به تهرون 20 رای دهید

.

« June 2006 | جدیدترین ها | August 2006 »

July 24, 2006 3119

گپی با داريوش فرهنگ: من ماني و همسرم يک خانواده سبز هستيم

نام : داريوش
نام خانوادگي : فرهنگ
متولد : 1326 در آبادان
مدرک تحصيلي :فارغ التحصيل تئاتر
آغاز کار هنري : تئاتر در سال 1345 و تشکيل گروه پيادو در سال 1347
آغاز فعاليت سينمايي: رسول پس ابوالقاسم به عنوان فيلم نامه نويس انتخاب موسيقي متن تهيه کننده و کارگردان در سال 1359.
فيلم نامه نويس فيلم هاي : رسول پسرابوالقاسم - کفش هاي ميرزانوروز - اتوبوس طلسم - دو فيلم با يک بليت - بهترين باباي دنيا - ديپلمات- رواني .
کارگردان فيلم هاي : رسول پسر ابوالقاسم - طلسم - دو فيلم با يک بليت - بهترين باباي دنيا - راه افتخار - ديپلمات - تکيه بر باد - شب هاي تهران و رز زرد .
جوايز : برنده ديپلم افتخار بهترين فيلم ( دو فيلم با يک بليت - 1369)
کانديد سيمرغ بلورين بهترين کارگرداني و برنده سيمرغ بلورين جايزه ويژه هئيت داوران ( دو فيلم با يک بليت -1369)
کانديد سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد ( دو فيلم با يک بليت 1369)

_ چند سال است كه در عرصه هنــر فعاليـــت مي‌كنيـــد؟ از كجـــا آغــاز كرديد؟
فرهنگ: راستش بارها و بارها، اينجا و آنجا در نشريات تخصصي و غيرتخصصي جواب اين سوال را داده‌ام. اصلا مهم نيست كه سي سال، پنجاه سال يا هفتاد سال سابقه هنري داريد! مهم آن است كه در اين سال‌ها كارتان تر و تازه بوده است يا نه! مثل خود (زندگي)، كه مي‌گويند طول آن مهم نيست در عرض آن (زندگي) كرده‌اي؟ يا فقط زنده بوده‌اي؟ با وجود اين فكر مي‌كنيد باز هم بگويم؟

_ براي خانواده سبز و خوانندگان بي‌شمارش نگفته‌ايد.فرهنگ: تازگي دارد؟
_ بله! خوانندگان علاقه‌مند هستند تجربيات يك هنرمند را از زبان خودش بشنوند.
فرهنگ: پس اجازه بدهيد به اختصار بگويم! آدمي نيستم كه خودم را به فعاليت‌هاي هنري گذشته‌هايم سنجاق كنم! هميشه (آخرين) كار، (اولين) كار من است!

_ گذشته چراغ راه آينده نيست؟
فرهنگ: بله،ِ اما اگر شعله اين چراغ فروزان، وسط راه به كورسو بيفتد، همه جا يكسره تاريك مي‌شود.

_ خب شما كه روشنايي در پرونده‌تان بسيار داريد، از آنها بگوييد!
فرهنگ: خيلي متوصل به گذشته نمي‌شوم. سابقه كاري مثل دفتر خاطرات مي‌ماند كه بايد در گنجه‌ها خاك بخورد، تا دوران پيري و بازنشستگي كه نيازمند اين دلخوشي‌ها هستيم! گذشته مثل (بوم) سفيد نقاشي است، مثل پرده (سفيد) سينما كه حيف است با قلمبه‌گويي‌ها و شناسنامه آنچناني دست و پا كردن براي خودت، آن سفيد‌ها را خط خطي بكني.

_ تواضع مي‌كنيد؟
فرهنگ: نه واقعا! من از هرگونه تواضع (آن هم از نوع ساختگي و رياكاريش) بيزارم. از دروغ و تظاهر هم همين‌طور! دلم مي‌خواهد سوال و جواب‌هايمان تكراري نباشد و حداقل به درد چند نفر بخورد!

_ مطمئنا همين طور است! شما
بفرماييد از كجا شروع كنيم؟
فرهنگ: شروع هر كاري بسيار سخت است، اما وقتي استارت آن بخورد، موتورش به راه مي‌افتد، نه؟

_ كاملا درست است.
فرهنگ: فقط بايد اهرم‌هاي ترمز اين (كشتي) مسافرتي را به موقع كشيد تا سفرمان خيلي دور و دراز نشود.

_ پس اگر موافقيد از يك سفر كوتاه آغاز كنيم.
فرهنگ: فكر خوبيه! من (بليت) اين سفر را از همان دوران ورود به دانشگاه تهران خريده‌ام. روزي كه در كنكور رشته تئاتر دانشكده هنرهاي زيبا قبول شدم، سفري خيال‌انگيز و رنگي كه بسيار وسوسه‌انگيز هم بود، پيش رويم نمايان شد. سفري به سرزمين‌هاي شناخته و ناشناخته هنر. يادم مي‌آيد اولين كار حرفه‌اي را با تاسيس گروه تئاتر پياده (به اتفاق مهدي هاشمي) آغاز كردم. در همان قدم اول متوجه شدم چه مسافرت دور و درازي است به درياي بيكران و ناپيداي هنر.
فهميدم: بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي
صوفي نشود صافي تا در نكشد جامي

_حالا كه پخته شده‌ايد چه نظري داريد؟
فرهنگ: پخته شده‌ام؟ (مي‌‌خندد)، سوختم! اميدوار شدم، نااميد شدم، موفق شدم، سرخوردم، عاشق شدم و عشق يعني رنج رنج تا جاودان!
عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده
سر فرو بردم در آنجا، تا كجا سر بركنم
فعلا كه غواصم و در زير آب مي‌چرخم و مي‌چرخم تا جايي سر بركنم.هنوز اين (سفر دور و دراز) به سرزمين‌هاي ناشناخته خيال ادامه دارد! احساس مي‌كنم كشتي ما در جزيره‌هاي كوچك و پراكنده (لنگر) انداخته و اگر خداوند سلامت بدارد و لطفش را از سر من بر ندارد خيال رفتن به دريا را دارم!
كشتي شكستگانيم اي باد شرطه بر خير...

_ به نظر مي‌آيد خيلي به شعر علاقه‌منديد؟
فرهنگ: شعر جزو ذات و جوهره زندگي ماست! شعر در بافت كوه‌ها، رود‌ها، جنگل‌ها، كوچه‌ها، كويرها، معماري و كاشيكاري و قاليبافي ماست. شعر در بطن من و شماست. ما ملتي هستيم با پشتوانه شعري بسيار غني، (شعر) چكيده افكار و تخيلات و احساسات ماست، شعر فرهنگ و هويت ماست.

_ چه شده كه تا به حال فيلمي (شاعرانه) نساخته‌ايد؟

فرهنگ: ساخته‌ام، اما نه به نظم! اولين فيلم سينمايي من، حس و حال شاعرانه داشت. <طلسم> را مي‌گويم كه يك شعر بلند بود درباره زن و مردي در بند سحر و افسون!

_ گروه تئاتر پياده به كجا رسيد؟
فرهنگ: ده، دوازده سال مستمر و حرفه‌اي كار كرد. (آن روزها تئاترهاي دانشجويي حرفه‌اي خيلي كم بودند) و نزديك به شانزده تا هفده نمايشنامه ايراني و خارجي از بهترين نويسندگان تئاتر را روي صحنه برد كه به عنوان بازيگر و كارگردان و طراح در آنها شركت داشتم.

_ همه آنها قبل از انقلاب بود؟
فرهنگ: بله، قبل از انقلاب فقط كار تئاتر مي‌كردم و چندان رغبتي به سينماي رايج و تلويزيون آن روزگار نداشتم.

_ آخرين تئاتر شما چه بود؟
فرهنگ: نمايشنامه، (دايره گچي قفقازي) نوشته (برتولد برشت) كه حدود شصت بازيگر و نوازنده موسيقي داشت كه هر شب به طور زنده و همزمان بازيگران روي صحنه اجرا مي‌كردند... يادش بخير. چه روزهاي شوق‌انگيز و سرزنده‌اي بودند. اكثريت بازيگران زن و مرد (سرشناس) امروز تلويزيون و سينما در همين گروه بودند. يك سكوي خالي با دنيايي از شور و اشتياق، سال 58 در (تئاتر شهر) اجرا شد كه طراح و كارگردانش بودم... آن روزها رفتند، آن روزهاي سالم و شاد.

_ چه شد كه ديگر تئاتر كار نكرديد؟ گروه تئاتر پياده امضا و سبك خودش را داشت. شنيده شده كه صف كيلومتري براي تماشاي ديوار چين و دايره گچي شما دور (تئاتر شهر) انجام مي‌شد.
فرهنگ: خب تئاتر را به دليل مديريت‌هاي شتاب‌زده و جورواجور و به دليل مشكلات اقتصادي بي‌شمارش (رها) كردم. نمي‌دانم، شايد هم تئاتر مرا (رها) كرد!
آن زمان دوران شكل‌گيري من بود! در خلوت خودم، تسليم وسوسه‌هاي دوران نوجواني شدم( !سينما).

_ قبل از تلويزيون، سينما كار كرديد؟
فرهنگ: چندتايي سناريو نوشتم تا خودم را محك بزنم، تا بتوانم دست پر وارد اين جادوي پايان‌ناپذير سينما بشوم!

_ خودتان آنها را ساختيد؟
فرهنگ: فيلمنامه (اتوبوس) و (كفش‌هاي ميرزا نوروز) را دو نفر از همكارانم ساختند. هنوز آمادگي لازم را براي ورود به دنياي پيچيده سينما نداشتم. براي (استارت زدن) يك فيلم شصت و پنج دقيقه‌اي به نام: (رسول پسر ابوالقاسم) را نوشتم و ساختم كه شايد جزو اولين فيلم‌هاي (كارگري) آن دوره بود.

_ بعد به تلويزيون آمديد؟
فرهنگ: بله با يك سريال بسيار پرمخاطب به نام، افسانه سلطان و شبان.

_نويسنده و كارگردانش شما
بوديد؟
فرهنگ: نوشته را با يار گرمابه و گلستانم <مهدي هاشمي> به اتفاق كارگردانش من بودم.

_ بله بسيار خاطره‌انگيز بود. يادم مي‌آيد خيابان‌هاي شلوغ تهران در ساعت پخش آن، خلوت مي‌شد و...
فرهنگ: با همه رنج‌ها و مشكلاتش بسيار لذت‌آفرين بود. گويا چندين بار پخش شد، عربي و تركي هم دوبله شد و همه جا مورد استقبال قرار گرفت.

