به تهرون 20 رای دهید

.

« August 2006 | جدیدترین ها | October 2006 »

September 30, 2006 3318

گزارش تصويری، بازگشت انوشه انصاری از فضا

...








3317

اولين فضاگرد زن جهان به زمين بازگشت

انوشه انصاري اولين فضاگرد زن جهان نخستين ساعات جمعه 7 مهر پس يازده روز سفر فضايي و از سر گذراندن چند آزمايش پزشكي در خارج از جو به زمين بازگشت.

به گزارش فارس، «انوشه انصاري» بنيانگذار ايراني‌تبار يك شركت توليدكننده تجهيزات مخابراتي در آمريكا، به عنوان نخستين زن فضاگرد، همراه با فضانوردان روسي و آمريكائي در موشك روسي سويوز( -9 TMA) روز دوشنبه 27 شهريور ماه ( 18 سپتامبر) از مركز فضايي بيكنور واقع در قزاقستان عازم ايستگاه بين‌المللي فضا در مدار زمين شد.
«ميخائيل تيورين» فضانورد روسي و «مايكل لوپز» فضانورد كه در اين سفر فضايي، «انوشه انصاري» را همراهي مي‌كردند در روز 29 شهريور ماه با موفقيت به ايستگاه بين‌المللي فضا رسيدند و به جمع فضانوردان اين ايستگاه فضايي،‌ «پاول وينوگرادو» فضانورد روسي و «جفري ويليام» فضانورد آمريكايي و ‌ «توماس ريتر» فضانورد آلماني پيوستند.
«انوشه انصاري» براي اين سفر يازده روزه خود بيست ميليون دلار پرداخت كرده است و در طول اقامت در ايستگاه بين‌المللي فضا در چند تجربه علمي فضايي شركت كرده است.
«انوشه انصاري» سفر به فضا را آرزوي كودكي خود بيان كرده و در سخنراني خود گفت: با دست يافتن به اين آرزو كه از دوران كودكي در سر داشتم،اميدوارم به جوانان سراسر دنيا به طور مسلم نشان دهم كه هيچ محدوديتي براي آنچه كه ميخواهند به دست بياورند وجود ندارد.
وي در يكي از ارتباط‌هاي خود كه از ايستگاه فضايي با زمين برقرار كرده بود، گفت: در طي سفر به سمت ايستگاه فضايي دچار حالت‌هاي غير معمولي ناشي از تاثيرات كيهان شدم و بر اثر اين تاثيرات دچار سردرد و كمر درد شدم و اما بهترين لحظه‌اي كه در فضا داشتم اولين باري بود كه زمين را از ايستگاه فضايي ديدم. زمين از اينجا بسيار زيبا، آراام و صلح آميز بود و هيچ وقت اين لحظه را فراموش نمي‌كنم.
اين توريست فضايي در مدت سفر خود وبلاگش را در فضا به روز مي‌كرد و سعي مي‌كرد بعد از خواندن ايميل‌ها و پيام‌هايي كه افراد برايش مي‌فرستادند به آنها جواب بدهد.

انوشه انصاري در اين سفر چندين آزمايش پزشكي براي يك مركز تحقيقات پزشكي را نيز از سر گذراند.

3316

بانوي ايراني در پايان 11 روز فضانوردي

روي عرشه ايستگاه بين المللي فضايي و در حالي که زير پاي 6 ساکن اين ايستگاه سياره مادري بدون هيچ نشانه اي از خشونت ها و درگيري ها به آهستگي در حال گذر است ، مراسم کوچکي در حال برگزاري است.

به نوشته «جام جم»، چهارشنبه عصر، فضانوردان قديمي ايستگاه، رسما اين بزرگترين سازه دست بشر را به گروه بعدي که همراه انوشه انصاري عازم ايستگاه شده بودند، تحويل دادند. يکي از اين فضانوردان در توصيه‌اي به مايکل لويز درباره اقامت 6 ماهه او گفت: اگر مي‌خواهي موفق شوي، سعي کن سخت نگيري و با شرايط اين بالا کنار بيايي.

دو فضانورد خدمه 13 که 6 ماه زندگي دشوار را در فضا سپري کرده‌اند، نيمه شب فردا به همراه انوشه انصاري با فضاپيماي سايوز TMA-8 به زمين بازخواهند گشت.

بامداد جمعه عمليات ويژه فرود آغاز خواهد شد و پس از بسته شدن دريچه‌هاي حافظ ميان سايوز و ايستگاه اين فضاپيما جدا خواهد شد تا راه خود را به سوي زمين در پيش گيرد؛ سفري که هنگام رفت حدود 48ساعت به طول انجاميده بود، ظرف کمتر از 2.5 ساعت به پايان خواهد رسيد.
يکي از دشوارترين مراحل اين سفر، ورود به جو زمين خواهد بود؛ زماني که کپسول با لايه فشرده جو زمين برخورد خواهد کرد و همچون گلوله‌اي آتشين با دماي فوق‌العاده بالا وارد جو زمين خواهد شد و در پايان اين سفر دشوار با باز شدن چترهاي نجات مراحل فرود ادامه پيدا خواهد تا اين که نخستين فضانورد ايراني دوباره قدم بر خاک سياره مادري بگذارد.

امروز و امشب در حالي که همه مردم دعا خواهند کرد تا فرود سايوز و انوشه با سلامت صورت گيرد، بامداد جمعه انوشه سربلند قدم از کپسول سايوز خود به بيرون خواهد گذاشت.
او نه تنها ثابت کرد شايستگي اين سفر را داشت، بلکه نظر مراجع فضايي را به خود جلب کرده است.

روز گذشته مراجع خبري فضايي چون سايتSpaceref ، Spaceflightnow و CBS گزارش‌هاي ويژه‌اي را به حضور انوشه انصاري در فضا و دستاوردهاي آن اختصاص دادند. سفري که به گفته مقامات رسمي، باعث شده است توجه و علاقه مردم و آشنايي آنها با واقعيات زندگي در فضا بسيار گسترش پيدا کند. انوشه انصاري در يکي از مطالب وبلاگش درباره مناظري که از فراسوي زمين مي‌بيند توضيح داده است.

وي نوشته است در کنار آزمون‌هاي علمي که انجام مي‌دهد يکي از بهترين لحظات او تماشاي زمين از پنجره‌هاي ايستگاه فضايي است؛ جايي که مي‌تواند زمين را در دل آسمان ببيند و عوارض سطحي برجسته زمين را روي آن تشخيص دهد جايي که هيچ مرزي جز مرز آبها و خشکي‌ها قابل رويت نيست و هيچ چيز نمي‌تواند محدوديتي را به وجود آورد و چيزي از زشتي‌هاي زمين را نمي‌توان ديد.
يکي ديگر از مناظري که انوشه را مجذوب خود کرده، تماشاي طوفان‌ها و رعد و برق‌هايي است که از فضا شبيه يک بازي بزرگ نور ديده مي‌شود.

اما فراسوي همه اينها، انوشه انصاري که خود علاوه بر مدارکش در حوزه IT، کارشناس ارشد اخترشناسي است، مجذوب تماشاي ستارگان آسمان و زيبايي راه کهکشان از فراسوي جو زمين شده است.
گزارش او از رصد ستارگان و راه شيري يکي از معدود گزارش‌هاي دقيقي است که در اين باره منتشر شده است.
امشب انوشه پس از آن که در پايان راهي طولاني روياي خود را محقق ديده، با ايستگاه فضايي خداحافظي خواهد کرد تا با فرود در قزاقستان با انرژي مضاعفي به ايفاي نقش در صنايع فضايي و خصوصي سازي آن بپردازد.

September 27, 2006 3297

نامه مادر غضنفر ( جالبه )

غضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين غضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

غضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌غضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

September 23, 2006 3283

انوشه انصاري: زمين از اينجا خيلي زيباست

انوشه انصاري در فضا دست نوشته هايي مي نويسد،‌او مي گويد: چهار روز است كه در فضا هستم، اما دوست دارم لحظاتي قبل از پرواز را يك بار ديگر مرور كنم. سرانجام من اينجا هستم، سفر طولاني بود اما ارزشش را داشت. اجازه بدهيد از اول شروع كنم امروز صبح زود، ساعت يك بامداد به وقت بايكونور از خواب بيدار شدم. صبحانه مختصري خوردم و لباس‌هاي مخصوص ماموريت را بر تن كردم. مراسم دعا و نياش را به جا آوردم و پس از خروج از اتاق خواب، روي در اتاق خواب امضا كردم. اين رسمي است كه مي‌گويند «يوري گاگارين» آن را شروع كرده است.

قبل از ترك آنجا به مادر بزرگم تلفن زدم زيرا او نمي‌تواند به بايكونور بيايد، او براي من آرزوي موفقيت و بازگشتي به سلامت نمود.
سپس به مقصد محل ماموريت، سوار اتوبوس شديم. از در هتل تا اتوبوس، پياده‌روي كوتاهي بود در هر دو طرف مسير، خانواده، دوستان و خبرنگاران از ما عكس و تصوير مي‌گرفتند.
در ميان نور كوركننده دوربين‌ها توانستم تك‌تك اعضاي خانواده‌ام را تشخيص دهم. آنها در ساعات اوليه روز براي ديدن من در هنگام اعزام به سفر بزرگم، به آنجا آمده بودند. مادرم گريه مي‌كرد و سايرين به سختي تلاش مي‌كردند،اشك‌هايشان ديده نشود.
سوار اتوبوس شدم و به محل ماموريت رفتيم. چيزي كه برايم عجيب بود اين بود كه در تمام طول مسير، آرام بودم. فكر مي‌كردم در روز اعزام خيلي عصبي خواهم بود اما عجيب بود كه هيچ‌گونه ترس و اضطرابي نداشتم.
براي آماده شدن به ساختماني رفتيم كه لباس مخصوص بپوشيم. يكي يكي وارد اتاق شديم. اول ميشا تيورين، سپس مايكل و بعد من.
سپس به اتاقي با ديوارهاي شيشه‌اي رفتيم. مادرم، خواهرم آتوسا و همسرم حميد آن سوي ديوار شيشه‌اي اتاق بودند و در رديف جلو نشسته بودند. پشت سر آنها خانواده‌هاي ميشا و مايك حضور داشتند. اتاق پر از گزارشگران بود.

