به تهرون 20 رای دهید

.

« January 2006 | جدیدترین ها | March 2006 »

February 25, 2006 2478

گپی با تغرل (محمدرضا هدایتی) و دوو برره (هادی کاظمی)

بابا ها و پسر ها ...! گپی با محمدرضا هدایتی و هادی کاظمی......

امير علي: اول از كجا شروع كنيم؟ هادي : از كجا شروع كنيم بهتره! محمدرضا: ازاولش شروع كنيم آخرش هم تموم كنيم . اميرعلي: خوب اولش، اصلا چه جوري شروع كردين ، بازيگري رو؟ از كجا شروع كردين؟ از اونجا شروع كنيم ميريم به آخرش ... به مسموميت. محمد رضا: شروع بازيگري، بر ميگرده به بازيهاي بچگي ديگه، معمولاُ تو همه بازيگرها يه همچين قضيه اييه.. امير علي: آخه همه تو بچگي شون بازي ميكنن ،چطوريه چند تا ميان بازيگر ميشن؟ منم بچگي م خيلي بازي مي كردم، خيلي هم تاتر بازي كردم، ولي بازيگر نشدم ... محمد رضا: بچگي رو دوست دارن اونايي كه دنبالشو ميگيرن ... نمي خواد فراموش كنه امير علي: منم خيلي دوست دارم ... باز بازيگر نشدم، مثلاَ تو كار گرافيك بچگي مو مي آرم.. هادي: خوب بازيگري اصلا چيزيه از همون بچگي، يعني هيچكس نيست كه از بازيگري بدش بياد، چون يه جورايي ميگن ، اون بچه كه به دنيا ميآد از همون اول شروع ميكنه به بازي كردن ، اصلاَ تو زندگي عادي ، تا لحظه اي كه مي خواد بميره،اما خوب باز اون هدفِ خيلي مهمه ، مثلا من ... خود من هم قشنگ از اين تاتر هاي خونگي داشتيم، كلاً تو خانوداه مذهبي ما بوديم ، باز اين تاتر خونگي داشتيم ، كه مثلاَ بابام مي شد يه پسري ، بعد ميرفت خواستگاري مامانم ، كه يه دختريه... محمد رضا: اِ از اين بازيا ... باريك الله ، چه خوب ... هادي: اره اره ،بعد من معمولاً مي شدم برادر اين دختره‌ و بعد خيلي جالب بود داستان هاي باحالي پيش مي اومد، حتي قشنگ درام داشت ، چه ميدونم كتك كاري داشت، يه موقع هايي ، يه چيزايي داشت خيلي با حال بود … محمد رضا : پس خونواده‏ تو خيلي بهت كمك كردن؟ امير علي: خيلي ديگه ... هادي: شايد اولش كدُ بهم دادن ، اما ديگه بعد كمكي نكردن ، اتفاقاً بيشتر جلومو گرفتن يه وقتايي، تازه بعد از حالا، اين ده ساله ، يه خورده جدي گرفتم بازيگري رو ، يعني جدي واردش شديم، تازه تو اين ده سال ، الان ، يعني يه امسال شايد ميگن ، اِ ، هاديِ مثل اينكه داره يه شخصيتي ميشه ، داره آدمي ميشه ، يا ديگه كارش گرفته ديگه ميشه روش حساب كرد، محمد رضا : باورت كردن هادي: اره، باورم كردن محمد رضا : باباي من حالا برعكسِ ... باباي من يادمه كه اول راهنمايي يه تاتري ما داشتيم رو صحنه ، شهر زاهدان ، پشت صحنه اومده بود دنبالم ، كه ور داره منو ببره خونه ... بيا برو بشين سر درست ... بابا تماشاچي اين همه نشستن اونجا من برم!!! ... تو بايد بري سر يه كار فني پسر جان اين كارا عاقبت نداره ... حالا بزار امروز برم رو صحنه ، مردم اينجا منتظرن... امير علي: حالا اين كار عاقبت داشت يا نه؟ محمد رضا: إ ... بابام هنوز معتقده كه نداره و هنوز هم ميگه كه يه كار ديگه اي پيدا كن ، براي خودت.. امير علي : شوخي ميكني ؟ محمد رضا : هنوز ميگه ، دوباره .... امير علي: ... هنوز؟! محمد رضا: يعني الان تو زاهدان همه ميگن ، اين باباي محمد رضا هدايتيِه ، خوب ، يعني ديگه اين نيست كه بگن اين پسره حاجي هدايتيِه ، ميگن اين باباي محمد رضا هدايتيه ... ولي با اين حال ، هنوز ميگه يه شغل ديگه اي پيدا كن. هادي: باباي من كه امسال خيلي جالب بود يه حرفي زد ، دقيقا زماني گفت اين حرفُ كه داشتم شبكه 5/3 رو كار مي كردم ، يه روز ديدم زنگ زد به موبايلم ، گفتش كه ، هادي راهنمایی و رانندگی داره استخدام ميكنه، برو استخدام شو ، گفتم ، بابا آخه ... گفت، نه ... هم به كارت مي رسي يه كار نيم روزه داري ، نصف روزه داري، بقيه اش هم مي توني بري كارِ مثلا هنريتو بكني ... بابا نميشه اصلا ، جور در نمي آد. امير علي: درست فكر ميكنن باباها؟ چون باباي من هم نسبت به گرافيك همين حسُ داره ! محمد رضا: طبق معيارِ خودشون درست ميگن، مي دوني كاملا درست ميگن. براي اينكه معيار زندگي آرام ، از نظرِ پدرِ منِ نوعي ، اينه كه، تو، يه جا استخدام بشي ، يه حقوقي داشته باشي هر ماه نلنگي ، بيمه باشي ، وقتي پير ميشي بازنشست بشي ، يه پول بازنشستگي باشه، اين آرامشه معياره براشون، خوب اين آرامشه تو زندگي ما نيست. ما حقوقِ ثابت نداريم، بيمه هم كه نيستيم ، بازنشستگي هم نداريم ، بنابراين يه آدماي لنگ در هواييم ، از نظر اونها ... هميشه ، و ته ته اش هم ، زندگي بازيگرها رو كه من نگاه ميكنم ، حداقل بازيگرهايي كه تو اين چند سال اخير، تو سن بالا فوت كردن، مي بينم بابام درست ميگه ، طبق معيار اون ، طبق معيارِ باباي من ، اونها عاقبت به خير نشدن، همشون تو تنهايي مردن تو بيمارستان مردن، خرج شون رو فلان اداره اومده داده... اميرعلي: اينجا اينجوريه، تو ايران اينجوريه ديگه يا نه ؟ ... يا فقط تو آمريكا اونجوريه كه هنرپيشه ها خيلي... هادي: نه، نه، اونجا اينطوري نيست ، اصلا ، به خاطرِ اينكه اونها واقعا حقوق ماهيانه دارن ، حرفه اي دارن كار ميكنن ... اميرعلي: نه ،ميدونم ، فقط تو آمريكا اينجوريه يا تو بقيه كشورام مثل ايرانه ؟ محمد رضا: ... مثلا تو كشور هاي اروپايي هم من، اينُ شنيدم كه بازيگرها ، استخدام يك جايي هستن ، همَشون، يه جايي كه مربوط به اين قضيه است ، مربوط به بازيگري ،خوب البته شكلِ زندگي هم اونجا فرق ميكنه ، اونجا هيچ وقت، شما كسيُ نمي بيني ، كه محتاج نون باشه ... اينقدر فقير باشه تو آمريكا... اميرعلي: اونجا بيمه هاي اجتماعي هست ... محمد رضا: بيمه هاي اجتماعي هست بيمه هاي بيكاري هست. هادي: بعد مي دوني يه چيز ديگه اينكه، تو وقتي يه كاري ، يه محصولي، محصول بهتره، يه محصولي رومثلا عرضه ميكني، حالا كارِ تلويزيوني، يه سريال ... يا ، يه فيلم سينمايي ، وقتي عرضه ميشه، تموم شد رفت، يعني پولت رو اونجا ميگيري ، و تموم ميشه ميره، اما اونجا اينطوري نيست وقتي تو يه محصولي ارائه ميدي ، يه كار سينمايي ... شريكي ، يعني اگر باز دوباره اين پخش بشه رو آنتن بره، نميدونم دوباره مردم ببينن باز تو حقوقتُ ميگيري، حقوقِ يعني مضاعف بر اون حقوقي كه مثلا قبلا گرفته بودي ميگيري ، خوب اينجا اينطوري نيست. بعد ميدوني يه چيز ديگه ام كه هست ، اين قديمي ها كلا، سيستمِ فكرشون ، نسبت به كار اينه كه آقا بايد، ساعتِ كار داشته باشي، مثل همون ادامه حرفهاي محمد رضا ، بايد ساعتِ كار داشته باشي ، مثلا 8 صبح تو بايد بلند بشي حتما، تا 2 بعد از ظهر ، نه نهايت 6بعد از ظهر ، نه 8 بعد از ظهر كار كني و بعد، اين براشون خيلي مهمِه و يا مثلا فكر ميكنن اين كار، كاريه كه ، تو بايد كارِ يدي بكني ، چه ميدونم بايد بري بيل بزني ، يا چه ميدنم بري مكانيك باشي ، الان خوب اين حرفُ دقيقا يه سري ، يه كارايي هست مثل network و اينها ، اونها هم چون عقيده دارن آقا تو مثلا مي توني بشيني با تلفني كارِتُ انجام بدي ، يعني تو اصلا لزومي نداره كه ساعتِ كارِت قشنگ مشخص باشه، توميتوني نصف شب هم كار كني، مثلا باباي من يكي از گيراش همينه ، ميگه كه آقا تو اصلا ساعت كار نداري ، صبح و شبت معلوم نيست و واقعا هم همينطوريه، تو يه دفعه مي بيني نصف شب هم بايد بري سر كار ، به خانوادت نميرسي.. اميرعلي: باباها مثل اينكه همشون يه ديالوگ دارن ...چرا؟! هادي: ميگيم شايد اين افكارِ همون قديمي هاست كه مونده اميرعلي: يعني همه اينا يه جور طرزِ فكر داشتن اون موقع ؟ هادي: شايد ،اما خوب ... اميرعلي : يا الان پيدا كردن همون طرز فكرُ، طبيعتا ما ها هم ، ميتونيم همين طرزِ فكرُ چندين سال ديگه پيدا كنيم. هادي: ميدوني ما ها هميشه گفتن كه، هر سوالي كه داري ، برو از همون قشر بكن ، برو از همون به قولِ معروف اون صنف انجام بده، ما مثلا فرض ميشنويم كه، مناقشه ايي هم نيست، حالا تو مثال ، ميگن كه،زندگي كله پاچه فروشي ها ،مثلا زندگي دردسرسازيه، تو نميدوني كي بايد بخوابي ، كي بايد بلند شي ، مثلا، پاچه هاي گوسفندَ رو بسوزوني، كله َشو بسوزوني،موهاشو بسوزوني، ِكز بدي، اما وقتي تو خودشون ميري، مي بيني كه كنار اومدن با اين كارا، و با اين قضيه دارن حال ميكنن، اينها هميشه از بيرون نگاه ميكنن، و از اين بيرون ديدن، چيزهايي كه مي شنون، مثلا ميگن فلان بازيگر اينجوري، داره زندگي ميكنه.. اميرعلي: الان خودت پدري؟ هادي:من نه اميرعلي: پدري؟ محمد رضا:من پدرم بله ،يه پسره دو سال و نيمه ، هنوز وقت نصيحت كردنش نرسيده. اميرعلي: حست چيه نسبت بهش؟ محمد رضا: راجع به كارش؟ اميرعلي: راجع به آينده اش؟ بالاخره يه حسي داري نسبت به بچه ات.. محمد رضا: اره ولي صد در صد فرق ميكنه با حسِ بابام اميرعلي: خيلي ايده آلي نميخوام نگاه كني، نميدونم ... بچه ام رو هر جور خودش بخواد .... محمد رضا: نه ولي من ميدونم اگه تو پسرم ، من يه استعدادي پيدا بكنم، تو هر زمينه اي حتما تشويقش ميكنم تو همون زمينه استعدادش رشد بكنه. امير علي: ميگردي استعدادُ پيدا بكني؟ محمد رضا: خودِ طرف بايد پيدا بكنه، نه ، به نظر من استعدادُ خود طرف بايد پيدا كنه كسي نميتونه توش پيدا كنه. اميرعلي : خوب اگه اشتباه كرد و فكر كرد تو اين رشته استعداد داره، بعد اومد گفت بابا من همچين استعدادي دارم و تو هم خيلي حمايتش كردي، بعد ديدي نه اصلا اشتباه بوده .. محمد رضا: خوب اين ... اميرعلي: تو خيلي بهتر ميتوني استعدادُ توي بچه پيدا كني محمد رضا : مشخص ميشه اين قضيه كه استعدادشُ داره يا نه. يه كسي بگه من استعدادِ فلان كارُ دارم بعد تو كارش هم ميبيني، ميبيني نه اونجوري كه ميگفته درست نبوده اميرعلي: بخواد بازيگر شه ميذاري بازيگر شه؟ هادي: من هم ميخواستم اين سوالُ بپرسم محمد رضا: اره ،اره اگه دوست داشته باشه..استعداد داشته باشه اميرعلي: نه راستش رو بگو؟ محمد رضا: صددرصد ميذارم، براي اينكه.. اميرعلي: فكر ميكني پدربزرگش ،بذاره اين اشتباه، مضاعف بشه يا نه!؟ محمد رضا: پدرشُ كه گذاشته ديگه، بالاخره.. اميرعلي: فكر نكنم ديگه بذاره ... دوباره..... هادي: بعد ميدوني يه چيز ديگه ام هست ... ببخشيد، ادامه داشت صحبتت ؟ محمد رضا: نه مي خواستم راجع به اين حرف پدرها بگم كه تو گفتي الان چرا پدرها، همَشون اين جوري فكر ميكنن، بالاخره اون هم، يه عقيده است ديگه يه عقيده است و براي خودش محترمه هادي: صد درصد اميرعلي: و رسيده به اين جريان.. محمد رضا: و رسيده به اين جريان، من هم ميدونم كه شغل من، بيكاري وحشتناك داره ، بي پولي وحشتناك تر داره اميرعلي: آخه يه جوري الان همه شغل ها همينه.. محمد رضا: الان بله، آفرين، اصلا كلا وضعيت اقتصادي وضعيتيه كه آدم نميتونه ، اطمينان بكنه، آينده براي خودش متصور بشه. ولي اگر من صد برابر از اين سختي هايي كه كشيدم بيشتر بكشم، باز راضي هستم كه سر كاري بودم كه عاشقش بودم . يعني از زندگي لذت خودمُ بردم اميرعلي: رسيدي به اونجا كه... محمد رضا: رسيدم به اونجايي كه دنبالش بودم از بچگي. اميرعلي: نه نه نه ،رسيدي به اونجايي كه سختي ، خيلي سخت باشه واست، بعد باز بگي خوب ، باز خوب بوده، من اين حالمُ كردم،لذتمُ بردم، يا هنوز نرسيدي، ايده آلي داري يه چيزي ميگي؟ محمد رضا: ببين من مثلا بعد از نقطه چين ... تو نقطه چين بالاخره، خوب سريالِ مطرحي بودُ، يه جورايي ما تو بورس بوديمُ ، بعد از نقطه چين من حدود 8 ماه بيكار بودم، 8 ماه بيكاري توي تهران يعني چي؟! با يه اجاره ئ بالاي 200 تومن،با يه بچه. با خرج خونه... اميرعلي: نقطه چين ساپورت نكرد اين مدت ُ؟ محمد رضا: نه ديگه معمولا، فوقش يكي دو ماه ، بتونه ساپورت بكنه، سختي هاشو كشيدم، بالاخره باز رفتم از كارمنده قرض گرفتم، از فك و فاميل كارمندم قرض كردم اميرعلي: پس حرف بابات درسته؟ محمد رضا: از اين بدتر كه نميشه ،الان خونه ام كه خوب ندارم،از اين بدتر كه نميشه، يعني من چه سختي بيشتر از اين مي خوام بكشم،ولي راضيم، بالاخره سر كاري بودم كه عاشقش بودم، خيانت نكردم به خودم. اميرعلي: نميشه آدم هم يه كار دائم داشته باشه هم به اين كارش برسه؟ محمد رضا: نه بايد زندگيشُ بذاره برا اين كار، هادي: من فكر ميكنم، نه كار دائم، آخه دوتا حالت ميشه ديگه، يك كار مثلا رسمي ، دولتي بخواي بگي نه نميشه ، واقعا نميشه ، اما يه business شخصي داشته باشي يه كار مثلا شخصي، چه ميدونم ، مغازه ايي داشته باشي يا هر چيز ديگه ايي ، شبيه اين شغل داشته باشي، شايد بشه اين كارُ كرد ، يكي از دوستانمون مثلا، يه عكاسي زده، و يا خيلي از دوستان مغازه زدن، بوتيك زدن، خيلي كاراي ديگه اي ميكنن. حميد: اين چيزي كه تو ميگي براي بازيگر نميتونه باشه، براي اينكه يه بازيگر ،وقتي ميآد توي كار، درگير اون كاره ميشه، مثلا مي توني يه مغازه اي رو بزني ، بدي دست يكي واست كار بكنه، حالا خودت گاهي بهش سر بزني، ولي ايني كه خودت ، بالا سرِ اون كار باشي ، هيچوقت امكان پذير نيست... اميرعلي: مثلِ كاري كه فوتباليست ها كردن ... حميد: دقيقا ، عين كاري كه فوتباليست ها ميكنن هادي: خوب نه اينجوري هم نميشه، مثلا تو وقتي، مثلِ ... حالا فرض اسم نميگم، محمد رضا هدايتي !!! محمد رضا: ممنون هادي: يه دفعه 8 ماه بيكاري بكشي، نه اصلا 12 ماه بيكاري بكشي ، وقتي يه كاري داشته باشي، مجبوري اونجا ميري سرُ ميزني، حميد: نه نه نه ،وقتي سر كاري، هيچ وقت نمي توني كار ديگه بكني، هادي: وقتي سر كاري خوب اره ،هيچوقت نميشه حميد: طبيعيه ديگه، هادي: دقيقا حميد: ولي من ميگم ،مثلا يه مغازه اييُ بزني، يه منبع درآمدي داشته باشي از بغلشُ حالا بخور نميري هم ، هر چي اسمشُ ميذارين... و حالا به قول محمد رضا اجاره خونه رو رد بكنه، ولي بقيه اش حالا در كنار كاري كه كردي، حالا مثلا يه ذخيره اي ، بتوني بكني، ولي اگه اين كار ما به صورت مداوم باشه، خوب نه بد نيست واقعا، چيزي كه محمد رضا گفت قشنگ ميشه زندگي كرد باهاش ،يعني ساعتش از كارمنديه بيشترِ، يعني كارمند 8 صبح ميره سرِ كار4 بعدازظهر ميآد خونش، مال خودشه تاآخر شب، ما ممكنه 12 ساعت سرِ كار باشيم، و يا بيشتر، از اين اتفاقات افتاده... اميرعلي: از اون ور اصلا كار نداشته باشين.... حميد: نه اصلا ممكن شب كار باشيم، ديگه روزمون هم به دردمون نمي خوره، يعني 24 ساعت در اختيارِ كارِ بوديم، ولي اين پولش به خاطرِ سختيشه كه ميگيرن، اگر هم پول خوبي ميگيرن به خاطرش سختيه كارِ كه ميگيرن اميرعلي: پول خوبي ميگيرن ؟ حميد: بعضي جاها، اره واقعا، بايد ببين به اونجاها برسي كه پولُ خوبي بگيري، اميرعلي: خوب همينُ ميخواستم بگم،الان پولاي خوب داره تو سينما اصلا ؟ هادي : صددرصد داره ، من حالا همينو مي خواستم بگم، هر بازيگر به نظرم بايد شعورِ اجتماعي ، اقتصاديش ، بايد انقدر، بره بالا ، و حتي شعورش در موردِ كار خودش بره بالا كه وقتي.. محمد رضا: تو يه بازيگر مي شناسي كه شعورِ اقتصادي داشته باشه؟ هادي: نه متاسفانه، كمتر پيش ميآد حميد: من جواب اينم بهت بدم، نه واقعا وجود نداره حقوقِ بالايي نمي گيرن،يه سوپر استار تويِ سينماي ايران سالي چندتا كار ميكنه؟ اميرعلي: 3 تا محمد رضا: 3 تا حميد: حداكثر ، 3 تا ، بيشترين دستمزدي كه مي گيره چقدره؟ اميرعلي: نمي دونم حميد: نهايتا مي گيره، 15 ميليون اميرعلي: الان سوپر استار 15 ميليون مي گيره؟ حميد: الان سوپر استارِ number 1 مثلا... ، بگيره 15 ميليون ، سالش ميشه چقدر؟ 45 ميليون، 45 ميليون ُتقسيم بر 12 كن ميشه چقدر؟ اميرعلي: باز خوبه حميد:خوب اگر باشد، اگر سالي3 تا كار بكند، همه اينا تو اگرِ ، يعني اگر اين اگر هارو، ورداريم، سالي يك كار بكند، 15 ميليونُ تقسيم بر 12 بكنيم، ميشه كارمندِ ديگه ، چه فرقي ميكنه؟! كارمندم همونُ ميگيره ديگه اميرعلي: خوب پس پدرتون راست مي گفت! محمد رضا: بابام راست ميگه هادي: راستيه، من فكر مي كنم كه اين راستيه ، به خاطرِ اين جاست كه ماها هميشه ميذاريم رو ، اين اولويت كه، آقا ما بهمون كار مي خوره، يعني اميدواريم ، هميشه به اين كار ،و .... اميرعلي: چون الان جَونيد آخه . هادي:اره، و بعد ديگه، فكر نمي كنيم كه آقا الان منم فرض مثلا يه 10 ميليون پول گيرم اومده، حالا تو اين ده ميليون ، بگم، آقا اصلا از اين پول خرج نكنم ، كاري نكنم باهاش ، برسم با اين 10 ميليون به يه كاري.. حميد: هيچوقت ، نميكني، هادي: هيچوقت نميكنيم، يعني شعور اقتصادي واقعا ماها نداريم. اميرعلي: چرا؟ خوب، الان كه دارين ميگين چرا نميكنين؟ هادي : نميخوايم داشته باشيم حميد:business- man نيستن ايشون محمد رضا: شعوره، هم اگه پيدا بشه، امكانش نيست. اميرعلي: اقا اصلا اين كارُ نكنين،اگه 10 ميليون هست، اقلا ميشه گذاشت تو بانك ، آدم بهره اش رو، بگيره.. حميد: چقدر بهره مگه ميده؟ اميرعلي:10 ميليون چقدر ميده؟ 24% حميد: ساليانه 24%، ميشه ماهي مثلا، بيستُ خورده ايي اميرعلي: ماهي صد تومن ميده، بابا باز ماهي صد تومن خوبه.. هادي: ميدوني امير، باز اون بُعد شغل حساب نميشه، يعني تو ميگي ، اگه ميتوني دوتا كار داشته باشي باز اون شغلت كارِ اول حساب نميشه، ميشه، يه استفاده اي از اين كاركرد. محمد رضا: چون در اين زمينه، هيچ گونه اقتصادي وجود نداره، بنابراين... اميرعلي: بحث مختومه اعلام ميشه، پرونده مختومه اعلام ميشه محمد رضا: پرونده مختومهَ ست ، چون وجودِ خارجي نداره اميرعلي: ولي بازِ هر كي بخواد ، ميتونه... محمد رضا: حميد بازش نگه داشت، چون شغلش ، گريموريه، بازيگري رو در كنارش داره، اين ميتونه ادامه بده، اين بحثُ حميد: نه آخه ، بحث سرِ اينه كه، واقعا اگر اين كار بود، اين اتفاق مي افتاد، business-man مي شدين به جاي اينكه مثلا بازيگر بشين، يا شغل هنري پيدا بكنين. ميرفتين تو بازار بچه كفِ بازار مي شدين، اونوقت درست مي شد كارتون ... ميدوني محمدرضا: اره ، البته اينم هست، ما شايد دنبالِ پول نيستيم حميد: نه، اوتوريتهء ،چيزُ نداريم محمدرضا: چون من اگه دنبالُ پول بودم ميرفتم تو بازار، يه جنسِ خيلي كوچولو، مثلا فيلترِ ماشين، دستم ميگرفتم.. اميرعلي: بزرگه ،اون محمدرضا: تو پمپ بنزين ها مي فروختم، يواش يواش ، اعتبار كسب مي كردم حميد: سيگار فروشي اصلا محمدرضا: اره، مي شدم واسه خودم يه كسي، در بحثِ فيلترِ ماشين هادي: خوب سيگار فروشيُ هم دقيقا امتحان كردن ديگه ، اسمش هم، نميگيم حميد: نه نه ، ميگم منظورم اينه كه ، ميشدين يه business-man ، اگه كسي مي خواست دنبالِ پول باشه ، حالا نه كه دنبالِ پول، اصلا اينكه، شغلش بازاري باشه، يا اينكه بخواد اين كارُ انجام بده، از اول مي تونست بره سراغِ اين ،به جاي اينكه ،بياد مثلا بازيگر بشه محمد رضا: اره ، رو بُعد روانشناسيِ مغزِ بازيگرها يه ذره كار بكنيم، شايد پولُ دوست ندارن ، شهرتُ دوست دارن بازيگرا اميرعلي: واقعا مگه ميشه كسي پولُ دوست نداشته باشه؟ محمد رضا: چرا دوست دارن، ولي تو فكرُ خيلي زيادش نيستن اميرعلي: اُنقدر نه كه مايه بذارن.. محمد رضا: راك فلر بشن نيستن.. اميرعلي: آخه كارِ بازيگري خيلي كارِ سختيه، يعني كسي انقدر پشت كارُ، سختيُ بتونه بخره، برا خودش ...بتونه تو business يك دهمِ اينو بذاره مي تونه خيلي موفق بشه...خيلي كارِ سختيه بازيگري محمد رضا: پس يا ما احمقيم يا عاشقيم اميرعلي: خوب همون عاشقين حميد: دوميش ديگه در حقيقت، البته اوليِ هم بيشتر مصداق داره، احمقِ عاشقيم.قشنگ ترِ فكر كنم محمد رضا: احمقِ عاشقيم، كچلِ عاشقيم حميد: يا كچلِ عاشقيم خيلي خوشگل، ولي ميگم اين بحثيه كه، چون نگاهِ مردم از بيرون، يه شكليِ به بازيگرا،كه فكر ميكنن كه فرا زمينيَن اين آدما، هم از نظرِ اقتصادي هم از نظرِ اينكه، همزاد پنداري مي كنن، وقتي ميبينَ نشون، اينه كه يه خورده ، توجيه بايد بشن، كه واقعا اين شكلي نيست اين از نظرِ اقتصادي، ممكنِ با پدرِ كارمندشون يكي باشه،يه بازيگر محمد رضا: اره حميد: يعني هيچ فرقي نميكنه، چون يكدفعه يه پولِ ، قلمبه، ميآد دستش ولي تو ماهيانه بخواي همون پولُ حساب كني، علاوه بر اون، براي ساعتايي كه كار كرده حساب بكني، ميبيني كه اصلا هيچ چيه واقعا... اميرعلي: هيچي... هادي: يه چيزي گفتي ، گفتي كه يه دفعه پول دستشون ميآد، آخه اينم نيستش، اگر يه دفعه تو مثلا مي دونستي ، كل قرارداد ، مثلا فرض دارم ، مي شد 5 ميليون، سريع اين 5 ميليونُ اگه بهت ، يك دفعه مي دادن، تو خيلي كارا شايد مي تونستي باهاش بكني، اين 5 ميليونُ در عرضِ نميدونم، ده ماه بهت ميدن اين پولَ، و بعد تو نميدوني اين 300 ، 400، يا حالا 500، ياحالايه تومن، كه دستت مي رسه، بايد حالا به خرج زندگيت برسي، يا اينكه برنامه ريزي واسه كارِ بعديت، اين هم هستش حميد: آخه بازيگرا اصلا برنامه ريزي نميكنن ، برايِ كارهاشون، محمد رضا: بد هم نيست حالا، بذار مردم فكر كنن ما ميلياردريم، ببين من يه زماني سوارِ تاكسي مي شدم، ديدين كه ديگه اولين سوالِ كِسايي كه تو تاكسي نشستن ، يا خودِ راننده تاكسي، اينه كه چقدر ميگيري؟ من اون اوايل خيلي صداقت به خرج ميدادم، قشنگ مبلغِ قراردادمُ بهش ميگفتم، بعد مي ديدم چيزه ... وجهه ندارم ديگه پيشِ رانندهِ ،يه جوري با من صحبت ميكنه!!! بعد بعضي وقتا مثلا بعضي هاشون كه خيلي دلشون مي سوخت مگفتن كه، فلان ادارها استخدام ميكنن، تو روزنامه ميزنن، حواست باشه اينا، يا حال يه پولي جمع كن يه تاكسيي جمع كن اينجا، هادي: آخرش هم كرايه روحساب نمي كرد.. محمد رضا: اره آخرش هم حساب نميكرد، بعد الان ديگه اينجوري نيستم، مثلا ، الان بشينم تو تاكسي، يارو سوال بكنه بگه چقدر ميگيري، ميگم من ماهي صد ميليون ميگيرم،يه دفعه يارو برق ازش مي پره، و ديگه هم سوال نميكنه، يعني فاصله اش رو بامن حفظ ميكنه، سوال پيچم نميكنه ،مغزمُ خراب نميكنه، ديدم، إ من اينجوي راحت ترم كه دروغ بگم يه دفعه يه مبلغِ اونطوري بگم. حميد: بعد اينكه شما گفتي،كه ده ميليونُ بذاري بانك ماهيانه، به قول شما صد تومنشُ بگيري، فكر ميكني بعد از يكسالي كه پولت، ده ميليونت تو بانك بوده چه اتفاقي براش افتاده، اميرعلي: هيچي شده پنج ميليون ديگه.. حميد: تو اين تورم خوب ديگه ،پس اونم ارزش نداره واقعا، بيشتر از ماهي صد تومنِ كم شده از پولت، يعني اگر مثلا شما زمين بري بخري با ده ميليونت ، سرِ سال ممكنه اون زمينه بشه بيست ميليون، ولي تو بانك هيچوقت اين اتفاق نمي افته، پس اونم جواب گو، نيستش ديگه اميرعلي: نيست، اره هادي: پولُ ديگه نگيم، ولش كن كم آورديم اميرعلي: شما راحت زندگي ميكنين؟ محمد رضا: من وقتي سرِ كارم راحت زندگي ميكنم، وقتي بيكارم ، خيلي سخته اميرعلي: مردم اذيتتون نميكنن؟ هادي: مردم به زَهمِ خودشون،هيچوقت مارو اذيت نميكنن، يعني ميگن كه خوب ما اگه مثلا ميريم جلو فرض ديالوگي برقرار ميكنيم،حرفي ميزنيم، فكر ميكنن كه اذيت نميكنن،و واقعا هم اذيت نميكنن، اما داستان اينجوريه كه ما از اين سوال ها ،روزي شايد كمشُ ديگه ، ده بار ببينيم، و ده بار تو بايد جواب به اين آدما بدي، يواش يواش اين اذيت ميشه. اميرعلي: نه يه روزي مي خواي بري يه رستوراني، حال كني با خودت ، واسه خودت باشي، بعد هي... اين اذيتِ ؟ يا نه عادت كردي؟ يا.. هادي: نه خوب مسلما ديگه اين اذيت ميشي، چون تو دوست داري يه وقتايي يه خلوتايي واسه خودت داشته باشي سيامك: نبايد از خونه بياي بيرون ديگه محمد رضا : يه چيزايي رو ديگه سعي كرديم فراموش كنيم، يه راحتي هايي رو اميرعلي: مي ارزه به اون... محمد رضا: اره هادي: نه يه وقتام نمي ارزه اميرعلي: خيلي چيزايِ زندگي تونُ از دست دادين با اين حساب براي بازيگري. حميد : بستگي داره چه جوري بهش نگاه بكني، اگر خيلي سخت بگيري اين قضيه رو يعني حتي اون عشقِ مردمُ خيلي سخت بگيري، به نظرِ من برا خودت سخت تر ميشه امير علي: اين عشقِ مردم حالا شايد اذيت بشه... ولي شارژتون هم ميكنه ديگه؟ حميد: عشقِ مردم چون، مقطعه اييه، شارژش هم مقطعه اييه، يعني يكي از صبح تورو مي بينه، خوشت ميآد ميگه، آقاي هدايتي قربونت برم، يه امضا بده، يه عكسم با ما بگير ،بعد ميره، ببين، لحظه است، اين ديگه نميآد به تو بچسبه تا آخرِ عمرت كه ،تو،هر جا ميري ،اين اتفاق ميآفته محمد رضا: البته اين لحظه ايي هاش رو هم عادت كرديم ،قبول كرديم ،لحظه بودنش رو حميد: اره اميرعلي: شده وقتايي كه يه مدتي كار نكردين ، يكي بياد خيلي، امضا بگيره، تحويل بگيره؟ محمد رضا: نه معمولا حجمش به صورت خيلي قابلِ ملاحظه ايي كم ميشه ،بعد از يكي، دو، ماه كه از برنامه ميگذره اميرعلي: يه تبِ پس؟ هادي: مردم اُونيُ دوست دارن كه، همون لحظه دارن تو تلويزيون مي بينَنِش حميد: ولي ميشناسنت.. محمد رضا: بله مي شناسنت احترام دارن ، يعني تُو يه اداره ايي بري كارِت هم راه ميندازن ،ولي اون حجمُ نداره، اون حجمِ اذيت كننده اش رو نداره ديگه حميد : آخه ببين نوع كاري كه ميكني، مثلا من يه سريال بازي كردم مسافر، شايد يك سوم بيننده هاي نقطه چين ، پاورچين و اينا رو نداشته باشه، الان پنج سالم ازش گذشته ولي هنوز واقعا مردم ميشناسن، حالا نه اينكه بيان خودِشونُ بكشن امضا بگيرن يا اينكه از سرُ كولِ من برن بالا، نه، ولي اينكه همون نگاهاشون نشون ميده كه اين هست... محمد رضا : تو ذهنشون حك شدي امير علي: شارژت ميكنه؟ بعد از اين همه مدت يكي بياد بگه آقا خيلي...؟ حميد: خيلي روحيهء خوبي بهم ميده اميرعلي: چون من همچين چيزي ندارم ، نميدونم اصلا چه حسي ميده.. حميد: خيلي روحيهء خوبي ميده، براي اينكه حس ميكني ديده شدي محمد رضا: اره حميد: حتي از پنج سال پيش تا حالا شايد كار نكرده باشي... محمدرضا: ... و اين يه بازيگرُ خوب ارضاء ميكنه، براي اينكه حالا جدا از اينكه اين شغلمونه و ما پول درمياريم، يه بخشِ ديگه اش هم اينه كه ما ارضاءِِ رواني مي شيم و اين يك ، دو اينكه براي چي ما كار ميكنيم ؟ كار هنري برايِ چيه اصلا؟براي اينكه مخاطب داشته باشه حميد: ديده شُدنِ محمدرضا: اگه مخاطب نداشته باشه،ارضاء نشدي،يعني واقعا خستگي مي مونه حتي ممكنه آدم سرخورده بشه، ولي نتيجه اش رو كه ميبيني به هدفِ رسيدي، و شارژت ميكنه، انرژي بهت ميده اميرعلي: تو اين چند تا كارِ آخري كه با مديري كردي، كدوم يكي بيشتر مردم... چون قشنگ ميفهمي از برخوردا ديگه....تو همش يه جور بوده؟ يا طغرلِ اولي بهتر بود ؟..طغرل جديدِ؟ محمدرضا: براي من كه تو اين شبهاي برره ،خيلي بيشتره،يعني تا حالا اينجوري نديده بودم اميرعلي: فكر ميكني اون طغرلِ اولي ، اگر مثلا از كانالِ 3 سراسري پخش مي شد همين استقبال رو داشت يا نه؟ محمدرضا: البته فكر ميكنم پاورچين، تماشاچي هاي خاصش بيشتر بودن، تو شهرستان هم پخش شده پاورچين، اما استقبال نشد، اره من فكر ميكنم اگه اون موقعه هم از شبكه 3پخش مي شد، اين استقبالي كه الان از شبهاي برره ميشه، از اون نميشد، اين يك ، دوهم به خاطرِ اينكه مردم الان از پاورچين تا الان سه ، چهار سالي ، گذشته، و مردم به اين تيم عادت كردن، اين تيمُ دوست دارن، اون موقع هنوز شروعش بود، تازه معرفي شدن اين تيم به مردم... اميرعلي: خوب حالا يه ذره بيايم اين وري ... تو اين كارايي كه كردين كدوم يكي بهتر بود از نظرِتون؟ سيامك: شبهاي برره محمدرضا: شبهاي برره اميرعلي: بهتره؟ سيامك: كامل اميرعلي:از چه لحاظ؟ سيامك: از همه لحاظ اميرعلي: مثل؟ا سيامك: بازيگري، طراحيِ صحنه، كاملترين نود شبيِ ايرانِ محمدرضا: بازيگري كه سيامك ميگه، بازيگريُ شما نگاه بكنين، خيلي پخته تر شده نسبت به پاورچين، بازيِ خودِ سيامك ، بازيِ خودِ مهران، اونهايي كه بازيهايِ بيروني ندارن، خيلي پخته تر شده ... سيامك: يعني كاراكتر ، بازي كاراكتر ، بازي تيپ نه... اميرعلي : تيپ نيستن ؟ سيامك: تيپ نيست ... محمدرضا : آخه تيپ هامون هم تيپ اونجوري نيست ، تيپ هامون هم نزديك به شخصيت شده ، اين بحث بازيگري. طراحي صحنَه مون كه خوب به هرحال ميبينين، يه روستا ساخته شده، شما اگه بياين تو شبهاي برره ، تويِ لوكيشنش ممكنهِ مثلا يه جاي چهارصد مترُ ببنيد ، ولي وقتي از تو تلويزيون نگاه ميكني يه روستاي كاملُ داري ميبيني ..... سيامك: يعني چيزي كه تو ذهن تماشاگرهِ محمدرضا: رنگ داره اين سريال، لباسها همه لباسهاي رنگي، الهام گرفته از دوره هاي مختلفِ تاريخي ايران ، بعضي از لباسامون مالِ سلجوقيهِ ، لباسهايي كه مثلا شاخ شمشاد ميپوشه ، چون خانوم كارِ طراحي لباس ميكنه، بعضي هاشون مايه هاي تيموري داره ، بعضي هاشون مايه هاي سلجوقي داره، اين لباس . موسيقي مون ..... اميرعلي : موسيقي تون خوب خيلي بهتره سيامك: تيتراژ كه حكايتي ست ، خودش اصلا ، تيتراژ .... اميرعلي: نه اصلا كلا موسيقي تون ... سيامك: موسيقيُ وز من تيتراژُ جدا ميكنم از موسيقيِ كار، اصلا حكايتيِ اصلا محمدرضا: بله اميرعلي: حكايتشُ حالا شما بگين؟ سيامك: نه يعني يك حكايتِ ديگه ست، نه اين كه يك حكايت خاصي.. اميرعلي: نه ميدونم، يه كم بازش كنيد تيتراژُ، ببينيم چي به چيه، تويِ تيتراژ Back vocal مي خوني؟ محمدرضا: back vocal با مهران مي خوندم اميرعلي: إ !؟ محمدرضا: اره، تو موسيقي هاي قبلي مون بيشتر، كيبورد بود،سنتي سايزر بود، الان ، سازهاي زنده اُمده، سازهايِ سنتيِ خودِ ايرانُ ما داريم، تنظيمِ خيلي خوبي شده، تنظيم توش نقش داشته، يكي از ملودي هاي فُلكلُرِ ايراني ،از ملودي هاي معروف ايراني برداشته شده و بوي ايران ميده اين كار، فضا ميده، خودِ موسيقي شو شما جدا مي شنوي،بهتون فضا ميده،فضاي روستا رو ميده، مهمترش، اينه كه شما وقتي داري شبهاي برره رو نگاه ميكني،واقعا حس نميكني كه يك گروهِ جديد هستن و دارن تويِ تهران اين كارُ مي سازن ،واقعا فضاي زمانِ رضا شاهي داره بهِمون ميده،من وقتي تو لوكيشن، تو ميدون واي ميستم، بازي ميكنم، واقعا فكر ميكنم تو شصت سالِ پيش هستم، حس نميكنم كه تو فرحزادم من الان ، تو تهرانِ سالِ 84 ،اينا همه چيزايي كه با اطمينانِ كامل ميگيم كه شبهاي برره خيلي بهتر از كارهاي قبلي مون بود.. سيامك: يه مثله اي هم هست،كامل بودنش به اين خاطره كه، ببين ما تيپي مثل داود ، تو شبهاي برره نداريم، تيپي مثل بامشاد تو شبهاي برره نداريم ... محمدرضا: قهرمان نداريم سيامك: شخص قهرمان نيست تويِ شبهاي برره اميرعلي: اينش خيلي خوبه محمدرضا: يك اجتماع قهرمانه سيامك: برره قهرمانِ اين كاره، رُولِ اول ِ شبهايِ برره، برره ست، شخص نيست اميرعلي: اين آگاهانه بود؟ سيامك: كاملا اميرعلي: از روزِ اول مي خواستين...؟ سيامك: تا اونجايي كه من در جريانم، چيزي كه مدِ نظر..ِ. اميرعلي: چون معمولا كارهايِ مديري به مرور شكل مي گيره سيامك: نه اميرعلي: نخواست با ورودِ رضا شفيعي جم دوباره همچين حسي بشه، بعد نگرفت نقششِ، و نكرد؟ سيامك: نميدونم .. حميد: چي يه بارِ ديگه ببخشيد؟ اميرعلي: ببين رضا شفيعي جم چون اصلا اومدنش به نظرِ من هيچ نيازي نبود چون گروه قشنگ داشت خوب كارِ خودشُ ميكرد،و... محمدرضا: ولي جزء همين گروه بود، بايد با ما مي بود اميرعلي: نه ، بايدي هم نبود سيامك: خودِ جواد هم بايد مي بود... حميد: بايدي وجود نداره اميرعلي: بايدي هم نبوده چون گروه خيلي قشنگ داشت ميرفت جلو و هيچ خلاءاي حس نمي شد و رضا شفيعي جم اُمد،طبيعتا زماني كه رضا شفيعي جم مياد،يه چي ميگن يه آيده اي پشتش هست كه مياد ديگه؟ محمدرضا: خلاء از نظرِ شما حس نمي شد، چون شما بيننده خاصي، كارِ هر شبي برا بيننده عامه.. اميرعلي: نه نه نه ، مي دونم محمدرضا: مردم دوست داشتن كه تك تكه گروه بيان ، سراغشونُ ميگرفتن... سيامك: البته تا چند قسمت اميرعلي: ولي الان همه ميگن كه رضا شفيعي جم اصلا به درد اينِ گروه نمي خوره... حميد: خوب من ميگم ، بريم سراغِ سوالِ بعدي سيامك: نه نه من مساله رو برات ميگم امير علي: چون مثلا تو تاكسي هم ميشيني ، بازتاكسي هم نظرش همينه.. سيامك: ببين يه چيزي بهت بگم، كارِ رضا حرف نداره ،بهترينه، يعني اصلا بحثي رو اين نداريم، منتهي اميرعلي: نه اينكه الان جمع ميگه برره قهرمانه اين يه ذره منافات داره با اومدنِ شفيعي جم.. سيامك: نه بذار بهت بگم انقدر خود برره و در واقع حالا option هايي كه ايجاد ميكرد.. اميرعلي: من اين كه گفتي قبول دارم چون الان هر كدوم از شما تو جايِ خودش، خودش يه قهرمانه الان در صورتي كه قبلا نبود.. سيامك: نه برره قهرمانهِ ،اينجا ما قهرمان نداريم.. اميرعلي: ميگم ، هر كدومتون ، هر كدوم از اهاليِ برره الان خودش يه... سيامك: نه باز من اينو قبول ندارم، ببين برره وقتي ميگيم قهرمانه يعني اينكه ، فرهنگِ برره قهرمانه ، آدابِ برره ، رسومِ برره قهرمانهِ ، اينا قهرمانهِ كارَن، خُوب؟ هيچ شكي نداريم كه رضا عاليه ، جواد خيلي خوبه، خُوب؟ اميرعلي: نه اينا جايِ خودش رو داره سيامك: منتهي استارت اين كار وقتي زده شد، حالا رو 10-15 قسمتِ اول من بهت بگم ،نوع كمدي كه نوشته شد و بازي شد، اجازه ورودِ اونجور تيپ ها رو نمي داد.. اميرعلي: هنوز هم نميده.. سيامك: خوب همينطور كه نداد، يعني اگر شما ، بهترين تيپ سازِ دنيا رو هم ميآوردين، باز جواب نمي گرفين، چون نوعش ، نوعِ پاورچيني، نوعِ نقطه چيني، نوعِ اون فانتزي نبود... محمدرضا: متن هامون هم اجتماعي تر...ِ سيامك: فانتزي جايِ ديگه اي شكل ميگيره ، توِ برره، با شخص شكل نميگيره هادي: تو داستان، بيشتر ميشه گفت سيامك: تو داستانِ ، ببين توِ خواستگار زنون، خُوب؟! يعني انقدر خواستگار زنون جالبِ كه كسي به كمديِ كيانوش......، به reaction كيانوش ، نسبت به خواستگارزنون مي خنده ، به مدلِ بدُو بيراه گفتنِ طغرل به رسمِ، نومزدنگ ميدوني... به واكنش ها نه به كنش ها برا همين ميگم ، كه شايد اگر از اول هم مثلا رضويان مي بود شايد اين اتفاق نمي افتادا ، شايد محور چيزهايِ ديگه ايي مي شد، منتهي عدم حضورِ آدم ها از اول، باعثِ بوجود آمدن يكسري چيزايِ ديگه اي شد، كه خوشبختانه عالي بود، اميرعلي: خيلي خوب بود ، همه َتون راضين پس از كار؟ سيامك: صد در صد اميرعلي: پس 90 قسمت بيشتر ميشه؟ هادي: به رضايتِ ما نيست حميد: البته من يه چيزي بگم، آخه من اينجا بودم، بچه ها از من تعريف نكردن، راجع به كار.. سيامك: حالا بگم اينو محمدرضا: من كه همه وقتي راجع به طغرل حرف ميزنن، من اول راجع به گريمش ، حرف ميزنم.. سيامك: اره اين كار بخصوص، نه الان حميد گفته باشه ، من ديشب هم تو جامِ جم گفتم، با چلچراغُ و شرقُ اينام گفتم، بين در واقع ، روزي كه من خودم ، روزِ اول، چون قسمتِ اول شروع شد فقط تنها من بودم، روز اول كه من گريم شدم و بعد اومدم لباس پوشيدم اومدم جلو آينه واستادم ، ديدم خيلي اولاً نامرديه و خيلي احمقانه ست ، اگه نخوام قدرِ اين موقعيتُ ندونم ، كه اين مجموعه جمع شدن، اين همه ، اين همه كه حالا كارِ واقعا خيلي ، خلاقيت داشت ، تو دكور ، توِ گريم، اين كار انجام شده و يه محيطي فراهم شده و خيلي ميدوني سهل انگاري بود كه من نخوام از اين موقعيت استفاده كنم، اين برايِ تك تكِ آدما من فكر ميكنم رخ داد ، يعني با اون بستري كه فراهم شد.. محمدرضا: محكومِمون كرد به موفقيت سيامك: اره ،محكومِمون كرد به تلاشِ خيلي زياد.. اميرعلي: اين در اصل ميشه گفت ، شروعِ بابِ نود قسمتي هاييه كه يه كم خرج كنن توش نه؟ هادي: خوب البته تو اين كارم اونقدر خرج نشده سيامك: يه چيزي بهت بگم، خرجِ اين كار، دكورِش ، خرجش از دكورِ يه كاري مثلِ بدونِ شرح كمتر بوده و بانكي ها و كمربندها را ببنديم، من خبر دارم... حميد : ولي درست تر بوده سيامك: ولي درست تر بوده،اون پولي كه خرج شده ديده داره ميشه هادي: حتي به لحاظِ قراردادِ خودِ بازيگرا هم، خيلي كمتر از كارهايِ ديگه ست، خيلي كمتراز كارايِ ديگه ست سيامك: كمتره... محمدرضا: بله ديگه مثلا حالا يكي از دوستامون در يك كارِ هر شبيِ ديگه قرارداد بسته ، دقيقا 3 برابرِ قراردادِ منو داره ميگيره اميرعلي: ماهي؟ محمدرضا: بله سيامك: ولي من با اين حال، با اين كه ممكنِ جايِ ديگه سه برابر ، چهار برابر بهم بدن، ولي راضيم، من راضي هستم خودم .. هادي : به موفقيتش مي ارزه اميرعلي: الان اينو ميگي؟ يا همون اول كار هم كه شروع كردي ....؟ هادي: مسلما، الان ديگه ، اول... سيامك:خوب ريسكِ، من يه چيزي بهت بگم، ببين، اين كار وقتي شروع شد، من خيلي مي ترسيدم، خيلي مي ترسيدم، ما بدونِ اينكه دوتا از عواملِ اصليِ برره رو داشته باشيم، داشتيم مي رفتيم تو برره حالا، خوب دوتا از عواملِ اصلي ،يعني داوود و شادنه و ترس داشت و ريسك داشت، اگه الان همَمُون اينجا نشستيم داريم اينجوري صحبت ميكنيم و خوشحاليم يه جور ريسك پذيري بود ديگه، يعني اينكه گفتيم حالا ميريم و حالا از نويسنده بگير تا كارگردان تا بازيگرا همه ريسكش رو پذيرفتن، دقيقا ريسكش رو پذيرفتيم.. اميرعلي: طغرل چرا از اولِ كار نبود،برنامه خاصي بود برا طغرل يا نه سر يه كاره ديگه بودي ؟ محمدرضا: نه قضيه اين بود كه برره شكل بگيره ، مردم آشنا بشن با جفتك چاركش هاي اينا ، اين ها خوب شلوغ بكنن ، حالا يه عاملِ باز دارنده بياد ، از اون اول اگر مي بود شايد مثلا خيلي از دعواهارو نميديدين،خيلي از اين ‌ شلوغ بازي هاي برره اي ها رو شايد نميديدين ، مجبور بود نويسنده منو قاطي بكنه ... سيامك: دقيقا ، بايد بايد يه زمينه اي چيده مي شد ... اميرعلي :چون تو كاراي قبلي اينجوري نبود!همه از اول بودن سيامك: نه نبود، تماشاگر، بايد، ميدونست كه اينا كين ، كه وقتي طغرل اينارو مي بره سربازي ، استارتِ خندهِ زده شده باشه.. محمدرضا : كما اينكه من از اول تو تيتراژ بودم... امير علي : آره محمدرضا: تيتراژ من بودم ، اگه قرار بود كه مثلا من نباشم، بعدا اضافه شدم كه تو تيتراژ هم قطعا نبودم ، ولي بودم ديگه از روز اول تو تيتراژ اميرعلي : خيلي چيزارم حذف كردين ازتو جريان ؟! سيامك: چي مثلا ؟ امير علي : مثل ، مثلا دعوايِ برره اي ها،اينارو شبكه گفته بود كه ...؟ Reaction هاي جامعه بود؟ سيامك: خوب بد بود ديگه ،‌نبايد بچه اين كارارو ميكردن ، ميدوني؟ نه... اين جوري نميشه حساب كرد حميد : ولي بد آموزي هاش مقطعي بود ، يعني همون موقع هم اگه بچه ها مثلا اين دعوا هارو مي ديدن توي مدرسه،حالا پريدن روي همديگه سرِ يكي هم شكسته ،‌الان مثلا دو ماه ازش گذشته ، ديگه اين اتفاقُ‌ نمي بينيم تو هيچ مدرسه اي هادي : تاريخ مصرف داره محمدرضا: البته اگه اين اتفاق هم تو مدارس نمي افتاد، بعيد ميدونم نويسنده هايِ ما بخوان از چيزي سوء استفاده بكنن ، شورش بكنن ، به نظرِ من تا همون جاش بامزه بود حميد : تموم شد واقعا هادي : اين كار ، خودآگاه داره اتفاق مي افته محمدرضا: الان اگه تويِ صحنه اي ، برره اي ها تو دعوا بپرن رو همديگه ، من مطمئنم كسي خندَش نميگيره ، چون تكرار شده.. حميد : چون چيزهاي خنده داره جديدي واردِ قضيه شده امير علي : از اول اين نقش ، دووبرره قرار بود بياد تو ژاندارمري يا نه؟ عوض شد؟ هادي: نه نه ، اون موقع قرار نبود اين طور، باشه و اصلا ورود اين آدم قرار نبود اينقدر طولاني باشه ، اين قرار بود دوباره يه چند قسمتي بياد ، و اونجارو بِهم بريزه و بعد جنگي بكنه و بعد بره ،يعني ، بَررَييه غربي رو تاسيس كنه ، اما خوب حالا ... سيامك: حالا اون هم فكر كنم پيش بياد ، بررييه تو قسمت هاي آينده ... ، صد در صد اميرعلي : آخرِ اين برره ميرسه به جايي كه پاورچين شروع شد ديگه ؟ محمدرضا: شايدم نرسه هادي : نميرسه به اون لحظات ، به اون سالها نميرسه ، اما خوب يواش يواش نزديك ميشه امير علي : نه نه به اون ساله كه نه... ولي خوب ...؟ سيامك: يه چيزايي وجود داره واسه پنج قسمتِ آخر كه در حدِ طرحِ، حالا نميدونم بچه ها اطلاع دارن يا نه ؟ محمدرضا : در حدِ طرحِ حميد : هنوز خوب كامل نشده سيامك: ولي اگر، اون اتفاق بيافته ، خيلي زيباست محمدرضا : نوستالژي داره سيامك: هم نوستالژي داره هم بهترين Ending براي اين كارهِ اميرعلي : كي مي خواد تموم شه؟ سيامك : 15 فروردين اميرعلي: تا عيد؟ سيامك:بله تا عيد.. اميرعلي : پس 90 قسمت بيشتر ميشه ؟ سيامك : 140 و خورده اي حميد : 135ـ140...

