|
|
|
« April 2006
|
جدیدترین ها
|
June 2006 »
May 27, 2006
2892
|
گزارش تصویری از خواهر آنجلینا جولی هنرپیشه معروف هالیوود در پاکستان |
ایشونو که می بینید خواهر گرامی آنجلینا جولی هنرپیشه معروف هالیوود هستند که اومدند همین کنارا در پاکستان ،چونکه سفیر سازمان ملل در امور پناهندگان افغانی هستند





|
2894
2897
|
تا حالا بچه کوچولو هایی به این نازی و شیرینی دیدی؟ |
اين کوچولوها رو ببينيد، چقدر ناز و زيبا هستند:











آيا می توانيد تصور کنيد چقدر کار برای ساخت اين کوچولوها انجام شده است؟
اينها همه شيرينی هستند! و از ترکيب بادام، سفيده تخم مرغ و شکر درست شده اند.
|
May 25, 2006
2886
|
بابا بسه بیچاره صورتش سرخ شد!!! |
بابا بسه بیچاره صورتش سرخ شد....
|
May 22, 2006
2861
|
گزارش تصويري و گپ خودماني با بنيامين خواننده جوان |
چند ماه پيش آلبومي غير مجاز روانه بازار شد که خواننده آن( بنيامين) نام داشتد. در مدت کمي اين آلبوم دست به دست چرخيد و تب آن همه جا را فرا گرفت .... در روزهاي پاياني سال 84 بود که اين آلبوم با مجوز روانه بازار موسيقي شد و به فروش قابل توجهي رسيد . اين روزها شايعات زيادي بر سر زبانهاست که قرار است بنيامين به زودي به گروه آريان بپيوندد.... اما وي در اين رابطه گفت :چنين چيزي صحت ندارد . بنيامين متولد 1361 و فرزند چهارم و آخر خانواده مي باشد. راديو سبز يک گفتگوي جالب با وي انجام داده است که شما مي توانيد اين گپ خودماني را در راديو سبز بشنويد . گزارش تصويري زير از اين خواننده جوان کشور مان مي باشد .
اين گپ خودماني را از اینجا بشنوید









|
May 21, 2006
2865
|
مايك تايسون، پرحاشيهترين بوكسور جهان |
(مايك تايسون) را همه ميشناسند. بوكسورسنگين وزن جهان كه براي خودش يكهتازيميكند و سالها رقيبي در بوكس نداشته استاكنون نيز با وجود افرادي چون (دني ويليامز) كهمايك تايسون بزرگ را شكست داده باز همقدرتنمايي
ميكند و خود را برترين بوكسورجهان ميداند. او اعتماد به نفس بسيار بالايي داردو حاضر به پذيرفتن شكست نيست.
او در اين باره ميگويد من ميخواهم ورزشكنم و با بوكس قدرتم را نشان دهم. اما او در نهايتشكست را پذيرفت و از بوكس خداحافظي كرد.شايد بسياري از شما از عناوين و افتخارات ورزشيمايك تايسون و زندگي حاشيهاي او مطلع باشيداما بد نيست كمي هم به زندگي خصوصي وروحيات او اشارهاي داشته باشيم، زندگي تايسونمملو از حاشيه است.
زندگي مايك تايسون
(مايك تايسون) در 30 ژوئن 1966 درنيويورك بروكلين به دنيا آمد او فرزند(لورناتايسون) و (جيمي كينرپاتريك) ميباشد.
در سال 1978 به خاطر يك دعواي خيابانيو سرقت يك كيف پول در شهر (بروكلين) دستگيرو به مدرسه پسران (تربون) فرستاده شد.
(مايك) از همان دوران كودكي روحيهايخشن و ناسازگار داشت از لحاظ بدني نيز نسبت بهبچههاي هم سن و سال خود قوي و درشتهيكلتر بود. به طوري كه همه دانشآموزانمدرسه از او ميترسيدند و جرات نزديكي به ويرا نداشتند.
در سال 1979 در كانون اصلاح و تربيتمدرسه تربون زيرنظر يك مربي سرشناس بوكسبه نام (فلويد) تحت تعليم قرار گرفت. اين مربيبه او توصيه كرد نيروي مضاعف خود را در راهورزش صرف كند. لذا مايك را در باشگاه بوكسسنگين وزنها ثبتنام كرد.
(مايك) در مدرسه با دوستانش مرتب دعواميكرد تا جايي كه در سال 1982 از دبيرستان بهدليل خرد كردن كاسه بر سر يكي ازهمكلاسيهايش اخراج شد.
سه سال بعد، يعني در 6 مارس 1985 دراولين مسابقه حرفهاي شركت كرد و در راند اول(هكتور مرسدس) را شكست داد. سال بعد در 20سالگي در يك مسابقه (ترهوور بربيك) را در رانددوم شكست داد و به عنوان جوانترين بوكسورسنگين وزن جهان پيروزياش را جشن گرفت.همچنين با غلبه بر (جيمز بونيكر) و (شر اسميت)در (لاس وگاس) عنوان قهرماني WBA سنگينوزن جهان را به خود اختصاص داد.
در سال 1987 يك مامور پاركينگ مدعيشد كه تايسون سعي در اغفال همكار زن ويراداشته و او را نيز با سلاح مرگبار و اهانت موردضرب و شتم قرار داده، لذا از سوي پليس دستگيرشد و به اتهام زد و خورد مجبور به پرداخت 105هزار دلار خسارت به آن زن شد.
او در همان سال (توني توكر) را شكست داد وعناوين سنگين وزن WBC و WBA را به دستآورد.
مايك در 9 فوريه 1988 با (روبين گيونس)بازيگر مشهور در (نيويورك) ازدواج كرد.
مايك خشن
(مايك) خوي خشن و پرخاشگرانه خود راگويي نميتوانست كنار بگذارد، حتي وقتيازدواج كرد. يك سال از ازدواج او نگذشته بودكه گيونس همسر مايك در يك مصاحبه مطبوعاتياظهار داشت كه تايسون دچار جنون و افسردگياست. او گفت: تايسون به آرامي و به ظاهر با عشقو علاقه در كنارش مينشيند اما به ناگهان او راميترساند و سپس ميخندد. چند ماه بعد تايسونمبل را از پنجره خانهاش در (برنارد زوبل) بهبيرون پرتاب كرد و گيونس و مادرش از ترس ازخانه فرار كردند و سپس گيونس درخواست طلاقكرد. بالاخره تايسون و گيونس در جمهوريدومينكن ازدواج خود را فسخ كردند. البتهتايسون در زمينه زندگي مشتركش گفت: (همهآنهايي كه فكر ميكنند من از لحاظ جسمي بههمسرم صدمه وارد كردم اشتباه ميكنند، چونانگشت من هم به او نخورده است.) مايك در آنسالها رفتار عجيبي داشت، او گاهگاهي يك كلاهاسكي سرش ميگذاشت و لباسهاي كهنه ومندرس ميپوشيد و به خيابان ميرفت و گاهياوقات گدايي ميكرد. همچنين در يك نزاعخياباني در خيابان (هارلم) استخوان دستراستش شكست و مدتي در گچ بود. در سال1990 در مقابل (جيمز بوستر) در مسابقهاينفسگير در راند دهم ناك اوت شد و كمربندقهرماني جهان را از دست داد.
وي درباره بوكس چنين ميگويد: من مسابقهدادن و ناك اوت كردن مردم را دوست دارم.واقعا عاشق اين كار هستم، بهترين جشن براي منزماني است كه به حريفم حمله ميكنم و البته از هرحملهاي هم استقبال ميكنم، جنگيدن بدونسلاح. من فقط ميخواهم حريف را شكستبدهم. آن هم به بهترين شيوه، وقتي كسي راشكست ميدهم، دلم ميخواهد قلبش را از سينهبيرون بكشم و به همه نشان دهم!
او در همان سالي كه طعم شكست را چشيد دريك حادثه رانندگي دندانهايش آسيب جديديد تا حدي كه 183 هزار دلار بعد از اينتصادف براي ترميم دندانهايش هزينه كرد.
او در سال 1992 به دليل درگيري با يكبوكسور آزاد شده از زندان به 3 سال زندان درمركز زندانهاي جوانان محكوم شد.
بعد از آزادي از زندان گفت: سالهاي عمرمرا در مسابقات گوناگون و مصدوميتهاي متعددگذراندم. ميدانم كه زندگيام رو به سراشيبيافتاده و آيندهاي ندارم همه زندگيام در اينراه خلاصه شده است، هيچ وقت نميتوانم مثلمردم عادي در جامعه زندگي كنم، شايد اينواقعيت داشته باشد كه من يك حيوان وحشيهستم.