ما سعي كرديم با زبان ايما و اشاره به خانواده‌هايمان صحبت كنيم. حتما بعدا كه فيلم را خواهيم ديد، حركاتمان بسيار خنده‌دار خواهد بود.
سپس دوباره به سمت اتوبوس، اسكورت شديم و براي جمعيت و گزارشگران دست تكان داديم.
درست در پاي راكت پياده شديم. از نردباني بالا رفتيم كه به يك آسانسور كوچك مي‌رسيد كه فقط به اندازه ما سه نفر جا داشت. وارد آن شديم آسانسور ما را به بالاترين قسمت راكت به كپسول وارد كرد. اول وارد يك چادر و سپس اتاقك محل استقرارمان شديم من اولين نفري بودم كه وارد شدم. هنوز بسيار آرام بودم. هيجان‌زده اما آرام. فكر نمي‌كنم قلبم بيشتر از صد تا مي‌زد. قلب من در حالت عادي هشتاد تا مي‌زند. يك لبخند دائمي بر روي لبانم نقش بسته بود. سر جايم نشستم و كمربندها را بستم.
سپس مايك و ميشا هم در جايگاه كوچكشان مستقر شدند. هنوز دو ساعت تا پرتاب، زمان باقي بود. من مسئول سه كار ساده بودم: سويچ كردن، باز و بسته كردن دريچه منبع اكسيژن در هنگام نياز (كه وظيفه‌اي بس خطير است!)، و دادن فايل‌هاي اطلاعات پرواز به اعضاي ديگر... خوشبختانه، وظايف خيلي سختي نيستند و من قادر به انجام آنها هستم. لابه‌لاي كارها هم هر وقت فرصت پيدا كنم، يادداشت‌هاي شخصي‌ام را مي‌نويسم.
بالاخره آن لحظه فرا رسيد و شمارش معكوس شروع شد. مايك، ميشا و من گفتيم: «آماده‌ايم...» از خداي بزرگ سپاسگزارم كه روياي مرا به حقيقت پيوست. از او مي‌خواهم قلب همه مخلوقاتش را با عشق خود لبريز كند و صلح و آرامش را به خلقت زيبايي كه ما آن را زمين مي‌ناميم ارزاني كند.

000300040005 من واقعا دارم مي‌رم 0002000 دوست دارم حميد 0001000 و پرواز، فكر نمي‌كردم به اين راحتي باشد. درست مثل talce off هواپيما بود. پرتوي از نور، كپسول را پر كرد و قلب مرا گرم نمود. هيچان و لذتي كه در قلبم بود، توصيف‌ناپذير بود. مرحله جداسازي چيز خاصي نداشت، سپس بي‌وزني...
اين حس شگفت‌انگيز رهايي، لبخند را بر روي لبان همه ما نقش بست. به آهستگي از صندلي جدا شدم و در فضاي كابين، معلق ماندم. نمي‌توانستم باور كنم. وقتي در مدار قرار گرفتيم توانستيم كمربندهايمان را باز كنيم.
دستكش‌هاي مايك در فضا معلق شده بودند. نمي‌توانستيم جلوي خنده‌مان را بگيريم. براي اولين بار توانستم زمين را از آن بالا ببينم. ناخودآگاه اشك‌هايم بر صورتم جاري شدند. اين زمين بود كه غرق در گرماي پرتو خورشيد بود. آرام و سرشار از زندگي. هيچ نشانه‌اي از جنگ، غارت و مشكلات در آن ديده نمي‌شد. فقط زيبايي خالص.
چقدر دلم مي‌خواست همه مي‌توانستند اين احساس را در قلبشان تجربه كنند. به ويژه سران دولت‌ها، شايد باعث مي‌شد كه با ديدگاه ديگري به دنيا مي‌نگريستند و صلح را به جهان ارزاني مي‌كردند.

سميرا کاواري

September 16, 2006 3260

گپی با رضا رشيدپور

خودش را اين‌گونه معرفي مي‌كند:
هجدهم مردادماه هزار و سيصد و پنجاه و خورده‌اي در خيابان سرسبيل تهران به دنيا آمدم. با معدل 19/86 در رشته
رياضي فيزيك ديپلم گرفتم و همزمان در دو دانشگاه، در دو رشته عمران و كارگرداني فارغ‌التحصيل شدم، تنها يك خواهر كوچك‌تر دارم كه مهندس معمار است. مادرم خانه‌دار و پدرم نيز سال گذشته فوت كرد؛ مدت سه سال است كه با (نغمه مهرپاك) مجري فعلي برنامه تصوير زندگي كه از شبكه دوم سيما پخش ميشود و فوق‌ليسانس روانشناسي دارد، تشكيل زندگي مشترك دادم...
(رضا رشيدپور) هر اندازه كه در مقابل دوربين با نشاط و پرانرژي است در پشت دوربين به همان اندازه متفكر و آرام... او هنر زيادي دارد از جمله نقد فوتبال، البته به زبان طنز، خوانندگي آن هم زنده مقابل چشم صد هزار نفر! كارگرداني، اجراي برنامه‌هاي زنده تلويزيوني و ساختن برج‌هاي بلند... گفتگوي ما با اين زوج هنرمند و مجري را بخوانيد تا بيشتر با آنها آشنا شويد:

(رضا رشيدپور) مجري توانايي در تلويزيون است كه با كارهاي او آشنا هستيم، به خصوص تمام ايرانيان كه به مدت سه سال هر روز با صبح بخير گفتن (رشيدپور) كار روزانه خود را آغاز مي‌‌كردند، اما شش ماهي است كه از او ديگر خبري نيست. نه تنها او بلكه ديگر اعضاي گروه صبح بخير ايران هم نيستند. شايد آنها كه برنامه حال حاضر صبح بخير ايران را مي‌‌بينند، محتواي جديد را دوست داشته باشند و بگويند از قبل بهتر است، اما آنچه كه جاي پرسش دارد اين است كه اگر مدير يك برنامه عوض مي‌‌شود، بايد تمامي افراد آن گروه عوض شوند؟ از رضا رشيدپور خواستيم كه برايمان توضيح بدهد چه اتفاقي افتاد، اما او جز چند خط برايمان توضيحي نداد و گفت بگذريم و بحث را عوض كرد.‌
رشيدپور سه سال هر روز صبح به عشق اين برنامه از خواب خود مي‌‌زد و با مردم ايران ارتباط صميمي برقرار مي‌‌كرد و حالا بايد پاسخگوي كساني باشد كه ديگر هر روز صبح او را در صفحه جادويي نمي‌‌بينند. زماني كه از او مي‌‌پرسيم آيا با آمدن يك نفر، كليت يك كار موفق بايد دستخوش تغييرات شود، چيزي نميگويد و سرش را پايين مي‌‌اندازد و مي‌‌گويد: (انتظار داريد چه پاسخي بدهم، آنهايي كه به دنبال پاسخ اين پرسش هستند،‌خودشان خواه ناخواه متوجه مي‌‌شوند.)
به واقع در سال‌هاي اخير در زمينه مديريتي، اين‌گونه عمل كرديم. به محمد دادكان رياست سابق فدراسيون فوتبال، نشان لياقت مديريت مي‌‌دهيم و چند ماه بعد به بدترين نحو ممكن او را زير سوال برده برايش پرونده مالي تشكيل ميدهيم.
زماني براي يك مدير به‌به، چه‌چه مي‌ كنيم و مدتي بعد، بدترين انتقادها را روانه او مي‌‌كنيم و اين به امروز و ديروز ارتباطي ندارد. اگر اجازه مي‌‌داديم (اميركبير) به كار خود ادامه مي‌‌داد، شايد اتفاقاتي ديگر در اين كشور پيش مي‌‌آمد، اما نگذاشتند اميركبير به كار خود ادامه دهد،‌چون نخواستند و اين خلق و خو، هميشه با ايرانيان باقي است.
از هر كدام از مجريان برنامه صبح بخير ايران به دنبال پاسخ هستيم، چيزي نمي‌‌گويند، چرا كه نيستند،‌ اما رشيدپور را پيدا كرديم، چون هست،‌ اما باز هم به يك پاسخ صحيح نرسيديم چرا زماني كه يك مدير عوض ميشود،‌ بايد عوامل يك كار موفق و خوب هم دستخوش تغيير شوند؟ عجيب‌ترين پاسخ براي اين پرسش شايد اين باشد كه (صبح بخير ايران)، سه سال قبل كاري موفق نبود، اما مردم نظري غير از اين دارند.

