به تهرون 20 رای دهید

.

« September 2006 | جدیدترین ها | November 2006 »

October 29, 2006 3433

يادداشتهاي انوشه در كهكشان؛زميــن بسيــار زيبــاست

درست چهل سال پيش كه از مردم ايران حق توحش گرفته مي‌‌شد اين باور وجود داشت كه ارزش يك ايراني آريايي از برخي انسان‌ها كم‌تر است. اما اكنون گذشت زمان ثابت كرد كه خون يك خارجي به هيچ‌وجه از يك ايراني سرخ‌تر نيست.اما هنوز در كشورهايي نظير كره و يا ژاپن اگر سرباز برخي از كشورها به دختران آنها تجاوز كنند دادگاه‌هاي اين كشورها حق دادرسي و برخورد قضايي با خاطيان را ندارند. ريشه اين موضوع به آنجا برمي‌گردد كه برخي در اين عالم بر اين باورند كه تعدادي از انسان‌ها به خاطر رنگ پوست، مليت و... برتر از ساير انسان‌ها هستند.
اما داستان انوشه انصاري گواه ديگري است بر اين ادعا كه ما هيچ‌چيز از ديگران كم نداريم. هيچ اصراري نيست بر آن‌كه بخواهيم بنويسيم او اسلام مطلوب ما را دارد يا آن‌گونه كه ما دوست داريم حجاب مي‌‌كند و يا باورهاي سياسي‌اش چون ماست. به هر حال يك ايراني مقيم خارج از كشور شايد در بسياري از موارد متفاوت با شهروندان داخل كشور زندگي و عمل كند. اما هر چه باشد او يك ايراني است. با هوشواستعداد شرقي. نمي‌‌خواهيم حرف غلط هنر نزد ايرانيان است و بس را تكرار كنيم بلكه مي‌‌خواهيم با صداي بلند فرياد بزنيم ايراني هيچ‌چيز از يك خارجي كم ندارد.

حتي اگر مثل ما لباس نپوشد و مثل ما فكر نكند و در آن سوي آب‌ها زندگي كند!

انوشه انصاري در شهريورماه سال 1345 در مشهد به دنيا آمد. چهار دست و پا راه رفتن را كه ياد گرفته بود، والدينش تصميم گرفتند به تهران سفر كنند. او در تهران بزرگ شد و ديپلم خود را گرفت؛ چند ماه پس از اخذ ديپلم، در سال )1984( 1363 به همراه اعضاي خانواده به آمريكا مهاجرت كردند. در حالي كه او هيچ تسلطي به زبان انگليسي نداشت.
سرگذشت زندگي‌اش را از زبان آتوسا، خواهرش بخوانيد:
در مدرسه، از دوران ابتدايي، علاقه‌اي وافر به رياضيات داشت. در دوران دبيرستان، عشقش به فيزيك و رياضي چند برابر شد؛ يادم مي‌آيد كه او هميشه درباره ستاره‌ها و صورت‌هاي فلكي با من صحبت مي‌كرد. پرسش‌هاي زيادي در عالم كودكانه مي‌پرسيد. ستاره‌ها براي من تنها جنبه هيجاني داشتند، اما او بسيار زياد به ستاره‌ها علاقه‌مند بود. از كودكي، شب‌ها ستاره‌هاي آسمان را مي‌شمرد و سپس خوابش مي‌برد.
آتوسا انصاري در ادامه مي‌گويد: انوشه دختري آرام است، يعني از كودكي و نوجواني، هميشه اين خصلت را با خود به همراه داشت، اما يك خصلت ديگر هم دارد، او هميشه دلش مي‌خواست پرواز كند، البته نه پرواز با هواپيما، يادم مي‌آيد زماني كه كتاب‌هاي گيتاشناسي را ورق مي‌زد، به تصوير كهكشان‌ها و همچنين كره‌ زمين خيره مي‌شد و مي‌گفت: آتوسا، يعني مي‌شود روزي كره زمين را از دور ببينيم، آن روز نه من و نه پدر و مادر، به اين آرزوي دست نيافتني فكر نمي‌كرديم، اما انوشه ثابت كرد كه انسان مي‌تواند به آرزوهايش برسد، او يك نمونه كامل از اين حيث است. آتوسا مي‌گويد: احساس اضطراب و نگراني مي‌كنم، اميدوارم او به سلامت به فضا برود و هر چه زودتر نزد ما برگردد.

پدر و مادرش آرزو داشتند كه دخترشان وارد دانشگاه شود و به تحصيل بپردازد، از اين رو او طي يك سال سعي كرد به صورت مداوم زبان انگليسي را فرا بگيرد كه براي رفتن به دانشگاه مشكلي نداشته باشد. خواهرش مي‌گويد: از زمان كودكي در كارهايش از اعتماد به نفس ويژه‌اي برخوردار بود، به طوري كه در مدت كمي، چنان سعي و تلاش مي‌كرد كه من و ديگر اعضاي خانواده، از اين همه پشتكار او تعجب مي‌كرديم و زماني كه به دانشگاه رفت نوع درس خواندنش برايمان عجيب‌تر بود.
خواهر مي‌گويد: انوشه خود را غرق در تحصيلاتش كرد و كارشناسي خود را در دو رشته (الكترونيك) و (مهندسي كامپيوتر) به طور همزمان از دانشگاه (جرج ميسون) اخذ كرد و پس از آن، مدرك كارشناسي ارشدش را در رشته (مهندسي الكترونيك) از دانشگاه (جرج واشنگتن) دريافت كرد و در حال حاضر در حال تحصيل كارشناسي ارشد در رشته (نجوم) در دانشگاه (سوئين بورن) مي‌باشد تا بتواند دومين مدرك كارشناسي ارشدش را، در رشته (ستاره‌شناسي) دريافت كند.
مادر مي‌گويد(انوشه هنگامي كه كودك بود، عادت داشت در فضاي آزاد به پشت بخوابد و به آسمان شب خيره شود، او روياي پرواز در آسمان را در سر مي‌پروراند و حالا پس از سال‌ها خوشحالم كه رويايش به حقيقت پيوست است.)
انوشه انصاري كه اينك تيتر مهم‌ترين رسانه‌هاي جهان را به عنوان نخستين بانوي فضانورد جهان، كه به طور خصوصي عازم فضاست به خود اختصاص داده، مي‌گويد(با دست يافتن به اين آرزو كه از دوران كودكي در سر داشتم، اميدوارم به جوانان سراسر دنيا ثابت كنم كه هيچ محدوديتي براي آنچه مي‌خواهند به دست بياورند، وجود ندارد.)
او در ادامه مي‌گويد: اين‌كه با خرج خصوصي به فضا مي‌روم، به اين معني نيست كه به عنوان توريست اين كار را مي‌كنم، من از اين واژه خوشم نمي‌آيد؛ چون هنگامي كه اين واژه به زبان مي‌آيد تصوير شخصي با يك دوربين كه به گردن خود آويزان كرده و يك بليت هم در دستش است و در حال رفتن به فرودگاه مي‌باشد را به ذهن مي‌آورد و همگان منتظرند اين توريست برگردد و عكس‌هايي را كه گرفته، به ديگران نشان دهد، اما من فكر مي‌كنم كه يك مسافرت فضايي بيشتر از چنين اوصافي است.
پيش از رفتن به فضا، لبخندي بر لب دارد، به نظر مي‌رسد خجالتي است، اما در پشت اين چهره خجالتي، اراده‌اي آهنين نهفته است و آرزويي كه از دوران كودكي‌اش او را رها نكرد. آرزويي كه تا دقايقي ديگر به تحقق خواهد پيوست، آرزوي پرواز به كهكشان...
آرزوي پرواز به كهكشان، روياي زندگي انوشه انصاري بود كه دوشنبه، هجدهم سپتامبر، در پايگاه فضايي بايكونور روسيه در قزاقستان، برايش به واقعيت تبديل شد و لحظاتي بعد كه سفينه از زمين فاصله گرفت، او با خود گفت (چه زيباست زمين، چه زيباست) اين اولين جمله‌اي بود كه بر زبان آورد.
پس از فارغ شدن از درس و جذب بازار كار شدن، با يك مرد ايراني به نام (حميد) آشنا شد، اين آشنايي منجر به ازدواج شد و آن دو در كنار برادر شوهرش به نام امير، يك شركت مخابراتي تاسيس كردند. حميد در زمينه الكترونيك به تحصيل پرداخت. نام شركت اين مثلث يعني دو برادر و انوشه (TTI)بود.
پشتكار آنان در كار، تا جايي بود كه پس از چند سال از تاسيس شركت در سال 1993، 250 كارمند داشتند. اما آنها شركت خود را در سال 2000 ميلادي فروختند و از آن زمان تاكنون، با پول به دست آمده، در ديگر شركت‌هاي مخابراتي و همچنين سفينه‌هاي فضايي، سرمايه‌گذاري مي‌كنند و همين موفقيت‌ها باعث شد تا وي در همين سال، از سوي مجله (زن شاغل) به عنوان كارآفرين‌ برتر جهان شناخته شود. درباره او كه زني ثروتمند است، مي‌گويند: در امور اجتماعي نيز فعال است و به كودكان بيمار ياري مي‌رساند؛ تا جايي كه بنيادي براي كمك به كودكان بي‌سرپرست به نام (ميك‌اي ويش) به معني فارسي (آرزو كن) تاسيس كرده است.
او مي‌گويد: از اين‌كه همسرم هميشه حامي من بوده، خوشحال هستم و يكي از دلايل موفقيت خود را كمك‌هاي همسرم مي‌دانم.
با اين‌كه او با هزينه شخصي به فضا مي‌رود، اما برخلاف سه گردشگر فضايي قبلي، كه صرفا ثروتمنداني ماجراجو بودند، چهره‌اي علني و كاملا شناخته شده در عرصه طرح‌هاي پيشتازانه فضايي است.
وي كه به همراه همسرش، از پيشگامان طرح‌هاي توسعه سفرهاي فضايي هستند، در سفر فضايي‌اش آزمايش‌هايي را در زمينه فيزيولوژي انسان و تاثير امواج راديويي بر بدن، در فضا انجام مي‌دهد. از ديگر آزمايش‌هاي او، بررسي دقيق مكانيسم ماهيچه‌هاي بدن فضانوردان در موقعيت‌هاي محيطي جديد است.
شايد برايتان جالب باشد بدانيد انوشه انصاري در حال حاضر، رياست شركتي را برعهده دارد كه با مشاركت شركت (ماجراجويي‌هاي فضايي) آژانس فضايي فدراسيون روسيه، طرحي را جهت ايجاد ناوگاني از فضاپيماهاي تجاري، براي اعزام گردشگران، به ارتفاعات زيرمداري، در دست اجرا دارد.
آتوسا مي‌گويد(همان طور كه شما هيجان‌زده هستيد، من و ديگر اعضاي خانواده هم، بدين شكل هيجان‌زده‌ايم) و انوشه مي‌گويد: آنها مي‌دانند كه مدت زيادي‌ است كه من در انتظار چنين روزي بودم و خوشحالم كه دقايقي ديگر به كهكشان مي‌روم.انوشه در مورد علاقه‌اش به فضا و اين‌كه اولين‌بار چه زماني عاشق آن شد، مي‌گويد: زمان دقيق و خاصي نداشت، از زماني كه به ياد دارم علاقه به فضا در قلب من جاي داشت و همواره از نگاه به آسمان لذت مي‌بردم، دوست داشتم كه هر چه بيشتر در مورد آن بدانم، شايد با اين علاقه به دنيا آمدم يا ژن‌هايي در وجود من است كه نمي‌دانم. همسرش حميد مي‌گويد: گاهي اوقات با او شوخي مي‌كنم و به او مي‌گويم، فكر نكنم كه تو مال اين سياره باشي و از سياره ديگري آمدي. پيش از سفر فضايي به او گفتم: تو داري به زادگاهت باز مي‌گردي.
انوشه مي‌گويد: من به دنبال تجربه هستم، اما يكي از جذاب‌ترين مسايل براي من، شناور بودن در فضاي تاريك و نگاه كردن به سياره زيباي زمين، از فراز آسمان‌هاست، اين منظره‌اي‌ مي‌‌باشد كه براي من بسيار جذاب است.
او در ادامه مي‌گويد: اين هم قسمتي از تجربه است، اميدوارم كه افراد، بيشتر و بيشتر به اين تجربه دست پيدا كنند تا بينش تازه‌اي از زندگي به دست آورند و متوجه شوند كه چگونه بايد زندگي كرد و با محيط زندگي‌ خود چگونه برخورد كنند. من كتاب‌هاي زيادي، در رابطه با فضا مطالعه و حتي با فضانوردان هم صحبت كرده‌ام، اين چيزي بود كه در گفتار و نوشتار همه آنها ديده مي‌شد، به نظر من، اگر همه مردم به فضا سفر كنند و محيط زندگي‌ خود را از نقطه‌اي ديگر در فضا ببينند، نسبت به كره زمين، تصميم‌ بهتري مي‌‌گيرند.
در مدت شش ماهي كه او در حال تمرين بود، چندين ديدار كوتاه با اعضاي خانواده‌اش داشت. انوشه مي‌گويد: اما در هر صورت بسيار كم بود، به خاطر اين كه بيش از 15 سال است كه از ازدواج ما مي‌گذرد و من هر روز، تمام 24 ساعت را با همسرم بودم چون ما با هم همكار هستيم و دوري شش ماهه از او برايم خيلي سخت بود. او در پاسخ به اين پرسش كه مسافرت‌هاي فضايي چه پيشرفتي را براي علم به ارمغان مي‌آورد، مي‌گويد(در فضا منابع انرژي بي‌نهايتي وجود دارند كه ما مي‌توانيم از آنها بهترين استفاده‌ها را براي تكنولوژي‌هاي گوناگون استفاده كنيم.)
گسترش تكنولوژي براي مسافرت به مرزهاي فضا، بايد ارتقاء يابد و به نظر من، ما بايد هم اكنون شروع به تحقيقات گسترده زده و مسافرت‌هاي فضايي را تسهيل كنيم، اما همگي مي‌دانيم كه اين مسئله‌اي نيست كه يك شبه حل شود و شايد نسل‌ها بايد روي اين پروژه كار كنند، من اميدوارم كه به اين مسئله نگاه خاصي شود.
شركت مخابراتي TTI كه او به همراه شوهر و برادر شوهرش، بنيان‌گذار آن بوده، در حال حاضر تحت مالكيت (سنتورنوك) است، يعني به اين شركت فروخته شد. وي به همراه برادر همسرش، امير در سال 2003 جايزه ده ميليون دلاري (انصاري اكس - پرايز) را بنيان نهاد و هدف از اين جايزه تشويق بخش خصوصي، براي انجام سفرهاي تفريحي به فضا بود.