در سال 1999 به خاطر حمله به 2 نفرموتورسوار به 2 سال زندان محكوم شد. او حتيبه داور مسابقه نيز رحم نميكرد. در ژوئن 2000،داور مسابقه را به علت سوت زدن به منزله توقفبازي، ناك اوت كرد. فدراسيون بوكس او را بهخاطر رفتار ناشايستش به 500 هزار دلار جريمهمحكوم كرد.
او در آن زمان با (مونيكا تورنر) ازدواج كردهبود، اما باز هم زندگي مشتركش عاقبت خوشينداشت و مونيكا پس از سه سال زندگيدرخواست طلاق داد. در حالي كه حاصل اينازدواج 2 فرزند بود. در 20 ژانويه 2002 دريك كنفرانس مطبوعاتي به همراه (لنوكسلوييس) بوكسور معروف شركت كرد. او با ضربهمشتي به صورت محافظ لنوكس سبب برپايي يكنزاع دسته جمعي مقابل دوربينهاي تلويزيونيشد...
و اين بار جريمه او چنين بود، 20000 دلارجريمه كه مبلغ بسيار بالايي بود.
باورهاي تايسون
او در يك كنفرانس مطبوعاتي در حوزه عقايدو باورهاي مذهبياش گفت: من به دنيا نيامدهامكه مطابق ميل مردم جامعه زندگي كنم. هر كسيميتواند عقايد خودش را داشته باشد، نميدانمچرا من و مردم به باورهاي ديني پايبند نيستيم...
مخصوصا من كه سياه و خشن... آنها به دلايلواهي مرا به زندان مياندازند و در مورد منمقالههاي وحشتناك مينويسند. آن گاه يكشنبههابه كليسا ميروند و دعا ميخوانند، آنها ما سياهانرا دوست ندارند، در حالي كه مسيح گفته سياه وسفيد فرقي ندارد، بايد همه را دوست داشت. اگرروزي مسيح بيايد افراد بيدين او رادوباره بهصليب ميكشند. فقط ظاهرا مسيح را پيامبر خودميدانند و به گفتههايش عمل نميكنند.
شكست مايك تايسون
در يازدهم ژوئن 2005، مايك تايسونمغلوب (دني ويليامز) شد... در ميان تعجبدنيويليامز 31 ساله انگليسي موفق شد در راندچهارم تايسون قهرمان سنگين وزن دنيا را شكستدهد. كه اين پنجمين شكست حرفهاي تايسون دردنياي مشتزني بود...
البته در راند اول تايسون از ويليامز پيشيگرفت، اما در راندهاي بعدي اين ويليامز بود كه ازتايسون پيشي گرفت و در نهايت او را شكستداد... مدير برنامههاي تايسون ميگويد: او دچارپارگي رباط دست راست شد و به همين دليلمسابقه را واگذار كرد.
مايك تايسون از سال 1990 تاكنون 5 شكستپذيرفته است. معروفترين اين شكستها به 9سال قبل (1997) يعني زماني كه گوش(ايواندرهاليفيلد) را با دندان كند بر ميگردد.
سالشمار شكستها
- 1990: در مسابقه قهرماني سنگين وزنجهان در شهر توكيو اولين شكست حرفهاي خودرا در برابر (جيمز باستر داگلاس) تجربه كرد.
- 1996: براي تحمل دومين شكست 6 سالانتظار كشيد (هالي فيلد) توانست مايك تايسون رادر راند يازدهم شكست دهد.
- 1997: در مسابقه انتقامي برابر(هاليفيلد) فقط موفق به گاز گرفتن گوش او شد.
- 2002: تايسون بار ديگر براي عنوانقهرماني مبارزه كرد اما (لنوكس لوييس) انگليسيدر (ممفيس) دست او را از اين عنوان كوتاه كرد.
- 2005: در (لوئيزويل) احتمالا آخرينشكست خود را در برابر (دني ويليامز) متحملشد.
اكنون او تصميم به بازنشستگي گرفته است. اويكي از بوكسورهاي افسانهاي است كه چارهايجز آويزان كردن دستكشهايش ندارد.
از زندگي شخصي او
(جيمي فاكس) هنرپيشه مطرح هاليووددرصدد است تا زندگي مايك تايسون را به صورتفيلم در آورد ودر آن به ايفاي نقش بپردازد.شنيدهها حاكي از آن است كه فاكس حقوقساخت فيلم براساس زندگي قهرمان بوكس راخريداري كرده و درصدد است كه فيلميبراساس زندگي مايك تايسون توليد كند.
- زماني كه مايك تايسون گوش رقيب خود راگاز گرفت، (توماس مسريو) وكيل برتر آمريكا،دفاع از حقوق اين بوكسور را به عهده گرفت. بايدافزود كه اين وكيل پرونده مايكل جكسون را نيزدر دست داشت.
- محمدعلي كلي در مورد مايك تايسون گفتهاست، اگر او در زمان من بود مطمئنا من را در رانداول ناك اوت ميكرد.
_ دردوران بحراني زندگي مايك تايسون، كهبراي پرداخت دستمزد به وكلا نياز به پول داشت،آرنولد جكسون و جورج كلوني قسمت اعظمبدهيهاي او را پرداختند و براي آزادياش اززندان وثيقه گذاشتند.
منبع: مجله خانواده سبز
|
2863
|
گزارش تصويري از علي کريمي |
قاره کهن به جادوگر خود افتخار مي کند . حضورش در مستطيل سبز چشمها را خيره مي کند . بي ترديد هنر نمايي او همگان را بياد ماردونا ،فوتباليست افسانه اي تاريخ فوتبال مي اندازد .بله، سخن از" علي کريمي" است، كسي كه پله های ترقي را مي پيمايد، بدون اندكي لغزش و دلهره، بدون تعيين سقف استعداد!.
جام جهاني در پيش است و اين رخداد زمان مناسبي براي هنرنمايي، نشان دادن توانايي هاي فردي، تسلط بر توپ و زمين، خونسردي، آرامش، تجربه و...... اين جادوگر ايراني در زمين سبز است .
تا چند روز ديگر " كريمي "، مهره خلاق " تيم ملي "، با تلاش فراوان و بازی چشمگیر خود فوتبال ناب ایرانی را در معتبرترین رخداد ورزشي جهان به نمایش می گذارد و همگان براین باورند که او را در بالاترین سطح فوتبال جهان خواهیم یافت... گزارش تصويري زير از تمرينات آماده سازي اين جادوگر در اردوي تيم ملي مي باشد .










|
2866
|
گفتگو با فرشيد منافي و زهره هاشمي دو مجری جوان روي خط جواني در راديو جوان |
«روي خط جواني» نام برنامه ايي است كه هر روز راس ساعت 6 بعد از ظهر از راديو جوان پخش مي شود، اين برنامه، توانست در بين برنامه هاي راديويي از شنوندگان زيادي برخوردار شود.
«روي خط جواني» توانست با اجراي فرشيد منافي، پسر جواد منافي و زهره هاشمي شنوندگان را پاي راديو ميخكوب كند، اين برنامه به سردبيري مهدي زريباف است كه شيرين حسن پور تهيه كنندگي آن را بر عهده دارد.... اين برنامه از مضموني اجتماعي برخوردار است و به مسائل اجتماعي به زبان طنز مي پردازد.... نويسندگان اين برنامه مهسا رضوي، مجتبي اميري، محمد حسين روانبخش ،موسي حسين راوندي، هادي معيري نژاد، نيره عزيزي، راحله پورزارع، مونا كريمي، مريم دلجو، لقمان يداللهي، محبوبه حقيقي و كاوه مشكات هستند. در اين برنامه گزارشگران زيادي هم گزارش تهيه مي كنند، اعظم حبيبي، هانيه جوادي منش، روزبه نوري، حامد جوادزاده و مرحوم مسعود جانثاري نام اين افراد است.

«زريباف» در اين باره مي گويد: سعي مي كنيم، سوژه هاي روز را كه البته درصدي از آن بايد به جوانان ارتباط داشته باشد، مشخص كنيم و بر مبناي آن برنامه سازي كنيم. ما در روي خط جواني به دنبال مشكلات جوانان هستيم و دوست داريم به آنان بپردازيم. شايد به همين خاطر است كه ما به خاطر پرداختن به مشكلات جوانان توانستيم شنونده ها را جذب كنيم.
