به تهرون 20 رای دهید

.

« July 2006 | جدیدترین ها | September 2006 »

August 26, 2006 3202

عکس های جالب و دیدنی از رانندگی خانم ها

..























 


 

August 25, 2006 3195

مغز انسان در لحظه بيدار شدن از خواب همانند "بوت شدن" رايانه ‌است

تحقيقات جديد نشان مي‌دهد در لحظه بيداز شدن انسان از خواب، بخش موسوم به ساقه معز شروع به ارسال ماده‌اي موسوم به "اكسيد نيتريك" به بخش ديگري از مغز موسوم به "تالاموس" كرده و "تلاموس" نيز اين ماده را به ساير نقاط مغز مي‌فرستد كه محققان اين فرايند را به اجرا شدن "سيستم‌عامل" يا "بوت شدن" در رايانه‌ها پيش از آغاز فعاليت آنها، تشبيه مي‌كنند.

به گزارش سايت اينترنتي "لايو ساينس"، رايانه پيش از اجراي برنامه‌هاي پيچيده، سيستم‌عامل خود را راه‌اندازي و به اصلاح "بوت" مي‌شود و در مغز انسان نيز "اكسيد نيتريك" سبب بروز وضعيتي شده كه در پي آن مغز براي انجام محاسبات پيچيده‌تر آماده مي‌شود.

در لحظه بيدار شدن انسان در صبحگاه، حواس مختلف انسان حجم زيادي از اطلاعات را در رابطه با نور خورشيد، صداي زنگ ساعت و مواردي از اين قبيل به مغز مي‌فرستند كه تمامي اين اطلاعات بايد در مغز پردازش و سازمان‌دهي شوند تا مغز بتواند محيط اطراف را درك كرده و براي انجام فعاليتهاي روزانه پيچيده‌تر آماده شود.

مطالعه جديدي كه توسط محققان دانشگاه "ويك فارست" در آمريكا و با هزينه موسسه ملي چشم اين كشور صورت گرفته نشان مي‌دهد تصورات قبلي از عملكرد مولكول كوچك و دو اتمي "اكسيد نيتريك" و همچنين وظايف "تالاموس" در مغز چندان صحيح نيست.

پيش از اين تصور مي‌شد "تالاموس" در مغز تنها همانند دريچه‌اي عمل مي‌كند كه اطلاعات جمع‌آوري شده توسط اعصاب بدن از آن به بخش "كورتكس" مغز هدايت مي‌شوند و اما مطالعه جديد نشان مي‌دهد كه "تالاموس" نقش كنترلي نيز داشته و بر اطلاعات ورودي و خروجي مغز نظارت مي‌كند.

به گفته محققان، نتايج اين مطالعه مي‌تواند به درمان بيماري‌هايي مانند حواس پرتي و "شيزوفرني" كه با ميزان هوشياري بيمار ارتباط دارند، كمك كرده و همچنين به فهم اين مطلب كه انسان چگونه محيط اطراف خود را درك مي‌كند، كمك كند.

گزارشي از اين تحقيقات جديد در شماره هفته گذشته از نشريه
"نئوروساينس" به چاپ رسيده‌است.

3190

تصاویر جالب و دیدنی از حیوانات و شیرین کاری آنها

...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

August 16, 2006 3162

هواپیما های کاغذی

..

August 08, 2006 3136

گپی با عمو پورنگ و امير محمد ; تولد عمو پورنگ

هيچ مي‌‌دانستيد كه عمو پورنگ اول مرداد ماه به دنيا آمده است؟ عمو پورنگ (داريوش فرضيايي) در اول مرداد ماه سال 52 در ‌تهران متولد شده است.نزديك به نه ماه است كه عمو پورنگ ديگر تك و تنها برنامه اجرا نمي‌‌كند، بلكه در كنار خود امير محمد را هم به همراه دارد.فكر مي‌‌كنيد اين امير محمد‌خان كه اين چنين مقابل دوربين ژست مي‌‌گيرد و با حركات و قدرت كلام خود، اين چنين برنامه اجرا مي‌‌كند، چند سال سن دارد؟

(امير محمد متقيان) كه اصليت ساوه‌اي دارد و به قول خودش (بچه، خيابان پيروزي) است، امسال به كلاس پنجم دبستان مي‌‌رود. او ده سال سن دارد، اما هوش و نبوغش، حداقل به مانند يك فرد 18 ساله است. مي‌‌گوييد نه؟ از عمو پورنگ بپرسيد:(بچه‌ها از لحاظ استعداد و هوش قابليت‌هاي فراواني دارند و (امير محمد) هم از اين حيث مستثني نيست.
او بسيار باهوش و باقابليت است. با توجه به تن صدا و تركيب صورتش، به آن چيزي كه ما مي‌‌خواستيم، رسيديم. در برنامه‌هاي كودك معمولا عروسك‌ها دست‌مايه قرار مي‌‌گيرند، اما با حضور اميرمحمد، ما سعي كرديم مفاهيم و دنياي بچه‌گانه را با يك حس واقعي به بچه‌ها منتقل كنيم. بچه‌ها با امير محمد بهتر ارتباط برقرار مي‌‌كنند. جالب است كه بگويم، امير محمد بداهه پردازي را هم خوب بلد است.)
پورنگ مي‌‌گويد: او حتي بعضي مواقع به برنامه طرح هم مي‌‌دهد و ما اين فرصت را به او مي‌ دهيم، چرا كه ته مايه طنز در ذهنش است. طي مدتي كه با هم كار كرديم، او چارچوب برنامه را به خوبي درك كرد.
پورنگ مي‌‌گويد: من با او ارتباط بسيار عميق عاطفي دارم و به نوعي با او زندگي مي‌‌‌كنم. او بيشتر خواسته‌هايش را از من طلب مي‌‌كند. او در زندگي شخصي من نقش به سزايي دارد به طوري كه دوري او را نمي‌‌توانم تحمل كنم.
_ _ _
برنامه عمو پورنگ ديگر به مانند سال گذشته‌، هر روز پخش نمي‌‌شود، بلكه يك روز در ميان شده و شنبه، دوشنبه و چهارشنبه‌ها پخش مي‌‌شود. او مي‌‌گويد: (تصميم گرفتيم كه به خاطر تنوع در كار اجرا و همچنين بالا بردن كيفيت كار، برنامه را يك روز در ميان اجرا كنيم كه بار علمي و آموزشي اين برنامه بيشتر شود. به عبارتي بهتر، مي‌‌خواهيم برنامه را در قالب‌هاي جديدي روي آنتن بفرستيم.)

تولد عمو پورنگ
عمو پورنگ مي‌‌گويد: شب تولد من، امير محمد يك كيك به همراه يك ادكلن خريد و به همراه مادرش به منزلمان آمد. اين حركت او مرا سخت تحت تاثير قرار داد. جالب اين كه ساعت 11/30شب با يك لباس راحتي آمد و دوربين عكاسي‌اش را هم آورد و از من عكس گرفت.
پورنگ مي‌‌گويد: حس ما بسيار به يكديگر نزديك است. اما اميرمحمد چه مي‌‌گويد:
(روزهايي كه برنامه نداريم، به عمو زنگ مي‌‌زنم. بايد حتما با او صحبت كنم، چرا كه دلم برايش تنگ مي‌‌شود.)
وي مي‌‌گويد: (دوست ندارم از عمو جدا شوم، من بدون عمو كار هنري انجام نمي‌‌دهم.) اما فرضيايي مي‌‌گويد:(من هيچ گاه جلوي پيشرفت امير محمد را نمي‌‌گيرم، شايد فردا بخواهد در يك سريال پر بيننده تلويزيوني بازي كند، من دوست دارم او پيشرفت كند.)‌ به پورنگ گفتيم كه عكس‌هاي شب تولدش را در اختيار ما بگذارد كه گفت: (راستش را بخواهيد يك فيلم 36 تايي خريده بود و تنها شش عكس انداخت، فكر كنم براي سي تا عكس ديگر برنامه‌هاي ويژه‌اي دارد.)

