرگ‌تر‌ها نيز قرار گرفت. <جاني كوئست> و <اسكوبيدو كجايي> نيز جزو بهترين كارتون‌هاي اين كمپاني بود. هانا و باربارا به عنوان مشاور ساخت و توليد فيلم‌هاي كارتوني نيز فعاليت مي‌‌كردند و ديگر كشورهاي اروپايي از تجربيات آنان درباره كارگرداني و توليد كارتون‌هاي بلند و كوتاه استفاده مي‌‌كردند. از اين رو به كشورهايي چون انگليس، فرانسه و آلمان رفتند تا هم نظر ديگر مردم را درباره كارهايشان بدانند و هم با چند كمپاني اروپايي قرارداد ببندند.باربارا در اوج شهرت و موفقيت با شيلا يكي از فعالان انجمن سينمايي آمريكا ازدواج كرد.ثمره اين ازدواج سه فرزند بود؛ دو دختر، به نام‌هاي جين و لين و يك پسر به نام نيل...
باربارا براي دوام و پايدار ماندن تجربياتش تصميم به نوشتن چند كتاب گرفت، از جمله كتاب موش و معجزه كه برگرفته از داستان‌ها و افسانه‌هاي كهن بود. مضمون همه داستان‌هاي باربارا حاكي از طنز و خنده بود و براي همين مسئله مورد توجه بزرگ‌ترها و كودكان قرار گرفت.
هانا دوست صميمي و همكار وفادار باربارا در سال 2001 چشم از جهان فرو بست و او را تنها گذاشت. باربارا مدتي افسرده شده بود و با كسي حرف نمي‌‌زد. او بهترين و عزيزترين دوست و در واقع برادر خود را از دست داده بود.بعد از مرگ هانا، باربارا به توصيه و وصيت هانا عمل كرد و راه خود را ادامه داد. او با كمپاني برادران وارنر چندين قرارداد بست و كارتون‌هايش را روانه تلويزيون آمريكا كرد. همچنين او چند كارتون قديمي مانند اسكوبيدو كجايي را با سبك و سياق جديد ساخت و داستان‌هاي شيرين موش و گربه يا همان تام و جري را در قالب بچه‌هاي تام و جري تهيه كرد.
هر چند اين كارتون‌ها برگرفته از تصاوير كامپيوتري بود و به شيوه مدرن طراحي و ساخته شده بود اما به عقيده اكثر مردم، جذابيت خود را نسبت به كارتون‌هاي قديمي تام و جري از دست داده بود با اين وجود باز هم در صدر جدول بهترين كارتون‌ها قرار گرفت.
_ _ _
گويا باربارا نمي‌‌توانست دوري دوست خود هانا را تحمل كند. او در 18 دسامبر 2006 در خانه‌اش واقع در لس‌آنجلس چشم از جهان فرو بست و به سوي هانا پرواز كرد و كودكان بسياري را از كارتون‌هاي جذابش محروم ساخت. البته وارثان او يعني دختران و يك پسرش قرار است كمپاني پدر را فعال نگه دارند و راه او را ادامه دهند.

3970

ناپديد شدگان

در تاريخ انسان‌ها هرازگاهي داستان‌هايي از افرادي به چشم مي‌‌خورد كه بدون برجا ماندن اثري از آنها از صفحه روزگار محو شده‌‌اند. برخي از اين داستان‌ها كه در تاريخ بشر به ثبت رسيده واقعا غيرقابل توضيح است. داستان‌هايي كه گاه به صورت افسانه درآمده‌اند و گاه سينه به سينه و نسل به نسل گشته‌اند تا به ما رسيده‌اند. ولي همه آنها مجذوب‌كننده هستند زيرا ما را به اين فكر مي‌‌اندازند كه آيا واقعا انسان جامد و تزلزل‌ناپذير است؟ اين انسان‌هاي ناپديد شده به كجا رفته‌اند؟ به زماني ديگر؟ به بعدي ديگر از زندگي؟ يا به فضا؟ به برخي از اين گزارش‌هاي حيرت‌انگيز توجه كنيد:


در حدفاصل ميان سال‌هاي 1920 تا 1950 بنينگتون واقع در <ورمونت> آمريكا محل محو كامل چند نفر بود و چندين مورد ناپديد شدن در آن به وقوع پيوست.
_ روز اول دسامبر سال 1949 آقاي <تتفورد> در يك اتوبوس پر از مسافر ناگهان ناپديد شد. آن روز تتفورد داشت از مسافرت خود به <سنت‌آلبانز> در <ورمونت> به خانه‌اش در بنينگتون باز مي‌‌گشت. تتفورد سربازي بود كه در خوابگاه سربازان در بنينگتون زندگي مي‌‌كرد. او آن روز به همراه چهارده مسافر ديگر سوار اتوبوس شد. همه اين مسافران شهادت دادند كه او را در اتوبوس ديده‌اند كه تمام مدت روي صندلي‌اش خوابيده بود. اما در كمال تعجب وقتي اتوبوس به مقصد خود رسيد، تتفورد ناپديد شده بود ولي وسايلش همگي سرجاي خود در بار‌بند اتوبوس بود و دفترچه زمانبندي حركت اتوبوس‌ها همان‌طور گشوده روي صندلي خالي او افتاده بود. تتفورد هرگز به خانه بازنگشت و اثري نيز از او پيدا نشد.

