به تهرون 20 رای دهید

.

« December 2006 | جدیدترین ها | February 2007 »

January 16, 2007 3673

مهران مدیری فرزند آخر خانواده مديري‌ها

مهران مديري كارگرداني كه اين شب‌ها با باغ مظفر مهمان خانه‌هاي مردم است يكي از كارگردان‌هاي موفق تلويزيون و كارهاي متفاوت و طنزهاي روتين او زبانزد خاص و عام است. نوآوري و ارائه كارهاي متفاوت او باعث شده تا بينندگان فراواني با اسم او پاي تلويزيون بنشينند.مهران مديري، بازيگر و كارگردان توانايي است كه در قلب ها تك تك ايرانيان راه پيدا كرده، چه او را از جعبه جادويي ببينيد،‌چه نبينيد... از او چه مي‌دانيد.

• متولد دي‌ماه سال 1340، پدر و مادرش اراكي هستند اما او در تهران به دنيا آمد.
• پدرش كارمند وزارت نيرو است و مهران آخرين فرزند يك خانواده شش نفره، او سه برادر بزرگ‌تر از خود دارد.
• بزرگ‌ترين برادرش از پيانيست‌هاي قابل است و برادر دومش نقاش و گرافيست. در خانواده مديري هنر اهميت فراواني دارد.
• از پنج سالگي با موسيقي آشنا شد و از 12 سالگي تنها به موسيقي كلاسيك گوش مي‌داد. او يكي از كامل‌ترين آرشيوهاي موسيقي كلاسيك را دارد.
• در كودكي زياد شر و شور نبود اما بسيار كنجكاو بود، به طوري كه در غياب برادرش به اتاق او مي‌رفت و تمام كتاب‌هاي نقاشي‌اش را زير و رو مي‌كرد.
• برادر نقاشش (حميد) در سوئد زندگي مي‌كند. هنر و ادب موجب شد تا مهران تاثير فراواني از او بگيرد.
• اولين تئاتر زندگيش را در دبستان بازي كرد. او در اين تئاتر نقش لوطي را به خوبي ايفا كرد تا نشان بدهد كه هنر در خونش است.
• همواره به دنبال تجربه و مطالعه بود به طوري كه آشنايي با كارهاي «سالواتور دالي» تاثير زيادي بر روي او گذاشت كه آثار آن هنوز هم در مهران مشهود است.
• در شانزده سالگي جذب تئاتر شد و اولين كار حرفه‌اي‌اش را تمرين كرد اما اين كار هرگز بر سر صحنه نرفت اما موجب شد تا او بيشتر با تئاتر آشنا شود.
• همه با حضورش در عرصه هنر موافق بودند. هنوز هم اعضاي خانواده‌اش بهترين كارشناسان و منتقدان كارهايش هستند.
• با مدرك ديپلم علوم انساني سال 1361 به راديو رفت و در اين رسانه ملي به فعاليت پرداخت.
• مدت شش، هفت سال گوينده و بازيگر يكي از مجموعه‌هاي پرطرفدار راديو به نام «داستان شب» بود.
• همزمان با كار راديو از فعاليت‌هاي تئاتر غافل نمي‌شد و چند نمايش را به روي صحنه داشت، كار گويندگي باعث كامل شدن صداي او شد.
• سال 1366 اولين تئاتر طنزش را بازي كرد. اين تئاتر كه «پانسيون» نام داشت در تئاتر مولوي روي صحنه رفت.
• در اواخر 1371 در نمايشي در نياوران، نصرا... رادش، سليماني‌فرد و صيادي را كشف كرد كه بعدها در بسياري از كارها با او همكاري داشتند.
• گروه مديري به سرعت به شهرت رسيد. در سال 1372 با داريوش كاردان اولين برنامه نوروزي خود را ساخت.
• در سال 1373 طنز متفاوت «ساعت خوش» را ساخت كه با استقبال فراواني از سوي مردم روبه‌رو شد.
• ساعت خوش يكي از بهترين و پربيننده‌ترين برنامه‌هاي طنز تلويزيوني شد اما به دليل مشكلاتي كه به وجود آمد برنامه تعطيل شد.
• با وجود دامن زدن مطبوعات به حاشيه‌ها مديري هرگز اسير حواشي مطبوعات و شايعه‌هاي فراوان نشد و كارش را ادامه داد.
• از ساعت خوش به بعد دور مطبوعات را خط كشيد و بسيار كم مصاحبه كرد. او هنوز هم از مطبوعات دلخور است.
• فيلم ديدار ساخته محمدرضا هنرمند هم كه قبل از ساعت خوش با بازي مهران مديري ساخته شده بود پاسوز «ساعت خوش» شد و به موقع اكران نشد.
• اوايل دهه 70 از راديو به تلويزيون رفت و در تلويزيون اولين كارهاي او «نشانه‌هاي نور» و «باغ گيلاس» بودند.
• مردم كه تا آن زمان با صداي او آشنا بودند در باغ گيلاس با چهره‌اش نيز آشنا شدند. او در اين سريال تا حدودي به شهرت رسيد.
• در سال 1371 وارد سينماي حرفه‌اي شد. در «ديگه چه خبر» دستيار طراح صحنه بود و عضو گروه كارگرداني تهمينه ميلاني.
• با نوروز «77» دوباره به جعبه جادويي برگشت اولين تصويرش را مردم بعد از پنج سال نشناختند و موهايش كاملا سفيد شده بود.
• با جنگ 77 توانست 85 درصد مردم ايران را پاي تلويزيون بنشاند. نبوغ او در عدم تكرار خود و نوآوري‌هاي پايان‌ناپذيرش است.
• علت موفقيت او ارائه شيوه جديد مجري‌گري و بازيگري و حضور توامان نقش و واقعيت است، با يك دوربين غوغا كرد و به
شيوه تئاتري كار را بدون قطع مي‌گرفت.
• اولين كسي است كه طرح برنامه‌هاي نود قسمتي و روتين را اجرا كرد. او اعتقاد دارد بايد با مردم صادق و روراست بود.
• هنوز هم خيلي‌ها از سوژه‌ها و ايده‌هاي او كپي‌برداري مي‌كنند. مديري در موسيقي و خوانندگي هم دستي‌ بر آتش دارد. حتي كنسرت هم اجرا كرده و تيتراژ شب‌هاي برره و باغ مظفر را خودش خوانده است.
• او اولين برنامه‌سازي است كه پشت صحنه كارهايش را به مردم نشان داد.
• صداقت را بزرگ‌ترين صفت آدمي مي‌داند. او معتقد است چرا مردم نبايد حقايق، اشتباهات و تپق‌هاي ما را ببينند.
• متاهل است و صاحب يك پسر و يك دختر است.
• در كارش بسيار جدي است و براي كارش زمان مي‌گذارد به طوري كه در طول يك كار كمتر مي‌تواند به خانواده‌اش سر بزند و آنها را ببينند.
• سال 1378 اولين كاست دكلمه او به بازار موسيقي آمد.
• «از روي سادگي» اولين آلبوم پاپش بود كه در سال 1378 به بازار آمد و با استقبال طرفدارانش روبه‌رو شد.
• آشنايي با حميد و مجيد آقاگليان زندگي حرفه‌اي او را عوض كرد و با پاورچين به خلق شاهكاري بدون تكرار رسيد.
• با جايزه بزرگ در نوروز 1384 ثابت كرد توان مديريت هر كاري را دارد.
• تنها بازيگر و سازنده تاريخ نمايش ايران است كه صرف نامش در اثري، مردم را پاي تلويزيون ميخكوب مي‌كند. حضور در كنار او مبدل به رمز موفقيت خواهد شد.


منبع: خانواده سبز
مجتبي رمضانی

3689

چهار پيش بيني مرگبار براي زمين

بلاهايي ناگهاني كه مي‌توانند زندگي بشر را تا ابد تغيير دهند، ما را تهديد مي‌كنند. زمين همچنان كه به حول محور خود مي‌چرخد لرزش‌هايي نيز دارد. البته بهتر است بگوييم داشت زيرا بنا به اظهارات (مايكل مندويل) محقق زمين‌شناسي از تاريخ هشتم ژانويه سال 2006 اين لرزش‌ها قطع شده است. نتيجه اين تغيير وضعيت چه خواهد شد، هيچ‌كس نمي‌داند. شايد هم اصلا مهم نباشد. ولي اين اتفاق غيرمتعارف ما را به ياد چند دگرگوني ژئوفيزيكي مهم و اصلي در سياره كوچك و زيباي ما مي‌اندازد. دگرگوني‌هايي كه حتي چند تن از دانشمندان از آنها ياد كرده و خبر داده‌اند. اين اخبار چندان خوشايند به نظر نمي‌رسند و ما اين را برعهده خودتان مي‌گذاريم كه تا چه حد آنها را جدي بگيريد.

تغيير مكان قطب‌ها
مدت‌هاست كه دانشمندان دريافته‌اند قطب مغناطيسي زمين مكان ثابتي ندارد و حركت مي‌كند. حتي ممكن است معكوس شود. تحقيقات علمي نشان مي‌دهند كه قطب‌هاي مغناطيسي زمين در هر چند صدهزار سال يك بار جابه‌جا مي‌شوند و بايد بگوييم كه متفكران مي‌گويند اين قطب‌ها قبلا هم جابه‌جا شده‌اند و مطمئنا دوباره نيز اين اتفاق خواهد افتاد. آنها معتقدند پوسته زمين درست مثل پوست سست يك پرتقال بر روي مواد مذاب و خميرمانند زير آن شناور است و مي‌تواند تغيير موضع دهد. به عنوان مثال اگر قطب‌ها تغيير مكان دهند ممكن است قطب جنوب تبديل به يك خط استواي جديد و جنگل آمازون مثل قطب جنوب منجمد شود. برخي از محققان چنين تغيير قطبيني را پيشگويي كرده بودند و بنا به گفته پروفسور (چارلز اچ.هپگود) اين انتقال در مدت چند صد هزار سال رخ نمي‌دهد بلكه تنها در چند روز به وقوع خواهد پيوست! همان طور كه شما هم تصور مي‌كنيد اين اتفاق حتما براي بشر يك بلاي مرگ‌آور و ناگهاني خواهد بود.

برخورد شهاب سنگ
اكثريت قريب به اتفاق پيشگويان دنيا با هم در يك مورد اتفاق نظر دارند و آن اين‌كه زماني در آينده يك شهاب سنگ عظيم و يا يك ستاره كوچك به زمين برخورد خواهد كرد. آنها معتقدند اين موضوع (اما و ولي) ندارد و كاملا قطعي است ولي زمان آن هنوز مشخص و قابل پيش‌بيني نيست. آنها فكر نمي‌كنند اين اتفاق به اين زودي‌ها بيفتد اما برخي از غيبگويان و مديوم‌ها (كه با ارواح در ارتباط هستند) فكر مي‌كنند انسان زمان زيادي براي لذت بردن از زندگي ندارد. به عنوان مثال (لوري توي) مي‌گويد: پيغام‌هايي از چهار روح مختلف دريافت كرده است كه خبر از برخورد يك شهاب سنگ عظيم‌الجثه به زمين در صحراي (نوادا) را مي‌دهد. (توي) در سايت اينترنتي خود به نام )I am America( پيامدهاي سهمگين و وحشتناك اين اتفاق را برمي‌شمرد. او مي‌گويد: با اين تصادف فضايي شهرهاي ساحلي آمريكا همچون (سياتل)، (سان فرانسيسكو)، (لس‌آنجلس)، (سالت ليك سيتي)، (هوستون)، (ميامي) و (نيويورك) همگي به زير آب خواهند رفت. شهرهاي (دنور) و (فونيكس) به بندرهاي ساحلي تبديل خواهند شد و اين فقط در مورد آمريكاي شمالي است. در ديگر نقاط دنيا نيز تغييرات بزرگي رخ خواهد داد.