در اين ارتباط «منافي» مي گويد: من از اجراي اين برنامه بسيار لذت مي بردم، چرا كه فكر مي كنم به جوانان كمك مي كنم... وي در رابطه با اجراي هر روز برنامه مي گويد: پخش زنده هر روز برنامه باعث شده كه كمي زندگي شخصي مان مختل شود، چرا كه بجز جمعه ها بايد هر روز در استوديو حاضر باشيم، كه البته اگر يك روز من و يا سركار خانم هاشمي در استوديو نباشيم،از آنجا كه مردم به صداي هردوي ما عادت كردند، با روي خط جواني غريبگي مي كنند...

از منافي مي پرسيم، حالا امروز چرا دير كرديد كه او در پاسخ به ما گفت: اين ترافيك زندگي همه ما را خراب كرده است، راستش را بخواهيد دير كردم، از درب سازمان تا استوديوي پخش دويدم كه پايم پيچ خورد و بجاي اينكه زودتر برسم، ديرتر رسيدم.
«زهره هاشمي» مي گويد: سعي من اين است كه به اتفاق همكارانم، برنامه اي در خور توجه براي شنوندگان جوان شبكه جوان و برنامه روي خط جواني ترتيب دهيم كه البته جا دارد از زحمات «مهدي زريباف» سردبير برنامه تشكر كنم.
هاشمي در ادامه مي گويد: خوشحالم كه اين برنامه البته با شيرين كاري هاي فرشيد منافي مورد استقبال قرار گرفته است.

منبع: مجله خانواده سبز
|
May 20, 2006
2859
|
اتفاق |
من هيچ وقت آدم غريبه را سوار ماشينمنميكنم ستون حوادث روزنامه پر از جنايت،دزدي، بياحتياطي و چوب اعتماد به بقيه راخوردن است.
اما آن شب باراني كه از جاده خلوت خارجشهر به خانهام بر ميگشتم نميدانستم چه اتفاقيبرايم خواهد افتاد. ذهنم درگير مشاجره با دوستكارخانهدارم بود. برف پاككنها قطرات باران راروي شيشه ماشين پهن ميكردند. در نور چراغجلو يك دفعه زني را ديدم كه از ميان رديفدرختها بيرون دويد و جيغ زد. مردي بهدنبالش بود، زن با كيفش به سر و شانه او ميكوبيد.بياراده پا روي ترمز گذاشتم.
در آن وقت شبدر آن جاده خلوت و متروكه، آن زن چه كارميكرد؟ اما
نميتوانستم به اين مسئله فكر كنم.تصميمي آني گرفتم و قفل فرمان را برداشتم وپياده شدم. مطمئن بودم مرد با ديدن من زن رارها خواهد كرد اما برخلاف تصورم بياعتنابهحضور من، كيف را محكم از دست زن كشيد.اعتراف ميكنم كه ترسيده بودم اما با صدايي كهسعي ميكردم بيارزش باشد فرياد زدم: (ولشكن!)
زن سراسيمه به سمت من دويد مطمئنانميدانست كه ميتواند به من اعتماد كند يا نه اماچاره ديگري نداشت و پشت من پناه گرفت.
مرد كه فقط شبح مبهم و تاريكي از او راميديدم كيف زن را در دستش پيچاند و با لحنتندي گفت: (چته جناب؟ قهرمان بازي زده بهسرت؟) آدم خطرناكي به نظر ميآمد بعيد نبودچاقو هم داشته باشد.
همان لحظه فكري به ذهنم رسيد. آمرانه گفتم:(من با گوشي همراهم به پليس 110 زنگ زدم،قبل از اين كه پياده شم... الان بايد توي راه باشندتو كه نميخواي بقيه عمرت رو توي زندانبگذروني؟)
مرد كه قدم به قدم نزديكم ميشد با اين حرفمتوقف شد. چند لحظه هر سه ساكت بوديم. فقطصداي ريزش باران به گوش ميرسيد.انگشتهايم را دور قفل فرمان محكم كرده بودم.قلبم تند ميكوبيد. شايد حقهام نميگرفت و اوبيمهابا... شايد همدستهايي هم داشت...شايد... اما او برگشت و از من فاصله گرفت بعددوان دوان به ميان درختها دويد. از صدايگريه زن برگشتم، نميتوانستم صورتش را واضحببينم. گفتم: (شما را تا جاده اصلي ميرسونم...اين جا خيلي خطرناكه.)
وقتي پشت فرمان نشستم احساس كرختيكردم انگار تازه به خودم آمدم كه چه خطريدرست از كنار گوشم گذشته است. آب دهانم را بهسختي قورت دادم باورم نميشد كه توانسته باشمدر تاريكي از ماشين پياده شده باشم... كلا اهل بهقول مرد ناشناس قهرمان بازي نبودم، زندگيآرام و بيسر و صدايي را ميگذراندم يعنيهميشه مثل جن از بسما... از دردسر دوريميكردم. در سمت مقابل را باز كردم و در نورچراغ ماشين لحظهاي صورت رنگ پريده، زيبا وجوان زن را ديدم، شايد به سختي به بيست سالميرسيد. موهايش آشفته از زير روسري بيرونآمده بود. مثل موش آب كشيده بود معلوم بودمدت طولاني زير باران بوده است. آرام نشست ودر را بست.
ماشين را راه انداختم و سرعت گرفتم. بعيدنبود مرد با كمك همدستانش تلاش ميكرد كه...چرخها در چاله راه ميافتاد و باران هر لحظهشدت بيشتري ميگرفت. بايد زودتر زن را بهجاده اصلي و پاسگاه ميرساندم پرسيدم:(خانهشما اين اطرافه؟)
سئوالات زيادي داشتم در آن جاي دور ازشهر چه كار ميكرد؟ چه اتفاقي افتاده بود؟ اما اوساكت به جلو خيره شده بود. فكر كردم حتماشوكه شده است بايد زودتر او را به محل سكونتشميرساندم... صورت خوشي نداشت يك زنغريبه در ماشينم باشد. اگر كسي ما را ميديدتوضيح دادن مسئله به خصوص براي همسرمخيلي دشوار ميشد. با اين كه به من اطمينانداشت اما شايد شك ميكرد كه...
متوجه شدم كمي جلوتر جاده مسدود شدهاست، با نوارهاي زرد كارگران مشغول كارند،جلوي حركت گرفته شده بود. چون در مسيررفت از جاده ديگري گذشته بودم اين راه رانميشناختم. جاده خاكي ديگري را ديدم كه ازاين راه منشعب ميشد و به ميان رديف درختهاميرفت. چاره ديگري نداشتم زن حالا بادستمال كاغذي صورتش را خشك ميكرد.سكوتش عصبانيام ميكرد. حداقل من حقداشتم بدانم كي بود؟ گرچه نميخواستم اعترافكنم كه كنجكاويام تحريك شده است. يادجملهاي افتاده بودم. (ما در برابر همه مردمجهان مسئوليم 1) من هم به خاطر مسئوليتي كهحس كرده بودم به خودم جرات داده بودم و...اما چيزي كه آن لحظه ابدا به ذهنم خطورنميكرد اين بود كه (اغلب ما... بر مبناي آن چهنفس پليد شيطاني ميگويد زندگي ميكنيم برمبناي همين اميال خودخواهانه و احساساتشخصي ميانديشيم، حرف ميزنيم و عملميكنيم...2) واقعيت اين است كه باخودتوجيهي ميخواستم قصد اصليام را پنهانكنم. حتي اين كه رفتن از اين جاده فاصله را ازراه اصلي طولانيتر ميكرد، چندان ناراحتمنكرده بود چون بيشتر ميتوانستم در كنار او باشم.شايد ميتوانستم مشكلاتش را حل كنم.
نميدانم تا چه مدت درگير اين افكار بودم كهيك دفعه صداي زن را شنيدم. گفت: (اوشوهرمه.)
نگاهش كردم هنوز به جلويش زل زده بود وميگفت كه از زندگي با او خسته شده است. مدامدعوا و كتككاري، چند بار فرار كرده و امشب همچند تكه طلايش در كيف بود اما مرد تعقيبش كردو همانها را هم از چنگش درآورد.
نور چراغهاي ماشين قطرات باران و زمينگلآلود را روشن ميكرد. به صداي بغضآلوداوگوش ميدادم و بيپناهي و تنهايياش رااحساس ميكردم حتما كارد به استخوانش رسيدهبود كه قيد همه چيز را زده بود. تاريكي جاده وخلوت بودنش انگار داشت ما را به هم نزديكترميكرد.