_ روز اول دسامبر سال 1946 دانش‌آموز هجده ساله‌اي به نام <پائولا وارن> به هنگام پياده‌روي ناپديد شد. در آن روز وارن داشت مسير <لانگ‌ تريل> را به سوي كوهستان <گلاسش بري> پياده مي‌‌رفت. يك زن و شوهر ميانسال كه در فاصله صد ياردي او پشت سرش همين مسير را مي‌‌پيمودند، او را مي‌‌ديدند كه خيلي عادي به جلو مي‌‌رود. وقتي وارن از يك پيچ صخره‌اي گذشت، ديگر او را نديدند ولي زماني كه خودشان از آن پيچ گذشتند، متوجه شدند كه او ناپديد شده است. از آن زمان تاكنون هيچ‌كس خبري از پائولا وارن ندارد.
_ اواسط اكتبر سال < 1950پل چپسون> هشت ساله در داخل يك مزرعه ناپديد شد. مادر پل كه از راه نگهداري حيوانات و دامداري خرج زندگي خود و پسرش را در مي‌‌آورد، آخرين‌بار زماني او را ديد كه با خيال راحت و شاد و سرحال در طويله خوك‌ها بازي مي‌‌كرد. او براي سركشي به حيوانات ديگر از آن طويله بيرون رفت و كمي بعد وقتي دوباره به آن‌جا برگشت پسرش نبود. به همين سادگي. او سراسيمه همه‌جا را به دنبال پل گشت ولي اثري از او پيدا نكرد. نيروهاي پليس وارد محل شدند و جستجوي وسيعي را آغاز كردند ولي تلاش‌ها بي‌‌نتيجه ماند.

مرد زمين‌گير
<اوون پارفيت> پس از يك سكته مغزي شديد كاملا فلج شده بود. در ماه ژوئن سال 1793 در منطقه <شپتون مالت> در كشور انگليس، <پارفيت> طبق معمول هميشه در بعد‌ازظهر گرم ماه ژوئن بيرون خانه خواهرش نشسته بود. اين مرد شصت ساله كه واقعا قادر به حركت كردن نبود با لباس راحتي خانه روي پالتوي تاخورده‌اش نشسته بود و به اطراف نگاه مي‌‌كرد. آن طرف جاده كارگران مزرعه همسايه كه كار روزانه خود را به پايان رسانده بودند، علف‌هاي خشك را جمع مي‌‌كردند. ساعت هفت بعدازظهر <سوزانا> خواهر <پارفيت> به همراه همسايه‌اش از خانه بيرون رفت تا به كمك يكديگر پارفيت را به داخل خانه برگردانند زيرا به نظر مي‌‌رسيد كه طوفان در پيش است اما او رفته بود. تنها چيزي كه از او برجاي مانده بود همان پالتوي تاخورده‌اش بود. تحقيقات و جستجوها براي كشف اين معماي غيرقابل توضيح تا سال 1933 هم ادامه داشت ولي هيچ اثري از او پيدا نشد و هيچ سرنخي از سرنوشت عجيب <اوون پارفيت> كشف نگشت.

ناپديد شدن يك ديپلمات
در سال < 1809بنجامين بت‌هرست> ديپلمات انگليسي جلوي چشم همراهانش ناپديد شد. در آن روز <بت‌هرست> پس از انجام يك ماموريت كاري در يك دادگاه اتريشي، در كنار همراهانش به سوي هامبورگ برمي‌گشت. در ميانه راه در مهمانخانه‌اي در شهر <پرل برگ> توقف كردند تا شام بخورند. پس از اتمام غذا آنها به اتفاق يكديگر به سوي كالسكه خود كه بيرون از مهمان‌خانه انتظارشان را مي‌‌كشيد به راه افتادند. <بت‌هرست> چند قدم از همراهانش جلوتر بود. آنها بت‌هرست را مي‌‌ديدند كه جلويشان به سمت كالسكه قدم برمي‌داشت بعد به قسمت جلوي كالسكه رفت تا اسب‌ها را‌ آزمايش كند و سپس خيلي راحت درست جلوي چشمان آنها ناپديد شد و ديگر هيچ اثري از او به دست نيامد.

تونل زمان
در سال 1975 مردي به نام <جكسون رايت> به همراه همسرش و با اتومبيل شخصي خود از نيوجرسي به سوي <نيويورك سيتي> در حركت بود. در اين مسير آنها مجبور بودند كه از <تونل لينكلن> عبور نمايند. رايت مي‌‌گويد اتومبيل را به كنار جاده هدايت كرد تا قبل از ورود به تونل شيشه‌ها را تميز كند تا ديد بهتري داشته باشد. همسرش مارتا پيشنهاد كرد او هم شيشه‌هاي عقب را پاك كند تا زودتر راه بيفتند و سفرشان سريع‌تر تمام شود. وقتي رايت به عقب برگشت همسرش رفته بود. او نه صداي غيرعادي شنيده بود و نه اتفاق عجيب و غيرعادي رخ داده بود. تحقيقات وسيع پليس نيز ثابت كرد هيچ مدركي دال بر جنايت يا نقشه‌هاي قبلي در در كار نبود. مارتا دايت هنوز پيدا نشده است.

ابر اسرارآميز
در سال 1915 سه سرباز ادعا كردند كه شاهد ناپديد شدن باورنكردني يك گردان كامل ارتش بوده‌اند. پنجاه سال پس از جنگ <كاليپولي> تركيه در زمان جنگ جهاني اول، سرانجام اين سه سرباز با داستاني عجيب قدم به جلو گذاشتند. اين سربازها كه اعضاي كمپاني نيوزيلند بودند اظهار داشتند آن روز در منطقه سولوابي تركيه در جايي كه كاملا بر گردان انگليسي تسلط داشته‌اند و مي‌‌توانستند به راحتي سربازان را ببينند، ايستاده بودند. مه ابر مانند غليظي تا سطح تپه پايين آمده بود ولي سربازان انگليسي بدون ترس و ترديد به حالت رژه‌ به درون مه قدم نهادند ولي ديگر از آن سوي ابر خارج نشدند. بعد از اين‌كه آخرين سرباز وارد ابر غليظ شد، آن ابر آهسته آهسته بالا رفت و از تپه فاصله گرفت و به بقيه ابرهاي آسمان پيوست. وقتي جنگ تمام شد، دولت انگليس كه فكر مي‌‌كرد آن گردان به تسخير ارتش تركيه درآمده است و سربازان آن هم‌اكنون اسير آنها مي‌‌باشند، تقاضاي استرداد آنها را كرد ولي ترك‌ها تاكيد كردند.