روز اول ديدار
امير محمد مي‌‌گويد:(من برنامه عمو را از طريق تلويزيون مي‌‌ديدم. هميشه دوست داشتم كه يك روز كنار او باشم. تا اين كه توسط يكي از دوستان به تهيه كننده معرفي شدم. مرا براي گرفتن تست پيش عمو بردند، باورم نمي‌‌شد كه عمو پورنگ روبه‌‌روي من است. آن قدر خوشحال بودم كه اولش زبانم بند آمده بود، اما پس از مدتي موتورم روشن شد و يك ريز حرف زدم.)
و عمو پورنگ مي‌‌گويد:(بله، ابتدا كمي تعجب كرده بود. با شرايط ناآشنا بود، اما پس از مدتي يخش باز شد و شروع كرد به حرف زدن. آن هم بسيار با نمك. از همان لحظه اول متوجه شدم كه اين بچه‌ مايه طنز دارد وبسيار هم مقابل دوربين خوب بازي مي‌‌كند. چند تست از او گرفتم كه پاسخ مثبت داد و اين شد كه امير محمد هم به، اضافه شد.
از همان روز اول، حرف‌هايش مثل حرف بزرگ‌ترها بود. امير محمد با آدم بزرگ‌ها تئاتر بازي مي‌‌كرد و بيشتر هم از او نقش بزرگسال‌ها را مي‌‌گرفتند، اما من اين تشخيص را دادم كه در قالب خودش، يعني يك بچه، قرار بگيرد.
و همين شد كه قصه من و امير محمد آغاز شد.)
پورنگ مي‌‌گويد: (وقتي به او گفتم تو مي‌‌تواني پيش من باشي، برق خوشحالي در چشمانش درخشيد و در آغوشم پريد. شروع كرد به بوسيدن من. حتي فكر كنم اشك در چشمانش جمع شده بود.)
_ _ _
و امير محمد از نه ماه پيش مي‌‌گويد: (بودن در كنار عمو حالا ديگر برايم عادت شده است. شايد نه ماه پيش وضع به اين شكل نبود، اما حالا حتي روزهايي كه برنامه نداريم با عمو پورنگ تماس مي‌‌گيرم و از حال او جويا مي‌‌شوم.)
امير محمد كه حالا به (عمو پورنگ كوچيكه) معروف است مي‌‌گويد: (سعي مي‌‌كنم از عمو، تجارب فراواني كسب كنم. من حالا ده سالم است و سال‌ها وقت دارم كه به دانسته‌هاي خودم اضافه كنم.)
از او مي‌‌پرسيم كه برخورد تو با اطرافيانت و بالعكس به چه شكل است؟
بچه‌ها دوستم دارند، در مدرسه هم اوضاع به همين شكل است. من هم با آنان خيلي عادي برخورد مي‌‌كنم.
- يعني خودت را براي آنها نمي‌‌گيري؟
- گرفتن يعني چي؟ براي چي بايد خودم را بگيرم، مگه من كي هستم؟ من تنها شاگرد عمو پورنگ هستم، هر وقت عمو خودش را بگيرد، از من هم توقع اين كار را داشته باشيد! تازه هر كس از من تو كوچه، خيابان، امضاء بخواهد، به او امضاء مي‌دهم.
مگه امضاء هم بلدي؟
- آقا رو، با بچه‌ حرف مي‌‌زني؟ من خودم اين كارهام! اين هم امضايم! قشنگ است؟! از بين چند تا امضاء براي خودم انتخاب كردم.
بچه شيطاني هستي، درسته؟
پاسخي مي‌‌دهد كه اصلا به سن و سالش نمي‌‌خورد:
- تا اين كه شيطاني را در چه معني كنيد. ما بچه‌ها بايد شيطاني كنيم، حال بعضي از بچه‌ها خواهر و برادرانشان را اذيت مي‌‌كنند، بعضي‌ها تو كوچه زياد فوتبال بازي مي‌‌كنند، بعضي‌ها هم عروسك بازي مي‌‌كنند، بعضي‌ها هم تنها درس مي‌‌خوانند، يعني به جاي شيطاني فقط درس مي‌‌خوانند.
و تو از كدام دسته هستي؟
- من همه اين خصوصيات را با هم دارم، حرفي بود؟ مي‌‌تونيم، پس هستيم!
- جدي مي‌‌گي؟
- نه بابا، مزاح بود!
حالا بچه درس خواني هستي؟
- باور نداري بيا مدرسه، همين بغل است، بپرس.
اينجا جام جم... تا خيابان پيروزي... ...(با ما باشي زود مي‌‌گذره)
_ _ _
مهرماه پارسال بود كه عمو پورنگ برادر بزرگ‌تر خود را به علت يك بيماري لاعلاج از دست داد. غم بزرگي بود، اما عمو پورنگ در آن شرايط حساس به خاطر شادي بچه‌ها، مقابل دوربين باز هم مي‌‌خنديد. شايد نه از ته دل، اما به خاطر بچه‌ها مي‌‌خنديد تا آنها بخندند و روزشان را با شادي سپري كنند. او چه طور با خودش كنار آمد؟
او مي‌‌گويد: شايد فكر كنيد چيزي كه مي‌‌خواهم بگويم، يك شعار و يا يك فيلم باشد، اما من سعي كردم خودم را با كارم سرگرم كنم و دل بچه‌ها را شاد كنم تا خداوند هم دل مرا شاد كند تا با اين ضايعه كنار بيايم.
بهروز برادرم هميشه بيننده برنامه بود، حتي در روزهاي پاياني عمرش كه حالش خوب نبود، با نگاه به برنامه من يك گوشه لبخندي مي‌‌زد. تا جايي كه زن داداشم مي‌‌گويد: فقط با ديدن برنامه تو، لبخند مي‌‌زد، وگرنه اصلا حالش خوب نبود.
عمو پورنگ براي ما يك خاطره از برادر خود مي‌‌گويد:
(پارسال همين زمان‌ها بود كه به مشهد مقدس رفت تا از امام رضا (ع) شفا بطلبد. گويا در يكي از آن شب‌ها، چند بچه‌ با برادرم مواجه مي‌‌شوند، مادرم مي‌‌گويد: بهروز، زماني كه بچه‌ها را ديد گويا ناخودآگاه به ياد تو افتاد، بچه‌ها را صدا كرد و به آنها گفت: بياييد با هم عكس بگيريم. بچه‌ها ابتدا جدي نگرفتند، اما او گفت: من برادر عمو پورنگي هستم كه شما را مي‌‌خنداند!از آنجا كه برادرم به خاطر شيمي درماني موهاي سرش و ابروانش ريخته بود، باور نكردند كه...
پورنگ مي‌‌گويد: ساعت دو نيمه شب بود، من خواب بودم كه تلفن همراهم به صدا درآمد. از روي شماره متوجه شدم، برادرم است. گوشي را كه برداشتم، ترسيدم. فكر كردم اتفاق ناگواري افتاده. اما آن طرف خط بهروز بود كه مي‌‌گفت: (داريوش... داريوش بيا با اين بچه‌ها صحبت كن. اين‌ها باورشان نمي‌‌شود كه من برادر تو هستم. با بچه‌ها صحبت كردم، اما سخت تحت تاثير قرار گرفتم، خوشحال بودم از اينكه برادرم به داشتن من افتخار مي‌‌كرد. او هميشه مي‌‌گفت: به اين خاطر از كارت خيلي راضي هستم كه دل بچه‌هاي مردم را شاد مي‌‌كني. براي روح او طلب آمرزش مي‌‌كنم.)
_ _ _
پارسال كه برادرم زنده بود براي اين كه تحولي در روحيه او ايجاد كنيم، من در منزلش تولد گرفتم. خيلي با او شوخي كرديم تا حداقل روحيه‌اش را شاد كنيم. شب خوبي بود با اين كه مي‌‌دانستيم او به زودي از ما جدا خواهد شد و همين طور هم شد.
پورنگ مي‌‌گويد:(مادر من، يك پيرزن عاطفي و احساسي است. اگر دروغ نگويم، هفته‌اي چهار روز به خاطر بهروز گريه مي‌‌كند. او عكس بهروز را مقابلش مي‌‌گذارد و... البته من سعي مي‌‌كنم كه او را از اين فضا خارج كنم. اولا كه او را مجاب مي‌‌كنم برنامه مرا ببيند و شب نظرش را بگويد، بعد هم سعي مي‌‌كنم او را بيرون ببرم، با او شوخي كنم تا فضاي روحي‌اش را عوض كنم.)
مرحوم بهروز برادر داريوش، سه فرزند دختر دارد. دختر بزرگ‌تر خانواده ازدواج كرده، دختر وسطي دانشجو است و سومي هم كلاس سوم راهنمايي است.
پورنگ در پايان به ما مي‌ گويد: (دلم مي‌‌خواهد مردم بدانند كه مشهور بودن خوب است، اما مشهور ماندن مشكل است. محبوب بودن خوب است، اما محبوب ماندن مشكل است. اميدوارم خداوند اين توفيق را به من بدهد تا از شهرت و محبوبيت خود براي كمك به مردم استفاده كنم.
اميدوارم مردم ما را از دعاي خير خود بهره‌مند سازند و ما را فراموش نكنند و ما هم، همچنان در خدمت آن‌ها باشيم.)

كوتاه از امير محمد
_ تك فرزند خانواده است. در سال 1375 به دنيا آمده است. نه طرفدار استقلال است، نه پرسپوليس مي‌‌گويد:
تيم ملي را دوست دارم. مكزيك و پرتغال قوي بودند اما بايد مي‌‌برديم. تيم پير نبود، بلكه تجربه نداشت!
عاشق اتومبيل سواري هستم، عمو پورنگ و آقاجان زاده برايم يك اتومبيل بازي كنترل‌دار خريده‌اند، روزهايي كه برنامه ندارم با آن بازي مي‌‌كنم. بچه‌ محل‌ها به من محبت دارند و مرا اذيت نمي‌ كنند. قبول دارم كه شيطان هستم، اما به جايش شيطاني مي‌‌كنم. من هم مثل تمام بچه‌ها هستم، بعضي‌ها از من توقعات بي‌ جا دارند. معمولا سرم كلاه مي‌‌گذارم، التبه سعي مي‌‌كنم سرم كلاه نگذارند.اي كاش، سن گرفتن گواهينامه رانندگي، ده سالگي بود. به بازي‌هاي رايانه‌اي علاقه زيادي دارم، به خصوص مسابقه اتومبيل راني. بعضي مواقع با بچه‌ها، گل كوچيك هم بازي مي‌‌كنيم.
عمو پورنگ را به اندازه يك دنيا دوست دارم، درست مثل آقاجان زاده تهيه كننده برنامه. خوشحالم كه گروه، از نظرات من هم استفاده مي‌‌كند، چون من هم براي خودم صاحب نظرم. عاشق اين هستم كه جلوي دوربين ژست بگيرم و از من عكس شكار كنند، نه اين كه معروفم... نه من معروف نيستم، اما از بچگي عاشق عكس گرفتن بودم و پس از آن عاشق اين كه، كسي از من عكس بگيرد.

منبع: مجله خانواده سبز

3147

گپی با علــــي انصاريـــــان: پدر و مادر من طرفدار انصاريان هستند

هنوز خصلت‌هاي جنوب شهر را با خود به يادگار دارد، مي‌‌گويد: (اصلا با آن خصلت‌ها، زنده هستم و با همان خصلت‌ها هم خواهم مرد.)بازيكني كه سال‌ها در تيم محبوب سرخ‌پوشان پايتخت با عشق زندگي كرد. (بله، زندگي كردم، جانم را فداي باشگاه كردم، بالغ بر صد تا بخيه خوردم، اما كو قدرشناسي، كيست كه قدر ما را بداند، مگر ما عضو اين باشگاه نبوديم، مگر ما جانمان را فداي اين باشگاه نكرديم، فكر كنم به بهترين نحو ممكن پاسخ ما را دادند.)
هنوز كه در كوچه پس كوچه‌هاي جنوب شرق تهران در نزديكي ميدان خراسان، محله غياثي قدم بزني، پس از علي پروين، اهالي آنجا نام علي انصاريان را بر زبان مي‌‌آورند، فوتباليستي كه در رده ملي هيچ‌گاه نتوانست حق خود را بگيرد. (كسي مقصر نيست، خودم، جواني كردم، خودم اشتباه كردم، اي‌كاش آن زمان درست فكر مي‌‌كردم و برداشت درستي داشتم، اين كه طي اين مدت يكي از بهترين مدافعان ليگ برتر بودم، اما هيچ‌گاه جاي مناسبي در تيم ملي نداشتم، 90 درصد خودم را مقصر مي‌‌دانم.)