سرش را به شيشه پنجره تكيه داد و شانههايشاز هقهق ميلرزيد. بايد هر طور شده بود كمكشميكردم بيدليل نبود كه سر راهم قرار گرفته بودو متوجه نبودم (نيروي جاذبه شيطاني... در جسمما متمركز شده 3) همسرم را كه يك سال ازازدواجم با او ميگذشت فراموش كرده بودم بااين توجيه كه حتما درك ميكند قصدم كمك بهشخص ديگري است. هيچ وقت در زندگيام مثلآن لحظه هيجانزده نشده بودم، هم اقدامشجاعانهام براي نجات ديگري و حالا هم كه... امازندگي در كنار همسرم آرام و بدون حادثه بود.خيلي زود براي هم عادي شديم او مرتب اصرارميكرد بچهدار شويم، شايد چون متوجه شده بودحرفي براي گفتن به هم نداريم، جز تكرارمكررات. گاهي برنامه پيكنيك يا رستوران وسينما ميچيد. با اين كه فشار كاريام زياد بود اماهمراهياش ميكردم تا دلش نشكند اما همراهيبا اجبار چه فايدهاي داشت؟ باز به زن نگاه كردم،چهرهاش در تاريكي گم شده بود. بياراده دستبالا بردم و چراغ اتاقك ماشين را زدم. نيمرخشروشن شد. بيني قلمي، مژههاي خيس از اشك ولبهاي برآمده. او واقعا نياز به حمايت داشتاحتياج به كسي كه نشانش بدهد زندگي بدوندغدغه چه طور زندگي است و مردي كه به اواحترام بگذارد و دوستش داشته باشد، گفتم:(ميخواهم اسم تو رو بدونم) زن نيمنگاهي بهمن انداخت و سرش را پائين گرفت. خودش راجمع كرد، حتما ترسيده بود. دستپاچه سعي كردمهر تصور باطلي را از ذهنش پاك كنم. او حتمابدبين شده بود و گمان ميكرد همه مثلشوهرش... با صدايي اطمينانبخش گفتم كه لازمنيست ذرهاي نگران باشد چون من كمكشميكنم از اين همه مشكل نجات پيدا كند. كلمههاتوي گلويم گره ميخورد و صدايم ميلرزيد:(نبايد همه رو با يه چوب بزني!)
زن به طرفم برگشت. حالا تمام رخش دربرابرم بود. واقعا زيبا بود با معصوميتي كه هرگزشبيه آن را در چهره هيچ كس نديده بودم.چهرهاي كه به خاطر آن ميشد از همه چيزگذشت همه چيز را زير پا گذاشت گوش به رويحرف مردم بست، تاب نگاهش را نياوردم. صدايرعد بلند شد. فكر كردم خيلي عجيب است كه اينقدر زود... اما به هر حال سر راه من قرار گرفتنشحتما دليلي داشته كه... نبايد خيلي زود واميدادم... بايد كمي هم خودم را ميگرفتم...اصلا احساسي كه با خون توي رگهايمميچرخيد آن قدر عجيب بود كه هيچ وقت درزندگيام تجربهاش نكرده بودم. فايدهاش چهبود كه عمري تلاش كرده بودم روزهاي آرامي راسپري كنم وقتي اين لحظات هيجانانگيز به تمامآنها ميارزيد. مثل اين بود كه داشتم قابليتهايناشناخته را در وجودم كشف ميكردم،ميفهميدم با آن تصوري كه از خودم دارم فرقميكنم. خودم را كنار زن لب ساحل دريا مجسمميكردم. موجهاي كفآلود، مرغان دريايي،نزديك غروب آفتاب و...
از صداي جيغ زن آن قدر جا خوردم كهبياراده پا روي ترمز گذاشتم. در مسير نگاه او نگاهكردم. مردي موتور سوار جاده را سد كرده بود.
زن گفت: (خودشه... خودشه) و با كفدستها صورتش را پوشاند: (اون ميكشتت...ميكشتت!)
مرد از موتور پياده شد در نور چراغ ماشينميتوانستم خطوط چهرهاش را ببينم ابروهايپهن، پيشاني كوتاه كه موهاي خيسش به آنچسبيده بود، سبيل چهارگوش و چشمهايي ريز ونافذ، برق تيغه چاقو در دستش بود. با قدمهاييآرام به ماشين نزديك شد و در را باز كرد.
فلج شده بودم. صداي زن مثل گرامافوني كهسوزنش گير كرده باشد در سرم تكرار ميشد.(ميكشتت... ميكشتت!) با چشمهاي از حدقهدرآمده نگاهش ميكردم شهامت لحظاتي كه باقفل فرمان جلويش ايستاده بودم مثل يخ آبشده بود. همان آدم بدون جرات هميشگي بودمشايد چون با هشدار زن فهميدم مرد، خطرناكتراز آني است كه گمان ميكردم. حتما زنچيزهايي ميدانست شايد قبلتر كسي هم بهدست او... مرد يقهام را محكم گرفت و با يكحركت از ماشين بيرونم كشيد. قطرات بيامانباران روي صورتم فرود ميآمد. غافلگير شدهبودم مثل وقتي كه پايت به چيزي بگيرد و با سرتوي چاله آبي بيفتي. به چشمهاي ريز وشرارتبار او زل زده بودم كه درست در برابرمبود. با خشونت گفت: (كيف پول!) مثل مجسمهبيتكان ايستادم تا دست در جيبم فرو برد و كيفمرا بيرون كشيد. سه تا چك سيصد هزار توماني ومقداري اسكناس در آن بود. سردي تيغه چاقو رازير گلويم حس ميكردم. از ترس پاهايم سستشده و با زانو زمين افتادم. تيغه روي گلويم كشيدهشد و احساس سوزش خفيفي كردم.
صداي زن به گوشم رسيد كه آرام گفت: (ولشكن اسي!) پياده شده بود و با حالت خاصي نگاهمميكرد، اثري از اشك يا ترس يا حتي معصوميتدر چهرهاش نبود. لبخند ميزد. جلو آمد و كنارمرد ايستاد و چون تيغه چاقوي او هنوز رويگلويم بود، آمرانهتر گفت: (ولش كن!)
روي زمين گلي نشستم. باران بيامان ميباريد.
زن با لحني تحقيرآميز و عاميانه گفت: (اون قدترسيده كه تا يكي دو ساعت تكون نميخوره...پهلوون پنبه!)
مرد چاقو را توي جيبش گذاشت: (غلط اضافهكه نكرد؟)
- كي؟ اين جوجه؟
هر دو بلند خنديدند. به نظرم رسيد از زن بيشتراز مرد ميترسم چون اصلا به نظر خطرناكنميرسيد براي همين ترسناكتر بود.
مرد سوار موتور شد و زن آرام و با حوصلهروي صندلي راننده نشست و شيشه را پايين كشيد.نگاهم ميكرد با حالتي كه نميفهميدم از چيست،نفرت، تحقير يا...
مرد گفت: (يواش برون!)
زن دنده عوض كرد و خنديد: (تو سرت به كارخودت باشه!) پشت سر موتور، ماشين پژوي مراراه انداخت.
مغزم كار نميكرد. احساس ميكردم خاليشدهام. مات و منگ زير باران ايستادم و دورشدنشان را نگاه كردم. باور نميكردم اين اتفاقبراي من افتاده باشد. تاريكي از هر طرفماحاطهام كرده بود. نميدانستم كجا اشتباهكردهام؟ جايي كه به كمك زن رفتم يا آن جا كهزن در كنارم نشسته بود و من در افكاري دور ودراز و لذتآور غرق شده بودم. شب و تاريكي وباران و تنهايي نشانم ميداد كه (خداوند از طريقشيطان انسان را امتحان ميكند.)
منبع: مجله خانواده سبز
|
2858
|
گذرگاه پروبيگ |
باد سرد زمستاني بر پشتبامهاي شهر ميوزيدو زبالههاي بد بوي خيابانها را به اين سو و آنسو ميپراكند. در گذرگاه پرديگ، سگها از سرمازوزه ميكشيدند، پنجرهها تكان ميخوردند وشعله چراغ گازها كم و كمتر ميشدند. بارانتبديل به برف و تگرگ شد و سايهها از شدتطوفان ميلرزيدند.
ولي در خانهاي در انتهاي گذرگاه پردبيگ،اميد و شادي موج ميزد. خانم كراكت در حاليكه به كارهايش ميرسيد زير لب سرود شادي رازمزه ميكرد. برنامههايش براي جشن كريسمسخوب پيش ميرفت.