آخرين لحظات حضور در زمين
انوشه انصاري مي‌گويد: بيان احساساتم كاري بس دشوار است. به سختي مي‌توانم باور كنم، اينجا هستم؛ حسي آميخته از هيجان و اضطراب وجودم را فرا گرفته است. اضطراب من به خاطر سفر نيست، بلكه به خاطر آنهايي است كه اين جا روي زمين انتظارم را مي‌كشند: (خانواده‌ام...) مي‌دانم كه چقدر برايشان سخت است، در هر حال فكر مي‌كنم، وقتي پرواز كنم از همه اين ترس‌ها، اضطراب‌ها و انتظارها رها خواهم شد. آن وقت فقط من ‌خواهم بود، رها از همه چيز...
در حالي كه من در انتظار اين لحظات بي‌وزني به سر مي‌برم، همه چيز در اينجا برايم سنگين و سنگين‌تر مي‌شود. حتي هوايي كه تنفس مي‌كنم، برروي قفسه‌ سينه‌ام سنگيني مي‌كند. درست مثل كسي هستم كه در مطب دكتر نشسته‌ام و منتظر نتيجه آزمايشي مي‌‌باشم. از همراهم مي‌پرسم كه چرا آن‌قدر آرام هستي و او مي‌گويد: وقتي درون كابين مي‌نشيني و مطمئن هستي كه پرواز خواهي كرد و ديگر هيچ‌كس نخواهد توانست جلوي تو را بگيرد، احساس آرامش به تو دست مي‌دهد. نه هيچ دكتري، نه هيچ آزمايشي، نه هيچ تستي و نه هيچ مراسم ديگري... پيش از رفتن به ديدار خانواده‌ام رفتم و از پشت شيشه با آنها ديدار كردم؛ اشك‌هايمان سرازير شد، براي همه، لحظات سختي بود. خواهرم آتوسا، به سختي تلاش مي‌كرد كه مانع از اشك‌هايش شود، اين را من متوجه مي‌شدم، اما بي‌فايده بود. پس از آن‌كه اشك‌هايمان تمام شد، شروع به صحبت كرديم و براي هم لطيفه تعريف مي‌كرديم، حالمان كمي بهتر شد. مي‌دانم كه به زودي باز خواهم گشت و قادر خواهم بود، همه اعضاي خانواده‌ام را دوباره در آغوش بگيرم و برايشان از سفر رويايي‌ام تعريف كنم.در آن لحظات به چشمان همسرم نگاه كردم، عشق و تحسين آميخته با اضطراب را در چشمانش ديدم. با آنها خداحافظي كردم و تصوير آخرين نگاهشان را با خود به يادگار بردم، حالا احساس آرامش مي‌كنم.انوشه انصاري در فضا دست نوشته هاي خود را مي نويسد و ما هم براي شما مي نويسيم:

20 سپتامبر 2006
من چند ساعت پيش به ايستگاه رسيدم، احساسي كه اينجا دارم درست مثل حسي است كه در خانه دارم، مدت سفر به ايستگاه طولاني بود، اما ارزشش را داشت. قادر نبودم كه حتي براي لحظه‌اي چشمانم را ببندم و چشم از پنجره بگيرم. زمين از اينجا بسيار باشكوه است، عظمت عجيبي دارد، اينجا ديگر از تمام آن چيزهاي وحشتناكي كه گاه در اخبار مي‌ديديد، خبري نيست.
زمين بسيار زيباست، اگر هميشه آن را به اين شكل مي‌ديديم، ايمان دارم كه تمام توانمان را به كار مي‌گرفتيم كه آن را حفظ كنيم. صادقانه آرزو مي‌كنم كه همه مردم چنين سفري را تجربه كنند، دوست دارم همه مي‌توانستند آنچه را كه من مي‌بينم، ببينند.

21 سپتامبر 2006
انوشه انصاري مي‌گويد: حالا من چهار روز است كه در فضا هستم. سفري طولاني، اما باارزش، مي‌خواهم لحظاتي قبل از پرواز را مرور كنم. اجازه بدهيد از اول شروع كنم، امروز صبح زود، ساعت يك بامداد به وقت بايكونور از خواب بيدار شدم. صبحانه مختصري خوردم و لباس‌هاي مخصوص ماموريت را بر تن كردم. مراسم دعا و نياش را به جا آوردم و پس از خروج از اتاق خواب، روي در اتاق خواب امضا كردم، اين رسمي است كه مي‌گويند، (يوري گاگارين) اولين فضانورد آن را شروع كرده است.
قبل از ترك آنجا به مادر بزرگم تلفن زدم، زيرا او نمي‌تواند به بايكونور بيايد، او براي من آرزوي موفقيت و بازگشتي با سلامت كرد...
سپس به مقصد محل ماموريت، سوار اتوبوس شديم. از درب هتل تا اتوبوس، پياده‌روي كوتاهي بود، در هر دو طرف مسير خانواده، دوستان و خبرنگاران از ما عكس و تصوير مي‌گرفتند.
در ميان نور كوركننده دوربين‌ها توانستم تك‌تك اعضاي خانواده‌ام را تشخيص دهم. آنها در ساعات اوليه روز براي ديدن من در هنگام اعزام به سفر بزرگم، به آنجا آمده بودند. مادرم گريه مي‌كرد و سايرين به سختي تلاش مي‌كردند، تا اشك‌هايشان ديده نشود.
سوار اتوبوس شدم و به محل ماموريت رفتيم. چيزي كه برايم عجيب است اين بود كه در تمام طول مسير، آرام بودم. فكر مي‌كردم در روز اعزام خيلي عصبي خواهم بود، اما عجيب بود كه هيچ‌گونه ترس و اضطرابي نداشتم.
براي آماده شدن به ساختماني رفتيم كه لباس مخصوص بپوشيم. يكي يكي وارد اتاق شديم. اول ميشا تيورين، سپس مايكل و بعد من.
سپس به اتاقي با ديوارهاي شيشه‌اي رفتيم. مادرم، خواهرم آتوسا و همسرم حميد آن سوي ديوار شيشه‌اي اتاق بودند و در رديف جلو نشسته بودند. پشت سر آنها خانواده‌هاي ميشا و مايك حضور داشتند. اتاق پر از گزارشگران بود.
ما سعي كرديم به زبان ايما و اشاره با خانواده‌هايمان صحبت كنيم. حتما بعدا كه فيلم را خواهيم ديد، حركاتمان بسيار خنده‌دار خواهد بود.

سپس دوباره به سمت اتوبوس، اسكورت شديم و براي جمعيت و گزارشگران دست تكان داديم.
درست در پاي راكت پياده شديم. از نردباني بالا رفتيم كه به يك آسانسور كوچك مي‌رسيد كه فقط به اندازه ما سه نفر جا داشت. وارد آن شديم، آسانسور ما را به بالاترين قسمت راكت به كپسول وارد كرد. اول وارد يك چادر و سپس اتاقك محل استقرارمان شديم... من اولين نفري بودم كه وارد شدم. بسيار آرام بودم. هيجان‌زده، اما آرام... فكر نمي‌كنم قلبم بيشتر از صد تا مي‌زد. قلب من در حالت عادي هشتاد تا مي‌زند. يك لبخند دايمي برروي لبانم نقش بسته بود. سر جايم نشستم و كمربندها را بستم.
سپس مايك و ميشا هم در جايگاه كوچكشان مستقر شدند. هنوز دو ساعت تا پرتاب، زمان باقي بود. من مسئول سه كار ساده بودم: سوييچ كردن، باز و بسته كردن دريچه منبع اكسيژن در هنگام نياز (كه وظيفه‌اي بس خطير است)! و دادن فايل‌هاي اطلاعات پرواز به اعضاي ديگر... خوشبختانه، كار چندان مشكلي نبود و من قادر به انجام آنها ... لابه‌لاي كارها هم هر وقت فرصت پيدا كنم، يادداشت‌هاي شخصي‌ام را مي‌نويسم.
بالاخره آن لحظه فرا رسيد و شمارش معكوس شروع شد. مايك، ميشا و من گفتيم: (آماده‌ايم...) از خداي بزرگ سپاسگزارم كه روياي مرا به حقيقت پيوست. از او مي‌خواهم قلب همه مخلوقاتش را با عشق خود لبريز كند و صلح و آرامش را به خلقت زيبايي كه ما آن را زمين مي‌ناميم ارزاني كند.
000300040005، من واقعا دارم مي‌رم 0002000 دوست دارم حميد 0001000 و پرواز... فكر نمي‌كردم به اين راحتي باشد. درست مثل (تيك آف) هواپيما بود. پرتويي از نور، كپسول را پر كرد و قلب مرا گرم كرد. هيجان و لذتي كه در قلبم بود، توصيف‌ناپذير بود. مرحله جداسازي چيز خاصي نداشت و سپس بي‌وزني...اين حس شگفت‌انگيز رهايي، لبخند را برروي لبان همه ما نقش بست. به آهستگي از صندلي جدا شدم و در فضاي كابين، معلق ماندم، نمي‌توانستم باور كنم. وقتي در مدار قرار گرفتيم توانستيم كمربندهايمان را باز كنيم.
دستكش‌هاي مايك در فضا معلق شده بودند. نمي‌توانستيم جلوي خنده‌مان را بگيريم. براي اولين‌بار توانستم زمين را از آن بالا ببينم. ناخودآگاه اشك‌هايم بر صورتم جاري شدند. اين زمين بود كه غرق در گرماي پرتو خورشيد بود. آرام و سرشار از زندگي... هيچ نشانه‌اي از جنگ، غارت و مشكلات در آن ديده نمي‌شد. فقط زيبايي خالص...
چقدر دلم مي‌خواست همه مي‌توانستند اين احساس را در قلبشان تجربه كنند. به ويژه سران دولت‌ها، شايد باعث مي‌شد كه با ديدگاه ديگري به دنيا مي‌نگريستند و صلح را به جهان ارزاني مي‌كردند.

