به تهرون 20 رای دهید

.

« گفتگو با سعيد و فريد رشيدي دو برادر روشندل و هنرمند در نواختن گيتار كلاسيك و پيانو | جدیدترین ها | از حميد گودرزي چه مي‌‌دانيد؟ »

داستان: مردي به روايت ديگران

در خيلي از خانواده‌ها، والدين دوست دارند به زور براي پسرشان همسري برگزينند، در صورتي كه پسر خانواده به هيچ عنوان به ازدواج فكر نمي‌‌كند... درست مثل آقا (سعيد) قصه، كه البته بايد بگويم اين قصه از دل واقعيت خلق شده است...
سعيد 13 سال از مهسا بزرگ‌تر است. 13 سال، اختلاف سن كمي نمي‌‌تواند باشد، گويا به زور و اصرار خانواده‌اش، تن به ازدواج مي‌‌دهد، اما پس از ازدواج نمي‌‌تواند همسر جوانش را درك كند، از اين رو به بهانه‌هاي واهي سعي مي‌‌كند (مهسا) را تحقير كند....

اين در حالي است كه (مهسا) يك زن جوان است و آرزوهاي زيادي براي يك زندگي مشترك دارد، اما شوهرش او را درك نمي‌‌كند... زندگي آنان زماني به يك گره باز نشدني برخورد كرد كه مهسا با اين مسئله مواجه شد كه سعيد به هيچ عنوان زندگي زناشويي را باور نكرده...
من ( مينو)، دوست و هم‌كلاسي سابق مهسا كه تحصيلاتم را در رشته كارگرداني، به پايان برده بودم و چندين سال بود كه فيلم مستند با سوژه‌هاي اجتماعي مي‌‌ساختم، فيلم مستند جديدم، سوژه اصلي‌اش (مهسا و سعيد) بودند، باورتان مي‌‌شود... مي‌‌خواهم نام فيلم خود را مردي به روايت ديگران بگذارم.