_ چه ويژگي را در آن دنبال
مي‌كرديد؟
فرهنگ: به دنبال يك افسانه شرقي و ملي بودم كه به شيوه مينياتوري اجرايش بكنم. موقعيت تهيه و توليد تلويزيون در سال‌هاي 61 و 62 گنجايش آن همه ريزه‌كاري و پرداخت مينياتوري شرقي را نداشت و ما هم از وسط‌هاي كار شيوه معمولي را در پيش گرفتيم تا زودتر آماده پخش شود. چندين بار دستخوش سانسور شد، چندين بار قدرت تصميم‌گيري براي پخش آن دچار تزلزل شد، تا سرانجام (امام خميني(ره)) به نجات ما آمد و دستور پخش آن را دادند و توانست جان سالم به در ببرد. حرفه ما پر از فراز و نشيب‌ها، حسرت‌ها، آرزوهاي انجام نشده و رنج‌هاي فراوان است. توي پرانتز بگويم: رنج‌هايش هم لذت‌بخش است.

_ چند فيلم و سريال ساخته‌ايد؟
فرهنگ: اگر حضور ذهن داشته باشم، ده تا فيلم سينمايي و چهار سريال پرمخاطب تلويزيوني ساخته‌ام.

_ چند تا از فيلم‌هاي شما خيلي
هم پرفروش بودند، درست است؟
فرهنگ: بله، حتي ركوردشكن! راستش مخاطب گسترده (سرلوحه) كارهاي من است. همه كارگردان‌ها، در سراسر جهان دلشان مي‌خواهد مخاطب بيشتري داشته باشند، اما گاهي جواب مي‌دهد و گاهي هم نه. ايرادي هم ندارد. قرار نيست همه فيلم‌هاي يك فيلمساز خوب يا فروش بالايي داشته باشند. اين مورد درباره كارگردانان برجسته هم مصداق دارد. هيچ فيلمي در هيچ نقطه‌اي از جهان وجود ندارد كه بتواند (همه) را راضي كند و اساسا در كار هنر (ضرورتي) هم ندارد. هر كس سليقه، راه و روش خودش را دارد. هر چند به دليل تنوع و طراوت من در يك محل نمي‌مانم و اصراري هم براي ساختن فيلم‌هاي يكنواخت و يكجور ندارم! حتي اگر ضمانت فروش آنها از قبل تضمين شده باشد. اين اواخر كه به كلي خودم را از سينماي تجارتي جدا كرده‌ام. حالا ديگر به دنبال (اصل) هستم تا (پول)، حالا ديگر فيلمي نخواهم ساخت كه پاسخ افكار و سليقه‌هاي شخصي خودم را ندهد.

_ بازي‌هاي شما در سينما و
تلويزيون؟
فرهنگ: سريال (شليك نهايي) اولين آن بود، بعد محاكمه، تصميم نهايي، معصوميت از دست رفته و راه شب.در سينما هم شايد وقتي ديگر، سمندر، سفر، ديپلمات، رز زرد، دو فيلم با يك بليت.

_ در سريال‌هايتان، به خصوص
(راه شب) بيشتر به بنيان خانواده
پرداخته‌ايد. چرا؟
فرهنگ: پرداختن به مايه‌هاي اجتماعي و انساني هميشه وسوسه من بوده و هست، شرايطش فراهم نمي‌شد.

_ اكثر كساني كه شما در اين
مجموعه پرطرفدار به بازي گرفته‌ايد،
مقابل دوربين نرفته يا بسيار كم رفته
بودند. چه شد كه اين رويه را در پيش
گرفتيد؟

فرهنگ: اشاره خوبي كرديد! زماني كه روي فيلمنامه و وضعيت توليد كار مي‌كردم به خودم گفتم اگر هدف اصلي تو نشان دادن واقعيت است، نشان دادن زندگي است و نه بازي آن، پس بهتر است، بازيگراني را انتخاب كني كه به جاي (بازي كردن) (زندگي كنند) تا قابل باورتر باشند. اين حرف من دليل آن نيست كه حضور بازيگران حرفه‌اي و سرشناس به كار لطمه مي‌زند، اما مهم آن بود كه بازيگري (مناسب) نقش باشد. بهتري و بدتري و معروفيت در اين سريال جواب نمي‌داد، از طرفي، حضور بازيگران سرشناس رنگ و بوي تازه‌اي به كارها مي‌دهند. اما نمي‌توانستم در نانوايي يا در سربازخانه يا چاپخانه و بيمارستان از آنها استفاده كنم. جلوه نمايي‌ها مزاحم كار مي‌شدند.
براي مثال من نمي‌توانستم از حضور يك بازيگر معروف كه در يك فيلم يا سريال در يك شبكه، در نقش پليس است و در شبكه ديگر در نقش (دزد)، در يك شبكه ديگر پرستار است و در شبكه ديگر دختر منتظر خواستگار يا مردي (معلم) است و بعد(مهندس) مي‌شود و بعد (دكتر) و... باورش خيلي سخت و پيچيده مي‌شود. تماشاگر اول بازي، قيافه و رنگ چشم لنز و خوشگلي اين و آن را مي‌بيند و نه (شخصيت) را، نمي‌توانستم (شاگرد نانوا) از آنها انتخاب كنم يا داستاني را كه در كرمانشاه و در روستاي كرمانشاهي با لهجه، حس و حال خاص مي‌گذرد از بازيگران سرشناس استفاده كنم. تصنعي و غير قابل باور مي‌شد. يكي، دو تا سريال ديده‌ام كه مثلا فلان بازيگر زن، با لهجه بسيار بد و ساختگي دارد در نقش يك زن (دلاور) كردي اسب سوار، بازي مي‌كند و در يك شبكه ديگر دختري از فرنگ برگشته را به نمايش مي‌گذارد. همه بازيگران قسمت‌(كژال)، كه در كرمانشاه مي‌گذرد از بازيگران كرمانشاهي انتخاب شده‌اند ، اصيل‌تر، واقعي‌تر و ملموس‌تر...
مشكل در هماهنگي نا بازيگران و بازيگران در اين مجموعه بسيار سخت و طاقت‌فرسا بود كه تلاش كردم توي ذوق نزند و از يك سليقه يك‌دست و قابل باور برخوردار باشند.

_ چرا راه شب و چرا راديو؟
فرهنگ: خب به نظر مي‌آيد كه سفر خوبي در پيش داريم و كشتي همچنان پيش مي‌رود... اميدوارم بين راه به توفان و امواج سهمگين برنخورد و ما را به جزيره كوچك قبلي بر نگرداند.

_ حالا جزيره چندم هستيم؟
فرهنگ: هنوز در جزيره (راه شب) و (راديو) و بازتاب‌هاي آن ميان تماشاگران، داستان‌هاي شب راديو در آن روزگاران، در شهرستان كه هيچ جايي براي خيال‌پردازي دوران نوجواني نبود، آنقدر جذاب بود كه هر كس هر كاري داشت زمين مي‌گذاشت و دور راديو جمع مي‌شدند تا قصه شب را بشنود سال‌هاي دور و دراز 38 تا 45 را مي‌گويم.
من هم مثل همه شيفتگان خرد و كلان، دل و جان به راديو مي‌سپردم و از آنجا كه يك وسيله (شنيداري) بود، تخيلاتم را بر بال پرندگان سوار مي‌كردم و به جاهاي دور دست و ناشناخته مي‌بردم. عالمي داشت، عالم نوجواني آن روزها... تلويزيوني در كار نبود.
همين كه (آرم) برنامه (قطعه زيباي كورساكف) با صداي گوينده بسيار خوبي مثل (ماني) از راديو شنيده مي‌شد، يك جور شعف خاصي به همه دست مي‌داد. پير و جوان، مادر و مادربزرگ و همسايه توي حياط، روي تخت كنار حوضي مي‌نشستند و دل و جان به آن مي‌دادند. بعضي‌ها هم شب‌هاي تابستاني زير پشه‌بند روي پشت‌بام‌ها گوش مي‌دادند. در آن ساعت شب تنها صداي جيرجيرك‌ها و راديو در سرتا سر شهر و حتي كشور به گوش مي‌رسيد. آنقدر روي من اثر گذاشته بودكه آرم (راه شب) را بياد آن روزها، از همان موسيقي استفاده ‌كردم، ميانسالان اين روزها همه يك حس نوستالژيك و خاطره‌انگيزي از آن دارند.
راديو بر خلاف امروز يك جور(وحدت ملي) يك جور (دعوت همگاني) يك جور (ضيافت) را براي همه تدارك مي‌ديد. امروز مشغله‌ها، اعصاب‌ها، گرفتاري‌ها و مشكلات روزمره توان‌فرسا، آن شور و شوق را از بين برده، كم‌تر كسي به راديو گوش مي‌دهد. تلويزيون و CDها و DVDها و ماهواره‌ها جاي آن را گرفته است.

_ چرا در فيلم‌ها و سريال‌هاي خودتان كم بازي مي‌كنيد؟ شما يك بازيگر سرشناس و پرسابقه‌ايد؟
فرهنگ: راستش براي پرهيز از جلوه‌نمايي‌هاي خودخواهانه است كه جلوي خودم را مي‌گيرم.
من در دوران تئاتر از بازيگري شروع كردم و تقدير مرا به سمت كارگرداني كشاند. وقتي فيلم (شايد وقتي ديگر) به كارگرداني (بهرام بيضايي) را بازي كردم، دوستان مرا به ادامه تشويق مي‌كردند، اما در كارهاي خودم خيلي برايم سخت است كه از نظر روحي و رواني بتوانم بر جنبه خودخواهانه و متظاهرانه‌اش (غلبه) كنم. در فيلم‌ها يا سريال‌هاي همكاران خوبم با اشتياق وسوسه‌هاي دوران كودكي‌ام، عاشقانه بازي مي‌كنم. البته به دليل مشغله دوم (كارگرداني و نويسندگي) سعي مي‌كنم گزيده‌تر كار كنم.

_ آيا پيش از اين تجربه
ناخدايي داشته‌ايد؟ آنقدر قابل باور
بود كه تصور نمي‌كردي بازي
مي‌شود. به خصوص با آن لهجه
زيباي جنوبي يا عربي...
فرهنگ: نه من ناخدا نبوده‌ام. اما من و او، انگار سال‌هاست همديگر را مي‌شناسيم. با احساس‌ها، سليقه‌ها، غرور و كنترل خشونت‌هايمان آشنا بوديم. بعد از تمرينات بسيار روي لهجه و پيدا كردن سر و ريخت ورشكسته (و نه آرتيست بازي) به گروه اعلام كردم كه آماده‌ام و ظرف هفده روز فيلمبرداري آن را تمام كرديم.

_ شما جنوبي هستيد؟
فرهنگ: (مي‌خندد)، رنگ رخصار گواهي دهد از سر ضمير...

_ در كجا متولد شده‌ايد؟
فرهنگ: آبادان! آبادان آن روزگاران قبل از جنگ به قول (ناخدا ستار)، (آباد) بود.

_ ديپلم را هم آنجا گرفتيد؟
فرهنگ: من تا نه سالگي آبادان بودم . بعد از فوت پدرم، به كرمان مهاجرت كرديم. مادرم كرماني بود و تمام دوران مدرسه را در كرمان سپري كردم! بعد هم كه آمدم تهران، تهران شلوغ و درهم كه هويت خاصي ندارد. فقر بيداد مي‌كند، ثروت هم همين طور! تضاد غريب و عجيبي در همه چيز و همه‌كس هست. شهري بيقواره و بي‌دفاع كه آدم‌هاي تهي‌دست از كله سحر در تلاش معاش هستند، تا لقمه ناني به خانواده پرجمعيتشان برسانند تا كله سحر بعدي! نه آسايشي، نه رفاهي و نه عدالتي! نگاه كنيد به همه برج و آپارتمان‌هاي خالي از سكنه و زمين‌خواران كذايي و...