صداي ترق و تروقهيزمهاي آتش در فضاي خانه پيچيده بود و بويخوشي كه به مشام ميرسيد، خبر از يك شب شادميداد. ميز براي بيست نفر چيده شده بود و ميزكوچك كنار ديوار پر از شيريني و تنقلات بود.رايحه دلنوازي از آشپزخانه ميآمد. معلوم بودكه غذاهاي خوشمزهاي انتظار آنها را ميكشيداين اولين بار بود كه خانم كراكت براي ميهمانيكريسمس پول داشت و به نحو احسن از آناستفاده كرده بود. همان طور كه آواز ميخواندسر و صدايي از در ورودي خانه شنيد، به هالرفت، درب را به زحمت گشود و مردي بلند قدوارد خانه شد. آقاي كراكت مثل موش آبكشيده بود. رنگ صورتش از شدت سرما وضربههاي باد سفيد و گونههايش سرخ شده بود.
خانم كراكت گفت: (درب آنقدر خيس شده كهبه سختي باز و بسته ميشود.) آقاي كراكت دربرا بست. شالش را از روي صورتش باز كرد و نفسعميقي كشيد: (آره، راست ميگويي، ولي توييك همچين شبي برايمان مشكل درست شدهاست.) خانم كراكت قدمي به جلو آمد و گفت:(نميشود كاريش كرد؟ تا يكي دو ساعت ديگرميهمانهايمان از راه ميرسند!) شوهرش گفت:(خودم خوب ميدانم. ولي منظور من يك مشكلديگر است. رييسم قرار است شام بيايد اينجا!)
خانم كراكت فرياد زد: (رييست؟ بيايد اينجا؟چطور ممكن است؟) آقاي كراكت پالتويش رابيرون ميآورد جواب داد: (اوه عزيزم. من هرسال براي اين كه حسن نيتم را به او ثابت كنم،دعوتش ميكردم كه شب كريسمس به خانه مابيايد. هميشه هم جواب منفي ميداد. ولي امشبگفت ميآيد. قرار است ساعت هفت اينجا باشد.خداوندا!)
خانم كراكت فكري كرد و گفت: (آقايكراكت، امشب تمام وسايل پذيرايي برايمانفراهم است. ولي نبايد بگذاريم رييست ما را شاد وسرحال ببيند. اگر ببيند وضعمان خوب استميفهمد كاسهاي زير نيم كاسه است.) (درسته، اوآدم خسيس و به اخلاقيه ولي احمق نيست. امشبشب كريسمس است. اگر او ببيند توي خانه ما پولپيدا ميشود فكر ميكند اين پول از كجا آمدهبعد تمام شب را ميرود و دفاتر شركت را زير و روميكند تا سر از موضوع در بياورد. خانم كراكت باعجله گفت: (ما نبايد بگذاريم. هر چند كه خيليسخت است ولي بايد نشان بدهيم كه خيليبدبختيم. بچهها هم همين طور، آنها هم بايدترحمبرانگيز باشند.)
پدر به كنار پلهها رفت و بچهها را صدا زد:(كراكتهاي كوچولو بياييد پايين. يك خبرهاييبرايتان دارم.) سر و كله چهار بچه پيدا شد. يكپسر ده ساله، دو دختر كوچكتر و يك كوچولويدو سه ساله. پوست صورتي و عطر ملايم بدنشانخبر از سر زندگي و سلامتي ميداد. دختربزرگتر چرخي زد و گفت: (پدرجون به ماافتخار نميكني؟) پدر لبخندي زد و جواب داد:(بله مالي عزيزم. درست مثل شاهزادههاشدهايد. ولي اوضاع عوض شده. امشب ما بايدفقير باشيم. فقير فقير.) مالي پرسيد: (از قبل همفقيرتر، پدر؟) پدر گفت: (از آن هم فقيرتردختركم. نيم ساعت ديگر قرار است رييسم بيايداينجا و نبايد فهمد كه ما وضعمان خوب است وگرنهميفهمد تمام حرفهايي كه از وضع سختزندگيمان گفتهام همهاش الكي بوده است. آنوقت نقشههاي من به هم ميريزد.) خانم كراكتدستهايش را به هم زد و گفت: (خب بچههاشنيديد پدرتون چي گفت؟) حالا برويد ولباسهاي قشنگتان را در بياوريد. امشب بايد فقيرو بدبخت به نظر برسيد. سه بچه بزرگتر به طبقهبالا دويدند. خانم كراكت پشت سرشان فرياد زد:(ميخواهم ده دقيقه ديگر پايين باشيد.) بچهكوچكتر گفت: (مامان... مامان...) خانم كراكتاو را در آغوش گرفت و گفت: (جو كوچولوتر همهمين طور. تو ميتواني اشك رييس را دربياوري.) و او را پيش خواهرهايش فرستاد.
آقاي كراكت دست به كار شده بود. تماموسايل لوكس و گرانبها را از اتاق بيرون برد و تنهايك مبل ساده را در آن جا گذاشت بعد گفت:(خانم كراكت بايد همه جا تاريك باشد. تماملامپها را خاموش كن. آتش را هم خاموش كن)خانم كراكت گفت: بايد يك تكه پارچه توي آتشبيندازيم. كه بوي بد در خانه بپيچد. پنجرهها راده دقيقه باز بگذار تا هوا سرد شود.) آقايكراكت گفت: (دوستانمان چي؟ يك ساعت ديگرميآيند.) (به پسرمان بگو يك گوشه بايستد و هروقت آمدند آنها را از در پشتي به طبقه بالا ببرد.رييس نبايد آنها را با آن عطرهايشان ببيند. فقطبايد بوي موش بيايد.) آقاي كراكت خنديد:(موش؟ خوب گفتي. دخترها را بفرست از انباريك موش پيدا كنند و تومي آتش بيندازند. ياگنجشك بياورند. بوي پرسوخته حال آدم را بههم ميزند.)
چند دقيقه بعد خانه همان طوري شد كه آنهاميخواستند هيچ وقت تا به حال آن قدر سريعكار نكرده بودند. هر كس آن خانه را ميديد درهمان نگاه اول دلش به حال آن خانواده كبابميشد. خانم كراكت غذاها را به اتاق پشتي بردهبود. بچهها لباسهاي كهنه و ژندهاي بر تنداشتند و خاكستري كه به صورت و سر و لباسشانپاشيده بودند سبب ميشد پشت سر هم سرفهكنند. مادرشان لبخندي زد و گفت: (خيلي خوبه.عاليه عزيزانم).
در همان وقت ساعت كليسا هفت ضربهنواخت. خانم كراكت دستي به پيشبندش كشيد وبه بچهها گفت: (زود باشيد برويد بالا و تا منصدايتان كردهام پايين نياييد.) بعد موهايش را بههم ريخت و پشت پنجره رفت. يك آدم بلند وباريك به سمت خانه آنها ميآمد. قامتش در برابرباد سرد خم شده بود. با يك دست كلاهش راچسبيده بود و بادست ديگرش شنل سياهش راخودش بود.(ايزكيل اسكروپ)، همان رييسخسيس و ناخن خشك!