آتشفشان عظيم يلواستون
پارك ملي و زيباي (يلواستون) در آمريكا كه يكي از زيباترين و دلنشين‌ترين مناطق توريستي دنياست، درست بر فراز يكي از عظيم‌ترين آتشفشان‌هاي كره زمين واقع شده است. اگر اين آتشفشان طغيان كند، پيامدهاي مصيبت‌بار آن تمام سياره زمين را در بر خواهد گرفت. آيا اين آتشفشان به زودي فوران خواهد كرد؟ زمين‌شناسان معتقدند سيكل طغيان اين آتشفشان به طور متوسط هر ششصد هزار سال يك بار است و از زمان آخرين طغيان آن 640 هزار سال گذشته است. يعني الان حتي از موعد فوران آن نيز گذشته است. بنا به تخمين كارشناسان طغيان بعدي (يلواستون) ممكن است 2500 بار شديدتر و بزرگ‌تر از طغيان كوه سنت هلن در سال 1980 باشد كه خسارات وسيعي بر جاي گذاشت. شبكه تلويزيوني (ديسكاوري) مدتي پيش برنامه‌اي مستند درباره كوه آتشفشان (يلواستون) پخش كرد. بنا بر اين فيلم، طغيان كامل اين آتشفشان براي كل كره زمين مصيبت‌بار خواهد بود. خاكستر سراسر نيمه غربي ايالات متحده را خواهد پوشاند. پارك ملي (يلواستون) و شهرهاي كوچك اطراف آن كاملا محو خواهند شد. خاكستر و دوده‌هاي آن تا بيست مايل در اتمسفر پخش مي‌شوند كه حاصل آن پايين رفتن دماي كره ‌زمين خواهد بود و همين پديده سبب مي‌شود همه مردم گرفتار زمستان آتشفشاني شوند.

عصر يخبندان
با وجود انكارهاي مداوم دولت‌هاي بزرگ به ويژه آمريكا كه هميشه حقايق را منكر مي‌شوند، اكثر هواشناسان متفق‌القول هستند كه زمين در حال گرم شدن است و سرعت اين گرم شدن دو برابر سرعتي است كه دانشمندان تصور مي‌كردند. طبق بررسي‌هاي انجام شده بيشترين گرماي ثبت شده متعلق به سال 2005 است. نتيجه چيست؟ همه دوست دارند گرم شوند. مردمي كه در نزديكي قطب‌ها زندگي مي‌كنند شايد آرزو داشته باشند كه در هواي معتدل و گرم بقيه عمر خود را بگذرانند ولي بايد بگوييم نتيجه اين گرم شدن اين‌گونه نخواهد بود. بسياري از دانشمندان معتقدند كه گرم شدن كره زمين به يك عصر يخبندان جديد منتهي خواهد شد. به نظر متناقض مي‌رسد ولي در كتاب (طوفان جهاني آينده( )كه فيلم (روز پس از فردا) از روي آن ساخته شده است) ذكر مي‌شود كه گرم شدن هوا مي‌تواند سبب تغيير جريان آب اقيانوس‌ها شود كه در نتيجه هواي زمين را در همه جاي آن مشابه و تعديل مي‌كند. اين تغييرات در اتمسفر و جريان آب اقيانوس‌ها سبب بروز طوفان‌ها، گردبادها و تورنادوهاي وحشتناكي مي‌شود كه برخي از آنها هم اكنون نيز در حال رخ دادن است و امروزه بيشتر از قبل خشم طبيعت را به چشم مي‌بينيم. تمام اين اتفاقات به عصر يخبندان ديگري منتهي خواهد شد.

چه كار بايد كرد؟
با خواندن اين مطالب چه احساسي پيدا كرده‌ايد؟ چه طور مي‌خواهيد با اين مصيبت‌ها روبه‌رو شويد؟ سه پيش‌بيني اول واقعا در كنترل ما نيستند، ولي پيش‌بيني چهارم قابل پيشگيري است. زيرا به گفته تمام دانشمندان با تغيير سياست‌هاي دولت‌ها و ايجاد سياست‌هاي كاري عاقلانه‌تر، مي‌توان تا حد زيادي جلوي گرم شدن زمين را گرفت. مهم‌ترين علت گرم شدن زمين كربن ‌دي اكسيد حاصله از سوخت‌هاي فسيلي است. بنابراين وقتي انرژي را ذخيره كنيد كمك بزرگي در جلوگيري از گرم شدن زمين كرده‌ايد. براي رسيدن به اين منظور اقدامات زير را مي‌توان انجام داد:
_ اتومبيلي كم مصرف را براي خود انتخاب و هميشه موتور و باد لاستيك‌هاي آن را تنظيم كنيد. با اين كار در مصرف بهينه سوخت كمك زيادي كرده‌ايد.
_ كمتر از اتومبيل شخصي استفاده و سعي كنيد پياده‌روي را از ياد نبريد و يا از دوچرخه و يا لااقل از وسايل نقليه عمومي استفاده كنيد.
_ به جاي لامپ معمولي از لامپ كم مصرف در خانه خود بهره ببريد.
_ به جاي گرم كردن بيش از حد خانه درها و پنجره‌ها را درزگيري كنيد تا هواي گرم از درزها بيرون نرود.
_ دريچه‌هاي كولر را ببنديد و وسايلي خريداري كنيد كه كمترين مصرف انرژي را دارند. با رعايت همين دستورالعمل‌هاي ساده مي‌توان تا حدي جلوي پيشامد مرگ‌آور چهارم را گرفت و تا حدودي خيال خود را راحت كرد. البته به شرطي كه همه در اين كار سهيم باشند.

دور دنيا
بانكوك: يك تايلندي كه در سيرك‌هاي اين كشور كه از معروفيت خاصي برخوردار است، يك ميمون را به نوعي تربيت كرده كه وزنه‌بردار شود، البته آن‌طور نيست كه اين ميمون وزنه‌هاي خيلي سنگين بلند كند، به وزنه‌ها توجه نكنيد، چرا كه پلاستيكي هستند، اما وزنه هاي كوچك از هر دو سوي وزنه، آهني است و هر كدام ده كيلوگرم وزن دارند، ركورد اين ميمون بيست كيلوگرم است.
شانگهاي : به تازگي نمونه‌اي نادر از گونه‌اي لاك‌پشت در شهر (زيانگ فان) در مركز كشور چين كشف شده است. اين لاك‌پشت كه به لاك‌پشت طلايي معروف است، روز دوم دسامبر امسال در اين شهر ديده شد و توجه همگان را به خود جلب كرد. لاك‌پشت طلايي بسيار كمياب است و داراي لاك طلايي رنگ و نرم است. وزن اين حيوان به هفتصد و پنجاه گرم مي‌‌رسد، قرار است اين لاك‌پشت در باغ‌وحش شهر (زيانگ فان) نگهداري شود.
يائونده: مردي كه عكس آن را مشاهده مي‌‌كنيد يك حكيم يا درمانگر آفريقايي از اهالي كامرون است كه سوار بر موتور هوندا به ديدن بيماران خود مي‌‌رود. بنابر تخمين سازمان جهاني بهداشت هشتاد درصد از آفريقايي‌ها از ابتدا تا انتهاي عمر خود ترجيح مي‌‌دهند به هنگام بيماري به اين درمانگرهاي سنتي مراجعه كنند. اين در حالي است كه تعداد پزشكان تحصيلكرده در آفريقا يك نفر در ازاي هر بيست و پنج هزار نفر است.
هوكايدو: هر ساله نزديك ژانويه در شمال ژاپن، جشنواره مجسمه‌هاي يخي برگزار ميشود كه با استقبال بسيار شديدي مواجه است. امسال هم اين جشنواره برگزار شد، يكي از اين مجسمه‌ها كه برنده شد، مجسمه‌اي از يك دايناسور است.

منبع: مجله خانواده سبز

3692

گفتگو با سحر جعفري‌جوزانی ( فروغ ‌السلطنه سريال باغ مظفر )

سحر جعفري‌جوزاني در نقش فروغ‌السلطنه سريال باغ مظفر توانسته انتظارها را برآورده كند.
كاراكتر فروغ بدون اغراق يكي از پايه‌هاي استحكام مايه‌هاي طنزگونه سريال جديد مهران مديري است و جعفري‌جوزاني نشان داده قواعد حضور در چنين كاري را به خوبي مي‌شناسد.
سر به سر گذاشتن‌هاي فروغ و نازي (شقايق دهقان) بدون شك براي بيننده دلنشين است و جاهايي كه كامران تبديل به دست مايه قدرت‌طلبي آنها براي رو كم‌كني طرف مقابل مي‌شود بار طنز مجموعه را افزون‌تر مي‌كند.
البته مديري مي‌تواند با وارد كردن خواستگاري سمج براي فروغ از توانايي‌هاي بيشتر بازيگري سحر جعفري‌جوزاني در بهتر شدن باغ مظفر استفاده كند.

حتي اين نقش را مي‌توان برعهده نيما (هادي كاظمي) بگذارد، لودگي او و خصوصيات اخلاقي فروغ حسابي بيننده را به ريسه مي‌اندازد و حتي فرصت عرض‌اندام بيشتري به بردبارخان يا همان نادر سليماني خودمان در كنار شخصيت‌هاي ديگر مرتبط با داستان مي‌دهد كه در نهايت سريال را دلنشين‌تر خواهد كرد.
سحر جعفري‌جوزاني دختر مسعود جعفري‌جوزاني كارگردان نامدار سينماي ايران است، بله، سحر دختر خوب بابا است، دختري كه مانند پدرش هنرمند ارزشمندي است. او بازيگري را در سينما و تلويزيون تجربه كرده اما هنوز روي صحنه تئاتر نرفته است.
ناديده گرفتن توانايي‌هاي سحر جوزاني در سريال باغ مظفر دور از انصاف است، بايد قبول كرد اكثريت بيننده‌هاي اين سريال فروغ را تاثيرگذار و جذاب يافته‌اند بخوانيد او چه مي‌گويد.