21 سپتامبر 2006
ساعت 11/30 به وقت GMT، اين‌جا در ISS است. اولين تجربه‌ام را در فضا سپري مي‌‌كنم. شگفت‌انگيز است، اين‌طور نيست؟
مي‌‌دانم همه مردم، بهترين آرزوهايشان را برايم فرستاده‌اند. نمي‌‌توانيد تصور كنيد چقدر مرا با الطافتان خرسند مي‌‌كنيد. زماني مي‌‌خوانم كه دختري در مشهد وقتي به من نگاه مي‌‌كند و اين انگيزه را پيدا مي‌‌كند كه روزي فضانورد شود، چشمانم پر از اشك مي‌‌شوند.ايمان دارم كه همه شما اگر سخت تلاش كنيد و خالصانه و از صميم قلب خود را فداي خواسته‌هايتان كنيد، به آرزوهايتان دست خواهيد يافت.قول مي‌‌دهم كه وقتي برگشتم، همه پيغام‌هايتان را بخوانم. پس باز هم برايم بنويسيد.
اين‌جا، جاي عجيبي است، به خصوص اين كه ببيني، دنيا به دور ماه مي‌‌چرخد، يعني در واقع ما به دور آن مي‌‌چرخيم.
زمان در اين‌جا متفاوت است، بنابراين طبق برنامه ما بايد ساعت شش بعدازظهر بخوابيم و ساعت سه صبح بيدار شويم؛ شب اول آنقدر خسته بوديم كه هيچ مشكلي با زود خوابيدن نداشتيم. فراموش كردم بگويم، وقتي كه سويوز براي خروج از ايستگاه، در مدار خود قرار مي‌‌گيرد، تمام مدت به دور محور خود مي‌‌چرخد. اين فرايند نزديك به 48 ساعت وقت مي‌‌گيرد.
ميشا به ما گفت: اگر كيسه خوابمان را از سقف آويزان كنيم و سرمان را در مركز دريچه قرار دهيم، بهتر خواهد بود. به اين صورت كم‌تر اين حركت چرخشي را احساس خواهيم كرد.
من هم دستورالعمل او را پياده كردم. مايك هم همين كار را كرد.قبل از اين‌كه بخوابم، يك قرص(داروي مخصوص سفر) مصرف كردم، تا خيالم راحت باشد كه حالم بد نمي‌‌شود. اين قرص‌ها، خاصيت خواب‌آوري هم دارند پس به من كمك مي‌‌كردند كه زودتر خوابم برود. احساس آرامش مي‌‌كردم، درست مثل كسي كه روي سطح يك درياچه، شناور است.
صبح روز بعد، بسيار خوب بود. وقتي بيدار شدم، بسيار هيجان‌زده بودم. سريع از كيسه خوابم خارج و سر جايم مستقر شدم.
احساس كردم ارگان‌هاي داخلي من به صدا درآمده‌اند. سعي كردم حركتم را به حداقل برسانم. شايد يك جسد موميايي شده بودم، فقط حركات بسيار كوچك و آهسته انجام مي‌‌دادم.

دچار دو مورد از علايم بيماري پرواز فضايي شده بودم. اولي درد پشتم بود. احساس مي‌‌كنم ستون فقرات، كشيده مي‌‌شوند و كمي بلندتر مي‌‌شوم. از اين‌كه قدم بلندتر مي‌‌شود، خوشحالم، اما درد آن اصلا شوخي نيست.
علامت دوم، تغيير جهت مايع بدن به سمت سر است؛ زيرا جاذبه‌اي وجود ندارد تا به خون كمك كند كه به سمت پاها پمپاژ شود، پس در سر جمع مي‌‌شود و در نتيجه صورت پف كرده و قرمز مي‌‌شود و فرد را دچار سردرد مي‌كند.متاسفانه دچار كمردرد، سردرد شديد و تهوع شده بودم. به خودم گفتم: اين شروع خوبي نيست. اگر در تمام طول سفر چنين حالي داشته باشم چه كار كنم؟تصميم گرفتم آمپول بزنم. مايك و ميشا خيلي نگرانم بودند. از اين كه اولين پروازشان را خراب مي‌‌كردم، ناراحت بودم.
صبح روز دوم كه از خواب بيدار شدم حالم كمي بهتر بود، اما هنوز آنقدر خوب نشده بودم كه بتوانم غذا بخورم و حركت كنم. پس از مشورت مايك و ميشا با پزشك پرواز، يك‌بار ديگر تزريق انجام دادم.واقعا از خودم نااميد شده بودم. مدت‌ها آرزو داشتم به فضا بيايم و حالا كه اين‌جا بودم آنقدر حالم بد بود كه حتي قادر نبودم از پنجره به بيرون نگاه كنم. به خودم مي‌‌گفتم: اين بي‌‌حسي را كنار بگذار... تو قوي‌تر از اين حرف‌ها هستي... همه اينها تلقين است، تو مي‌‌تواني بيماري را متوقف كني...
ما به ايستگاه نزديك و نزديك‌تر مي‌‌شديم. هر اينچي كه به ايستگاه نزديك‌تر مي‌‌شديم، من احساس بهتري پيدا مي‌‌كردم. بسيار هيجان‌زده بودم. پس از مدتي تصميم گرفتم از كيسه خوابم خارج شوم. مي‌‌دانستم كه هنگام ورود به ايستگاه دوربين‌هايي وجود خواهند داشت و من دوست نداشتم بيمار ديده شوم. پس از آن‌كه لباس‌هاي فضايي را از تنم خارج كردم، احساس خيلي بهتري پيدا كردم. احساس گرسنگي كردم و چند تا كلوچه خوردم.
زمان به كندي مي‌‌گذشت، اما سرانجام لحظه موعود رسيد و آنها آماده بودند كه دريچه را باز كنند. مايك و ميشا به من توصيه كردند كه يك نفس عميق بكشم، زيرا اين اولين رايحه فضا خواهد بود.آنها گفتند كه رايحه منحصر به فردي است. هنگامي كه آنها دريچه سويوز را باز كردند، من (فضا) را استنشاق كردم. عجيب بود. چيزي شبيه به بوي كلوچه بادام سوخته... من به آنها گفتم (شبيه به بوي آشپزي است) و آنها باتعجب فرياد زدند:(آشپزي)!گفتم: (بله، مثل اين مي‌‌ماند كه غذايي سوخته باشد. نمي‌‌دانم توضيحش دشوار است...)
واقعا نمي‌‌توانم تفسيرش كنم، جف و پاشاكه در ايستگاه بودند آماده بودند كه به محض رسيدن به آنجا دريچه را براي ما باز كنند و ورودمان را به ايستگاه خوش‌آمد بگويند.قدم به ايستگاه گذاشتم، احساس مي‌‌كردم درخانه هستم، احساس صد در صد بهتري نسبت به گذشته داشتم، باور نمي‌‌كردم كه توانستم سختي‌ها را پشت‌سر بگذارم. به هدفم رسيده بودم، سرانجام در خانه‌ام بودم!

22 سپتامبر 2006
به وقت گرينويچ ساعت 7/28 است، سكوتي عجيب در اينجا حكمفرماست. باز هم مي‌‌خواهم دست نوشته بنويسم، ميليون‌ها نفر از انسان‌ها مي‌‌توانند به اعماق اقيانوس‌ها بروند و كاوش كنند و يا از كوه بالا بروند و در يك جنگل باران قرار گيرند، سفر به فضا نيز مانند چنين كاوش‌هايي است و غير ممكن نمي‌باشد... من هم ‌توانستم مثل خيلي از فضا نوردان به آرزويم برسم، در اينجا احساس مي‌‌كنم كه به دنبال حقايق هستم، مي‌‌خواهم به جاهايي سفر كنم كه تاكنون كسي پا به آنجا نگذاشته... اما من همين جا هستم... احساس مي‌‌كنم، در اين دنيا، هنوز ناشناخته‌هاي زيادي است كه بايد بشر به آن دست پيدا كند، همان‌طور كه ميليون‌ها سال پيش، بشر، به كشف آتش رسيد، فكر مي‌‌كرد به دستاورد مهمي در زندگي رسيده است... امروز روز آرامي را پشت سر گذاشتيم، از طريق اينترنت به كارهاي شركتم در آمريكا رسيدگي مي‌‌كنم، به هر حال ماهها است كه از آنجا دورم، اما مطمئن هستم كه شوهرم و برادر شوهرم به درستي كارها را سر و سامان مي‌دهند، اما دلم كمي براي آنجا تنگ شده است، بايد از چند و چون كارها آگاه باشم.

23 سپتامبر 2006
سعي مي‌ كنم از پنجره سفينه، ماه را پيدا كنم، نمي‌‌دانم در كدام سوي ما كره ماه قرار دارد، واي خداي من چه زيبايي... غير قابل بيان است، كهكشان را نمي‌‌توان توصيف كرد بايد ديد...
تا چند روز ديگر به زمين برمي گردم، پس سعي مي‌‌كنم طي اين مدت بهترين استفاده را از فضا ببرم... ثانيه ثانيه حضور در اين‌جا را در سلول‌هاي خاكستري‌ام، ضبط مي‌‌كنم...

