به تهرون 20 رای دهید

.

« October 2006 | جدیدترین ها | December 2006 »

November 27, 2006 3561

شبنم قلي ‌خاني: استاد دانشگاه هستم

شبنم قلي‌خاني در نوزدهم آبان سال 1356 در تهران به دنيا آمد، او داراي ديپلم رياضي فيزيك است، در دانشگاه در
رشته‌ي تئاتر قبول شد و گرايش طراحي صحنه را انتخاب كرد. چندي بعد در كنكور كارشناسي ارشد در گرايش كارگرداني تئاتر مشغول به تحصيل شد و هم ‌اكنون فارغ‌التحصيل اين رشته است، وي كارش را از سال 1375 با تئاتر آنتيگونه آغاز كرد و در سال 76 با همين تئاتر، در شهر تئاتر شهر بر روي صحنه رفت، اولين كار او باعث شد، وي با بازي در فيلم‌ سينمايي «مريم مقدس» به كارگرداني شهريار بحراني چهره شود. به سال 79 بود كه او يك شبه ره صد ساله پيمود، از ديگر فيلم‌هاي سينمايي كه او ايفاي نقش كرد، مي‌‌توان به يك الف ناقابل، عطش، جوجه اردك من و وعده ديدار اشاره داشت، همچنين او در مجموعه‌هاي تلويزيوني زيادي ايفاي نقش كرده است كه از آن جمله مي‌ توان به «اولين شب آرامش» اشاره كرد ..

جمعه 19 آبان تولد اين بازيگر تواناي سينما و تلويزيون است، او بجز مدرك تحصيلي كه اخذ كرده، يك دوره آموزش گريم سينمايي و چهره‌پردازي زير نظر استاد جلال‌الدين معيريان گذرانده و يك دوره آموزش فيلم‌نامه نويسي نيز دركلاس‌هاي حوزه هنري زير نظر فريدون جيراني ديده است، وي در حال حاضر غير از بازيگري و كارگرداني فيلم در دانشگاه آزاد مشغول تدريس رشته تئاتر به دانشجويان است، وي در زمينه ساخت فيلم كوتاه هم فعاليت مي‌‌كند، ابتدا فيلمي به نام «من تنها» را ساخت و سپس فيلم ديگري به نام «خونه» را كارگرداني كرد...

شبنم قلي‌خاني، در كنار مادرش در منطقه سعادت‌آباد تهران زندگي مي‌‌كند، چرا كه سال‌ها پيش پدرش دارفاني را وداع گفته است.

آخرين كاري كه از او در نوبت پخش است، اثر «اگر عشق نبود» به كارگرداني فياض موسوي است، وي در اين مجموعه
نقش دختري به نام پريسان را ايفا مي‌كند، پريسان دختري است كه مي‌تواند با مشكلات به تنهايي كنار بيايد، او به عرفان رو مي‌آورد و اين معنويت در زندگي‌اش باعث مي‌شود كه از پس مشكلات برآيد.
همان طور كه گفتيم، قلي‌خاني در سال 82 پدرش را از دست داد و حالا با مادرش زندگي مي‌كند، او فرزند سوم خانواده است، يك برادر و يك خواهر بزرگ‌تر از خود دارد كه هر دو متاهل و داراي فرزند هستند.

او از لحاظ شخصيتي آدم جالبي است، آدم‌هاي مختلف را در زندگي به راحتي مي‌تواند تحمل كند و به قول معروف زود از كوره در نمي‌رود، اما ناگفته نماند كه گاهي اوقات محيط كار و زندگي خسته‌اش مي‌كند، با اينكه در قبال اطرافيان تحمل دارد، اما در رابطه با خودش اين‌گونه نيست.

قلي‌خاني در مورد مجموعه اولين شب آرامش مي‌‌گويد: «نقش آذر را دوست داشتم و از اينكه اين نقش را بازي كردم راضي‌ام، آذر بر پايه احساساتش فكر نمي‌‌كرد و از روي منطق عمل مي‌‌كرد، همان طور كه در مجموعه ديديم كه او در روز
ازدواج از «سفره عقد» بلند مي‌شود و مي‌رود، به نظرم آذر تصميم درستي گرفت، او به حرف دلش گوش كرد.






علاقه او به «فرزاد» باعث مي‌شود كه وارد زندگي عليرضا نشود تا او را بدبخت كند او مي‌خواست مجبور نباشد تا يك عمر به طرف مقابل دروغ بگويد و وانمود كند كه دوستش دارد، اما خودش كس ديگري را در دل دوست داشته باشد. گرچه در آخرين لحظات به اين فكر افتاد، اما تصميم درست و منطقي همين بود.

قلي‌خاني درباره يك فيلم خوب مي‌گويد: يك فيلم يا مجموعه ابتدا به فيلمنامه قوي بر مي‌گردد، اگر چيزي غير از آن باشد، اثر خوب در نمي‌آيد... قلي‌خاني امروز 29 ساله شده كه براي يك بازيگر سن تجربه در سينما است، او خوشحال است كه در طول زندگي‌اش انسان مفيدي بوده است، دو مدرك تحصيلي، استاد دانشگاه، بازيگر قابل تئاتر، سينما و تلويزيون و از همه مهم‌تر انساني است كه از حاشيه به دور است، جشن تولد شبنم را تلفني به او تبريك مي‌گوييم.



























گالری عکس بازیگران

November 26, 2006 3559

عادل فردوسي پور ، عادل است!

عادل فردوسي پور در بهترين موقعيت از فوتبال کشور ما، هم برنامه اش جذاب است حال حساب کنيد فوتبال ما موقعيت خوبي داشته باشد.
عادل ويژگي هاي خاص خود را دارد، عاشق گزارشگري است، فوق ليسانس مهندسي صنايع از دانشگاه صنعتي
شريف است، زبان انگليسي اش آن قدر خوب است، که سال هاست در دانشگاه تدريس مي کند، به عنوان يک استاد جوان...
عادل فردوسي پور چنان بر فوتبال احاطه دارد که شايد تصورش را نکنيد، دوستان نزديکش به او مي گويند که وي فوتبال را مي خورد، گوشه اي از زندگي شخصي و خلق و خوهاي او را در ذيل مي آوريم، بخوانيد:

* در سال 53 به دنيا آمده است.
*فرزند بزرگ خانواده است، يک خواهر و يک بردار دارد، برادرش هم دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف است.
*پدر و مادرش هر دو تحصيلکرده هستند.
*عادل با اينکه تهران به دنيا آمده است، اما اصليت پدري اش کرماني است.
*بچه خيابان گيشا تهران بود، در زمان نوجواني، با بچه محل هايش فوتبال بازي مي کرد.
*سپس به شهرک غرب تهران به همراه خانواده نقل مکان کردند، پس از ازدواج در همان محل ساکن شد.
*در سال هاي 75 تا77 در روزنامه ابرار ورزشي قلم مي زد، اما پس از اين که کارش در تلويزيون زياد شد، از فضاي مطبوعات ورزشي خارج شد.
*در کارش بسيار جدي است، تا سر از يک مطلب در نياورد، ول کن آن نيست.
* برنامه 90 را از گزارش فوتبال بيشتر دوست دارد.
* مي گويد از کارم لذت مي برم، مطمئن هستم اگر در اون رشته اي که درس مي واندم شاغل مي شدم، هيچ گاه اين لذت نصيبم نمي شد.
* هيچ کاري لذت گزارشگري را ندارد.
من هيچ گاه تاجر خوبي نبودم، حال و حوصله درس خواندن را هم ندارم، تا همين فوق ليسانس بس است.
* حال و حوصله درس خواندن در زمان تحصيل را نداشتم، معدلم حدود 10 بود، اما پس از فوق ليسانس ديگر براي درس خواندن انگيزه اي نداشتم.

* اگر در زمان گزارش، مشکلي به ذهنتان خطور کند، همه چيز از دست مي رود، اگر حواست پرت بشود، بازي ول مي شود و ديگر نمي توانيد جمعش کنيد.
* گوينده و گزارشگر، معمولا نمي تواند عادلانه حرف بزند، شايد بيننده بتواند در مورد بازي قضاوت ناعادلانه اي بکند، اماما محدوديم. کار ما شبيه داوري است،

*در بازي هاي تيم ملي خيلي دوست دارم به جاي تماشاگر باشم و مثل تماشاگران بالا و پايين بپرم.
گزارش در ورزشگاه نسبت به استوديو بيشتر مي چسبد.
*اگر فوتبال از دنيا حذف شود، بخش عمده اي از زندگي من هم حذف مي شود.
* اشتباه جزوي از کار ماست. گزارشگري که در هر نود دقيقه بازي چند هزار کلمه به کار مي برد بايد اشتباه داشته باشد، پس بايد اشتباهش را بپذيرد.
* چند سال است که ازدواج کردم، فوتبال نقشي در شکل گرفتن زندگي ام ندارد، در واقع اصلا ربطي به فوتبال نداشت.
* من کار خود را مي کنم، فوتبال خيل برايم جدي و مهم است. هر اتفاقي که بيفتد من بايد فوتبال را ببينم، همه هم مي دانند، وقتي من فوتبال مي بينم نبايد کاري به کارم داشته باشند.
* اصلا براي من مهم نيست آبي باشم يا قرمز، واقعا مهم نيست.
* گزارشگر اگر يک ذره هم به تيمي گرايش داشته باشد در کارش تاثير مي گذارد و غير قابل انکار است.
* حال و حوصله فيلم و سينما را ندارم، من جشنواره تا جشنواره فيلم مي بينم.
*تجربه به من آموخته که از حس فاصله بگيرم.
* در ورزشگاه انقلاب فوتبال بازي مي کنم، با دوست هاي قديمي، هم کلاسي هاي دبيرستان ، بچه هاي دانشگاه صنعتي شريف و ديگر دوستان.
* در هنگام گزارش بازي هاي تيم ملي، استرس زيادي دارم، مسئوليت در آن لحظه بسيار سنگين است. گرچه بايد بي طرف باشم، اما آن احساس که در مورد کشور خودمان داريم، مانع اصلي کارمان است.

3558

بـچــه‌هـــاي جـنـگــل

از قرون كهن تا عصر حاضر در تاريخ، هميشه داستان‌هايي از بچه‌هاي جنگلي به چشم مي‌‌خورد. موجوداتي وحشي كه چهار دست و پا راه مي‌‌روند و در جنگل زندگي مي‌‌كنند. آنها نه شبيه به انسان‌ها هستند و نه شبيه به جانوران و در سنين پايين به ‌گونه‌اي از جامعه انساني كنار گذاشته شده‌اند، گم شده‌اند، دزديده شده‌اند و يا در دامان جنگل رها شده‌اند. اين كودكان كه از مردم دور مانده‌اند، توسط حيوانات تغذيه شده‌اند و به هر صورت ممكن خود را زنده نگه
داشته‌اند ولي قادر به تكلم نيستند و اغلب نمي‌‌توانند راه بروند و رفتاري كاملا حيواني و غريزي دارند.