افسانه ديويد لنگ
مردم آمريكايي ميگويند اين افسانه معروف حقيقت دارد و در دسامبر سال 1880 در مزرعه‌اي در نزديكي <گالاتين> واقع در ايالت تنسي آمريكا و در برابر چشم چندين شاهد به وقوع پيوست. جورج و سارا دو فرزند خانواده <لنگ> در حياط جلوي خانه خود مشغول بازي بودند. <ديويد و اما> والدين بچه‌ها از در جلويي خانه بيرون آمدند. ديويد به درون چمنزار رفت تا به اسب‌هايش رسيدگي كند. در همان زمان درشكه‌اي حامل دوست خانوادگي‌شان قاضي <آگوست پك> به خانه نزديك شد. ديويد برگشت كه دوباره به سوي خانه‌شان بازگردد كه چشمش به درشكه افتاد و دستي براي دوستش تكان داد.
يكي دو ثانيه بعد ديويد درست در برابر چشمان همسرش، فرزندانش و دوست قاضي‌اش ناپديد شد. <اما> جيغ كشيد و همه به سرعت به سوي محلي كه چند ثانيه قبل ديويد ايستاده بود رفتند زيرا فكر مي‌‌كردند به‌طور حتم درون چاله‌اي افتاده است ولي چاله‌اي در بين نبود. جستجو‌هاي خانواده، فاميل، دوستان و همسايه‌ها هيچ سودي نداشت. چند ماه پس از اين ناپديد شدن غيرقابل توضيح و باورنكردني، بچه‌هاي ديويد متوجه شدند چمن‌هاي محلي كه پدرشان در آن‌جا ناپديد شد، زرد شده است. منطقه‌اي دايره‌اي شكل به قطر حدودا پانزده فوت كه علف‌هاي آن زرد و پژمرده شده بودند.

استون هنج
سنگ‌هاي ايستاده و اسرارآميز <استون هنج> در انگليس هم در ماه اگوست سال 1971 شاهد ناپديد شدن حيرت‌انگيزي بودند. در آن زمان <استون هنج> هنوز چندان مورد توجه و علاقه مردم نبود و در آن شب خاص يك گروه از آوازه‌خوان‌هاي دوره‌گرد تصميم گرفتند براي شب يك چادر درست وسط اين سنگ‌هاي ايستاده بزنند و در آن بخوابند. آنها چادر زدند و آتش بزرگي روشن كردند و دور هم نشستند و شروع به سيگار كشيدن و آواز خواندن نمودند. شب‌نشيني آنها حدود ساعت دو نيمه شب به ناگهان قطع شد زيرا طوفان شديدي كاملا ناگهاني دشت را فراگرفت. رعد و برق مي‌زد و صاعقه به درختان منطقه و حتي سنگ‌هاي <استون هنج> مي‌‌خورد. دو شاهد كه يكي كشاورز و ديگري پليس بودند مي‌‌گفتند كه گويي سنگ‌هاي قديم استون هنج روشن شدند و نوري آبي رنگ به شدت به اطراف پاشيده شد. اين نور آنقدر شديد بود كه ما مجبور شديم چشمهايمان را ببنديم. صداي جيغ آن چادرنشينان را مي‌‌شنيديم به همين خاطر به سرعت به آن طرف رفتيم زيرا فكر مي‌‌كرديم به‌طور حتم زخمي شده‌اند يا حتي مرده‌اند ولي در كمال تعجب هيچ‌كس را در آن‌جا نديديم. تنها چيزي كه در ميانه آن سنگ‌هاي اسرارآميز به چشم مي‌‌خورد تكه پاره‌هاي چادر آوازه‌خوان‌ها و خاكستر آتش آنها بود و از خودشان هيچ اثري ديده نمي‌‌شد.

دهكده‌اي كه ناپديد شد
وقتي كسي ناپديد مي‌‌شود فقط يك نفر است ولي وقتي صحبت از يك دهكده باشد چه‌طور؟ دهكده‌اي شامل دو هزار مرد و زن و كودك؟ در روز سي نوامبر سال < 1930جولابل> كه براي جمع‌آوري پوست حيوانات در جنگل تله كار مي‌‌گذاشت با كفش‌هاي برفي خود به سوي يك دهكده اسكيمويي در سواحل درياچه <آنجيكوني> واقع در شمال كانادا رفت. <لابل> با آن دهكده كاملا آشنا بود و مي‌‌دانست آن‌جا محل زندگي بيش از دو هزار نفر بود كه از راه ماهيگيري زندگي خود را مي‌‌گذراندند. ولي وقتي به آن‌جا رسيد دهكده كاملا متروكه بود. تمام كلبه‌ها و فروشگاه‌هاي آن خالي بودند. بر روي يك آتش خاموش شده قابلمه تاس‌كباب كاملا سوخته‌اي ديده مي‌‌شد. <لابل> به مسئولان خبر داد و جستجو آغاز شد. جستجويي كه به كشفيات عجيب و غريبي منتهي مي‌‌شد. هيچ ردپايي از هيچ‌يك از سكنه آن دهكده به چشم نمي‌‌خورد كه نشان دهد آنها خود با پاي خود دهكده را ترك كرده‌اند و تمام سگ‌هاي سورتمه اسكيموها زير توده‌اي از برف دفن شده بودند و همگي آنها از گرسنگي مرده بودند. تمام غذاها و آذوقه‌ اسكيموها دست نخورده در كلبه‌هايشان باقي مانده بود آخرين كشف، موضوعي تكان‌دهنده و مرعوب كننده به نظر مي‌‌رسيد. تمام قبرهاي مردگان اسكيموها خالي شده بودند.

3969

فورست ويتاكر :پادشاه اسكار

<فورست ويتاكر> در مراسم اسكار امسال كه در تاريخ 25 فوريه 2007 صورت پذيرفت، به عنوان برترين هنرپيشه مرد سال انتخاب شد. او پيش از اين نيز بارها جوايز مختلف سينمايي از جمله <گلدن گلاب> و >SAG< را از آن خود كرده بود. ويتاكر علاوه بر سينما در تئاتر و تلويزيون نيز فعال بوده و به كار تهيه‌كنندگي و كارگرداني نيز پرداخته است. در اسكار امسال او با بازي در نقش<عيدي امين>، ديكتاتور معروف اوگاندا در فيلم <آخرين پادشاه اسكاتلند>، توانست اين جايزه بزرگ را از آن خود كند.