_ كدام شهر ايران را بيشتر
دوست داريد؟
فرهنگ: (مي‌خندد) هان ... كشتي دارد، به صخره سخت و صعب‌العبور مي‌رسد؟

_ خودتان گفتيد خشونت و
سختي هم جزو زندگي است .

فرهنگ: بله، حتي مي‌شود گفت لطف زندگي است. هميشه، همه ‌جا ، صخره‌هاي بلند هست اگر انگيزه داشته باشي و خودت را مسلح كني (هر طور كه بلد هستي) مي‌تواني به حركت خودت ادامه بدهي.

_نگفتيد كدام شهر؟
فرهنگ: وقتي دانشجو بودم، خيلي اين طرف و آن طرف مي‌رفتم. اما نگاهم خيلي عبوري و توريستي بود با نوك تلنگري به هيجان مي‌آمدم و با نوك ضربه‌اي در هم مي‌ريختم و نظرم درباره يك شهر و مردمانش عوض مي‌شد. خب يك نگاه عميق‌تر، همدردي‌تر، انساني‌تر كم‌تر داشتم. هر جا قشنگ‌تر بود خوشم مي‌آمد، اصلا نمي‌دانستم پشت اين زيبايي ظاهري كدام فرهنگ و تاريخ نهفته است يا پشت آن شلختگي و كج‌سليقگي كدام شخصيت و سليقه‌اي حاكم است. كدام يك از ماها گنجينه‌اي ادبي و كهن را كامل خوانده‌ايم؟ كدام حافظ، مولوي، عطار، خيام، فردوسي و سعدي را شناخته‌ايم كه حال مي‌خواهيم شهرهايمان را ديده باشيم و بشناسيم؟ سال‌هاي پيش طرح جامعي ‌براي همه شهرها با آداب و سنت و فرهنگ آنها به تلويزيون دادم كه لابه‌لاي كارهاي پر شتاب و عجولانه ديگر محو شد و در كشوها خاك خورد! همه شهرهاي ايران حاصل خلق، خو، منش و فرهنگ ماست. بايد به جوان‌ترها بياموزيم كه فرهنگ و شعر خودشان را عميق‌تر بشناسند، شهرها و مردمانش را تاريخي‌تر و فرهنگي‌تر ببينند. به دليل شغل و حرفه پرسفرمان، تقريبا خيلي جاها رفته‌ام، خيلي چيزها را ديده‌ام، خيلي چيزها را نديده‌ام، با خيلي آدم‌ها آشنا شده‌ام و با خيلي از آنها رفته‌ام خيلي چيزها را ديده‌ام، خيلي چيزها را نديده‌ام، با خيلي آدم‌ها آشنا شده‌ام و با خيلي از آنها فرصت ديدار و گپ زدن نداشته‌ام. اگر بخواهم خيلي سريع بگويم مي‌توانم از لاهيجان، يزد، كرمانشاه، آبادان، كرمان، اصفهان، تركمن‌صحرا و... ياد كنم. اما به قول شاعر حماسه‌سرا، همه جاي ايران سراي من است.

_چه چيزي يا چيزهايي شما را
آزار مي‌دهد؟
فرهنگ: بي‌‌عدالتي در همه ابعاد آن، بي‌‌فرهنگي، دلال‌صفتي و دلال‌انديشي! دروغ! بيكاري و علافي و سردرگمي اكثريت جوان‌هاي اين مملكت! در يكي از شهرستان‌ها جوان‌هاي بسياري را ديدم كه بيكارند و جعبه‌اي به عنوان دكه سيگارفروشي جلويشان گذاشته‌اند، تا مثلا امرارمعاش بكنند. وقتي پاي درددل آنها نشستيم به اتفاق مي‌‌گفتند: قيمت يك بسته (هرويين) از يك بسته (سيگار مالبرو) ارزان‌تر است. خب... شما خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
وقتي جوان‌تر بودم، خيلي به سختي توانستم بلندپروازي‌هايم را در اين حرفه سروشكل بدهم و سري ميان سرها باز كنم. كم‌تر كسي در اين حرفه به تو كمك مي‌‌داد، تو خودت به جاي دو گوش بايد چهارگوش و به جاي دو چشم چهار چشم و به جاي دو پا، چهار پا داشته باشي كه بدوي و بدوي و بدوي... حالا بعد از سي و هفت سال كار، ياد گرفته‌ام كي بدوم، كي بايستم و كي حركت كنم! هرگز وسوسه‌هاي مالي مرا ويران نمي‌‌كند، راستش را بخواهيد آخرين مرحله كارم است. در كارم، مغرورتر از آن شده‌ام كه عمري دنبال (پول) بودم. چرا پول دنبال من ندود؟
در همه‌ كارهايم در اندازه ‌توانم سعي كرده‌ام فرصتي را براي آنها كه (فرصتي) نداشته‌اند، بدهم. به خصوص به جوان‌هاي گمنامي كه هرگز ميداني يا فرصتي براي بروز استعدادشان پيدا نمي‌‌كنند! براي من شوق‌انگيز است و آموزنده، تركيب، هميشه جواب خوبي مي‌‌دهد. تجربه در كنار ذوق و هوش تازه‌تر و جوان‌تر.


_ چه توصيه‌اي براي خيل عظيم جوان‌ها براي ورود به دنياي سينما و تلويزيون داريد؟
فرهنگ: جوان‌هاي امروزي به دليل حجم بالاي كتاب‌ها و اطلاعات (كامپيوتر، اينترنت و...) باهوش‌تر و باسوادتر هستند، فقط عجله دارند. حوصله آموزش و تعليم طولاني كه مي‌‌تواند آنها را صيقل بدهد ندارند. يك شبه همه چيز را مي‌‌خواهند. شايد به دليل سرعت سرسام‌آور همه چيز است كه اين طوري بارآمده‌اند؟ اگر مي‌‌خواهند كارشان (تداوم) داشته باشد، اگر مي‌‌خواهند (ماندگارتر) باشند، بايد پي سختي‌هاي راه را هم به جان بخرند، هر كه بدون پشتوانه و (زود) مي‌‌آيد (زود) هم از گردونه خارج مي‌‌شود. منكر پارتي‌بازي نيستم، اما مگر پارتي‌بازي در همه جا نيست؟ چرا نخواهيم كارمان (پارتي) ما بشود؟ براي ثبت و ظهور اين امر بايد كاركرد، كاركرد و كاركرد. <شهرت> و مال‌اندوزي و تظاهرات بيروني اين حرفه نبايد سرمشق باشد. سرمشق ما (تعليم) و (تامل) است تا به آخر... تا به آخر بايد آموخت و آموخت و وقتي آموختي درمي‌يابي چقدر نمي‌‌داني! شهرت و پول(اعتبار) نمي‌‌آورد. كارتست كه مي‌‌تواند معتبرت كند. وقتي اعتبار پيدا كردي همه چيز تحت كنترل تو مي‌‌آيد و سكان‌دار كشتي تو مي‌‌شوي كه بايد مسافرانت را به سلامت به سرزمين‌هاي دور و نزديك ببري.

_ اجازه مي‌‌دهيد مسير سفرمان
را عوض كنيم و به جاي ديگر برويم؟
فرهنگ: قطب‌نماي سفر در دست شماست.

_ در كرمان، كدام محله‌
زندگي مي‌‌كرديد؟
فرهنگ: اطراف فلكه ژاندارمري، كوچه والي‌آباد. توي اين فلكه يك كاسه بشقاب بسيار بزرگ بود كه به شكل فواره‌اي زيبا از آن آب مي‌‌ريخت. پاسخ دلتنگي‌هاي مرا در سال‌هاي نوجواني مي‌‌داد! سال‌هاي عشق‌هاي خيال‌انگيز و دست‌نيافتني را...

_ از رابطه‌تان با خانوادتان
بگوييد؟!
فرهنگ: خانواده و كار در دو خط موازي هم! پيش‌ترها (كار) را ترجيح مي‌‌دادم، با گذشت زمان متوجه شدم حضور وجود خانواده مرا دلگرم‌تر، آرام‌تر و پخته‌تر مي‌‌كند؛ همسر من تحمل زيادي دارد كه ناشي از يك جور (اعتماد به نفس) بالاي اوست. بيشتر سال را من مشغول كارم، او با آرامش خاصي كه مرا <خجالت‌زده> هم مي‌‌كند، موقعيتي در خانه به وجود مي‌‌آورد كه بتوانم كارهاي نكرده‌ام را كه تلنباري از نوشته‌هاي فيلم نشده است را انجام بدهم. از طرف ديگر اگر او نباشد من توي خانه از گرسنگي مي‌‌ميرم (مي‌‌خندد.) يك اعتراف كوچك بكنم؟ در كارهاي منزل بسيار تنبل و خودخواه هستم. اصلا بلد نيستم كاري بكنم. حتي ميز كارم آن‌قدر آشفته است كه فقط خودم از آن شلوغي سردرمي‌آورم! بگذاريد يك خاطره كوچك از آشپزي‌ام برايتان بگويم:
يك‌بار همسرم با (ماني) پسرم به يك سفر كوتاه رفته بودند. انواع و اقسام غذاها را برايم درست كرده و ليست آنها را با توضيحات مفصل روي يخچال چسبانده بود! داشتم روي يك فيلمنامه كار مي‌‌كردم كه سخت احساس گرسنگي كردم. حوصله گرم كردن غذا را نداشتم. تصميم گرفتم مثل همه مردان مجرد (نيمرو) درست كنم. باورتان نمي‌‌شه كه نتوانستم؟ حواسم به كار بود و چهار تخم‌مرغ را شكستم، زرده و سفيده آنها را در سطل آشغال ريختم و پوسته‌ها را در تابه داغ! از دود و بوي بدي كه در آشپزخانه راه افتاد فهميدم چه گندي زده‌ام! خب اين يك وجه از مهيا كردن موقعيت كاري در خانه از سوي همسرم بوده است. وجه اساسي‌ ترش، ايجاد فضايي آرام با روحيه همدلي و همراهي با من است! راستي مي‌دانستيد كه او اولين منتقد كارهايم قبل و بعد از اجراست؟ جالب است كه بسيار سخت‌گير هم هست. او در حرفه من نيست، اما به دليل ذوق نقادانه‌اش و وجه اشتراك هنري‌اش (گرافيست‌ است)، به شكل باور نكردني‌ هواي مرا دارد تا دست از پا خطا نكنم و كارهاي فوري و دم‌دستي را فراموش كنم.

_ ماني چطور؟ دلش نمي‌خواهد
با او بازي بكنيد؟
فرهنگ: روزي يكي، دو ساعت تحت امر <ايشان> هستم و بازي مي‌‌كنيم. قاعده بازي را هم او تعيين مي‌‌كند. بيشتر مرا كارگرداني مي‌‌كند، كه چه بايد بكنم و چه نبايد بكنم.