• خيلي خوشحالم كه در باغ مظفر بازي مي‌كنم، خرسندم نقشي را بازي مي‌كنم كه متفاوت است، يك جور نقش منفي كه در قالب طنز شيريني‌هاي ويژه‌اي دارد، فروغ متفاوت‌تر از نقش‌هاي قبلي‌ام است كه در تلويزيون بازي كردم و همين موضوع را برايم جذاب و شيرينش كرده، فكر مي‌كنم برگشتنم به تلويزيون آن هم با كاري كه دوستش دارم به موقع بود.
• بازيگر بايد براي هر نقشي توانش را بگذارد، هر نقشي را كه براي بازي كردن قبول كرده‌اي حتما دوستش داشته‌اي، بايد براي آن زحمت بكشي و تمام توانت را به كارگيري، من هم سعي كردم تمام توانم را بگذارم.
• باغ مظفر كار خوبي است و خود من هم دوستش دارم، البته بايد بگويم كه تمام كارهاي مهران مديري را دوست دارم، از زمان ساعت خوش تا به حال، گروه نويسنده‌هاي ايشان خيلي خوب و قدرتمند هستند، بازيگران باغ مظفر را دوست دارم و معتقدم با استعداد به حساب مي‌آيند، مديري جنس كار طنز را خوب مي‌شناسد و انتظارات مردم را به خوبي برآورده مي‌كند.
• كارگرداني را هم دوست دارم، در كل هنر را دوست دارم اما در حال حاضر نمي‌شود گفت كدام يك ارجحيت دارد، نويسندگي يا بازيگري.
• از بچگي پدرم را در حال نويسندگي و فيلم ساختن ديدم، هميشه در پشت صحنه فيلم‌هاي پدر حضور داشتم و ايشان من را با خود مي‌بردند، تصويري كه هميشه از پدرم در ذهن داشتم به شدت برايم جذاب بود به دليل همين جذابيت‌ها وارد اين وادي شدم. علاقه‌ام به پدرم خيلي موثر بود، بزرگ شدن در چنين محيطي و تجربه چنين شرايطي من را جذب بازيگري كرد.
• شايد بخشي از هنر ژنتيكي باشد، اما خيلي‌ها هستند كه خانواده آنها هنرمند نيستند، ولي آنها هنرمند به حساب مي‌آيند، هم بايد ژنتيك را دخيل دانست و هم نه، يك جورايي ژنتيك موثر است و بايد علاقه و پشتكار را نيز به حساب آورد.
• پدرم خودش يك هنرمند است و عاشق كارش، از وقتي يادم مي‌آيد هنر يك جوري برايش به معني زندگي كردن بوده است، بدون هنر زندگي براي ايشان معني ندارد، من هم با اين تفكر بزرگ شدم، تا زماني كه به سنين جواني نرسيده بودم در فيلم‌هايش يكي، دو سكانسي بازي مي‌كردم اما چون نقشي در آن سن برايم نبود من را به نوشتن ترغيب مي‌كردند، پدرم مي‌گفت هر وقت ناراحتي و دلت مي‌گيرد بنويس تا سبك شوي، اما بازيگري براي من به صورت جدي جور ديگري پيش آمد.
• براي سريال آژانس دوستي مي‌نوشتم و قرار نبود در آن بازي كنم، در يكي از قسمت‌ها پرداختن به زندگي خصوصي يكي از راننده‌ها مدنظر بود و كارگرداني آن قسمت‌ها را فرامرز قريبيان برعهده داشتند، من توضيحاتي در مورد خصوصيات اخلاقي همسر آن راننده دادم كه بايد چگونه باشد. قريبيان گفت خودت بازي كن و من به صورت جدي بازيگري را شروع كردم.
• وقتي روان‌شناسي بداني بيشتر از روحيات آدم‌هاي مختلف سر در مي‌آوري. دانستن روان‌شناسي به هر نوع هنري كمك مي‌كند، به طور مثال وقتي موزيسيني، روان‌شناسي بداند بهتر مي‌تواند اثري ارائه دهد كه مخاطب را جذب كند حتي يك گريمور اگر به روان‌شناسي آشنايي داشته باشد به طور حتم نتيجه كارش بهتر خواهد شد، اين موضوع در مورد طراحي لباس يا كارهاي ديگر هم صدق مي‌كند، شماي خبرنگار نيز اگر روان‌شناسي بدانيد بهتر مي‌توانيد من را به حرف زدن ترغيب كنيد.

• تمام كارهاي پدرم را دوست دارم، برخي از «راش‌هاي» در چشم باد را ديده‌ام و فكر مي‌كنم جزو بهترين كارهاي پدرم باشد. «در مسير تندباد» و صميميت و سادگي فيلم «جاده‌هاي سرد» را نيز مي‌پسندم.
• پدرم نقش مهمي در زندگي‌ام داشته، از بچگي برايم قصه مي‌گفت، از وقتي يادم مي‌آيد كتاب مي‌خواند و باعث مي‌شد من هم كتاب بخوانم، هميشه نوشته‌هايش را براي من مي‌خواند و مي‌گفت كه هنر نقش خيلي مهمي در زندگي آدم دارد، از پدر ياد گرفتم كه با هنر مي‌توان روي مردم تاثير گذاشت و آنها را متوجه خيلي چيزها كرد، تاثير او روي زندگي من خيلي عميق بود، من عاشق پدرمم.
• آدم فقط يك بار به دنيا مي‌آيد و يك بار هم مي‌تواند زندگي كند من هم از اين قاعده مستثني نيستم. بايد به بهترين شكل از فرصت زندگي كردن استفاده برد، زندگي با همه خوبي‌ها و بدي‌هايش قشنگ است.
• در ترافيك بودن نيز آدم را خسته مي‌كند، وقتي مريضم و... اين‌ها ساعت‌هاي ناراحتي من است البته اين‌ها همه جزيي از زندگي است و وجود دارد.
• در سال 1357 در سانفرانسيسكو به دنيا آمدم. با اين‌كه در سانفرانسيسكو به دنيا آمدم اما كاملا ايراني بزرگ شدم چون در سن پنج سالگي آمدم ايران، پدرم از بچگي راجع به كوه دماوند با من صحبت مي‌كرد و قصه ضحاك مار به دوش را برايم تعريف مي‌كرد البته به گونه‌اي كه براي يك بچه قابل درك باشد، با اين‌كه مي‌روم و برمي‌گردم اما ترجيح مي‌دهم در ايران زندگي كنم و خودم را ايراني مي‌دانم.
• بله، بچه كه بودم ژيمناستيك مي‌رفتم، با پسرعموهايم فوتبال بازي مي‌كردم. به نظرم ورزش لازم است چون همانقدر كه سلامت روح اهميت دارد، سلامت جسم نيز به يك هنرمند در طي كردن پله‌هاي ترقي و موفقيت كمك مي‌كند. بازيگر بايد در كنار روحي سالم، جسمي سالم نيز داشته باشد. با ورزش مي‌توان از سستي و كرخي فاصله گرفت.
• عاشق تماشاي فوتبال هستم.
• هر وقت فوتبال پخش شود و بازي خوبي باشد نگاه مي‌كنم، فرقي ندارد داخلي باشد يا خارجي، اما براي ديدن جام‌جهاني يا دربي‌هاي استقلال و پرسپوليس برنامه‌ريزي مي‌كنم تا تماشاي آنها را از دست ندهم.
• از ديدن بازي‌هاي منچستريونايتد لذت مي‌برم، به بازي برزيل هم علاقه دارم اما عاشق تيم ملي فوتبال ايرانم.
• هميشه فكر مي‌كنم تيم ملي بايد براي خوب بازي كردن غيرتي شود، بازي با استراليا را فراموش كرده‌ايد، تعصب و انگيزه ايراني كه تبلور يافت، غيرممكن را به ممكن تبديل كرد. براي موفقيت فوتبال ملي در كشورما بايد جدا از تاكتيك تيمي و تكنيك انفرادي راهي پيدا كرد تا تعصب بازيكنان بارور شود.
• به غير از بازي با استراليا كه شهره خاص و عام است و ديدار ايران و آمريكا كه كلي كيف كردم، بايد به دو بازي با كره‌جنوبي اشاره كنم. يكي آن بازي 6 بر 2 كه علي دايي چهار تا گل زد، يكي هم پيروزي 4 بر 3 در جام ملت‌هاي چين كه علي كريمي سه گل زد، آن هفت گل دايي و كريمي به كره فراموش‌نشدني است.
• توپ فوتبال گرد است و هيچ چيز قابل پيش‌بيني نيست. در همه اين سال‌ها علي دايي به فوتبال ما خدمت كرده و با تمام وجود توانايي‌اش را براي سربلندي تيم ملي به كار برده است. اين درست نيست كه غيرمنصفانه با او برخورد كنيم. نبايد عملكردش در سطح ملي را به راحتي به فراموشي بسپاريم اما در مورد اين‌كه چه تيمي قهرمان ليگ برتر مي‌شود، بايد گفت پيش‌بيني خيلي زود است.
منبع: مجله خانواده سبز
پوريا تابان

سایر عکس ها

3683

خصوصيات آرام جعفري از زبان خودش

اين روزها مجموعه پرواز در حباب در حال پخش از شبكه سوم است با ايفاي نقش علي نصيريان، حميد كميلي و... كه البته بايد به اين جمع آرام جعفري را هم اضافه كنيم، بازيگري كه سال گذشته در ماه مبارك رمضان با بازي در مجموعه براي آخرين بار چهره شد. آرام جعفري كيست؟ دقيقا دو سال از انقلاب گذشته بود كه وي به دنيا آمد. او 22 بهمن‌ماه سال 59 در تهران به دنيا آمد، فرزند دوم خانواده است تحصيلاتش را در رشته نقاشي به پايان رسانده و همچنين در عالم تئاتر بارها روي صحنه رفته است. جعفري اين بار با پرواز در حباب آمد، سريالي كه چهارشنبه‌ها از شبكه سوم سيما پخش مي‌شود. وي داراي خصوصيات خاصي است كه در زير از زبان خودش مي‌خوانيید:

_ آرام همه آدم‌ها رو دوست داره، لجبازه، مهربونه و غيرقابل پيش‌بينيه.
_ حدودا سه الي چهار سال به صورت جدي نقاشي مي‌كردم و در حال حاضر فرصت ندارم ولي راستش رو بخواهيد دلم براي نقاشي تنگ شده.

_ وقتي در كنار بازيگراني بازي مي‌‌كني كه فقط خودشون رو مهم ندونن انرژي مي‌گيري، بازيگراني كه بازيگر نقش مقابلشون هم براشون مهمه و حتي براي حس بازيگر مقابلشون از هر كمكي كه از دستشون بر بياد دريغ نمي‌كنند.
_ من قبلا تئاتر كار مي‌كردم از وقتي كه سنم كم بود روي صحنه تئاتر بودم و بعد هم به طور اتفاقي وارد تلويزيون شدم.
_ من تعريف جداگانه‌اي از سوپراستار دارم. در كشور ما و سينماي ايران متاسفانه سوپراستارها دوره‌اي شده‌اند. يك دوره اسم يك سوپراستار روي زبون‌هاست و بعد كه چهره‌اي جديدتر و بازي جديدتر نظر همه رو جلب مي‌كنه و به قولي سوپراستار جديد مياد، ديگه نامي از سوپراستار قديمي شنيده نمي‌شه به خاطر همين اكثر سوپراستارهاي سينماي ما يك دوره اذيت مي‌شوند اما اين وسط عده‌اي هستند كه محبوب مردم هستند، من دوست دارم محبوب باشم.
_ بازيگرهاي زن در سينما و تلويزيون و همچنين تئاتر امروز ايران خيلي پربارتر و با حس و تكنيكال‌تر نسبت به ديروز كار مي‌كنند و در حال حاضر موقعيت هنرپيشه زن در ايران خيلي بهتر از قبل و چند سال پيش شده.
_ من ديوانه‌وار بچه‌ها رو دوست دارم. براي مثال همين چند روز پيش كه از تلويزيون شيرخوارگاه رو نشون مي‌داد، هاي هاي زدم زير گريه.
_ يك برادر بزرگ‌تر دارم كه ازدواج كرده است.
_ فوتبال را دنبال مي‌كنم، بازي‌هاي تيم ملي، استقلال و پرسپوليس را...
_ بدترين خاطره زندگي‌ام مربوط مي‌شود به مرگ پدرم كه در سال 1376 بود.
_ كارم را با تئاتر آغاز كردم، از شاگردهاي استاد حميد سمندريان بودم، تئاتر حرفه‌اي را در تئاتر شهر كار كردم و كار در سريال‌هاي تلويزيوني را از سريال (مي‌گي نه نگاه كن) شروع كردم كه سال 78 ظهر جمعه‌ها در برنامه كودك پخش مي‌شد، پس از آن در سريال‌هاي زير آسمان شهر، دختران، خانه‌اي در تاريكي، رسم شيدايي و لبه تاريكي نقش‌هايي برعهده داشتم...