زندگينامه

<فورست ويتاكر> در 15 جولاي سال 1961 در <لانگ ويو> واقع در تگزاس چشم به جهان گشود. پدرش <فورست ويتاكرجونيور> كارمند اداره بيمه و فرزند فورست ويتاكر رمان‌نويس بود و مادرش <لورا فرانسيس اسميت>، شغل آموزگاري داشت. مادرش <لورا> در كنار بزرگ كردن و تربيت فرزندان به دانشگاه مي‌رفت و توانست دو مدرك دانشگاهي اخذ كند. فورست، دو برادر به نام‌هاي <كن> و <ديمون> و يك خواهر بزرگ‌تر به نام <دبورا> دارد. وقتي ويتاكر كوچك بود، خانواده‌اش به لوس‌آنجلس نقل مكان كردند و او در مدرسه جديد به تيم فوتبال پيوست و در قسمت دفاع بازي مي‌كرد. مدتي بعد ويتاكر عضو تيم فوتبال دانشگاه <پلي‌تكنيك كاليفرنيا> شد، تا اين‌كه بالاخره مجبور شد به‌خاطر مصدوميت از ناحيه كمر و ضعيف شدن آن قسمت از بدن، اين ورزش را كنار بگذارد. پس از آن او در هنرستان هنرهاي زيباي دانشگاه كاليفرنياي جنوبي در رشته موسيقي اوپرا پذيرفته شد و بعد به گرايش نمايش روي آورد. در سال 1982 در اين رشته فارغ‌التحصيل شد و در همان زمان عضو شعبه استوديوي نمايش لندن در كاليفرنيا شد. او در طول مدت تحصيل براي كسب درآمد و رفع احتياجات خود به شغل راننده تاكسي روي آورد. معروف است كه او ديگر عادت كرده بود كه شب‌ها افراد مست لايعقل را از كلوپ <هارپ> به خانه‌هايشان برساند. نخستين كارگرداني كه ويتاكر را كشف كرد، از او خواست در فيلم <اوپراي گدايان> آواز بخواند.

كار حرفه‌ای
اولين كار قابل ملاحظه ويتاكر در عرصه سينما به سال 1982 باز مي‌گردد. در آن سال او در كنار هنرپيشگان شناخته شده‌اي كه آن زمان مثل او تازه‌كار بودند، همچون نيكلاس كيج، فوب گيتس و شون پن در فيلم <زمان‌هاي سريع در بلندي‌هاي ريجمونت> بازي كرد. پس از آن او در فيلم‌هايي مثل <جوخه>، <صبح به‌خير ويتنام> و <رنگ پول> ظاهر شد. در سال 1988 فورست در فيلم <پرنده> به كارگرداني <كلينت اسيت وود> نقش موسيقي‌داني به نام <چارلي پاركر> را ايفا كرد و با اين كار خود برنده عنوان بهترين هنرپيشه مرد جشنواره فيلم كن و نامزد دريافت جايزه گلدن گلاب شد. گفته مي‌شود قرار بود ويتاكر كار نويسندگي و كارگرداني فيلم اكشن‌‌ <آلبرت چاق> را انجام دهد ولي به‌خاطر اختلافاتي كه بين او و تهيه‌كننده وجود داشت ويتاكر اين پروژه را رها كرد.

فورست ويتاكر در دهه نود به تهيه‌كنندگي و كارگرداني روي آورد. او در سال 1991 دستيار كارگردان و تهيه كننده فيلم <خشونت در درهارلم> بود و در سال 2002 تهيه كننده فيلم تلويزيوني>Door to door< با بازي <ويليام ميسي> بود كه برنده جايزه شد. ويتاكر در سال 1993 اولين فيلم خود را با نام <ركاب‌دار> كارگرداني كرد كه درباره خشونت‌هاي داخل شهري بود. درسال 1995 فيلم <در انتظار دم برآوردن> را كارگرداني كرد و در سال 2004 كارگردان فيلم كمدي رمانتيك، <اولين فرزند دختر> بود. سال 2006 سال پركاري براي فورست ويتاكر بود. در اين سال او در سريالي تلويزيوني به نام <محافظ> در نقش ستوان <يان كاوانوف> به ايفاي نقش پرداخت. يك پليس با فشارهاي روحي شديد كه بسيار مورد توجه سينمادوستان قرار گرفت. در پاييز سال 2006 ويتاكر در فيلم>ER< ظاهر شد.

او در نقش مردي بود كه با يك سرفه ساده به بيمارستان مراجعه كرد ولي اين بيماري سطحي به‌خاطر تشخيص غلط پزشكان در نهايت به سكته مغزي و فلج ناشي از آن انجاميد. همين موضوع سبب شد كه او از پزشكان به شدت خشمگين شود. در همين سال، او در كنار <جيمي فاكس> در فيلم ويدئويي <زندگي در آسمان> ظاهر شد.ويتاكر به‌خاطر بازي در نقش <عيدي امين> در فيلم <آخرين پادشاه اسكاتلند> كه آن نيز در سال 2006 فيلمبرداري شد، مورد توجه منتقدان قرار گرفت و توانست جايزه بهترين هنرپيشه را از سوي مراكزي همچون منتقدان فيلم نيويورك، اتحاديه منتقدان فيلم لوس‌آنجلس، هيئت ملي فيلم و اتحاديه منتقدان پخش فيلم به دست آورد. در 15 ژانويه سال 2007 او جايزه بهترين هنرپيشه مرد جشنواره گلدن كلاپ و در روز 28 ژانويه 2007 جايزه صنف‌ هنرپيشگان سينما را نصيب خود كرد. ويتاكر براي بازي در اين نقش تحقيقات مفصلي به عمل آورد، كتاب‌هاي بسياري درباره عيدي امين، ديكتاتور اوگاندايي مطالعه كرد، چندين فيلم مستند درباره زندگي و روحيات او ديد و با دوستان و خانواده امين از نزديك ملاقات كرد. او لهجه شرق آفريقا را كاملا فرا گرفت و زبان <سواهيلي> را كه در طول فيلم به خوبي با آن صحبت مي‌كند، آموخت.