_ همسرتان نسبت به معروفيت
شما در جامعه و كارتان چه عكس‌العملي
دارد؟
فرهنگ: شايد روزهاي اول ازدواج كمي گنگ و ناشناخته رو‌به‌رو مي‌‌شد، اما به سرعت براي هردوي ما حل شد. همان‌طور كه براي هم احترام قايليم به كار همديگر هم احترام مي‌‌گذاريم و در كارهاي همديگر دخالت مستقيم نمي‌‌كنيم. مگر آن كه يكي از ديگري بخواهد نظر مشورتي بدهد. در مورد محبوبيت و معروفيت هم او عكس‌العمل خاصي ندارد. همان‌طور كه گفتم اعتماد به نفس بالايي دارد و در كارش مديري بسيار باهوش و كاركشته و مسايل را از زاويه تنگ آن نمي‌‌بيند.

_ و ماني؟ دوست داريد كار شما
را ادامه بدهد؟
فرهنگ: خب سن و سالش نمي‌‌طلبد تا خودش راهش را انتخاب كند. اغلب با من سرصحنه فيلمبرداري مي‌‌آيد و از نزديك فعاليت پيچيده پشت صحنه را مي‌‌بيند. احساس مي‌‌كنم تجربه خوبي براي اوست كه من هرگز فرصت آن را نداشتم، با آدم‌ها و كارهاي بسيار جور و واجوري روبه‌رو مي‌‌شود كه در اتاقك ذهنش نقش مي‌‌بندد، شايد روزگاري اين تجربه (سر) باز كند، شايد هم در همان (اتاقك) محبوس بماند. او در سريال (طلسم‌شدگان) و سريال (راه شب) بازي هم كرده و از پس اين كار به خوبي برآمد. در اپيزود (مدير مدرسه) بازي كرده است كه خواهيد ديد.

_ با تشكر بسيار از اين كه وقت
خودتان را در اختيار ما گذاشتيد.
فرهنگ: يعني مسافرت ما با كشتي تمام شد؟

_ راضي بوديد؟
فرهنگ: جالب بود. حداقلش اين بود كه تكراري نشد.

_ خوشحاليم.
فرهنگ: پس بادبان‌ها را براي سفر ديگر بالا ببريم؟

_ سكان‌دار اين كشتي شما
بوديد.
فرهنگ: اما بدون قطب‌نما ممكن بود، مثل ناخدا ستار، كشتي‌اش به گل بنشيند.
به هر حال از شما و مجله سبزتان ممنونم.

همسر داريوش فرهنگ : بي ملاحظه از او انتقاد مي کنم
_ كـي با داريوش فرهنگ ازدواج
كرديد؟
اربابيان: سال .1375

_ و ثمره اين ازدواج؟
اربابيان: يك پسر شش ساله به نام(ماني.)
_ شما اين اسم را انتخاب كرديد

يا آقاي فرهنگ؟
اربابيان: به توافق رسيده بوديم كه حتما (ايراني) باشد. من هم(ماني) را پيشنهاد دادم.

_ زنـــدگي بــا وي، با توجـــه بــه
پــروژه‌هاي كاري بسيــار كه معمولا
ايشان‌ را مدت زماني طولاني جلو يا
پشت دوربين مي‌‌بينيم، مشكل است؟
اربابيان: ده سال است كه عادت كرده‌ام و كاملا او را حس مي‌‌كنم. چون خودم هم كار مي‌‌كنم خيلي راحت‌تر با آن كنار آمده‌ام و او را درك مي‌‌كنم.

_ در تعدادي از كارها، داريوش
فــرهنگ را در فيلــم‌ها يا سريـــال‌ها به
نـــوعي بسيـــار جــدي و حتي بداخلاق
مــي‌‌بينيـــم، در خــــانه و خــــانواده هــــم
همين‌طور است؟
اربابيان: داريوش بر خلاف قيافه و صداي خيلي جدي‌اش، خيلي عاطفي و مسئوليت‌پذير است.
گاهي پيش مي‌‌آيد كه درست مثل بچه‌ها پا به پاي (ماني) از چيزي به شوق مي‌‌آيد و مثل او اشك مي‌‌ريزد. شايد از اين سر و شكل جدي، عجيب باشد كه بسيار احساساتي است.

_ پيـــش آمــــده كـــه از كـارشان
انتقاد كنيد؟
اربابيان: بله. خيلي هم سريع و بي‌‌ملاحظه از او انتقاد مي‌‌كنم. منظورم دخالت نيست، يك جور همراهي است! در خانه‌ ما، درباره كار داريوش و نه ديگران، جروبحث مي‌‌كنيم. گاهي به جدل و پافشاري هم مي‌‌رسد كه او پذيراي آن است و هميشه مي‌گويد: حرف‌هاي تو حداقلش اين است كه جلوي بيراهه رفتن مرا مي‌‌گيرد. او حالا ديگر به جايي رسيده است كه خودش به صراحت تصميم آخر را مي‌گيرد. خيلي هم در كارش جدي و مقاوم است! من فقط نظراتم را مي‌‌گويم. در حقيقت اگر چيزي به نظرم مي‌‌رسد به او انتقال مي‌‌دهم، اما سرانجام اين اوست كه تصميمش را مي‌‌گيرد و جروبحث‌هاي ما بيشتر دوستانه و با سليقه هنري است و نمي‌‌گذاريم رابطه زناشويي در آن تاثير بگذارد. داريوش هميشه مي‌‌گويد: تو اولين منتقد من هستي و دو فكر قطعا بهتر از يك فكر است.

_ داريوش فرهنگ به طور معمول
در بيـرون و خانه مشغول كار و نوشتن
اســت، به نظر شما وضعيت منزل بايد
چگونه باشد كه هر كدام از شما بتوانيد
به كارهايتان برسيد؟
اربابيان: چندان پيچيده نسيت. با اين(ماني) شيطون مگر مي‌‌شود فيلمنامه نوشت؟ اين‌جور مواقع‌، من و ماني هم فكري براي خودمان مي‌‌كنيم و برنامه‌اي مي‌‌ريزيم و به پارك مي‌‌رويم تا (ماني) بازي بكند. شب‌ها كه ماني مي‌‌خوابد، او مي‌ تواند در آرامش به كارش برسد. فكر مي‌‌كنم اغلب كارگردان‌ها شب زنده دارند و روزها تا ساعت 11 سر صحنه مي‌‌خوابند. البته اشاره كنم كه داريوش موقع فيلمبرداري اولين كسي است كه سر صحنه حاضر مي‌‌شود و آخرين كسي است كه به خانه مي‌‌آيدو خيلي مقيد به قول و قرار كاريش است.

_ در زنــدگي خــانوادگي چـطور،
مقيد است؟
اربابيان: در حقيقت نه. مثل اغلب مردان، حافظه خوبي براي قول و قرارهاي خانه ندارد. اوايل فكر مي‌‌كردم مصلحتي است، اما بعد‌ها فهميدم نه، خصلت اوست و با هم كنار آمديم.
توي زندگي اگر (اصل) درست باشد، نبايد(فرع) مزاحم خانواده بشود.

_ وقتي فيلمنامه‌اي مي‌‌نويسد
يـــــا بــــازيگري انتـخـــاب مي‌‌كنـــد يا با
تهيهكننده‌اي مي‌‌خواهد كار بكند، به
او كمك مي‌‌دهيد؟
اربابيان: اگر بخواهد (كه معمولا مي‌‌پرسد( فقط نظرم را مي‌‌گويم و سعي مي‌‌كنم اين نظر خيلي شخصي و از سر خود‌خواهي نباشد. بعضي از اين نظرها را مي‌‌پذيرد وبعضي را نه. هميشه مي‌گويد: ما نبايد صرفا اسير احساسات شخصي‌مان بشويم. هر چه درست‌تر است، آن را بايد انجام داد. راستش من هم طرفدار (درست) بودن هستم در هر كاري!

_ ده سال پيش همسر داريوش
فرهنگ شديد و تجربيات زيادي از او
به دست آورديد. اگر به شما بگويند
فيلم بسازيد. مي‌‌توانيد؟
اربابيان: (لبخند مي‌زند( فيلم بسازم؟ مگر به همين سادگي است؟ من كار خودم را دوست دارم و هيچ‌وقت علاقه‌اي به بيداري و تلاش شبانه‌روزي براي فيلم ساختن را نداشته‌ام. اگر من بتوانم، نگاه هنرمندانه و حساسيت هنري را در كنار او تجربه كنم فكر مي‌‌كنم ديدن يك كار خوب هنري برايم كافي است.

_ قبــــول داريـــد كه او بهتــريــــن
بازيگر مرد است؟
اربابيان: (مي‌‌خندد( داستان بقال و ماست ترش است؟
اگر هم مي‌‌بود هرگز نمي‌ گفتم. درست است كه اكثر بازي‌هايش را دوست دارم، اما بعضي از نقش‌هايش را هم دوست ندارم. داريوش وقتي احساسات خالص و بكر خودش را به نمايش مي‌‌گذارد خيلي خوب است. او براي هر نقشي ساخته نشده است، شخصيت هنري او بايد ،با نقشي كه بازي ميكند هماهنگ باشد، آن وقت نتيجه‌اش جذاب مي‌‌شود. در غير اين صورت كاري است مثل بقيه.چون هميشه دنبال تازه بودن مي‌‌گردد، من هم كارهاي تازه‌ او را بيشتر دوست دارم. چند نفري هستند كه بازيشان را دوست دارم.

_ مي‌‌توانيد نام ببريد؟
اربابيان: چه ايرادي دارد؟ بازي مهدي هاشمي، پرستويي و استاد انتظامي را دوست دارم.

_ و از بازيگران زن؟
اربابيان: ليلا حاتمي، بيتا فرهي وگلاب آدينه.

_ تا حالا شده كه همسرتان به
شما پيشنهاد نقشي را بدهد؟
اربابيان: او خيلي خوب مي‌‌داند كه جاه‌طلبي و وسوسه‌اش را نداشته و ندارم. پس پيشنهاد نمي‌‌دهد.

_ داريوش فرهنگ را در يك
كلمه بگوييد.
اربابيان: مهربان!

_ از صفات بارز او برايمان بگوييد.
اربابيان: خيلي حساس، خيلي جدي در كار و بسيار به دور از حسادت و تنگ‌نظري. اگر از دستش بر بيايد در حد توانش به همه كمك مي‌‌كند. البته مغرورتر از آن است كه از كسي كمك بخواهد!

_ حتي از شما؟
اربابيان: در مورد خانواده برعكس است.