3707

از حميد گودرزي چه مي‌‌دانيد؟

از جمله بازيگران سينماي ايران كه با بازي در سريال‌هاي تلويزيوني و بازي‌هاي خوب در فيلم‌هاي سينمايي، جايگاه خوبي را توانسته در بين علاقمندان به سينما و تلويزيون پيدا كند حميد گودرزي است. اين بازيگر توانا كه از صداي خوبي هم برخوردار است و در آلبوم گروه هفت هم به خوانندگي پرداخته يكي از عامل هاي موفقيت و فروش فيلم‌هايي است كه در آنها ايفاي نقش مي‌‌كند.

* * *
* حميد گودرزي متولد دوم آذرماه 1356 در تهران و فرزند يك خانواده چهار نفري است.
* پدر حميد تاجر فرش و مادرش خانه‌دار است. تنها خواهرش گرافيك خوانده اما عشق وكالت دارد.
* ديپلم تجربي دارد اما فارغ‌التحصيل دانشكده هنر و معماري است. او مثل خواهرش در رشته‌اي به غير از تحصيلات دانشگاهي‌اش قدم برداشته.
* در كنكور سال 74 در رشته دندانپزشكي قبول شد اما از بس عاشق بازيگري بود دندانپزشكي را رها كرد.

* بزرگ شده ميدان آرژانتين تهران است و از آنجا خاطره‌هاي زيادي دارد.
در دوران كودكي بسيار شر و شيطان بوده. او حتي كلاس اول دبستان كتاب‌هايش را به دوره‌گردي داد و جايش گوجه‌سبز گرفت.
*اتومبيل بهروز بقايي يك بار مقابل دبيرستان حميد پنچر شد و حميد به كمكش رفت و اين اتفاق خوش يمن بسيار در عالم هنر به كارش آمد. زيرا همان جا از بقايي درخواست كرد تا در راه بازيگر شدن كمكش كند.
*در اولين كارش «داني و من» بيست ترانه هم اجرا كرد كه بسياري بعد از اتمام مجموعه، به دنبال پيدا كردن كاست او بودند.
*علاوه بر استعداد زياد در بازيگري صداي خوبي هم دارد. جالب است بدانيد عاشق ترانه معروف گل و گلدون است.
در بيست شهريور 1383ازدواج كرده است.
*به خاطر بازي در سريال كمكم كن و قرار گرفتن در حال و هواي آن براي مدتي دچار افسردگي شد.
*مسافري از هند و تب سرد دو سريال از قاسم جعفري است كه در هر دو حميد گودرزي نقش اول را داشت.
او رابطه خوبي با اين كارگردان خوش ذوق دارد.
*علاوه بر بازيگري در شغل تجارت فرش و شكلات هم فعاليت دارد زيرا معتقد است بازيگري آينده ندارد.
*به شدت از شهرت بيزار است. با اين كه عامل موفقيت بسياري از فيلم‌هايي است كه در آنها بازي كرده اما به شدت از سوپراستار شدن بدش مي‌آيد.
*شهاب حسيني او را براي خوانندگي به گروه هفت معرفي كرده و كاست آنها هم‌اكنون در بازار موسيقي با فروش خوبي روبه‌رو شده است.
*مثل خيلي از بازيگران معروف به تبليغات علاقه زيادي دارد. با شركت درسا كه توليد كننده كيف و كمربند و محصولات چرمي است قراردادي 18 ماهه دارد.
*عاشق بازي در نقش‌هاي غيرمتعارف مثل نقش ديوانه، معلول و... است و از عهده اين نقش‌ها به خوبي‌ برمي‌آيد.
*به شدت به تيم استقلال علاقه دارد و اميدوار است امسال استقلال قهرمان ليگ برتر شود.

*به شدت در زندگي و جامعه مقرراتي است. هنگام رانندگي حتما كمربند ماشين را مي‌‌بندد و همواره از اين‌كه در مورد كسي قضاوت اشتباه كند ناراحت و پشيمان مي‌‌شود.
*مي‌‌گويد زن و شوهر بايد هم سطح هم باشند ولي اگر زن داراي فرهنگ بالاتري باشد اشكالي ندارد و بهتر است كه زن فرهنگش بالاتر باشد تا مرد.
*در اغلب نقش‌هايش، نقش آدم‌هاي گستاخ و عاصي را بازي كرده و مي‌‌گويد بازيگر بايد جامعه‌شناس و موسيقي‌شناس و حتي روان‌شناس خوب و قابلي باشد تا بتواند به راحتي نقش را ايفا كند.
*هم ورزشكار و هم ورزش دوست خوبي است علاقه زيادي به شنا دارد. همچنين به ورزش‌هاي بوكس، تنيس و بدنسازي هم علاقه‌مند است.
*از بين بازيگران ايراني عاشق بازي پرويز پرستويي و اكبر عبدي است.
*وابستگي شديدي به خانواده و همسرش دارد و كادو گرفتن و كادو دادن را بسيار دوست دارد. حتي هنگام مسافرت مدام با او در تماس است.
*به سازهاي پيانو و ساكسيفون علاقه زيادي دارد. او مشكل اصلي امروز مردم را كمبود لبخند مي‌‌داند.
*گودرزي مي‌‌گويد اگر بازيگر نمي‌‌شدم خيلي دوست داشتم مربي فوتبال شوم. گل كوچيك حميد هم زياد بد نيست اما بازيگري او بهتر از فوتبالش است.
*عاشق دعا و نماز است و معتقد است كه انسان بدون معنويت به ابتذال و تكرار مي‌‌رسد.
*عاشق بازي براندو، آل‌پاچينو و دنيرو است و حتما روزي سه چهار فيلم مي‌‌بيند و از آنها درس‌هاي فراواني در رابطه با بازيگري مي‌‌گيرد.

مجتبي رمضانی
منبع: مجله خانواده سبز

3687

داستان: مردي به روايت ديگران

در خيلي از خانواده‌ها، والدين دوست دارند به زور براي پسرشان همسري برگزينند، در صورتي كه پسر خانواده به هيچ عنوان به ازدواج فكر نمي‌‌كند... درست مثل آقا (سعيد) قصه، كه البته بايد بگويم اين قصه از دل واقعيت خلق شده است...
سعيد 13 سال از مهسا بزرگ‌تر است. 13 سال، اختلاف سن كمي نمي‌‌تواند باشد، گويا به زور و اصرار خانواده‌اش، تن به ازدواج مي‌‌دهد، اما پس از ازدواج نمي‌‌تواند همسر جوانش را درك كند، از اين رو به بهانه‌هاي واهي سعي مي‌‌كند (مهسا) را تحقير كند....

اين در حالي است كه (مهسا) يك زن جوان است و آرزوهاي زيادي براي يك زندگي مشترك دارد، اما شوهرش او را درك نمي‌‌كند... زندگي آنان زماني به يك گره باز نشدني برخورد كرد كه مهسا با اين مسئله مواجه شد كه سعيد به هيچ عنوان زندگي زناشويي را باور نكرده...
من ( مينو)، دوست و هم‌كلاسي سابق مهسا كه تحصيلاتم را در رشته كارگرداني، به پايان برده بودم و چندين سال بود كه فيلم مستند با سوژه‌هاي اجتماعي مي‌‌ساختم، فيلم مستند جديدم، سوژه اصلي‌اش (مهسا و سعيد) بودند، باورتان مي‌‌شود... مي‌‌خواهم نام فيلم خود را مردي به روايت ديگران بگذارم.