ادامه گپ بزودی


منبع: parscafe.com

February 24, 2006 2456

نگاهى به ديشب باباتو ديدم آيدا

همه چيز از جمله به ظاهر ساده اى شروع مى شود. دوستى به سادگى به آيدا مى گويد: راستى، ديشب باباتو ديدم آيدا. اما اين جمله يا خبر كوتاه، براى مدتى زندگى آيدا را كاملاً به هم مى ريزد و در نهايت هم او را به يك نقطه درك مهم مى رساند. آنچه در درون آيدا اتفاق مى افتد مانند ترانه و تداعى بلوغ زودرس است، كه از پى لحظاتى بحرانى مى آيد و به تحولات روحى يك نوجوان ختم مى شود. صدرعاملى در اين سه فيلم دوره نوجوانى را به عنوان دوره اى از زندگى تصوير مى كند كه اتفاقات و فراز و فرودهاى درونى و ذهنى آن بسيار در شكل گيرى شخصيت نوجوان و گذر او از آن دوره و رسيدن به بلوغ، مهم و تاثيرگذار است. تفاوت اصلى فيلم با قصه و آنچه آن را فيلم آيدا كرده، اين است كه قصه از زبان دوست نورا بيان مى شود اما فيلم نه. در نتيجه اتفاقى كه مى افتد اين است كه در كتاب، اول شخص كه در حال تعريف كردن قصه است مثلاً مى گويد: «نورا گفت حتماً اشتباه ديدى اما فردا كه ديدمش گفت مى خوام برم دنبال بابام و ببينم اين زن كيه.» اين جا يك فضا و زمان برش خورده داريم كه همان است كه از امروز تا فردا بر نورا گذشته. صدرعاملى در واقع اين برش ها را زنده مى كند و آيدا را مى سازد، با بخش هاى نامرئى نورا. آن حس و حال درونى كه بر دختر مى گذرد براى او مهم است.