زندگي خانوادگي
<فورست ويتاكر> در سال 1996 در 35 سالگي با <كيث ويتاكر> همكار بازيگر خود ازدواج كرد. آنها دو دختر به نام‌هاي <سونت> و <ترو> دارند. آنها از ازدواج‌هاي قبلي خود يك پسر به نام <اوشن> و يك دخترخوانده به نام <اوتم> دارند. ظاهر به يادماندني فورست به‌خاطر نوع خاص چشم اوست كه بايد گفت يك حالت مادرزادي است و از بدو تولد به همين صورت بوده. فورست ويتاكر انساني ورزشكار و ورزيده است. او در رشته كنگ‌فو و در ورزش كاراته صاحب كمربند مشكي است ولي با وجود درشتي جثه جالب است بدانيد كه او يك گياهخوار بوده و به تازگي يك رستوران غذاهاي خام و گياهي با نام <طعم الهه> در غرب لوس‌آنجلس افتتاح كرده است.

آخرين پادشاه اسكاتلند
در فيلم <صبح به‌خير ويتنام>، فورست ويتاكر يك سرجوخه بشاش بود. در <رنگ پول> يك كلاهبردار سطح پايين بود و در <بازي گريه‌آور> در نقش يك سرباز اسير انگليسي ظاهر شد. او نقش‌هاي بزن بهادري مثل فيلم روح سگ تا نقش‌هاي كلاس بالايي همچون فيلم، Pret a porter را بازي كرده است ولي باز نقش او با هميشه تفاوت داشت؛ نقش عيدي امين، ديكتاتور آفريقايي در فيلم <آخرين پادشاه اسكاتلند> نقشي بود كه او را به سطح برترين‌هاي سينماي دنيا رساند و برنده اسكار كرد. هر چند كه او تقريبا هر نوع نقشي را بازي كرده بود ولي اين نقش براي او تازگي خاصي داشت. او در زمان فيلمبرداري اين فيلم در مصاحبه‌اي با <ساندي مورنينگ> مي‌گويد: اين نقش خيلي غيرعادي و جديد است. هنوز هم دارم سعي مي‌كنم به آن عادت كنم. مي‌فهميد چي مي‌گويم؟ خيلي دوستش دارم. ويتاكر با آرامشي بزرگوارانه كه در هاليوود كمياب است، از كارش سخن مي‌گويد. موضوعي كه بيش از هر چيز در او جلب توجه مي‌كند، انسانيت ذاتي اوست. او مي‌گويد <نمي‌گويم آدمي خاكي هستم، ولي سعي مي‌كنم از حد خودم فراتر نروم و بلندپرواز نباشم. سعي مي‌كنم نجيب باشم و انسان بهتري شوم. نمي‌دانم مي‌توانم يا نه؟>

گفـتـگـــو پس از اسكار
هر ساله پس از اتمام مراسم اسكار برندگان در اتاق جمع مي‌شوند تا از آنها عكس‌هاي ويژه گرفته شود. خبرنگاران نيز از اين فرصت استفاده كرده و به آن‌جا مي‌روند تا با آنها مصاحبه به عمل ‌آورند. در اين‌جا بخشي از مصاحبه با ويتاكر را مي‌خوانيد:
- سلام فورست، مباركه.
_ متشكرم.
- بالاخره شب جادويي رسيد. در مصاحبه قبلي گفتي بايد نوعي انسانيت در وجود عيدي امين پيدا كني و وقت زيادي را صرف اين موضوع كردي. تو در يك ديكتاتور ظالم و قاتل چه‌چيزي را يافتي؟
_ خب، من سعي كردم بفهمم وقتي بچه بود، چه بر او گذشته است. او در مزرعه نيشكر كار مي‌كرد. پدرش او را رها كرد. بعد كم‌كم زندگي او جنبه‌هاي تيره‌تر خود را به ما نشان‌ داد و توانستيم تا حدودي درك كنيم چطور اين كودك كه شادمانه در مزرعه مي‌دويد به مرحله‌اي مي‌رسد كه مردم او را به چشم يك هيولا مي‌نگرند.
- تو انسان نرم‌خويي هستي. آيا بازي در نقش يك انسان ستمگر بر روحيه خودت تاثير منفي نگذاشت؟
_ مي‌دانيد من نقش او را بازي نمي‌كردم كه از دست او ديوانه شوم، من خود او شدم، ولي در مواردي مثل فيلم <پرنده> يا فيلم‌هايي كه بايد در آن نقش يك انسان معتاد را بازي مي‌كردم برايم سخت‌تر بود. اين افراد از زندگي سير
هستند، ولي عيدي امين زندگي را دوست داشت. ايفاي نقش آنها سخت‌تر بود. هر روز صبح بايد بيدار شوي و فكر كني من مي‌خواهم زندگي كنم، ولي مجبور باشي طور ديگري نشان دهي.
- شما براي افتتاحيه اكران اين فيلم در اوگاندا بودي، بازتاب در آن‌جا چطور بود؟
_ من سه روز پيش آنجا بودم. اين فيلم را براي مردم اوگاندا و رييس‌جمهور آن كشور نمايش داديم. مردم واقعا، آن را پذيرفتند و رييس‌جمهور گفت از اين به بعد وقتي قرار باشد درباره آن دوران صحبت كنم، همه را به اين فيلم ارجاع مي‌دهم. بنابراين اين فيلم بازتاب خوبي داشت. آنها مي‌گفتند اين يكي از مهم‌ترين اتفاقات اوگاندا پس از سال‌هاي طولاني است.

كوتاه از زندگي ويتاكـر
- كيث و فورست نخستين‌بار در بوستون و در زمان فيلمبرداري فيلم <رانده شده> يكديگر را ملاقات كردند.
- آنها در چهارم مي سال 1996 در خليج مونتگو در جامائيكا ازدواج كردند. در اين مراسم <اوشن> پسر فورست حلقه ازدواج و <اوتم> دختر كيث دسته‌گل عروس را حمل مي‌كردند.
- كيث درباره فورست مي‌گويد: وقتي براي اولين بار فورست را ديدم با خود گفتم او مرد نجيب و خوبي است. او مرد خوش برخوردي است و خيلي راحت مي‌شود با او دوست شد.
- آنها با داشتن چهار فرزند اوقات فراغت خيلي كمي دارند. ويتاكر با حرفه بازيگري، آهنگسازي و كارگرداني گاه ماه‌ها از لوس‌آنجلس دور است، ولي هر روز تلفني با همسرش صحبت مي‌كند.
- با وجود رقيق‌القلب بودن ويتاكر، چهره ظاهري‌اش سبب شده كه به او لقب بدهيبت‌ترين برنده اسكار را بدهند.