_ شنيده‌ايم كه يك‌ بار سر
صحنه فيلم(رز زرد) اتفاقي براي
فرهنگ افتاد؟
اربابيان: بله. آنها شمال بودند و مدتي بود كه داريوش را نديده بوديم. با (ماني) كه كوچك‌تر بود رفتيم سر صحنه‌شان در جنگل دو هزار، بالاتر از تنكابن، وقتي رسيديم مي‌‌خواستند يك اتومبيل را در جنگل به آتش بكشند. وقتي اتومبيل را مسئول (اسپيشال افكت) منفجر كرد، همه چيز جلوي چشم همه يكسره به آتش كشيده شد. داريوش كه كنار اتومبيل بود در ميان شعله‌ها بود و ماني و من مرتب فرياد مي‌‌زديم. نزديك بود طعمه حريق بشود. اين اتفاق در روحيه من خيلي تاثير گذاشت. خدا كند از ياد خاطره ماني پاك شده باشد. وقتي به لطف خدا او را سلامت ديديم، بي‌‌اختيار اشك ريختيم.

_ مگر چقدر چاشني براي
آتش زدن به كار برده بودند؟
اربابيان: من نمي‌‌دانم،‌ اما مي‌‌دانم اين عمليات با سر و شكل سينماي ما نمي‌‌خواند.
در فيلم‌هاي پيش پا افتاده آمريكايي يا حتي سريال آلماني، (كبرا )11 شما شاهد خيلي صحنه‌هاي هيجان انگيز‌تر و جذاب‌تر هستيد.جالب است بگويم يك بار ديگر هم يك اتفاق بد در سريال (تصميم نهايي) براي او افتاد،‌هنوز اولي را به كلي فراموش نكرده بودم كه اتفاق بعدي افتاد. شما ماجراي گاز گرفتن سگ‌هاي بلند قد فرانسوي را كه براي كشف مواد مخدر به كار مي‌‌گيرند نشنيديد؟

_ نه، در جريان نبوديم.
اربابيان: اين اتفاق را بارها از تلويزيون هم پخش كردند. وحشتناك بود. دو تا سگ بزرگ به داريوش حمله كردند. يكي يقه او را گرفته بود و ديگري پايش را چنان شكافت كه ‌15 تا (بخيه) خورد. باور كنيد هر وقت سر يك فيلم يا سريال مي‌‌رود كه از اين صحنه‌ها دارد، تمام تن ما مي‌‌لرزد. دفعه سوم هم سر همين (ناخدا) بود كه دستش به شدت شكست و نصف فيلم را با دست شكسته بازي كرد. خدا را شكر كه دفعه‌ سوم هم پيش آمد، وگرنه ديگر طاقت دفعه سوم را نداشتيم! خانواده فيلمسازان و بازيگران، برخلاف تصور عمومي كه آنها را بيشتر در حال خوشگذراني و مهمان‌بازي مي‌‌بينند، خيلي التهاب‌آور است. اميدوارم ديگر از اين صحنه‌ها برايش پيش نيايد تا من و (ماني) را دچار دلهره و اضطراب نكند.
منبع: مجله خانواده سبز

3118

گفتگو با مسعود شجاعي : در آلمان يك رنگ نبوديم

(مسعود شجاعي) يكي ديگر از پديده‌هاي فوتبال ايران است كه ورزش را از جنوب كشور آغاز كرد، او مثل خيلي ديگر از جنوبي‌ها، خونگرم است... خونگرم و عاشق...
(برادر بزرگم محمود شجاعيدر صنعت نفت آبادان بازي مي‌كرد، من هم عاشق پيراهن زرد نفت كه به برزيل ايران شهرت دارد شدم و به فوتبال رو آوردم و با بازي در جوانان اين شهر كارم را آغاز كردم...) مسعود شجاعي سپس به سايپا رفت و بعد دوباره به نفت آبادان بازگشت... او حالا مدت چهار سال است كه در تيم بزرگسالان سايپا بازي مي‌كند و به فكر آينده‌اي درخشان است، آينده‌اي كه او را بر فراز قله‌ها مي‌برد. مسعود، مزد زحمات چند سال اخير خود را گرفت و در آخرين روزها، با 22 سال سن مسافر آلمان شد... شايد اين اولين و آخرين حضور او در جام‌جهاني باشد، اما هر فوتباليستي در دنيا دوست دارد براي دقايقي هم كه شده بازي در جام‌جهاني را تجربه كند و شجاعي در 22 سالگي به اين آرزوي خود رسيد. پس از بازگشت از آلمان با او گفتگويي انجام داديم كه در ذيل خواهيد خواند:

_ مانند تمامي گفتگوها، كمي از زندگي خانوادگي خود بگوييد.

شجاعي: در نوزدهم خردادماه سال 1363 در شيراز به دنيا آمدم. البته اصالت ما خوزستاني است، اما به خاطر شغل پدرم كه در نيروي دريايي خدمت مي‌كرد، به خاطر ماموريت‌هايش، ما هرازچندگاهي در شهرهاي مختلف زندگي مي‌كرديم. البته در حال حاضر پدرم بازنشسته است. من فرزند چهارم خانواده‌اي هستم كه هفت فرزنديم، پنج برادر و دو خواهر... فرزند اول خانواده، خواهرم است كه در كانادا زندگي مي‌كند، برادر بزرگترم، محمود شجاعي است كه سابقه بازي در ليگ برتر با نفت آبادان را دارد و امسال در وحدت اين شهر بازي كرد.

_ از كودكي‌تان بگوييد.
شجاعي: مثل تمام فوتباليست‌ها، از زمين‌هاي خاكي آغاز كردم، از زمين‌هاي خاكي شيراز و پس از آن آبادان... پدرم ابتدا مخالف بازي كردن من بود و مي‌گفت: (پسر اين شيطاني‌ها، آخر كار دستت مي‌دهد) و براي اين‌كه ظهرها براي فوتبال بازي كردن بيرون نروم، دست مرا مي‌گرفت و به همان حالت مي‌خوابيد تا من مبادا به بيرون از منزل بروم...

_ حالا چه نظري داريد؟
شجاعي: زماني كه جزو منتخبين جام‌جهاني بودم، بغض گلويش را گرفت، پشت تلفن كه با او صحبت مي‌كردم، هر دويمان گريه مي‌كرديم، به هر حال حضور در جام‌جهاني يك افتخار براي من بود، گرچه دوست داشتم، زمان بيشتري به من داده مي‌شد...

_از جام‌جهاني گفتي. اين حواشي كه در رابطه با تيم ملي بود صحت داشت؟ البته ما دوست نداريم به اين حواشي بپردازيم، تنها حس كنجكاوي ما باعث اين پرسش شده است.
شجاعي: (مكث مي‌كند...) دلم نمي‌خواهد به اين مسايل بپردازم و آنها را بازگو كنم. اما بين بازيكنان، آن يكدلي و يكرنگي وجود نداشت. البته من كه مدعي حضور در تركيب فيكس نبودم، اما مسايلي نبايد اتفاق مي‌افتاد كه متاسفانه افتاد.

_ همين...
شجاعي: فكر كنم، اصل قصه را گفتم... من به حاشيه كاري ندارم و سرم به كار خودم است.

_سالي كه براي شما گذشت، چه طور سالي بود؟
شجاعي: به لطف خداوند، در چند سال اخير به پيشرفت قابل ملاحظه‌اي رسيدم و همين كه جزو 23 بازيكن تيم ملي بودم، از خداوند متعال متشكرم. شايد خيلي‌ها آرزو داشتند كه جاي من باشند اما قرعه به نام من افتاد.

_ شما در چند سال اخير زحمات زيادي كشيديد و مزد زحماتتان را گرفتيد، امسال هم در سايپا مي‌مانيد؟
شجاعي: من هنوز يك سال با سايپا قرارداد دارم، اما چند پيشنهاد از كشورهاي حوزه خليج فارس دارم، ولي فكر كنم، امسال هم در سايپا بمانم تا بازيكن آزاد اعلام شوم، آن گاه بايد يك تصميم درست بگيرم.

_ فكر مي‌كرديد اگر در جام‌جهاني دقايق بيشتري در ميدان بوديد، در پيشنهادات شما تاثير ميگذاشت؟
شجاعي: خب، بي‌تاثير نبود، من در همان دقايق بازي مقابل آنگولا، دنيايي از انگيزه بودم و همان طور كه ديديد در آن دقايق هيچ اشتباهي از من سر نزد و چند حركت پا به توپ هم انجام دادم.

_چه حسي داشتيد؟
شجاعي: براي من كه 22 سال بيشتر نداشتم، باور كردني نبود.

_ راستي يادمان رفت بپرسيم كه تيم از لحاظ فني هم دچار مشكل بود؟ يعني اگر مربي ديگري جاي برانكو، روي نيمكت
مي‌نشست در نتيجه تاثيري داشت؟
شجاعي: ببينيد، بايد اين واقعيت را قبول كرد كه فاصله فوتبال ما با استاندارد جهاني زياد است، ما از لحاظ بدني كم مي‌آورديم، ما اصلا دويدنمان با دويدن بازيكنان حرفه‌اي تفاوت دارد، نگاه ما در داخل ميدان با آنان تفاوت دارد، اما جز آن بحث نبود يكدلي در تيم، كه به آن اشاره كردم، بايد عنوان كنم كه تيم از لحاظ بدني در شرايط آرماني نبود، لژيونرها با شرايط ايده‌آل خود فاصله داشتند. مهدوي‌كيا، زندي، هاشميان و كريمي تازه از بند مصدوميت رهايي پيدا كرده بودند، اردو به خاطر ليگ دير شروع شده بود و بازيكنان نتوانستند به هماهنگي لازم برسند.

_ اما ليگ‌هاي آلمان، انگليس، اسپانيا و ايتاليا از ما ديرتر به پايان رسيد، فكر نكنيم اين دليل موجهي باشد.
شجاعي: خودتان نام اين كشورهاي بزرگ در فوتبال را به زبان آورديد، نه تنها اين كشورها، بلكه ديگر كشورهاي صاحب سبك، از وجود بازيكنان تاكتيك‌پذير استفاده مي‌كنند، آنها در سطح ملي، شنبه شب‌ها در باشگاه‌هاي خود و چهارشنبه شب‌ها در رده ملي بازي مي‌‌كنند و مربي تنها در پاي تخته براي آنان از تاكتيك بازي صحبت مي‌‌كند، آنها درسشان را از حفظ هستند. مي‌خواهم بگويم كه فوتبالشان در سطح پايه‌اي بسيار قوي است، از طرفي براي فوتبال خرج مي‌كنند.

_اما ريخت و پاش‌هاي ما كه بيشتر است.
شجاعي: نه، اين طور نيست، شما نبايد به قراردادهاي ميليوني نگاه كنيد، شما بايد به بحث پايه‌اي توجه كنيد، البته در سال‌هاي اخير اوضاع بهتر شده، خود من از سطوح پايه‌اي به تيم ملي رسيدم، اما اين كافي نيست، بايد اين فرهنگ را در جامعه فوتبال به طور كامل پياده كنيم. الان بايد دانه‌ها را بپاشيم تا در آينده‌اي نه چندان دور برداشت كنيم. يعني مي‌خواهم بگويم كه از روي اصول بايد براي فوتبال خرج كرد.