( -مينو)، من نمي‌‌فهمم اين ماجرا چه ربطي به تو دارد؟ تو سر پياز هستي يا ته پياز؟ دو نفر ديگر مي‌‌خواهند طلاق بگيرند، حرص و جوشش را تو مي‌‌زني؟...
صداي (كاوه) از سالن پذيرايي شنيده مي‌‌شد. روي كاناپه، جلوي تلويزيون ولو شده بود و تخمه مي‌‌شكست. البته، غرغر هم مي‌‌كرد. در حالي‌كه فيلم (هندي‌كم) را داخل دوربين مي‌‌گذاشتم، گفتم:
كاوه، چقدر غر ميزني! حالا مهسا نشد، يكي ديگر. من كه بالاخره بايد اين فيلم را بسازم. براي تو چه فرقي دارد كه سوژه‌اش چه كسي باشد؟ دو ماه ديگر جشنواره شروع مي‌‌شود، آن وقت من هنوز اندرخم يك كوچه‌ام! سرسوژه فيلم با شوهرم به توافق نمي‌‌رسم! اي خدا، من چه كار كنم از دست اين مرد؟
هنوز حرفم تمام نشده بود كه ديدم، كاوه در چهارچوب در ايستاده. قيافه حق به جانب به خود گرفت و گفت:
- سوژه فيلم مستند كوتاه شما، هيچ ربطي به من ندارد، حضرت والا! فقط همه ترس من از اين است كه نكند به خاطر اين كار تو، دوستي چندين و چند ساله‌ات با مهسا به هم بخورد. به‌خصوص، حالا كه خانواده‌اش وضعيت روحي درست و حسابي ندارند. هيچ بعيد نيست كه همين مادر مهساجانت، بدون رو در بايستي بهت بگويد: فضول خانم، پايت را از گليمت درازتر نكن...
كار جاسازي فيلم در دوربين تمام شده بود. كيف دستي‌ام را برداشتم و بدون توجه به غرولند‌هاي كاوه، آمدم تا از اتاق بيرون بيايم. اما راهم را در چهارچوب در، سد كرد و با لحن آرام‌تري گفت:
- مينو، خوب فكرهايت را بكن. من به خاطر خودت مي‌‌گويم.
خنده‌ام گرفت، چون به خاطر من نمي‌‌گفت. هر وقت كه مي‌‌خواستم براي تهيه يك فيلم يا گزارش از خانه خارج شوم، سعي مي‌‌كرد يك‌جوري منصرفم كند. كاوه، از آن مردهايي بود كه دوست داشت، در تمام مدتي كه خانه است، زنش كنارش بنشيند، برايش چاي بياورد، ميوه پوست بكند و بله قربان بگويد.
دستم را روي شانه‌اش گذاشتم و گفتم:
- شايد كار من تا دير وقت طول بكشد هرطوري كه هست، امروز بايد قال قضيه را بكنم. شامت توي يخچال است. اگر دير آمدم بخور جبران مي‌‌كنم!
با لبخند سردي جواب داد:
- اميدوارم!
- و از سر راهم كنار رفت.
_ _ _
مقصد اول، خانه پدري مهسا بود. بايد با خودش و مادرش، مصاحبه مي‌‌كردم. بعد هم نوبت خانه پدري همسرش مي‌‌رسيد، (سعيد.) با مادر سعيد، تلفني صحبت كرده بودم، اولش راضي نمي‌‌شد در مصاحبه‌ام شركت كند. مي‌‌گفت ما آبرو داريم. اما وقتي كلي زبان ريختم و قول دادم كه فقط صدايش را ضبط كنم، با اكراه پذيرفت. به‌طور حتم سعيد را هم كه نمي‌‌شد پيدا كرد. آن‌وقت كه زن و زندگي‌ داشت، هيچ‌وقت در دسترس نبود حالا كه ديگر مثل باد، بي‌تكلف، تيزپا و رها به هر كجا كه مي‌‌خواست مي‌‌رفت.
در تمام طول مسير، زندگي پنج ساله‌ مهسا را براي خودم مرور مي‌‌كردم. انگار همين ديروز بود كه لباس عروس پوشيد. انگار همين ديروز بود كه دختر ملوسش را به‌دنيا آورد. باورم نمي‌‌شد كه عمر زندگي بهترين دوستم، به اين كوتاهي باشد.
آنقدر توي فكر بودم كه متوجه ترافيك سرسام‌آور و مسافت نشدم. وقتي به خودم آمدم كه ماشين را مقابل خانه پدر مهسا پارك كرده بودم. همان‌خانه‌اي كه درست روبه‌روي دبيرستانمان قرار داشت.
مادر مهسا به استقبالم آمد. مثل هميشه، گرم و صميمي. همان اول گفت كه مهسا خانه نيست. گفتم: يعني يك‌بار ديگر بايد مزاحمتان بشوم؟ كجا رفته اين دختر؟
دستم را گرفت و به اتاق نشيمن برد. شربت و شيريني آماده كرده بود. روي صندلي روبه‌رويم نشست و گفت:
- اين روزها، زياد حالش خوب نيست. بچه‌اش كم است، خودش هم بهانه مي‌‌گيرد. فرستادش خانه خاله‌اش. امشب، آنجا دعوت داريم.
دوربين را از توي كيف درآوردم. روي سه پايه گذاشتم و زاويه تصوير را تنظيم كردم.
گفتم:
- پس بهتر است زودتر شروع كنيم، تا هم شما به مهماني امشبتان برسيد، هم من به بقيه كارهايم برسم.
قبل از اين‌كه دكمه ضبط را فشار دهم، گفتم:
- آماده‌ايد؟
- دستپاچه شد. دستي به لباس‌هايش كشيد و گفت:
- اي واي! چه عجله‌اي داري مادر؟ حالا بيا شربتت را بخور، تا من يك روسري روي سرم بيندازم. لباس‌هايم را هم عوض كنم.
به طرف ميز رفتم و شربت را برداشتم. گفتم:
- نه، لباس‌هايتان خوب است. آن‌جوري مصنوعي مي‌‌شود. هنوز شربتم را تا نيمه نخورده‌ بودم كه برگشت. با يك روسري گلدار كه سرش كرده بود، روبه‌روي دوربين نشست و گفت:
- آماده‌ام. حالا از كجا بايد شروع كنم؟
پشت دوربين، مستقر شدم. دكمه ضبط را فشردم و گفتم:
- همه‌چيز را از اول تا به آخر بگوييد. از شب خواستگاري تا همين امروز، يعني اين چهارماه كه مهسا طلاق گرفته است، آماده‌ايد؟ سه، دو، يك.
سينه‌ام را صاف كردم و گفتم: (سعيد به روايت مادرزنش.)
مادر مهسا، انگار كه يك عمر، بازيگر بوده است، پايش را روي پاي ديگر انداخت، قيافه حق به جانبي به خود گرفت و بدون تپق زدن شروع به سخنراني كرد:
- امروز كه درست فكر مي‌‌كنم مي‌‌بينم، اين خانواده، خودشان را از همان روز اول نشان دادند، ولي دور از جان شما، ما... بوديم كه نفهميديم! وقتي آمدند خواستگاري، مادر داماد، جلوتر از همه وارد خانه شد، با فيس و افاده. قبل از سلام و عليك، چشم‌هايش را تنگ كرد و با نگاه، دور تا دور خانه را از زير نظر گذراند. انگار از دماغ فيل افتاده بود. به اسباب‌ و اثاثيه‌مان چنان نگاه كرد كه يك آن خيال كردم، خودشان در كاخ زندگي مي‌‌كنند!
بعد هم پشت سرش، آن پسره عتيقه وارد شد. نسبت به مهسا، قدش زياد بلند بود. اما تيپ و قيافه‌اش بد نبود. فكر كنم مهسا هم گول همان ظاهرش را خورد وگرنه من كه در همان برخورد اول، وقتي آن دسته گل مضحك را از دستش گرفتم، خورد توي ذوقم! چهار، پنج شاخه گل گلايل سفيد را با يك مشت علف، دور هم پيچيده بودند و آمده بودندخواستگاري. دسته گلشان به درد روي سنگ قبر هم نمي‌‌خورد.خلاصه، سعيد، متين و باوقار، يك گوشه نشست. بعد هم حرف‌هايشان را با مهسا زدند. هر چه من و پدرش گفتيم دختر، اختلاف سني اين پسره با تو زياد است، به درد تو نمي‌‌خورد باز به گوشش نرفت كه نرفت. مي‌‌گفت عوضش تحصيل‌كرده است. مدير عامل يك شركت معتبر بازرگاني است. ماشين فلان دارد. ما هم ديگر پاپي‌اش نشديم، اما هر روز كه مي‌‌گذشت، اين پسره خودش را بيشتر نشان مي‌‌داد. شب بله‌برون، پررو، چشم‌چراني مي‌‌كرد. تا جايي كه خواهرم، يواشكي در گوشم گفت: (آبجي، دامادتان يك كم چشم‌هايش زياد نمي‌‌گردد، هان!) آن شب خيال كردم به خاطر اين‌كه ما مهسا را به حميد - پسر خواهرم- نداده‌ايم، مادرش اين حرف را مي‌‌زند اما بعدا، فهميدم كه اي دل غافل...
هر وقت به شب عروسي دخترم فكر مي‌‌كنم، جگرم برايش كباب مي‌‌شود. عكس‌هايش هست. ديده‌اي كه؟ حتي يك عكس‌ هم پيدا نمي‌‌كني كه داماد، توي آن لبخند زده باشد. همه‌اش اخم كرده بود. انگار خون، خونش را مي‌‌خورد.
بيچاره دخترم، بعد از عروسي پژمرده شد. شوهرش نه اهل سفره انداختن بود، نه اهل مهماني رفتن. حتي وقتي فاميل براي پاگشا دعوتش مي‌‌كردند، مهسا مجبور بود بهانه‌اي بياورد و دعوتشان را رد كند. به ما هم ‌چيزي نمي‌‌گفت. اگر زودتر مي‌‌گفت اخلاق شوهرش اينجوري است، سفارش مي‌‌كرديم بچه‌دار نشود. ما كه نمي‌‌دانستيم چه خبر است.
پدرش عاشق نوه‌دار شدن بود. مدام به مهسا مي‌‌گفت: دخترم اگر دير بچه‌دار شوي، آن وقت بچه‌ات به جاي (به جان بابام) بايد بگويد به (ارواح خاك بابام) هان!
مهسا ناراحت نمي‌شد. خودش مي‌دانست كه سن سعيد، زياد است. بالاخره باردار شد، كه اي كاش نمي‌شد. تمام نه ماه دوران بارداري‌اش را خانه ما بود. سعيد، هفته‌اي يكي، دو بار، مثل يك مهمان مي‌آمد سر مي‌زد و مي‌رفت. گفتيم شايد بچه‌شان به دنيا بيايد و اين پسر آدم بشود. اما وقتي (ميترا) به دنيا آمد، ديديم نخير! همين آش است و همين كاسه. طفلكي مهسا، خودخوري مي‌كرد، افسردگي گرفته بود. سعيد هم همين را بهانه كرد تا طلاقش بدهد. با يك بچه سه ساله، دخترم را طلاق داد. يك ذره عاطفه پدري نداشت اين مرد. پدر مهسا مي‌گويد: بايد خدا را شكر كنيم كه طلاق دخترمان را گرفتيم. سعيد مثل يك علف هرز بود كه فقط شيره جان مهسا و تمام خانواده ما را مي‌خورد و مانع رشدمان مي‌شد. مردك لاابالي! حالا نمي‌خواهم بيشتر از اين جلوي دوربين، آبرويشان را ببرم. خدا را شكر كه حميد - پسر خواهرم - هنوز مهسا را مي‌خواهد. به مهسا حق مي‌دهيم كه نخواهد به ازدواج مجدد فكر كند، اما به كوري چشم همه آنهايي كه نمي‌توانستند خوشبختي بچه من را ببينند، بايد بگويم، انشاا... دوباره خيلي زود، شوهرش مي‌دهيم...
_ _ _
طبق قرارمان، حدود ساعت ده صبح، جلوي خانه پدرشوهر سابق مهسا بودم. طي برخوردهايي كه قبلا با مادرشوهرش داشتم، به نظرم زن بدي نمي‌آمد. اما به قول مادر مهسا، يك كم اهل كلاس گذاشتن و حرف زيادي زدن بود! سعي كردم، تمام پيش‌زمينه‌هاي ذهني‌ام را پاك كنم و فقط به عنوان يك مستندساز بي‌طرف، وارد خانه‌شان بشوم.وضعيت زندگيشان، خبر از يك زندگي مرفه مي‌داد. با اين‌كه وضع مالي پدر مهسا هم خوب بود، اما ريخت و قيافه خانه و زندگيشان، به پاي خانه اين‌ها نمي‌رسيد. بي‌خود نبود كه ملوك خانم - مادر سعيد- روز خواستگاري، چنان نگاهي به خانه عروسش انداخته بوده! البته كارش درست نبوده، ولي...
در را كه به رويم گشود، حال و هواي چيدمان خانه، مرا گرفت! ملوك خانم، لباس تقريبا رسمي و مجللي به تن كرده بود، اما برخوردش آن‌قدر سرد و پرافاده بود كه حالم گرفته شد. سعي كردم خيلي زود، سر و ته قضيه را هم‌بيا رم . برايش توضيح دادم كه چه چيزهايي را بگويد. همان‌طور كه قول داده بودم، فقط صدايش را ضبط كردم. اول، خودم گفتم: (سعيد به روايت مادرش) بعد هم او شروع كرد:
- از اول هم مي‌دانستم اين خانواده، وصله تن ما نيستند. ولي، خب ديگر ما رفتيم خواستگاري، آنها هم از خدايشان بود كه چنين دامادي گيرشان بيايد. سعيد را توي هوا قاپيدند. از همان شب بله‌برون، فهميدم كه اين دختره، چشمش دنبال پسرخاله‌اش است. آن شب، خاله‌اش نشسته بود ور دل من و بند را آب داد!
خدا نصيب كافر نكند، دختره از آدم به دور بود! بعد از ازدواجشان، سعيد شده بود ستاره سهيل. سر و تهش را مي‌زدي، خانه پدرزنش بود. معلوم بود كه دختره، زن زندگي نيست. فقط خيلي زرنگ بود. از همان اول، ميخش را محكم كوبيد. به سال نكشيد كه باردار شد. شما بگوييد، زني كه نه ماه تمام، شوهر و زندگيش را ول كند و برود خانه پدرش، زن زندگي است؟ مگر ما بچه‌دار نشديم؟ مگر ما ويار نداشتيم؟ خب پسر من هم آدم است، خود شما اگر شوهرتان را ول كنيد و برويد خانه پدرتان، نمي‌رود زن بگيرد؟! من به چنين مردي حتي حق مي‌دهم! اين دختره مثل دندان عاريه بود، براي خانواده ما. خوب شد كنديم و انداختيمش كنار. الحمدا... سعيد، از روزي كه او را طلاق داده، جان گرفته. گوشت و گل آورده بچه‌ام...
_ _ _
عجب! در تمام مدتي كه با مادر سعيد صحبت مي‌كردم، حتي يك‌بار هم مهسا را به نام نخواند. مدام مي‌گفت: (اين دختره!)
ديگر گيج شده بودم. بايد با خود مهسا هم صحبت مي‌كردم. با او تماس گرفتم و خواستم تا بعدازظهر به خانه‌مان بيايد. كاوه، مي‌خواست برود دنبال كارهاي شركتش و آن روز قرار بود كمي ديرتر به خانه برگردد.
_ _ _
حدود ساعت سه بود كه سر و كله مهسا پيدا شد. ديگر طراوت و نشاط گذشته را نداشت، اما در قلب، همان مهساي مهربان و دوست‌داشتني بود.
در آغوش فشردمش و گفتم:
- دلم خيلي برايت تنگ شده بود. چرا ميترا را نياوردي؟
با بي‌حوصلگي جواب داد:
- خواب بود. گذاشتمش پيش مامان. تازگي‌ها بهانه‌گيرتر شده، حوصله‌ام را سر مي‌برد...
مي‌خواست فيلم‌هايي كه از مادر و مادرشوهرش گرفته‌ام را نشانش بدهم. اما مي‌دانستم با اين كار به گفته‌هايش جهت خواهم داد. خواستم اول، خودش ماجرا را برايم تعريف كند، بعد فيلم‌ها را نشانش بدهم.
قبول كرد. دوربين را كاشتم، اما طوري كه مهسا پشت به آن بود. گفتم:
- آماده‌اي؟ سه، دو، يك. (سعيد به روايت همسرش.)
مهسا آب دهانش را به زور قورت داد. معلوم بود كه حرف زدن از سعيد و مرور گذشته برايش دشوار است. اما به احترام رفاقتمان، بر خود مسلط شد و شروع به گفتن كرد:
- تو كه در جريان هستي. من خواستگار زياد داشتم. ولي موقعيت سعيد فرق مي‌كرد. علي‌رغم اختلاف سني 13 ساله‌اش با من، مرد موقر و متشخصي به نظر مي‌رسيد. جوان‌تر از سنش نشان مي‌داد. تحصيل‌كرده و خانواده‌دار بود، اما حيف كه...
- حيف كه چي؟
- مي‌گويم حالا. روز خواستگاري، وقتي رفتيم تا با هم صحبت كنيم، خيلي جدي فقط همين جمله را گفت. آن هم به زور. اصلا زورش مي‌آمد با آدم حرف بزند. گفت: (من از جلف‌بازي، بدم مي‌آيد...)حرف قابل قبولي بود. ديگر خواسته‌اي نداشت و اين برايم عجيب بود. اما بعد از عقدمان فهميدم، همراهي مرد براي خريد حلقه و لباس همسرش، اسمش جلف بازي است، رفتن به پارك و سينما و تولد و عروسي، جلف بازي است. چون برادر من، آدم خوش مشربي است و در جمع زياد مي‌خندد، آدم جلفي است و رفت و آمد با آنها در شان ما نيست. چون شوهر خواهر خودش، جلوي همه قربان صدقه بچه‌هايش مي‌رود، آدم جلفي است و ارزش رفت و آمد كردن را ندارد... خلاصه اين‌كه بعدا فهميدم، اوووه! چقدر معنا داشته همين يك كلمه و من نمي‌دانستم! هيچ جا نمي‌آمد. من هم مجبور بودم براي همه يك بهانه‌اي دست و پا كنم و دعوتشان را رد كنم. مردم ديگر خودشان، كم‌كم ما را از ليست مهماني‌هايشان حذف كردند. سعيد، صبح از خانه بيرون مي‌رفت و اكثر وقت‌ها، ديرهنگام باز مي‌گشت. شايد در طول اين چهار سال و اندي زندگي مشتركمان، كم‌تر از بيست بار با هم بر سر يك سفره، شام و ناهار خورديم! گفتم شايد وجود يك بچه بتواند يخ اين زندگي را ذوب كند. اما اين تصميم، بزرگ‌ترين اشتباه عمرم بود. وقتي سعيد فهميد كه باردارم، آن‌قدر عصباني شد كه...مي‌گفت بايد بچه را سقط كني، اما من قبول نكردم. آقا هم نه گذاشت و نه برداشت، زن باردارش را ول كرد به امان خدا. من هم رفتم خانه پدرم و گفتم سعيد رفته است ماموريت. بعد از دو هفته، سر و كله‌اش پيدا شد. گفت نمي‌خواهم ببينمت! بهتر است تا بچه به دنيا مي‌آيد، خانه پدرت بماني. در اين مدت، من هم فكرهايم را مي‌كنم. شايد اگر مدتي از هم دور باشيم، علاقه‌مان به هم بيشتر شود! من، با اين‌كه مشكلي در كمبود علاقه نداشتم، اما براي سلامتي خودم و بچه‌ام، اين را پذيرفتم. او هم هرازگاهي البته بالاجبار و فرماليته مي‌آمد، سر مي‌زد و مي‌رفت. تا اين‌كه ميترا به دنيا آمد. اما وضعيت بدتر از قبل شد. سعيد، مدام بهانه مي‌گرفت. ماموريت‌هاي كاري را بهانه مي‌كرد و هفته به هفته خانه نمي‌آمد. خيال مي‌كرد آفتاب پشت ابر مي‌ماند. نمي‌دانست من آن ته بليت‌‌هاي ماموريت‌هاي تايلند و دبي‌اش را پيدا مي‌كنم. نمي‌دانست من مي‌دانم كه بعضي از ماموريت‌هاي آقا، با همراهي دختري كه از قبل مي‌شناختمش، دختري به اسم فريبا بوده است. وقتي عقدنامه موقتشان را پيدا كردم، ديگر دليلي براي ادامه آن زندگي نمي‌ديدم. زن بيچاره خبر ندارد كه اين آقا سعيدش با چند نفر ديگر هم سر و سري دارد...
_ _ _
حرف‌هاي مهسا به اينجا كه رسيد، متوقف شد. بغض گلويش را ‌فشرد. ديگر قادر نبود چيزي بگويد. من هم اصراري نداشتم. فقط اي كاش دستم به سعيد مي‌رسيد. روايت سعيد از زبان خودش هم بايد شنيدني باشد.
منبع: مجله خانواده سبز