3968

مغز مصنوعي

بشر روز به روز در زمينه‌هاي علمي به پيشرفت‌هاي قابل توجهي دست پيدا مي‌‌كند و در اين راستا همواره در رشته‌هاي علمي و پزشكي خبرهاي عجيب و باور نكردني را مي‌‌شنويم. يكي از خبرهاي عجيب و خارق‌العاده‌اي كه در دنياي علمي شور و هيجان خاصي را به تازگي ايجاد كرده است، پروژه ساخت <مغز مصنوعي> است كه براي اولين بار در سويس آغاز شده است. گروهي از محققان سوئيسي در حال ساختن و تكامل بخشيدن به يك مغز مصنوعي بر روي بزرگ‌ترين و مجهز‌ترين <ابررايانه> جهان مي‌‌باشند و انتظار دارند كه اين تصميم منحصر به فرد يعني ساخت مدل مصنوعي، ارگان فكري بشر را براي اولين‌بار در دنياي علم به وجود آورد. اين مدل مصنوعي و تكامل آن در دانشكده تكنيكي <لاينرانا>‌ي سوييس در حال پيگيري است. در اين دانشكده 35 دانشمند به رياست بيولوژيست <هنري مارك رام> و فيزيكدان <فليكس شورمن> روي اين پروژه عظيم كه >Blue Brain< نام دارد، كار مي‌‌كنند.

د. هدف اين دانشمندان ساخت يك مغز مصنوعي با كاركرد مغز واقعي است. در اين پروژه سلول‌هاي مغزي، مولكول به مولكول و مو به مو بررسي شده و روي <ابررايانه> منتقل مي‌‌شود. تخليه الكتريكي به وسيله بافت‌ها و رشته‌هاي عصبي مصنوعي انجام شده و مغز مصنوعي شروع به كار مي‌‌كند، البته اين پروژه در مراحل ابتدايي قرار دارد. اين ارگانيسم مصنوعي از حدود ده هزار تراشه كامپيوتري تشكيل شده كه مانند سلول‌هاي عصبي اصلي عمل مي‌‌كنند.

سلول‌ به سلول
براي ساختن اين مغز مصنوعي قسمت بزرگي از غشاي مغز موش صحرايي دقيقا مورد مطالعه قرار گرفته و سلول به سلول همراه با تمام انشعابات و بافت‌هاي عصبي‌اش روي قدرتمندترين و بزرگ‌ترين سوپر كامپيوتر جهان پياده شده است. هنري مارك‌رام اهل آفريقاي جنوبي مي‌‌گويد: چند سال پيش گروهي دست به اين اقدام زدند اما موفقيت‌آميز نبود ولي امروزه ما با ابررايانه‌هاي عظيم‌ و دانسته‌هاي زيادي كه در اختيار داريم توانسته‌ايم تا به حال اين پروژه را با موفقيت پيش ببريم. او در ادامه مي‌‌گويد: ما خودمان مي‌‌دانيم كه چه كار سخت و طاقت‌فرسايي را در پيش داريم اما اگر ما مغز انسان را نسازيم نمي‌‌توانيم دقيقا كارايي آن را درك كنيم.
عملا در سال‌هاي اخير موفقيت‌هاي زيادي در زمينه تحقيقات مغزي به وجود آمده است اما اين سوال بزرگ همواره براي انسان پيش مي‌‌آيد كه چگونه چنين ارگاني به صورت سلول‌هاي الكتريكي مصنوعي تشكيل و جهت‌دهي مي‌‌شود. پروژه >Blue Brain< تا به حال اساسي‌ترين تلاش براي يافتن معماي عملكرد موشكافانه مغز بوده است و در مراحل اوليه واقعا سازندگانش را غافلگير كرده است چرا كه به ندرت با محر‌ك‌هاي الكتريكي تغذيه مي‌‌‌شود و هماهنگي خاصي در اين نمونه ساده مغزي كه از روي مغز موش صحرايي كپي شده است ديده مي‌‌شود.

ده هزار سلول عصبي
مارك‌رام مي‌‌گويد: در اين نمونه مصنوعي ارگانيسم فكري ده هزار سلول عصبي با هم و هماهنگ كار مي‌‌كنند كه تا سال بعد ما اين سلول‌ها را به صدميليون ارتقا خواهيم داد اما اين هم ما را راضي نمي‌‌كند و اين پروژه قرار است تا سال 2015 ادامه و تكامل يابد. در اين مدت مارك‌رام قصد دارد با همكارانش مشورت كرده و با كمك آنها اين پروژه را تكميل كند به طوري كه >Blue Brain< تبديل به يك مغز واقعي انسان با همان‌ كارايي و با حدود صد ميليارد سلول عصبي ناب و خالص شود. او مي‌‌گويد: ما براي ساختن اين نمونه، جمجمه هزاران موش صحرايي را در سال‌هاي اخير باز كرده و مغز آنها را تشريح و موشكافانه روي آنها كار كرده‌ايم و پاسخ بسياري از سوالاتمان را به چنگ آورده‌ايم. ما برنامه‌هاي صدها نوع سلول مغزي را در شرايط مختلف در جدول‌هاي بسيار ثبت كرده و سپس ساخت بدل ديجيتالي مغز را آغاز كرده‌ايم و اين تحقيقات از 15 سال پيش آغاز شده است. مارك‌رام اين روش‌هاي پژوهشي را در آزمايشگاه <هايدل برگ> و زير نظر دكتر <برت ساك‌من> ياد گرفته است. دكتر ساك‌من موفق شده بود سلول‌هاي خاكستري منحصر به فردي از مغز را با لطيف‌ترين لوله‌هاي شيشه‌اي بمكد و آنها را به كمك محرك‌هاي الكتريكي مصنوعي به حركت درآورد. او در سال 1991 براي اين موفقيت <جايزه نوبل> را دريافت كرد. دانشجوي او مارك‌رام هم راه او را ادامه داده و سلول‌هاي بيشتري را اين‌گونه در دست بررسي قرار داده است و تا امروز 12 نمونه از سلول‌هاي مختلف مغزي را با اين روش بررسي كرده است.
مارك‌رام مي‌‌گويد: اين يك موفقيت بزرگ در علم پزشكي محسوب مي‌‌شود. به گفته او براي كپي تنها يك سلول مغزي در ابررايانه ماه‌ها وقت نياز است و ميليون‌ها فرمول در مدل سلول‌ ديجيتالي مخفي شده است كه از هماهنگي بين اين فرمول‌ها رفتار يك سلول واقعي به وجود مي‌‌آيد. وي در ادامه افزود: در شروع سال آينده، مغز موش صحرايي روي ابررايانه پياده خواهد شد و روز به روز ارتقا و پيشرفت خواهد يافت تا بالاخره به مغز انسان دست پيدا كنيم. در اين كار مدام بايد كامپيوترهاي ما پيشرفته‌تر و مجهزتر شود. اين دانشمندان از كامپيوتر غول‌پيكر >IBM< در اين پروژه استفاده مي‌‌كنند و شركت سازنده اين ابررايانه در اين راه با دانشمندان دانشگاه <لاينرانا> همكاري مي‌‌كنند. هزينه اين همكاري براي سازنده >Blue Brain< سه ميليارد دلار در سال تخمين زده شده است و مارك‌رام مي‌‌گويد: اين زحمات و هزينه‌ها براي چنين پروژه عظيمي ارزشي ندارد و ما اميدواريم كه روزي به مغزي مصنوعي دست پيدا كنيم كه قابل انتقال به انسان باشد.