خان كراكت خودش را از پشت پنجره كناركشيد و گفت: (اومد. در را باز كن و خوشامد بگو.)شوهر در را باز كرد و تعظميي نمود و گفت:(خوش آمديد رييس. كلبه حقيرانه ما را مزينفرموديد.) لبهاي رييس از سرما كبود شده بودو صدايش ميلرزيد. آقاي كراكت را به كناريهول داد و گفت: (به خاطر مسيح بگذار زودتربيايم تو. هوا آنقدر سرد است كه دريچه يخميبندد.) و در را پشت سر خود به هم كوبيد.آقاي كراكت در حالي كه بازوي ميهمانش راميگرفت و بدون راهنمايي ميكرد گفت: (بلههوا واقعا سرد است ولي توي خانه راحت و گرماست. برايتان يك شمع نو روشن كردهام. بياييدهمسر تحسينبرانگيزم را به شما معرفي كنم. خانمكراكت.) خانم كراكت با احترام گفت: (آقاياسكروپ به ما افتخار داديد. اجازه بدهيدلباسهاي خيستان را آويزان كنم.) تازه وارد آبشنلش را تكاند ولي دستش را بلند كرد و گفت:(من زياد نميمانم. فقط آمدهام يك خبري بهشما بدهم.) خانم كراكت گفت: (امشب شبخوبي است. كمي بيشتر پيش ما بمانيد و باخانوادهامان آشنا شويد.) بعد به كنار پلكان رفتو دستهايش را به هم كوبيد: (بياييد پايينبچهها!) بعد به ميهمان نگاهي كرد و گفت: (كميخستگي در بياوريد. بچههاي ما مثل فرشتههاهستند.) بچهها يكي يكي آمدند. با موهايژوليده و لباسهاي خاك آلود. سرفه ميكردند.لبخند عجيب و بزرگي بر صورتهاي كثيفشاننمايان بود و به خاطر خارشي كه در بدن داشتند وول ميخوردند. خانم كراكت نشانه بزرگترينفرزندش را گرفت و به سمت آقاي اسكروپكشيد: (اين هري است. بزرگترين فرزندمان.دخترهايمان هم مالي و پالي هستند.) بعد بهدخترها اشاره كرد كه بچه چهارم كجاست.دخترها به شومينه اشاره كردند. پدر گفت: (چيشده خانم كراكت؟ باز هم يكي از بچههايماننيست؟) خانم كراكت به زور لبخندي زد:(كوچيكه نيست. فكر ميكنم دوباره رفته تويدودكش. هر وقت سردش ميشود ميرود آنتو.) آقاي كراكت به سوي آقاي اسكروپ برگشتو گفت: (معذرت ميخواهم آقا. او خيليپرانرژي است. از همه جا بالا ميرود. ما عمدا بهاو غذا كم ميدهيم تا انرژياش كم بشود. مگه نهخانم كراكت؟) اسكروپ كلاهش را روي پاهايشگذاشت و گفت: (كافيه. من نيامدهام اينجا كه اينچرت و پرتها را بشنوم.) خانم كراكت به سويآقاي اسكروپ رفت و گفت: (خداي من، آقايكراكت ما چي ميگوييم؟ الان وقت شام است و مابايد از مهمانمان پذيرايي كنيم. چند تا پرنده برايشام پختهام. بايد حتما از آنها بخوريد.) و به درونآشپزخانه تاريك رفت. آقاي كراكت گفت:(راستش را بخواهيد قربان. من اين پرندهها راهمين سه هفته پيش شكار كردم. همسرم هم با آنهايك خوراك خوشمزه پخته است. يك جفتكلاغ هستند و...)
آقاي اسكروپ گفت: (من هيچ احتياجي بهاين مهماننوازيهاي شما ندارم، كراكت. فقطميخواهم يك چيزي بگويم. بگو همسرت همبيايد. او هم بايد حرفهايم را بشنود.)
كراكت هم در تاريكي گم شد و كمي بعد با خانمكراكت بازگشت و گفت: (شما يك خبري داشتيدآقاي اسكروپ؟) (بله و خيلي خلاصه به شماميگويم. شما اخراج هستيد.) چشمها و دهانكراكتها باز ماند: (اخراج؟) اسكروپ بستهكوچكي روي لبه پنجره گذاشت و گفت: (شنيديچي گفتم. اخراج، از كار بيكار، بركنار.) از اينلحظه ديگر براي من كار نميكني. اين هم فردامروزت است؟) (ولي آقا...) آقاي اسكروپگفت: (من شركت را ميفروشم. قيمتي كه به منپيشنهاد شده خيلي عاليه. البته خودم هم آن جاميمانم ولي براي تو ديگر شغلي ندارم.) كراكتدر حالي كه چهرهاش را نااميد نشان ميداد گفت:(اوه، قربان) اسكروپ گفت: (روز خوبي داشتهباشيد. ديگر شما را نخواهم ديد.) و به سمت دربرفت و دستگيره را چرخاند ولي باز نشد. كراكتدستگيره را گرفت و درب را به زور به سمت خودكشيد: (مادرب را محكم ميكنيم تا هواي سردتوي خانه نيايد. شب سردي است. ميخواهيديك كم خاكستر به تنتان بمالم كه گرمتان كند؟)اسكروپ غريد: (خاكستر؟ برو به تن خودتبمال.) و پا به درون باران گذاشت و كلاهش راپايينتر كشيد و رفت. طبقه بالاي خانه كراكتهاتاريك بود ولي انبوهي از صورتهاي خاموش ازپشت شيشه به رييس نگاه ميكردند. كراكت دربرا بست و فرياد زد: (زود باشيد ديگر بايد ازمهمانانمان پذيرايي كنيم. چراغها را روشن كنيد.ديگر وقت خوشي است.) و همهمه خنده دوبارهخانه را فرا گرفت و بوي غذا و ادويهجات در آنپيچيد. آقاي كراكت رو به مهمانان كه از طبقه بالاآمده بودند كرد و گفت: (اول به سلامتي معاملهجديدم يك هورا بكشيد. شركت بارلي واسكروپ. تا مدتي با همين نام ميتوانم نقشههايمرا مخفي نگهدارم.) صداي هورا و كف زدن درخانه پيچيد. كراكت يك ليوان چاپ ليمو به دستمرد چروكيده و لاغر اندامي داد: (كريسمسمبارك آقاي هيگن) چشمان آقاي هيگن برق زد:(كريسمس تو هم مبارك. خوب درسي بهاسكروپ دادي. اصلا شك نكرد؟) كراكتدستهايش را به هم ماليد: (اصلا پيشنهاد معاملهده هزار پوندي چشمهايش را كور كرده است.)آقاي هيگن گفت: (ولي اگر بفهمد حسابهايشركتش درست نيست پوست سر تو را ميكند.)كراكت جواب داد: (نترسيد آقاي هيگن عزيز اوديگر رييس آن شركت نيست.) مالي كوچولوبشقابي پر از غذا به دست پدر داد و گفت: (پاپادرست است كه شما شركت آقاي اسكروپ راميخريد؟) (بله عزيزم. وكيلم امشب اين كار راميكند و آقاي اسكروپ نميداند خريدار كياست. وقتي بفهمد كه براي من كار ميكندقيافهاش خيلي ديدني ميشود.)
منبع: مجله خانواده سبز
|
2857
|
حادثه خبر نميكند |
من اصولا آدم خيالبافي هستم اما برخلافسايرين، اين خصيصه را عيب نميدانم و ترجيحميدهم كه واژه آيندهنگر را به جاي خيالبافبراي توضيح روحياتم به كار ببرم. آيندهنگريشديد من، هم موجب اندكي بدبيني مزمن درخلقيات بنده شده و هم از طرفي ديگر به حديبرايم خوشايند است كه معمولا گذر زمان را دراداره و خيلي جاهاي ديگر حس نميكنم. معمولاصبحها كه به اداره ميآيم اول كفشهاي عزيزمرا از پا در آورده و دمپاييهاي راحتم راميپوشم، چون حادثه خبر نميكند كه! ممكناست در اثر فشار شديد كاري! يك وقت،انگشتهاي پايم تاول بزند و همان طور كهميدانيم، پا قلب دوم انسان است. پس ممكناست در اثر يك تاول، سكته كرده و كار دستآدم بدهد. بعد هم معمولا دست چپم را زيرچانهام ميگذارم و شروع ميكنم به خيال بافتن.با اين روش، اصلا متوجه گذران آرام ساعاتكسالتبار اداري نميشوم. خدا را شكر، هميشهسوژهاي هم براي بافتن دارم.
مثلا از فردا بايد بههمراه عيال بگرديم دنبال خانه، مهلت اجارهخانهمان، پنج ماه ديگر تمام ميشود، اما حادثه كهخبر نميكند، شايد تا آن موقع، كرايه خانهها بيشترشد. بهتر است خانهاي در
آخرين طبقه يكآپارتمان اجاره كنيم، چون حادثه خبر نميكند وممكن است زبان اكبري اينها لال، در اثر ورجه وورجههاي بچههاي همسايه بالايي، سقف رويسرمان خراب شود. اما، نه. سكونت در طبقه آخرآپارتمان هم دردسرهاي خودش را دارد،خصوصا اگر آدم مجبور به استفاده از آسانسورباشد. حادثه خبر نميكند، ممكن است يك وقتبرق برود و يا آسانسور خراب شود و بعد همفاتحه...!
بايد دنبال يك خانه يك طبقه باشيم اماخانههاي يك طبقه هم معمولا قديمي ساز بوده واز ايمني كافي در برابر زلزله و آتشفشان و...برخوردار نميباشند. گفتم آتشفشان، ياد حرفآقاجون خدا بيامرز افتادم كه ميگفت (خدا بايدبراي آدم بد نخواهد) راست ميگفت، اگر آدمبد بياورد تپه ماسهاي كه براي بنايي خانه همسايهتوي كوچه كاشته شده هم، فوران ميكند وخانهات را به آتش ميكشد، ولي من عقيده دارمبه اين دليل كه حادثه خبر نميكند، بهتر استدنبال يك خانه همجوار با آتشنشاني باشيم.