آنها چه دختر باشند و چه پسر، چه در كنار گرگ پرورش يافته باشند چه ميمون، خرس و شترمرغ تنها يك نقطه اشتراك دارند و آن اين‌كه گذشته آنها تا ابد اسرارآميز خواهد ماند.
اولين كودك جنگلي معروف و شناخته شده (پيتر وحشي) بود. يك موجود عريان قهوه‌اي رنگ با موهايي سياه كه در سال 1724 در (هانوور) كشف شد و در آن زمان حدودا 12 سال داشت. او به آساني از درخت بالا مي‌‌رفت و گياهان را مي‌‌خورد و ظاهرا توانايي تكلم نداشت. او نان را رد مي‌‌كرد و ترجيح مي‌‌‌داد پوست شاخه‌هاي سبز گياهان را بكند و شيره آنها را بمكد ولي به تدريج ياد گرفت سبزيجات و ميوه‌ها را بخورد. پيتر شصت و هشت سال در ميان مردم زندگي كرد ولي هيچ‌گاه نتوانست جز دو كلمه (پيتر) و (شاه جورج) حرف ديگري بزند.
(دختر وحشي شامپاين) احتمالا قبل از رها شدن در جنگل مي‌‌توانست حرف بزند زيرا او از موارد نادر اين‌گونه كودكان است كه ياد گرفت صحبت كند ولي چيز زيادي از گذشته و زمان زندگي در جنگل كه احتمالا دو سال طول كشيد را به خاطر نمي‌‌آورد. وقتي در سال 1731 در منطقه فرانسوي (شامپاين) پيدا شد تقريبا ده سال داشت، پابرهنه بود و لباس‌هايي ريش‌ريش شده بر تن داشت و سرش را با برگ كدو پوشانده بود. او جيغ مي‌‌زد و فرياد مي‌‌كشيد و بي‌‌نهايت كثيف بود به طوري كه ابتدا همه فكر مي‌‌كردند سياه پوست است.
غذاي او را پرندگان، قورباغه‌ها، ماهي و برگ و شاخه و ريشه گياهان تشكيل مي‌‌داد. اگر يك خرگوش جلوي او مي‌‌گذاشتي در چند ثانيه، پوستش را مي‌‌كند و حريصانه آن را مي‌‌خورد( !چارلز ماري دو كوندامين) دانشمند معروف فرانسوي كه از نزديك شاهد او بود مي‌‌نويسد: (انگشتان و به ويژه شست دست او به‌طور غيرعادي بزرگ است. او از دستانش براي كندن زمين و خوردن ريشه‌ها استفاده مي‌‌كند و مثل ميمون از شاخه‌اي به شاخه ديگر مي‌‌پرد. او خيلي سريع مي‌‌دود و قدرت بينايي فوق‌العاده‌اي دارد.) نام اين دختر را (ماري آنجليك) گذاشتند. او بعدها به خاطر ساختن گل‌هاي مصنوعي و بازگويي خاطراتش (كه توسط مادام هكت نوشته شد) در پاريس مشهور شد ولي مثل اغلب كودكان جنگلي در گمنامي از دنيا رفت.
(ويكتور) پسر وحشي اهل (آويرون) يكي ديگر از اين بچه‌هاي وحشي جنگل است كه داستان زندگيش در فيلم (كودك وحشي) اثر (ترافوت) به تصوير كشيده شد. او كه در قرن هجدهم مي‌‌زيست توسط كشاورزان روستاي آويرون در جنوب فرانسه كشف شد. روستاييان او را در حالي در جنگل يافتند كه مثل يك حيوان وحشي پرسه مي‌‌زد. آنها بالاخره با زحمت بسيار او را گرفتند ولي ويكتور مثل تمام بچه‌هاي جنگل مدتي بعد از اين‌‌كه او را در ميدان روستا به نمايش عموم گذاشتند از آن‌جا فرار كرد و به دامان طبيعت گريخت. يك سال بعد دوباره روستاييان او را گرفتند. اين‌بار ويكتور يك هفته در خانه زني كه به او لباس و غذا داده بود دوام آورد ولي دوباره فرار كرد. از آن پس هر از گاهي به روستا مي‌‌آمد و از مردم غذا مي‌‌گرفت ولي باز هم در جنگل و به تنهايي زندگي مي‌‌كرد. دو سال بعد در زمستان بسيار سرد 1799-1800 ميلادي ويكتور دوباره به ميان مردم آورده شد. در آن زمان او 12 سال داشت. دكتر ژان ايتارد سال‌ها بر روي ويكتور تحقيق كرد و به پيشرفت‌هايي نيز نائل آمد ولي در يك زمينه هيچ توفيقي نيافت و آن برقراري ارتباط با مردم ديگر بود، در نتيجه ويكتور هرگز نتوانست به كسي بگويد چرا تنها در جنگل رها شد و يا آن اثر زخم كهنه‌اي كه روي گردنش است از كجا ايجاد شده است.ظاهرا ويكتور بدون تغذيه از شير جانوران ديگر زندگي مي‌‌كرد ولي بسياري از بچه‌هاي جنگلي از شير آن حيوانات وحشي مي‌خوردند و دانشمندان هنوز نتوانسته‌اند بفهمند آن شيرها چطور با بدن اين كودكان سازگار بودند.

14 بچه جنگلي
تاكنون چهارده بچه جنگلي در هندوستان پيدا شده اند ولي معروف‌ترين آنها دو دختر بودند كه در سال 1920 در قلمرو گرگ‌ها در (ميرناپور) در غرب كلكته كشف شدند. گرگ مادر تير خورده و مرده بود و روستاييان آن دو دختر را كه به نظر
هشت ساله و دو ساله مي‌‌رسيدند، به دست (روجال سينج) سپردند. به گفته سينج دخترها كه كامالا و آمالا نام گرفتند پنجه‌هايي تغيير شكل يافته داشتند و چشم‌‌هايشان درست مثل سگ‌ها و گربه‌ها در تاريكي مي‌‌درخشيد. سينج هيچ اطلاعي از كودكان جنگلي ديگر نداشت ولي توضيحاتي كه درباره كامالا و آمالا مي‌‌دهد كاملا شبيه به ديگر بچه‌هاست. اين دخترها هيچ بويي از انسانيت نبرده بودند و بيشتر افكار گرگي در سر داشتند. آنها لباس‌هايشان را پاره مي‌‌كردند و گوشت خام مي‌‌خوردند و به هنگام خواب به يكديگر مي‌‌پيچيدند و خرناس مي‌‌كشيدند. آنها بعد از بالا آمدن ماه از خواب برمي‌خاستند و درصدد فرار برمي‌آمدند. آنقدر بر روي چهار دست و پا مانده بودند كه مفصل‌ها و استخوان‌هايشان تغيير شكل داده بود و نمي‌‌توانستند راست بايستند.(آمالا) دختر كوچك‌تر يك سال بعد از دنيا رفت ولي كامالا تا سال 1929 ادامه حيات داد. در طول آن سال‌ها او به تدريج ياد گرفت گوشت مردار نخورد، روي پا راه برود و تقريبا پنجاه كلمه را ادا كند.
در سال 1962 زمين شناسان پسري را ديدند كه همراه يك گروه هفت نفري از گرگ‌ها در بيابان بزرگي در تركمنستان مي‌‌دود. آنها توري بر روي پسر انداختند تا او را از ميان گرگ‌ها بيرون بكشند ولي گرگ‌ها براي حمايت از او به روي تور پريدند و آن را با دندان دريدند. در نهايت شكارچيان مجبور شدند تمام گرگ‌ها را بكشند. چهار سال بعد آن پسر كه (ديجوما) نام گرفت آموخت چند كلمه حرف بزند. او به پزشكان گفت كه چطور به هنگام شكار گرگ مادر او را بر پشت خود مي‌‌نشاند تا اين‌كه بالاخره ياد گرفت همراه آنها روي چهار پا بدود. چند سال بعد سرانجام ديجوما توانست روي تخت بخوابد ولي بنا به گزارشي كه متعلق به سال 1991 است او همچنان بر روي چهار پا راه مي‌‌رود، گوشت خام مي‌‌خورد و به هنگام عصبانيت ديگران را گاز مي‌‌گيرد.

پسر شامپانزه‌ ای
در سال 1996 پسري حدودا دو ساله توسط شكارچيان كشور نيجريه پيدا شد كه در ميان شامپانزه‌ها زندگي مي‌‌كرد. شكارچيان او را به مركز نگهداري از كودكان بي‌‌سرپرست بردند و در آنجا نام (بلو) را بر روي او گذاشتند.
گفته مي‌‌شود او احتمالا فرزند عقب‌افتاده يكي از خانواده‌هاي كوچ‌نشين است كه او را به خاطر ناتواني‌اش در جنگل رها كرده‌اند. اين كوچ‌نشين‌ها بارها اين كار را تكرار كرده‌اند و معمولا بچه‌ها فورا مي‌‌ميرند ولي اين بار يك گروه از شامپانزه‌ها كودك رها شده را به فرزندي گرفتند. معلوم نيست (بلو) چه مدت در ميان اين حيوانات به سر برده ولي با توجه به تغييراتي كه پيدا كرده است، كارشناسان اين زمان را حداقل شش ماه مي‌‌دانند. بلو هم‌اكنون 12 سال دارد ولي مثل بچه‌هاي چهار ساله به نظر مي‌‌رسد. وقتي او را پيدا كردند. درست مثل شامپانزه‌ها بر روي دو پا راه مي‌‌رفت و دستانش را به روي زمين مي‌‌كشيد.
ابتدا خيلي بي‌‌قرار بود و همه چيز را پرت مي‌‌كرد و شب‌ها بر روي تخت‌ها جست‌و‌خيز مي‌‌كرد ولي حالا آدم‌تر شده است. او هنوز هم جست‌وخيز مي‌‌كند و مثل شامپانزه‌ها بالاي سرش دست مي‌‌زند. او حرف نمي‌‌زند و فقط صدايي شبيه به شامپانزه‌ها در مي‌‌آورد.موارد بچه‌هاي جنگلي بسيار زياد هستند. ويكتور، كامالا، بلو، كاسپار هوسر، اوگر، دختر خرسي تركيه و... هيچ‌يك از آن‌ها نتوانستند بخندند يا لبخند بزنند. (كاسپار) واقعيت و خواب را از هم تشخيص نمي‌‌داد و نمي‌‌توانست عكس خود را در آينه بشناسد.
دختر خرسي تركيه ساعت‌ها به آينه خيره مي‌‌شد و (اوگر) پسري كه با غزال‌ها بزرگ شده بود به عكس خود به چشم يك دشمن غريبه مي‌‌نگريست.دليل رها شدن بچه‌هاي جنگل هيچ‌وقت مشخص نشده است ولي در عصر حاضر، بوده‌اند پدران و مادراني كه فرزند خود را با قساوت از اجتماع دور نگه داشته و سبب وحشي شدن آنها شده‌‌اند. بچه‌هايي همچون (زهرا و معصومه) كه در كشور خودمان از بدو تولد در خانه محبوس مانده و بدون ذره‌اي رفتار اجتماعي بزرگ شده‌اند و (سميرا مخملباف) فيلمساز جوان ما، فيلم مستند آنها را با عنوان (سيب) در معرض ديد جهانيان قرار داد.