خانواده سبز: دوست دارم خودتان گفتگو را آغاز كنيد...
رشيد‌پور: معمولا تمام مصاحبه‌ها با بيوگرافي آغاز مي‌‌شود، اما به دليل تكرار، خيلي شروع جالبي نخواهد بود... اصلا چطور است از هوا بگوييم؛ امروز چرا اينقدر هوا گرم است؟
مهرپاك: خوب جواب اين سئوال كاملا مشخص است، اما من فكر مي‌‌كنم از اين تابستان گرم‌تر تا به حال نداشتيم.
رشيد‌پور: اجازه بدهيد قبل از اين‌كه شما در خصوص قطع همكاري من با گروه (صبح بخير ايران) سئوال كنيد، در اين خصوص صحبت كنم، چون اين روزها بعد از سلام و احوالپرسي، حضوري براي همه توضيح مي‌‌دهم... تنها دليل عدم همكاري، اختلاف سليقه با گروه بود و اين‌كه تصميم گرفتم مدتي استراحت كنم. هيچ دليل ديگري ندارد. از اين طريق تمام حرف‌هايي كه به كذب منتشر شده را تكذيب مي‌‌كنم.
خانواده سبز: شما براي اين‌ برنامه بايد صبح زود بيدار مي‌‌شديد، اين وضعيت تكراري و خسته كننده نشده بود؟
رشيدپور: بر عكس برايم بسيار انرژي‌بخش هم بود و امروز كه مدت پنج ماه از اين برنامه فاصله گرفتم بسيار دلتنگ هستم و هر روز عده‌اي را مي‌‌بينم، از پسر هفت ساله تا پيرمرد هفتاد ساله كه به من اظهار لطف كرده و مي‌‌گويند ما هر روز با صداي تو از خواب بيدار مي‌‌شديم؛ اين موضوع حس دلتنگي مرا تشديد مي‌‌كند، اما دنياي حرفه‌اي داراي تنگناهايي است كه براي تداوم بيشتر بايد از آنها گذشت و سختي‌ها را تحمل كرد.
خانواده سبز: اصولا سحرخيز هستيد؟
رشيد‌پور: ...( بلند مي‌‌خندد) البته اگر نخوابم، بيدار مي‌‌مانم تا زماني‌كه به كارم برسم، اما اگر بخوابم ديگه بلند شدنم با خداست.
خانواده سبز: چرا صبح بخير ايران اين روزها جذابيت گذشته را ندارد؟(البته نه صرفا زمان حضور شما)
رشيد‌پور: مجموعه صبح بخير ايران، شايد به دليل سوءتفاهم، مهر‌ه‌هاي بزرگي را از دست داد. پشت دوربين مغزهاي متفكري حضور داشتند كه هر هفته از هشت صبح تا هشت شب براي هر چه بهتر شدن برنامه‌ جلسات مختلفي را برگزار مي‌‌كردند، آنها حتي براي سي ثانيه هم برنامه مي‌‌ريختند، بحث مي‌‌كردند و...
نزديك به سه سال با هدايت دكتر (ابراهيم‌ داروغه‌زاده)، صبح بخير ايران به يك برنامه پويا مثل مجله خانواده‌سبز تبديل شده بود، ولي بعد از تغيير مديريت، آن سيزده نفر كنار گذاشته شدند و علاوه بر آن يكسري از افراد جلوي دوربين نيز تغيير كردند، البته با يك ديد بدبينانه. گروه جديدي تشكيل شد كه اين گروه متكي به يك نفر است، يعني بار فكري آن سيزده نفر را تنها يك نفر به دوش مي‌‌كشد. بگذريم، نمي‌خواهم حاشيه درست كنم، بحث را عوض كنيم .
خانواده سبز: اين روزها كاري را برروي آنتن نداريد؟
رشيد‌پور: برنامهاي به نام (زنده رود) كه براي اولين‌بار در تلويزيون سراسري روي آنتن مي‌‌رود، هر هفته با اجراي من در تلويزيون اصفهان پخش مي‌‌شود كه بدون اغراق هشتاد درصد بيننده دارد، غير از اين مشغول ساختن يك مجموعه طنز، به سفارش سيماي اصفهان هستم با عنوان (گريه ديگه فايده نداشت) با نويسندگي خودم و لاله صبوري. در خصوص اين سريال ادعاي فيل هواكردن ندارم، اما فكر مي‌‌كنم در جاي خود حرف‌هايي براي گفتن داشته باشد. همين‌طور مدتي است به نويسندگي و كسب تجربه‌اي غير از اجرا مي‌‌پردازم.
خانواده سبز: چرا اين روزها گرايش برنامه‌هاي سنتي خيلي بيشتر شده است؟
رشيدپور: برنامه‌سازي در تلويزيون با ركود شديدي روبه‌روست، به اين دليل كه رابطه تهيه كننده با سازمان درست تعريف نشده، خيلي از اين روابط به رابطه پيمانكار و كارفرما تبديل شده، به دور از تفكر و جدا از انديشه درست برنامه‌سازي. تعريف ما از برنامه ساختن، چند پلاتوي مجري و در نهايت يك گزارش جلوي پارك ملت، اين آفت بزرگي براي تلويزيون ماست. اما در مورد آن بخش سنتي و پاپ حق با شماست؛ اين روزها شبكه‌هاي مختلف تلويزيوني مردم را بمباران برنامه‌هاي پاپ مي‌‌كنند، شايد راه درستي باشد تلويزيون داخلي كه اصالت فرهنگي بيشتري دارد و با تفكر عميق‌تري هم اداره مي‌‌شود، به ريشه‌ها و سنت‌هاي مردم بپردازد تا بين بخشهاي سنتي و پاپ موازنه ايجاد شود.
خانواده سبز: برنامه‌هاي ما يا اصولا بي‌‌محتواست يا پرمحتوا، البته بي‌‌ربط به هم...
رشيدپور: ما فكر مي‌‌كنيم محتوا را بايد با آمپول به مردم تزريق كنيم. يعني يك مجري از سقراط، افلاطون و ارسطو حرف بزند تا برنامه پرمحتوايي ساخته شود در صورتي كه اصلا اين‌گونه نيست، به طور مثال مهران مديري برنامه‌اي پرمحتوا به نام داربيد را مي‌‌سازد، كه نقد داوري و بازيكن مي‌‌كند و در عين حال كسي با بيل روي مغزت نمي‌‌رود، مردم ما داراي شعور بالايي هستند كه نخواهيم مستقيم حرفي را بزنيم. در كل من فكر مي‌‌كنم نوع ارائه محتوا را در برنامه‌ها گم كردهايم.
خانواده سبز: عده‌اي معتقدند كه رضا رشيدپور يك شومن واقعي است؟
رشيدپور: اشتباه مي‌‌كنند... شومن واقعي يعني كسي كه در لحظه بهترين كار را انجام مي‌‌دهد، مثل فرزاد حسني كه تا حدودي به شومن نزديك شده اما موقعيت برنامه‌سازي و موقعيت‌كاري به ما اين اجازه را نمي‌‌دهد كه شومن باشيم، بلكه در نهايت مي‌‌توانيم يك مجري اجتماعي خوب را به نمايش بگذاريم.در تمام دنيا برنامه‌ها را با شومنش مي‌‌شناسند. فرصتي كه تا امروز در اختيار داشتم اين امكان را به من نداده است، به همين خاطر فكر مي‌‌كنم بين من و شومن واقعي خيلي فاصله است.
خانواده سبز: در فكر ساختن برنامه‌اي نيستيد كه حداقل اين فرصت را به خودتان بدهد؟
رشيدپور: يك طرح خيلي جذاب دارم كه با مشاور ارشد شبكه دوم سيما صحبت كرديم و براي اولين‌بار در ايران عملي خواهد شد.
خانواده سبز: مدتي است ديگر شاهد مطالب شما در روزنامه گل نيستيم؟
رشيدپور: روزنامه‌نگاري هميشه جزء آرمان‌هاي من بوده، چون رسانه مكتوب را خيلي تاثيرگذار مي‌‌دانم و اين كار را به تناوب در مجله‌ها و روزنامه‌هاي مختلف انجام دادم، اما تداوم نوشتن در اين روزنامه بيشتر بوده است. خودم نوشته‌هايم را خيلي دوست دارم، مخصوصا در اوج دعواهاي فوتبالي، يك نفس راحت مي‌‌كشيدم كه حرف دلم را زدم، حالا مردم چقدر راضي بودند را نمي‌‌دانم؛ اما متاسفانه مدتي است وقت نوشتنم
را صرف فيلم‌نامه سريال (گريه ديگه فايده نداشت) مي‌‌كنم.
خانواده سبز: بيشتر چه ورزشي را دنبال مي‌‌كنيد؟
رشيدپور: با اين كه خيلي زياد طرفدار فوتبال هستم، اما حتي يك‌بار هم فوتبال بازي نكردم، بيشتر شنا و بيليارد را دنبال مي‌‌كنم.
خانواده سبز: در فوتبال طرفدار چه تيمي هستيد؟
رشيدپور: با صراحت مي‌‌گويم: پرسپوليس.
خانواده سبز: تاريخ ازدواج و تاريخ تولد خانمتان را به ياد داريد؟
رشيدپور: همسرم متولد پانزدهم خردادماه است و در تيرماه هم ازدواج كرديم.
مهرپاك: البته مردادماه بود...
خانواده سبز: تاكنون پيشنهاد بازي نداشتيد؟
رشيدپور: چند بار پيشنهاد بازيگري به من شد، اما نغمه مخالفت كرد و من به خاطر احترام به ايشان نرفتم.
مهرپاك: مادر رضا مدام تماس مي‌‌گرفت و پيغام مي‌‌فرستاد كه نگذارم بازي كند.
من هم چون احترام زيادي براي مادرشوهرم قائلم، جلوي اين كار را گرفتم.
خانواده سبز: از سوابقتان برايمان بگوييد؟
مهرپاك: ابتدا كارم را با برنامه‌هاي راديويي و اجراي برنامه‌هاي زنده شبكه جوان آغاز كردم و از سال
76-77 وارد سازمان شدم و از زماني كه مجريان تلويزيون و راديو تفكيك شدند، ديگر نتوانستم اين همكاري را در راديو دنبال كنم و امروز حسرت آن روزهاي خوب در راديو را ميخورم.
خانواده سبز: چطور با رضا آشنا شديد؟
مهرپاك: در راديو برنامه‌اي را اجرا مي‌‌كردم به نام جوان ايراني، دو نفر از همكاران آقا، ديگر نتوانستند با ما همكاري كنند، تهيه‌كننده و مدير گروه به دنبال يك مجري بودند و من استرس داشتم كه حالا قرار است با چه كسي برنامه اجرا كنم و آيا از نظر فكري و تيپ كاري با هم تفاهم داريم و...
تا اين كه خبر آوردند آقايي كه دو سال پيش برنامه شب ايراني را اجرا مي‌‌كرده انتخاب شد و چون بيننده آن برنامه بودم، به خوبي حضور ذهن داشتم.
اولين روز برخوردمان را خوب به ياد دارم؛ رضا سر تا پا خاكي بود، چون آن زمان در بخش عمراني فرودگاه امام خميني(ره) مشغول به كار بود، سه سال بعد از آن روز ايشان به خواستگاري من آمد.
خانواده سبز: دوران كودكي را چطور سپري كرديد با شيطنت يا آرامش؟
رشيد‌پور: هر وقت صحبت از كودكي مي‌‌شود به ياد شش سالگي و پس از آن مي‌‌افتم چون پيش از آن را به ياد ندارم، خيلي آرام و ساكت بودم تا جايي‌كه اطرافيان برخي اوقات فكر مي‌‌كردند زنده نيستم... (با خنده)
مهرپاك: من معتقدم هر يك از ما به دوران كودكي خود برمي‌گرديم... رضا شايد جلوي دوربين آدم پرشور و نشاط و پرتحركي باشد، اما در واقع آدم بسيار آرام و درونگرايي است. همه به من مي‌گويند با اين همسر شوخ‌طبع و پر سر و صدا هيچ‌وقت حوصله‌ات سر نمي‌‌رود، در صورتي‌كه باور كنيد هميشه به رضا گله مي‌‌كنم كه چرا اينقدر كم حرف و ساكت است.
خانواده سبز: بزرگ‌ترين شيطنتي كه كرديد؟
رشيد‌پور: بر خلاف دوران كودكي از زماني‌كه وارد دبيرستان شدم، شيطنت‌هاي زيادي انجام مي‌‌دادم، به طور مثال در كلاس را از جا در آوردن، با پيچ‌گوشتي ميزها را باز كردن يا اين كه تخته را جابه‌جا كردن، ولي چون خيلي درس‌خوان بودم هيچكس حرفي نمي‌‌زد، اما جالب‌ترين شيطنت در همان دوران اتفاق افتاد؛ در مسير مدرسه‌ يك كتاب‌فروشي بود كه در زيرزمين قرار داشت و هميشه شلوغ بود و من هر روز مي‌‌رفتم كنتور برق را مي‌‌زدم و در مي‌‌رفتم و تمام لامپ‌هاي آنجا خاموش مي‌‌شد، جالب اين‌كه يك بار فروشنده به من گفت:
نمي‌دانم چرا هر روز سر يك ساعت برق‌هاي اينجا مي‌‌رود! بنده خدا نفهميده بود اين شاهكار را هر روز خود من انجام مي‌‌دهم.
خانواده سبز: بدترين نمره‌اي كه گرفتيد؟
رشيد‌پور: سال سوم ابتدايي از ديكته با دوازده غلط، هشت شدم.
مهرپاك: من سال چهارم ابتدايي تجديد آوردم، چون متولد خرداد ماه هستم، روز تولدم هميشه هم ‌زمان بود با امتحانات و آن زمان از امتحان بعد از جشن تولدم نتوانستم نمره قبولي بگيرم.
خانواده سبز: از اين كه وقت خود را در اختيار ما گذاشتيد، سپاسگزاريم.