دفاع سختكوش پرسپوليس، مدتي است كه پيراهن آبي را برتن كرده است. اگر تا چند سال پيش چنين اتفاقي مي‌‌افتاد كه افتاد (مهدي هاشمي‌نسب از پرسپوليس به استقلال رفت) مي‌‌گفتند (بمب خبري) تركيد، اما گويا الان اين وضعيت عادي شده است، همان‌طور كه عليرضا نيكبخت‌واحدي، چپ‌پاي قدرتمند استقلال به پرسپوليس پيوست... روزي كه به محل تمرين استقلال رفتيم، در مدت استراحت بازيكنان با (علي انصاريان) هم‌كلام شديم، او براي ما درددل‌هاي زيادي كرد كه به رسم امانت پيش ما خواهد ماند، اما گوشه‌اي از آن حرف‌ها را براي شما خواهيم نوشت. علي سابق پرسپوليس و حالاي استقلال، حرف‌هاي جالبي بر زبان راند كه در ذيل خواهيد خواند بازيكني كه حالا در خيابان نفت تهران زندگي مي‌‌كند، اما هيچ‌گاه گذشته خود را فراموش نكرده است و همچنان با گذشته‌هاي خود زندگي مي‌‌كند...

_ مي‌‌خواهيم برگرديم به گذشته، همه طرفداران فوتبال بيوگرافي زندگي‌ات را مي‌‌دانند، اما مي‌‌خواهيم يكبار ديگر برايمان بگويي كه كجا و كي متولد شدي و كمي از خانواده‌ات برايمان بگويي.
انصاريان: در چهاردهم تيرماه سال 1356 به دنيا آمدم... ديپلم تجربي هستم، چهار، پنج ترم دانشجوي تربيت بدني بودم كه به خاطر مشكلات نتوانستم ادامه دهم، يك خواهر كوچك‌تر از خود دارم كه مترجمي زبان انگليسي مي‌‌خواند، برادر بزرگ‌ترم هم كارمند است. پدرم بازنشسته و مادرم در حال حاضر خانه‌دار، اما سابق استاد دانشگاه بود... در حال حاضر هم در خيابان نفت تهران زندگي مي‌‌كنيم.

_ اجازه بدهيد، كمي از تيم ملي صحبت كنيم، چرا هميشه پشت خط ماندي، جز يك دوره كه در تيم فجر‌سپاسي شيراز زير نظر منصور پورحيدري بازي مي‌‌كردي؟
انصاريان: من موقعيت‌هاي خوبي داشتم در سال 77، شاگرد پورحيدري و مظلومي بودم كه موقعيت بسيار خوبي داشتم تا جايي كه به تيم‌ملي هم دعوت شدم...
پس از دو سال بازي در فجرسپاسي به پرسپوليس آمدم و هشت سال عضو اين تيم بودم، اما مسائلي برايم پيش آمد كه باعث شد من از تيم‌ملي دور بمانم...
جواني كردم كه تيم‌ملي را از دست دادم، الان كه فكر مي‌‌كنم مي‌‌بينم آن زمان تصميم‌هاي درستي درباره آينده‌ام در تيم ملي نگرفتم و 90 درصد خودم را مقصر مي‌‌دانم.

_ كسي كه حالا نام علي انصاريان را مي‌شنود، فكر مي‌‌كند او 35،34 سال سن دارد،‌چرا كه سال‌ها در رده‌هاي برتر فوتبال ايران توپ مي‌‌زند، اما 29 سال سن داري، گفتي كه جواني كردي، برداشت خودت از جواني چيست؟
انصاريان: ببين، اين اتفاق‌هايي كه طي اين مدت برايم افتاد، شايد با يك دوست و راهنماي خوب، برايم پيش نمي‌‌آمد و مي‌‌توانستم با يك مشاوره خوب بر مشكلات فائق آيم، من خيلي جوان بودم كه وارد حاشيه شدم و هميشه هم از همين حاشيه ضربه خوردم.
من پسر آرامي نبودم، با شيطنت بزرگ شدم و همين ناآرامي‌ها و شيطنت‌ها باعث شد كه تيم‌ملي را از دست بدهم. از طرفي به هر قيمتي نمي‌‌خواستم پيراهن تيم‌ملي را به دست آورم، اما همان‌‌طور كه گفتم در از دست دادن پيراهن ملي، 90 درصد خودم مقصر بودم، نه كس ديگري...

_ ديگر از آن انصاريان جنجالي خبري نيست، چه اتفاقي برايت افتاد؟
انصاريان: علي انصاريان، هميشه كارهايش براي طرفداران جالب بوده نمي‌‌دانم چرا؟ من هم مثل خيلي از آدم‌ها، يك روز خوب دارم، يك روز بد...
من فكر مي‌‌كنم، يك انسان، اول بايد بداند كجا جنجال كند، گرچه ما هيچ‌وقت به عمد وارد جنجال نشديم، ما را به جنجال كشاندند... همچنين يك انسان بايد بداند، زماني كه وارد جنجال شد، آن را چگونه جمع كند...

_ و اما پرسش اصلي كه شايد به آن پاسخ ندهي، اين كه از پرسپوليس جدا شدي، تنها به خاطر دلايل شخصي بوده است؟
انصاريان: به جز دلايل شخصي، مسائلي بود كه باشگاه براي من بوجود آورد و باعث شد كه من آن عرق و تعصب هميشگي‌ام را از دست بدهم.

من در سال گذشته با 9، 10 گل زده، بهترين دفاع گلزن ليگ شدم از طرفي افراد جديدي كه به پرسپوليس آمدند، دوست نداشتند من در پرسپوليس بمانم، شايد محبوبيت من در پرسپوليس، آنها را دچار مشكل مي‌‌كرد.
بالاخره بايد قبول كنيم كه حس حسادت در خلق و خوي ماست... ما آدم‌هاي مرده‌پرستي هستيم، هر كس هم بگويد در ذات ما نيست، حرف بيهوده‌اي گفته... ما تا آخر عمرمون با اين خصلت زندگي مي‌‌كنيم و همين عوامل باعث جدايي من از تيم محبوبم شد...

_ مي‌‌تواني واضح‌تر بگويي؟
انصاريان: بله‌، چرا كه نه، آن آقاياني كه كنار (آري‌ هان) بودند و فارسي صحبت مي‌‌كردند،‌ دلشان مي‌‌خواست من پس از هشت سال بازي براي پرسپوليس از اين تيم جدا شوم، من بازيكني بودم كه بالغ بر 100 جاي بخيه در بدنم براي اين تيم وجود دارد‌، حالا هم خوشحالم كه به استقلال پيوستم، با بازيكنانش رفيقم، با مربيان اين تيم دوست هستم و آنها به من كمك مي‌‌كنند، اميدوارم بتوانم در استقلال زحمات آنان را جبران كنم...

_ با آبي راحت‌تري يا قــــرمـــــز؟
انصاريان: در حال حاضر به آبي تعصب دارم.

_ شنيديم كه بچه بودي،برايديدن بازي‌هاي استقلال به ورزشگاه شيرودي مي‌‌رفتي، همين‌طور است؟
انصاريان: بچه كه بودم، طرفدار پرسپوليس بودم اما از آنجا كه راحت‌تر به ورزشگاه شيرودي مي‌رفتم و به ما نزديك بود، عصر تمام جمعه‌ها، بازي‌هاي استقلال را در اين ورزشگاه مشاهده مي‌‌كردم، اواسط دهه 60 بود و استقلال تيم قدرتمندي بود و بازيكناني از قبيل شاهرخ بياني، مجيد نامجو مطلق، بهتاش فريبا، امير قلعه‌نوعي، جواد زرينچه، پرويز مظلومي و... را دوست داشتم.

_ خيلي جالب است، رفيق فابريك استقلالي‌ات به پرسپوليس رفت، نيكبخت را مي‌‌گويم، پس از كوچ كردن با او
برخوردي داشتي؟
انصاريان: ما هنوز هم با يكديگر تماس مي‌‌گيريم، شايد در آن شرايط، نيكبخت تصميم گرفت كه به پرسپوليس برود و كار درستي كرد، اما من جاي او نيستم، همان‌طور كه او جاي من نيست.

_ به بچه‌ محل‌هاي سابقت سري مي‌‌زني؟
انصاريان: وا... من نمي‌‌رسم، پس از فوت پسرخاله‌ام كه به محله قديمي‌مان رفتم، ديگر به آنجا سري نزدم، اما مادر و پدرم به آنجا مي‌‌روند... با دوستان سابق كه الان بيشترشان ازدواج كرده‌اند و از آن محل رفته‌اند كم‌و‌بيش در رابطه‌ام...
اما انصاريان با گذشته‌اش زندگي مي‌‌كند و از يادآوري كوچه پس كوچه‌هاي خاكي، گل كوچيك و... ابايي ندارد... گذشته‌ام مرا علي انصاريان كرد، شايد به همين خاطر باشد كه حالا شما با من مصاحبه مي‌‌كنيد و مرا فراموش نكرده‌ايد... بايد قبول كرد كه گذشته هر انسان جزو تاريخ زندگي‌اش است.