و حتيالامكان فقط از لوازم اوليه و ضروريزندگي استفاده كنيم تا در صورت وقوع حادثهآتشسوزي، جگر خودمان آتش نگيرد! مثلا يكاجاق گاز پيكنيك به علاوه ظروف غذاخوري بهتعداد نفرات و يك زيرانداز براي ادامه زندگيكافيست. تازه براي جلوگيري از خطرات احتماليآشپزي هم ميشود از غذاهاي آماده كنسرو شدهاستفاده كرد. اما حادثه كه خبر نميكند، آمديم ودستمان در حين باز كردن قوطي كنسرو، بريد.پس بهتر است مكان مورد نظر، نزديك يكبيمارستان هم باشد. اما با زلزله بايد چه كار كرد؟اي كاش محلهاي وجود داشت كه هر سه ارگانآتشنشاني، بيمارستان و هلالاحمر در يكخيابان و كنار هم قرار داشتند. اين روزها، بازارزلزله داغتر از ساير حوادث طبيعي و غيرطبيعياست، كسي هم كاري از دستش بر نميآيد. چطوراست سر راه كه ميخواهم به خانه بروم، چند تاكلاه ايمني و كپسول اكسيژن بخرم. حادثه خبرنميكند، ممكن است ايستاده، نشسته يا خوابيدهباشيد كه آوار روي سرتان خراب شود. اما بدترينحالت اين است كه يا آدم در يك مكان خيليخصوصي تك نفره باشد (كه در آن صورت گلاببه رويتان با مواد فوقالعاده كثيف و متعفني،مخلوط ميشود!) و يا اين كه شب هنگام، خوابيدهباشد. اما فكر ميكنم كه با استفاده از كلاه ايمني تاحدودي اين مشكل حل شود، فقط ميماند مسائلمادي بعد از نجات يافتن. بهتر است پولها وطلاهايي كه در خانه پسانداز داريم را داخلكيسهاي ريخته و در دست راست گرفته و شيلنگكپسول اكسيژن را نيز براي خفه نشدن زير آوار،در دست چپ بگيريم. اما اگر زلزله نيامد، تكليفچيست؟ حادثه خبر نميكند، شايد سر و كله يكدزد رذل پيدا شد و اموال حاضر و آماده را ربود.البته كه براي هر مشكلي يك راه حل وجود دارد.بهتر است تعدادي كارد تيز آشپزخانه را زيربالشتتان بگذاريد و مقداري پونز غلاف شده را دردرگاه ورودي خانه بپاشيد. اينجوري سر و صدايدزد بلند ميشود ولي اي كاش خانهاي كه در نظردارم، فاصله زيادي با مقر پليس هم نداشته باشد.
حالا اگر همه اين مسايل حل شود، ميماند...سيل!...
- (غذايت را نميخوري؟ سرد شد!)
صداي همكارم، رشته افكارم را پاره كرد. يعنيبه اين زودي ظهر شد؟ از آن روزي كه شنيدم يكخانم براي كشتن همسرش، يك اسلحه كلت درغذاي او گذاشته بود، به همكارانم گفتهام كه قبلاز گرم كردن غذايم، آن را خوب وارسي كنند.زيرا حادثه به هيچ وجه خبر نميكند. از كجا معلومكه همسرم از دست من خسته نشده باشد؟
- (ميل ندارم.)
هنوز به نتيجه قابل قبولي نرسيده بودم. بايدبيشتر روي اين قضيه فكر ميكردم. داشتمميگفتم: سيل را نميشود كاري كرد، آن هم بااين چاله چولههاي خيابانها كه در چشم بر همزدن از شروع بارش باران، به درياچههاي عميقيتبديل ميشود. اصلا من نميدانم چرا (اكبرياينها) خانه و زندگيشان را فروختند و رفتند به(ونيز)؟ همين تهران خودمان در روزهاي بارانيدست كمي از ونيز ندارد و متاسفانه خانههاي طبقهاول يا همكف، اولين قربانيان سيل هستند.خصوصا اين كه اگر در روزهاي باراني بخواهم ازاداره به خانه بروم. بهتر است از فردا يككولهپشتي بردارم و يك چتر و يك پوتين بهانضمام يك جوراب اضافه (براي اين كه صدايعيال از ورودم به جورابهاي خيس به منزل درنيايد) همراه خود داشته باشم. برداشتن يك عددسشوار شارژي و يك حوله هم بد نيست. حادثه كهخبر نميكند، ممكن است يكي از فاميلهايرودربايستيدار عيال، مهمان خانهمان باشد و درصورت ديدن سر و ريخت ژولي پولي بنده، بعدامجبور شوم تقاص پس بدهم! داشت فراموشمميشد; يك دست لباس اضافه هم بايد همراهداشته باشم زيرا حادثه خبر نميكند و ممكن استهنگام عبور از خيابان، يك راننده بينزاكت، گلآلودم نمايد. شايد هم زبان اكبري اينها لال(توضيح: اكبري اينها يا به عبارتي خودمانيتر(اكبري اينا) خانواده باجناقم هستند كه رقابتشديدي با خانواده ما دارند) يك ماشين، مرا زيرگرفت و دوباره فاتحه...
اصلا چطور است فردا بروم و يك ماشينبخرم. آدم، بهتر است براي خريد از بقالي سركوچه هم با ماشين برود اما، نه. به دردسرشنميارزد. حادثه كه خبر نميكند. آمديم وآسفالت يكي از خيابانها هوس كرد كه دهن بازكند و من و ماشينم را ببلعد و يا شايد يك بچه ازپشت ديوار كوچهاي جلوي ماشين پريد و مرد.همان به كه از آژانس يا تاكسي دربست استفادهكنم. اينجوري خيالم راحتتر است. اگر همراننده تصادف كرد، مسووليتش با خود اوست. امازهي خيال باطل كه حادثه خبر نميكند. از كجامعلوم كه راننده هوس نكند مرا بدزدد؟ اگر هميشهاز لباسهاي كهنه استفاده كنم، درصد وقوع ايناتفاق تا حد قابل توجهي پايين ميآيد چون اومطمئن ميشود كه ارزش دزديده شدن را ندارم.كمربند ايمني هم اصلا به درد نميخورد. حادثهخبر نميكند كه، اگر ماشين تصادف كرد و آتشگرفت، در صورت بستن كمربند ايمني، خوب مغزپخت خواهم شد!
اما تاكسي هم امنيت كافي ندارد. چه كسي باوردارد كه حادثه خبر ميكند؟! آمديم و ماشيني كهسوار آن بودم خواست تا از اتومبيل ديگريسبقت بگيرد و دست بر قضا، آن اتومبيل متعلق بهيك سارق حرفهاي مورد تعقيب پليس بود. دراين صورت اگر تاكسي ما بين اتومبيل پليس و دزدقرار بگيريد و دزد بخواهد تا به پليس شليك كند،هر آن احتمال دارد گلوله به سر مبارك اصابتكرده و فاتحه...
دوباره صداي همكارم، افكارم را تكه تكه كرد:(بلند شو، وقت اداري تمام شد. رييس گفت بهتبگويم كه از فردا لازم نيست سر كار بيايي. تويخانه بمان و استراحت كن!)
عجب! ديديد گفتم حادثه خبر نميكند. اينسومين باريست كه در اين ماه از محل كارم اخراجميشوم. اگر عيال بفهمد ديگر راستي راستيفاتحه...
منبع: مجله خانواده سبز
|
May 19, 2006
2846
|
پشت صحنه زندگي به شرط خنده و بازیگران آن |
يه نودقسمتي ديگه اما به شرط خنده اين مجموعه هر شب ساعت 21 از شبكه پنجم سيما و در خيلي از شبكه هاي استاني كشور پخش مي شود و مخاطبان زيادي را مقابل تلويزيون مي نشاند .
تصميم گرفتيم يك گزارش هنري براي شما تهيه كنيم . گزارشي كه بازيگران مطرحي در آن ايفاي نقش مي كنند كه شما از آنها خاطرات زيادي داريد ... پلاك 4 يكي از خيابانهاي شمال شهر تهران ميزبان اين گروه است . خانه اي بزرگ با درختان سر به فلك كشيده و استخري زيبا به همراه اتاق هاي بزرگ ... همه در انجا مي خندند و زندگي را ساده مي گيرند چرا كه بايد زندگي راساده و گرنه مشكلات بر شما فايق مي آيد و كمر شمارا خم خواهد كرد ... زندگي به شرط خنده نشان داد كه مهدي مظلومي كه در اين حرفه كار بلد است و مي تواند از بازيگرانش به راحتي بازي بگيرد... آنچه كه خواهيد خواند مختصري در رابطه با بازيگران اين مجموعه است ، همچنين گزارشي از پشت صحنه ... تصاويري كه خواهيد ديد عكس هاي اختصاصي بازيگران اين مجموعه مقابل دوربين خانواده سبز است ... به زندگي لبخند بزنيد ...