3252

داستان عشق در خــانه

من دختر بزرگ دكتر اردشير تا هشت سالگي يكي يكدانه اين خانه و خانواده‌ بودم. بعد از آن كه اوج بحران روحي مادر با درمان‌ها و شوك‌هاي عصبي و مراقبت‌هاي ويژه پزشكي رفته‌رفته پايان يافت و پدر بيشتر و بيشتر در كنارمان بود تا قوت قلب و تسكين آلام مادرم باشد، يك سالي پس از به آرامش رسيدن مادر، (آبتين) برادر كوچكم به دنيا آمد. (آبتين) سفيدرو و با چشماني درشت به رنگ شب مثل فرشته‌ها، روحي تازه به زندگيمان بخشيد. همه اهل خانه، از مادر، پدر، مادر بزرگ، رقيه خانم دايه مادرم كه حكم عزيزم را داشت و آقا ذبيح شوهرش باغبانمان و (منصور) فرزند بزرگشان كه راننده‌مان بود، از ديدن (آبتين) كوچولو شاد ‌‌شدند.

شادترين فرد اين خانه بعد از تولد (آبتين) من بودم. با اين حال گاهي توجه بيش از اندازه اطرافيان كمي حس حسادت كور را در من بيدار مي‌‌كرد و از سر شرارت بدم نمي‌‌آمد، تلنگري، نيشگوني يا آزاري به او برسانم... اما دقايقي نمي‌‌گذشت كه با ديدن چهره معصوم برادر كوچكم كه در مقابل شيطنت من مهربانانه لبخند شيرين بر لب جاري مي‌‌ساخت، از خود خجالت مي‌‌كشيدم.

هفت، هشت ماهي نگذشته بود كه چهره (آبتين) رو به زردي گذاشت. زردي چهره، تغييرات صورت، بيني و حالت چشمان او به هيچ كس شبيه نبود. هر روز كه مي‌‌گذشت بيش از پيش پدر و مادر دچار تشويش مي‌‌شدند اما جرات نداشتند باور كنند (آبتين) پسر كوچولو هشت ماهه‌شان دچار بيماري شده است.تحرك كم او و گاهي خون دماغ شدنش كه انگار قرار نبود با روش‌هاي معمول مثل گذاشتن يخ و خوراندن خنكي به طفل پايان يابد، بالاخره همه را به ستوه آورد.يك روز مادر و پدر، با دلهره (آبتين) را نزد متخصص بردند و بعد از آن همه چيز به هم ريخت.
(آبتين) تالاسمي داشت و مفهومش آن بود كه او بايد در آغاز زندگي، راه مبارزه با بيماري را مي‌‌آموخت... بايد ياد مي‌‌گرفت براي زنده بودن و زندگي كردن (اميد به بودن) نخستين درس است و (عشق به ماندن) معناي زندگي را متحول مي‌‌كند.
(تالاسمي) بيماري اي كه در فرزند دوم به شرط دارا بودن عامل بيماري در پدر و مادر بروز مي‌‌كرد ،از شانس بد دامن (آبتين) را گرفته بود. خوب يادم هست كه بعد از شنيدن اين عبارت از زبان پدرم، دائم در خود فرو مي‌‌رفتم و در تنهايي فكر مي‌‌كردم اگر به جاي (آبتين) من فرزند دوم بودم آن وقت مي‌‌توانستم به اندازه برادر كوچكم تحمل داشته باشم؟!
مادر و پدر مي‌‌دانستند راه درمان قطعي (آبتين) كه شبيه به يك آرزوست در ايران نيست... هنوز خيلي درباره درمان قطعي جز درمان‌هاي موقت آن هم با داروهاي گران‌‌قيمت و تزريق خون نشنيده بودم.
حدود يك سالي سپري شد تا اين كه بالاخره يكي از پزشكاني كه از طرف عمه فروغ آن هم از آمريكا به خانواده‌ام معرفي شد، پيشنهاد معالجه به كمك انجام عمل جراحي پيوند مغز استخوان از يكي از وابستگان و اعضاي خانواده را مطرح كرد. به نظر دكتر (شاهرخ) كه سال‌ها در آمريكا زندگي كرده بود و متخصص خون و داخلي بود اميد، به بهبود قطعي براي (آبتين) با اين عمل جراحي آن هم در (ايتاليا) تا نود درصد وجود داشت.
درخشش اين اميد، هم شادي‌بخش بود هم فكر به آن اضطراب‌آور، زيرا دهنده اين مغز استخوان من بودم و براي پدر و مادر دردمند از بيماري كودكشان، ريسك به شرط درمان فرزند مريض از طريق پيوند و جراحي فرزند سالم، بيش از موقعيت تحمل بيماري آزار دهنده و رنج‌آور است.ترس از دست رفتن هر دو بچه‌ براي والدين بيشتر آنها را دچار دودلي مي‌‌كرد.
آن موقع حدود 11 سال داشتم، اين نخستين فرصت براي بلوغ فكري من بود كه در آن سال‌ها به وقوع پيوست. خوب يادم هست كه با ديدن ترس و تشويش در سيماي بزرگ‌ترها علي‌رغم نگراني‌هايم، با تمام قاطعيتي كه مي‌‌توان از يك بچه 11 ساله سراغ داشت، اعلام آمادگي خود را براي نجات و بهبود برادرم ابراز داشتم... اين همان روزي بود كه باورم شد بزرگ شده‌ام. همان روزي كه بعدها به خاطر تصميمي كه گرفته بودم به خود مي‌‌باليدم و افتخار مي‌‌كردم.
بالاخره اصرار من و تشويق دكتر شاهرخ و دغدغه‌هاي آرزومندانه پدر و مادر، دست به دست هم داد و منجر به آن شد كه پدر از تنها يادگار اصل و نسب يعني ييلاق فرمانيه با تمام خاطرات ريز و درشتش دل بكند و آن را به فروش بگذارد.پدرم دو سالي مي‌‌شد كه ديگر وكالت قبول نمي‌‌كرد و با تدريس در دانشگاه و ترجمه آثار روز زندگي‌مان را مي‌‌گذراند. نه مادر و نه بقيه راضي به فروش خانه يادگارها نبودند، اما پدرم نمي‌‌خواست براي كودكش كم بگذارد. خانه به فروش رفت و مقدمات سفر ما به ايتاليا فراهم شد. سخت بود. بخش سخت‌تر اين سفر جدايي از كساني بود كه ساليان طولاني عزيزانمان بودند و بدون آنها زندگي سخت بود. (رقيه خانم)، (آقا ذبيح)، (منصورخان...) عمه (مينا) و عمه (فروغ.)
بزرگ‌ترين و مهم‌ترين آرزويم بعد از بهبودي (آبتين)، بازگشت دوباره به آن خانه بود كه همه خاطراتم با آن عجين بود و وقت رفتن بود كه تازه كشف كردم، دوري از آن برايم يعني جدا شدن روح از كالبد تن.
با همه اين دلتنگي‌ها، دل بريديم و رفتيم... من، مادر، پدر، مادر بزرگ و آبتين.
(رم) مكاني كه روزگاري همه راهها به آن جا ختم مي‌‌شد زيبا، اسرارآميز و شبيه به تابلويي از قصه‌هاي شاه پريان بود.
ما در ogrebla كه به ايتاليايي يعني هتل آن هم از نوع درجه اولش مسكن گزيديم. دو روزي بعد از ورودمان موفق به ملاقات با تيم پزشكان حاذقي شديم كه كارشان در بيمارستان مركزي شهر انجام پيوند مغز استخوان بود.آن‌ها بارها و بارها براي پدر و مادر تشريح مي‌‌كردند اين عمل خطر بسيار كمي براي دهنده دارد، اين گيرنده است كه بايد بدنش در مقابل آنچه قرار است از ديگري بگيرد، واكنش بازخورنده نشان ندهد.تصميم‌گيري دشوار بود اما من سر از اين وقت‌كشي در نمي‌‌آوردم.
بالاخره آزمايشات اوليه انجام شد و با مثبت بودن و مناسب بودن نتايج آنها، برنامه براي انجام عمل بر روي من و (آبتين) صورت گرفت. همه چيز خوب پيش مي‌‌رفت. وقتي روپوش سفيد را به تنم كردند تا بر روي تختخواب اتاق عمل بخوابم، خيلي سعي كردم گريه نكنم اما نتوانستم. روياي يكي دو ساعته با بيهوشي آغاز شد بعد از آن هيچ نمي‌‌دانم چه شد؟!
وقتي به هوش آمدم همگي شاد بودند و خودم احساس سر بلندي مي‌‌كردم. يادم هست فرداي آن روز در باغ بيمارستان ساعت‌ها بر روي ويلچر نشسته‌ بودم و دلم مي‌‌خواست بدون كمك پرستار همراه، عطر گل‌هاي باغ و زيبايي مناظر اطراف را لمس كنم. بعد از آن ديگر نوبت (آبتين) بود تا مقاومت كند و براي زندگي بجنگد. چند روز در اتاق مراقبت ويژه ، دو سه هفته در بخش بيمارستان خاص و بعد او به جمع ما پيوست، البته با ماسكي كه ناچار بود براي مدتي بر روي دهان و بيني بگذارد و داروهايي كه بايد آنها را مصرف مي‌‌كرد.مادر كه از ابتداي روشن شدن موقعيت بيماري (آبتين) بار ديگر در خود فرو رفته بود و افسردگي‌اش بازگشته بود، در روزهاي بستري و عمل ما، حال و روز خوبي نداشت و با نارسايي قلبي نيز كه به تازگي آزارش مي‌‌داد، دست و پنجه نرم مي‌‌كرد.
روزهاي متمادي مي‌‌گذشت و من در آرزوي روزي بودم كه دوباره بتوانم مثل گذشته به همراه برادر كوچكم، جست و خيز كنم و از ديدني‌هاي زيباي رم بهره ببرم. با آن كه به سختي از خانه‌مان در تهران دل كنده بودم، ديگر با گذشت دو سه ماه از اقامت در ايتاليا احساس تعلق خاطرم را از ياد برده بودم. حالا چيزها، تعلقات و آرزوهاي تازه‌اي داشتم كه با ماندن در ايتاليا مي‌‌توانستم به آنها دست يابم اما هر روز كه مي‌‌گذشت حال مادر رو به وخامت مي‌‌گذاشت، دست آخر افسردگي او به توهم پراكنده‌اي مبدل شد كه علي‌رغم تجويز‌هاي مختلف پزشكان حاذق اعصاب و روان به درمان موثر كمتر دست مي‌‌يافتيم.
با آن كه 11، 21 سال بيشتر نداشتم و به مادر احساس وابستگي مي‌‌كردم و حال بيمارگونه او بيشتر اوقات مرا به شدت مي‌‌ترساند، اما در ضمير ناخودآگاه خود گاهي فكري شيطنت‌آميز مرا آزار مي‌‌داد و آن اين بود كه وضعيت مادر، ما را نيز كسل يريد و ايضا دستشويي‌هاي بيمارستان‌ها، ترمينال‌هاي مسافربري اعم از اتوبوس و قطار، دستشويي‌هاي پارك‌ها و تفرجگاه‌ها آيا انتظار داريم كه مامور دم در بايستد و بگويد، لطفا (سيفون) را بكشيد. آيا سيفون كشيدن، ارتباط به برنامه‌ريزي دارد يا به درك درست ما از محيط زيست بستگي دارد پس بياييد اين ورود ممنوع‌ها را رعايت كنيم و در واقع از آن رد نشويم. ممنوعيت‌ها را رعايت كنيم و از خط قرمز آن عبور نكنيم.