3557

گفتگو با احسان حدادي، نايب قهرمان جهاني در رشته پرتاب ديسك

در تاريخ ورزش ايران، مدال‌هاي زيادي در سطح مسابقات آسيايي و جهاني، نصيب ايران شده است، البته در اين بين، بودند ورزش‌هايي كه هميشه در سطح جهاني، جزء مدعيان كسب مدال هستند و بودند ورزش‌هايي كه به هيچ عنوان در طول تاريخ ورزش، حرفي براي گفتن نداشتند. اگر نگاهي به تاريخ ورزش ايران در هفتاد سال اخير بيندازيم، ورزش‌هايي از جمله فوتبال، توانست حرفي براي گفتن داشته باشد كه نمونه‌اش، سه حضور در جام جهاني بود. كشتي‌گيران ايران در مسابقات جهاني و المپيك و تكواندو‌كاران و وزنه‌برداران، بارها توانستند مقام كسب كنند. كاراته، دوچرخه‌سواري، واليبال، بسكتبال و... گاهگاهي براي ايران مقام كسب كنند. اما عجيب اين‌كه هيچ‌گاه ورزش‌هاي پايه، نتوانستند براي ايران افتخار كسب كنند. ورزش‌هايي از جمله دووميداني كه ورزش مادر است، شنا و ژيمناستيك. بالاترين افتخار ما در دووميداني، <تيمور غياثي> بود كه افتخارات او محدود به مسابقات آسيايي مي‌‌شد. اما در طول چند سال اخير، پديده‌اي به ورزش دووميداني دنيا معرفي شد كه يك ايراني است.

يك جوان 21 ساله به نام <احسان حدادي...> جوان 120 كيلويي كه
توانست در رشته <پرتاب ديسك> جزء قدرهاي دنيا نام بگيرد و تنها مدال‌‌آور ايران در مسابقات جهاني باشد. شايد هر پنجاه سال يك بار، مثل احسان‌حدادي به عنوان پديده، ظهور كند، پس قدر اين جوانان را بدانيم و سازمان تربيت بدني و كميته ملي المپيك، هر چه بيشتر به آنان بها دهد و روي آنان سرمايه‌گذاري كند. با احسان حدادي، نايب قهرمان جهاني در رشته پرتاب ديسك، گفتگويي انجام داديم. با ورزشكاري كه روزي ده ساعت ورزش مي‌‌كند. كار آساني نيست، حتي اگر ورزشكار باشي و نايب قهرمان جهان... احسان از نوادر ورزش ايران است. او ركورددار آسياست و پس از نه سال توانست ركورد پرتاب‌گر چيني را بشكند... گفتني است او به راحتي مي‌‌توانست در مسابقات المپيك آتن شركت كند، اما <ديسك> را هفت سانتي‌متر كم پرتاب كرد...

_ براي شروع خودت را كامل معرفي كن؟
حدادي: در سال 63 در منطقه تهرانپارس تهران به دنيا آمدم. سال‌ها در شرق تهران زندگي كرديم. تهرانپارس، افسريه، پيروزي و در حال حاضر در محله ميرداماد به همراه خانواده‌ام زندگي مي‌‌كنم. دو فرزنديم، من و خواهر بزرگ‌ترم... پدرم توليدي دارد و مادرم خانه‌دار است.

_ از چه زماني به ورزش روآوردي؟
حدادي: مثل خيلي از ورزشكاران ديگر از فوتبال آغاز كردم و پس از آن هندبال... در رشته فوتبال در پست دروازه‌بان بازي مي‌‌كردم، ده ساله بودم و در مسابقات آموزشگاه‌ها شركت مي‌‌كردم. 14، 15 ساله كه شدم، تصميم گرفتم در ورزش <دووميداني> شركت كنم. از همان زمان، به پرتاب، علاقه داشتم. به همين خاطر ديسك را انتخاب كردم و به تمرينات اين ورزش ادامه دادم تا اين‌كه در سال هشتاد به صورت حرفه‌اي زير نظر تيمسار <نوح‌نژاد>، به تمرينات منظمي پرداختم...

_ و از همان سال بود كه به افتخارات زيادي رسيدي. برايمان مي‌‌گويي؟
حدادي: ابتدا در مسابقات كشوري سال هشتاد شركت كردم و مقام آوردم، سپس به اولين مسابقه بين‌المللي در اوكراين رفتم و سوم شدم و در مسابقات پنج متر، ركورد جوانان را زدم، سپس به مسابقات جوانان آسيا اعزام و چهارم شدم. دو سال بعد به مدال طلاي جوانان آسيا دست يافتم و در سال 2004 قهرمان جوانان جهان شدم و طلا كسب كردم. در مسابقات كشورهاي اسلامي به مقام سوم رسيدم، در قهرماني آسيا در رده بزرگسالان، مدال طلا كسب كردم و ركورد نه ساله يك چيني را زدم. در مسابقات غرب آسيا به ركورد 63/63 دست يافتم و طلا كسب كردم. در مسابقات مختلفي شركت كردم، اما بهترين مدالم، نقره مسابقات جام‌جهاني در يونان بودم كه ديسك را 62/20 متر پرتاب كردم و پرتاب‌گر آمريكايي، يك سانتي‌متر از من كمتر پرتاب كرد و سوم شد...

_ و نفر اول اين مسابقات؟
حدادي: او قهرمان دو دوره المپيك و جهان است. نامش <اگلنا> است و مليت ليتوانيايي دارد.

_ اطلاعات مردم از دووميداني، كم است. مسابقات جهاني به چه شكلي است؟
حدادي: ببينيد، هر ساله در فصل تابستان، مسابقات زيادي در سطح اروپا برگزار مي‌‌شود كه جوايز مختلفي دارد، اما مسابقات جهاني، هر دو سال يك بار برگزار مي‌‌شود كه نمايندگان كشورهاي مختلف اگر در هر رشته به حد نصاب‌ لازم برسند، مي‌‌توانند در آن شركت كنند. اما مسابقات جام جهانيدووميداني هر چهار سال يكبار برگزار مي‌‌شود كه معتبرترين مسابقات جهاني در اين رشته ورزشي است. نمايندگان قاره‌ها با توجه به حد نصاب لازم به اين مسابقات اعزام مي‌‌شوند. براي مثال، من در مسابقات جهاني يونان در رشته پرتاب ديسك، به عنوان نماينده آسيا اعزام شدم و در آن‌جا، همان طور كه مي‌‌دانيد نايب قهرمان جهان شدم.
_ معمولا حد نصاب،‌ براي شركت در مسابقات جهاني و المپيك چيست؟
حدادي: در حال حاضر حد نصاب، 63 متر است. من براي حضور در مسابقات المپيك آتن 2004، 19 ساله بودم و 62/93 متر پرتاب كردم. اگر هفت سانت بيشتر پرتاب مي‌‌كردم جواز ورود به مسابقات المپيك را به دست ‌مي‌‌آوردم.

_ مي‌‌خواهيم كمي از اين رشته برايمان بگويي. از تفاوت‌هاي پرتاب ديسك با وزنه و چكش؟
حدادي: وزن ديسك، دو كيلوگرم است و مانند بشقاب است. وزنه، 7/260 كيلوگرم وزن دارد، چكش هم، چنين وزني دارد با اين تفاوت كه يك سيم 1/20 سانتي، به آن آويزان است.

_ تمرينات اين ورزش به چه شكل است؟
حدادي: بسيار سخت. صبح و عصر بايد تمرين كنيد. تمرينات سخت و فشرده، براي مثال من در حال حاضر صبح‌ها، به مدت چهار ساعت، تمرينات بدنسازي مي‌‌كنم و عصرها هم به مدت‌ چهار ساعت، تمرينات كشتي و پرتاپ انجام مي‌‌دهم. همچنين از ديگر ويژگي‌هاي اين ورزش اين است كه بايد قد بلند با دست‌هاي كشيده داشته باشي، ضمن اين‌كه سرعت هم نقش مهمي در اين ورزش ايفا مي‌‌كند...

_ شنيده‌ام كه مربي اختصاصي داريد، همين‌طور است؟
حدادي: بله، همين‌طور است، من و <عباس صميمي>، نايب قهرمان بازي‌هاي آسيايي بوسان، زير نظر <ويتالي> به تازگي از <بلاروس> برگشتيم. در طي اين مدتي كه آن‌جا بوديم، اردوي بسيار خوبي برايمان به هزينه فدراسيون تشكيل شد كه جا دارد از مسئولين تشكر كنم.

_ و مسابقات آتي؟
حدادي: تا چند روز ديگر، راهي مسابقات آسيايي دوحه در قطر مي‌‌شويم و پس از آن المپيك...اميدوارم با اين رويه‌اي كه پيش‌ گرفتم، در المپيك مدال‌آور باشم.

_ چه نوع رويه‌اي؟
حدادي: طي اين سال‌ها به ويژه پنج سال اخير، تنها تمرين كردم و تمرين. به چيزي جز ورزش فكر نكردم. زحمت كشيدم تا در اين رشته، براي ايران افتخار آفرين باشم. هم ‌اكنون هم براي المپيك 2008 دورخيز كردم.

_ اين‌كه سال‌ها تلاش كردي و به نايب قهرماني جهان رسيدي، قهرمان آسيا شدي، از لحاظ مالي از سوي مسئولين
حمايت مي‌‌شوي؟
حدادي: جا دارد ابتدا از پدرم تشكر كنم كه طي اين سال‌ها هميشه مرا حمايت كرد؛ چرا كه در زندگي اردويي، آن هم در طول سال، پدرم هميشه پشتوانه مالي من بود. من نمي‌‌توانستم طي اين مدت، كمك پدرم در كارهايش باشم. از او قدرداني مي‌‌كنم، اما جا دارد، به پاداشي كه اين اواخر از سوي رياست سازمان تربيت بدني، براي من در نظر گرفته شد اشاره كنم، مبلغ 15 ميليون تومان...
_ گويا سازمان به تازگي، حساب ويژه‌اي


روي ورزش‌هايپايه باز كرده ست؟
حدادي: همين‌طور است، <علي‌آبادي>، ابراز اميدواري كرد كه ورزشكاران دووميداني ايران، موفقيت‌هاي خود را تداوم ببخشند و در عرصه بازي‌هاي آسيايي قطر براي ايران افتخار كسب كنند... يادم مي‌آيد كه رياست سازمان گفت: دو ميداني ايران، حرف‌هاي زيادي را در عرصه ميادين بين‌المللي براي گفتن خواهد داشت... به هر حال راضي هستيم به رضاي خدا...