3967

فيلـم جـديـد تهمینه ميـلاني را ببينيـد

<تهمينه ميلاني> از فيلمسازاني است كه هميشه در ساخته‌هاي خود به زنان و حقوق آنها توجه ويژه‌اي داشته و با
حساسيت خاصي از آنها دفاع كرده است. او در فيلم آخر خود با نام < آتش بس> روال كاري خود را تغيير داد و به مردان هم حق حيات و زندگي داد! شايد همين مسئله سبب شد آتش‌بس، فيلم پر مخاطبي شود. اين كارگردان مدتي قبل ساخت فيلمي جديد با نام <تسويه حساب> را به پايان رساند. فيلمي كه اين روزها مراحل فني خود را طي مي‌كند تا براي پخش آماده شود. جالب است بدانيد در اين فيلم بازيگران مختلفي همچون: مهناز افشار،‌ لادن مستوفي، بهاره افشاري، شهره لرستاني و السا فيروزآذر به همراه اكبر عبدي و احمد مهران‌فر....

ايفاي نقش مي‌كنند. البته در روزهاي پاياني كار، محمدرضا شريفي‌نيا و حامد بهداد هم به جمع بازيگران اضافه شدند. البته فهرست بازيگران اين فيلم به همين‌جا ختم نمي‌شود. سياوش طهمورث، رضا عطاران،‌ غلامحسين لطفي،‌ مهدي فقيه، فلور نظري و شيرين بينا هم از ديگر بازيگران اين فيلم هستند. پرويز پورحسيني هم در اين فيلم ايفاگر نقشي كوتاه بوده است.
طبق شنيده‌هاي ما فيلمنامه تسويه حساب توسط تهمينه ميلاني نوشته شده و داستان زندگي چهار دختر خلافكار را روايت مي‌كند. فيلم تلاش كرده تا نقدي اجتماعي در مورد آسيب‌هاي اجتماعي زنان و علت بزهكاري برخي از آنان را ارائه دهد. ميلاني مي‌گويد سعي كرده تا در اين فيلم تصويري از آينده زناني كه ساده‌ترين راه را براي امرار معاش انتخاب كرده‌اند، به تماشاگران ارائه دهد. البته از ما نشنيده بگيرد اما در ظاهر فيلم حال و هوايي طنز و كمدي دارد.

3966

نكـونام: حضـور در رئـال و بـارسلونـا رويــا نيست

<جواد نكونام> مي‌گويد: بعضي از كلمات اسپانيايي را به راحتي متوجه مي‌شوم و حتي آنها را بر زبان مي‌آورم. فكر مي‌كنم اگر زبان اسپانيايي را به طور كامل يادم بگيرم، كارم در اسپانيا بسيار ساده‌تر است. جواد نكونام امسال هفت‌سين را خودش در هتل چيد و به ياد ايران افتاد. او سال گذشته را در ايران و در كنار خانواده‌اش گذرانده بود، اما امسال در اسپانيا به سر مي‌برد. نكونام مي‌گويد:

خوشمزه‌ترين غذاي اين كشور، سوپ اسپانيايي است، اما گاهي اوقات دلم لك مي‌زند براي قورمه‌سبزي... نكونام مي‌گويد: حالا كه به اوساسونا پيوستم، تلاشم را اضافه مي‌كنم تا به اهداف بالاتري برسم كه يكي از آنها رسيدن به تيم‌هاي بزرگ‌تري مثل رئال مادريد يا بارسلونا است، شايد تا زماني كه در ايران بودم، بازي در اين تيم‌ها برايم رويا بود، اما حالا به روزنه‌اي از اميد تبديل شده است كه دست يافتن به آن چندان سخت هم نيست.
نكونام مي‌گويد: تيم‌هاي اروپايي با تيم‌هاي ايراني تفاوت‌هاي زيادي دارند، شرايطي كه اين تيم‌ها دارند، اصلا هيچ‌كدام از تيم‌هاي ما ندارند. امكانات آنها بسيار بالاست، زمين‌هاي مناسب براي تمرين آنها را تيم‌هاي ايراني ندارند و خيلي از مسائل ديگر كه به هيچ عنوان قابل قياس نيست.نكونام در مورد ترافيك اسپانيا هم صحبت مي‌كند: <ترافيك در اين‌جا معني ندارد، اصلا در اين‌جا معضلي به نام ترافيك وجود ندارد، زماني كه چراغ قرمز مي‌شود، تمام اتومبيل‌ها بدون اين‌كه حتي يك‌بار بوق بزنند، مي‌ايستند كه نام آن را نمي‌توان ترافيك گذاشت.>جواد نكونام مي‌گويد: نمي‌توان گفت كه در اسپانيا مشكلي ندارم، چون مشكل همه جا وجود دارد، اما مسئله مهم، مبارزه با مشكلات و غلبه بر آنهاست.