( -مينو)، من نمي‌‌فهمم اين ماجرا چه ربطي به تو دارد؟ تو سر پياز هستي يا ته پياز؟ دو نفر ديگر مي‌‌خواهند طلاق بگيرند، حرص و جوشش را تو مي‌‌زني؟...
صداي (كاوه) از سالن پذيرايي شنيده مي‌‌شد. روي كاناپه، جلوي تلويزيون ولو شده بود و تخمه مي‌‌شكست. البته، غرغر هم مي‌‌كرد. در حالي‌كه فيلم (هندي‌كم) را داخل دوربين مي‌‌گذاشتم، گفتم:
كاوه، چقدر غر ميزني! حالا مهسا نشد، يكي ديگر. من كه بالاخره بايد اين فيلم را بسازم. براي تو چه فرقي دارد كه سوژه‌اش چه كسي باشد؟ دو ماه ديگر جشنواره شروع مي‌‌شود، آن وقت من هنوز اندرخم يك كوچه‌ام! سرسوژه فيلم با شوهرم به توافق نمي‌‌رسم! اي خدا، من چه كار كنم از دست اين مرد؟
هنوز حرفم تمام نشده بود كه ديدم، كاوه در چهارچوب در ايستاده. قيافه حق به جانب به خود گرفت و گفت:
- سوژه فيلم مستند كوتاه شما، هيچ ربطي به من ندارد، حضرت والا! فقط همه ترس من از اين است كه نكند به خاطر اين كار تو، دوستي چندين و چند ساله‌ات با مهسا به هم بخورد. به‌خصوص، حالا كه خانواده‌اش وضعيت روحي درست و حسابي ندارند. هيچ بعيد نيست كه همين مادر مهساجانت، بدون رو در بايستي بهت بگويد: فضول خانم، پايت را از گليمت درازتر نكن...
كار جاسازي فيلم در دوربين تمام شده بود. كيف دستي‌ام را برداشتم و بدون توجه به غرولند‌هاي كاوه، آمدم تا از اتاق بيرون بيايم. اما راهم را در چهارچوب در، سد كرد و با لحن آرام‌تري گفت:
- مينو، خوب فكرهايت را بكن. من به خاطر خودت مي‌‌گويم.
خنده‌ام گرفت، چون به خاطر من نمي‌‌گفت. هر وقت كه مي‌‌خواستم براي تهيه يك فيلم يا گزارش از خانه خارج شوم، سعي مي‌‌كرد يك‌جوري منصرفم كند. كاوه، از آن مردهايي بود كه دوست داشت، در تمام مدتي كه خانه است، زنش كنارش بنشيند، برايش چاي بياورد، ميوه پوست بكند و بله قربان بگويد.
دستم را روي شانه‌اش گذاشتم و گفتم:
- شايد كار من تا دير وقت طول بكشد هرطوري كه هست، امروز بايد قال قضيه را بكنم. شامت توي يخچال است. اگر دير آمدم بخور جبران مي‌‌كنم!
با لبخند سردي جواب داد:
- اميدوارم!
- و از سر راهم كنار رفت.
_ _ _
مقصد اول، خانه پدري مهسا بود. بايد با خودش و مادرش، مصاحبه مي‌‌كردم. بعد هم نوبت خانه پدري همسرش مي‌‌رسيد، (سعيد.) با مادر سعيد، تلفني صحبت كرده بودم، اولش راضي نمي‌‌شد در مصاحبه‌ام شركت كند. مي‌‌گفت ما آبرو داريم. اما وقتي كلي زبان ريختم و قول دادم كه فقط صدايش را ضبط كنم، با اكراه پذيرفت. به‌طور حتم سعيد را هم كه نمي‌‌شد پيدا كرد. آن‌وقت كه زن و زندگي‌ داشت، هيچ‌وقت در دسترس نبود حالا كه ديگر مثل باد، بي‌تكلف، تيزپا و رها به هر كجا كه مي‌‌خواست مي‌‌رفت.
در تمام طول مسير، زندگي پنج ساله‌ مهسا را براي خودم مرور مي‌‌كردم. انگار همين ديروز بود كه لباس عروس پوشيد. انگار همين ديروز بود كه دختر ملوسش را به‌دنيا آورد. باورم نمي‌‌شد كه عمر زندگي بهترين دوستم، به اين كوتاهي باشد.
آنقدر توي فكر بودم كه متوجه ترافيك سرسام‌آور و مسافت نشدم. وقتي به خودم آمدم كه ماشين را مقابل خانه پدر مهسا پارك كرده بودم. همان‌خانه‌اي كه درست روبه‌روي دبيرستانمان قرار داشت.