_ چرا به دووميداني، ورزش مادر مي‌‌گويند؟
حدادي: كاملا مشخص است، هر رشته‌اي كه شما تصور مي‌‌كنيد، احتياج به تحرك دارد. فوتبال، ورزش‌هاي رزمي، كشتي و... يك كشتي‌گير بايد نفس داشته باشد، مثل يك دونده. در بيشتر ورزش‌ها بايد بدويد. به اين خاطر است كه مي‌‌گويند <دووميداني> ورزش مادر است. گر چه ايران، هيچ‌گاه روي اين ورزش مادر سرمايه‌گذاري نكرده است، اما اميدوارم با برنامه‌هايي كه در سال‌هاي اخير براي اين ورزش در نظر گرفته شده است از آن ركورد، خارج شويم.

_ احسان حدادي چه طور آدمي است؟
حدادي: اگر بخواهم به دوران كودكي اشاره كنم، بچه‌ شيطاني بودم، اما درسخوان نبودم. به هر حال ديپلم را گرفتم و سعي مي‌‌كنم به زودي وارد دانشگاه شوم. اهل غرور نيستم. با مقام‌هايي كه به دست آوردم، برايم چيزي تغيير نكرده است، همان احسان قبل از نايب قهرماني جهان هستم. از خصوصيات بارزم، اين است كه سختكوش و مصمم هستم. پرتاب ديسك، ورزشي است كه بايد در طول سال تمرين كني تا بتواني مقام كسب كني، شايد به اين خاطر باشد كه سختكوشي، يكي از ويژگي‌هاي اخلاقي من شده است...

_ و چه آرزويي داري؟
حدادي: روزي بتوانم، زحمات پدر و مادرم را جبران كنم، براي كشورم افتخار آفرين باشم و در المپيك مدال بياورم.

_ و ديگر؟
حدادي: سربلندي براي ايران و ايرانيان و اين‌كه به دو وميداني بيشتر توجه شود.
منبع: مجله خانواده سب

3556

احسان عليخاني از خانواده اش مي گويد

دو سال است، كه برنامه جزر و مد با اجراي احسان عليخاني، پيش از افطار از شبكه سوم روي آنتن مي‌‌رود، او متفاوت با ديگران اجرا مي‌‌كند و مي‌گويد: (من شبيه هيچ‌كس نيستم، من خودم هستم، احسان عليخاني...) يكي از ويژگي‌هاي قابل توجه او كه در همان برخورد اول به چشم مي‌آيد، اعتماد به نفس باورنكردني‌اش است، شايد بينندگان تلويزيوني اين اعتماد به نفس را تنها در اجراي او ببيند، اما به واقع، او در زندگي شخصي‌اش هم، همين گونه است... عليخاني كه فارغ‌التحصيل رشته مديريت بازرگاني از دانشگاه تهران است، مثل تمامي پسرهاي ايراني عاشقانه مادرش را دوست مي‌‌دارد، او فرزند چهارم خانواده پس از دو خواهر و يك برادر است، يكي ديگر از ويژگي‌هاي بارز او، انتقادپذيري‌اش مي‌‌باشد، با اين مجري جوان و تواناي شبكه سوم سيما، به گفتگو نشستيم تا رضايت خوانندگانمان كه دائما از ما مي‌‌خواستند با وي به گفتگو بنشينيم را فراهم كنيم.

_ از بچگي همين اندازه حاضر جواب بوديد؟
عليخاني: بله، خيلي پررو بودم. شايد اگر درسخوان نبودم، بارها از مدرسه اخراجم مي‌كردند.

_ از نظر اخلاقي به چه كسي در خانواده شباهت داريد؟

عليخاني: پسر كو ندارد نشان از پدر؛ هر حركتي كه انجام مي‌دهم مادرم اين نكته را به من يادآوري مي‌كند كه بسيار از نظر ژنتيكي و رفتاري شبيه پدرم هستم.

_ مهم‌ترين ويژگي احسان عليخاني...؟
عليخاني: اعتماد به نفس بالا در وهله اول و حاضر جوابي.

_اعتماد به نفس تا كجا؟
عليخاني: تا حدي كه تبديل به غرور نشود، هر چند مرز بسيار باريكي ميان غرور، تكبر و اعتماد به نفس وجود دارد، تا جايي كه برخي‌ها فكر مي‌كنند بدون تخصص و تنها با داشتن اين فاكتور مي‌توان در هر كاري به موفقيت رسيد و من با استفاده به موقع از آن جواب گرفتم، يعني هر جا كه احساس ضعف كردم، آن جاي خالي با اعتماد به نفس پر شده است.

_ اعتماد به نفس بالا، انتقادپذيري را كم نمي‌كند؟
عليخاني: صادقانه مي‌گويم، اعتماد به نفسم بيشتر از تخصصم است، اما به شدت هم انتقادپذير هستم.

_ چه كسي در خانواده نقش معلم را برايتان ايفا مي‌كند؟
عليخاني: مادرم.

_ مادر...
عليخاني: عاشقش هستم و هر چه دارم مال اوست.

_ همراه زندگيتان را انتخاب كرديد؟ (سوال جزر و مدي...)
عليخاني: بله، همراه زندگي‌ام را انتخاب كردم.

_ تا چه اندازه براي اسمتون مصداق هستيد؟
عليخاني: ترجيح مي‌دهم در اين زمينه حرفي نزنم، فقط اين را بگويم كه اسمم را خيلي دوست دارم و عمل كردن به آن را خيلي بيشتر.

_ پيچيده‌ترين مقوله زندگي شما؟
عليخاني: به طور حتم آينده.

_ چه تعبيري از آن داريد؟
عليخاني: دوست دارم سفيد باشد.

_ از چه چيز فرار مي‌كنيد؟
عليخاني: دانشگاه...

_ قصد ادامه تحصيل نداريد؟
عليخاني: اتفاقا مي‌خواهم براي آزمون كارشناسي ارشد در رشته سينما، شركت كنم.

_ زمان تحصيل اهل تقلب كردن هم بوديد؟
عليخاني: به جرات مي‌توانم بگويم كه استاد تقلب رساندن بودم، يعني شيوه‌هايي براي رساندن تقلب بلدم كه فقط شگرد خودم است و هيچكس نمي‌تواند مچم را بگيرد.

_ در كار اجرا تقلب كرديد؟
عليخاني: هيچ علاقه‌اي به كپي‌برداري از اجراي ديگران ندارم، فكر هم نمي‌كنم كه اجرايم شبيه به كسي باشد، اين را به جرات مي‌گويم چون همه كار من را ديدند و مي‌توانند در اين خصوص قضاوت كنند.

_ به طور معمول چه عكس‌العملي در مقابل انتقادهاي بي‌پايه و اساس نشان مي‌دهيد؟

عليخاني: همه آدم‌ها براي خود چند ملاك اصلي و چند فيلتر مهم دارند، از اين رو تمام انتقادهايي را كه مي‌شنوند از اين فيلترها رد مي‌كنند يا به آدم‌هاي اطراف كه برايشان قابل اطمينان بوده و كارشان را قبول دارند رجوع مي‌كنند، من اين افراد را در اطرافم دارم، پس از اين‌كه انتقادي مي‌شنوم ابتدا آن را با ملاك‌هايم سنجيده و از فيلتر رد كرده يا به آنها مراجعه مي‌كنم. در كنار تمام اين‌ها حرف ديگران را هم گوش مي‌كنم، البته تا زماني كه تشخيص دهم كه انتقادكننده از روي دلسوزي و واقعيت حرف مي‌زند و در اين زمينه بسيار باهوش هستم. شايد باورتان نشود، چند روز پيش ده دقيقه‌اي را پشت چراغ قرمز به انتقادهاي يك گل‌فروش خيابان گوش كردم؛ مثلا مي‌گفت چرا پاهايتان را آنقدر تكان مي‌دهيد! اين مورد به من و شايد خيلي از بيننده‌ها استرس مي‌دهد، در كل برخلاف خيلي از دوستان انتقادكننده چه كسي باشد اصلا برايم مهم نيست، مگر من مي‌توانم بيننده و مخاطبم را انتخاب كنم، هر كسي مي‌تواند تلويزيون را روشن كند و برنامه من را ببيند، از اينرو هر كه حق انتخاب داشته و مي‌تواند برنامه را ببيند حق انتقاد از آن مجري يا برنامه‌ساز را هم دارد.

_ كميت يا اكثريت منتقدين برايتان اهميت دارد يا كيفيت و نوع انتقاد؟
عليخاني: اكثريت برايم مهم است، چون احساس خطر مي‌كنم.

_ حتي اگر اشتباه بگويند؟
عليخاني: حتي اگر اشتباه باشد، چون معتقدم مشتري اول و آخر ما بيننده و مخاطب است.

_ اما اين شما هستيد كه بايد در جايگاه يك مجري يك سري مسايل صحيح را القا كنيد؟
عليخاني: براي اجرا چند روش را انتخاب مي‌كنم، اگر موفق نشوم بايد منتظر عواقبش باشم كه در اين صورت يا بايد خود را اصلاح كنم يا به خاطر آن عقايد، اجرا را كنار بگذارم.

_ يا راه سوم كه نظرات اشتباه را تغيير دهيد؟
عليخاني: با حرف شما كاملا موافقم، اما يك مجري فقط مي‌تواند تلنگر بزند نه اين‌كه فكر و ذهنيت مردم را تغيير دهد.

_ چه انتقادي به شما وارد است؟
عليخاني: برخي مواقع پرحرفي مي‌كنم كه البته اين از خاصيت اجراست.

_ چه انتقادي از شما شده كه به نظرتان كم‌ لطفي است؟
عليخاني: اين‌كه شبيه ديگران اجرا مي‌كنم.

_ شبيه فرزاد حسني اجرا نمي‌كنيد؟
عليخاني: نه، اصلا قبول ندارم؛ فرزاد دوست من است، اما قبل از اين‌كه او بخواهد اجرا كند، من اجرا مي‌كردم.

_ شايد اين بينش از برنامه سال گذشته جزر و مد ايجاد شده باشد، زماني كه شما جايگزين فرزاد حسني شديد، به هر حال او دوست شما بود و مي‌خواستيد هر طور شده او را بازگردانيد، اما هنوز پس‌لرزه‌هايش باقي مانده...
عليخاني: ستاره اسكندري در سريال نرگس جايگزين پوپك گلدره شد، همه تا آخر كار پوپك گلدره را مي‌ديدند... اين قضيه هم به اين شكل در آمده...

_ چون قرار بود شبيه‌اش باشد...
عليخاني: دقيقا از اين رو اسكندري هر چه تلاش مي‌كرد بازي خودش را ارايه بدهد نمي‌شد، جزر و مد هم چون از آغازش و به اسم فرزاد امضا شده بود، حالا همه از اين دريچه به ماجرا نگاه مي‌كنند، وقتي چند روز پيش اين انتقاد از من شد، خيلي شوكه شدم، نمي‌دانم كدام حالت من شبيه اوست.