_ يك سوال بپرسمراستش را مي‌‌گوييــد، پدرت استقــــلالي بــود يا پرسپوليسي؟
انصاريان: بابام پرسپوليسي بود، يعني تمام خانواده‌ام پرسپوليسي بودند.

_ وقتــي كه مي‌خواستي به استقلال بروي به تو اعتراض
نكردند؟
انصاريان: نه، حالا خانواده‌ام، استقلالي هستند، آنها طرفدار علي انصاريان هستند، آنها متوجه شدند كه من دوست نداشتم از پرسپوليس جدا شوم، اما زماني كه ديدند، من كه قديمي‌ترين بازيكن پرسپوليس بودم را به باشگاه راه ندادند، نه خودشان توانستند تحمل كنند، نه من... آنها علي انصاريان را دوست دارند.

_ و از نقش علي پروين بگوييد، اگر او بود،امسال باز هم در پرسپوليس مي‌‌مانديد؟
انصاريان: ما خودمان، آينه يكديگر هستيم... ببينيد (علي دايي) چقدر براي فوتبال اين كشور زحمت كشيد، آخر چه شد؟ چقدر شايعه برايش درست كردند، چقدر SMS برايش ساختند، چقدر به او بي‌‌احترامي شد، علي پروين هم به همين شكل، آن زمان‌ها كه پرسپوليس چيزي در چنته نداشت، صندوق عقب پيكانش، باشگاه پرسپوليس بود، چه كار با او كردند، ديديد كه چه طور حرمت او را شكستند، با عابدزاده چه كار كردند؟
ما تمام اين افراد را ديديم، اما هيچ‌گاه فكر نمي‌‌كنيم كه يك روز، اين مسئله در خانه خودمان را هم خواهد زد. غير از اين است... خوشحالم كه اين اتفاق برايم در اين سن افتاد، تا من بتوانم مسير زندگي خود را تغيير دهم.

_ از فوتبال فاصله بگيريم، شنيديم كه در يك كليپ موسيقي، ايفاگر نقشي شديد، همين طور است؟
انصاريان: در حال حاضر يك قرار تبليغاتي با يك شركت بستم كه قرار است به زودي بيلبورد‌هايش در خيابان نصب شود، همچنين در يك كليپ كه خواننده‌ آن رضا صادقي است، نقشي بازي كردم... از آنجا كه رضا رفيق ماست، قبول كردم كه در اين كليپ بازي كنم، اميدوارم كه كليپ خوبي شده باشد، فكر كنم بين 20 روز تا يك ماه ديگر پخش بشود.

_ و همچنان علاقه داري در سينما و تلويزيون بازي كني؟
انصاريان: (مي‌‌خندد)، ببين، همه آدم‌ها، در زندگي‌شان بازيگر هستند و عده‌اي از آنان بازيگران بسيار خوبي هستند،‌ به راحتي به همديگر دروغ مي‌‌گويند، سر يكديگر كلاه مي‌‌گذارند، به شغل‌ها كار ندارم، اما مي‌خواهم بگويم در شرايط امروز، همه آدم‌ها در حال بازي كردن هستند...
غير از اين است، اما بالاخره بايد يكي را پيدا كنيم كه از آدم، بازي خودش را بگيرد كه آن هم كم پيدا مي‌‌شود، به نظر شما ديگر وقتي هم مي‌‌ماند كه در جاي ديگري بازي كنيم، وقتي كه هر روز با بازيگران مختلفي برخورد مي‌‌كنيم و خودمان هم از اين حيث مستثني نيستيم.

_ در اقوام هم كسي به تو از استقلالي شدنت انتقاد نكرد؟
انصاريان: نه من خودم براي فوتبال و آينده‌ام، تصميم مي‌‌گيرم . با تجربه‌اي كه پس از اين همه سال از فوتبال به دست آوردم، استقلال را براي ادامه فوتبالم تعيين كردم كه فكر كنم، انتخاب درستي كردم.

_ پس از پيوستنت به استقلال، طرفداران آبي‌پوشان، برخورد مناسبي با تو داشتند، آيا برخورد پرسپوليسي‌ها،
هم به همين شكل بود؟
انصاريان: همين‌طور است، آنها مي‌‌دانند كه باشگاه چقدر مرا سر دواند، آنها مي‌‌دانستند كه وضعيت روحي من چگونه است، آنها مي‌‌دانند كه ما را به باشگاه خودمان راه ندادند...
آنها مي‌‌دانند افراد جديدي كه به باشگاه آمدند، هنوز عرق‌ تنشان و مهر و امضايشان خشك نشده، چه چيز‌هايي به ما نسبت دادند، آيا چاره‌اي جز جدايي بود، با من علي انصارياني كه سال‌ها براي اين باشگاه زحمت كشيدم... انتظار داشتيد چه كار كنم بي‌‌احترامي‌ها را تحمل مي‌‌كردم.

_اين‌ها را بنويسيم.
انصاريان: گفتم كه بنويسي...

_ و آيا استقلال به تو پيشنهاد داد؟
انصاريان: زماني كه متوجه شدند، قصد جدايي از پرسپوليس دارم، امير قلعه‌نوعي كه مرا قبول دارد به من پيشنهاد داد... همچنين صمد مرفاوي كه در حال حاضر سرمربي تيم است.

_ براي پرسپوليس بالغ بر 100 بخيه خوردي، جوابت را گرفتي؟
انصاريان: ببينيد، نمي‌‌خواهم بگويم كه پرسپوليس اين مزد را به من داد، اما مسئولين و دست‌اندركاران اين‌گونه پاسخم را دادند، فكر كنم بهترين جواب را به ما دادند.

_ و علي پروين؟
انصاريان: پس از جدايي از پرسپوليس چيزي به شخص من نگفت، لازم مي‌‌دانم كه در اين جا و از طريق خانواده سبز براي تمام زحماتي كه برايم كشيد، تشكر كنم.

_ و فكر مي‌‌كني تا چند سالگي به بازي ادامه
بدهي؟
انصاريان: با توكل به خداوند، تا 34 سالگي يا شايد هم زودتر...

_ دوست داشتي الان چند سالت بود؟
انصاريان: 25 سال.

_ چرا؟ يعني سه سال پيش خاطرات خوبي
داشتي؟
انصاريان: نه خاطرات خوبي نداشتم، اما تصميمي درست مي‌‌گرفتم.
منبع: مجله خانواده سبز

3146

گفتگو با خانواده پوپك گلدره: از تحصيل در آمريکا تا تصادف در شمال

زماني كه <دنياي شيرين دريا> را از جعبه جادويي مي‌ديديم، تصورمان بر اين بود كه بازيگر اين نقش يك دختر شمالي است. چند سال بعد كه فيلم سينمايي <موج مرده> را ديديم، باز هم تصورمان بر اين بود دختري كه نقش اصلي زن اين فيلم را ايفا مي‌كند، دختري است از اهالي جنوب... اما آن دختر باهوش و بااستعداد در عرصه هنر، دختري از اهالي
پايتخت بود؛ دختري كه رتبه 54 كنكور دانشگاه سراسري را از آن خود كرده بود. <پوپك گلدره...> بازيگري كه حال در بين ما نيست و جامعه هنري كشور را از استعدادهاي خود محروم كرده است.

او چگونه رشد كرده بود؟ او در كجا به دنيا آمد؟ تحصيلات او از كجا آغاز و به كجا ختم شد؟ به بازيگري از كجا رو آورد؟ روز حادثه كجا بود؟ و ده‌ها پرسش ديگر... از طرفي زماني كه مجله <خانواده سبز> به سال هشتم خود رسيد، دلمان مي‌خواست با كسي به گفتگو بنشينيم كه براي خوانندگانمان جذابيت داشته باشد. <خانواده سبز> مردادماه متولد شد، درست مثل <پوپك> كه در چنين ماهي به دنيا آمد؛ خانواده سبز هشت ساله شد، درست مثل <پوپك> كه در <هشتم> مردادماه به دنيا آمد. مردم هر شب او را با نرگس در خانه‌هاي خود مي‌بينند، اما او حالا ديگر در خانه‌اش نيست. خودش مي‌گفت: <مرگ، پايان زندگي نيست.>او راست مي‌گفت: مرگ پايان زندگي نيست، اگر پايان زندگي بود، حالا از او نمي‌نوشتيم و به ياد او نبوديم. دلمان مي‌خواست دينمان را به او ادا كنيم. هنرمندي كه براي هنر ايران زحمت كشيد و چه بهانه‌اي بهتر از اين‌كه تولد او را جشن مي‌گرفتيم، تولد او در هشتم مردادماه را...
_ _ _
در يكي از كوچه پس كوچه‌هاي ميدان هروي تهران در يك مجتمع مسكوني، زنگ واحد 303 را مي‌فشاريم. از پله‌هاي مجتمع بالا مي‌رويم، به طبقه سوم مي‌رسيم، با خود مي‌گوييم، به احتمال زياد، وقتي كه در گشوده شود با خانه‌اي بزرگ در منطقه شمال شرقي تهران، بر مي‌خوريم؛ در كه باز مي‌شود، خانه‌اي كوچك و به دور از تجملات مقابلمان است؛ (رها) نوه پنج ساله خانواده به ما سلام مي‌گويد و سپس <بهار>، خواهر بزرگ‌تر پوپك؛ مادر باز هم با پيراهن سفيد، به ما خوشامد مي‌گويد و در پايان پدر خانواده، <محمدرضا گلدره> در چهره‌اش كاملا نمايان است كه به اين راحتي‌ها نمي‌تواند، غم از دست دادن دختر را از ياد ببرد. او ته‌تغاري بابا بود و مونس او... زماني كه دختر بزرگ خانواده به خارج از كشور رفته بود، همه چيز پدر و مادر، پوپك بود، اما <پوپك> هم اين پدر و مادر را تنها گذاشت. مقصر او نيست، بلكه سرنوشت اين گونه رقم خورد. به قول پدر كه مي‌گويد: <پرواز او، پرواز بزرگي بود> و سپس مي‌خواند:
هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
پدر مرد باسوادي است، با صداي بسيار رسا كه ما را به ياد دوبلورهاي تلويزيون مي‌اندازد، بسيار خوش صحبت و واژه‌ها را با نظم خاصي از دهان خارج مي‌كند. در كجا به دنيا آمديد: سوم شهريورماه سال 1320، در همان روزي كه متفقين به ايران حمله كردند، در ميدان راه‌آهن به دنيا آمدم؛ در يك خانه قديمي كه تنها سيم‌هاي خاردار خانه ما را از راه‌آهن جدا مي‌كرد. من فرزند ششم خانواده و كوچك‌ترين پسر بودم. پدرم يكي از متخصصين سراجي بود. او رييس صنف سراجان و طرح‌هاي جديدي از كيف و كفش را در همان زمان توليد مي‌كرد، اما از آنجا كه حافظ منافع كارگران بود، هيچ‌گاه سرمايه‌اي جمع نكرد؛ او مردي عارف بود. در خيابان نادري، روبه‌روي هتل نادري مغازه‌اي داشت و من از شش، هفت سالگي در آنجا كار مي‌كردم. او بيشتر ثروت خود را وقف عرفان كرد. او ارادت خاصي به <مولانا> داشت. پدر مي‌خواست درس بخوانم، اما من علاقه‌اي شديد به ورزش و موسيقي داشتم. در باشگاه تهران جوان، در رشته كشتي و پرورش‌اندام فعاليت مي‌كردم. 14، 15 سالم كه شد رو به موسيقي آوردم. عاشق ساز ويولن بودم و زيرنظر اساتيد آن زمان مشغول آموزش شدم.همچنين دو سال زيرنظر وزارت بهداري، در رشته علوم آزمايشگاهي دوره‌هايي گذراندم و به عنوان كارشناس آن وزارتخانه انتخاب شدم. در امور سل انتخاب شدم و به همين خاطر داوطلبانه يك سال به استان اصفهان و چهارمحال و بختياري رفتم، تا آنجا كمك حال مردم باشم، اما به خاطر لذت از كمك كردن به مردمان آن ديار، يك سال به هفت سال ماندن در آنجا منجر شد. سرانجام در سال 72، پس از گذراندن 33 سال خدمت بازنشسته شدم.