3251

نيكول كيدمن ; ازدواج موفق يا وصلت ناجور

در دنياي ستارگان مي‌خواهيم اشاره‌اي به ازدواج مجدد هنرپيشه‌اي داشته باشيم كه تمام دنيا با فيلم‌هاي او آشناست. بازيگري كه زماني معروفترين زوج سينمايي تاريخ هاليوود بود؛ نيكول كيدمن بازيگر افسانه‌اي هاليوود... او همسر (تام كروز) بود، بازيگري استراليايي‌الاصل كه در زندگي فراز و نشيب‌هاي زيادي را به چشم ديد، حالا درباره او مي‌گويند، ازدواجش با (كيت اربن)، ازدواج درستي نبوده، آيا او مجبور شد به اين وصلت تن دهد؟ مطلب زير را بخوانيد:

ژوئن افسانه‌اي

ماه ژوئن امسال هنرپيشه افسانه‌اي هاليوود(نيكول كيدمن) و ستاره موسيقي پاپ كشورش (كيت اربن) با يكديگر ازدواج كردند. يك اتومبيل رولز رويس سفيد آهسته در كنار كليساي رمانتيك زيبايي در ساحل اقيانوس آرام توقف كرد. جمعيت انبوهي از مردم استراليا مشتاقانه از بيرون شيشه‌هاي بسته ليموزين به داخل آن سرك مي‌كشيدند. عروس رويايي با آن لباس سپيد و بلند كه كار هنرمندانه يك خياط مشهور بود، با لبخند تاثيرگذار و هاليوودي خود به جمعيت نگاه مي‌كرد و عاشق مو بلند او دستش را براي مردم تكان مي‌داد.
خيليها حتي تا روز قبل از مراسم ازدواج هم ترديد داشتند كه كيدمن با كيت اربن عروسي كند.
حتي وقتي خبر رسيد كه اين هنرپيشه محبوب با پدر و مادر كيت اربن آشنا و به آنها معرفي شده است و تعطيلات خود را در سال 2005 با نامزدش در ويلاي شخصي او به سر برده، باز هم بسياري از مردم و نزديكان او مي‌گفتند كه اين دو به زودي از يكديگر جدا خواهند شد. در حقيقت نيكول پس از طلاق از همسر سابقش (تام كروز) چندان هم تنها نماند. در اين مدت او با ده مرد آشنا شد ولي هر كدام را با ايرادهاي جزئي كنار گذاشت و كيت اربن كه به خاطر اعتياد به الكل و مواد مخدر زبانزد بود و به نظر هيچكس يك گزينه درست براي ايده‌آل‌هاي كيدمن به حساب نمي‌آمد، انتخاب شد. با تمام اين احوال شهر (سيدني) روز بيست و پنجم ماه ژوئن امسال شاهد بزرگ‌ترين و باشكوه‌ترين ازدواج سال كشور بود و روز بعد زن و شوهر با اتومبيل فرانسوي خود به سفر (ماه عسل) رفتند. يكي از شيك‌ترين و مطابق مدروزترين هتل‌هاي دنيا، هتل (رويال استيت) در منطقه (سنت رجيس) در (بورابورا) محلي بود كه آن دو براي گذراندن ماه عسل خود انتخاب نمودند. اين محل بهشت‌گونه، زيباترين مكان در سراسر اقيانوس آرام محسوب مي‌شود. قطعه زمين‌هاي كوچك كه سر از مرداب (آبهاي بلورين) سربرآورده‌اند.
(بورا بورا) در واقع يك رشته كوه با سه قله است.وقتي نيكول و كيت، به بورابورا رسيدند گفتند به زودي از بلندترين قله آنجا به نام (اوتمان) كه 737 متر ارتفاع دارد بالا خواهند رفت، ولي حتي يك هفته پس از ورود هنوز حرف خود را عملي نكرده بودند. خانه ييلاقي آنها كه بر روي آب‌ها بنا شده بود يك خانه پانصد متري كه يك شب اقامت در آن سيزده هزار يورو هزينه در برداشت.

مادر شدن را دوست دارد

هنرپيشه سي و نه ساله هاليوود مي‌گويد اميدوار است با اين ازدواج بتواند اين فرصت را به دست آورد كه براي نخستين بار صاحب فرزند شود. كيدمن و تام كروز دو فرزندخوانده به نام‌هاي (ايزابلا) سيزده ساله و (كانر) يازده ساله دارند. آنها هيچ وقت نتوانستند خود بچه‌دار شوند. بعضي‌ها مي‌گويند نيكول در مدت زندگي مشترك خود با تام كروز سه بار باردار شد ولي هر بار بي‌هيچ دليل خاصي فرزندان خود را در دوران بارداري از دست داد. اكنون او اميد زيادي دارد كه اين بار ديگر نااميد نشود و بتواند براي نخستين بار طعم شيرين مادر واقعي بودن را بچشد.
آنها در پنجمين روز اقامت خود در (بورا بورا) گردشي به اطراف جزيره داشتند و از ديدني‌هاي زيباي آنجا از جمله معابد باستاني و ويرانه‌هاي يك ناو آمريكايي كه ژاپني‌ها در جنگ جهاني دوم آن را غرق كردند، ديدن كردند. عصر همان روز عروس و داماد جزيره، سوار بر يك قايق كوچك به ميان آب‌هاي اقيانوس رفتند و به كوسه ماهي‌ها غذا دادند. پس از پايان روزهاي ماه عسل اين زوج هنري تصميم گرفتند به خانه (كيت) در نزديكي (ناشويل) در ايالت (تنسي) بروند و در آن جا زندگي كنند. داماد كه خواننده مشهوري است اعتراف كرد كه تصميم دارد هر چه زودتر برنامه كاري خود را تغيير دهد و ديگر به سفرهاي طولاني مدت نرود. او مي‌خواهد صفحه‌هاي موسيقي خود را از اين پس در استوديوي خانگي خود ضبط كند.

