به تهرون 20 رای دهید

.

« از ستاره های سینما و .... چه خبر؟ | جدیدترین ها | گفتگو با حسين بادامکی: تنهايي تهـــران آزارم مي دهد »

داستان فال قهوه

همه‌اش تقصير آن گربه‌ بي‌‌چشم و رو بود. توي فنجان قهوه چه كار مي‌‌كرد، نمي‌‌دانم! ولي خوب كه فكر مي‌‌كنم، مي‌‌بينم كه شروع همه‌چيز از همان روزي است كه سر و كله آن گربه لعنتي توي فنجان قهوه پيدا شد.
راستش را بخواهيد، من به اين چيزها اعتقادي نداشتم. آن روز هم به اصرار خواهرم رفتم. تعريف‌ (مهين خانم) را خيلي شنيده بودم. خواهرم كه يكي از مشتري‌هاي پر و پا قرصش بود، چند تا از خواستگارهاي دخترش را سر همين فال قهوه، جواب كرده بود.

مي‌‌گفت: مهين‌خانم، توي فال قهوه برايم ديده است كه فلان خواستگار دخترم، آدم حسودي‌ است. آن يكي قرار است يك مرض‌ لاعلاج بگيرد. ديگري، دهن‌بين است... و خلاصه اين‌كه خواهرزاده بينوايم را با صلاح و مشورت مهين‌خانم، ترشي انداخته بود!
خيلي دلم مي‌‌خواست اين زن را از نزديك ببينم. به‌خصوص وقتي وصف‌ حال تبحرش در گرفتن فال و پيشگويي را از چند نفر ديگر هم شنيدم. حس كنجكاوي‌ام به شدت تحريك شده‌ بود، بايد يك‌جوري آرامش مي‌‌كردم!
به خواهرم گفتم (اين‌بار كه خواستي بروي پيش مهين، من را هم خبر كن.) او كه از همان اول، با شوهرش مشكل داشت و هميشه به روابط گرم بين من و (مسعود) حسادت مي‌‌كرد، انگار با شنيدن اين حرف، دلش خنك شد. با كنايه گفت: خبرت مي‌‌كنم خواهرجان. اين مردها همه لنگه هم هستند! غصه نخور، مي‌‌گويم مهين خانم برايت يك نسخه سفارشي بپيچد. دستش خيلي خوب است! معجزه مي‌كند. توصيه‌هايش مثل آب روي آتش است...
سريع توي حرفش پريدم و گفتم: مگر مهين خانم به غير از كافي شاپ كه راه انداخته، داروخانه هم دارد كه نسخه مي‌‌پيچد؟! خدا را شكر، من با مسعود هيچ مشكلي ندارم. فقط مي‌‌خواستم همين‌جوري يك فنجان قهوه بخورم، ببينم حرف‌هايش راست است يا نه. راستي، كاپوچينو ندارد اين مهين‌خانم؟! من قهوه خالي، بدون شير دوست ندارم...
خواهرم متوجه لحن تمسخرآميز من شده بود و ديگر خوش نداشت به مكالمه تلفني‌ با من ادامه دهد. او توهين به مهين خانم را به منزله توهين به شخصيت و طرز تفكر خودش تلقي مي‌‌كرد. براي اين‌كه رو دست نخورم و ضايع نشوم، قبل از اين‌كه خواهرم بوي سوختگي غذاي روي گاز يا آمدن همسايه را بهانه و خداحافظي كند، پيشدستي كردم و بحث را خاتمه دادم.
_ _ _
مهين، بر خلاف تصورم، يك زن كاملا معمولي بود. با يك خانه و زندگي معمولي؛ البته شايد هم كمي درهم و برهم تر از معمولي!
همين‌كه در را برايمان باز كرد، بوي قهوه به مشامم خورد. مثلا ما ساعت هفت صبح رفته بوديم تا اولين نفر باشيم! اما از غلظت تلخي اين بو مي‌‌شد حدس زد، هفت - هشت نفر قبل از ما، سر صبحي توي اين خانه، قهوه خورده‌اند. توي دلم گفتم: لابد مهين خانم، شيفت شب هم كار مي‌‌كند... حتما كافي‌شاپش شبانه‌روزي است! توي همين فكرها بودم كه چشمم به آن دختر جوان افتاد. از بس گريه كرده بود، چشم‌هايش اندازه يك نخود شده بود و با بدرقه و دلدراي‌ مهين خانم از اتاق مخصوص سرو قهوه بيرون آمد و هق‌هق كنان به سمت درب خروجي رفت. گويا خواهرم مي‌‌شناختش. تا او را ديد بلند شد، به طرفش رفت و گفت:
- مليحه‌جان، چي شده؟ شوهرت آدم شد؟!
دختر بيچاره، دوباره زد زير گريه و جواب داد:
- نه شهلا جان! مهين خانم چند هفته پيش توي فالم ديده بودكه نامرد، خانه و زندگي‌اش را ول مي‌‌كند و مي‌‌رود، من زياد جدي نگرفتم. با خودم گفتم شوهرم هر چقدر بد دهن و بداخلاق باشد، ديگر اين كار را نمي‌‌كند... اما حالا سه روز است كه رفته و نيامده...
با شنيدن اين حرف‌ها با خود فكر كردم كه نكند اين زن راستي‌راستي مي‌‌تواند گذشته و آينده‌ آدم‌ها را توي فنجان كوچكي كه يك نعلبكي رويش دمر شده است ببيند؟! بي‌‌اختيار،گفتم:
- جل‌الخالق! تا همين چند سال پيش، اگر يك نفر برايمان قسم و آيه مي‌آورد كه يك جعبه كوچك برقي مي‌‌تواند ظرف چند ثانيه، غذا را گرم كند، يخ مواد فريزري را وا كند و آب را به جوش بياورد، محال بود كه باورمان بشود. اما حالا هر كدام براي خودمان يكي از همين آشپزهاي سحرآميز داريم... نكند اين فال قهوه هم واقعا حقيقت داشته باشد؟
بالاخره نوبتمان شد. مهين خانم صدايمان كرد و رفتيم داخل اتاق.
مهرباني و البته فضولي شهلا، حسابي گل كرده بود و اصرار داشت كه مهين، اول فال مرا بگويد. گفت: نيت كن و بخور. من كه با شنيدن آن حرف‌ها حسابي وسوسه شده بودم، به نيت آگاه شدن و سر در آوردن از كارهاي مسعود، فنجان قهوه را سركشيدم.
شهلا، با چشم‌هاي خيره به من و مهين خانم زل زده بود، مهين خانم هم به دقت به ته مانده قهوه من نگاه مي‌‌كرد:
- يك گربه مي‌‌بينم تو فالت... شوم است... شوهرت دارد با تو دورويي مي‌‌كند... مي‌‌خواهد به يك سفر برود...
راست مي‌‌گفت. مي‌‌ديدم از يك هفته گذشته، مدام حرف امضاي فلان قرارداد را توي خانه به ميان مي‌‌آورد؛ مي‌‌ديدم كه مدام از دوري راه و سختي شرايط امضاي قرارداد مي‌‌نالد، حالا نگو مي‌‌خواسته ذهن مرا براي اين سفر لعنتي‌اش آماده كند. زيرلب گفتم: مگر پشت گوشت را ببيني كه بگذارم بروي سفر! مهين خانم چشم غره‌اي رفت و گفت:
- اگر حرف بزنيد، تمركزم به هم مي‌‌خورد! گوش كن، يك موش هم مي‌‌بينم. شوهرت به دنبال اين موش مي‌‌خواهد برود سفر...
مگر مي‌‌توانستم حرف نزنم. توي دلم شروع به ناسزا گفتن به مسعود كردم: (باشد. حالا مرا ول مي‌‌كني و دنبال يك موش بي‌‌سرو پا مي‌روي؟) مهين خانم ادامه داد:
- توي هفته گذشته مهمان داشتيد، نه؟
داشتيم، اما او از كجا مي‌‌دانست، نمي‌‌دانم.
17 -18نفر هم بودند. با وجود موش و گربه، ديگر محال بود آنها هم توي فنجان جا شوند. شايد سايه‌شان آنجا افتاده بود. مهين خانم گفت:
- يكي از مهمان‌هايتان يك زن سيه چرده و قد كوتاه بوده. سربسته بگويم، زندگيتان را او زير و رو كرده است. شوهرت ديگر نمي‌‌تواند توي خانه بند شود. مدام دلش مي‌‌خواهد بيرون بزند. اگر زندگي‌ات را دوست داري نبايد بند را آب بدهي و به روي خودت بياوري كه چيزي مي‌‌داني. فقط نگذار به اين سفر برود، بعد بيا يك نفر را معرفي مي‌‌كنم كه آن سحر و جادو را برايت باطل كند... درضمن، پسرت هم كه هفته پيش مريض شد و چند روز به مدرسه نرفت، در اثر جادو جمبل‌هاي همان زن بوده است....