مادر مهسا به استقبالم آمد. مثل هميشه، گرم و صميمي. همان اول گفت كه مهسا خانه نيست. گفتم: يعني يك‌بار ديگر بايد مزاحمتان بشوم؟ كجا رفته اين دختر؟
دستم را گرفت و به اتاق نشيمن برد. شربت و شيريني آماده كرده بود. روي صندلي روبه‌رويم نشست و گفت:
- اين روزها، زياد حالش خوب نيست. بچه‌اش كم است، خودش هم بهانه مي‌‌گيرد. فرستادش خانه خاله‌اش. امشب، آنجا دعوت داريم.
دوربين را از توي كيف درآوردم. روي سه پايه گذاشتم و زاويه تصوير را تنظيم كردم.
گفتم:
- پس بهتر است زودتر شروع كنيم، تا هم شما به مهماني امشبتان برسيد، هم من به بقيه كارهايم برسم.
قبل از اين‌كه دكمه ضبط را فشار دهم، گفتم:
- آماده‌ايد؟
- دستپاچه شد. دستي به لباس‌هايش كشيد و گفت:
- اي واي! چه عجله‌اي داري مادر؟ حالا بيا شربتت را بخور، تا من يك روسري روي سرم بيندازم. لباس‌هايم را هم عوض كنم.
به طرف ميز رفتم و شربت را برداشتم. گفتم:
- نه، لباس‌هايتان خوب است. آن‌جوري مصنوعي مي‌‌شود. هنوز شربتم را تا نيمه نخورده‌ بودم كه برگشت. با يك روسري گلدار كه سرش كرده بود، روبه‌روي دوربين نشست و گفت:
- آماده‌ام. حالا از كجا بايد شروع كنم؟
پشت دوربين، مستقر شدم. دكمه ضبط را فشردم و گفتم:
- همه‌چيز را از اول تا به آخر بگوييد. از شب خواستگاري تا همين امروز، يعني اين چهارماه كه مهسا طلاق گرفته است، آماده‌ايد؟ سه، دو، يك.
سينه‌ام را صاف كردم و گفتم: (سعيد به روايت مادرزنش.)
مادر مهسا، انگار كه يك عمر، بازيگر بوده است، پايش را روي پاي ديگر انداخت، قيافه حق به جانبي به خود گرفت و بدون تپق زدن شروع به سخنراني كرد:
- امروز كه درست فكر مي‌‌كنم مي‌‌بينم، اين خانواده، خودشان را از همان روز اول نشان دادند، ولي دور از جان شما، ما... بوديم كه نفهميديم! وقتي آمدند خواستگاري، مادر داماد، جلوتر از همه وارد خانه شد، با فيس و افاده. قبل از سلام و عليك، چشم‌هايش را تنگ كرد و با نگاه، دور تا دور خانه را از زير نظر گذراند. انگار از دماغ فيل افتاده بود. به اسباب‌ و اثاثيه‌مان چنان نگاه كرد كه يك آن خيال كردم، خودشان در كاخ زندگي مي‌‌كنند!
بعد هم پشت سرش، آن پسره عتيقه وارد شد. نسبت به مهسا، قدش زياد بلند بود. اما تيپ و قيافه‌اش بد نبود. فكر كنم مهسا هم گول همان ظاهرش را خورد وگرنه من كه در همان برخورد اول، وقتي آن دسته گل مضحك را از دستش گرفتم، خورد توي ذوقم! چهار، پنج شاخه گل گلايل سفيد را با يك مشت علف، دور هم پيچيده بودند و آمده بودندخواستگاري. دسته گلشان به درد روي سنگ قبر هم نمي‌‌خورد.خلاصه، سعيد، متين و باوقار، يك گوشه نشست. بعد هم حرف‌هايشان را با مهسا زدند. هر چه من و پدرش گفتيم دختر، اختلاف سني اين پسره با تو زياد است، به درد تو نمي‌‌خورد باز به گوشش نرفت كه نرفت. مي‌‌گفت عوضش تحصيل‌كرده است. مدير عامل يك شركت معتبر بازرگاني است. ماشين فلان دارد. ما هم ديگر پاپي‌اش نشديم، اما هر روز كه مي‌‌گذشت، اين پسره خودش را بيشتر نشان مي‌‌داد. شب بله‌برون، پررو، چشم‌چراني مي‌‌كرد. تا جايي كه خواهرم، يواشكي در گوشم گفت: (آبجي، دامادتان يك كم چشم‌هايش زياد نمي‌‌گردد، هان!) آن شب خيال كردم به خاطر اين‌كه ما مهسا را به حميد - پسر خواهرم- نداده‌ايم، مادرش اين حرف را مي‌‌زند اما بعدا، فهميدم كه اي دل غافل...