3965

دني اولروم: پدرم استاد دانشگاه بود

يكي از پديده‌هاي امسال ليگ برتر، بازيكن سيه‌چرده 24 ساله از اهالي نيجريه است كه در حال حاضر در صدر گلزنان ليگ برتر است. نام او كه بازيكن تيم ابومسلم مشهد است، <دني اولروم> مي‌باشد. دني در سال )1362( 1982 در لاگوس، مركز نيجريه به دنيا آمد، آن هم در يك خانواده پرجمعيت كه شامل چهار خواهر به نام‌هاي استهر، ليندا، نفه و فلوكس و دو برادر به نام‌هاي جف و آيك. او مي‌گويد:

د: برعكس خيلي از آفريقايي‌ها ما فقير نبوديم، پدرم استاد دانشگاه بود، اما ده سال پيش فوت كرد. او در ايران ازدواج كرده و يك زن ايراني دارد و مي‌گويد: <من همسرم را خيلي دوست دارم، در سفارت نيجريه با او آشنا شدم و حالا در كنار يكديگر، يك زندگي شيرين داريم. زنان ايراني بسيار پاك و مهربان هستند.> او مي‌گويد: <از ميان شهرهاي ايران، تهران را خيلي دوست دارم، چون شهري بسيار بزرگ و زيبا است و سرگرمي‌هاي زيادي دارد.> و در ادامه مي‌گويد: <به حرم امام رضا(ع) زياد مي‌روم، چون در آن‌جا احساس آرامش مي‌كنم.> دني اولروم غذاهاي ايراني را خيلي دوست دارد، به خصوص باقالي‌پلو با ماهيچه را... مي‌گويد: <ايراني‌ها خيلي برنج مي‌خورند، اما در آفريقا تنها هفته‌اي يك‌بار برنج مي‌خورند، در كل غذاهاي ايراني خوشمزه‌تر است.>
وي مي‌گويد: <مردم ايران بسيار خوب و مهمان‌نواز هستند، به همين خاطر تمام روزهاي بودنم در ايران، برايم خاطره‌انگيز است.>

3964

حميد لولايی مـردي بــراي تمــام فصـول

<حميد لولايي> را از سال 1373 با مجموعه ساعت خوش مي‌شناسيم، او خيلي زود توانست پله‌هاي ترقي را طي كند و خود را در عرصه بازيگري در وادي طنز بشناساند. لولايي با فرا رسيدن سال 1386، 52 ساله شد و هنوز هم جا براي پيشرفت دارد. وي در سال 1334 از پدر و مادري گيلاني در محله عشرت‌آباد تهران در يك خانواده پر جمعيت به دنيا آمد. او در همان محله رشد كرد و ثمره ازدواجش دو دختر است، حميد لولايي هم اكنون به همراه خانواده‌اش در حوالي محله سيدخندان زندگي مي‌كند.
وي از كودكي عاشق بازيگري بود و با استفاده از جعبه‌هاي پودر لباسشويي و چسباندن عكس و گويندگي، بچه‌هاي محل را دور خود جمع مي‌كرد. مي‌گويد: <با پول‌هاي عيدي خود به سينما مي‌رفتم. بهترين تفريح زمان كودكي‌ام سينما رفتن بود.> عشق به بازيگري در 15 سالگي او را به كلاس‌هاي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان كشاند. تا جايي كه دوره كلاس‌هاي هنرهاي زيبا را به صورت شبانه گذراند. وي كار تئاتر را به طور جدي در سال 1358 با بازي در نمايشي به كارگرداني مرحوم رضا ژيان و سياوش طهمورث آغاز كرد.
<پيكرتراش> فيلم سينمايي بود كه از آن به عنوان كار دوم خود ياد مي‌كند اما اين فيلم به اكران عمومي در نيامد و هيچ وقت ديده نشد. در آغاز جنگ در فيلم سربداران هم نقش كوتاهي را ايفا كرد كه اين آخرين فيلم او قبل از آغاز جنگ
تحميلي بود.

با شروع جنگ تحميلي به مدت شش سال از عرصه هنر دور ماند. در زمان خدمت سربازي همچنان به كار تئاتر مشغول بود <سبزه دوست بچه‌ها> تئاتري بود كه او در اين دوران به همراه مرحوم رضا ژيان براي بچه‌ها اجرا مي‌كرد. در سال 69 در كلاس مديريت سينما شركت كرد و پذيرفته شد و مديريت سينما را برعهده گرفت.
مديريت سينما آزادي او را دوباره به دوستان قديمي‌اش رساند كه اين ديدار مجدد موجب روي آوردن دوباره لولايي به بازيگري شد. او به دنبال آرزوهاي دوران كودكي‌اش بود. <فراموشخانه> مجموعه‌اي بود كه با آن كار و بارش رونق يافت، به همين خاطر از مديريت سينما استعفا داد و به بازيگري روي آورد. عشق و علاقه او به بازيگري حتي در زمان مديريت سينما لحظه‌اي او را رها نمي‌كرد به طوري كه هرگاه فرصتي به دست مي‌آورد زود جيم مي‌زد و خود را به سر صحنه مي‌رساند.
مي‌‌گويد: با <ساعت خوش> قدم به عرصه طنز گذاشتم. داريوش كاردان اولين كسي بود كه قابليت‌هاي مرا در اين وادي كشف كرد. در ساعت خوش بيشتر از همه عوامل با مهران مديري و رضا عطاران رابطه صميمانه برقرار كرد. ا ز طرفي مديريت سينما مانع ازحضور مدام او در سريال ساعت خوش مي‌شد. به همين دليل بازيگري را به مديريت سينما ترجيح داد. اما لولايي چند سال پيش با نقش خشايار مستوفي حسابي