3691

گفتگو با سعيد و فريد رشيدي دو برادر روشندل و هنرمند در نواختن گيتار كلاسيك و پيانو

بارها ديده شده است كه انسان‌ها در اين جهان پهناور، كارهاي خارق‌العاده‌اي انجام مي‌دهند كه باعث تعجب همگان مي‌شود، اما زماني اين كارهاي خارق‌العاده بسيار به چشم مي‌آيد كه مي‌بينيم، افرادي كه از لحاظ جسماني دچار نقص‌هايي هستند، اين كارهاي فوق‌العاده را انجام مي‌دهند، افرادي كه به هيچ عنوان از آنان انتظار نمي‌رود، اقدام به كارهاي بزرگ و گاهي عجيب مي‌كنند، كارهايي كه شايد انسان‌هاي عادي هم موفق به انجام آن نباشند. بارها در خبرها شنيده‌ايم كه انسان ناشنوايي، تحصيلات آكادميك دانشگاهي دارد، فردي كه دست ندارد با انگشتان پا نقاشي مي‌كند، فردي كه پا ندارد، در ورزش معلولان به مقام‌هاي قابل توجهي دست مي‌يابد و يا فردي كه نابينا مي‌باشد توانسته است، پزشك شود و...

اين انسان‌ها بدون شك از ذهن خلاقي برخوردار هستند و جز اين، از اعتماد به نفس بسيار عجيبي بهره مي‌برند. محققان مي‌گويند، ارگانيسم بدن انسان طوري است كه اگر يك عضو دچار نقص باشد، عضو ديگر، بسيار فعال مي‌شود، كسي كه نابينا است به جاي آن از شنوايي بالايي برخوردار مي‌شود و بالعكس... در گزارش ويژه اين شماره به سراغ دو برادر نابينا، رفتيم، برادران رشيدي كه هر دو تنها سايه‌اي از اجسام را حس مي‌‌كنيد و از ده درصد بينايي بهره‌مند هستند، ده درصد، يعني اين‌كه تنها سايه اجسام را مي‌بينيد، و همه اشيا را به شكل تاريكي مي‌بينيد.
سعيد و فريد رشيدي دو برادري هستند كه زيرنظر اساتيد هنر سازهاي گيتار كلاسيك و پيانو را به خوبي مي‌نوازند و تا استاد شدن پيش رفته‌اند... به طور حتم شنيدن سرگذشت زندگيشان بايد جالب باشد، اين‌كه آنها چگونه اعتماد به نفس دوباره خود را كسب كردند و توانستند پله‌هاي ترقي را طي كنند. آنان چگونه ريشه‌هاي اميد به زندگي را در وجودشان دوباره پرورش دادند و درخت اميد را به شكوفايي رساندند، سعيد و فريد رشيدي چه مي‌گويند؟ زندگي اين دو برادر مي‌تواند درس خوبي براي ما باشد كه هيچ‌گاه به زندگي نااميدانه نگاه نكنيم، هيچ‌گاه اعتماد به نفس خود را ناديده نگيريم و براي رسيدن به خوشبختي و موفقيت و ساختن فردايي بهتر، در سايه توكل به خدا به راهمان ادامه بدهيم.

تحصيل در كالج لندن
سعيد رشيدي برادر بزرگ‌تر در سال 1352 در محله نارمك تهران به دنيا آمد و در محله بني‌هاشم بزرگ شد، سعيد مي‌گويد: در سال 1368 زماني كه 14 ساله بودم، زيرنظر اساتيدي چون مهاجر، عيوضيان، دكتر افشار و استاد جعفري فراگيري موسيقي را آغاز كردم و سپس به كالج TND لندن رفتم و تحصيلاتم را در زمينه موسيقي به پايان رساندم.سعيد مجرد است و مي‌گويد: با توجه به نابينايي، در حال حاضر به ازدواج فكر نمي‌كنم، بايد با فردي مثل خودم ازدواج كنم تا بتوانيم همديگر را درك كنيم، به نظر من زندگي زناشويي، مانند موسيقي لطيف است، موسيقي هر چه لطيف‌تر نواخته شود، درك انسان‌ها از آن بيشتر مي‌شود و به درستي آن را تشخيص مي‌دهند، درست مانند يك زندگي شيرين براي زوج‌هاي جوان، هر چه احساساتشان نسبت به يكديگر لطيف‌تر باشد، دركشان هم به مراتب بيشتر خواهد شد، اگر روزي با شخصي آشنا شوم كه از چنين حسي برخوردار باشد، به طور حتم سريعا ازدواج خواهم كرد.
وي در رابطه با عشق مي‌گويد: زماني كه عشق مي‌آيد، به دنبال خود زندگي زيبا را هم مي‌آورد، آنجاست كه كمال خداوند را به طور كامل درك مي‌كنيم، خدا خيلي بزرگ است.
وي به هيچ عنوان از نابينايي‌اش ناراضي نيست (تقدير خداوند اين چنين بود، خداي بزرگ و بخشنده، تقديرش را براي من و فريد به اين شكل رقم زد، من هم راضي‌ام به رضاي او.)
سعيد مي‌گويد: (در سال 1362، يازده ساله بودم كه به تدريج نابينايي خود را از دست دادم تا جايي كه قدرت ديدم به ده درصد رسيد، در حال حاضر كه با شما در حال گفتگو هستم، نمي‌توانم تشخيص بدهم قيافه‌تان به چه شكل است، تنها سايه‌اي از شما را احساس مي‌كنم.)