_ از طرز برخورد با
رييس فدراسيون راضي
هستيد؟
شجاعي: فقط مي‌خواهم همين را بگويم كه برزيل از وجود مربيان بزرگ و ستارگان درخشاني سود مي‌برد، اما در داخل ميدان با يكديگر غريبه بودند، شنيده مي‌شد كه كافو با امرسون اختلاف دارد و اين اختلافات داخلي، باعث شد كه برزيل نتيجه نگيرد. اگر جاي برانكو هم ،كس ديگري سكان هدايت تيم ملي را برعهده داشت، وضع باز هم، همين بود كه ديديم.
_از شروع طوفاني مقابل مكزيك بگوييد. چرا نتوانستيم بازي نيمه اول را
به نمايش بگذاريم.
شجاعي: نبايد فكر كرد كه ما خيلي قوي بوديم، مكزيك به خاطر ناشناخته بودن ما، با احتياط به ميدان آمد، در نيمه دوم آنها بي‌محابا حمله كردند، (ماركز) كاپيتان آنها نفوذهايي مي‌كرد كه در نيمه اول از آن نفوذها خبري نبود. پس از بازي بازيكنان فقط پشيمان بودند كه نتوانستند دوام بياورند.

_و در بازي با پرتغال؟
شجاعي: اختلاف‌نظرها كمي زياد شد.

_ و در بازي با آنگولا؟
شجاعي: تنها مي‌خواستيم با كسب امتياز از جام‌جهاني خداحافظي كنيم.

_راستي صحبت از آنگولا شد، شما گفتيد كشورهاي صاحب سبك چنين و چنان مي‌كنند، اما مگر آنگولا هم، چنين كاري مي‌كند، آنها وداع آبرومندانه‌اي با جام داشتند، شايد تيم ملي هم اگر مانند آنان بازي مي‌كرد، مردم راضي به نظر
مي‌رسيدند. مگر آنان چقدر براي فوتبال پايه‌اي‌شان خرج مي‌كنند.
شجاعي: گفته‌تان كاملا صحيح است، اما بايد به اين نكته اشاره داشت كه بيشتر بازيكنان اين تيم تجربه بازي در ليگ‌هاي اروپايي را داشتند و با شرايط حرفه‌اي آشنا بودند.

_ و اما آخر نگفتيد كه تيم ملي چرا حداقل مانند آنگولا نتيجه نگرفت؟
شجاعي: شما مي‌خواهيد ما را وارد حاشيه كنيد، گفتم كه يكرنگي نبود.

_و از لحاظ ساختاري؟
شجاعي: همان طور كه گفتم، ساختار فوتبال ما ضعيف است.

_ و حالا اگر تيم با مكزيك و آنگولا تساوي مي‌گرفت و از پرتغال شكست مي‌خورد، فكر مي‌كنيد، ساختار ما درست
بود.
شجاعي: خودمان را گول مي‌زديم.

_ با اين‌كه جوان هستيد، اما به پرسش‌ها به خوبي پاسخ مي‌دهيد، الان گويا در اردوي المپيك هستيد. همين طور است.
شجاعي: بله، مربي ما هم (رنه سيمونز) است، او آدم كوچكي نيست، سال 98 با جامائيكا در جام‌جهاني شركت كرد و مربي تيم اميد برزيل هم بود.

_مغرور كه نيستيد؟
شجاعي: شما در من آثار غرور مي‌بينيد؟ به نظر من انسان‌هايي موفق هستند كه هيچ‌گاه گذشته خود را فراموش نكنند و با مردم رو راست باشند.

_ديگر برادرانتان هم به فوتبال مي‌پردازند؟
شجاعي: بله، يك برادر كوچك‌تر دارم كه او هم در تيم‌هاي پايه‌اي سايپا بازي مي‌كند.

_فكر كنم گفتگوي خوبي بود.
شجاعي: پرسش‌ها متفاوت بود، ضمن اين‌كه مي‌خواهم از طريق خانواده سبز به اهالي ورزش بگويم كه فرهنگ انتقادپذيري داشته باشيم و همديگر را به خوبي نقد كنيم و زحمات همديگر را ناديده نگيريم.
همچنين از شما تشكر مي‌كنم. در ضمن خانواده‌ام از خوانندگان پر و پا قرص خانواده سبز هستند.

_ اميدواريم زندگي
شما و خانواده‌تان هميشه
سبز باشد.

منبع: مجله خانواده سبز

3117

رابين ويليامز؛ يك كمدين به ياد ماندني

كمدين‌ها همواره راهي سخت و طولاني را براي مطرح شدن درسينما طي مي‌نمايند. شروع كار آنها خيلي مشكل است زيرا فيلمنامه‌هايي كه واقعا خنده‌آور و جذاب باشند كم هستند و اغلب بين كارها فاصله مي‌افتد. به همين دليل معمولا پس از چند فيلم، نوع بازي آنها تكراري مي‌شود و تماشاگر را خسته ميكنند. هيچ كمديني هر چندهم كه محبوب باشد نمي‌تواند تنها با تكيه بر شخصيت خود و به طور نامحدود به بازي‌هاي مطلوب ادامه دهد. (ادي ‌مورفي) و (استيو مارتين)مصداق بارز اين گفته هستند. آنها هر چقدر هم كه تلاش كنند در نهايت تبديل به يك هنرپيشه معمولي و قابل تحمل مي‌شوند.

در دنياي معاصر تنها يك كمدين وجود دارد كه گامي فراتر از ديگران گذاشته است . كسي كه هنوز هم پس از گذشت چند دهه تازگي خود را به همراه دارد و بيننده از بازي او لذت مي‌برد. او كسي نيست جز رابين ويليامز.

زندگي‌نامه
رابين ويليامز روز 21 جولاي سال 1952 در شيكاگو چشم به جهان گشود. ويليامز سالهاي كودكي خود را در شيكاگو، بلوم فيلد و ميشيگان سپري كرد. پدرش رابرت مدير يك شركت سازنده اتومبيل فورد و مادرش (لوري) مدل لباس بود. هر وقت پدر در كار خود ترفيع مي‌گرفت، آنها مجبور بودند به شهر ديگري نقل مكان كنند. وقتي به شهر (ديترويت) رفتند، آنهاصاحب يك خانه بزرگ چهل اتاقه! در يك مزرعه شدند ولي آن روزها براي رابين روزهاي سختي بود. او درباره كودكي خود مي‌گويد: (يك بچه قد كوتاه، خجالتي، چاقالو و تنها.) همكلاسي‌ها هميشه او را اذيت مي‌كردند و رابين براي اينكه درمسير مدرسه با شكنجه‌گران خود رو به رو نشود، هر روز راه خود را عوض مي‌كرد. او بيشتر اوقات درخانه تنها بود و خود را با ست كامل سربازان اسباب بازي‌اش سرگرم ‌مي‌نمود.
در جواني تبديل به يك پسر ورزشكار شد. او عضو تيم‌هاي كشتي و پياده‌روي شد و ديگر ياد گرفته بود كه چگونه بچه‌هاي ديگر را بخنداند. والدينش نمي‌توانستند حس تنهايي او را برطرف نمايند. پدرش رابرت اكثر اوقات بيرون از خانه بود و در ضمن رابين احساس مي‌كرد از او مي‌ترسد. مادرش لوري هم اغلب بيرون بود و رابين در واقع توسط خدمتكار خانه بزرگ شد.
او مي‌گويد با اينكه مي‌دانستم دوستم دارند ولي بلد نبودند با من ارتباط عاطفي بر‌قرار كنند. در واقع كار كمدي من از بچگي شروع شد. زماني كه سعي مي‌كردم مادرم را بخندانم تا توجهش به من جلب شود. با خود مي‌گفتم: اگر مامانم را بخندانم همه چيز درست مي‌شود ولي باز هم او هميشه با يك حس غريب كنار گذاشته شدن، بزرگ شد. حسي كه خود ويليامز از آن به عنوان (سندروم مرا دوست بداريد) ياد مي‌كند.
پس از بازنشستگي زود هنگام پدر، خانواده او به كاليفرنيا و در نزديكي سان‌فرانسيسكو مهاجرت كرد. پس از فارغ‌التحصيلي از دبيرستان در سال 1969 وارد كالج پسران كلرمونت شد و به تحصيل رشته علوم سياسي و بازي فوتبال پرداخت.

ترك تحصيل
ويليام تحصيل در رشته علوم سياسي در دانشگاه كلرمونت را رها كردو بلافاصله به نيويورك رفت و در دانشگاه (جيلارد) به تحصيل رشته نمايش پرداخت. در (جيلارد) يك اتفاق خوب براي ويليامز افتاد. اول اينكه او در آن جا با (كريستوفر ريو)، جواني كه بعدها هنرپيشه نقش سوپرمن شد همكلاس و دوست بود. آنها با يكديگر پيمان بستند كه هر كدام كه در كار سينما موفق شد دست ديگري را هم بگيرد ولي اين قرارداد هيچوقت لازم‌الاجرا نشد چون وقتي بعدها ويليامز در نقش <مورك> فضايي ظاهر گشت، <ريو> خود يك سوپرمن شده بود. وقتي ويليامز به سانفرانسيسكو بازگشت به باشگاه كمدي <وست كلاست> پيوست و به بازيگري در زمينه‌هاي نمايش و پانتوميم پرداخت. ويليامز در دهه هفتاد نمايش‌هاي خياباني اجرا مي‌كرد و در آن بسيار موفق بود. پس از اجراي يك سري نمايش‌هاي خنده‌دار در سالهاي 1977 و 78، ويليامز در يك فيلم به نام <روزهاي خوش> هنرپيشه مهمان شد و درنقش فردي به نام <مورك> ظاهر شد. مورك يك آدم فضايي عجيب و دوست‌داشتني بود كه از سياره اورك به زمين آمده بود. وي در سال 1987ناگهان با كانديدا شدن براي دريافت جايزه اسكار به خاطر بازي در فيلم كمدي درام <صبح بخير ويتنام> ساخته <براي لوينسون> كه درباره يك سرباز بي‌ادب آمريكايي در ويتنام بود، نام رابين ويليامز در جرگه هنرپيشگان درجه يك قرار گرفت. در همان زمان مهارت‌هاي بداهه كاري وي مشهور شد و او به خاطر بي‌وقفه حرف زدن‌هايش معروف شد. ويليامز در سال 1988 درفيلم <ماجراهاي بارون مايچوزن > نقش كمدي ديگري را ايفا نمود. كارگردان ماجراهاي<بارون مايچوزن>، (تري گيليام) بود.