ازدواج پدر و مادر پوپك
پدر مي‌گويد: مادر پوپك از دوستان تحصيلي خواهرم بود. به خانه ما رفت و آمد زيادي مي‌كرد، از آنجا كه به مولانا علاقه
زيادي داشت، پدر هم علاقه‌اي شديد به او پيدا كرده بود. من در مردادماه سال 1342 به خواستگاري همسرم رفتم و در سال 43 ازدواج كرديم. دختر اولم <بهار> در سال 1346 به دنيا آمد و پوپك هم در هشتم مردادماه سال 1350 به دنيا آمد...
مادر مي‌گويد: پوپك ساعت هشت صبح روز جمعه، هشتم مردادماه در بيمارستان پاسارگاد تهران به دنيا آمد. آن زمان نمي‌دانستم بچه پسر يا دختر است. بگذاريد يك خاطره در مورد نام <پوپك> بگويم. در سال آخر دبيرستان تحصيل مي‌كردم كه دبير ادبياتمان در رابطه با منطق‌الطير، در حال صحبت بود، او مي‌گفت: هدهد راهبر مرغان بود كه نام ديگرش شانه به‌سر و پوپك است و پوپك هم به معناي دوشيزه بودن است. همان زمان به خودم گفتم اگر فرزندي داشته باشم، نام او را <پوپك> مي‌گذارم. زماني كه دختر اولم به دنيا آمد و همسرم علاقه شديدي به نام <بهار> داشت، از طرفي <بهار> هم در فصل بهار به دنيا آمد، از اين رو او را به اين نام صدا كرديم، اما زماني كه دختر دومم به دنيا آمد، اين بار نوبت من بود كه برروي او نام بگذارم و آرزوي من برآورده شد.طي هشت ماهي كه پوپك در بيمارستان بستري بود، خيلي از آشنايان مي‌گفتند كه پوپك مانند يك كتاب است كه ما خيلي چيزها از او ياد گرفتيم و اين امر با مرور در زندگي او برايمان رخ داد. من هرگاه طي اين مدت بالاي سرش مي‌رفتم، به او مي‌گفتم <پوپك>، تو معني نامت را پيدا كردي و هدهدي كه داري راهبري مي‌كني. من بيشتر مواقع او را <هدهد> صدا مي‌كردم و او هم، هرگاه كه نامه مي‌نوشت، با امضاي <هدهد> بود.مادر به عكس قاب گرفته دخترش در كنج اتاق نگاه مي‌كند و مي‌خواند:

آرزويم بودي و دادي مرا عشق و اميد
هدهدم گشتي و بر ملك صبا دادي نويد
و در ادامه مي‌گويد: زماني كه اشتباهي مي‌كرد و از دست او عصباني بودم برايش مي‌خواندم:
< مرجبا اي هدهد هادي شده> و او هم مي‌گفت: مامان چه كار اشتباهي كردم كه دوباره اين شعر را برايم مي‌خواني...
مادر مي‌گويد: <مرگ پايان زندگي نيست>، ماموريت پوپك در اين دنيا تمام شده، خدا خواسته كه او برود و من در حال حاضر تنها <دلتنگ> پوپكم هستم.مادر پوپك، زني عارف است، هر هفته كلاس‌هاي مولانا را بر پا مي‌كند. منطق‌الطير تدريس مي‌كند، عاشق كلام قرآن است و عرفان مولانا را به طور كامل شرح مي‌دهد. شايد به همين دليل باشد كه مي‌گويد: <هيچ جايي نوشته نشده است كه انسان نيست و فنا مي‌شود، اگر به كلام دين خودمان هم توجه كنيم مي‌بينيم كه مي‌گويد: <اناا... و انااليه راجعون...>من راضي به رضاي خداوند هستم، اما صبر به من بده كه اين دوري را تحمل كنم.
_ _ _
اگر يادتان باشد، در فيلم‌ها و تصاويري كه از مراسم خاكسپاري پوپك پخش شد، مادر پوپك، هيچ‌گاه پيراهن مشكي نمي‌پوشيد، چرا؟

مي‌گويد: پوپك هيچ‌گاه دوست نداشت كه من پيراهن مشكي بپوشم، او حساسيت شديدي به اين رنگ داشت. شايد بر مي‌گردد به اين اتفاق كه پوپك 15 روزه بود كه پدرم درگذشت و من تا چند سال پيراهن مشكي به تن مي‌كردم. شب اولي كه پوپك فوت كرد، به سوي كمد لباس‌هايم رفتم، دست من به سوي لباس مشكي رفت، ناگهان صداي پوپك را مثل سابق شنيدم كه گفت: <ماماني، مشكي...> به خودم گفتم كه معتقد نيستم كه <پوپك> از پيش ما رفته و در آن وضعيت من بايد به اطرافيان روحيه بدهم؛ از اين رو تصميم گرفتم، كه سفيد بپوشم. سفيد رنگ روشني و رنگ نور است. به پوپك گفتم <من سفيد مي‌پوشم تا تو خوشحال باشي.>
_ _ _
شخصيت او چگونه شكل گرفت؛ مادر مي‌گويد: <پوپك> از زماني كه راه افتاد يك بچه دوست داشتني و باهوش بود، چيزي كه باعث تعجب من و پدرش شد، اين بود كه پوپك زبان شيوايي داشت و مسايل را خيلي عجيب و باور نكردني با سن كمش به يكديگر ارتباط مي‌داد؛ در رابطه با تحصيل هم، وضعش اين گونه بود كه دوست نداشت بيست بگيرد، بلكه دلش مي‌خواست با نمرات خوبي سال تحصيلي‌اش را به پايان ببرد و در كنار آن به تئاتر، موسيقي و همچنين در كنار دوستان بودن، هم برسد.يادم مي‌آيد كه در دبيرستان <ايران>، چند تئاتر به همراه دوستانش اجرا كرد، كه مورد توجه واقع شد.تحصيلات پوپك در چه مقاطعي بود؟ مادر مي‌گويد: او در رشته رياضي ديپلم گرفت، اما زماني كه مي‌خواست براي كنكور ثبت‌نام كند، به ما گفت: كه مي‌خواهد در رشته علوم انساني امتحان بدهد، از اين رو، يك روز كتاب‌هاي چهار ساله علوم انساني را تهيه كرد و چند ماه پيش از كنكور رو به مطالعه اين كتاب‌ها آورد و بدون اين‌كه يك ساعت معلم داشته باشد و كلاس برود، خود را چهار ماه در خانه زنداني كرد و در دانشگاه سراسري رتبه 54 را آورد. پوپك مي‌توانست رشته حقوق را انتخاب كند، جالب اين‌كه خواهرش هم پيش از او در كنكور سراسري رتبه 56 را آورد و در حقوق دانشگاه تهران قبول شد. اما پوپك مي‌گفت به حقوق علاقه‌اي ندارد، از اين رو در رشته روان‌شناسي باليني دانشگاه تهران پذيرفته شد و در دانشگاه تهران، پايان‌نامه‌اش را در رشته تئاتر درماني نوشت كه سخت مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان با اهالي تئاتر آشنا شد و رو به هنر آورد، همان چيزي كه آرزويش بود. من هم هرگاه به پوپك مي‌گفتم: عزيزم تو روان‌شناسي خواندي، بهتر نيست ادامه تحصيل بدهي و به درجه دكترا نايل شوي، او مي‌گفت: <مامان، اتفاقا در هنر بازيگري، روان‌شناسي نقش موثري دارد.>
او چگونه رو به بازيگري آورد؟ او با دوستانش در دانشكده هنر، تئاتر <پل> را بازي كرد. تئاتري هم به نام <زمستان>66 در سال 74 بازي كرد كه پوپك در آن تئاتر جايزه اول را گرفت و از او تقدير شد. آن شب در تالار وحدت، او برايمان مايه افتخار شد. بعد از اين تئاتر، او در سكانس‌هايي از مجموعه تلويزيوني <سرزمين سبز> بازي كرد كه هيچ‌گاه پخش نشد و نمي‌دانيم كه چرا اين گونه شد؛ سپس در دنياي شيرين دريا بازي كرد، پس از آن در فيلم‌هاي سينمايي موج مرده، آخر بازي، سيندرلا، مجموعه مرواريد سرخ و سپس نرگس..