هر وقت به شب عروسي دخترم فكر مي‌‌كنم، جگرم برايش كباب مي‌‌شود. عكس‌هايش هست. ديده‌اي كه؟ حتي يك عكس‌ هم پيدا نمي‌‌كني كه داماد، توي آن لبخند زده باشد. همه‌اش اخم كرده بود. انگار خون، خونش را مي‌‌خورد.
بيچاره دخترم، بعد از عروسي پژمرده شد. شوهرش نه اهل سفره انداختن بود، نه اهل مهماني رفتن. حتي وقتي فاميل براي پاگشا دعوتش مي‌‌كردند، مهسا مجبور بود بهانه‌اي بياورد و دعوتشان را رد كند. به ما هم ‌چيزي نمي‌‌گفت. اگر زودتر مي‌‌گفت اخلاق شوهرش اينجوري است، سفارش مي‌‌كرديم بچه‌دار نشود. ما كه نمي‌‌دانستيم چه خبر است.
پدرش عاشق نوه‌دار شدن بود. مدام به مهسا مي‌‌گفت: دخترم اگر دير بچه‌دار شوي، آن وقت بچه‌ات به جاي (به جان بابام) بايد بگويد به (ارواح خاك بابام) هان!
مهسا ناراحت نمي‌شد. خودش مي‌دانست كه سن سعيد، زياد است. بالاخره باردار شد، كه اي كاش نمي‌شد. تمام نه ماه دوران بارداري‌اش را خانه ما بود. سعيد، هفته‌اي يكي، دو بار، مثل يك مهمان مي‌آمد سر مي‌زد و مي‌رفت. گفتيم شايد بچه‌شان به دنيا بيايد و اين پسر آدم بشود. اما وقتي (ميترا) به دنيا آمد، ديديم نخير! همين آش است و همين كاسه. طفلكي مهسا، خودخوري مي‌كرد، افسردگي گرفته بود. سعيد هم همين را بهانه كرد تا طلاقش بدهد. با يك بچه سه ساله، دخترم را طلاق داد. يك ذره عاطفه پدري نداشت اين مرد. پدر مهسا مي‌گويد: بايد خدا را شكر كنيم كه طلاق دخترمان را گرفتيم. سعيد مثل يك علف هرز بود كه فقط شيره جان مهسا و تمام خانواده ما را مي‌خورد و مانع رشدمان مي‌شد. مردك لاابالي! حالا نمي‌خواهم بيشتر از اين جلوي دوربين، آبرويشان را ببرم. خدا را شكر كه حميد - پسر خواهرم - هنوز مهسا را مي‌خواهد. به مهسا حق مي‌دهيم كه نخواهد به ازدواج مجدد فكر كند، اما به كوري چشم همه آنهايي كه نمي‌توانستند خوشبختي بچه من را ببينند، بايد بگويم، انشاا... دوباره خيلي زود، شوهرش مي‌دهيم...
_ _ _
طبق قرارمان، حدود ساعت ده صبح، جلوي خانه پدرشوهر سابق مهسا بودم. طي برخوردهايي كه قبلا با مادرشوهرش داشتم، به نظرم زن بدي نمي‌آمد. اما به قول مادر مهسا، يك كم اهل كلاس گذاشتن و حرف زيادي زدن بود! سعي كردم، تمام پيش‌زمينه‌هاي ذهني‌ام را پاك كنم و فقط به عنوان يك مستندساز بي‌طرف، وارد خانه‌شان بشوم.وضعيت زندگيشان، خبر از يك زندگي مرفه مي‌داد. با اين‌كه وضع مالي پدر مهسا هم خوب بود، اما ريخت و قيافه خانه و زندگيشان، به پاي خانه اين‌ها نمي‌رسيد. بي‌خود نبود كه ملوك خانم - مادر سعيد- روز خواستگاري، چنان نگاهي به خانه عروسش انداخته بوده! البته كارش درست نبوده، ولي...