موفقيت سينمايي
بزرگ‌ترين موفقيت سينمايي و تجاري ويليامز با فيلم كمدي(خانم داوت فاير) در سال )1993رقم خورد. در اين فيلم او در نقش پدري بازي كرد كه از همسرش جدا شده است ولي به خاطر نزديك بودن به فرزندانش، خود را به شكل يك خدمتكار زن در‌مي‌آورد. اين فيلم كه ويليامز يكي از تهيه كنند‌گان آن نيز بود، به كارگرداني (كريس كلمبوس) و بازي (سالي فيلد) و (پيرس برازنان) در كنار رابين ويليامز ساخته شد. خانم داوت فاير 200 ميليون دلار درآمد روانه جيب‌هاي ويليامز كرد و او را برنده جايزه گلدن گلوب نمود.
بازي او در فيلم (روز پدر) در سال 1997 با استقبال چنداني مواجه نشد ولي در همان سال ويليامز با بازي درفيلم ديگري به نام (فلابر) كه كاري از شركت ديسني و برگرفته از فيلم <پروفسور كم حافظه(1961) بود، گام بلندي به سوي محبوبيت كامل در بين تماشاگران برداشت. سال 1997 براي ويليامز خبر خوشي را نيز به همراه داشت و او در آن سال به خاطر بازي در فيلم <شكار باحسن نيت> برنده جايزه اسكار بهترين هنرپيشه نقش مكمل شد. گفتني است ويليامز يك ستاره غيرمعمول در هاليوود است... يك هنرپيشه با استعداد كمدي كه مي‌تواند احساس صميميت را به بيننده انتقال دهد و حالت رمانتيك را به زيبايي اجرا نمايد. در سال 2002 او در فيلم <مترجم> بازي كرد. جديدترين فيلم او كمدي تلخي به نام (سپيد بزرگ) است. از فيلم‌هاي اخير ويليامز مي‌توان به (خانهD) نوئل، نيويوركي‌ها و اشراف اشاره كرد. سال 2006 شايد براي او سال مهمي باشد زيرا احتمالا شش فيلم او اكران خواهد شد. فيلم‌هاي (شنوندگان شب) ، (پاهاي شادمان) انيميشن (امپراطور پنگوئن) ، (شلوغي آگوست)، (مرد سال) و بالاخره (شبي در موزه.)
نام ويليامز بارها تيتر درشت مطبوعات بوده و زند‌گي خصوصي او هميشه براي دوستداران سينما جالب بوده است. شايد اولين شايعات درباره او در اوايل كار حرفه‌اي وي بر سر زبانها افتاد. در آن زمان گفته مي‌شد كه او معتاد است و با هنرپيشه كمدي ديگري به نام (جان بلوشي) كوكائين مصرف مي‌نمايد. اين شايعات تا زمان مرگ بلوشي در اثر مصرف مواد مخدر در سال (1982) ادامه داشت. ويليامز و همسر اولش (والري ولاردي) درسال 1988 پس از يك دهه زندگي مشترك از يكديگر جدا شدند و پس از آن او با (مارشا گارنسز) پرستار پسرش ازدواج نمود. او و گارنسز دو فرزند به نام‌هاي (زلرا) و (كودي) دارند. گارنسز هم اكنون شريك ويليامز در شركت توليد فيلم Blue wolf productions نيز است.

3116

نیکول كيدمن سرانجام ازدواج كرد

نيكول كيدمن 39 ساله با كيت اربان خواننده سبك كانتري پيمان زناشويي بست. به گزارش خبرگزاري فرانسه كيدمن تمام راه بين آرايشگاه و كليسا را گريه كرد. او در مراسم عروسي‌اش احساساتي شد و در مدت برگزاري مراسم در كليسا هم گريست و اشك‌هايش را از زير تور صورتش پاك مي‌كرد.

مراسم عروسي نيكول كيدمن با شكوه هر چه بيشتر برگزار شد. ايزابلا دختر نيكول كيدمن و تام كروز در اين مراسم ساقدوش مادرش بود. كيدمن در مصاحبه‌اي با يكي از خبرنگاران اظهار داشت كه بعد از جدايي از تام كروز احساس افسردگي و نااميدي مي‌كردم اما اكنون نور اميد و زندگي در دلم جوانه زده و همسرم را بسيار دوست دارم و امروز بهترين روز زندگي‌ام مي‌باشد.همچنين آخرين خبرها حكايت از آن دارد كه نيكول كيدمن ستاره استراليايي الاصل هاليوود به تازگي يك پنت‌هاوس به قيمت چهار ميليون دلار در<خليج والش> واقع در سيدني خريداري كرده است. كيدمن كه چندي پيش با (كيت اربن)خواننده استراليايي ازدواج كرد، اين خانه دو طبقه كه داراي سه اتاق خواب و سه حمام است را از طريق شركت پدرش در سيدني خريد. روزنامه سيدني مورنينگ روز جمعه در اين رابطه نوشت: اين زوج قصد دارند مواقعي كه مشغله كاري به آنها اجازه مي‌دهد در استراليا بمانند، به آن جا بيايند و در اين خانه جديد زندگي كنند.كيدمن تنها چند روز قبل از اين كه اعلام كند بطور رسمي نامزد (كيت اربن) شده است در مصاحبه‌اي با يك خبرنگار عنوان كرده بود هنوز عاشق تام كروز همسر سابق خود است و كروز تنها مرد زندگي اوست و هيچ كس نمي‌تواند جاي او را پر كند.

3115

بكـام‌هـا تجـديد پيمـان كـــردند

ديويد و ويكتوريا بكام در يك مراسم خصوصي و پنهاني پيمان زناشويي خود را تجديد نمودند. درست چند روز قبل از جشن باشكوه و افسانه‌اي در عمارت بزرگ خود در هرت فوردشاير ديويد همسرش را با انجام اين مراسم شگفت زده كرد. كاپيتان 31 ساله فوتبال انگليس در برابر سه پسرش بروكلين شش ساله، رومئو سه ساله و كروز يك ساله و پرستار تمام وقت فرزندانش با همسرش ويكتوريا دوباره پيمان زناشويي بست. در اين مراسم كه كاملا خصوصي برگزار شد، ديويد با لباس سرا پا سفيد اعلام كرد كه دوباره عاشق ويكتوريا شده است. يكي از نزديكان اين دو در اين باره گفت:

ديويد مي‌گويد از وقتي به خانه جديدشان در مادريد رفته‌اند زندگي‌شان گرم‌تر شده و براي نخستين بار پس از سال‌ها يك خانواده واقعي و به تمام معنا هستند. ديويد در اين مراسم گل‌هاي سپيدي را در استخر خانه انداخته و از درخت‌ها فانوس‌هاي رنگي آويزان كرده بود و ويكتوريا تحت تاثير احترام ديويد قرار گرفته بود و اشك شادي در چشمان هر دويشان جمع شده بود. ديويد كه مي‌داند در انتهاي راه فوتبال قرار دارد با اين وسيله مي‌خواست به همسر و بچه‌هايش نشان دهد كه خانواده برايش از هر چيزي باارزش‌تر است. گفتني است، اين اتفاق چند روز قبل از آغاز اردوي انگليس پيش از رقابت‌هاي جام‌جهاني آلمان روي دادكه روزنامه sun به تازگي از آن پرده برداشته است.


3114

جیم كري گرفتار عشق مك كارتي

جيم كري هنگامي كه چندي پيش با جني مك كارتي به هليكوپترسواري رفت خبر عشق خود به اين هنرپيشه را به گوش همگان رساند. اين زوج در حالي كه دست در دست هم در فرودگاه سانتا مونيكا در حال سوار شدن به هليكوپترشان بودند، ديده شدند. آنها با يكديگر بر فراز هاليوود پرواز كردند. هنرپيشه فيلم ماسك چندي پيش به خبرنگاران گفته بود كه به عشق عجيبي گرفتار آمده، اما هويت او را فاش نكرده بود.

با ديده شدن اين دو سرانجام ابهامات عشق كري پايان يافت و طرفدارانش، زن محبوب او را شناختند.


3113

لمپارد به فكر جشن عروسي

با پايان يافتن جام‌جهاني براي انگليسي‌ها اكنون اكثر اخبار مربوط به حاشيه بازيكنان و زندگي شخصي آنان مي‌باشد.فرانك لمپارد هافبك چلسي و يكي از ناكامان چندين پنالتي برابر پرتغال تصميم دارد يك مراسم عروسي بر پا كند! روزنامه اخبار جهان در اين رابطه نوشت: لمپارد به نامزدش <آلن ريوز> قول داده بود كه پس از اتمام رقابت‌هاي جام‌جهاني آلمان برنامه‌اش را در مورد زندگي مشترك بگويد و حالا لمپارد تصميم گرفته تا هر چه زودتر يك مراسم عروسي يا نامزدي برگزار نمايد تا از شر غر زدن‌هاي آلن راحت شود!

3112

جـان با آبيشك بـازي نمي‌كنـد

(جان آبراهام) و (آبيشك باچان) در زندگي واقعي دوستان خوبي هستند ولي عجيب اينجاست كه آبراهام اخيرا دو پيشنهاد بازي در فيلم‌هاي خوب را به خاطر حضور آبيشك رد كرده است. جان و آبيشك به خاطر استقبال از فيلم (حكم) به يك اندازه محبوبيت پيدا كردند. در اين فيلم هيچ يك از اين دو بر ديگري برتري نداشت و هر دو به يك اندازه مورد استقبال مردم قرار گرفتند.

ولي حالا كه اوضاع هر دوي آنها بر وفق مراد است، هيچ يك نمي‌خواهد در فيلمي كه ديگري در آن حاضر است، بازي كند. گفته مي‌شود كه آبراهام دوست ندارد در فيلمي كه آبيشك نقش اول آن است، بازي كند و حتي يكي از نشريات نيز نوشته است كه جان فكر مي‌كند الان در وضعيتي است كه بايد خود نقش‌هاي اصلي فيلم‌ها را ايفا نمايد. آخرين فيلم جان آبراهام (تاكسي شماره )9211 نام دارد كه مورد توجه تماشاچيان قرار گرفت.

3111

شكايت بروس ويليس

(بروس ويليس) از يك عكاس كه ادعا كرده ويليس او را در بيرون از كلوپ هاليوود كتك زده است شكايت كرد. هنرپيشه فيلم (جان سخت) با انكار كتك زدن اين عكاس سمج گفت:

فقط وقتي مي‌خواست وارد رستوران شود دستش را جلوي صورتش گرفته است كه از نور فلاش‌هاي او كور نشود. عكاس كه (آنتوني گوريچ) نام دارد دو روز قبل از شكايت ويليس ادعا كرده بود كه وقتي مي‌خواست از ويليس عكس بگيرد وي را حسابي كتك زده به طوريكه يك دندانش شكست و بيني‌اش نيز زخمي شد. او همچنين ادعا كرده بود كه از ويليس شكايت كرده است ولي سخنگوي پليس گفت هيچ اطلاعي از اين شكايت ندارد. ويليس گفت برخورد او با اين عكاس خيلي سطحي و غيرعمد بوده ولي گسترش اين خبر به محبوبيت او لطمه زده است. به همين خاطر او معتقد است به خاطر ضربه به حسن شهرت، ايجاد احساس شرمندگي، حقارت و جريحه‌دار شدن احساسات و... حداقل يك ميليون دلار خسارت ديده است. فيلم بعدي ويليس (جان سخت 4)نام دارد كه فيلمبرداري آن از پاييز امسال آغاز مي‌شود.