25 سپتامبر2006
خيلي‌ها مي‌خواهند بدانند چگونه در فضا حمام مي‌كنيم؟ چگونه دندان‌هايمان را مسواك مي‌زنيم؟ چگونه موهايمان را مي‌شوييم؟خوب دوستان بايد اعتراف كنم كه رعايت بهداشت در فضا كار چندان ساده‌اي نيست. اينجا دوش يا شيرآبي كه آب زلال از آن جريان داشته باشد، يافت نمي‌شود. آب در اينجا به جاي اين‌كه جريان يابد، شناور مي‌شود. اين موضوع از شستشو، يك صحنه جنگي تمام عيار مي‌سازد. خوب پس لابد مي‌پرسيد آنهايي كه آن بالا و در فضا اقامت دارند، براي شستشوي خود چه مي‌كنند؟ مخصوصا فضانورداني كه براي حدود شش ماه در ايستگاه مستقر مي‌شوند. آنها راه حلي مبتكرانه براي اين كار دارند.
ما در اينجا حوله‌هاي مرطوب، ليف‌هاي نم‌دار و حوله‌هاي خشكي داريم كه از آنها براي تميز كردن بدنمان استفاده مي‌كنيم. افراد به طور معمول روزي يك حوله مرطوب و چندين حوله خشك براي اين منظور به كار مي‌برند. هر كسي يك بسته بهداشتي مخصوص به خود دارد كه در آن مسواك، ابزار ريش‌تراشي، كرم و ساير مايحتاج مورد نياز تعبيه شده است. من بسته‌اي را گرفته‌ام كه در آن ريش‌تراش و كرم‌هاي مختلف مخصوص ريش‌تراشي موجود است، اما لوازم آرايشي در آن پيدا نمي‌شود! مسواك زدن در فضا خود لطيفه‌اي ديگر است. شما نمي‌توانيد پس از پايان مسواك زدن دهان خود را با آب بشوييد و در انتها آب داخل دهانتان را بيرون بريزيد. در اينجا بايد در انتهاي مسواك زدن هر آنچه در دهانتان است را قورت دهيد (اوه خداي من.) فضانوردان به اين كار اثر نعناي تازه مي‌گويند.
هيجان‌انگيزترين تجربه در ايستگاه بين‌المللي فضايي (شايد من آن را يك تجربه مي‌دانم) شستشوي موهاي سر فضانوردان است. حالا من مي‌فهمم چرا فضانوردان موهاي خود را كوتاه مي‌كنند. ابتدا بايد يك كيسه حاوي آب را روي سرتان بگذاريد و بعد از اين‌كه گوي‌هاي كوچك آب دور و بر سر شما آرام گرفتند با استفاده از شامپوي خشك و بسيار با ملايمت موهايتان را بشوييد. با كوچك‌ترين حركت حساب نشده‌اي قطرات گوي مانند آب به همه طرف پراكنده مي‌شوند. من از اين تجربه خود فيلمي گرفته‌ام كه به محض بازگشت به زمين در اختيار شما قرار خواهم داد.
آب در اينجا بسيار با ارزش است و دايما بازيابي مي‌شود. هيچ چيز مرطوبي دور ريخته نمي‌شود، مگر اين‌كه در هوا تبخير شود. يك واحد هدايت و جمع‌آوري رطوبت موجود در هوا دايما بخار آب موجود در هوا را جمع‌آوري و پالايش مي‌كند تا مجددا مورد استفاده قرار گيرد. اين موضوع حتي لباس‌هاي ورزشي فضانوردان را بعد از تمرينات ورزشي نيز شامل مي‌شود.
اينجا در ايستگاه بين‌المللي فضايي، تجهيزات ورزشي زيادي وجود دارند. براي مثال يك چرخ افقي كه بايد به زحمت آن را چرخاند و دوچرخه ثابتي كه چشم‌انداز بسيار بديعي به زمين دارد، در بخش روسي ايستگاه مستقر است. پاره‌اي تجهيزات مقاومتي و يك دوچرخه ثابت ديگر نيز در بخش آمريكايي ايستگاه فضايي موجود است.فضانوردان و كيهان‌نوردان هر روزه و گاهي اوقات دو بار در روز به تمرينات ورزشي مي‌پردازند تا از اثرات مخرب بي‌وزني بر ماهيچه‌ها و استخوان‌هاي خود بكاهند. شايد شما ندانيد كه اگر انساني براي مدتي طولاني در موقعيت بي‌وزني اقامت كند، از آنجا كه براي جابه‌جا شدن يا جابه‌جا كردن لوازم به نيروي زيادي احتياج ندارد، ماهيچه‌هاي او شروع به آب رفتن و چروك خوردن مي‌كنند. وزني وجود ندارد و بنابراين شما براي جابه‌جا كردن احتياج به صرف انرژي نداريد. همچنين بدن شروع به دفع كلسيم مي‌كند و فضانوردان به پوكي استخوان مبتلا مي‌شوند.
يك ضرب‌المثل قديمي مي‌گويد كه شما نمي‌توانيد هم كيكتان را نگه داريد و هم آن را بخوريد. من فكر مي‌كنم براي رسيدن به تمام زيبايي‌ها و هيجانات يك سفر فضايي بايد بهاي آن را نيز پرداخت كرد.

3421

ازدواج محمدرضا گلزار با مهناز افشار

اين كه بازيگران سينماي ايران، از ديرباز هميشه با شايعات دست و پنجه نرم مي‌‌كردند، ‌چيز عجيب و غريبي نيست، البته نه تنها در ايران، بلكه در تمامي كشورهاي جهان چهره‌هاي مشهور هميشه در كانون توجهات هستند، به‌خصوص زندگي شخصي‌شان، شايد كمتر پيش بيايد كه هفته‌اي زندگي شخصي و خانوادگي، نيكول كيدمن، جنيفر لوپز، جورج كلوني،
بريتني اسپيرز، شكيرا و ديگر بازيگران معروف هاليوود زير ذره‌بين مطبوعات نباشند، البته در آنجا مطبوعات از آزادي عمل بيشتري برخوردارند و براي شايعات خود در حد چند سطر نوشته بسنده نمي‌‌كنند... بلكه سعي مي‌‌كنند با تصاويري كه توسط خبرنگاران پاپاراتزي شكار مي‌‌كنند، براي ادعاي خود، تصاويري را به خواننده‌ها انتقال دهند... اما اين تمام قصه نيست، چرا كه پس از چاپ اگر بازيگر، خواننده و يا ورزشكار به ضررش تمام شود، غرامت سنگيني از نشريه مورد نظر مي‌‌گيرد و اگر برايش آن خبر، اهميتي نداشته باشد، اصلا به آن توجه نمي‌‌كند...

اما در ايران همه چيز برعكس است،‌ مطبوعات به راحتي درباره كسي، چنان مطالبي مي‌‌نويسند و نه تنها به شخصيت فرد موردنظر نزديك نيست، بلكه به هيچ عنوان ارتباطي ندارد و عيجب اين كه، فرد مورد نظر هم هيچ اقدامي نمي‌‌كند... يكي از اين بازيگران معروف كه حال بايد نام سوپراستار را رويش گذاشت و دوست نداشت نامش فاش شود به ما گفت: ديگر برايم اين شايعات بي‌‌اساس عادي شده است، يعني اصلا توجهي نمي‌‌كنند، چرا كه آنقدر نشريه زرد، از اين در و آن در مثل قارچ درآمده كه نمي‌‌دانيم كدام
يك راست مي‌‌گويند يا دروغ... اگر بخواهيم از آنان شكايت كنيم، بايد دو ماه وقتمان را به جاي لوكيشن‌هاي فيلم‌برداري در دادگاه بگذرانيم... تعدادشان هم كه ماشا‌ءا... يكي دو تا نيست... اين بازيگر نام آشناي سينماي ايران مي‌‌گفت، پس سعي مي‌‌كنيم از كنار آن بي‌‌توجه بگذريم...
زماني كه از او پرسيديم، پس پاسخ دوستان و اقوام را چه مي‌‌دهيد گفت: شايد برايتان جالب باشد، براي آنان هم عادي شده است. ديگر آنان هم متوجه شدند كه اين نشريات تنها به خاطر تيراژ بالاتر دست به چنين كارهايي مي‌‌زنند و تيتر انتخاب مي‌‌كنند، و جالب‌تر اين كه مردم هم متوجه شايعات و اخبار كذب اين نشريات شده‌اند كه حاضرند براي فروش بيشتر اقدام به چنين كارهايي كنند و با آبروي اشخاص بازي كنند، در صورتي كه ادعاي كار فرهنگي هم دارند... مردم چقدر در اين نشريات،‌ شايعاتي را بخوانند كه پس از مدتي متوجه شوند، كذب محض است، پس براي آنان هم عادي شده است...


***


شما در طول چند سال اخير به اخباري كه در مورد «هديه تهراني» گفته شد، توجه كنيد، مي‌‌دانيد اين نشريات چندبار او را به خانه‌بخت فرستادند، يكبار محمدرضا گلزار را شوهر آينده او معرفي كردند، روز ديگر فلان كارخانه‌دار... روزي يكي از
بازيگران تازه كار سينماي ايران به نام «صفوي» را... روز ديگر فيلم‌بردار ايراني‌الاصل فيلم سينمايي ارباب حلقه‌ها را و... اما همه مي‌دانيم كه هديه خانم همچنان مجرد است و زندگي با مادر را براي خود انتخاب كرده است...

و يا درباره همين بازيگران مجموعه نرگس... انواع و اقسام شايعات، گفتگوهاي خيالي، خبرهايي از زندگي شخصي‌شان و... اما شايد در تاريخ سينماي ايران پس از انقلاب هيچ بازيگري مانند «محمدرضا گلزار» خوراك و سوژه مطبوعات نشد... او بارها توسط اين نشريات ازدواج كرد و جدا شد، درحالي كه او زندگي آرامي را در كنار خانواده‌اش سپري مي‌‌كند...

اين روزها در بيشتر مطبوعات ايران، از ازدواج قريب‌الوقوع او با «مهناز افشار» مطالبي به چاپ مي‌‌رسد كه باعث تعجب همگان شده است... رضا گلزار داماد مي‌‌شود، مهناز افشار عروس مي‌‌شود، فيمل سينمايي «آتش‌بس»، به واقعيت نزديك شد... رضا و مهناز در زمان تصويربرداري عاشق يكديگر شده‌اند و...

اما... يكي از نزديكان رضا گلزار كه هر روز با اوست، اين خبر را كذب محض دانست و گفت: چنين چيزي واقعيت ندارد، جالب است، اين خبر را از شما مي‌‌شنوم، به او گفتم اكثر نشريات اين موضوع را نوشتند و حتي تيتر يك مطالب خود انتخاب كردند كه او گفت: «شايد باورتان نشود، ما اصلا به اين نشريات توجهي نمي‌‌كنيم، شايد تا چندي پيش نگاهي به آنان
مي‌‌انداختيم و لبخند مي‌‌زديم، اما حالا حتي نگاه هم نمي‌‌كنيم، وي در ادامه مي‌‌گويد: تا چندي پيش، دوستان و اقوام گاهي اوقات با من و يا رضا تماس مي‌‌گرفتند و اين اخبار را به ما مي‌‌دادند، اما حالا آنها هم تماس نمي‌‌گيرند، چون مي‌‌دانند اين اخبار كذب محض است، ديگر آنان هم مثل ما عادت كرده‌اند...

وي در ادامه گفت: اگر چنين چيزي هم صحت داشت،‌ هيچ‌وقت، هيچ يك از دو طرف كاري نمي‌‌كردند كه اين موضوع شخصي به مطبوعات كشيده شود... ازدواج گلزار و افشار از كجا خبرش آمده، من هم نمي‌‌دانم...

اين نزديك رضا گلزار افزود: عملكرد اين نشريات باعث مي‌‌شود كه بازيگران حس خوبي نسبت به مطبوعات نداشته باشند و به همين خاطر با نشريات مصاحبه نكنند، مگر نشرياتي كه معتبر بوده و اخبار آنان دقيق باشد كه آنها هم با شك و ترديد انجام بگيرد...


منبع:مجله خانواده سبز

گالری عکس بازیگران

3420

هر چه كه مي‌خواهيد در رابطه با (بهروز سریال نرگس) مهدي سلوكي بدانيد

مهدي سلوكي در 14 خردادماه سال 1361 در اصفهان به دنيا آمد، پدرش افسر نيروي هوايي ارتش و اصالتا تهراني است، زماني كه مهدي به دنيا آمد، سرهنگ سلوكي مامور به خدمت در پايگاه هشتم شكاري نيروي هوايي در اصفهان بود و به همين دليل شناسنامه‌اش را در اصفهان گرفتند پس از پايان ماموريت پدر به همراه خانواده به تهران بازگشت و در محله نارمك تهران سكني گزيد.

مادر او اصالتا اراكي است، فرزند اول خانواده محمد در سوم اسفندماه سال 1358 به دنيا آمد، او مجري شبكه تهران است. خانواده سلوكي‌ها اصيل و متعصب و مذهبي‌اند. پدر و مادر هر دو تحصيلكرده و اهل فرهنگ و هنر بودند.
دوران كودكي مهدي مثل بقيه پسر بچه‌ها، به شيطنت گذشت، در مجتمع مسكوني پايگاه هشتم شكاري مهدي اغلب اوقات با همراهي برادرش مشغول بازي‌هاي كودكانه بود.