سعيد رشيدي مي‌گويد: ساز تخصصي من گيتار كلاسيك است، گاهي اوقات پيانو هم مي‌نوازم و طي اين سال‌ها، تنها سرم را با موسيقي گرم كردم، من عاشق موسيقي هستم.
از او مي‌پرسيم، از اين‌كه نمي‌تواني زيبايي‌هاي زندگي را ببيني، دلت مي‌گيرد، مي‌گويد: (درگذشته، خيلي، اما حالا نه، من و برادرم، ديگر عادت كرده‌ايم، وقتي به اين باور برسي كه خواست خداوند اين‌گونه بود، همه چيز برايتان حلاجي مي‌شود، براي من و فريد هم وضعيت بدين گونه است، دو برادر سعي مي‌كنيم، بيشتر لحظه‌هاي زندگي را شاد باشيم، با يكديگر موسيقي بنوازيم و سرمان را با خلق آثار جديد گرم كنيم، تا به نابينايي‌مان فكر نكنيم. از طرفي زيبايي‌هاي زندگي را تنها نبايد ببيني، بلكه بايد حس كني و ما از اين حس كاملا برخورداريم.

دانشجوي رشته موسيقي
فريد رشيدي برادر سعيد، ده سال از او كوچك‌تر است، او در دي‌ماه سال 1362 در محله بني‌هاشم تهران به دنيا آمد، از دوران كودكي و از سال 1378 به صورت جدي گيتار را نزد برادرش سعيد، استاد حامد پورسايي و پيانو را نزد استاد بهنام‌پور و همچنين آواز را زيرنظر استاد محمدرضا صادقي فرا گرفت. ساز تخصصي او گيتار كلاسيك است، اما اين بدان معني نيست كه با پيانو آشنا نباشد، چرا كه در حال حاضر دانشجوي رشته موسيقي است.
عجيب است، فريد هم مثل برادر زماني كه يازده ساله بود، بينايي خود را از دست داد، (كلاس اول راهنمايي بودم، كه بينايي‌ام را از دست داده‌ام) به احتمال زياد آنان، از يك مشكل ژنتيك رنج مي‌برند، چرا كه زماني به اين سن رسيده‌اند، چنين اتفاقي برايشان افتاد.اين در حاليست كه سه پسر، فرزندان اين خانواده را تشكيل مي دهند و پسر دوم اين خانواده با چنين مشكلي مواجه نيست.
اين دو برادر با كدام سبك‌هاي موسيقي ارتباط بيشتري برقرار مي‌كنند، مي‌گويند: (مي‌شود گفت، خيلي از سبك‌ها، موسيقي لايت، ريتم‌هاي پاپ، موسيقي كلاسيك، باسانوا و يا حتي موسيقي‌هاي فولكوريك خارجي و ايراني... زماني كه شما عاشق نواختن باشيد، موسيقي در تمامي زمينه‌ها براي شما لذت‌بخش خواهد بود.)

همكاري با شيلا خداداد
آلبوم جديد اين دو برادر در حال مراحل مجوز است، فريد برايمان مي‌گويد: (اميدواريم آلبوم جديدمان هر چه زودتر روانه بازار شود، تنظيم تمامي ترانه‌ها با من است، همچنين آهنگسازي تعدادي از ترانه‌ها، ضمن اين‌كه سعيد و دوست عزيزمان افشين جيحون، هم در آهنگسازي، بسيار به اين آلبوم كمك كردند، همچنين دكلمه يكي از ترانه‌ها را (شيلا خداداد) خوانده است، كه جا دارد از او در همين جا تشكر كنيم.)
اما تنها اين آلبوم در دست تهيه نيست، سعيد برادر بزرگ‌تر مي‌گويد: (يك آلبوم هم با كمك فريد براي يك موسسه خصوصي ضبط كرده‌ايم، همچنين يك آلبوم ديگر در دست تهيه داريم كه به زبان انگليسي است و توسط محمدرضا عرب خوانده مي‌شود، من كار نوازندگي را برعهده دارم و همچنين آهنگسازي بعضي از ترانه‌ها و فريد تنظيم كل كار را برعهده دارد.)
فريد در رابطه با اين آلبوم بيشتر توضيح مي‌دهد (اين كار به زبان انگليسي و درباره اهل بيت مطهر(ع) خوانده شده است، سعي كرده‌ايم كه يك نوآوري داشته باشيم، چرا كه ما هر چه داريم از خداوند متعال و اين افراد پاك و مطهر مي‌باشد.)
سعيد در مورد والدين خود مي‌گويد: (آنان مانند ما به موسيقي علاقه‌اي ندارند، اما مادرم در زمينه سرودن شعر و رمان‌نويسي فعاليت‌هايي داشته است.)
اين دو برادر چگونه روز خود را مي‌گذرانند، مي‌گويند: (تدريس مي‌كنيم، تنظيم و آهنگسازي براي آلبوم‌مان)
از آنان مي‌پرسيم كه در تدريس چگونه حس را به شاگردان منتقل مي‌كنيد، سعيد مي‌گويد: (همان طور كه اين حس به ما منتقل شد و توانستيم آن را فرا بگيريم، همان طور هم آن را منتقل مي‌كنيم، موسيقي حس شيريني است، اگر شما شاگردي داشته باشيد كه معناي اين حس را درك نكند، پاواراتي هم كه باشد نمي‌تواند موسيقي را ياد بگيرد.)
سعيد براي آنهايي كه دوست دارند موسيقي را فرا بگيرند، چنين توصيه‌اي مي‌كند، (سعي كنند، اين كار را با علم آغاز كنند، چرا كه به صورت آكادميك و پايه با اين علم آشنا مي‌شوند) فريد مي‌گويد: (بايد قبول كنيم كه موسيقي در حال حاضر يك علم است، خيلي‌ها با استفاده از اين علم، پيام‌هاي خود را منتقل مي‌كنند... شما زماني كه به اين حرفه روي بياوريد، به آن اعتياد پيدا مي‌كنيد و دائما دلتان مي‌خواهد، ترانه‌هايي را بنوازيد كه تاكنون موفق به نواختن آن نشديد، درست مانند يك محقق و پژوهشگر كه هر چه پژوهش مي‌كند، برايش كافي نيست و در آزمايشگاه هر لحظه به دنبال يافته‌هاي جديد است.)
زماني كه از سعيد رشيدي مي‌پرسيم، آرزو داشتي چه كاره شوي فكر مي‌كنيد پاسخش چه بود؟ پاسخ جالبي به ما داد. (خيلي دوست داشتم پليس شوم، اما نشد) اين دو برادر، به رنگ‌هاي خاصي علاقه دارند، سعيد عاشق رنگ سبز است، اما برادر كوچك‌تر، فريد، رنگ (آبي) را دوست دارد.

نفر سوم گروه
افشين جيحون دوست صميمي اين دو برادر است، او در سال 1356 در محله تهرانپارس به دنيا آمده، اصليتي آذري دارد و موسيقي را از سال 68 زيرنظر استاد مهاجر آغاز كرد، اما احساس كرد كه بايد تحصيلات علمي هم داشته باشد. از اين رو هم‌اكنون دانشجوي رشته موسيقي است (همان طور كه فريد گفت، موسيقي يك علم است وگرنه هيچ‌گاه در دانشگاه‌هاي جهان، رشته موسيقي نداشتيم.)
افشين مي‌گويد: من در حال حاضر به مرحله‌اي رسيدم كه موسيقي تدريس مي‌كنم، با جواناني مواجه هستم كه دوست دارند، خيلي زود ساز نواختن را فرا بگيرند، اما آنان توجه ندارند كه سبك هنر با صبر عجين است، پس پيشنهاد مي‌كنم، صبوري كنند و دانش موسيقي را فرا بگيرند و درباره آن مطالعه كنند.
عضو ديگر اين گروه مي‌گويد: تصميمات تشكيل گروه از چند سال پيش گرفته شده بود، اما اكنون يك سال و نيم است كه ما اين گروه را تشكيل داده‌ايم.
گفتني است، آخرين كاري كه از اين گروه از راديو و تلويزيون پخش شد، موسيقي تيتراژ برنامه (هفت ترانه) راديو بود.
منبع: مجله خانواده سبز

3680

از ستاره ها چه خبر؟

فرزاد حسني در راديو
(فرزاد حسني) هنرمند تواناي كشورمان اين روز‌ها بيشترين فعاليت خود را در راديو مي‌گذراند، البته در مقام بازيگر و كارگردان فعاليت مي‌كند. او اين روزها كم‌تر در تلويزيون ظاهر مي‌شود. آخرين بار كه تصوير او را در تلويزيون ديديم، زماني بود كه مهمان برنامه صندلي داغ و مجري‌اش (احمد نجفي) بود.

دهه فجر با ستاره اسكندري
آخرين اثري كه از (ستاره اسكندري) در تلويزيون پخش شد، همان مجموعه معروف (نرگس) بود كه طرفداران زيادي را پاي جعبه جادويي ميخكوب كرد. اسكندري اين روزها، در آخرين مراحل تصويربرداري مجموعه مستانه حضور دارد؛ مجموعه‌اي كه قرار است در ايام دهه فجر پخش شود. وي در اين مجموعه در نقش يك دختر مبارز سياسي به نام شهرزاد بازي مي‌كند. داستان اين مجموعه روايت چند جوان از دهه پنجاه تا كنون است.

هديه تهراني در يونان
اين روزها كم‌تر از (هديه تهراني) خبري به گوش مي‌‌رسد، اما از فيلم‌هاي او اخباري داريم. فيلم (عصر جمعه) با بازي او و به كارگرداني مونا زندي حقيقي و (چهارشنبه سوري) به كارگرداني اصغر فرهادي در چهل و هفتمين دوره جشنواره فيلم (سالونيكا) در يونان برروي پرده خواهد رفت. در يكي دو سال اخير، كم‌تر از هديه تهراني فيلمي ديديم كه اكران شود...


پروانه معصومي در مكه
(پروانه معصومي) بازيگر قديمي سينما و تلويزيون ايران، اين روزها در شهر مكه معظمه به سر مي‌‌برد... وي براي بازي در فيلم (زنجيركشان) در صحراي عرفات، مقابل دوربين مي‌‌رود، ضمن اين‌كه يك‌بار ديگر بايد به اتفاق ديگر بازيگران اين فيلم در ارديبهشت‌ماه به مكه برود... اين فيلم پيش از اين، (مهمان خاص) نام داشت كه قصه‌اي زنانه دارد و تمام ماجراي آن در مكه اتفاق مي‌‌افتد. معصومي مي‌‌گويد: در اين فيلم برخلاف آن‌كه هميشه حج را با مردها ديده‌ايم، اين بار زنان را در آنجا مي‌‌بينيم و از اين جهت، موضوعي خاص دارد.