3110

سرزمين فراموش شده

انسان‌ها در كره خاكي هميشه به دنبال آسايش، رفاه و امنيت هستند و همين انسان‌ها بارها پيش آمده كه ناشكري مي‌كنند و از خداوند مي‌خواهند كه به آنان نعمت بيشتري بدهد، حال آنان درصدد جبران اين نعمت‌ها برمي‌آيند يا نه بماند...
همه چيز از گفتگوي حجت‌الاسلام و المسلمين زادسر نماينده مردم جيرفت و عنبرآباد با خبرنگاران پارلماني و انتشار خبري مبني بر كشف انسان‌هايي كه به مانند انسان‌هاي اوليه زندگي مي‌كنند، آغاز شد، انسان‌هايي كه در منطقه (پيدن كوئيد) در جنوب استان كرمان زندگي مي‌كنند...

از كرمان به سمت جيرفت حركت كنيد و از آنجا به سمت (مردهك) برويد، به يك دو راهي مي‌رسيد، جاده آسفالته كه به پايان رسيد، يك مسير پر پيچ و خم در دل كوه به انتظار شماست... چند روستا را كه رد كنيد به منطقه‌اي مي‌رسيد كه شما را به تعجب وا مي‌دارد... به آنجا پيدن كوئيد يا (پيدن كوئيه) مي‌گويند مي‌گفتند انسان‌هايي كه آنجا زندگي مي‌كنند، غارنشين هستند، اما آنان غارنشين هم نيستند، يعني سقفي نيست كه آنان زير آن زندگي كنند و آنان در معرض گزند‌هاي طبيعت چون، باد، باران، طوفان، سرما و گرماي شديد هستند...
گرچه در ماههاي اخير كه اين منطقه شناسايي شد، كميته امداد به اوضاع مردم آنجا رسيدگي كرد، اما اين تمام حكايت مردمان آنجا نيست، چرا كه شيوه زندگي آنها به شكل انسان‌هاي اوليه در بندبند وجودشان ريشه دوانيده است. مي‌گويند، آنان تاكنون اتومبيل نديده‌اند، ميوه نخورده‌اند، ازدنياي بيرون خود چيزي نمي‌دانند، اما با لهجه‌اي تقريبا ايراني صحبت مي‌كنند و نام‌هايشان هم، همان نام‌هايي است كه در شهر و روستا مي‌شنويم! نكته‌اي كه تا به امروز كسي پاسخگوي او نبود... مردي ميانسال به نام علي در آنجا زندگي مي‌كند كه از غريبه‌ها مي‌ترسد، از كساني كه به آنجا رفته‌اند و او را سوال پيچ كردند، ابتدا فرار مي‌كرد، اما بعد پاسخ ‌داد... خودش نمي‌دانست چرا نامش (علي) است... حال شايد در اين مدت بر روي او نام (علي) گذاشته بودند... مردي ديگر در آنجاست كه به او (نواب) مي‌گويند: خبرنگاران (مهر) كه به آنجا رفتند، مي‌گفتند او پسري به نام كرامت داردكه پس از ديدن انسان‌هاي غريبه به كوه پناه برد و هر از چند گاهي به ميان اهالي مي‌آمد... محسني نماينده خانواده سبز در كرمان، در پاسخ به اين پرسش ما كه آيا شكل و شمايل آنان با انسان‌هاي عادي تفاوت دارد مي‌گويد: به هيچ عنوان، اما سختي زندگي در آن منطقه باعث شده كه درد و رنج را در صورت تك تك افراد اين منطقه به وضوح ببينيد...
در همين حال زادسر به (نوري) خبرنگار پارلمان ما مي‌گويد: اين انسان‌ها در اين منطقه زندگي مي‌كنند، اما غارنشين نيستند، بلكه در منطقه‌‌اي دور افتاده در جنوب استان كرمان زندگي مي كنند كه به دور از مردمان ساير نواحي بودند و زندگي را محدود به همان جا مي‌دانند...

وجه اشتراك

اگر بخواهيم به وجه اشتراك مردم اين نواحي اشاره داشته باشيم بايد به اين نكته اشاره داشت كه محل زندگي آنها در چند كپر كوچك است و در هر كپر، 10 نفر زندگي مي‌كنند... اما بارزترين وجه اشتراك آنان در صورتشان است كه آثار سوختگي در آن نمايان است.
علت اين سوختگي‌ها نيز آن است كه در سرماي شديد زمستان مجبور بودند، كه نزديك آتش بخوابند و بارها برايشان اتفاق افتاده كه به خاطر نزديكي به آتش، سوختگي‌هاي شديدي در قسمت‌هاي مختلف بدن آنها ايجاد شود... پوست بدنشان به خاطر شرايط طبيعي آن منطقه ترك خورده است چيزي به نام كفش را نمي‌شناسند و در آن منطقه سنگي، همه‌شان پا برهنه هستند.
پيرزني 80 ساله به نام زينب در آنجا زندگي مي‌كند كه مانند ديگر اهالي آن منطقه به علت پرت شدن از كوه، چندين جاي بدش شكسته و هر كدام از اين شكستگي‌ها باعث انحراف در استخوان‌‌هاي بدنشان شده است و بدنشان شكلي عجيب پيدا كرده است.
وضعيت آن منطقه بسيار نابسامان است، نمي‌داني آن چه را كه مي‌بيني چگونه بيان كني... دستان ترك خورده با پوست‌هاي ضخيم و بدني تكيده كه به مانند افراد مسن مي‌باشد، پاهاي چاك‌چاك مردمان آنجا، اشك را در چشمانتان جمع مي‌كند. اين مردم به واقع محرومند، به واقع فقيرند و به واقع بيچاره‌اند، شايد بهتر باشد كه درباره آنان گفت مردمان( پيدن كوئيد) انسان‌هايي محروم و معصوم هستند، ادامه اين مطلب را از نگاه خبرنگار مهر بخوانيد:
(شايد براي ما عجيب باشد كه كسي بگويد برنج و ميوه نخورده‌ام، ماشين نديده‌ام يا اينكه از مسائل ديني و اعتقادي خبر نداشته باشد و وقتي از او بپرسي چرا گوسفند را به اين سمت ذبح مي‌كني (دقيقا رو به قبله) مي‌گفت كه به او ياد داده‌اند اين طرف، رو به بهشت است! اما همه آنها وجود داشت.
البته كلمه غارنشين كه در مورد اين مردم به كار مي‌رود اولا به خاطر نوع زندگي آنها كه بسيار ابتدايي است بوده و ثانيا به خاطر آنكه آنها به محل ز ندگي خود اصطلاحا غار مي‌گفتند.)
غذاهاي آنان نيز عمدتا برخي ثمرات كوهي از جمله بادام كوهي است خبرنگار مهر در ادامه مي‌نويسد: وقتي كه از آنان مي‌پرسي تا چند بلدي بشماري؟
پاسخ اكثر آنها تا 10 بود و بنابراين نمي‌توانستيم از (نور بي بي) كه نقش ماماي اين روستا را داشت بپرسيم كه چند نفر را به دنيا آورده و چند نفر مرده‌اند يا اينكه چند سال است كه اين لباس مندرس و پوسيده (كه با كوچكترين ضربه‌اي پاره مي‌شد) را مي‌پوشد.
به اتفاق چندين نفر از اهالي (پيدن كوئيد) به محل اصلي سكونت و جايي كه در آنجا يافت شده اند مي‌رويم. محلي ساكت در نزديكي يك قله كه ابرها از نزديك‌ترين فاصله از زمين حركت مي‌كنند. سرما و سكوت، دو نكته بارز اينجاست. با حضور در اينجا بسياري از سوالات موجود در ذهنمان را پاسخ مي‌گيريم.
مي‌فهميم كه به خاطر سنگ‌هاي بسيار تيز و برنده امكان پايين آمدن از كوه برايشان ميسر نبوده، و مي‌فهميم كه اگر سربازان گمنام امام زمان(عج) نبودند شايد سالهاي سال بايد منتظر اين خبر مي‌مانديم. علت سوختگي كودكان به خاطر كمبود جا و سرماي شديد را مي‌فهميم، و مي‌فهميم كه نياز به كمك در هر جمله از سخنان آنها و مسوولان منطقه مستتر است.
هنگامي كه از اهالي روستا كه لهجه‌اي به شدت غليظ دارند، سوال مي‌كنم چند جواب عجيب مي‌شنويم. اول آنكه آنها منطقه خود را در جايي كه اسمش سيستان مي‌دانند، تصور مي‌كنند و دوم تنها كساني را كه طي مدت اخير شناخته‌اند، مسئول كميته امداد منطقه و نماينده مردم جيرفت در مجلس است كه چند بار به آنها سر زده‌اند.
آنها در مقابل بقيه انسانها نيز راغب به سخن گفتن سوال و جواب نيستند، بسياري از سوال‌ها و جواب‌ها براي آينده است؛ آينده‌اي كه بايد اميدوار بود، شرايط انتشار آن را هر چه سريعتر فراهم كند.
از آرزوها و راز و نياز‌هاي آنان مي‌پرسم و از آسمان كه يگانه مونس دهها ساله آنهاست.
از اينكه چگونه‌ آنها را توصيف كنم، سوال مي‌كنم و البته به خاطر محدود بودن واژگانشان پاسخي نمي‌يابيم.
شكي سراپاي وجودمان را گرفته كه واقعا كلمات ياري رسان خوبي در انعكاس عمق محروميت و عقب‌افتادگي مردم اين روستاست، يا اينكه چگونه مي‌توان مظلوميت و معصوميت آنها را كه در يك نگاه دل را مي‌سوزاند اما چشم‌ها را به خود جذب مي‌كند، توضيح داد.
جا دارد كه به نقش حجت‌الاسلام زادسر در كمك به اين مردم اشاره كنيم.
او آنقدر براي وضع موكلان تازه خود در پيدن كوئيد غصه مي‌خورد كه بارها نظاره‌گر غصه‌هايش براي آنان بوديم. و منصفانه نيست اگر ايشان را نستائيم و سپاس نگوييم.
با خواندن اين مطلب متوجه شديم كه نبايد آنها را با عنوان (غارنشين) معرفي كرد، بهتر است به آنان گمشده‌هاي تمدن بگوييم... بايد اشاره كرد كه آنان كپرنشيناني هستند كه بر حسب اتفاق به علت خشكسالي، فقر، بي‌سوادي ونبود ارتباط با بومي‌هاي منطقه و مردم روستا‌هاي همجوار و شهر از قافله تمدن عقب ماندند و مانند غارنشينان، زندگي ابتدايي و بسيار ساده‌اي دارند و تقريبا از جهان كنوني و پيشرفته اطلاعي ندارند...
به تصاوير اين افراد در سرزمين فراموش شده نگاه كنيد... تصاويري مالامال از فقر مردمي كه جغرافي زندگي ندارند و به هيچ عنوان نمي‌دانند كه در كجا زندگي مي‌كنند، از كجا آمده‌اند و به كجا مي‌روند... اما همه آنها مي‌دانند بهشت كجاست چرا كه گوسفند را رو به قبله ذبح مي‌كنند و در پاسخ به اين پرسش كه چرا اينگونه ذبح مي‌كنيد، متفق‌القول مي‌گويند: چون بهشت به اين طرف است.

منبع: مجله خانواده سبز