عدم تغيير در برنامه هنري

ظاهرا كيدمن هيچ تغييري در برنامه‌هاي آينده خود نداده است ولي به نظر مي‌‌رسد كه چندان از ازدواج خود مطمئن نيست. گفته مي‌‌شود كيدمن درست قبل از مراسم ازدواج يك پيمان‌نامه را با كيت اربن به امضا رسانده است.
پيمان نامه‌اي كه بيشتر به سود عروس خانم است تا آقاي داماد. در اين پيمان‌نامه قيد شده است در صورتي كه شوهر دوباره به سمت الكل و موادمخدر برود و يا به همسرش به گونه‌اي خيانت نمايد، زن حق دارد از او جدا شود و شوهر به سزاي عمل ناشايست خود خواهد رسيد.نيكول چندي پيش اعتراف كرد كه هنوز عاشق تام كروز است. به نظر مي‌‌رسد كه كروز پس از گذشت مدت‌هاي طولاني از طلاق و جدايي باز هم بر روي او نفوذ دارد. او مدتي پيش از ازدواج به نيكول نصيحت كرد كه ديگر اجازه ندهد اين مرد الكلي با او ارتباط داشته باشد و كيدمن بلافاصله به حرف تام كروز گوش كرد و به كيت گفت كه ديگر در حالت مستي نزديك خانه او نرود .اما ظاهرا نتوانست ارتباط خود را با اربن قطع كند و تنها به اين بسنده كرد كه از او بخواهد طرف الكل و مواد نرود. با اين وجود اين موضوع سبب نگراني‌هاي شديد او شد.
تحليل‌گران هاليوود فكر مي‌كنند تنها چيزي كه مي‌تواند سبب دوام و بقاي اين (وصلت ناجور) گردد فقط و فقط به دنيا آمدن يك نوزاد است.
نوزادي كه نيكول مدت‌هاست به آن فكر مي‌كند. او خيلي براي اين اتفاق عجله دارد زيرا مي‌داند به خاطر مشكلاتي كه دارد احتمالا قادر نيست بعد از چهل سالگي بچه‌دار شود و به همين خاطر به شدت در فكر تشكيل خانواده است.
اين روزها نيكول براي بازي در هر فيلم خود شانزده ميليون دلار دستمزد مي‌گيرد. اين در حاليست كه خود او معتقد است بيشتر از اينها ارزش دارد و مدتي پيش مدعي شد بايد دستمزد بازي‌هايش 25 ميليون دلار باشد. با اين وجود تهيه‌كنندگان هاليوود ادعاي او را ناديده گرفتند زيرا نيكول در دو فيلم اخير خود (همسران استپ فورد) و (افسون شده) بازي چندان جذابي از خود ارائه نداد. با اين حال او درآمد خيلي بالايي دارد. گرچه كيدمن در زمينه تبليغات نيز پولساز است و براي هر پوستر تبليغاتي خود سه ميليون دلار مي‌گيرد.
درآمد كيت كمتر از نيكول است ولي آنچه اهميت دارد اين است كه كيت اربن در آمارگيري جديد به عنوان جذاب‌ترين و محبوب‌ترين خواننده مرد آمريكا انتخاب شده است.

3250

همسر خود را غريبه ندانيد!

زماني‌كه همسران جوان با برخوردي مناسب به يكديگر احساسات خود را بيان كنند و سعي در اصلاح عقايد و ويژگي‌هاي فردي منفي خود داشته باشند، نه تنها سبب اعتبار بخشيدن به روابط صميمانه در زندگي مشترك مي‌شوند بلكه به راحتي مي‌توانند در محيطي امن و مملو از دوستي و آرامش زندگي كنند. بايد بدانيد هر انساني جايز‌الخطاست و داراي كم وكاستي مي‌باشد. همه افراد به نحوي در اخلاق و رفتار خود معايبي دارند ولي بايد سعي در رفع عيوب خود داشته باشند و اجازه ندهند ويژگي‌هاي اخلاقي و رفتاري منفي در آنها بيشتر تجلي يابد و بر زندگي مشتركشان مستولي شود و سبب اذيت و آزار همسر شود. در اين مقاله اشاره‌اي به چند خصلت ناپسند و منفي خواهيم داشت و تاثير مخربش را در زندگي مشترك بيان مي‌كنيم

_ دروغ‌گويي يكي از ويژگي‌هاي منفي در هر فرد مي‌تواند باشد. دروغ مي‌تواند بنيان خانواده را به تزلزل بكشاند. دروغگو فردي است كه بنا به مصلحت و نيت سوء خود، واقعيت را كتمان مي‌كند و نسبت به آنچه كه گفته رفتارش را استوار مي‌كند. وقتي اعتماد در ميان زن و شوهر رخت ببندد شك در خانه رشد پيدا مي‌كند و همين مسئله زن و شوهر را از يكديگر متنفر مي‌سازد. البته يك فرد دروغگو هر چقدر هم در اين زمينه ماهر باشد و با احتياط عمل كند اما روزي فرا مي‌رسد كه دروغش فاش مي‌شود در آن زمان است كه زندگي براي او سياه خواهد شد. به قول معروف ماه زير ابر باقي نمي‌ماند و سرانجام روزي حقيقت فاش مي‌شود. پس بهتر است صداقت را پايه و اساس زندگي خود قرار دهيد تا همواره موفق باشيد. همسر خود را غريبه قلمداد نكنيد و در پي كتمان كردن و پنهان بازي در زندگي مشترك برنياييد زيرا وقتي روزي همسرتان به اصل موضوع و حقيقت پي ببرد، شما پاسخ منطقي و قانع كننده‌اي نخواهيد داشت و محكوم خواهيد شد.
_ پرخاشگري و عصبانيت يكي از رفتارهاي ناپسند در زنان و مردان است. زن و مردي كه خلق و خوي تند و عصباني دارند زندگي را بر ديگري سخت خواهند كرد و موجب از هم گسيختگي زندگي مشترك مي‌شوند. رفتارهاي عملي خشونت بار و يا زبان تند و نيش‌دار زندگي را براي طرف مقابل زهرآگين مي‌كند. زماني‌ كه عاطفه، مهر، محبت، ادب و تربيت در زندگي انسان فراموش شود، انسان به يك موجود منفور تبديل مي‌شود. گفتني است كه فرد مقابل در برابر رفتارهاي پرخاشگرانه و عصبي بايد آرامش خود را حفظ كند و سعي در آرام كردن همسر داشته باشد و فكر و ذهن او را به موضوع ديگري جلب كند و براي آرامش رواني او به گفتگويي صميمانه بپردازد تا وي با بيان ناراحتي‌هايش احساس سبكي كند. همچنين درمواقع شيرين و لحظات شاد زندگي مي‌توان همسر خود را نسبت به رفتارهاي زشت و ناپسند آگاه ساخت و با بياني دوستانه و در عين حال نصيحت و پندآموز، حركاتش را مورد سرزنش قرار داد.
_ خساست نيز مي‌تواند زندگي را تلخ كند.خست در زندگي مشترك سبب زوال و از دست دادن رفاه نسبي و همچنين جنگ اعصاب مي‌شود. البته در صورتي ‌كه هم زن و هم شوهر به اين حالت دچار باشند اختلاف در زندگي مشترك پيش نمي‌آيد، اما زندگي خوب و راحتي نخواهند داشت و فرزندانشان هميشه حسرت داشتن چيزهاي ضروري را خواهند خورد. اينگونه زندگي‌ها پيشرفتي ندارند و هميشه در سطح پايين خواهند ماند.
درحاليكه زن يا مرد به اين ويژگي‌ منفي دچار باشند زندگي براي طرف مقابل جهنم خواهد شد. دست و دل بازي يكي از خصلتهاي نيكوست البته اين مسئله با اسراف و ولخرجي فرق دارد. مرد يا زني كه براي خانواده‌اش با روي گشاده در حد معقول و نسبت به دارايي‌اش خرج كند نه تنها همسر و فرزندانش لذت خواهند برد بلكه خودش دو چندان خشنود خواهد شد. البته دختران و پسران به هنگام انتخاب همسر مي‌توانند تا حدي ويژگي‌هاي طرف مقابل خود را بسنجند و سپس اقدام به ازدواج كنند.
_ لجبازي نيز يكي ديگر از مسائل و مشكلات زناشويي است. اين حالت ميان زن و شوهر به ويژه به هنگام دعوا و مشاجره بسيار مشاهده مي‌شود و اگر اين لجبازي‌ها و لجاجتها ريشه بگيرد ممكن است به از هم گسيختگي زوجين تبديل شود. هيچگاه از لجبازي به عنوان يك حربه برابر همسرتان استفاده نكنيد زيرا او نيز در پاسخ، لجبازتر خواهد شد و گره مشكل‌تان كور مي‌شود و قابل باز شدن نخواهد شد تا رفتارهاي منطقي و تاثير‌گذار هست چرا بايد به سراغ خصيصه‌هاي ناپسند برويم؟ پس دست از لجبازي برداريد زيرا نتيجه‌اي را كه مي‌خواهيد، نمي‌گيريد.
_ مكر و حيله در بعضي از افراد لانه كرده است. اينگونه افراد براي رسيدن به اهداف خود، دست به مكر و حيله مي‌زنند، البته مكر و حيله همراه با دروغ‌گويي، دورويي و پنهان‌كاري است. زن و شوهر بايد با يكديگر صاف و صادق باشند، چيزي را از هم پنهان نكنند و به يكديگر حقه نزنند. زن و شوهر وقتي پيمان زندگي مشترك را پذيرفتند بايد بدانند كه متعلق به همديگر هستند، بايدحقايق را بيان كنند و پايه اعتماد در خانه خود را مستحكم سازند.در صورتيكه اعتماد در خانه‌اي رخت ببندد به تدريج بنيان خانواده از هم مي‌پاشد و بدبيني، شك و گمان در دل زن و شوهر قرار مي‌گيرد كه اين مسئله، زندگي را تلخ و دشوار خواهد كرد.
_ خودپسندي و خود‌خواهي چه در مرد و چه در زن زشت و نكوهيده است. خودبيني به خاطر داشتن مال و اموال زياد و يا تحصيلات عاليه و يا به هر جهت ديگر شخصيت آدمي را متزلزل مي‌كند. زن و شوهر نبايد در جهت تحقير و تمسخر يكديگر برآيند.افرادي كه دچار خود بزرگ بيني هستند سعي در كوچك كردن فرد مقابل دارند. هيچگاه در زندگي مشترك، خود را بالاتر از همسرتان احساس نكنيد. زن و شوهر وقتي به زندگي مشترك بله گفتند بايد بدانند كه هر دو در دو كفه مساوي ترازو قرار گرفته‌اند و با هر مزيتي كه دارند نبايد خود را برتر از همسر خود تصور كنند. با چنين ويژگي‌هاي منفي اجازه ندهيد زندگي مشترك رو به زوال رود و منجر به نزاع و جنگ رواني شود.