در را كه به رويم گشود، حال و هواي چيدمان خانه، مرا گرفت! ملوك خانم، لباس تقريبا رسمي و مجللي به تن كرده بود، اما برخوردش آن‌قدر سرد و پرافاده بود كه حالم گرفته شد. سعي كردم خيلي زود، سر و ته قضيه را هم‌بيا رم . برايش توضيح دادم كه چه چيزهايي را بگويد. همان‌طور كه قول داده بودم، فقط صدايش را ضبط كردم. اول، خودم گفتم: (سعيد به روايت مادرش) بعد هم او شروع كرد:
- از اول هم مي‌دانستم اين خانواده، وصله تن ما نيستند. ولي، خب ديگر ما رفتيم خواستگاري، آنها هم از خدايشان بود كه چنين دامادي گيرشان بيايد. سعيد را توي هوا قاپيدند. از همان شب بله‌برون، فهميدم كه اين دختره، چشمش دنبال پسرخاله‌اش است. آن شب، خاله‌اش نشسته بود ور دل من و بند را آب داد!
خدا نصيب كافر نكند، دختره از آدم به دور بود! بعد از ازدواجشان، سعيد شده بود ستاره سهيل. سر و تهش را مي‌زدي، خانه پدرزنش بود. معلوم بود كه دختره، زن زندگي نيست. فقط خيلي زرنگ بود. از همان اول، ميخش را محكم كوبيد. به سال نكشيد كه باردار شد. شما بگوييد، زني كه نه ماه تمام، شوهر و زندگيش را ول كند و برود خانه پدرش، زن زندگي است؟ مگر ما بچه‌دار نشديم؟ مگر ما ويار نداشتيم؟ خب پسر من هم آدم است، خود شما اگر شوهرتان را ول كنيد و برويد خانه پدرتان، نمي‌رود زن بگيرد؟! من به چنين مردي حتي حق مي‌دهم! اين دختره مثل دندان عاريه بود، براي خانواده ما. خوب شد كنديم و انداختيمش كنار. الحمدا... سعيد، از روزي كه او را طلاق داده، جان گرفته. گوشت و گل آورده بچه‌ام...
_ _ _
عجب! در تمام مدتي كه با مادر سعيد صحبت مي‌كردم، حتي يك‌بار هم مهسا را به نام نخواند. مدام مي‌گفت: (اين دختره!)
ديگر گيج شده بودم. بايد با خود مهسا هم صحبت مي‌كردم. با او تماس گرفتم و خواستم تا بعدازظهر به خانه‌مان بيايد. كاوه، مي‌خواست برود دنبال كارهاي شركتش و آن روز قرار بود كمي ديرتر به خانه برگردد.
_ _ _
حدود ساعت سه بود كه سر و كله مهسا پيدا شد. ديگر طراوت و نشاط گذشته را نداشت، اما در قلب، همان مهساي مهربان و دوست‌داشتني بود.
در آغوش فشردمش و گفتم:
- دلم خيلي برايت تنگ شده بود. چرا ميترا را نياوردي؟
با بي‌حوصلگي جواب داد:
- خواب بود. گذاشتمش پيش مامان. تازگي‌ها بهانه‌گيرتر شده، حوصله‌ام را سر مي‌برد...
مي‌خواست فيلم‌هايي كه از مادر و مادرشوهرش گرفته‌ام را نشانش بدهم. اما مي‌دانستم با اين كار به گفته‌هايش جهت خواهم داد. خواستم اول، خودش ماجرا را برايم تعريف كند، بعد فيلم‌ها را نشانش بدهم.
قبول كرد. دوربين را كاشتم، اما طوري كه مهسا پشت به آن بود. گفتم:
- آماده‌اي؟ سه، دو، يك. (سعيد به روايت همسرش.)
مهسا آب دهانش را به زور قورت داد. معلوم بود كه حرف زدن از سعيد و مرور گذشته برايش دشوار است. اما به احترام رفاقتمان، بر خود مسلط شد و شروع به گفتن كرد:
- تو كه در جريان هستي. من خواستگار زياد داشتم. ولي موقعيت سعيد فرق مي‌كرد. علي‌رغم اختلاف سني 13 ساله‌اش با من، مرد موقر و متشخصي به نظر مي‌رسيد. جوان‌تر از سنش نشان مي‌داد. تحصيل‌كرده و خانواده‌دار بود، اما حيف كه...
- حيف كه چي؟