درباره مهدي مظلومي و ساختههايش:
مخاطب تلويزيون با در اختيار داشتن حدود هفت كانال وطني و تعداد زيادي كانال غير وطني هميشه قدرت انتخاب زيادي براي تماشاي آنچه كه به دنبال آن است دارد. يكي از چيزهايي كه هميشه براي مخاطبان تلويزيون اهميت زيادي دارد،
بازيگراني هستند كه در يك فيلم و سريال تلويزيوني يا سينمايي ايفاي نقش ميكنند. آنها هميشه اين امتياز را دارند كه عكسشان در ابعاد برزگ بر روي پرده سينما چاپ ميشود و اسمشان در عنوان بندي فيلمها درشتتر از اسامي ديگر ميآيد. بهر حال چه بخواهيم و چه نخواهيم اين چهره و نوع بازي بازيگران است كه معمولا در ذهن اكثر مخاطبان تلويزيون نقش ميبندد و باعث ميشود آنها مخاطب كاري بشنود.
زندگي به شرط خنده يا همان سريالي كه هر شب بعد از يك روز پر كار و خسته كننده وقتي به خانه باز ميگرديد از شبكه پنج سيما شاهد آن هستيد؛ اثري است كه بخش زيادي از انرژي خود را از بازيگراني ميگيرد كه در آن ايفاي نقش كردهاند. اين سريال ابتدا با نام « به گيرنده ها دست نزنيد ، اشکال از ماست!» مقابل دوربين رفت. نامي عجيب و غريب كه البته شباهت زيادي به ساختههاي قبلي كارگردان آن مهدي مظلومي داشت. بدون شرح، بانكيها و كمربندها را ببنديم كه حتما يادتان هست؟
اين كارگردان كه با سريال تازه خود صاحب چهار اثر طنز نود شبي در كارنامه حرفهاي خود شده فعاليتش را با كارگرداني تلويزيوني و تدوين سريالها و برنامههاي تلويزيوني آغاز كرد و شهرت عمده او هم به دليل همكاري با دو كارگردان مطرح اين عرصه يعني مهران مديري و مهران غفوريان بود. البته مظلومي از جايي به بعد تصميم ميگيرد تا به شكل مستقل كار كند كه نتيجه اين تلاش ساخت برنامه نمايشي بدون شرح در شبكه سه سيما ميشود. سريالي كه داستان آن در يك هفته نامه به نام « شهر قشنگ» رخ ميداد كه چند خانواده عجيب و غريب با همت و تلاش خود آن را منتشر ميكردند. نشريهاي كه اگرچه به اندازه مجله خانواده سبز پر مخاطب نبود! اما ماجراهاي دست اندركاران آن گاه بيننده را از خنده به سرفه ميانداخت. مجلهاي با آقاي كاووسي كه چند تكه كلام داشت: ناهيد خانوووووم.... ديجيتالم كجا بود؟
بعد از موفقيت آن سريال مظلومي در سريال بعدي خود به شبكه دو سيما رفت تا قصه خانوادهاي را روايت كند كه همگي در يك بانك كار ميكردند. سريالي با نام بانكيها كه البته موفق از كار در نيامد. شايد بتوان يكي از ويژگيهاي كارهاي مهدي مظلومي در زمينه طنز را « تلاش براي ايجاد موقعيت طنز» دانست. او كمتر به سراغ طنز كلامي و شكلكك درآوردن در كارهايش رفته و بيشتر تلاش كرده تا موقعيتي را ايجاد كند كه باعث خنده مخاطب شود. او در انتخاب شخصيتهايش هم هيچ وقت يك شخصيت كمدي را به نمايش نميگذارد. بازيگران سريالهاي او در عين جدي بودن براي خودشان آدمهايي خنده دار هستند. اين مساله در برخي از كارهاي او خوب جواب داده و در بعضي ديگر به نتيجه خوبي نرسيده است كه بانكيها نمونه ناموفق آن است. اگر در سريال بدون شرح وجود آن آدمهاي عجيب و غريب در يك نشريه باعث خنده مخاطب ميشد در بانكيها انتخاب آن فضا كار را براي او سخت كرد و باعث شد تا مخاطب جنس روابطي را كه در آن بانك رخ ميدهد به هيچ وجه باور نكند.
مظلومي در سريال كمربندها را ببنديم باز هم الگوي موفق كار اول خود را تكرار كرد و اين باعث شد تا سريال او باز هم اثر پر طرفداري باشد. شايد بتوان اين مساله را وجه مشترك كارهاي او دانست كه در همه آنها با انتخاب يك محل عجيب و غريب و در عين حال جدي براي وقوع حوادث داستان، ماجراهاي خود را روايت ميكند. اين مكان يك بار دفتر يك مجله بود، يكبار يك بانك، يكبار يك فرودگاه و حالا هم يك خانه.
درباره سريال تازه او حتما در خبرهاي قبلي خوانديد كه «داستان آن درباره شخصي به نام دکتر افشار است که سالهاست خارج از ايران زندگي ميکند. او روزي در فيلمي ايراني خانه خودش را مي بيند که آن را به سرايدارش تيمور سپرده بود. كمي پرس و جو ميكند تا متوجه ميشود که تيمور بدون اجازه او خانه اش را به گروههاي فيلمبرداري اجاره مي دهد. اين کار تيمور يعني اجاره دادن خانه به گروههاي مختلف براي همسايه ها مزاحمت ايجاد مي کند و آنها با گروههاي فيلمبرداري هم درگير مي شوند. براي همين شخصي به اسم «ازگليان» که مدير سازمان هنري «دايره سياست گذاري گرايش هاي امور هنري» با اسم مخفف «دسگاه» است وارد قصه مي شود اما به جاي اين که مشکلات را حل کند ، مشکلات جديدي را اضافه مي کند.» اگر شما اين مجموعه را تا امروز دنبال كرده باشيد حتما ميبينيد كه اين خلاصه داستان ابتدايي شبيه آن چيزي كه اين روزها ميبينيد نيست. البته گاهي سر و كله گروههاي هنري به اين خانه ميافتد اما مظلومي ترجيح داده تا با پرداختن به روابط ميان آدمهاي قصه خود كه ساكن اين خانه هستند قصه خود را روايت كند.
مظلومي در سه ساخته قبلي خود معمولا يك شخصيت را به عنوان شخصيت محوري در نظر ميگرفته و شخصيتهاي بعدي را در نسبت با او تعريف ميكرده است. به تعبيري ديگر او متوجه يك نكته مهم شده و آن اين است كه « اگر قرار است طنزي بگيرد لازمه آن اين است كه يك شخصيت قوي محوري داشته باشد. البته لازم نيست اين شخصيت در همان كار شكل بگيرد، بلكه كافي است كه بيننده از آن شخصيت سابقه ذهني داشته باشد.» در سريال كمربندها را ببنديم او از همين فرمول استفاده كرد و شخصيتي كه فتعلي اويسي نقش او را ايفاء كرد، دقيقا همان شخصيت آقاي كاووسي بدون شرح بود. او اين فرمول را اينبار هم در سريال زندگي به شرط خنده تكرار كرده است و دقيقا شخصيت خشايار مستوفي از سريال زير آسمان شرح را انتخاب كرده و به اين سريال آورده است. اين شخصيت محوري در كنار ديگر شخصيتها با چند داستاني كه حتما هم داستانهايي تازه و نو نيست، همه چيزي است كه اين شبها بعد از ساعت 21 از شبكه پنج ميبينيم. البته كم كم نويسندگان جديد مجموعه متنهايي تازه مينويسند و خبرهايي درباره حضور بازيگران تازه در اين سريال ميخوانيم. محمد شيري يكي از آنهاست. البته در خبرهاي قبلي از حضور فتعلي اويسي هم چيزهايي خوانده بوديم كه تا امروز خبري نشده است.
رضا داوود نژاد
داوود نژادها ديگر تبديل به يك خانواده مفصل سينمايي ـ تلويزيوني شدهاند. پدر، عمو، خواهر و مادر بزرگ رضا داوود نژاد از چهرههاي فعال در عرصه سينما و تلويزيون هستند. مادر او در كارهاي پدر رضا ايفاي نقش ميكند. خواهر او علاوه بر تجربه منشي صحنهگي به عنوان بازيگر | | |