_ فرم نشستن، حركات دست يا اشاره به دوربين، صحبت با عوامل پشتدوربين و...
عليخاني: يكسري از مديوم‌ها در اجرا بايد رعايت شود، شايد اجراي نشسته از من كم‌تر ديده باشيد، اما به لحاظ شناختي كه از اين تخصص دارم، مي‌دانم طرز صحيح نشستن در يك برنامه گفتگو به اين شكل يعني همان‌گونه كه من يا فرزاد مي‌نشينيم است. ولي اين دليل نمي‌شود كه من از روي كسي تقليد مي‌كنم؛ به نظر شما نوع ادبيات من شبيه فرزاد است؟

_ به طور كامل نه، اما در برخي موارد بسيار شبيه و نزديك به هم است.
عليخاني: فرزاد استانداردهاي اجرا را خيلي خوب مي‌داند و خيلي خوب هم استفاده مي‌كند، مثلا استفاده به موقع از يك واژه كه البته ممكن است در انتخاب اشتباه هم كند... اما من خيلي موافق اجرايش نبوده و علاقه‌مند نيستم به مانند او اجرا كنم، حالا اگر مي‌گفتيد شبيه به حسين پاكدل اجرا مي‌كنم، قبول مي‌كردم چون به او و كارش علاقه‌مندم و اين احتمال وجود داشت كه برخي حركات او در من اثر كرده باشد. هرچند دوست ندارم حتي شبيه او هم كار كنم.

_ در اجرا، بازي هم مي‌كنيد؟
عليخاني: اجرا خودش يك نوع بازي است و هيچكس نمي‌تواند اين را نقض كند، اما يكسري بازيگر كه وارد اين حيطه شدند، اصطلاح مجري - بازيگر باب شد، اما به عقيده من اجرا خيلي سخت‌تر از بازيگري است، هر كه نظري غير از اين دارد حاضرم ثابت كنم، چرا كه اجرا زنده است و به فرد استرس مي‌دهد

_ اجرا را تا كجا دنبال خواهيد كرد؟
عليخاني: تا زماني‌كه براي مخاطب تازگي و جذابيت داشته باشم، حداقل مردم دلشان برايم تنگ شود و سراغم را بگيرند نه اين‌كه حتي حالشان از قيافه من به هم بخورد.

_ بهترين سوژه‌اي كه براي گزارش انتخاب كرديد؟
عليخاني: سوال خوبي است؛ گزارش از نقاره‌زن حرم امام رضا(ع)، كه هشتاد و هشت سالش بود و نزديك به شصت و دو سال نقاره‌زني مي‌كرد. نكته جالب اين‌كه براي رفتن به جايگاه نقاره‌زن‌ها در حرم، پله‌هاي زيادي را بايد طي كرد كه حتي ما جوان‌ها زماني‌كه براي تهيه گزارش رفتيم، نفس كم آورده بوديم، اما او به راحتي تمام پله‌ها را بالا مي‌رفت در حالي كه در خانه‌اش به سختي حركت مي‌كرد. اين گزارش برايم خيلي دوست‌داشتني و عزيز است.

_ زيباترين جمله‌اي كه شنيديد؟
عليخاني: دو جمله از ويكتور هوگو كه خيلي دوستشان دارم: (هنر گوش دادن را فرا بگيريد تا فرصت‌ها به آهستگي در گذرد.( )همان قدر كه بال براي پرنده لازم است، اميد براي انسان.)

_شعار برنامه جزر و مد اين بود كه خصلت‌هاي بد را كنار بگذاريم؛ يعني آدم يك خصلت بدش را براي يك ماه كنار گذاشته، ولي دوباره بعد از اتمام ماه رمضان همان رفتارهاي بد گذشته را تكرار مي‌كند...
عليخاني: خيلي بد است كه ما فقط براي يك ماه رفتارمان را اصلاح كنيم، شعار من اين است كه در اين ماه خوب بودن را با زور هم كه شده تمرين كنيم تا كم‌كم برايمان عادت شود.

_ اين شعار در خودتان مصداق عيني داشته است؟
عليخاني: بله، به طور مثال از رمضان سال گذشته بدبيني را كنار گذاشتم.

_ حــــرف‌هايي كه مـــي‌زنيد روي خود شما چقدر اثر مي‌گذارد؟
عليخاني: بارها پيش آمده رواياتي كه با ادبيات خودم نقل كرده‌ام بيش از آنكه به ديگران تلنگر بزند، روي خودم اثر گذاشته است. مثلا‌ مدتي پيش درگير كاري بودم كه اطرافيان به شدت مرا از انجام آن منع مي‌كردند اما اصرار داشتم تا خودم آن را تجربه كنم... همزمان با اين مسئله برنامه‌اي را اجرا مي‌كردم كه در خصوص استفاده از تجربه ديگران بود. من در آن برنامه با قاطعيت گفتم: انجام كاري كه عاقبت نامطلوبش را ديگران نيز تجربه‌اش كرده اند، يك حماقت بزرگ است...، به قدري قانع كننده بحث كردم كه حتي مهمان برنامه هم قبول كرد، پس از اتمام برنامه به اندازه‌‌اي متاثر شده بودم كه شب تا صبح در خصوص آن كار فكر كردم...

_ درست است احسان عليخاني ژست مي‌گيرد؟
عليخاني: اگر منظورتان در اجراست كه هر مجري براي خود سبك به خصوصي دارد، ولي معتقدم هر برنامه يك كاراكتر اجرا مي‌خواهد كه با موضوع و محتواي كار همخواني داشته باشد و از نظر شخصيتي، همان هستم كه جلوي دوربين مي‌بينيد، مثل اقبال واحدي؛ او هم اين‌گونه است، چون خداي نكرده اگر يك مجري پشت دوربين با رفتارش جلوي دوربين تفاوت داشته باشد، بسيار متاثركننده خواهد بود و مردم هم به خوبي تشخيص مي‌دهند.

_ غير از اجرا در چه حيطه‌اي فعاليت مي‌كنید؟
عليخاني: كارگرداني فيلم‌هاي كوتاه و ساخت تيزرهاي تبليغاتي؛ به طور مثال مجموعه ماه درآمد به مناسبت عيدفطر سال گذشته، مراسم قهرمان قهرمانان، جشن سالگرد شبكه سه و...

_ مطالعه براي يك مجري چقدر لازم است؟
عليخاني: صدر در صد، مگر مي‌شود بدون مطالعه آنتن را حفظ كرد، يك مجري چقدر مي‌تواند با كلمات بازي كند، بالاخره بايد لابه‌لاي حرف‌هايش مطلبي هم ارايه دهد كه بيننده از آن استفاده كند، به نظر من روز مرگ يك مجري است اگر بدون مطالعه در برنامه‌اي حاضر شود، اگر آنتن برايش حرمت و نگاه بيننده ارزش نداشته باشد، حتي اگر در لباس پوشيدن دقت نكند.
_ اين مطالعات در چه زمينه‌اياست؟
عليخاني: خب اگر موضوع برنامه تخصصي باشد كه به يك مجري متخصص نياز است و اگر موضوع مطالعه مشخص، مثل آقاي شجاعي‌مهر كه سال‌هاست در برنامه‌ خانواده اجرا مي‌كند، او ديگر يك متخصص امور خانواده است، اما برنامه‌‌اي كه بيننده عام داشته با موضوعات متنوع اطلاعات مجري همان اقيانوس كم عمق است.

_ احسان عليخاني به طور مشخص براي جزر و مد در چه زمينه‌اي و چقدر مطالعه مي‌كند؟
عليخاني: سال گذشته چهار كتاب و چهل مقاله در خصوص ازدواج خواندم، اما جزر و مد امسال نه مثل پارسال موضوع مشخصي در ارتباط با مهمان‌ها دارد و نه مانند يك برنامه روتين و عاميانه مجري مي‌تواند پر حرفي كند، از طرفي لحظاتي هستند كه داراي حرمت بوده و به طور معمول آدم‌ها در اين لحظات بسيار تاثير پذيرند، از جمله ساعت افطار. امسال از مهمان‌هايي در برنامه دعوت شد كه به يقين شصت، هفتاد درصد از آنها حرف‌هاي زيادي براي گفتن داشتند مثل پزشك معلولي كه از يك سالگي دو پايش را از دست داده بود. به طور مسلم او بيش از من در اين ساعت استحقاق حرف زدن داشت، از اين رو وظيفه اصلي من در جزر و مد پيوند دادن مهمان با بيننده است، يعني بايد موقعيتي فراهم مي‌كرديم تا بيشتر آنها صحبت كنند. اصلا تا كي قرار است كه مجري‌هاي ما يك تنه حرف بزنند، من و شما كه هم نسل هستيم، چقدر برنامه ديديم كه مجري تنها متلكم بوده و اطلاعاتي را كه يك ساعت پيش از كتاب گرفته يا عقايدش را به زور در مغز بيننده فرو مي‌كند.

_ اجرا چقدر به خبرنگاري شباهت دارد؟
عليخاني:اين دو مقوله خيلي به هم نزديك است، خبرنگاري حرفه شريفي است كه من خيلي دوستش دارم و اگر روزي از كارم محروم شدم، حتما اين حرفه را دنبال خواهم كرد(با خنده و البته كنايه...) البته نه خبرنگاري كه كار تكراري و روتين انجام دهد، بلكه عاشق خبر حوادث و جنجالي هستم، نمي‌دانم گزارش‌هايم در برنامه پسرهاي ايروني يادتان هست يا نه، اما سعي كردم هر گزارشي كه تهيه مي‌كنم متفاوت بوده و براي مخاطب جذابيت داشته باشد، به طور مثال از رفتن ايران به جام جهاني و بازي ايران- بحرين در تهران گزارشي كار كردم و به حواشي در اين گزارش پرداختم كه شايد كم‌تر كسي به آن توجه مي‌كرد و همين عامل باعث شد با وجود اين‌كه ورزشي نبودم، امتياز بالايي بگيرد.

_ براي گزارش يا تهيه خبر معمولا چه سوژه‌هايي را انتخاب مي‌كنيد؟
عليخاني: چون اصلا سياسي نيستم و در اين زمينه هيچ تخصصي ندارم، به طور حتم سوژه‌‌هايم سياسي نخواهند بود، همين‌طور با موضوعات خانواده هم رابطه خوبي ندارم، از اين رو دخالت نمي‌كنم، اما در مقابل به سوژه‌هاي اجتماعي بسيار علاقه‌مندم، هر چند معتقدم خانواده خيلي حساس‌تر و مهم‌تر از اجتماع است، چون قبل از اين‌كه فرد وارد جامعه شود در خانواده پرورش مي‌يابد.

_ سخت‌ترين مصاحبه‌اي كه در زمينه اجرا يا گزارش انجام داديد؟
عليخاني: چون اعتماد به نفس خوبي دارم، از هيچ‌كس واهمه نداشته و براي همين با هر كه فكرش را كنيد به راحتي گفتگو مي‌كنم و اصلا مقام و پستش برايم مهم نيست؛ اما سخت‌ترين از نظر فضا، برنامه‌اي بود كه در يك هلي‌كوپتر ضبط مي‌كرديم.