مهرماه سال 1367، مهدي به كلاس اول رفت، از آنجا كه محمد در كلاس پنجم همان دبستان درس مي‌خواند، ديگر بچه‌هاي مدرسه حريف شيطنت‌هاي او نمي‌شدند. مهدي بسيار باهوش و با استعداد و پرحافظه بود، اما به خاطر همان شيطنت‌ها فرصت كمتري براي درس خواندن مي‌گذاشت و هميشه شب امتحان براي نمره زحمت مي‌كشيد! برادرش هم به او كمك مي‌كرد و اين روال در دوران راهنمايي هم ادامه داشت تا اين‌كه وارد دبيرستان شد. مهدي هنرستان و رشته گرافيك را برگزيد در حالي كه در كودكي خود و خانواده‌اش آرزوي مهندسي، خلباني و پزشكي داشتند. او در هنرستان مالك اشتر تهران، درس خواند و در همين مقطع هم بود كه جذب كار هنري و تلويزيوني شد تا آنقدر سرش شلوغ شود كه ديگر زياد به درس‌ها نرسد. البته مسير آينده‌اش را هم انتخاب كرده بود و گرافيك ديگر به كارش نمي‌آمد. او سال 79 ديپلم گرافيكش را گرفت و ديگر تمام وقت روي كار هنري و حرفه‌اي زوم كرد و انرژي گذاشت. پس از پايان دوران خدمت سربازي و در شرايطي كه چند مجموعه بازي كرد و چند برنامه را به عنوان مجري در كارنامه داشت، احساس كرد كه در دانشگاه بايد شركت كند، به همين دليل براي كنكور خواند و در رشته بازيگري دانشگاه آزاد اراك قبول شد، منتهي حجم بالاي كار و كمبود وقت اجازه داد، او تا ليسانس پيش برود. گفتني است مهدي سلوكي نقاشي چيره‌دست است.

درباره او مي‌گويند: هميشه معلم‌ها و ناظم‌ها از دستش شاكي بودند و هر روز يك جاي بدنش درد مي‌كرد تا اجازه بگيرد و به منزل برود! ديگر همه دستش را خوانده بودند، اما مهدي آنقدر طبيعي نقش بازي مي‌كرد كه اصلا جرقه بازيگر شدنش هم توسط يكي از معلمان زده شد و روزي به او گفت: تو بهتر است بروي هنرپيشه شوي!

مهدي از كودكي نقاش قابلي بود تا جايي كه نزديكانش وقتي مي‌خواستند در هنر براي او آينده‌اي تصور كنند، او را در جايگاه يك نقاش حرفه‌اي و مشهور مي‌ديدند. عشق به نقاشي باعث شد او پس از دوره راهنمايي قيد دبيرستان و
خلباني و پزشكي را زده و وارد هنرستان گرافيك شود. زماني كه ماجراي بازيگر شدنش پيش آمد، هنوز نقاشي هنر اول مهدي بود و تا قبل از پخش مجموعه نرگس مهدي نيز در تمام مصاحبه‌هايش رسما مي‌گفت كه بازيگري نه شغل اول اوست و نه عشق و هنر اول و هميشه تاكيد داشت كه نقاشي را ترجيح مي‌دهد اما امروز ديگر چنين نيست. مهدي حتي تجربه برگزاري نمايشگاه نقاشي را هم با يكي از دوستانش دارد؛ چندي پيش نمايشگاهي به نام «سحرآميز» برگزار شد. مهدي در ميان ساير هنرها به خطاطي هم مسلط است اصلا خط خوش در خانواده سلوكي‌ها ارثي است و پدر و برادرش هم بسيار خوش خط هستند.
رانندگي پشت فرمان اتومبيل به همان اندازه كه براي مهدي جذابيت تفريحي دارد، براي خانواده و دوستدارانش نگران‌كننده است چون او عاشق سرعت بوده و حتي در زندگي خصوصي هم معمولا با سرعت تصميم گرفته و عمل مي‌كند! البته مهدي راننده ماهر و باتجربه‌اي است، اما به دليل همين سرعت به طور متوسط هرماه تصادفي مي‌كند و هرگز كسي اتومبيل او را سالم نديده! (اولين ماشين او رنوي سفيد بود، بعد پرايد خريد و حالا 206 سبز دارد)...
او عاشق پرسپوليس و رئال مادريد است، از بازي برزيل هم خوشش مي‌آيد، بهترين بازيكن فعلي ايران را علي كريمي و جهان را رونالدينيو مي‌داند. او بهترين فوتباليست‌هاي تاريخ ايران و جهان را، احمدرضا عابدزاده و مارادونا مي‌داند... بهترين دوست ورزشي‌اش «علي انصاريان» است. بهترين شهر ايران را شيراز و بهترين مقصد براي سفر را شمال مي‌داند... بهترين رنگ از نظر او قرمز است.

منبع:مجله خانواده سبز

3419

گفتگو با مينا لاكاني و حميدرضا پگاه ; آخرين گناه

زماني كه يك سريال از تلويزيون پخش مي‌‌شود، همه دوست دارند بدانند كه بازيگران اصلي آن چه كساني هستند و بيشتر با آنان آشنا شوند، به همين خاطر كار ما هم مشكل مي‌‌شود، يعني پيدا كردن آنان، جلوي دوربين آوردن و سپس مصاحبه، آن هم به شكل اختصاصي... زماني كه بازيگران نقش اصلي را پيدا مي‌‌كني، مشكل همچنان پابرجاست، چرا كه آنان بهانه‌‌هايي از جمله مقابل دوربين بودن را مي‌‌آورند و از گفتگوي نيم‌ساعته فاصله مي‌‌گيرند و به قول معروف <كلاس مي‌‌گذارند> كه تا كنون بارها با اين مسئله برخورد كرده‌ايم، اما دو بازيگر اصلي مجموعه <آخرين گناه> كه هر شب پس از افطار، از شبكه دوم پخش مي‌‌شود، اين‌گونه نبودند؛ <مينا لاكاني> و <حميدرضا پگاه.> اولين خصوصيت اخلاقيشان كه به وضوح در رفتارشان مشخص بود، اين است كه بسيار <بي‌‌ريا> هستند و از غرور مسافت‌‌ها، فاصله دارند.

زماني كه با هماهنگي روابط عمومي شبكه دوم و هماهنگي خانم مدني و همچنين مدير توليد اين مجموعه <ريحاني صفت> در لوكشين اين مجموعه كه در <ده ونك> تهران بود، حاضر شديم، اين وضع به وضوح ديده شد. <آخرين گناه> يك مجموعه بسيار موفق بود، محيطي دوستانه و با انگيزه براي هنرنمايي از <حسين سهيلي‌زاده> به عنوان كارگردان تا <مي‌‌گل زنديه> دستيار كارگردان و <محمدرضا قومي> گريمور مجموعه، برنامه‌ريز و تدوينگر و ديگر بازيگران... همه يكرنگ بودند.
گفتگويي، با مينا لاكاني و حميدرضا پگاه انجام داديم كه خواهيد خواند... آنها هر كدام نظرشان را در رابطه با گناه و آخرين گناه گفتند...