همه را راست مي‌‌گفت. هفته پيش، (مهيار) دچار آنفولانزاي سختي شد. چند روز نتوانست به مدرسه برود. معلمشان مي‌‌گفت انگار اين ويروس توي شهر شيوع پيدا كرده، چند تا از همكلاسي‌هايش هم در آن هفته به مدرسه نرفته بودند! اما آن زن سيه‌چرده كوتوله، هيچ‌كس به جز دختر خاله بي‌‌ريخت مسعود نمي‌‌توانست باشد. بعضي‌وقت‌ها، مسعود مي‌ گفت كه خاله‌ام هميشه دوست داشت من دامادش بشوم. خيال مي‌‌كردم، مي‌‌خواهد لج من را در بياورد...







_ _ _
با اين‌كه حرف‌هاي مهين خانم، حسابي آشفته‌ام كرده بود، اما نبايد جلوي شهلا بروز مي‌‌دادم. بعد از پرداخت هزينه خوردن يك فنجان قهوه - آن هم با چنين اعمال شاقه‌اي - ديگر به قدر كافي عصباني شده بودم. به شهلا گفتم: اين كله سحري كله‌پاچه خورده بوديم هم پولش كمتر شده بود، هم اعصابمان به هم نمي‌‌ريخت...
شهلا از تكه دوم حرفم، خيلي خوشش آمد!
_ _ _
شب، وقتي مسعود آمد و مشغول جمع و جور اسباب و اثاثيه‌هايش براي سفري كه در پيش داشت، شد؛ توي اتاق رفتم و گفتم:
- مسعود مي‌‌خواهي بروي شمال، نه؟
حرفم را تاييد كرد. ادامه دادم:
- مي‌‌داني چند وقت است دو نفري به مسافرت نرفته ايم؟ من هم مي‌‌آيم...
چشم‌هايش چهار تا شد. سابقه نداشت كه چنين حرف‌هايي را از من شنيده باشد. گفت:
- نمي‌‌خواهم بروم تفريح كه... با بچه‌هاي شركت مي‌‌رويم، تو كجا مي‌‌خواهي بيايي؟!
مي‌‌دانستم كه اصرار، بي‌‌فايده است. سرافكنده از حربه‌اي كه به كار برده بودم، از اتاق خارج شدم. صداي زنگ دريافت پيام كوتاه موبايل مسعود، توجهم را به خودش جلب كرد. پس از حرف‌هاي مهين‌خانم، توي دلم حسابي خالي شده بود. به همه‌چيز و همه‌كس شك كرده بودم.
به طرف گوشي موبايلش رفتم. روي ميز آشپزخانه بود. مسعود، عادت داشت هر جا كه مي‌رسيد، وسايل شخصي‌اش مثل گوشي و حلقه و اين‌جور چيزها را مي‌‌گذاشت...
SMS را كه خواندم، ديگر به مهين خانم ايمان آوردم. ديدم نوشته از طرف (سهيلا)، البته املايش كمي مشكل داشت، لابد آن هم براي رد گم كردن بود.
ولي اگر مهين خانم توجيهم نكرده بود، هرگز نمي‌‌فهميدم اين همان سهيلا، دختر خاله مسعود است. زير لب گفتم:
- پس SMS بازي هم مي‌‌كنيد با هم؟!
بعد شروع كردم به خواندن متن پيام:
( -مسعود جان سلام، خواستم بابت زحمتي كه به گردنت انداخته بودم، تشكر كنم. همه چيز درست شد. فردا صبح، جلوي شركت مي‌‌بينمت...)
ديگر نتوانستم خودم را كنترل كنم. براي اين‌كه سهيلا نتواند چيزي را انكار كند، با گوشي مسعود، به همان شماره‌اي كه SMS ارسال كرده بود، زنگ زدم. همين كه صداي (الو) را از پشت گوشي شنيدم بدون آن‌كه مهلت صحبت كردن به او بدهم، شروع كردم به داد و فرياد:
- تو خجالت نمي‌‌كشي؟ تو حيا نمي‌‌كني؟ مگر خودت نامزد نداري... يك بار ديگر اگر دور و بر مسعود بپلكي، همه چيز را به نامزدت مي‌‌گويم. غلط مي‌‌كني كه فردا مسعود را جلوي شركت مي‌بيني... مگر از روي نعش من رد بشوي...
و همين‌جور يك نفس گفتم و گفتم تا اين‌كه با شنيدن صداي بوق اشغال از آن سوي تلفن و البته صداي فرياد مسعود كه با قيافه‌اي عصباني جلوي چشم‌هايم ايستاده بود، ديگر از نفس افتادم! مسعود با عصبانيت سعي كرد گوشي را از دستم بكشد. اما موفق نشد:
بده ببينم... با كي داري اين‌جوري حرف مي‌‌زني؟
كور خوانده‌اي آقا. فكر نكن عاشق سينه چاكت هستم، نه! ولي بايد روي تو و آن دخترخاله‌ بي‌‌ريختت را كم كنم.
مسعود، گيج و حيران نگاهم كرد و پرسيد:
- كي؟ دختر خاله بي‌‌ريخت من ديگر كيست؟!
- بله، بايد هم به چشم تو، پري جلوه كند. سهيلا خانم را مي‌گويم آقا. من همه چيز را مي‌‌دانم.
مسعود، شوكه شد. دست و پايش را جمع كرد، آب دهانش را قورت داد و گفت:
- تو از كجا مي‌‌داني؟!
انكار هم نمي‌‌كرد! گفتم:
- كلاغ‌ها خبر آورده‌اند... دستم را گرفت و مرا روي صندلي آشپزخانه نشاند. گفت:
- ببين، شراره جان، نكند يك وقت جلوي خاله يا مادرم، حرفي از دهانت در بيايد.
حالا اين قضيه را فقط من مي‌دانم و تو و سهيلا! هنوز هم به طور كامل مطمئن نيستيم. اول بايد مطمئن شويم، بعد...
- عجب رويي داري مسعود! از سن و سالت خجالت نمي‌‌كشي؟
- ببين ما نبايد با آبروي سهيلا بازي كنيم... فعلا سهيلا به او شك كرده و مي‌‌گويد كه نامزدش معتاد شده... البته از همان اول هم معلوم بود اين بچه سوسول، اهل اعتياد و اين‌جور حرف‌هاست. سهيلا از ما كمك خواسته، برادر كه ندارد طفلك، او هم مثل خواهر من. ما بايد اول مطمئن شويم، بعد به خاله جانم بگويم تا هنوز عروسي سرنگرفته، طلاق دخترشان را بگيرد...
از حرف‌هاي بي‌‌سر و تهي كه مسعود، با اعتماد به نفس هر چه تمام‌تر مي‌‌زد، هيچ سر در نمي‌‌آورم. در همين فاصله، دوباره زنگ موبايلش به صدا در آمد. همان شماره قبلي بود: (سهيلا.)
گوشي را به مسعود، نشان دادم. نگاهي به شماره كرد و گفت:
- آخ! مهندس (آصفي) است! قرار بود ظهر به او زنگ بزنم و كارهاي فردا را هماهنگ كنيم.
مي‌دانستم كه اسم كوچك مهندس آصفي، (سهيل) است و صداي نازكي هم دارد! تماس را قطع كردم و از فرط خجالت و عصبانيت، بي‌‌اختيار زدم زير خنده. عجب فالي گرفته بود اين مهين خانم. حالا خوب بود توي فنجانم اژدها نديده بود. با يك موش و گربه، نزديك بود كارمان به طلاق و طلاق‌كشي برسد، چه برسد به اژدها...



TrackBack

:TrackBack URL for this entry
http://www.tehroon20.com/cgi-bin/mt3-2/mt-tb.cgi/602

 >>   جستجو


 >> موضوعات

                Copyright © 2005 - 2007 Tehroon20.com All Rights Reserved