ادامه تحصيل در آمريكا
مادر پوپك مي‌گويد: پس از اين‌كه جايزه سيمرغ بلورين را به خاطر بازي در فيلم سينمايي <موج مرده> از آن خود كرد، او در
سال 80 به آمريكا پيش خواهرش رفت، البته قصدش از رفتن ادامه تحصيل بود؛ خيلي‌ها به او گفتند كه حالا زمان مناسبي نيست، تو الان مي‌تواني به پيشنهادات خوبي فكر كني، اما او عزمش را جزم كرده بود كه پيش خواهرش برود. گويا پس از اين‌كه رفته بود پشيمان شده و دايما با ما تماس مي‌گرفت كه نمي‌تواند در آنجا زندگي كند و مي‌خواهد به ايران بازگردد. من، پدر و خواهرش هم به او مي‌گفتيم كه حداقل فوق‌ليسانست را بگير و سپس برگرد، كه او گفت: نه من نمي‌توانم، سپس به بهانه ديدن ما به ايران آمد، چند ماهي بود و دوباره رفت، پس از هشت ماه دوباره به ايران بازگشت و صريحا به ما گفت: كه مي‌خواهم به بازيگري ادامه بدهم.
_ _ _
از مادرش مي‌پرسيم كه او هيچ وقت در رابطه با مرگ صحبت مي‌كرد و به طور كلي نظري در مورد مرگ داشت كه مي‌گويد: بله، او ابتدا از مرگ مي‌ترسيد، اما گويا زماني كه در مجموعه‌اي در اطراف شاهرود در كوير بازي مي‌كرد، در بيمارستاني با پيرزني برخورد كرد كه مردن او را به چشم ديد. به من گفته بود، زماني كه پيرزن جان داد، متوجه شد كه چيزي از بدن او جدا شده، چيزي به شكل روح... احساس كردم، لباس او باقي ماند و روح از بدنش جدا شد. روزي هم در قبري خوابيد كه باعث شد ترسش بريزد، به من گفته بود كه مامان از زماني كه در قبر خوابيدم، ديگر از مرگ نمي‌ترسم.
_ _ _
آيا پدر با بازي پوپك مخالفت مي‌كرد؟ پدر مي‌گويد: نه، من سعي مي‌كردم هميشه به فرزندانم، معنويات را بياموزم. از آنجا كه كارم صبح تا ظهر بود و به دنبال اضافه كاري و ماديات نبودم، وقت بيشتري با دخترانم مي‌گذراندم. مخالف بازي كردن او نبودم، بلكه موافق درست زندگي كردن آنها بودم؛ شايد به همين خاطر بود كه هيچ‌گاه دخترانم، به ماديات توجه نمي‌كردند. هميشه از او مي‌پرسيدم كه تعريف درستي از واژه <هنر> در كشورمان بيان كند.
پوپك در اين اواخر سعي مي‌كرد، به اطرافيان خود بيشتر از گذشته كمك كند، او به هيچ عنوان به ماديات توجه نشان نمي‌داد؛ شايد درست نباشد بگويم، اما واقعيت است كه به اشخاصي كه كمك مالي نياز داشتند، دريغ نمي‌كرد و اصلا ماديات براي خودش كاملا بي‌ارزش بود. خوشحالم كه او چنين طرز تفكري داشت و با همين طرز تفكر رشد كرد. من اين نوع زندگي را از پدرم به ارث بردم، خود من در بهترين موقعيت مي‌توانستم موسيقي تدريس كنم، حتي بارها به خاطر صدايم از تلويزيون به من پيشنهاد شد، اما من به همان كارهاي آزمايشگاهي‌ام، قانع بودم و دوست داشتم، بيشتر وقتم را با خانواده صرف كنم. شايد به همين علت باشد كه پس از سال‌ها زندگي در تهران يك خانه هفتاد متري دارم و مبلغي ناچيز حقوق بازنشستگي...
_ _ _
شنيده بوديم كه پوپك با اتومبيل شخصي‌اش تصادف كرد، اما پدر اين گونه تعريف مي‌كند. 24 ساعت از پوپك خبري نداشتم، فيلمبرداري در <ازگل> بود. آقايان مقدم و مهام به خاطر اين كه پوپك ده روز مقابل دوربين بود به او 48 ساعت استراحت دادند و پوپك هم در پاسخشان گفته بود: <جانم، مي‌روم يك سري به دريا مي‌زنم و مي‌آيم> با همسر سيروس مقدم تماس گرفتم كه آيا پوپك سر صحنه است، اما او گفت: ما هم از او خبري نداريم و گوشي همراهش خاموش است. او ساعت ده شب در زمان بازگشت به تهران، با يك پيكان سواري در حال بازگشت بود كه راننده پيكان قصد سبقت گرفتن را داشت، از روبه‌رو هم يك آردي با همين سرعت مي‌آمد، تصادف شاخ به شاخ صورت گرفت و هفت نفر در همان جا، مردند. اتومبيل‌ها مچاله شده بودند. آنها را سريعا به بيمارستان نور رساندند، اما افاقه‌اي نكرد. در بين آنان، تنها پوپك و يك آقاي ديگر زنده ماندند. چند بار پس از تصادف با من تماس گرفتند كه اگر مي‌خواهيد ديه بگيريد، بايد مراحل قانوني سپري شود، از اين روز بايد از راننده شكايت بشود، اما من نه حوصله اين كارها را دارم و نه راننده‌اي زنده است كه از او شكايت كنم. آن راننده هم يك پدر هفتاد ساله دارد كه گويا حالا گرفتار اين مسايل شده است.در نور هم، پوپك را با يك آمبولانس فرستاند تهران، اما قسمت اين بود كه او از ما جدا شود، آن هم پس از هشت ماه... گويا خداوند مي‌خواست صبر ما را امتحان كند. پدر در ادامه از پرستاران به نيكي ياد مي‌كند و از آنان به عنوان فرشتگان نجات نام مي‌برد، اما گله‌هايي از پزشكان دارد.. كه دوست دارد، در اين باره زياد توضيح ندهد، چون فايده‌اي ندارد، <دخترم كه دوباره بر نمي‌گردد.>پدر در ادامه مي‌گويد: عشق به بازيگري اجازه نداد كه او در آمريكا زندگي كند، من با توجه به استعدادهايي كه از او سراغ داشتم، يقين ‌داشتم كه اگر در آن جا تحصيل مي‌كرد، با مدرك دكتراي روان‌شناسي باليني از آنجا باز مي‌گشت. اما نمي‌دانم چه شد كه او دوباره به ايران بازگشت. پدر در ادامه مي‌گويد: من هم مثل همسرم دلم براي پوپك تنگ شده است، معتقدم كه پوپك پرواز زيبايي داشت و شايد پرواز زيبا كردن، از زندگي زيبا كردن هم مهم‌تر باشد. منظورم اين است كه زيبا مردن هم جزو نعمت‌هاي خداست.
در هشت ماهي كه او بستري بود، به چشم ديديم كه مردم چه طور براي او دعا و راز و نياز مي‌كنند و آرزوي سلامتي‌اش را داشتند. پدر پوپك در پايان از زحمات صدا و سيما و مخارجي كه بابت پوپك متحمل شدند، به ويژه از زحمات آقايان ضرغامي، پورمحمدي و تقدسي قدرداني مي‌كند كه طي اين مدت كمك‌رسان او و خانواده‌اش بودند.وي مي‌گويد: طي مدت هشت ماه، سازمان صدا و سيما هفتاد ميليون تومان خرج دخترم كرد...

_ _ _
و سرانجام پوپك گلدره، فرزند دوم محمدرضا گلدره، در شب تولد رسول اكرم(ص)، در 27 فروردين‌ماه 1385 در حالي كه 34 سال و هشت ماه سن داشت، دارفاني را وداع گفت...


همين چند سال پيش، او جايزه بهترين بازيگر زن با بازي در فيلم <موج مرده> را از آن خود كرده بود. با او قرار گفتگو گذاشتم. ابتدا امتناع مي‌كرد، اما او را مجاب كردم كه با من گفتگو كند. به من گفت: چه مي‌خواهي بپرسي؟ كجا به دنيا آمدم، كجا تحصيل كردم، نظرم را درباره اين سكانس بگويم و شايد بهترين پرسش اين باشد كه پيام اين فيلم چه بود؟ گفتم: سركار خانم، ما هم مقصر نيستيم، بلكه اذهان عمومي از ما اين چنين پرسش‌هايي مي‌خواهند. كمي فكر كرد و گفت: يعني مردم... گفتم: آري. گفت: همه مردم... گفتم: نه، آن قشري كه حداقل مطبوعات را مي‌خوانند و از طرفداران دنياي سينما هستند. اين‌ها، هم جزوي از مردم هستند. گفت: حالا كه پاي مردم وسط است، پس بپرس... و من پرسيدم و پرسيدم تا اين‌كه رسيدم به پرسش كليشه‌اي پاياني، مثل تمام مصاحبه‌ها <حرف پاياني...> دوباره به فكر فرو رفت، مثل پاسخ دادن به ديگر پرسش‌ها، كه با طمانينه به آنان پاسخ مي‌داد. برخلاف خيلي از هنرمندان، براي طرف مقابل، ارزش قايل بود. ما خبرنگاران زماني كه رو در روي كسي براي گفتگو مي‌نشينيم، متوجه مي‌شويم كه چه كسي حال و حوصله گفتگو را دارد و چه كسي حال و حوصله ندارد... چه كسي مي‌خواهد با پاسخ‌هاي تك كلمه‌اي از شر ما راحت شود و چه كسي با فكر، تعمق و تامل پاسخگوي پرسش‌هاي ماست و گلدره از اين گروه بود. گروهي كه يا مصاحبه نمي‌كرد و اگر هم حاضر به مصاحبه مي‌شد براي فرد روبه‌رو، ارزش قايل مي‌شد.
مثل آن بازيگر زن تازه به دوران رسيده‌اي نبود كه شش ماه، ما را امروز و فردا كرد و سرانجام هم گفت: پرسش‌هايتان را بياوريد، پرسش‌هايمان كه به پانزده پرسش مي‌رسيد را برديم و به او سپرديم كه حداقل براي هر پرسش سه، چهار خط مطلب بنويسد... پس از دو ماه از آن روز كه به دنبال پرسش‌هايمان بوديم، به ما گفت كه برويم از منزلشان در يكي از خيابان‌هاي فرعي ميرداماد تهران بگيريم.