حال در تصويرى كردن اين نامرئى ها و حال درونى آيدا در مرحله اول كه پيش از تعقيب پدر است، بايد گفت به كلنجار رفتن آيدا با خودش زمانى طولانى داده شده است. خيلى پيشتر تماشاگر سنگينى آنچه بر آيدا مى گذرد را درك كرده اما تصاوير افسردگى و كلنجارهاى درونى او همچنان ادامه دارد. لحظات ديگرى از قصه هست كه احساس آن توسط تصاوير فيلم لمس مى شود و پرداخت ظريفى دارد مانند برخورد آيدا با هاله در خياطى و نزديك شدن به او چرا كه او بايد سايز آيدا را بگيرد. زنى كه چندين روز مانند خوره به روح آيدا افتاده و او را پر از كينه كرده حالا اين همه نزديك به او شانه و كمر و دست او را لمس مى كند و نفسش شنيده مى شود. قوى ترين بخش فيلم همين جا و از اين جا به بعد است كه چيزى ميان دختر، پدر و زن دوم او اتفاق مى افتد بدون آنكه گفته شود و ما از تغيير تدريجى حال زن هنگام سايز گرفتن و سكانس آخر مربوط به سيگار كشيدن پدر آن را مى فهميم. وقتى فيلم را ديده باشيد و قصه را هم بخوانيد درمى يابيد كه كارگردان چگونه در بعد دادن به قصه و بيرون كشيدن تصاوير از آن موفق بوده است. آنچه در بطن قصه كتاب وجود دارد اما صدرعاملى آن را با پرداختى خاص مال خود كرده، سير واكنش هاى آيدا از لحظه اول تا نقطه آخر است كه همان سير بلوغ اوست. در اولين مرحله يعنى وقتى خبر را مى شنود، نگاهش به زندگى متفاوت مى شود. يعنى چيزهاى عادى را ديگر با چشم ديگرى مى بيند، اولاً همه چيز برايش مشكوك مى شود و انگار مى بيند كه مى تواند طور ديگرى به كارهاى عادى يك آدم نگاه كند. و ثانياً اينكه اصلاً چيزهايى كه تابه حال نديده مى بيند مثلاً تو نخ مادر مى رود وبا تعجب، انگار تا به حال اين ها را نديده مى گويد: «مامان تو خيلى كار مى كنيا؟» و اين يعنى همان بزرگ شدن. در دومين مرحله تصميم مى گيرد پدر را تعقيب كند. واكنش هايش به اوج رسيده و عصبى است. تصميم هاى عجولانه و احساساتى مى گيرد و مثلاً مى گويد بايد به مامان همه چيز رو بگم و... در مرحله سوم مهم ترين مسئله اتفاق مى افتد يعنى برخورد او با زن، و... آيدا به آرامش مى رسد. صدرعاملى اين جا نمى گويد چرا. نمى گويد چطور آيدا پى قضيه را ول كرد و زندگى عادى را در پيش گرفت. آيا چهره مثبت زن و سر و وضع مناسب و معمولى و رفتار مهربانش خشم او را فرو نشاند يا اصلاً اين طور نبود و در پشت آن در بسته برخورد تندى رخ داد؟ مهم نيست. اين برش كه در قصه كتاب هم هست، در فيلم هم رعايت شده و بسيار بجاست. يك سرى تغييرات و حذف و اضافه در شخصيت سازى آيدا ايجاد شده كه به فيلم كمك زيادى كرده. نورا در قصه دختر فرزى است. از دوست خود زبل تر است و وقتى در مغازه قايم مى شوند اوست كه به مغازه دار دروغ مى گويد. اين خصوصيات از آيدا گرفته شده و در عوض او دخترى چشم و گوش بسته و درس خوان است. اين وجه شخصيتى كه به او داده شده بسيار هوشمندانه است چراكه اولاً چهره مثبتى از او خلق شده كه فيلم مى خواهد بگويد از نظر اجتماعى چندان هم مثبت نيست چرا كه كاملاً در لاك خود و كتاب خود بودن او را از آگاهى از دنياى واقعى دور كرده. اين وجه شخصيت او در تقابل با دوستش ساناز هم قرار مى گيرد كه تجربه هايى فراتر از سنش دارد. دوم اينكه، شخصيت محدود آيدا است كه باعث مى شود شنيدن خبر «ديشب باباتو ديدم» چنين ضربه اى به او بزند. خاصيت باز شدن چشم و گوش او و بلوغ او، از پس خام بودن و محدود بودن زيادى فكر او ايجاد مى شود، چنانكه واكنش ساناز متفاوت است و مى گويد ول كن بابا، مثلاً زنه رو ببينى كه چى. ماجراى درس گرفتن از طلاق پدر و مادر ساناز هم از نكات اضافه شده به داستان است كه قرار است در مسير تصميم گيرى آيدا نقش داشته باشد اما با توجه به اينكه ديالوگ هاى مستقيمى در اين باره بين آيدا و ساناز رد و بدل مى شود چندان ظريف نيست. همين طور است گذشت آيدا از صحنه اى كه پسر همسايه را با دخترى مى بيند و بناست تغيير فكرى او را مستقيماً نشان دهد. در نهايت، نكته مثبت ديگرى گفتنى است و آن خانواده اى است كه تصوير شده؛ چقدر خوب است كه باباى به اين خوبى داريم و اينقدر خانه گرمى داريم. بدون اينكه حرفى در اين باره زده شود، افكارى مانند نداشتن خانواده اى گرم و خوشبخت به عنوان دليل حضور زن دوم از طرف فيلم رد مى شود. شخصيت پردازى پدر بسيار خوب است (كه با بازى دلنشين شاهرخ فروتنيان امكان پذير شده) و نكته مهم ديگر مادر آيدا است. آيا او در طول زندگى اش از ماجرا بويى نبرده؟ فيلم اين را نمى گويد. آيا مى داند و چيزى نمى گويد؟ فيلم اين را هم نمى گويد. يعنى معلوم نيست در سر مادر چه مى گذرد ولى او همچنان به گرم نگه داشتن خانه اعتقاد دارد. پس از اينها شايد بتوان با وجدانى راحت به بزرگترين مشكل فيلم اشاره كرد! بزرگترين اشكال فيلم، به عقيده من انتخاب بازيگر آيدا است. او كودكى و خامى بجايى در چهره دارد اما نقش او بسيار درونى است با اين ويژگى كه بايد درونياتش را پيش و پس از بزرگ شدن به ما نشان دهد. بار سنگينى كه بازيگر چنين نقشى براى نشان دادن كشمكش ها و تحولات درونى به دوش مى كشد براى او سنگين است.


عکس هایی از بازیگران


منبع: روزنامه شرق

2451

اقدامات پيشگيرانه براي جلوگيري از چربي پوست و مو

افرادي كه پوست و موي چرب دارند گاهي اوقات حتي ظرف چند دقيقه پس از شست‌وشو سطح براقي از چربي بر روي پوست و يا موهاي آنها ديده مي‌شود.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران، فرايندي كه در اين شرايط در بدن رخ مي‌دهد بدين گونه است كه آندروژن‌ها يا هورمون‌هاي مردانه، توليد چربي ترشح شده از غدد چربي پوست را كنترل مي‌كنند. افزايش ميزان هورمون آندروژن مي‌تواند پوست را به توليد چربي بيشتر تحريك كند. براي مثال ممكن است اين حالت در طول مدت دوران بلوغ تشديد شود برخي افراد پوست چرب‌تري دارند و علت آن اين است كه تعداد غده‌هاي چربي كه در پوست اين افراد است بيشتر بوده و در نتيجه چربي بيشتري توليد مي‌كنند.

ساير علايم و نشانه‌هايي كه با اين حالت در ارتباط است اينست كه افرادي كه پوست و موي چرب‌تر دارند عموما متوجه اين موضوع مي‌شوند كه پوست و موي آنها ظرف چند دقيقه يا چند ساعت پس از شست‌وشو براق و چرب به نظر مي‌رسد.

درباره دلايل و خطرات اين حالت بايد اظهار داشت كه همانطور كه گفته شد دليل داشتن پوست و موي چرب ترشح زياد از حد هورمون آندروژن است. درصد چربي در پوست و موي هر فرد متفاوت بوده و به عواملي چون فصول‌ سال، خورشيد و باد، دما و رطوبت بستگي دارد به طوري كه پوست در هواي گرم و مرطوب چرب‌ترين حالت را دارد.

براي پيشگيري از بروز اين حالت چه بايد كرد؟

در بسياري از مواقع پيشگيري از چربي پوست و مو قابل پيشگيري نيست.

اين حالت در واقع بخشي از پديده دوران بلوغ است و با بالا رفتن سن و تغيير سطح ترشحات هورموني به خودي خود از بين مي‌رود و با اين حال راههاي پيشنهاد شده براي كاهش ميزان چربي در پوست و مو شامل مراحل زير است:

- شسشت و شوي روزانه با شامپو را دنبال كنيد.

- از شانه كردن‌هاي افراطي و به دفعات زياد مو در طول روز بپرهيزد.

- صورت را چندين بار در روز با آب و صابون ملايم بشوييد و سپس بلافاصله با حوله خشك كنيد.

- از دستما‌ل‌هاي مرطوب و پاك كننده يك بار مصرف براي پاك كردن چربي اضافه از روي پوست صورت در زمان‌هايي كه خارج از منزل هستيد، استفاده كنيد.

- از كاغذ‌هاي يك بار مصرف جذب كننده براي جذب چربي‌ اضافي استفاده كنيد.

- تا حد امكان از آرايش كردن بپرهيزيد.

- در صورت نياز از مواد آرايشي استفاده كنيد كه سوراخ‌ها و منافذ پوست را مسدود نمي‌كنند.

- از مواد آرايشي با محتواي چربي و روغني مانند كرم استفاده نكنيد.

- پيش از رفتن به رختخواب تمام مواد آرايشي را از روي صورت پاك كنيد.

روش تشخيص اين حالت همان بروز ظاهري چربي زيادي بر روي پوست و مو است. اين وضعيت تاثيرات بلندمدت جدي و خطرناك ندارد اگر چه پوست چرب اغلب با بروز آكنه بر روي پوست ارتباط دارد. چربي پوست و مو عارضه‌اي مسري و واگيردار نيست و در نتيجه خطري اطرافيان فرد را تهديد نمي‌كند.