_ در هر سه زمينه اجرا، بازيگري و كارگرداني تخصص داريد، به كداميك بيشتر علاقه‌منديد؟
عليخاني: هر سه در موقعيت خود بايد انجام پذيرد، يك دوره زماني كه مربوط مي‌شود به سال‌ها پيش بازيگري مي‌كردم به خصوص در زمينه تئاتر، بعد شروع كردم به تيزر وكليپ ساختن و امروز هم اجرا، اما هميشه مراقب بودم اتفاقي نيفتد كه به ديگري ضربه وارد شود. مدتي پيش پيشنهادات مختلف و خوبي براي بازي از طرف دوستاني كه در زمينه كارگرداني قبولشان دارم به من شد، اما وقتي پيش خودم آناليز كردم، به صلاحم نبود كه به آن كارها جواب مثبت دهم، چون ممكن بود انرژيم جواب ندهد كه هم اجرا كنم و هم بازيگري.

_ اجرا، كارگرداني را تحت‌الشعاع قرار نداده است؟
عليخاني: هنوز هم كار اول من كارگرداني و ساخت تيزر و فيلم‌هاي كوتاه است.

_ چي شد بعد از كار اول كه اتفاقي هم بود، اجرا را دنبال كرديد؟
عليخاني: من به عنوان كارگردان وارد شبكه يك شدم و همان‌طور كه گفتيد كاملا اتفاقي در يكي از كارهايم جلوي دوربين رفتم، گر چه اوايل اصلا به اجرا علاقه‌اي نداشتم، اما رضايت اطرافيان، مرا به شوق آورد.

_ الان اين علاقه ايجاد شده؟
عليخاني: خيلي زياد، اما نه به اندازه كارگرداني.

_ در دوران دانشگاه به خاطر احسان عليخاني بودن از لطف و حمايت اساتيد هم بهره مي‌برديد؟
عليخاني: دانشگاه ما اصلا اين طوري نبود كه ارفاق كند. (اميررضا خادم) مي‌تواند اين گفته مرا تصديق كند، چون او هم يك دوره آنجا بود. حتي در برخي مواقع اساتيد موضع هم مي‌گرفتند.

_ و صحبت خاصي نداريد؟
عليخاني: آرزوي سلا‌متي براي مسلمانان جهان.

3555

عاطفه ‌نوري: تا 9 سالگي گل كوچيك بازي مي‌‌كرد

زماني كه «نرگس» از تلويزيون هر شب پخش مي‌‌شد، دو نفر بيشترين سكانس‌ها را در زمان تصويربرداري داشتند. اولي حسن پورشيرازي (محمود شوكت) بود و دومي عاطفه نوري (نسرين)...

بيننده‌هاي تلويزيوني پيش از اين مجموعه، «عاطفه نوري» را در مجموعه «دوران سركشي» در نقش يك نفر فراري ديده بودند، يك دختر سركش كه سعي مي‌‌كند از واقعيت خود را فراري دهد، اما او در «نرگس» نقش دختري را ايفا كرد كه با نوع عملكرد خودش خيلي را متحول كرد، با ندانم‌كاري‌هاي بچه‌گانه دو خانواده را متحول كرد، بهروز را آنگونه پير كرد، شوكت را به خاك سياه نشاند، احسان را روانه زندان كرد، مادرش را دق داد، او واقعا چه ‌گونه آدمي بود، عاطفه نوري در دنياي واقعي دختري مهربان است و به مانند اسمش انساني با عاطفه است، گزيده‌اي از گفته‌هاي او را بخوانيد

• در تير ماه سال 1363 در محل تهرانپارس تهران به دنيا آمدم، هنوز هم به همراه خانواده‌ام در همان جا زندگي مي كنم.
• ديپلم تئاتر دارم، امسال در دو رشته قبول شدم، اما به احتمال فروان رشته سينما را در دانشگاه سوره انتخاب مي‌‌كنم.
• يكبار در رشته عكاسي هم قبول شدم، البته اين را استاد آنجا به من گفت، به همين خاطر دفترچه كنكور نگرفتم، بعد از اعلام پذيرفته شدگان و مشخص شد قبول نشدم، يكسال از زندگي عقب افتادم، دعا كن اين بار از مصاحبه در رشته سينما رد نشوم!
• در تمام دوران تحصيل شاگرد اول بودم، فكر نمي‌‌كنم، نمره زير 18 آورده باشم، چنين چيزي در خانواده معني ندارد، نه در دوران تحصيل من و نه در بين خواهر و برادرانم.
• بيرون از مدرسه گل كوچيك بازي مي‌‌كردم! كتاب‌هايي كه پدرم برايم مي‌‌خريد را مي‌فروختم... اما از 9 سالگي ديگر گل كوچيك بازي كردن را كنار گذاشتم.
• يكبار پدر برايم يك تراش روميزي خريد، من بردم مردسه و به همه نشان دادم، بچه‌ها صف كشيده بودند، تا من مدادهايشان را بتراشم، آن روز كلي پول به دست آورده بودم.

• بازي‌هاي تيم ملي و جام ‌جهاني را مي‌بينم، ايران و استراليا را قشنگ يادم است، 13 ساله بودم، كلي جايزه بردم، چون با پدر و مادرم سر صعود ايران شرط بسته بودم.
• آن روز 8 آذر 76، راديو برده بودم مدرسه و نصف بازي را با بچه‌ها گوش كرديم، باقي آن هم در راه خانه بودم و آخرش را هم از تلويزيون ديدم...
• طرفدار ايتاليا، مدل بازي آن‌ها را دوست دارم، پاسكاري‌هاي خوب و برنامه‌ريزي شده‌اي دارند، الكي شوت نمي‌‌زنند، منسجم فوتبال بازي مي‌‌كنند.
• بازيكنان ما در خارج از ايران خوب بازي مي‌‌كنند و افتخار آفريني مي‌‌كنند، اما تيم ملي نمي‌‌تواند در جهان افتخار آفرين شود تا ما آن پرچم سه رنگ قشنگ را بالاتر از همه تيم‌ها ببينم.
• بازي استقلال و پرسپوليس، فقط يك بازي است، نه بيشتر!
• قشنگترين حرفي كه درباره بازي‌ام شنيدم در جشنواره سيما و پس از پخش دوران سركش بود، يكي از داوران گفت: تو بازي شگفت‌انگيز را به تلويزيون برگرداندي و تمام داوران از بازي تو شگفت‌زده بودند، هر چند آن زمان من جايزه‌اي نگرفتم، اما همان يك جمله‌اي كه شنيدم يعني نتيجه دادن تلاشم، فكر كنم، همين يك جمله كافي است كه بگويم من نقش‌هاي چند وجهي را دوست دارم.
• بازيگري براي من فرصت تجربه لحظه‌ها و اتفاقاتي است كه در زندگي روزمره پيش نمي‌‌آيد و اگر پيش بيايد، بايد برايش بهايي بپردازي فصل ازدواج كردن، مادر شدن، زندان رفتن و... يك موضوع در اين قرن بيست و يكم جالب است.
• ورود من بر عرصه بازيگري با يك اتفاق همراه شد، در هنرستان سوره، تئاتر مي‌‌خواندم و فقط به نوشتن فكر مي‌‌كردم، دستيارهاي كمال تبريزي براي گرفتن تست به سوره آمدند، من و چند نفر از دوستانم فقط براي اينكه ببينم تست دادن چگونه است و چه طوري انجام مي‌‌شود رفتيم جلو... اين طوري شد كه من قبول شدم و در دوران سركشي بازي كردم.
• درحال حاضر جدي‌ترين دغدغه من نوشتن و ساختن است، بازيگري برايم تجربه حساب مي‌‌آيد، دوست دارم جدي‌تر به نوشتن بينديشم، مقاله، فيلم‌نامه و حتي شعر بايد ببينم در كدام بهتر مي‌‌توانم عمل كنم.
• در كودكي همه شغل‌هاي دنيا را دوست داشتم، يك مدت معلم، پرستار، كالباس‌فروش و... اما آن شغلي كه برايم جدي‌تر بود همين حرفه فيلم به حساب مي‌‌آمد البته جادوي تصوير، نه صرفا بازيگري
• پول در نمي‌‌آورم، خدا بابام را نگه دارد، اما مي‌‌توانم زبان درس بدهم وقتي ترجمه كنم اين تنها هنر من است.
• از هيچكس در زندگي متنفر نمي‌‌شوم، اما آدمي مي‌‌تواند منفور باشد كه دانسته و از روي آگاهي كامل مرتكب خطا شود. ما آدم‌ها با همه بزرگ شدنمان براي كائنات خيلي كوچكيم، هيچ گاه نمي‌‌شود ديد مطلق و كاملي به اعمال انسان‌ها داشت، بيشتر كارهاي بد به نظر من اشتباهات كوچك و بزرگ محسوب مي‌‌شدند.

• قبل‌ترها از مرگ مي‌‌ترسيدم، اما يك بار رفتم و در يك قبر خالي خوابيدم تا ترسم زياد شود. وسط‌‌هاي فيلم‌برداري نرگس در لوكيشن لويزان بودم، آن نزديك‌ها يك قبرستان بود، يك قبر آماده خالي هم آنجا وجود داشت، من رفتم و داخل آن خوابيدم و منظره قشنگي بود...
• عاشق اين هستم كه كار طنز را تجربه كنم، خيلي دوست دارم، اين يك تجربه جديد برايم خواهد بود... و چيزي كه مرا ناراحت مي‌‌كند، طلب داشتن است، وقتي از تو وقت مصاحبه مي‌‌گيرند، انگار طلب خود را گرفته‌اند، ببخشيد خانم نوري چه وقتي طلب ما را مي‌‌دهي؟!
• به نظرت با چاپ عكس من در مطبوعات چه اتفاقي برايم مي‌‌افتاد، اگر هدف ديده شدن باشد، آيا بيش از 60 قسمت پخش از تلويزيون كافي نبوده است.
• خيلي دوست دارم نقشي بازي كنم كه از لحاظ فكري يا جسمي ناتوان و عقب‌افتاده است.
• نسرين شخصيت منفي نبود، يك آدم واقعي بود، ما كمتر در عرصه سينما و تلويزيون آدم‌هاي واقعي مي‌‌بينم، يكي از من پرسيد دروغ مي‌‌گويي گفتم آره؛ چرا بگويم نه؟ من هم آدمم، كسي دروغ نمي‌‌گويد؟ نسرين آدم بلند پروزاي است كه براي رسيدن به خواسته‌هايش تلاش مي‌كند، از خودش مايه مي‌‌گذارد و با آينده خودش بازي مي‌‌كند، چرا بايد بگويم شخصيت منفي، نه روناك دوران سركشي و نه نسرين نرگس اصلا منفي نبودند، اين‌ها واقعيات آدم‌هايي است كه در جامعه‌ما وجود دارند.