از كاه كوه نسازيد

بسياري از زوجها به ويژه زوجهاي جوان كه تجربه كمي در زندگي مشترك دارند، شاهد بروز اختلافهايي هستند كه با نگاهي دقيق و منطقي مي‌بينيم اينگونه اختلافات ارزش بگو مگو را ندارند اما زن و شوهر‌ها با بال و پردادن به آن يك مسئله كوچك را به اختلافي بغرنج تبديل مي‌كنند. همچنين در موارد اختلاف و رو به رويي با مشكلات از خود عكس‌العمل‌هاي زشت و ناپسند نشان مي‌دهند كه اگر بعدها به آن بنگرند متوجه خواهند شد كه چقدر بچگانه و كوته‌فكرانه عمل كرده‌اند و به قول معروف از كاه كوه ساخته اند... براي مثال گريه كردن، ظرف و اثاثيه خانه را خرد كردن، تلافي كردن، سر و صدا راه انداختن كه معمولا از سوي زن است، سكوت كردن، قهر كردن، خود را مضروب كردن، به همسر خود حمله بردن و دشنام دادن كه در اكثر مواقع از سوي مرد است.اين عكس‌العملها چه از سوي مرد و چه از سوي زن شايد سبب كاهش تنش و اضطراب باشد، اما مشكل را شديدتر مي‌كند و جنبه‌هاي غير اخلاقي و غير منطقي به خود مي‌‌گيرد. همين عكس‌العملها در ازدواج جنبه منفي دارد و مسائلي را به دنبال خواهد داشت كه شايد جبران‌پذير نباشد. مي‌توان با بحثهاي ‌آرام نيز به نتيجه مفيد رسيد. زندگي محل جنگيدن و نشان دادن قدرت جسمي و بدني نيست بلكه كانون خانواده محلي امن و مملو از آرامش است كه حتي در مواقع عصبانيت هم مي‌توان اين آرامش را حفظ كرد و رفتار منطقي داشت.
منبع: مجله خانواده سبز

3249

بیوگرافی فابيو كاناوارو: از كوچه پس كوچه‌هاي ناپل تا قهـرماني جهـان

كاناوارو كاپيتان تيم ملي ايتاليا توانست به جام طلايي جهاني 2006 بوسه بزند و افتخار آن را نصيب خود و كشورش كند.
علاوه بر اين فدراسيون بين‌المللي فوتبال(فيفا) اسامي 23 بازيكن منتخب هجدهمين دوره رقابتهاي جام جهاني 2006 آلمان را اعلام كرد كه نام فابيو كاناوارو در ميان مدافعان به چشم مي‌خورد.در واقع فابيو كاناوارو كاپيتان ايتاليا در برتري كشورش در جام جهاني 2006 نقش بسياري داشت. او در پايان آخرين بازي با فرانسه اظهار داشت: احساس خوبي دارم. آخرين شبي كه در ايتاليا بوديم و مي‌خواستيم به آلمان برويم، پسرم از من خواست تا در رختخوابم بخوابد، اما به او گفتم كه تخت و جام جهاني را به زودي با همديگر به او خواهم داد و همين اتفاق هم افتاد و من به قول خود عمل كردم.
ايتاليا مدتها به دنبال اين جام بود. كاناوارو مي‌گويد: (كمي نگران بودم اما به هم‌تيمي‌هايم ايمان داشتم. آنها انگيزه زيادي براي پيروزي داشتند و بسيار خونسرد عمل مي‌كردند و يكي از كساني كه به آنها قوت قلب مي‌داد من بودم و هر چه بيشتر پيش مي‌رفتيم بيشتر به قدرتمان پي مي‌برديم و سرانجام به نتيجه رسيديم.) آنچه در ادامه مي‌خوانيد گذري به زندگي كاپيتان لاجوردي‌پوشان است...

متولد جنوب ايتاليا

فابيو در 13 سپتامبر 1973 در شهر ناپل در جنوب ايتاليا چشم به جهان گشود. از همان دوران كودكي بسيار لاغر و قد كوتاه بود و در ميان دوستان و هم‌بازي‌هايش از چشم‌ها ناپديد مي‌‌شد. او بازي فوتبال را از سه سالگي در حياط خانه‌اش آغاز كرد و علاقه زيادي به فوتبال داشت .كم‌كم به كوچه و خيابان پا گذاشت و تيم كودكان فوتباليست را در خيابان نزديك خانه‌اش تشكيل داد. فابيو از همان طفوليت حس بزرگي و كنترل بر ديگران را داشت. بچه‌ها و هم‌بازي‌هايش را دسته‌بندي مي‌‌كرد و با تيم‌هاي ديگر در كوچه و خيابان به بازي مي‌پرداخت. مادرش ليزا هميشه نگران سلامت فرزندش بود و به او مي‌گفت:( تو با اين جثه لاغر و نحيف چطور قدرت داري كه از صبح تا شب در سرما و گرما بازي كني؟ مريض مي‌شوي. تو بايد در خانه به استراحت بپردازي.) اما فابيو مادرش را متقاعد مي‌كرد كه مراقب سلامتي‌اش است. به اين ترتيب دوران كودكي فابيو سپري شد و او به مدرسه رفت. در مدرسه نيز در تيم فوتبال نونهالان ثبت‌نام كرد و پس از تعطيل شدن، در حياط مدرسه به تمرين فوتبال مي‌پرداخت و دير وقت به خانه باز مي‌گشت و مورد شماتت خانواده‌اش قرار مي‌گرفت. بارها به دليل بازي فوتبال تكاليف مدرسه‌اش را انجام نداد و از سوي معلمش تنبيه شد. گويا فوتبال در خون و رگش جريان داشت و نمي‌توانست آن را كنار بگذارد.

ديپلم با مكافات

به هر ترتيبي كه بود دوران دبستان را به پايان رساند و وارد دبيرستان شد. او با پول توجيبي‌هايش توانست در باشگاه فوتبال نوجوانان ثبت‌نام كند و هر روز پس از اتمام مدرسه به آنجا برود. در ضمن براي اينكه بدني قوي داشته باشد به كلاس‌هاي بدنسازي نيز مي‌رفت. فابيو با نمرات متوسط و با مكافات ديپلمش را گرفت و پس از ديپلم به طور جدي وارد عرصه فوتبال شد. البته ناگفته نماند كه فابيو پسري دقيق و هوشيار بود و هميشه همه نظرات مربيان و تجربيات خود را در دفتري يادداشت مي‌كرد، كه اكنون قصد دارد نوشته‌هاي مكتوب دفتر يادداشتش را به چاپ برساند. كم‌كم به تيم ملي جوانان ناپل راه يافت و استعدادش را در زمينه فوتبال به همه‌ نشان داد. مربيان به او پيشنهاد دادند كه به خاطر قد و قواره‌اش در پست مدافع به تمرين بپردازد. فابيو در كنار آلساندرو نستا يكي از بهترين مدافعان به تمرين پرداخت و نكات مفيدي را از او آموخت و طبق عادتش هر شب كه به خانه بازمي‌گشت همه گفته‌هاي نستا را يادداشت مي‌كرد.

فابيو جهاني مي‌شود

فابيو در سه جام جهاني 1998، 2002 و 2006 همراه تيم ملي ايتاليا بود. اولين بازي ملي او در برابر ايرلند شمالي در سال 97 بود كه تنها گل ملي او هم در همان بازي به ثمر رسيد.فابيو با بازي در فينال جام جهاني 2006 در صدمين بازي ملي خود شركت كرد و به جمع باشگاه صدتايي‌ها پيوست.
او در پايان بازي‌هاي جام جهاني 2006 نه تنها پيروزي كشورش را جشن گرفت بلكه با بالا بردن جام قهرماني، صدمين بازي ملي خود را رويايي كرد.برادر كوچكترش پائولو كاناوارو نيز مانند وي مدافع است و براي باشگاه ناپولي بازي مي‌كند. اين دو برادر به طور همزمان از سالهاي 2000 تا 2002 در پارما قدرت‌نمايي مي‌كردند.فابيو با قدي حدود 176 سانتي‌متر در سالهاي 1990 تا 2000 بهترين مدافع باشگاه ناپولي بود و سپس وارد پارما شد. او فعاليتش را از سال 2002 در اينترميلان آغاز كرد و سپس در سال 2004 به يوونتوس پيوست.او با يوونتوس به افتخارات زيادي رسيد و طرفداران زيادي پيدا و عنوان بهترين مدافع را در يوونتوس از آن خود كرد.فابيو با حضورش در جام جهاني 2006، هم قوت قلب هم تيمي‌هايش بود و هم آن‌ها را رهبري و هدايت مي‌كرد.

پس از پايان بازي‌هاي جام جهاني

باشگاه رئال مادريد به كاناوارو پيشنهاد همكاري داد و به اين ترتيب امرسون هافبك برزيلي و فابيو كاناوارو مدافع مياني يوونتوس را به خدمت گرفت. مبلغ اين دو انتقال 25 ميليون يورو اعلام شد. رييس رئال مادريد از اينكه توانسته فابيو را به اين باشگاه بياورد بسيار خرسند و راضي است.

ازدواج فابيو

نام همسر فابيو، دانيلاست. آنها صاحب دو پسر به نام‌هاي كريستين و آندريا و يك دختر به نام مارتينا هستند. او از زندگي مشترك خود رضايت دارد. همسرش دانيلا درباره فابيو مي‌گويد: او به دليل مشغله كاري طي روز مدت كوتاهي را در كنار ما مي‌گذراند و بيشتر اوقات براي تمرين و مسابقه ماه‌ها به شهرها و كشورهاي مختلف مي‌رود و از ما دور است اما او، هم همسر خوب و وظيفه‌شناسي است و هم پدر مهرباني براي فرزندانش. در جام جهاني 2006 نيز ما به همراه وي به آلمان سفر كرديم. او اظهار داشت كه وجود ما در كنار خودش سبب افزايش اعتماد به نفس براي وي مي‌شود. به هر صورت من از موفقيت او خوشحالم و فرزندانم احساس غرور مي‌كنند. البته پسرهايمان سه ساله هستند و دخترمان دو سال دارد و هنوز به خوبي نمي‌توانند موقعيت‌ اجتماعي پدرشان را درك كنند اما باز هم در همان عوالم كودكي به پدر خود افتخار مي‌كنند.