لاكاني: 18 ساعت مقابل دوربين بودم

_ از كجا شروع كنيم؟
لاكاني: به مانند تمامي مصاحبه‌ها از بيوگرافي، در سال 1351 در تهران به دنيا آمدم. فرزند چهارم خانواده لاكاني هستم و در محله سعادت‌آباد زندگي مي‌‌كنم. تحصيلات من هم تا ليسانس كارگرداني سينماست.
_ پــس شـــايد به اين دليل است كه
روبـــه‌روي دوربـــيــــــن خيـــلي راحـــت بــــــازي
مي‌‌كنيد، يعني تحصيلات دانشگاهي داريد؟
لاكاني: تنها دليلش اين نيست، تجربه هم نقش مهمي در بازي يك هنرمند دارد.
_ چـــه شد رو به بازيگري آورديـــد؟
لاكاني: خب، از آنجا كه در دانشگاه در رشته كارگرداني تحصيل كردم، با اهالي سينما پس از مدتي آشنا شدم، همين امر هم باعث شد رو به بازيگري بياورم...
_ يعني مي‌‌خواهيد بگوييد از همان
ابتـــداي تحصيـــل، بازيگري براي شمــــــا
جذابيت داشت؟
لاكاني: مهم‌ترين جذابيت بازيگري براي من سفرهاي شگفت‌انگيز به درون خودم است. دنياي ما پر از فيلم است، يعني همه ما به عنوان يك بازيگر هر روز در صحنه‌هاي زندگي بازي مي‌‌كنيم، اما زماني كه در يك فيلم بازي كرده و نقش‌هاي گوناگون را تجربه مي‌‌كنيد، خب براي شما جذابيت ديگري دارد.
_ غير از بازيگري هنر ديگري داريد
يا نه؟
لاكاني: گاهي شعر مي‌‌گويم و براي دلم مي‌‌نويسم.
_ تنها منبع درآمد شما بازيگري است؟
لاكاني: نه؛ ورزش، مربي بدنسازي هستم...
_ با اين‌كه خيلي زود وارد اين حيطه
شده‌ايد، اما كم كاريد؟
لاكاني: شايد به خاطر وسواس در انتخاب فيلمنامه است.
_ بازيگر شدن براي <مينا لاكاني>
چه هزينه‌هايي در برداشت؟
لاكاني: سال‌ها طول كشيد تا متوجه شدم، هيچ‌چيز در اين دنيا ارزش اينو نداره كه شادي رو از من بگيره...
_ چه شد كه از بازي در سينما سر
از تلويزيون در آورديد؟
لاكاني: وقتي سينما را از من گرفتند! تلويزيون امن‌ترين جا براي ادامه فعاليت هنري بود.
_ به اين سئوال صريح پاسخ ‌دهيد،
در سينماي ايران <مافيا> وجود دارد، با توجه
به پاسخ پرسش بالا؟
لاكاني: مثل همه جاي دنيا، بله...
_ به نظر شما چرا نسل جديد بازيگران
بي‌‌پروا عمل مي‌‌كنند؟
لاكاني: به نظر من، بي‌‌پروايي، خصلت رشد كردن است، اگر منظور از بي‌‌پروايي جسارت مي‌‌باشد، به نظر من خيلي هم خوب است. نسل جديد در سايه اين جسارت است كه مي‌‌توانند، راهشونو پيدا كنند!
_ دوست داريد بيشتر چه نقش‌هايي
را تجربه كنيد؟
لاكاني: همه نقش‌ها به جز انسان معتاد، يعني كسي كه رو به مواد مخدر آورده است.
_ چه چيز هنر هفتم، شما را به خود
جـــلب كـــرده شهرت، سر در سينمـــا‌هـــا،
عكس روي جلد يا نه دليلي ديگر؟
لاكاني: هيچ‌كدام؛ هيچ‌كدام از اين دلايلي را كه گفتيد من تجربه نكردم، من تنها همواره به معني بازيگري فكر كردم.
_ از كدام يك از بازيگران، آموخته‌هاي
زيادي كسب كرديد؟
لاكاني: از همه كساني كه در كنارشان بودم، يك چيز ياد گرفتم، به خصوص افرادي كه شرايط و موقعيت را براي من هموار كردند، در طول دنياي بازيگري سعي كردم تنها بياموزم...
_ بارها ديده شده كه در مجموعه‌هايي
بازي كرديد كه به يك دنياي ديگر ارتباط
دارد. <دنيا ماوراء> چندي پيش با بازي
شما و ساخته <مسعود آب‌پرور> پخش
شد، چرا؟
لاكاني: باور كنيد، كاملا تصادفي بود.
_ از آينده بگوييد، به عنوان يك بازيگر
چه برنامه‌هايي براي آينده خودتان در نظر
گرفته‌ايد؟
لاكاني: راستش را بخواهيد، هيچ‌گاه عادت ندارم كه به آينده فكر كنم. آينده هميشه خودش به سراغم مي‌‌آيد، آن هم با دستي پر... براي من هميشه همين‌طور بوده است.
_ در دنياي سينما فقط بازيگر خواهي
ماند، با توجه به اين كه درس كارگرداني
خواندي؟
لاكاني: دغدغه كارگرداني ندارم، پس بنابراين تا اطلاع ثانوي، بازيگر مي‌‌مانم.
_ برگرديم به آخرين گناه؟ از كجا
آغاز و به كجا ختم شد؟
لاكاني: <آخرين گناه> با يك فكر آغاز شد و با واژه‌هايي توسط نويسنده روي كاغذ آمد و با خلاقيت يك فرد موفق در مقام كارگردان به نام حسين سهيلي‌زاده، به تصوير كشيده شد و با يك خاطره خوب و موفق به پايان رسيد.
_ خودتان نسبت به گناه چه عقيده‌اي
داريد؟
لاكاني: اعتقاد خاصي ندارم، معتقدم هيچ گناهكاري، يك گناهكار واقعي نيست و هيچ فرد بي‌‌گناهي، بي‌‌گناه واقعي نيست... اما درستش اين است كه انسان‌ها از تاريكي به نور برسند، نه برعكس... اگر هم كسي گناهي انجام داد بايد در صدد جبران آن برآيد.
_ خودتان چه نوع فردي هستيد،
گناهكار يا بي‌‌گناه؟
لاكاني: هيچ‌وقت احساس گناه در زندگي‌ام نكردم، چرا كه دل كسي را به درد نياوردم؛ اطمينان دارم كه تمامي خصلت‌هاي خوب در من است، چرا كه به خدا ايمان دارم و توكلم هميشه بر اوست.
انسان‌هايي كه هميشه در هر كاري خداوند را در نظر مي‌‌گيرند، مطمئن باشيد كه از گناه دوري مي‌‌كنند.
_ از نقشتان در اين مجموعه راضي
هستيد؟
لاكاني: بسيار عالي، نقشي كه بسيار خوب درباره آن نوشته و پرداخته و از همه مهم‌تر، خوب به تصوير كشيده شد، نقشي بسيار پيچيده كه تمامي تاريكي‌هاي مينا لاكاني را به روشنايي رساند.
_ روزي چند ساعت بازيگري را
مقابل دوربين سهيل‌زاده تجربه
كرديد؟
لاكاني: گاهي اوقات به 18 ساعت در روز هم مي‌‌رسيد... تمام اين كار، سرشار از خاطره بود، چرا كه تيم آخرين گناه، يك تيم صددرصد حرفه‌اي و البته جوان بود.
گروهي يك‌دست كه انگيزه‌هاي سالم انساني در آن موج مي‌‌زد و همه به موفقيت ديگري مي‌‌انديشيدند و همه براي بهتر شدن كار مي‌‌كردند و اين يك ايده‌آل صددرصد ناب و شگفت‌انگيز بود.
_ بهترين بازيگر زن و مرد ايران؟
لاكاني: نمي‌‌توانم نام ببرم، چون كه همه‌شان به نوبه خود در نقش‌هايشان خوب ظاهر مي‌‌شوند.
_ بهترين فيلمي كه ديده‌ايد، چه‌طور؟
لاكاني: شايد وقتي ديگر.
_ بدترين ساعات زندگي شما، چه
زمان‌هايي هستند؟
لاكاني: شايد بخنديد، اما ساعات شلوغي.
_ منفورترين آدم‌هاي دنيا؟
لاكاني: آنها كه به شما حسادت مي‌‌كنند، حتي حاضرند براي منافع خود از روي شما رد شوند.
_ دوست داشتني‌ترين موجود جهان؟
لاكاني: بدون اغراق مادر، مادرم همه چيز من است.
_ اهل مطالعه هستيد؟
لاكاني: در تنهايي و خلوتم، كتاب بهترين يار و ياورم بوده و است و خواهد بود.
_ از چه چيزي واهمه داريد؟
لاكاني: باوركنيد، از هيچ‌چيز... هر چه خدا بخواهد.
_ باارزش‌ترين چيز دنيا؟
لاكاني: تنها عشق كه گاهي اوقات آدما قدرش را نمي‌‌دانند.
_ چه خصلت و ويژگي در مينا لاكاني
است كه در اولين برخورد به چشم مي‌‌آيد؟
لاكاني: مهربان و دوست داشتني.
_ فوتبال نگاه مي‌‌كنيد؟
لاكاني: بله، تمام بازي‌هاي تيم ملي را اگر در منزل باشم مي‌‌بينم، همين‌طور بازي‌هاي استقلال را، چون من طرفدار اين تيم آبي‌پوش هستم.
_ از هنر چه درسي در زندگي
گرفته‌ايد؟
لاكاني: درس عشق را آموختم...

پگـــاه: من هـــم گناهكـــارم

_ بيوگرافي كاملي از خودتان بگوييد؟
پگاه: در يازدهم دي ماه سال 1350 در تهران به دنيا آمدم. پدرم كارمند بازنشسته و مادرم خانه‌دار است. سه خواهر و دو برادر فرزندان خانواده پگاه را تشكيل مي‌‌دهند. كه من فرزند دوم خانواده هستم. هم در محله شرق تهران (خيابان پيروزي) و هم در محله غرب تهران (خيابان جيحون) زندگي كردم و در حال حاضر هم در غرب تهران زندگي مي‌‌كنم.
_ چه شد كه بازيگر شديد و به اين
حرفه روي آورديد؟
پگاه: كاملا تصادفي بود؛ در اوايل دهه هفتاد به عنوان دستيار تهيه كننده فعاليت مي‌‌كردم، در آنجا با <مسعود فروتن> همكاري داشتم، در مجموعه‌اي كه براي شبكه دوم تهيه مي‌‌كرديم، فروتن به من گفت: فيزيك بدني‌ات به بازيگري مي‌‌خورد، بيا مقابل دوربين و همان شد كه در مجموعه <ضلع ششم> در سال 72 به بازيگري روي آوردم و پس از آن مدت 13 سال همچنان ادامه دارد.
_ يعني تحصيلات دانشگاهي نداشتيد؟
پگاه: نه. بازيگر شدن من تصادفي بود، اما پس از آن ديگر با علاقه وافري اين حرفه را ادامه دادم.
_ پس از سال 72 در چه فيلم‌ها و
سريال‌هايي بازي كرديد؟
پگاه: از كارهاي مهم در تلويزيون مي‌‌توان به شن‌هاي كنار رودخانه، به سوي زندگي، تفنگ سرپر، شبي از شب‌ها و با من بمان، اشاره كرد.
در عرصه سينما هم در فيلم‌هاي اين زن حرف نمي‌‌زند، چند تار مو، منو ببخش، شبانه، پرونده‌ هاوانا، صحنه جرم، ورود ممنوع و مواجهه، كه اين چند تاي آخري هنوز پخش نشده است.
_ حميدرضا پگاه براي پگاه شدن
چه هزينــــه‌هايي را پرداخــــت كرد و آيــــا از
زندگي‌ات راضي هستي؟
پگاه: نه من، بلكه تمامي هنرپيشه‌ها وقت و انرژي خود را صرف مي‌‌كنند، حال گاهي بيشتر و گاهي كم‌تر، از زندگي‌ام بايد خدا راضي باشد، ما چه كاره‌ايم.
_ بـــه نظر خـــودت با كـــدام يك از
كارهايت چهره شدي؟
پگاه: كار <حميد لبخنده> با نام <با من بمان> و همچنين <تفنگ سرپر>، فكر كنم اين دو كار در چهره شدن من بيشتر نقش داشت.
_ به نظر شما مجموعه‌هاي تلويزيوني
در چند سال اخير رشد داشته است؟
پگاه: هر چيزي خوبش، خوب است؛ اين كه انتظار داشته باشيم، تمام كارهاي توليدي فوق‌العاده باشد، انتظار بيهوده‌اي است. از طرفي تعداد شبكه‌ها زياد است و خوراك‌، شبكه‌ها كم‌تر مي‌‌شود يا به عبارتي بهتر دست زياد است، سوژه شبيه هم مي‌‌شود، در ايامي چون محرم، رمضان و نوروز مجموعه‌هاي مناسبتي بايد در مدت كوتاهي به پخش برسد؛ همين امر باعث مي‌‌شود كه كارها سرعت بيشتري به خود بگيرد، اما از طرفي شايد سرعت در كار، باعث شود كيفيت، افت كند.
_ به طور معمول نقش‌هايتان مثبت
است، نه منفي؟
پگاه: به نظر من نقش آنچنان مهم نيست، مهم اين است كه انتخابت درست باشد.
_ راستي صدايتان خيلي زيباست،
به كار مجريگري روي مي‌آوريد.
پگاه: نظر لطفتان است، خيلي‌ها به من مي‌‌گويند، حتي پيشنهادهايي هم براي اجرا به عنوان مجري داشتم، اما انتخاب نكردم؛ از طرفي اين فرهنگ در ايران جا نيفتاده، اگر بازيگري به مجريگري رو بياورد مي‌‌گويند، كه پيشنهاد براي فيلم نداشته است.
_ راستي نگفتي چه طور وارد حيطه
هنر شدي، البته پيش از بازيگري؟
پگاه: در يك شركت تبليغاتي كار مي‌‌كردم، در آنجا به عنوان دستيار تهيه‌كننده وارد اين حيطه شدم و سپس رو به بازيگري آوردم.
_ و سپس بازيگري؟
پگاه: از آنجا كه تحصيلات آكادميك نداشتم، سعي كردم پس از بازيگر شدن، هر طور كه شده به معلومات خود اضافه كنم؛ تمامي كتاب‌هايي كه در مورد سينما به چاپ رسيده را مي‌‌خواندم، فيلم‌هاي زيادي را ديدم، از طرفي به كلاس‌هاي فن بيان فهيمه راستكار رفتم، همچنين مدتي در كلاس‌هاي <گلاب آدينه> هم شركت جستم و از اين طريق بيشتر به معلومات و تجربيات خود اضافه كردم.
_ از آخرين گناه بگو؟
پگاه: فيلم‌نامه ده قسمت حاضر بود كه تصوير‌برداري آغاز شد. تصويربرداري‌ از 15 تير كليد خورد و تا بيست مهر در لوكيشن‌هاي مختلفي ادامه يافت.
_ شما گناه را به چه تعبير مي‌‌كنيد؟
پگاه: كاري كه خلاف عرف جامعه باشد، به آن گناه مي‌‌گويند، به خصوص اين كه بخواهي <حق‌الناس> را از بين ببري، خداوند از حق بنده‌اش نمي‌‌گذرد.
_ خودت، آدم گناهكاري هستي؟
پگاه: به طورحتم من هم گناهكارم.
_ با بازي در اين مجموعه به خودتتان
گفتيد كه ديگر گناه نكنيد.
پگاه: ما هر روز به خودمان مي‌‌گوييم كه ديگر گناه نكنيم.
_ اما مي‌‌شود يا نه؟
پگاه: آن ديگر به خود فرد بستگي دارد.
_ از لحظات سخت <آخرين گناه>
بگو؟
پگاه: اغراق نباشد، در اين كار مقابل دوربين در هر فيلم و مجموعه‌اي ظاهر شوي، سخت است. آخرين گناه هم از اين حيث مستثني نبود.
_ به استانداردهاي لازم در بازيگري
رسيده‌ايد؟
پگاه: نه، اما سعي مي‌‌كنم؛ ضمن اين كه بينندگان در مورد اثرهايم بايد نظر بدهند.
_ حميـــــدرضـــــا پگــــاه از آن دســـــــت
هنرمنداني مي‌‌باشد كه از حاشيه بيزار است
و با اين كه سال‌ها در بازيگري است، حاشيه
از او ديده نشد، چه‌طور آدمي هستي؟
پگاه: همين حاشيه‌ها باعث مي‌‌شود ناخواسته، انسان به ماجرا‌هايي كشيده شود كه او را از هدف اصلي خود دور مي‌كند و اين يكي از بزرگ‌ترين دشمنان انسان است. از طرفي بايد پاسخگوي سئوالاتي باشي كه هيچ علاقه‌اي به آن نداري...
_ چرا آن‌قدر شخصيت آرامي داري؟
پگاه: شايد به نوع تربيت من بستگي داشته... من اصولا از جار و جنجال بيزارم و سعي مي‌‌كنم از آن دوري كنم، آرامش را به همه چيز ترجيح مي‌‌دهم.
_ بحث را عوض كنيم، دوستان
سابـــقت را مــــي‌‌بينــــي، بـــه خصــــوص
همكلاسي‌هايت را؟
پگاه: بله، با تعدادي از آنان هنوز ارتباط دارم.
_ بچه بودي، مثل خيلي از بچه‌ها
به فوتبال علاقه داشتي؟
پگاه: بله خيلي، هميشه شلوارهايم پاره بود، عشق به فوتبال در وجودم هست، هنوز هم فوتبال را دنبال مي‌‌كنم. بچه كه بودم دوست داشتم فوتباليست شوم.
_ در سطح باشگاهي چه‌طور؟
پگاه: در نونهالان راه‌آهن، در نوجوانان پاس و در جوانان پرسپوليس به عنوان دروازه‌بان...
_ طرفدار كدام بازيكن
بودي؟
پگاه: حميد درخشان، الگوي من در فوتبال بود.
_ كدام بازي ملي در خاطره‌ات مانده
است؟
پگاه: ايران - استراليا و ايران - آمريكا هيچ‌گاه از ذهن ايرانيان خارج نمي‌‌شود، اما جام‌جهاني 1978 را كاملا به ياد دارم، به خصوص ديدار فينال آرژانتين و هلند كه آرژانتين قهرمان شد، شايد به همين خاطر طرفدار تيم آرژانتين هستم.
_ چه آرزويي براي سينماي ايران
داري؟
پگاه: اميدوارم همه تلاش كنند، تا سينماي ايران را به روزهاي اوج برسانيم...
_ به نظر شما سينماي ايران به
استانداردهاي لازم رسيده است؟
پگاه: به اين پرسش بدون فكر نمي‌‌توان پاسخ داد، اگر درحد خودمان و نسبت به گذشته سينماي ايران بخواهيم آن را مقايسه كنيم، بايد بگويم بله، سينماي ايران به پيشرفت قابل ملاحظه‌اي دست يافته است؛ گر چه در عرصه مديريتي، همچنان با مشكلات مواجه هستيم. در برنامه‌ريزي براي امور فرهنگي همچنان مشكل داريم. اگر برنامه‌ريزي در امر مديريتي مناسب باشد، مي‌‌توانيم به راحتي به تمام خواسته‌هايمان برسيم...
_ به نظر شما سينماي ايران از مسير
اصلي خود منحرف نشده است؟
پگاه: نمي‌‌شود در مورد اين مبحث كلي صحبت كرد.
_ كار بعدي؟
پگاه: هنوز تصميم نگرفتم.
_ دوست داري بيشتر در سينما
فعاليت كني يا تلويزيون؟
پگاه: تفاوتي نمي‌‌كند، مهم اين است كه دو طرف انتخاب صحيحي از يكديگر داشته باشند، براي مثال اگر يك كارگردان سينمايي از من دعوت مي‌‌كند، انتخاب او صحيح باشد و هم من، پس از اين كه موقعيت را ديدم، انتخاب درستي براي بازي داشته باشم.
منبع: مجله خانواده سبز