3554

ناگفته‌هاي زندگي شهريار از زبان دخترش

شهرزاد بهجت تبريزي در گفتگو با (جاده‌هاي سبز)، ناگفته‌هايي از زندگي خصوصي پدرش (شهريار) را بر زبان آورد، او
مي‌گويد: پدر در سال 1285 هجري شمسي در تبريز متولد شد، مردي متمول و از وكلاي درجه يك تبريز بود كه گرسنگان بي‌شماري از خوان كرم او سير مي‌شدند... او مي‌گويد

د: پدرم اولين شعرش را در چهار سالگي سروده و آن زماني بود كه مستخدمشان به نام (رويه) براي ناهارش، آبگوشت تهيه كرده بود. پدرم درباره خاطرات ايام كودكي‌اش مي‌گويد: روزي با بچه‌هاي محل مشغول بازي بودم، پس از مراجعت به خانه به درخت بزرگي كه در وسط حياط خانه بود، خيره شدم و شروع به خواندن شعر كردم. سخناني موزون كه نمي‌دانستم چگونه به مغز و زبان من مي‌آمدند كه ناگهان پدرم مرا صد اكرد، به صداي بلند پدرم برگشتم، با حالتي تعجب‌آميز پرسيد: اين اشعار را از كجا ياد گرفتي؟ گفتم: كسي يادم نداده، خودم مي‌گويم. ابتدا باور نكرد اما پس از اين‌كه مطمئن شد، در حالي كه صدايش از شوق مي‌لرزيد با صداي بلند، مادرم را صدا كرد و گفت: بيا ببين چه پسري داريم! يك بار هم در هفت سالگي شعر گفت، زماني كه مانند بيشتر بچه‌ها از حرف مادر خود سرپيچي كرده و به حرف او گوش نداده بود.
من گنه‌كار شدم واي به من
مردم آزار شدم واي به من!
شهرزاد بهجت تبريزي در ادامه مي‌گويد: پدرم در سال 1300 به تهران رفته و تحصيلاتش را در دارالفنون ادامه داد، تا اين‌كه در سال 1303 وارد مدرسه طب شد و مدت پنج سال در اين دانشكده به تحصيل مشغول بود، اما عشق و روحيه مخصوصش كه با پزشكي سازگار نبود، او را از ادامه تحصيل باز داشت.
شهريار در سال 1316 پدرش را از دست مي‌دهد، در همين اوان، برادر بزرگش (عمويم) از دنيا مي‌رود و سرپرستي چهار فرزند، برعهده شهريار مي‌شود، پس از اين‌كه بچه‌هاي برادرش بزرگ شدند و مادربزرگ هم از دنيا مي‌رود، او تنها خانه‌اي را كه در تهران داشته با وسايلش به بچه‌هاي برادرش بخشيده و تنها با يك جامه‌دان لباس‌هايش به تبريز مي‌آيد و با مادرم كه در واقع (نوه) عمه‌اش محسوب مي‌شد، در سال 1333 و در سن 48 سالگي ازدواج كرد. شهرزاد مي‌گويد: پدرم پس از ازدواج در تبريز با شراكت خواهرش خانه‌اي خريد كه در اين خانه من به دنيا آمدم و سپس بعد از گذشت زماني، خانه‌اي براي خود خريده است.
من فرزند ارشد او هستم و تا آنجا كه يادم مي‌آيد در ايام كودكي در تمام گردش‌ها و يا شب شعرهايي كه مي‌رفت، حتي در رسمي‌ترين آنها، مرا همراه خويش مي‌برد. من آنقدر با پدرم مانوس بودم كه زماني كه كنار او بودم، سراغ مادر را نمي‌گرفتم، او بسيار مرا دوست داشت. پس از من به فاصله سه سال، خواهرم مريم و دو سال بعد از او برادرم هادي به دنيا آمد.هرگاه كه با او به جمعي مي‌رفتم، همه براي او دست مي‌زدند، هميشه به خود مي‌گفتم كه چرا براي پدرم آنقدر كف مي‌زنند، چرا براي پدر ديگر بچه‌ها كف نمي‌زنند؟
شهرزاد مي‌گويد: يك روز هم يادم هست كه با پدر به در خانه‌اي رفتيم، در كوچه پس كوچه‌هاي تنگ تبريز، او آنقدر گريه كرد كه حد نداشت، به پدر گفتم: براي چه گريه مي‌كني و او در پاسخ گفت: براي پدرم، من 14 سال را در اين خانه قديمي زندگي كردم. او همان شب شعر (در جستجوي پدر) را سرود.

3553

بانوي نقاشي جهان

زني پاك، بي‌آلايش و باصداقت... او برروي سنگ، چوب و كدو حلوايي به نقاشي مي پرداخت. نقاشي‌هايش از سبك خاصي پيروي نمي‌كند و پر از رنگ و لطافت خاص است. او هر آنچه از دلش بيرون مي‌آمده، با فهم و تصور خود، در تابلو به تصوير مي‌كشيد و تصاويري از خود به جا گذاشته كه پر از معني و مفهوم است.
نقاشي‌هاي او، با هر بيننده‌اي ارتباط برقرار مي‌كند و حرف مي‌زند. او با تصاوير خلق شده برروي تابلو، توانست فضاي زندگي خود را به نمايش بگذارد.

اين وصف حال پيرزني است به نام (مكرمه قنبري) كه در دل يك روستاي سرسبز در استان مازندران زندگي مي‌كرد و حال در بين ما نيست، اما ياد و خاطرش با كساني كه با او برخورد داشتند، همچنان باقي مانده است.
مكرمه قنبري در سال 1307 در روستاي (دريكنده) استان مازندران، چشم به جهان گشود. روستايي مثل تمامي مناطق مازندران كه در طول سال، فقط از آسمان مي‌بارد و مي‌بارد. باران‌هاي شديد به همراه مه، هميشه در آسمان اين روستا ديده مي‌شود. او از همان كودكي با گل، خاك و برگ‌ درختان و سنگ‌ريزه، تصاويري را روي زمين خلق مي‌كرد. يك ميل ذاتي به هنر در وي نهفته بود، اما به دليل موقعيت زندگي در روستا استعداد او پرورش نمي‌يافت.

دختر كشاورز
او دختر يك كشاورز بود و از ده سالگي به كشاورزي و گله‌داري مشغول شد. دختر نوجواني بود كه به اجبار، همسر كدخداي پير روستا شد. او تن به اين ازدواج نمي‌داد، اما مجبور شد همانند بسياري از دختران روستايي كه حق اظهارنظر درباره همسر خود را نداشتند، راهي خانه بخت شود و با دو هوو كه از او بزرگ‌تر بودند، در خانه كدخدا به عنوان همسر چهارم، مشغول به زندگي شود.
به دليل ذوق هنري كه داشت، عروس‌هاي روستا را او آرايش مي‌كرد، همچنين مدتي نيز به خياطي پرداخت. او حتي 12 سال قابله روستا بود و بيش از 25 نوزاد را در روستايش به دنيا آورد. در ضمن، در به دنيا آوردن بره‌ها و گوساله‌هاي كدخدا نيز كمك مي‌كرد. او از همان دوران كودكي، فردي بانشاط، پركار و زرنگ بود. در طول زندگي مشتركش با كدخدا، صاحب نه فرزند شد. كشاورزي، مامايي، خياطي، آرايشگري و طبابت بيماران و گاو و گوسفند از جمله فعاليت‌هاي اين زن بادل و جرات بود.
روزها براي او در روستا مي‌گذشت و مي‌گذشت، تا 64 بهار از عمرش گذشت. در اين زمان شوهرش را به خاطر كهولت سن از دست داد. بعد از اين‌كه ارث شوهرش تقسيم شد، او يك گاو خريد و آنچنان به اين گاو علاقه‌مند شد كه هر روز مسافت طولاني را طي مي‌كرد تا خود، گاوش را به چرا ببرد ، پس از چندي بيمار شد و فرزندانش كه نگران حال مادر بودند گاو را بدون اطلاع او فروختند. مكرمه بعد از شنيدن اين خبر، بسيار افسرده و غمگين شد و براي فراموشي از دست دادن گاوش به نقاشي پناه برد. او بدون اين‌كه در گذشته، در زمينه نقاشي، آموزشي ديده باشد با گياهان رنگي، رنگ ساخت و برروي ديوارهاي خانه، درها، پنجره‌ها، نرده‌ها و حتي كدو حلوايي‌ها شروع به كشيدن كرد. بسياري از تصاويرش نيز يك گاو را نشان مي‌داد. در آن زمان 67 ساله بود و آن چه كه بر دورنماي ذهنش بود را به تصوير مي‌كشيد. او حتي سواد خواندن و نوشتن هم نداشت.
يك روز پسرش كه در تهران زندگي مي‌كرد براي ديدن مادرش به روستا آمد و از نقاشي‌هاي مادر حيرت‌زده شد. دفعه بد پنجاه كاغذ A4 براي مادرش از شهر خريداري كرد.
مكرمه از شوهرش داستان‌هايي درباره شخصيت‌هاي شاهنامه، ليلي و مجنون و پري دريايي و همچنين داستان‌هاي قرآني مانند ابراهيم و اسماعيل و يوسف و زليخا و حضرت مريم و عيسي را شنيده بود و از حفظ داشت.
لذا همه اين داستان‌ها را به تصوير كشيد. همچنين تصاويري از هووها و فرزندانش را هم خلق كرد. او ماجراي زندگي خود را درباره اجبارش به ازدواج با يك مرد ميانسال زن‌دار، به صورت نقاشي، برروي كاغذ ثبت كرد.
او زني با روحيه و خستگي‌ناپذير بود و به گفته خودش، هميشه مشغول انجام كاري بود و حتي بعدازظهرها نمي‌خوابيد، يا كار خانه يا كشاورزي يا نقاشي... از بيهوده بودن و بي‌‌كاري هم بيزار بود.