- مي‌گويم حالا. روز خواستگاري، وقتي رفتيم تا با هم صحبت كنيم، خيلي جدي فقط همين جمله را گفت. آن هم به زور. اصلا زورش مي‌آمد با آدم حرف بزند. گفت: (من از جلف‌بازي، بدم مي‌آيد...)حرف قابل قبولي بود. ديگر خواسته‌اي نداشت و اين برايم عجيب بود. اما بعد از عقدمان فهميدم، همراهي مرد براي خريد حلقه و لباس همسرش، اسمش جلف بازي است، رفتن به پارك و سينما و تولد و عروسي، جلف بازي است. چون برادر من، آدم خوش مشربي است و در جمع زياد مي‌خندد، آدم جلفي است و رفت و آمد با آنها در شان ما نيست. چون شوهر خواهر خودش، جلوي همه قربان صدقه بچه‌هايش مي‌رود، آدم جلفي است و ارزش رفت و آمد كردن را ندارد... خلاصه اين‌كه بعدا فهميدم، اوووه! چقدر معنا داشته همين يك كلمه و من نمي‌دانستم! هيچ جا نمي‌آمد. من هم مجبور بودم براي همه يك بهانه‌اي دست و پا كنم و دعوتشان را رد كنم. مردم ديگر خودشان، كم‌كم ما را از ليست مهماني‌هايشان حذف كردند. سعيد، صبح از خانه بيرون مي‌رفت و اكثر وقت‌ها، ديرهنگام باز مي‌گشت. شايد در طول اين چهار سال و اندي زندگي مشتركمان، كم‌تر از بيست بار با هم بر سر يك سفره، شام و ناهار خورديم! گفتم شايد وجود يك بچه بتواند يخ اين زندگي را ذوب كند. اما اين تصميم، بزرگ‌ترين اشتباه عمرم بود. وقتي سعيد فهميد كه باردارم، آن‌قدر عصباني شد كه...مي‌گفت بايد بچه را سقط كني، اما من قبول نكردم. آقا هم نه گذاشت و نه برداشت، زن باردارش را ول كرد به امان خدا. من هم رفتم خانه پدرم و گفتم سعيد رفته است ماموريت. بعد از دو هفته، سر و كله‌اش پيدا شد. گفت نمي‌خواهم ببينمت! بهتر است تا بچه به دنيا مي‌آيد، خانه پدرت بماني. در اين مدت، من هم فكرهايم را مي‌كنم. شايد اگر مدتي از هم دور باشيم، علاقه‌مان به هم بيشتر شود! من، با اين‌كه مشكلي در كمبود علاقه نداشتم، اما براي سلامتي خودم و بچه‌ام، اين را پذيرفتم. او هم هرازگاهي البته بالاجبار و فرماليته مي‌آمد، سر مي‌زد و مي‌رفت. تا اين‌كه ميترا به دنيا آمد. اما وضعيت بدتر از قبل شد. سعيد، مدام بهانه مي‌گرفت. ماموريت‌هاي كاري را بهانه مي‌كرد و هفته به هفته خانه نمي‌آمد. خيال مي‌كرد آفتاب پشت ابر مي‌ماند. نمي‌دانست من آن ته بليت‌‌هاي ماموريت‌هاي تايلند و دبي‌اش را پيدا مي‌كنم. نمي‌دانست من مي‌دانم كه بعضي از ماموريت‌هاي آقا، با همراهي دختري كه از قبل مي‌شناختمش، دختري به اسم فريبا بوده است. وقتي عقدنامه موقتشان را پيدا كردم، ديگر دليلي براي ادامه آن زندگي نمي‌ديدم. زن بيچاره خبر ندارد كه اين آقا سعيدش با چند نفر ديگر هم سر و سري دارد...
_ _ _
حرف‌هاي مهسا به اينجا كه رسيد، متوقف شد. بغض گلويش را ‌فشرد. ديگر قادر نبود چيزي بگويد. من هم اصراري نداشتم. فقط اي كاش دستم به سعيد مي‌رسيد. روايت سعيد از زبان خودش هم بايد شنيدني باشد.
منبع: مجله خانواده سبز



TrackBack

:TrackBack URL for this entry
http://www.tehroon20.com/cgi-bin/mt3-2/mt-tb.cgi/618

 >>   جستجو


 >> موضوعات

                Copyright © 2005 - 2007 Tehroon20.com All Rights Reserved