گفتگو با نيويورك تايمز

پس از بازي‌هاي جام‌جهاني او به همراه خانواده براي استراحت به نيويورك رفت و در آنجا روزنامه نيويورك تايمز با او به گفتگو نشست.
فابيو: اين دومين باري بود كه من آنجا بودم. شهر مجلل و باشكوهي است. من از سرعت كارها در اين شهر تحت تاثير قرار گرفتم. هر كسي در اين شهر با سرعت 3000 كيلومتر در ساعت حركت مي‌كند.
_ آيا از رفتن به رئال مادريد خوشحال هستيد؟
فابيو: در ابتدا كه در اينتر بودم متاسفانه با فصلي ناموفق رو به رو شدم اما وقتي به يوونتوس منتقل شدم، يووه از من خواست تا اين باشگاه را به اوج برسانم. همچنين به من كمك كرد تا به بالاترين سطح فردي دست يابم و به من اجازه داد تا به سطحي برسم كه مي‌توانم باشم. حال مي‌خواهم به عنوان كاپيتان تيم قهرمان جهان در پر افتخارترين تيم اروپا باشم.
_ نظرتان درباره تيم ملي ايتاليا در جام جهاني 2006 چه بود؟
فابيو: پيروزي در ضربه‌هاي پنالتي براي ايتاليا تابو بود . من مي‌دانستم كه ايتاليا پيروز خواهد شد زيرا روحيه خوبي داشتيم و تحت تعليم دقيق و منظمي قرار مي‌گرفتيم. بچه‌هاي تيم با روحيه شاد و اعتماد به نفس بالاي خود توانستند به آنچه كه لياقت داشتند دست يابند.

كوتاه از زندگي او

_ او علاقه زيادي به مطالعه كتب تاريخي دارد. همچنين همه خاطرات خود را مي‌نويسد و مي‌خواهد در آينده كتاب خاطرات و تجربيات خود را به چاپ برساند.
_ برادرانش پائولو و رناتا نيز در عرصه فوتبال ايتاليا قدرتمند هستند. آنها در پارما بازي مي‌كنند.
_ شماره پيراهن او در تيم ملي ايتاليا پنج است و در باشگاه‌ يوونتوس شماره 28 را به تن مي‌كرد.
_ در جام جهاني 2006، ششمين بازيكن برتر اين جام شناخته شد.
_ به موسيقي علاقمند است و مانند همه ايتاليايي‌ها غذاي مورد علاقه‌اش پيتزا و اسپاگتي است.

3248

راز مخـوف زمـينــي مناطق نفرين شده

اين كه فضا مي‌تواند بر روي بشر تاثير داشته باشد ديگر موضوعي كاملا عادي و پيش پا افتاده است. خورشيد و تشعشعات خيره‌كننده آن سلامتي افراد خاصي را كه نسبت به تغييرات آب و هوايي حساس هستند، به خطر مي‌اندازد. ماه، گذشته از ايجاد جزر و مد، سبب مي‌شود كه بر روي انسان‌ها تاثيرگذار باشد. خيلي‌ها مي‌گويند يكي از همين روزها ستاره كوچكي زمين را منهدم خواهد كرد ولي خود (زمين) نيز مي‌تواند بر روي زندگي موجودات زنده و وضعيت انسان‌ها تاثيري اساسي بگذارد:
-1 نوعي تشعشعات عجيب و با فركانس پايين از درون كره زمين متساتع مي‌شود. اين تشعشعات بر روي هر موجود زنده‌اي اثري مخرب و زيان‌آور دارد.
-2 ساختمان‌هايي كه بر روي بستر خشك شده آب‌هاي سطح زمين ساخته مي‌شوند، ممكن است فرو بريزند و به دلايل ناشناخته‌اي ويران شوند.
-3 يكي از فرضيه‌هاي دانشمندان اين است كه دايناسورها پس از اين‌كه قطبين زمين جابه‌جا گشتند، منقرض شدند.

كشف جديد

دانشمندان آزمايشگاه كنترل بصري زمين در سيبري كشف كردند كه بين چندين حادثه و اختلال مشكل‌زا در حوزه الكترومغناطيسي زمين ارتباط وجود دارد. تمام اين اتفاقات حاصل اشعه‌هايي با فركانس پايين هستند كه از اعماق زمين به سوي سطح آن فرستاده مي‌شوند. يكي از فرضيه‌هايي كه در اين رابطه ارائه شده است بيان مي‌دارد اين پديده در نتيجه نيروي جاذبه‌اي است كه در پوسته زمين وجود دارد. احتمالا بخشي از اين انرژي مكانيكي به اجزاي الكترومغناطيسي تبديل گشته و آزاد مي‌شود. دانشمندان اطمينان دارند كه اين تشعشعات اسرارآميز بر روي سلامتي انسان‌ها تاثير منفي دارد. به عنوان مثال زماني كه ميزان اين تشعشعات افزايش مي‌يابد تعداد افرادي كه با اورژانس تماس مي‌گيرند و يا كساني كه در هنگام رانندگي دچار سانحه و تصادف مي‌شوند، بيشتر مي‌شود.

جابه‌جايي قطب‌ها

دانشمندان دريافته‌اند كه در حوزه مغناطيسي زمين سوراخ‌هاي بزرگي ايجاد شده است. اين سوراخ‌ها را تا حدي مي‌توان به فال نيك گرفت زيرا نشان مي‌دهند كه قطب‌هاي زمين به مقدار كمي جابه‌جا مي‌شوند. در گذشته چندين بار قطب‌ها جابه‌جا شده‌اند. در حقيقت هم اكنون قطب مغناطيسي شمال در حال حركت است و آهسته آهسته به سيبري نزديك مي‌شود. قطب مغناطيسي جنوب نيز در حال حاضر از قاره قطب جنوب خارج شده و هم اكنون به سمت سواحل غربي استراليا در حركت است.حركت‌هاي قطب‌هاي زمين با تجهيزات مدرن و در مركز نظامي و فني آزمايشگاه نيروي زميني كشف شده است. جاي‌گيري مجدد قطب‌ها قبلا در طول تاريخ جغرافيا رخ داده است.اطلاعات حاضر نشان مي‌دهند كه اين پديده يك بار در طول مدت دوازده هزار و پانصد سال اتفاق افتاده است. دانشمندان فكر مي‌كنند احتمالا همين اتفاق سبب انقراض نسل دايناسورها و ماموت‌ها شده و قاره آتلانتيس را نابود كرده است. (الكسي ديدنكو) معاون مدير آزمايشگاه (اشميت) كه پيرامون فيزيك زمين تحقيق مي‌كند معتقد است اگر چنين پديده‌اي تحقق يابد، بيشتر موجودات زنده نابود خواهند شد. در اين حالت نيروي حوزه مغناطيسي كاهش مي‌يابد و در نتيجه لايه محافظي كه زمين را در برابر اشعه‌هاي كهكشاني حفاظت مي‌كند رقيق‌تر مي‌شود.


مناطق نفرين شده

بعضي از مناطق روي زمين هميشه تحت عنوان (مناطق نفرين شده) ناميده مي‌شوند. كساني كه در اين مناطق خاص زندگي مي‌كنند ممكن است مبتلا به انواع بيماري‌هاي لاعلاج شوند. دانشمندان در اين وضعيت نيز انگشت روي تشعشعات گذاشته و چنين مكان‌هايي را (مناطق بيماري‌زاي زمين) نامگذاري كرده‌اند.چنين مناطقي هميشه بر روي گسل‌هاي جغرافيايي قرار دارند و درست بر روي زمين‌هايي هستند كه زير آنها آب‌هاي زيرزميني با سطح‌هاي مختلف به يكديگر پيوند مي‌خورند. در اين نواحي تغييرات غيرعادي در حوزه مغناطيسي، ارتباط الكتريكي زمين و سطح راديواكتيويته مشاهده شده است. اين تغييرات بر روي اتمسفر و توان الكتريكي آن نيز تاثير مي‌گذارد.
(اولدريخ يوريزك) تومورشناس اهل جمهوري چك مطالعات وسيعي را به عمل آورده است. طبق تحقيقات وي پنجاه درصد از بيماران مبتلا به سرطان در ساختمان‌هايي زندگي مي‌كرده‌اند كه بر روي زمين‌هايي بنا شده‌اند كه قبلا بستر رودخانه، مسير جريان آب‌هاي روان و يا مخزن‌هاي آب زيرزميني بوده‌اند. در بزرگراه‌ها، مكان‌هايي كه پيش از اين در زمره نواحي ذكر شده بوده‌اند، بيشترين آمار تصادفات را به خود اختصاص مي‌دهند. راننده‌اي كه در اين ناحيه از بزرگراه رانندگي مي‌كند، در يك لحظه دستخوش نوعي استرس مي‌شود و هورمون (آدرينو تروپيك) خون او به طور ناگهاني بالا مي‌رود و در نتيجه هوشياري خود را از دست مي‌دهد. تنها پنج درصد از انسان‌ها آنقدر خوش‌شانس هستند كه نسبت به تاثيرات اين نواحي بيماري‌زاي زميني اصلا حساس نيستند.

انسان قدرت ندارد

انسان‌ها در برابر اين توانايي‌هاي عظيم جهان هستي و از جمله زمين هيچ قدرتي از خود ندارند و قادر نيستند بر سلامتي و سرنوشت خود تاثير زيادي بگذارند. هيچ‌كس نمي‌داند چه موقع زلزله رخ خواهد داد و يا شدت آن به چه اندازه‌اي است ولي شايد بتوان تا حدودي آن را تحت كنترل خود درآورد. (پياتر سلنيكو) كه يك مخترع اوكرايني است به تازگي شيوه‌اي را ابداع نموده كه به وسيله آن مي‌تواند زلزله را پيشگويي كند. وسيله كار او بسيار ساده است. اين وسيله تنها يك موش بزرگ (همستر) است كه از دوازده ساعت پيش از شروع زلزله به شدت عرق مي‌كند.انسان از لحاظ جسماني موجود ضعيفي است، ولي آيا مي‌توان اميدوار بود كه درسالهاي آينده بتواند با نيروي تعقل و تفكر خود نتيجه نبردي كه دايناسورها و ماموت‌ها نتوانستند در آن پيروز شوند را به نفع خود رقم بزند؟

منبع: مجله خانواده سبز