نقاشي‌هاي پنهانی
او در مصاحبه‌اي با خانم (هولي)Mrs.Holly كارگردان آمريكايي، كه فيلم مستندي از زندگي او را ساخته است چنين گفت: به مدت چهار سال به طور پنهاني، روي كاغذ، نقاشي مي‌كشيدم. وقتي مهمان ناخوانده به خانه ما مي‌آمد، سريع كاغذها را روي كاغذ پنهان مي‌كردم. زيرا همه، به ويژه همسايه‌ها مي‌گفتند كاغذ و قلم به چه درد يك زن كشاورز مي‌خورد؟ او مي‌گفت: كه نقاشي‌هايش را مانند فرزند خود دوست دارد.خانم هولي، كارگردان مستندساز از اين‌كه مكرمه، نقاشي‌هايي از مسيح و ابراهيم و موسي كشيده بود متعجب شد و از او پرسيد و مكرمه در پاسخ به او گفت: شوهرش در طي سال‌ها زندگي، برايش داستان‌هايي در اين باره تعريف كرده بود و او هم اين داستان‌ها را به صورت نقاشي ترسيم كرد.همچنين او از هووهايش كه يكي از آنها 120 ساله بود، خاطرات خوشي به يادگار دارد و از فرزندانش كه آنان را به تصوير كشيده است.
نخستين نمايشگاه مكرمه، در سال 1374 در گالري (سيحون) بر پا شد و در سال 1384 نمايشگاهي از نقاشي‌هاي وي در (لس‌آنجلس) تشكيل شد.او در فستيوال فيلم (رشد) جايزه مخصوص هيئت داوران را به همراه جايزه ويژه فستيوال ادبي - هنري روستا دريافت كرد. در سال 2001 مكرمه، به عنوان بانوي نقاش سال در (استكهلم) سوئد انتخاب شد.
(ابراهيم مختاري) كارگردان ايراني يك فيلم مستند با نام (مكرمه)، خاطرات و روياهاي او را ساخت و در چند فستيوال بين‌المللي، اكران شد.
كمپاني آمريكايي (فاكس) نيز امتياز ساخت فيلم زندگي مكرمه قنبري را خريداري كرد و كمي قبل از مرگ وي، تصميم به ساخت اين فيلم گرفت كه قراربود (مريل استريپ) بازيگر هاليوودي، به جاي مكرمه، نقش اجرا كند.كارگردان اين فيلم (اسي نيك‌نجات) يك كارگردان ايراني مقيم كاليفرنياست كه چندين صحنه از روستاي محل زندگي مكرمه و خانه وي، فيلمبرداري كرده و قرار است اين فيلم در هاليوود ساخته شود. مكرمه قبل از مرگش، تابلويي از شمايل امام رضا(ع) نقاشي كرد. همچنين تابلوي بزرگي از بارگاه امام رضا(ع) را به تصوير كشيد و به حسينيه روستاي (دريكند)، اهدا كرد.

مرگ در 77 سالگی
سرانجام، بانو مكرمه قنبري در دوم آبان 1384 مطابق با 24 اكتبر 2005 در 77 سالگي، در روستاي زادگاهش، چشم از جهان فرو بست. او بر اثر عوارض ناشي از سكته مغزي و به دليل دو سكته پي در پي به كما رفت و سرانجام ساعت 3/30 بامداد دوم آبان 1384 در بيمارستان (يحيي‌نژاد) بابل درگذشت. پيكر او در بابل تشييع و در منزل شخصي و مسكوني‌اش به خاك سپرده شد.همزمان در تهران نيز مراسم ترحيمي براي وي از سوي چند نقاش، برگزار شد.خانه وي اكنون به يك موزه تبديل شده است و ميراث فرهنگي و گردشگري استان مازندران، بناي خانه قديمي وي را در فهرست ميراث ملي، ثبت كرده است.كارشناسان اروپايي، نقاشي‌هاي وي را با نقاشي‌هاي (مارك شاگال) نقاش بلند آوازه قرن بيستم، قياس كرده‌ا

3552

آقايان:چه کارها که نمي کنند!

در اين‌باره كه مردان براي غرق در شادي كردن زندگي همسرانشان چه كارهايي انجام داده‌اند، حكايت‌هاي بسيار خارق‌العاده‌اي شنيده‌ايم. آنها داستان‌هايي است كه از مهرباني غيرعادي، دوست داشتن ديوانه‌وار، ايثار و محبتي بي‌‌حد و مرز بودن صحبت مي‌كند.

در اين داستان‌ها درس‌هايي نهفته كه لازم است پيوسته از آنها آگاه باشيم. شما نه تنها بايد به همسرتان بگوييد كه دوستش داريد، بلكه لازم است در هر فرصتي كه به دست مي‌‌آوريد، عشق خود را نشان دهيد.

يادم مي‌‌آيد كه (جون)، با چشماني اشك‌بار به همه مي‌‌گفت ‌(وقتي كه پشتم به شدت درد گرفت، مرا با عجله به بخش فوريت‌هاي پزشكي بردند. پس از يك هفته آويزان كردن وزنه به پشتم، سرانجام مرخص شدم. پزشك معالجم گفت كه بايد يك هفته ديگر در بستر بمانم و استراحت كنم. وقتي كه سرانجام در بستر دراز كشيدم و در زير ملافه و پتو استراحت كردم، آنچه ديدم باورم نمي‌‌شد. يك تلويزيون نو با دستگاه كنترل از راه دور برايم در اتاق گذاشته شده بود. شوهرم نيمي از حقوقش را پرداخته بود، براي اين كه من راحت باشم.)
(ويرجينيا) مي‌گفت كه شب‌ها در خانه خود براي شركتي به وسيله تلفن بازاريابي مي‌‌كرد. يك شب، وقتي پشت ميز كارش نشست، ديد كه تلفني روي ميز قرار دارد كه گوشي آن روي گوشش قرار مي‌‌گرفت و مانند گوشي‌هاي مورد استفاده اپراتورهاي مخابرات بود. آن تلفن را شوهرش، بدون اطلاع وي، برايش خريده بود.
شوهرش نگران اين موضوع بود كه نگه‌داشتن گوشي تلفن در يك دست، آن هم براي ساعت‌هاي طولاني، چقدر ناراحت كننده است و ديگر آن‌كه، چنين كاركردني سرانجام به كشيدگي عضلات گردن منجر خواهد شد.
(كري) كه با يك كارگر ساختماني ازدواج كرده بود، گفت (ماريون، شوهرم، در سالگرد ازدواجمان، بزرگ‌ترين ضربه زندگي را به من زد و باعث شد بي‌‌اندازه يكه بخورم. او ترتيبي داد كه ما، در همان مكاني كه بيست و شش سال پيش ازدواج كرده بوديم، پيمان زناشويي خود را تجديد كنيد. او لباسي تازه خريد، به دخترمان لباس ساقدوش را پوشاند و تاج گلي بزرگ مخصوص سر عروس هم براي من خريد. هنگامي كه مراسم به پايان رسيد، همه ما را براي شام به رستوران برد؛ جايي كه، سراسر شب اشك شوق از چشمانم جاري بود.)
(كارولين) گفت كه شب سال نوي سال 1989 را هرگز فراموش نمي‌‌كند. در ساعت سه بعدازظهر يك خودرو ليموزين سفيدرنگ جلو در خانه‌شان متوقف شد. (شوهرم پاكتي قهوه‌اي رنگ به دستم داد و به من و يكي از دوستانم امر كرد سوار خودرو شويم. درون پاكت تعدادي عكس و يك نوار ضبط‌صوت يافتيم. در نوار موضوع فيلم ماموريت ناممكن بود با اين دستور عمل كه شوهرانمان را پيدا كنيم.
نخستين توقف ما در يك فروشگاه زنجيره‌اي شناخته شده در محله خودمان بود. نمي‌‌توانيد تصور كنيد وقتي كه ما را به داخل اتاقي بزرگ پر از لباس‌هاي مهماني هدايت كردند، چقدر شگفت‌زده شديم. لباس‌هاي اندازه دوستم در سمت چپ و مال من در سمت راست بود. به ما گفته شد يك دست لباس، يك جفت كفش و ديگر لوازم را برداريم و در مدت يك ساعت و نيم لباس‌هايمان را از فرق سر تا نوك پا عوض كنيم. سپس ما را با همان خودرو به سوئيتي در يك هتل بردند كه پر بود از دسته‌هاي گل سرخ، نوشيدني‌هاي خوشمزه، تزيينات و فضاي آكنده از نوار موسيقي. رفتاري كه در آن فروشگاه زنجيره‌اي با من شد، رفتاري بود كه با فردي مشهور مي‌‌شود و تا امروز در خاطرم باقي است.)
اين مردان احساساتي و فوق‌العاده‌، بي‌‌ترديد مي‌‌دانند چگونه چراغ دل زنشان را روشن كنند!

براي زن ها مهم است
مي‌‌دانيد چه كارهايي را بايد انجام دهيد تا چراغ دل خانم‌هايتان را روشن كنيد...
_ چند دقيقه پيش از زن به داخل خودرو رفتن و گفتن اين كه (عزيزم، خودرو را براي تو گرم مي‌‌كنم.)
_ به محل كار زن تلفن زدن و از او پرسيدن كه آيا چيزي لازم دارد كه مرد سر راهش به خانه از فروشگاه زنجيره‌اي بخرد.
_ به هنگام شب همه درها و پنجره‌ها را بستن، به اين منظور كه زن احساس امنيت كند.
_ صبح، پس از برخاستن زن از خواب، يك فنجان قهوه آوردن و برروي پاتختي گذاشتن.
_ صبح، در صورت زودتر از زن بيدار شدن، رعايت كامل سكوت را كردن كه زن از خواب بيدار نشود.
_ اگر زن قصد خوابيدن دارد، مرد نوشته‌هايي را كه به طور حتم بايد بخواند، به بستر نياورد.
_ به محل كار زن تلفن زدن، فقط براي گفتن اين كه چقدر دوستش داريد.
_ در كنار اتومبيل به زن سلام كردن و ياري دادن به او براي آوردن آنچه از فروشگاه‌ خريده است.
_ مرد در حضور زن، به دوستش بگويد كه زن او چقدر فوق‌العاده است.
_ از زن پرسيدن كه دوست دارد كدام كانال تلويزيون را تماشا كند.
_ بي‌ آن‌كه زن از مرد بخواهد، مرد توجه كند كه زن چقدر زيباست.
_ مرد در كارهاي خانه، از قبيل كشيدن جارو برقي، گردگيري، شست‌وشو و تميز كردن پنجره‌ها به زن كمك كند.
_ كمك كردن مرد به زن در كارهايي مثل استحمام بچه‌ها، براي آن‌كه كه زن بتواند استراحت كند.

3551

ارواح پر سر و صدا

آنچه كه در سلسله مطالب ديگران مي‌خوانيد به معناي تاييد آن نيست، بلكه تنها اتفاقاتي است كه براي افراد مختلف افتاده است و تنها از لحاظ علمي به آن پرداخته شده است.

_ _ _
(پلتر گيست) به زبان آلماني به معناي (روح پر سر و صدا) است و تاكنون درباره آن تحقيق‌ها و بررسي‌هاي زيادي انجام شده است، اين روح بارها و بارها سوژه فيلم‌ها بوده و هميشه باعث هيجان تماشاچي شده است. روح پلتر گيست فقط سر و صدا ندارد بلكه گاه بوهايي نيز به مشام مي‌رسد و حتي گاهي روح رويت مي‌شود. اين روح معمولا حضور خود را با صداي تق تق آرام و يا حركت اندك اجسام كوچك آغاز مي‌كند و كم‌كم اين حضور پررنگ‌تر مي‌شود تا جايي كه حتي گاه به پرتاب مبلمان خانه منتهي مي‌شود. روح پلتر گيست اگر مجسم و قابل رويت شود، توسط تمام افراد داخل منزل قابل ديدن است ولي يكي از آن افراد است كه هميشه در محل حاضر است و بيش از ديگران در معرض توجه روح قرار دارد. اگر آن يك نفر از آن خانه برود آن روح نيز خواهد رفت. اين شخص اغلب يك دخت