نيكي كريمي در زن دوم
(نيكي كريمي) پس از چند حضور در جشنواره با دو فيلمي كه در مقام كارگرداني شركت داد خود را آماده كرده تا در فيلم جديد (سيروس الوند) بازي كند، اين فيلم (زن دوم) نام دارد و از يك داستان عاشقانه برخوردار است. در اين فيلم نيكي كريمي در كنار محمدرضا فروتن، آناهيتا نعمتي، امير آقايي و... به ايفاي نقش خواهد پرداخت، آخرين باري كه كريمي همبازي فروتن شده بود، مربوط به فيلم (نوك برج) مي‌شد.


شبنم قلي‌خاني، مهدي پاكدل و سلوكي در كنار هم
اگر به ياد داشته باشيد، (شبنم قلي‌خاني) و (مهدي پاكدل) در مجموعه (اولين شب آرامش) كه چندي پيش از تلويزيون پخش ‌‌شد، در كنار يكتا ناصر، پرويز پورحسيني و... به بازي پرداختند، از طرفي از (مهدي سلوكي) كه با بازي در مجموعه (نرگس) به اوج شهرت رسيد، مدتي خبري نداشتيم، اما... آنها از چند ماه پيش مشغول بازي در مجموعه (اگر عشق نبود) به كارگراني (سيد فياض موسوي)، بودند ... اين مجموعه از بهمن‌ماه سال گذشته مقابل دوربين رفت... در اين مجموعه 26 قسمتي كه قرار است به زودي از شبكه اول پخش شود؛ مهدي پاكدل، شبنم قلي‌خاني و مهدي سلوكي، بازيگران اصلي اين مجموعه هستند و در كنار آنان برزو ارجمند، زهرا سعيدي، عبدالرضا اكبري و اسماعيل شنگله هم ايفاي نقش مي‌‌كنند.اين مجموعه، داستان چهار جوان را دنبال مي‌‌كند كه ابتدا تصميم مي‌‌گيرند شركتي تاسيس كنند، اما پس از مدتي مشكلات مالي باعث مي‌‌شود
كه آنان از هم جدا شوند و هر كدام به سراغ سرنوشت خود بروند.


شهاب حسيني روبه‌روي الهام حميدي
از (شهاب حسيني) مدتي بود كه در عرصه سينما و تلويزيون خبري نبود، اما بايد اشاره داشت كه وي بازي در فيلم (بچه‌هاي ابدي) به كارگرداني پوران درخشنده را به پايان برد... در اين فيلم، شهاب حسيني مقابل الهام حميدي بازيگر مجموعه (زير تيغ)، آهو خردمند، هادي مرزبان، پانته‌آ بهرام، فلور نظري، فرزانه كابلي، مهدي ميامي و... ايفاي نقش كرد.شنيده مي‌شود، شهاب حسيني به اتفاق يكي از دوستان، شايد يك كافي‌شاپ افتتاح كند.


رضا صادقي و آلبوم جديد
دومين آلبوم مجوزدار (رضا صادقي) سرانجام وارد بازار موسيقي شد و در همان روزهاي اول، با فروش قابل ملاحظه‌اي مواجه شد. نام اين آلبوم (وايستا دنيا) نام دارد كه پيش از اين قرار بود با نام (رمز شب) روانه بازار شود.


آلبوم بنيامين!
قرار بود دومين آلبوم (بنيامين) به زودي روانه بازار شود. گويا كار، تنها يك ميكس نهايي لازم دارد، اما هنوز مشخص نيست كه آيا آلبوم جديد بنيامين مجوز نهايي مي‌‌گيرد يا نه؟ پس فعلا بايد صبر كرد و ديد كه چه خواهد شد.


عليرضا افتخاري، پركار پركار
استاد (عليرضا افتخاري)، بسيار پركار ظاهر مي‌‌شود. خواننده خوب سنتي كشورمان در دو، سه سال اخير موسيقي ترانه‌هايش را با (پاپ) تلفيق و اثري خوب را خلق مي‌‌كند... او در چند سال اخير، انتقادهاي زيادي را در اين باره به جان خريده است، اما همچنان از فروش آلبوم‌هايش دفاع مي‌‌كند و مي‌‌گويد: اگر ترانه‌هايم خوب نبود، با استقبال مواجه نمي‌‌شد.


پيرواني و فروشگاه ميدان ميرداماد
(افشين پيرواني) دفاع آخر سال‌هاي نه چندان دور فوتبال كشورمان، اين روزها به جز مربيگري و همچنين آموزش، بعدازظهرهاي خود را در حوالي ميدان ميرداماد، سپري مي‌‌كند. او يك فروشگاه شيك كت و شلوار دارد كه اتفاقا مردم استقبال خوبي از آن به عمل آورده‌اند. هر چه باشد، افشين پيرواني است ديگر، او بازيكن خوش اخلاقي در فوتبال ايران بود.


بهرام رادان در چهار انگشتي
(بهرام رادان)، پس از بازگشت از سفر به خارج كشور، مقابل دوربين سعيد سهيلي ظاهر شد. نام فيلم جديد سهيلي، (چهار انگشتي) است كه جمشيد هاشم‌پور و انديشه فولادوند از ديگر بازيگران اين فيلم هستند كه تصويربرداري آن در روز اول دي‌ماه به پايان رسيد.


خانه سبزي‌ها جمع مي‌‌شوند
اگر به ياد داشته باشيد سال 76 بود كه بيژن بيرنگ به همراه مسعود رسام، مجموعه‌اي ديدني به نام (خانه سبز) ساختند كه با استقبال شديدي مواجه شد. حال پس از گذشت نه سال يك‌بار ديگر اين گروه دور هم جمع شدند تا مجموعه (سرزمين سبز) را خلق كنند... خسرو شكيبايي، رامبد جوان، حميد فرخ‌نژاد، عطيه غبيشابي و بيتا فرهي، نقش‌هاي اصلي را در (سرزمين سبز) ايفا مي‌‌كنند.


عمو پورنگ حاجي شد
عمو پورنگ سني ندارد، اما تصميم گرفت، هر چه زودتر حج واجب را به جا بياورد. عمو پورنگ چهره محبوب كودكان، در آخرين برنامه خود پيش از عزيمت به مدينه با همكاري اميرمحمد و ابتكاري زيبا در برنامه خداحافظي، بخشي از سفر معنوي حج را در بيان كودكانه به مخاطبان خود منتقل كردند و فضاي معنوي ديگري به اين برنامه بخشيدند. او به همه كودكان ايران قول داد، در سفر حج دعاگوي آنها باشد و در مقابل از كودكان وعده گرفت، در زماني كه عمو‌پورنگ در سفر حج است، آنها به مادران خود كمك كرده و درس‌هايشان را بهتر از قبل بخوانند.


فرهنگ در يك اثر جديد
(داريوش فرهنگ)، به همراه يكتا ناصر، امير آقايي و مهران رجبي در فيلم (روز برمي‌آيد) ايفاي نقش كردند... در اين فيلم مي‌‌بينيم كه زن و شوهري به نام جلال و فروغ عازم سفر مي‌‌شوند و در اين راه اتفاقاتي براي آنها رخ مي‌‌دهد. آخرين اثري كه از فرهنگ ديده بوديم، (راه شب) بود كه چندماه پيش از تلويزيون پخش شد.


معتمدآريا در خواب ليلا
مدت‌ها بود كه از (فاطمه معتمدآريا)، كم‌تر مجموعه‌اي ديديم كه از تلويزيون پخش شود تا اين‌كه او يك‌بار ديگر با مجموعه (زير تيغ) به خانه‌ها آمد. همچنين آخرين فيلمي كه از وي در سينماهاي كشور اكران شد، مربوط به فيلم (زير درخت هلو) و بازي در كنار حميد جبلي و ايرج طهماسب بود... اين روزها در خانه‌اي واقع در محله آصف تهران، مهرداد ميرفلاح، فيلم‌برداري سومين فيلم خود با نام (خواب ليلا) را آغاز كرده كه اين فيلم از ژانري ترسناك برخوردار است. در اين فيلم فاطمه معتمدآريا همبازي خسرو شكيبايي، ماهايا پطروسيان و پژمان بازغي است. آخرين فيلمي كه از ميرفلاح ديده بوديم، (زن بدلي) نام داشت.


جواد رضويان و سريال‌سازي
(قرارگاه مسكوني) عنوان مجموعه‌اي طنز تلويزيوني است كه رضويان آن را براي شبكه اول سيما خواهد ساخت.
اين مجموعه داستاني، زندگي تعدادي سرباز در يك قرارگاه را دنبال مي‌‌كند كه براي تعطيلات نوروز تصميم دارند به مرخصي بروند، اما با مشكلاتي روبه‌رو مي‌‌شوند كه اتفاقات جالب اين مجموعه را پديد مي‌‌آورند. در اين مجموعه علاوه بر رضويان، يوسف تيموري، مهران رجبي و يوسف صيادي، نقش آفريني مي‌‌كنند. اين مجموعه در 14 قسمت 45 دقيقه‌اي تهيه مي‌‌شود.


رضا چلنگر كجاست؟
(رضا چلنگر) را كه به ياد داريد. سالها با ستاره ها زندگي مي كرد، مترجم خوش بيان و مهربان بلاژويچ و برانكو كه حدود پنج سال به عنوان مترجم در خدمت تيم ملي بود، اين روزها فارغ‌ از فوتبال به كارهاي آزاد مي‌‌پردازد و بيشتر وقت خود را در كنار خانواده و دو فرزندش مي‌‌گذراند. چلنگر مي‌‌گويد: اين روزها سعي مي‌‌كنم به كارهاي عقب مانده‌ام بپردازم و به فوتبال زياد فكر نكنم... از طرفي همان‌طور كه مي‌‌دانيد، برانكو ايوانكويچ، مربي اسبق تيم ملي، اين روزها سرمربيگري ديناموزاگرب را برعهده دارد و اين تيم در رده اول جدول ليگ كرواسي است.


عليرضا منصوريان و رستوران سنتي
(عليرضا منصوريان) به اواخر فوتبال خود نزديك مي‌‌شود. از اين‌رو به مانند ديگر فوتباليست‌ها بايد به آينده خود پس از بازنشستگي فكر كند. منصوريان سال‌ها قبل به كار كامپيوتر روي آورده بود، اما به تازگي به اتفاق يكي از دوستانش در خيابان اشرفي اصفهاني تهران، اقدام به برپايي يك رستوران سنتي كرده، رستوران سنتي وي ديدني است...
گفتني است، پيش از منصوريان، نيما نكيسا به اتفاق پدرش در خيابان قائم‌مقام فراهاني تهران، يك رستوران شيك و مدرن چند سال پيش افتتاح كرده بود. اين در حالي است كه محمد برزگر هافبك ساليان پيش پرسپوليس، در خيابان (گيشا) تهران يك پيتزافروشي راه‌اندازي كرده بود... البته كنار پيتزا، ساندويچ‌ها را هم اضافه كنيد. البته از قشر فوتباليست‌هايي كه رو به رستوران‌داري آوردند، بايد علي كريمي را هم اضافه كرد كه در همان اوايل مشهوريت و محبوبيت با همكاري برادرش فرشيد، در مارليك كرج يك پيتزافروشي، باز كرده بود... اما اگر بخواهيم نسل اولي‌هاي فوتباليست‌هايي كه درآمدشان را به كسب و كار خوراكي زده‌اند، را بشناسيم بايد به فرشاد پيوس اشاره داشت كه در محله ستارخان ساندويچي (پيوس) را سال‌ها قبل افتتاح كرده بود