زماني كه مادر بازيگر مربوطه، كاغذ را دستمان داد، از حالت تعجب داشتم شاخ در مي‌آوردم؛ پس از شش ماه به دنبال او بودن و دو ماه هم به دنبال پرسش‌ها، براي هر يك از پرسش‌ها، تنها چند كلمه پاسخ داد. از پانزده سوال، شش پرسش عادي را پاسخ نداد؛ به سه سوال ديگر، بلي يا خير گفت و براي شش سوال هم، تنها چند كلمه پاسخ... از مجتمع كه خارج شدم، كاغذ را مچاله و به گوشه‌اي پرتاب كردم. زير لب به خودم دشنام دادم كه هشت ماه از وقتم را صرف او كردم و روانم را آزار دادم، آخرش هم... وقتي كه او برايت احترام قايل نمي‌شود، آن گاه براي چه بايد عكس او را با ژست‌هاي مختلف روي جلد بياوري... شايد پاسخ اين باشد، <براي مردم...> اما او براي مردم، براي من و براي تو چه كرد؟ مردم بايد بدانند كه برخي از اهالي اين قشر چگونه رفتار مي‌كنند... ما براي آنان مي‌گوييم كه براي مردم از شما گفتگو مي‌خواهيم و آن گاه آنان هشت ماه، ما را به دنبال خود مي‌كشانند.
زماني كه اين اتفاق در تابستان گذشته كه اگر اشتباه نكنم، مردادماه گذشته بود، افتاد... به ياد حرف‌هاي <پوپك گلدره> افتادم كه به من در اوج محبوبيت و مشهوريت به خاطر دريافت سيمرغ بلورين از جشنواره فجر گفت: اگر به خاطر مردم است، بپرس و من پرسيدم تا رسيدم به همان پرسش پاياني. <اگر در پايان چيزي دوست داريد، بگوييد، به عبارتي سخن پاياني> و او پس از كمي تامل گفت: <ما انسان‌ها، بايد قدر يكديگر را بدانيم، مرگ به همه ما نزديك است، مرگ در كمين همه ماست، دنيا چند روزي بيشتر نيست، ما در دنياي ديگري هم بايد زندگي را تجربه كنيم، مرگ پايان زندگي نيست، پس با كوله‌باري از رفتار پسنديده به سوي آن دنيا گام برداريم.>
و لحظاتي بعد صحبت‌هايش عاميانه‌تر شد: <براي يكديگر كلاس نگذاريم، از غرور فاصله بگيريم، دل‌هايمان را به يكديگر نزديك‌تر كنيم، به ماديات زندگي توجه بي‌جا نشان ندهيم و از گذشتگان عبرت بگيريم، دست پايين‌تر از خود را بگيريم و به او كمك كنيم كه تنها همين مسايل، نام انسان‌ها را نيك مي‌كند...> و چه زيبا پوپك آن گفته‌ها را به زبان آورد، چرا كه خود اين گونه بود و به همين شكل زندگي مي‌كرد...
روحش شاد








منبع: مجله خانواده سبز

3144

دنزل واشنگتن افتخار سياهان آمريكا

زندگي و شيوه خط مشي (دنزل واشنگتن) نه تنها مايه افتخار و اعتبار جامعه سياهپوستان آمريكايي و آفريقايي تبار است بلكه صنعت فيلم هاليوود نيز به اين هنرپيشه مي‌‌بالد.او يكي از هنرپيشه‌هاي مردم‌پسند و عامي است. دنزل واشنگتن تاكنون 26 جايزه معتبر بازيگري را از آن خود كرده است. همچنين 4 بار نامزد جايزه اسكار شده و كسب 1 بار جايزه اسكار از افتخارات اين بازيگر سياه‌پو‌ست محسوب مي‌شود. دوران افتخار دنزل واشنگتن از سال 1981 با بازي در فيلم داستان يك سرباز شروع شد. او در دوران پربار حرفه‌اي‌اش در طيفي از نقش‌هاي گوناگون طنز، پليسي و نقش منفي ظاهر شده است.در اين مقاله زندگي و افتخارات اين هنرپيشه را به رشته تحرير در مي‌‌آوريم.

دنزل چشم به جهان گشود
دنزل واشنگتن در 28 دسامبر 1954 در مانت ورنون نيويورك در يك خانواده مذهبي به دنيا آمد. بعدها با تولد برادر كوچك‌ترش خانواده آنان 5 نفره شد زيرا دنزل يك خواهر بزرگ‌تر از خودش نيز داشت. پدرش روحاني و مادرش آرايشگر بود. او خودش درباره محل زندگي دوران كودكي‌اش مي‌‌گويد: در محله ما همه جور آدم از اسپانيايي گرفته تا مكزيكي و ايرلندي و چيني پيدا مي‌‌شد. لذا در اين محله با چند فرهنگ مختلف رشد يافتم و چيزهاي بسيار زيادي از زندگي آدم‌هاي اطرافم آموختم. دنزل از همان دوران كودكي اولين گرايش‌هاي آينده‌اش را جستجو كرد و به كارهاي نمايشي علاقمند شد.
او درباره آن دوران مي‌‌گويد: از پدرم و شغلش تكيه بر قدرت خداوندي را آموختم و ساعاتي را كه در سالن آرايشگاه مادرم مي‌‌گذراندم داستان‌هايي مي‌‌شنيدم كه من را عاشق قصه‌گويي مي‌كرد.وقتي دنزل، 12 سال داشت، پدر و مادرش از هم جدا شدند و دنزل و خواهر بزرگترش به مدرسه شبانه‌روزي فرستاده شدند. دنزل علاقه زيادي به تحصيل در دانشگاه داشت، لذا پس از پايان دوران مدرسه وارد دانشگاه فوردهام شد و در سال 1977 در رشته روزنامه‌نگاري از اين دانشگاه ليسانس گرفت.
او همچنين در يك دانشكده تئاتر درس تئاتر مي‌‌خواند و در چندين نمايش در نقش‌هاي شخصيت‌هاي شكسپير روي صحنه آمد. البته اولين تجربه‌هاي نمايشي او بازي در تئاترهاي دانشجويي بود كه وي را به سوي دانشكده تئاتر كشانيد. او نه تنها در دانشگاه فوردهام بلكه در دانشكده تئاتر با بالاترين نمره فارغ‌التحصيل شد.دنزل همزمان با تحصيل، براي اينكه خرج خود و خواهرش را درآورد در كتابخانه و رستوران دانشگاه كار مي‌كرد.
پس از فارغ‌التحصيلي به سانفرانسيسكو رفت و از آمريكا يك بورس گرفت و پس از پايان يك دوره يك ساله، نقش‌هاي متفاوتي در برنامه‌هاي مختلف تلويزيوني بر عهده گرفت.سيماي جذاب دنزل واشنگتن سبب شد كه طرفداران زيادي پيدا كند و از همه مهم‌تر، اين كه او توانايي بازي در نقش‌هاي مختلف را داشت، تلويزيون از او در سريال‌هاي گوناگون استفاده مي‌‌كرد. يكي از بهترين سريال‌هايي كه در آن دوران دنزل در آن نقش‌آفريني كرد و از به ياد ماندني‌ترين بازي‌هاي او شد، سريالي بود كه از سال 1981 به مدت 6 سال پخش شد و دنزل در آن نقش دكتر چندلر را بر عهده داشت. او با استعداد زيادي كه در عرصه بازيگري داشت در ميان آمريكايي‌ها به شهرت و محبوبيت رسيد. دنزل با چنين تجربه فراواني، نقش‌آفريني در سينما را آغاز كرد و با همان فيلم نخستينش توجه همه را به خود معطوف كرد.

فيلم‌هاي حرفه‌اي
او از همان سال‌ها به يكي از شخصيت‌هاي معروف هاليوود تبديل شد. او با بازي در فيلم (ويلما) به شهرت رسيد. در واقع دنزل تا به امروز در 45 فيلم هنرنمايي كرده است. بطور كلي دنزل از فعال‌ترين بازيگران سينماي هاليوود است.دنزل در سال‌هاي ابتدايي دهه 90 در سه فيلم (اسپايك‌لي)حاضر شد. در كارنامه حرفه‌اي اين بازيگر آثار شاخصي به چشم مي‌‌خورد، از جمله (افتخار)، (مالكوم ايكس)، (پرونده پليكان)، (كلكسيونراستخوان)، (جاني‌كيو) و (آزادي فرياد.)
او در سال 1993 در فيلم‌هاي (گوش‌هاي خرگوش) ايفاي نقش كرد و مورد تاييد كارشناسان هنري هاليوود قرار گرفت. در مجموع دنزل را مي‌‌توان از فعال‌ترين بازيگران دهه 90 ياد كرد. او در آن دوران فعاليت‌هاي چشمگيري داشت. وي در طول اين دهه در 22 فيلم نقش آفريني كرد.او در سال 1996 براي بازي در فيلم (جسارت در زير آتش) يك ميليون دلار دستمزد دريافت كرد. واشنگتن در سال 2002 براي اولين بار به پشت دوربين رفت و موفق شد كه عنوان كارگرداني فيلم خوب و ارزنده (آنتوان فيشر) را از آن خود كند. اين فيلم آغازي بر شكل‌گيري دوران حرفه‌اي واشنگتن كارگردان بود. نا‌گفته نماند كه تلاش‌هاي پيوسته و مداوم دنزل در عرصه سينماي هاليوود بي‌‌نتيجه و بي‌‌اثر نبوده است و براي او فهرست بلند بالايي از جوايزي كه دريافت كرد يا نامزد دريافت آنها بود باقيمانده است.