October 22, 2006 3406

گفتگو با احسان عليخاني: انتخاب همسر مشكل ‌ترين مسئله زندگي است

از آنجا كه كاربران كم صبر و حوصله‌اي داريم و مدام بر روي سايت پيام مي‌گذاشتند كه پس گفتگو با احسان عليخاني چه شد، گوشه‌هايي از اين گفتگو را براي شما میگذاریم تا انشاا... طي روز های آينده متن گفتگوي كامل با عليخاني را بخوانيد:

• در آبان هزار و سيصد... به دنيا آمدم، ساكن منطقه هروي تهران هستم و دانشجوي ترم آخر مديريت بازرگاني.
• به نظر من سخت‌ترين قسمت زندگي، انتخاب همسر است.
• در سال 77 وارد عرصه تئاتر شد و كم‌كم به تلويزيون راه پيدا كردم. به پيشنهاد دوست عزيز مقابل دوربين رفتم و برنامه‌هايي از قبيل صبح بخير ايران، مرواريد، قله‌هاي افتخار و باشگاه مهرورزان را اجرا كردم. همچنين برنامه صبح آمد هم اجرا كردم.
• اولين برنامه زنده‌اي كه اجرا كردم در سال 80 به عنوان مجري مهمان در روز تولد حضرت امير بود.
• از اعتماد به نفس بالايي برخوردارم و اين بهترين خصيصه در زندگي‌ام است.
• اگر مجري‌گري نمي‌كردم شايد خبرنگار مي‌شدم.
• بهترين هديه‌ام، دوچرخه‌اي بود كه در سن 5 سالگي از مادرم گرفتم.
• بيادماندني‌ترين برنامه‌اي كه اجرا كردم، روز سالگرد «صبح آمد» بود كه در قوچان اجرا كرديم.
• سعي مي‌كنم در اجرا تپق نزنم، اگر هم اتفاق بيفتد به نوعي برطرف مي‌كنم
• به جز كارهاي اجرا، يك شركت تبليغاتي دارم و تيزر مي‌سازم.
• يكي از دلايل پيشرفت انسان، وجود رقيب است، هنگامي كه آدم رقيب نداشته باشد، ممكن است در جا بزند.
• اگر رقيب من، رقابت ناسالمي انجام دهد، سعي مي‌كنم به او محترمانه تذكر بدهم، اما آن طور نيست كه خداي ناكرده مقابل بيننده همديگر را خراب كنيم، چرا كه آنتن تلويزيون حرمت خاصي دارد.
• در برنامه جزر و مد از خودم و فرزاد حسني‌كلي شايعه شنيدم و خواندم و همچنين شايعه شده بود كه من نوه دختري مرحوم منوچهر نوذري هستم!
• پژو GLX دارم و از رانندگي خيلي خوشم مي‌آيد، اگر جايي را پيدا كنم، پايم را تا آخر روي پدال گاز فشار مي‌دهم. گاهي اوقات هم به اتفاق دوستانم به پيست اتومبيلراني مي‌روم.
• خانواده‌ام بيشتر دنبال تحصيل و علم و اين طور چيزها هستند.
• مردم ما منتقدهاي باهوشي هستند و نقد را به معناي واقعي كلمه خوب انجام مي‌دهند و خالصانه مي‌گويند: حتي بهشون دروغ بگي، خوب مي‌فهمند، اين قدر برخورد با مردم رو دوست دارم كه خدا مي‌دونه، بعضي‌ها هم طوري كارشناسي انتقاد مي‌كنند.
• اعتبار مجري‌گري مرا مردم مشخص مي‌كنند.
• براي اين‌كه تاريخ مصرف يك مجري طول بكشد بايد يا كم‌ كار كند يا خيلي حرفه‌اي‌، در غير اين صورت براي بيننده خسته‌كننده مي‌شود.
• شهرت مثل لبه تيغ است، يك سمت خوب يك سمت بد، خيلي‌ها هم كه به شهرت مي‌رسند، ممكن است پشيمان شوند.
• گفته‌هايي در اجرا بر زبان آوردم كه مردم به من گفتند اين حرف‌ها در اندازه تو نيست، و همان امر باعث شده كه دلم در اجرا بشكند.
• بهترين مجري برنامه‌هاي زنده را نمي‌توانم معرفي كنم.
• طرفدار تيم خاصي هستم، اما نمي‌توانم بگويم، اين كه در حال حاضر پيراهن قرمز تن من است، دليل نمي‌شود پرسپوليسي باشم، البته شايد هم باشم.
• رنگ قلب همه مردم دنيا سفيد است، اين خودمان هستيم كه دل‌هايمان را رنگ مي‌كنيم.
• اين‌كه بتوانم كسي را شاد بكنم، مرا شاد مي‌كند.
• گناه كردن و سپس از عذاب وجدان مي‌ترسم، مي‌ترسم كه خداي ناكرده عاقبت به خير نشوم.
• بهترين غذايي كه دوست دارم در بيرون از منزل بخورم پيتزا است.
• مي‌گويند، 106 كيلو وزنم است، مي‌گويند شكمو هستم.
منبع:مجله خانواده سبز

October 16, 2006 3377

وانواتو؛ سرزمين خوشبختي

يكي از چيزهايي كه بشر همواره به دنبال آن بوده و براي دست يافتن به آن تلاش مي‌كند، خوشبختي است اما واقعا خوشبختي چه مفهومي دارد؟ دانشمندان معتقدند كه نمي‌توان مفهوم دقيقي از خوشبختي ارائه كرد چرا كه در نظر هر كس خوشبختي مفهوم خاصي دارد و هر كس آن را طبق انتظارات خود معني مي‌كند. گروهي آن را در ثروت، گروهي در علم زياد و گروهي در رفاه و سلامتي مي‌دانند اما در كل دانشمندان معتقدند هر چقدر رضايت از زندگي در فرد بيشتر باشد احساس خوشبختي بيشتري مي‌كند.

موسسه تحقيقاتي انگليسي (New Economics Fundation( NEF طي تحقيقات گسترده‌اي كه بين 178 كشور دنيا انجام داده و نظر‌سنجي‌هايي كه بين ملت‌هاي مختلف و مردم با آداب و رسوم گوناگون به عمل آورده، سرزمين‌ها را از لحاظ رضايت مردم و توقعات آنان از زندگي در درجات مختلف خوشبختي قرار داده است. فكر مي‌‌كنيد خوشبخت‌ترين سرزمين اين كره خاكي طي اين بررسي‌ها كدام كشور باشد؟ و آن سرزمين رويايي در كجاي كره زمين واقع است؟ شايد خيلي‌ها فكر كنند كه يكي از كشورهاي صنعتي، متمدن و با تكنولوژي پيشرفته در اين رتبه قرار داشته باشد اما نتيجه تحقيقات چيز ديگري را نشان داد. كشورهاي عضو G8 و بزرگترين و پيشرفته‌ترين كشورهاي صنعتي دنيا در اين رتبه‌بندي در آخرين درجات قرار گرفتند و مردم اين كشورها جزو ناراضي‌ترين مردم دنيا بوده‌اند. به عنوان مثال آمريكا در رتبه 150 قبل از فقير‌ترين كشورهاي آفريقايي از جمله (زيمبابوه، بروندي و كنگو) و آلمان نيز در رتبه 81 قرار دارد و آن سرزمين رويايي كه مردمش خوشبخت‌ترين مردم روي زمين هستند يك مجمع‌الجزاير دور افتاده در جنوب اقيانوس آرام است با نام (وانواتو) كه يك دولت مستقل را به وجود آورده است. اين مجمع‌الجزاير 1300 كيلومتري روي اقيانوس آرام كشيده شده و 209 هزار نفر جمعيت دارد. اين سرزمين يك جزيره بسيار زيباست كه خود از هشتاد جزيره كوچك و بزرگ تشكيل شده است. مردم آن از طريق كشاورزي و ماهيگيري امرار معاش مي‌‌كنند. در حقيقت اقتصاد اين منطقه بر پايه كشاورزي، ماهيگيري و گردشگري استوار است. اين شبه جزيره از قدمت فوق‌العاده‌اي برخوردار است و كشف اولين جزاير آن به دو هزار سال قبل از ميلاد مسيح برمي‌گردد.پس از درج اين خبر در رسانه‌ها، خبرنگاران و گردشگران زيادي راهي اين منطقه شدند تا بفهمند واقعا راز خوشبختي مردم اين جزيره چيست كه كشورهاي متمدن و قدرتمند دنيا نتوانسته‌اند به آن دست يابند.