جوايز و افتخارات
جوايز و افتخارات زيادي در كارنامه بازيگري او به چشم مي‌‌خورد.
1988، بهترين بازيگر نقش دوم براي فيلم افتخار
1989، بهترين بازيگر نقش اول براي فيلم پرونده پليكان و جايزه اول از سوي انجمن منتقدان نيويورك
1991، بهترين بازيگر براي فيلم مالكوم ايكس
1992، نامزد بهترين بازيگري در ژانر رمانس براي فيلم مالكوم ايكس
1999، بهترين بازيگر در ژانر رمانس براي فيلم هاريكون
2000، مدال نقره بهترين بازيگر براي فيلم هاريكون
2001، نامزد بهترين بازيگر در ژانر رمانس براي فيلم روز تمرين
2001، بهترين بازيگر براي فيلم روز تمرين

زندگي شخصي
دنزل واشنگتن كه نيم قرن اول زندگي‌اش را پشت سر گذاشته حال در سن 52 سالگي در لس آنجلس در يك خانه ويلايي در كنار همسر و چهار فرزندش زندگي مي‌‌كند.وي در زندگي خانوادگي‌اش نيز آدم موفقي به شمار مي‌‌رود. او و (پائولتا) همسر جوانش چندين سال پيش با يكديگر ازدواج كردند.ثمره اين ازدواج چهار فرزند به نام‌هاي جان، كايتا و دوقلو‌هايي به نام‌هاي مالكوم و اليوياست. واشنگتن مي‌‌گويد: (بازي در سينما به معناي زندگي كردن نيست اين چهار بچه همه زندگي من را به خود اختصاص داده‌اند آنها هميشه در اولويت بوده‌اند، به راستي اگر من يك خانواده نداشتم، تعطيلات آخر هفته را چگونه سپري مي‌‌كردم؟)
گرچه چندي پيش شايعاتي درباره رابطه دنزل واشنگتن و سانا لاتان ساخته شد. (سانالاتان) هنر‌پيشه آمريكايي از شنيدن تهمت‌هايي كه او را به دنزل واشنگتن نسبت مي‌‌دادند بسيار برافروخت و گفت ما هر دو هنر‌پيشه هستيم و فقط با يكديگر در فيلم <خارج از زمان> ايفاي نقش كرديم اما متاسفانه روزنامه (اخبار روزانه نيويورك) شايعاتي را ساخته است. اين شايعه‌ها تنها به اين دليل بوجود آمده كه ما تنها در يك فيلم عاشقانه بازي كرده‌ايم. مردم شايعه كرده‌اند كه من باردار هستم. بعضي از آنها به مادرم گفته‌اند من فرزند واشنگتن را در شكم دارم اما وكيل دنزل خبر جدايي دنزل را شايعه خواند و گفت: او زندگي خوبي دارد و با همسر و چهار فرزندش در صفا و صميميت زندگي مي‌‌كند.

هديه دنزل
دنزل واشنگتن مبلغ 25 هزار دلار به برنامه كمك به ساكنين كوهستان راكي اهدا كرد. اين مبالغ اهدا شده براي خريد وسايل گرمايي است. اين بازيگر 52 ساله خبر اهداي اين مبلغ را طي مراسمي در دانشكده وسليمان در شمال كارولينا اعلام كرد. اين مبلغ بزرگترين هديه‌اي است كه طي نوزده سال گذشته يعني از زمان افتتاح برنامه كمك زمستاني به كوه‌هاي راكي ارائه شده است.
بنا به گفته مقامات رسمي، اين هديه حاصل دوستي واشنگتن با (هرمان پون) يكي از اهالي (كوهستان راكي) و مربي دوران دبيرستان دنزل است. او از اينكه چنين كمكي را به اهالي كوهستان راكي كرده است احساس شادي و افتخار مي‌كند.

و فيلم‌هاي او...
دنزل واشنگتن تا كنون در اين فيلم‌ها ايفاي نقش كرده است: مردي در آتش، روز تمرين، تيتان‌ها، نمايش ژوليوس سزار، خودي، كانديد منچوري، غول‌ها را به ياد داشته باش، بازگشت سوپر فلاي، مالكوم‌ايكس، هاريكون، گريه براي آزادي، افتخار، داستان يك سرباز، استيو بيكو، پرونده پليكان، كلكسيونر استخوان، جاني كيو و... گر چه جز اينها در سريال‌هاي مختلف تلويزيوني هم ايفاي نقش كرده است.

3143

قـارچ خوابــانيده

مواد لازم:
سركه سيب:120 ميلي‌ليتر
سير: 1 حبه
برگ بو: 1 عدد
پياز: 1 عدد
گوجه فرنگي: 3 عدد
قارچ: 400 گرم
روغن: 3 قاشق سوپ‌ ‌خوري

طرز تهيه:

سركه، سير، برگ بو و پياز خرد شده را در ماهي‌تابه‌اي مي‌ريزيم و مي‌گذاريم با حرارت ملايم بجوشد تا پياز نرم شود. گوجه‌فرنگي را پوره كرده همراه با روغن به مواد بالا مي‌افزاييم. همه مواد را مخلوط كرده و چاشني را مي‌افزاييم.
مخلوط را روي قارچ ريخته و آن را مي‌پوشانيم و مي‌گذاريم تمام طول شب در يخچال بماند. سير و برگ بو را خارج كرده، قارچ را در ظرف‌هاي جدا مي‌كشيم وبا زيتون تزيين مي‌كنيم. غذا آماده سرو است.

منبع: مجله خانواده سبز

3142

پيتزاي قارچ

مواد لازم:

خميرپيتزا: 150 گرم
روغن: 2 قاشق سوپخوري
قارچ: 350 گرم
سير: 1حبه
ريحان تازه: 50 گرم
پنير پيتزا رنده شده: 75 گرم

طرز تهيه:

خمير پيتزا را به شكل دايره‌اي به قطره 25 سانتي‌متر باز كنيد و در قالب چرب شده بگذاريد. روغن را درماهي‌تابه‌اي گرم كنيد و قارچ را به مدت يك دقيقه سرخ كنيد تا آب بيندازد. سير و ريحان خرد شده را اضافه كنيد، پس از آنكه تفت خورد قارچ را روي خمير ريخته، چاشني لازم را بزنيد و پنير رنده شده را روي آن بپاشيد. به مدت 20 دقيقه در فر با درجه 220 سانتي‌گراد يا 425 درجه فارنهايت بگذاريد و بعد سرو كنيد.

منبع: مجله خانواده سبز

3141

كاري مخلوط با سبزيجات

مواد لازم براي 4 الي 6 نفر
سيب زميني متوسط: 3 عدد
پياز قرمز متوسط: 2 عدد
هويج متوسط: 1 عدد
گوجه فرنگي متوسط: 4 عدد
نخود فرنگي آب‌پز: نصف پيمانه
فلفل دلمه‌اي قرمز و سبز: يك عدد
روغن زيتون: دو قاشق غذا خوري
پودر سيروزيره سياه: نصف قاشق چايخوري
زنجبيل: نصف قاشق چايخوري
پودر كاري: يك قاشق چايخوري
ماست كم‌چرب: 2 قاشق غذا خوري
نارگيل پرپر شده: 1/4 پيمانه
آب جوش: 1پيمانه
قارچ : به مقدار لازم

طرز تهيه:

در يك كاسه متوسط، نارگيل و آب جوش را هم بزنيد و بگذاريد بماند. سبزيجات و سيب‌زميني‌ها را بپزيد، بعد به مدت 10 دقيقه كنار بگذاريد. در ماهي تابه روغن را داغ كرده پيازها را برش‌هاي بزرگ زده همراه با سير تكه شده سرخ مي‌‌كنيم. سپس زيره سياه، فلفل، زنجبيل، پودر كاري و نمك را اضافه مي‌‌كنيم. فلفل دلمه‌اي و هويج را به صورت مكعبي خرد كرده به مواد بالا اضافه مي‌‌كنيم. اين مواد را كمي تفت مي‌‌دهيم و حدود 5 دقيقه مي‌‌گذاريم تا نرم شوند. حالا نارگيل را از صافي رد مي‌كنيم و در آبكش فشار مي‌‌دهيم تا شيره آن گرفته شود تفاله آن را دور ريخته و شيره نارگيل را به گوجه فرنگي و سيب‌زميني اضافه مي‌‌كنيم. وقتي قلقل كرد، در آن را گذاشته و حرارت را كم مي‌كنيم. حدود 10 دقيقه طول مي‌كشد تا سبزيجات پخته شوند. در آخر نخود فرنگي آب‌پز شده، ماست و نمك را اضافه مي‌‌كنيم. كمي بعد غذا آماده سرو است.سپس روي آن را با قارچ پخته شده تزيين مي كنيم.

منبع: مجله خانواده سبز

3140

خوراك چامين با پلو

كرفس:4 ساقه
هويج: 2عدد
فلفل دلمه‌اي: 1 عدد
جوانه ماش: 100 گرم
قارچ: 200 گرم
پنير كورد: 100 گرم
پياز: 2 عدد
سس سويا: 6 قاشق غذاخوري
ادويه مخصوص: دلخواه

طرز تهيه:

ابتدا كرفس، هويج، فلفل دلمه‌اي و پياز را به صورت خلال نازك برش زده جداگانه همه را تفت مي‌دهيم به طوري كه فقط آب آن كشيده