اسرار خوشبختي

محققان و مسئولان انستيتوNEF بعد از به دست آوردن اين نتيجه، يعني رضايت مردم اين منطقه، انتظارات آنها از زندگي و نوع ارتباط آنها را با محيط زيست دقيقا بررسي كرده و به نتايج جالب توجهي دست يافتند. (مارك اوون) يكي از مسئولان اين موسسه مي‌‌گويد: يكي از اسرار خوشبختي مردم اين منطقه و در اصل مهم‌ترين آنها اين است كه آنها با حداقل‌ها راضي مي‌‌شوند. آنها زندگي شيرين و لذت‌بخش را با امكانات آن نمي‌‌سنجند. بلكه زندگي در اين منطقه بر محور خانواده، روابط دوستانه، مشاركت و همكاري مي‌‌چرخد. مردم اينجا مصرف‌گرا نيستند. آنها دغدغه و نگراني خاصي ندارند. با همياري و كمك گرفتن از طبيعت حداقل امكانات را براي خود فراهم كرده و از آن لذت مي‌‌برند. آنها به هم آسيبي نمي‌‌رسانند. زيان و ضرر همنوعان خود را، ضرر خود مي‌‌دانند. هيچ‌كس مشكلي براي ديگري ايجاد نمي‌‌كند. حرص و طمع كلماتي است كه مردم اين منطقه با آن بيگانه‌اند. تنها نگراني و ترس مردم اينجا از بلاياي طبيعي مانند زلزله‌ و طوفان‌هاي شديدي است كه هر از چند گاهي اين جزيره را درمي‌‌نوردد و آرامش مردم اين منطقه را به هم مي‌‌زند. (وانواتو) يك دولت ثروتمند نيست. تقريبا هيچ منبع زيرزميني قابل توجهي ندارد اما اكثر ساكنين آن ابراز مي‌‌كنند كه از زندگي خود كاملا راضي‌‌اند. مشاركت و همياري تنهادر بين ساكنان اين منطقه نيست. بلكه هر كس كه به اينجا وارد مي‌‌شود ‌آن را درك مي‌‌كند. يكي از گردشگراني كه براي تفريح به اين جزيره سفر كرده بود اين‌طور توضيح مي‌‌داد: من حتي در اولين ساعات ورود به اين منطقه هيچ احساس غربت نمي‌‌كردم. آنها كاملا دوستانه و صميمي با من رفتار مي‌‌كردند و با وجود اين‌كه وضع زندگي خودشان خيلي خوب نبود از هيچ چيز نسبت به من و ديگر گردشگران دريغ نمي‌‌كردند.

3376

رازهاي ثروتمندترين مرد جهان

اشاره: بيل گيتس ثروتمندترين مرد جهان است كه 11 سال متوالي برنده اين عنوان بوده و دارايي او در حدود 51 ميليارد دلار تخمين زده مي‌‌شود. گيتس در سن 43 سالگي ثروتمندترين مرد جهان بود. او از سن بيست سالگي تاكنون رييس شركت مايكروسافت بوده است كه ارزش آن چيزي در حدود پنجاه ميليارد دلار است. گيتس با دگرگوني مايكروسافت و تبديل آن به يك بازيگر مهم در صنعت كامپيوتر و استفاده از جايگاه برتر جديد براي ايجاد بستري جهت رشد بيشتر در برنامه‌هاي كاربردي فكر خود را به منصه ظهور گذاشت.

گيتس از همان ابتدا و خيلي زود دريافت كه اگر بخواهد فكرش را به نتيجه برساند، لازم و ضروري است كه يك استاندارد صنعتي ايجاد شود. او همچنين مي‌‌دانست كه اگر هر كسي زودتر و قبل از همه به آنجا برسد فرصت و شانس مهم‌تري براي داشتن قدرت در صنعت كامپيوتر را خواهد داشت. ثروت گيتس به اندازه‌اي است كه خارج از درك ماست و اين خود هم مايه رشك ما است و هم كنجكاوي ما را برمي‌انگيزاند اما آنچه مهم مي‌‌نمايد شيوه كسب و كار گيتس است كه در آن گيتس به مديران هشدار مي‌‌دهد؛ (به همه كسب و كارها هشدار مي‌‌دهم حتي اگر تاكنون در صنعت خود بي‌‌رقيب هستيد، ممكن است به زودي مورد هجوم بازيگران داد و ستد اينترنتي قرار بگيريد!) در واقع گيتس پديده قرن بيستم يعني بزرگ‌ترين غول كامپيوتري است كه طلوع برق‌آساي وي همراه با شهرت و اقبالش، مويد ظهور يك نظم تجارت جهاني جديد است. در اين نوشتار برآنيم تا به توصيه‌هاي بيل گيتس براي موفقيت در كسب و كار اشاره كنيم تا با شيوه كسب و كار و رازهاي موفقيت اين غول كامپيوتري آشنا شويم، چرا كه خيلي از مردمان جهان نمي‌‌دانند و يا نمي‌‌توانند از كسب و كار خود بهره لازم را ببرند و به سوددهي برسند.


_ دانش و آگاهي در خدمت انديشه‌

مهم‌ترين توصيه بيل گيتس، ثروتمندترين مرد جهان و غول كامپيوتري قرن بيست و يكم، براي موفقيت در كسب و كار اين است كه دانش و آگاهي را به خدمت انديشه‌هاي راهبردي درآوريم و براي اين منظور گيتس، رعايت نكات زير را ضروري مي‌‌داند:
-1 خبرهاي ناگوار را با شتاب پخش كنيد.
گيتس عقيده دارد يكي از ويژگي‌هاي يك مدير خوب اين است كه بتواند به جاي انكار خبرهاي بد، با آنها كنار بيايد و چگونگي خبرها را به خوبي شناسايي كند. پس مديران عامل، بايد خبرهاي بد را جستجو و پذيرش كنند و سازمان را به پاسخگويي مناسب بدان تشويق كنند و به اين مهم اطمينان داشته باشند كه خبرهاي بد نيز همانند خبرهاي خوش در مديريت خريدار دارد. همچنين به نظر گيتس توانايي يك شركت در ميدان رقابت به توان پاسخگويي آن شركت در برابر رخدادهاي برنامه‌ريزي نشده (خوب و يا بد) بستگي دارد،‌گيتس توصيه مي‌‌كند بايد اشتباه‌هاي ارزشمند - تجربه‌هاي شكست خورده در راهي درست - را ارج بنهيم و به آنها پاداش دهيم.
-2 خبرهاي بد را به خوب تبديل كنيد.
گيتس عقيده دارد براي موفقيت در كسب و كار بايد به پيشواز خبرهاي بد برويم تا جاهايي را كه نياز به بهسازي دارند بشناسيم و خبرهاي بد را به پيامدهاي خوب تبديل كنيم. گيتس براي موفقيت در اين امر توصيه مي‌‌كند (ناخشنودترين مشتريان) را به عنوان بزرگ‌ترين منبع يادگيري مديريت دريابيم و در كسب و كار خود ساختار و سياست‌هايي پياده كنيم كه شكايت‌ها را با شتاب و بي‌‌واسطه با راه‌حل‌ها پيوند دهند.
-3 بهره هوشي سازمان خود را بالا ببريد.
اين بحث را با سخني از (جك ولش) رييس هيئت مديره جنرال الكتريك آغاز مي‌‌كنيم كه مي‌‌گويد: (توان يادگيري و به عمل درآوردن پرشتاب آموخته‌ها،‌ بزرگ‌ترين امتياز رقابتي را در اختيار سازمان مي‌گذارد.) گيتس براي آنكه بهره هوشي سازمان خود را بالا ببرد، توصيه مي‌‌كند از (مديريت دانايي) استفاده كنيم؛ يعني اطلاعات را گردآوري و سازماندهي كرده و سپس به كاربراني كه بدان نياز دارند، برسانيم و براي بهسازي پيوسته اطلاعات از راه تجزيه و تحليل داده‌ها با ديگران همكاري داشته باشيم. همچنين بايد بر روي بزرگ‌ترين دارايي يعني (افراد باهوش) سرمايه‌گذاري كنيم و افراد هوشمند را به استخدام سازمان درآوريم، چرا كه آنان كارهاي فكري مي‌‌كنند. گيتس نقش مديرعامل را در بالا بردن بهره هوشي سازمان بسيار موثر مي‌‌داند و عقيده دارد كه نقش مدير عامل در بالا بردن بهره هوشي شركت حكم مي‌‌كند تا محيط كار را به گونه‌اي بيافريند كه همه براي بهتر شدن شرايط كلي كار فكر كنند.
-4 به ياد داشته باشيد كه بردهاي بزرگ با خطرهاي بزرگ همراهند.
به نظر گيتس در آغوش كشيدن پيروزي‌هاي بزرگ، گاهي به خطر كردن‌هاي بزرگ نياز دارد و بايد در صنعت، اطلاعات را جانشين موجودي انبارها كنيم و در فعاليت‌هاي دانش‌بر، اطلاعات را برابر خطرها قرار دهيم. گيتس در اين خصوص مي‌‌گويد: (دور بودن از اطلاعات در ميدان كارهاي دانش‌بر، همانند جدا كردن مغز از يك دانشمند فرهيخته است.)

جمله هاي طلا‌يي

_ از زندگي خود لذت ببريد، بدون آن كه آن را با زندگي ديگران مقايسه كنيد.
_ هنگامي كه چشمان ما نمي‌‌تواند مسير را مشاهده كند، اميد، قدم‌هاي ما را در مسير صحيح قرار مي‌‌دهد.
_ انديشيدن تا زماني كه با عمل همراه نباشد، خلاقانه نيست.
_ يك انسان خردمند، فرصت‌ها و شانس‌ها را مي‌‌سازد، نه اين كه در انتظار آنها بنشيند.
_ هيچ كسي جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختي‌هاي ما نيست.
_ بكوشيد عظمت در نگاهتان باشد، نه آنچه بدان مي‌‌نگري.
_ با الهام از نيروي ايمان، خود را به سوي موفقيت سوق دهيد.
_ عادت كنيد كه بلند و قاطع حرف بزنيد تا احساس قدرت كنيد.

تا بي نهايت از تقليد كوركورانه بپرهيزيم

يكي از درس‌هاي مهمي كه در زندگي بايد بياموزيم اين است كه متضاد شجاعت، ترسو بودن نيست، بلكه پيروي كوركورانه و كپي كردن روش زندگي ديگران است. ممكن است شما سال‌هاي پرارزش و برگشت‌ناپذيري را صرف پيروي از ديگران كرده باشيد،‌ در صورتي كه از اين مساله غافليد كه همان افراد در حال تقليد از خود شما هستند!
به راستي چه چيزي باعث مي‌‌شود كه در زندگي، رفتارها و نوع تصميم‌گيري و ديدگاه‌هايمان كپي‌برداري از ديگران باشد. به عنوان مثال چرا اگر دوستان ما ازدواج مي‌‌كنند، يا ت