روش‌هاي درمان چربي پوست و مو همان اقداماتي است كه براي پيشگيري به كار گرفته مي‌شوند كه شامل شست و شوي روزانه با شامپو و تميز كردن مكرر پوست صورت است. به علاوه مصرف قرص‌هاي ضد بارداري مي‌تواند در برخي زنان درصد اين چربي را كاهش دهد. اما بايد توجه داشت كه مصرف اين قرص‌ها مي‌تواند اثرات جانبي شامل تهوع، گرفتگي معده، خارش و ترشحات مهبل و نيز حساسيت و دردناك شدن سينه‌ها را به همراه داشته باشد.

براي بسياري از افرادي كه دچار اين حالت هستند، متوقف كردن درمان موثر باعث بازگشت علايم اين عارضه مي‌شود. به علاوه درمان اين حالت قطعي نيست و مي‌توان در هر زمان آن را متوقف كرد. به علاوه افرادي كه دچار اين حالت هستند مي‌توانند قبل از درمان، در دوران درمان و پس از آن در فعاليت‌هاي طبيعي شركت كنند.

2450

مصرف گريپ ‌فرود در كاهش سطح كلسترول خون تاثير مثبت دارد

به گفته محققان گريپ فرود قرمز در كاهش ميزان كلسترول و مقابله با بيماري‌هاي قلبي مؤثرست.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در اين مطالعات 57 بيمار با كلسترول خون بالا حضور داشتند كه اخيرا جراحي باي‌پس عروق كرونري داشتند و گروهي كه ميزان بالاي چربي خون آنها با داروهاي استاتين كه به طور معمول براي كاهش كلسترول تجويز مي‌شوند درمان نشده است. اين بيماران به 3 گروه تقسيم شدند يك گروه در روز يك وعده گريپ فرود قرمز تازه و به مدت 30 روز متوالي مصرف كردند. گروه دوم گريپ فرود سفيد مصرف كرده و گروه سوم از اين ميوه استفاده نكردند. به علاوه هر 3 گروه به طور منظم و با يك رژيم غذايي مناسب تغذيه شدند.

در 2 گروهي كه گريپ فرود قرمز يا سفيد مصرف كردند به ميزان قابل توجهي سطح چربي خون كاهش پيدا كرده بود.

اما در گروه سوم كه گريپ فرود نخورده بودند هيچ تغييري در سطح كلسترول خون مشاهده نشد.

همچنين اين محققان دريافتند كه گريپ فرود قرمز در كاهش سطح چربي خون به مراتب مؤثرتراز نوع سفيد اين ميوه به ويژه چربي تري گليسيريد خون است. افزايش ميزان اين نوع چربي در خون اغلب باعث بروز مشكلات قلبي مي‌شود.

محققان مي‌گويند كه آنتي اكسيدان‌هاي موجود در گريپ فرود احتمالا براي قلب مفيد هستند و مصرف اين ميوه چه به طور تازه و يا به صورت آب ميوه در هر دو حال مفيدست.

اين محققان همچنين خاطرنشان كردند كه گريپ فرود قرمز معمولا نسبت به انواع سفيد آن حاوي مقادير بيشتري آنتي اكسيدان است. همچنين اين امكان وجود دارد كه نوع قرمز اين ميوه‌ حاوي مواد شيميايي ناشناخته ديگري نيز باشد كه به كاهش سطح تري گليسيريد كمك مي‌كند.

در عين حال از آنجا كه برخي مطالعات نشان مي‌دهد كه اين ميوه با برخي از داروها تداخل پيدا مي‌كند لذا در صورت مصرف آن با اين هدف بهتر است ابتدا با پزشك مشورت شود.

در حال حاضر محققان در تلاش براي بررسي‌هاي بيشتر در اين زمينه هستند.

February 17, 2006 2421

شاهكار هديه تهراني در چهارشنبه سوري

نويسنده‌هاي‌ فيلم‌نامه‌، (ماني‌ حقيقي‌) و (اصغرفرهادي‌) مي‌باشند ضمنن‌ اينكه‌ كارگرداني‌ آن‌ برعهده‌ اصغر فرهادي‌ است‌. تهيه‌ كننده‌ اين‌ فيلم‌(سيد جمال‌ ساداتيان‌( مي‌باشد و بازيگران‌ ازجمله‌ حميد فرخ‌نژاد، هديه‌ تهراني‌، ترانه‌عليدوستي‌، پانته‌ آ بهرام‌ و... در آن‌ بازي‌ كردند.

اين‌ فيلم‌ جوايزي‌ از جمله‌ ،بهترين‌ بازيگرنقش‌اول‌ زن‌ براي‌ هديه‌ تهراني‌، بهترين‌ كارگرداني‌براي‌ اصغر فرهادي‌، بهترين‌ تدوين‌ براي‌ هايده‌صفي‌ ياري‌، بهترين‌ فيلم‌ از نگاه‌ تماشاگران‌ وبهترين‌ فيلم‌ از نگاه‌ انجمن‌ منتقدان‌ و نويسندگان‌سينمايي‌ ايران‌ را كسب‌ كرد.


خلاصه‌ داستان‌

دختري‌ از يك‌ خانواده‌ نسبتا فقير در آستانه‌ازدواج‌ باپسري‌ جوان‌ است‌. دختر كه‌ نقش‌ او راترانه‌ عليدوستي‌ ايفا مي‌كند به‌ عنوان‌ خدمتكار درخانه‌هاي‌ ديگران‌ كار مي‌كند. او در آخرين‌چهارشنبه‌ پاياني‌ سال‌ براي‌ نظافت‌ خانه‌اي‌ به‌شمال‌ شهر مي‌رود. مرد خانه‌ با بازي‌ حميد فرخ‌نژاد با همسرش‌ هديه‌ تهراني‌ درگيري‌ شديدي‌دارد. همه‌ چيز در خانه‌ به‌ هم‌ ريخته‌ است‌. زن‌ وشوهر قرار است‌ فردا عازم‌ مسافرت‌ خارج‌ ازكشور شوند.

زن‌ نسبت‌ به‌ رفتارهاي‌ همسر خودمشكوك‌ است‌ و گمان‌ مي‌كند او با زن‌ همسايه‌ كه‌زني‌ بيوه‌ است‌ و به‌ شغل‌ آرايشگري‌ اشتغال‌ دارد،روابطي‌ دارد. دختر ناخواسته‌ وارد روابط اين‌زن‌ و مرد و زن‌ همسايه‌ مي‌شود و در وضعي‌ قرارمي‌گيرد كه‌ ناخواسته‌ به‌ نفع‌ مرد موضع‌گيري‌مي‌كند. اين‌ مساله‌ باعث‌ مي‌شود شك‌ و ترديد زن‌نسبت‌ به‌ همسرش‌ كم‌ شود. اما دختر ساعتي‌ بعد باديدن‌ فندك‌ زن‌ همسايه‌ درماشين‌ آقاي‌ خانه‌متوجه‌ مي‌شودكه‌ گول‌ خورده‌ است‌. او به‌ سراغ‌زن‌ مي‌آيد تا واقعيت‌ ر ا به‌ او بگويد اما به‌ د ليل‌حضور مرد خانه‌ از اين‌ تصميم‌ منصرف‌ مي‌شود.در پايان‌ داستان‌ دختر نزد همسر خود مي‌رود وزن‌ هم‌ كه‌ انگار از ماجرا بو برده‌ است‌، نسبت‌ به‌اين‌ مساله‌ واكنشي‌ بي‌تفاوت‌ از خود نشان‌مي‌دهد.

درباره‌ فيلم‌

(چهارشنبه‌ سوري‌) ساخته‌ اصغر فرهادي‌ است‌.كارگردان‌ موفق‌ سريال‌هاي‌ تلويزيوني‌ با حال‌وهواي‌ اجتماعي‌ كه‌ از تلويزيون‌ به‌ سينما آمد وبعد از تجربه‌ دو فيلم‌ به‌ حال‌ و هواي‌ هنري‌ اين‌باراز تجربه‌ دو فيلم‌ با حال‌ و هوايي‌ هنري‌ اين‌بار به‌سراغ‌ ساخت‌ فيلمي‌ اجتماعي‌ رفته‌ است‌. فيلمي‌كه‌ براي‌ بيننده‌ علاقه‌مند به‌ كارهاي‌ قبلي‌ است‌فرهادي‌ به‌ شدت‌ يادآورد حال‌ و هواي‌سريال‌هاي‌ داستان‌ يك‌ شهر است‌.
همه‌ داستان‌ فيلم‌ دريك‌ روز آخر سال‌ اتفاق‌مي‌افتد. كساني‌ كه‌ حتي‌ شناخت‌ محدودي‌ ازسينما داشته‌ باشند مي‌دانند كه‌ ساخت‌ چنين‌فيلم‌هايي‌ با توجه‌ به‌ اين‌ مساله‌ كه‌ مدت‌ زمان‌ساخت‌ يك‌ فيلم‌ حداقل‌ دو ماه‌ است‌. كار مشكلي‌است‌. زيرا كارگردان‌ بايد جوري‌ حس‌ بازيگران‌،گريم‌، صحنه‌ و... را در اختيار داشته‌ باشد كه‌ تداوم‌صحنه‌ها به‌ هم‌ نخورد و براي‌ تماشاگران‌ همه‌ چيزقابل‌ باور باشد.
از سوي‌ ديگر بخش‌ عمده‌اي‌ از فيلم‌ در يك‌ خانه‌فيلم‌برداري‌ شده‌ است‌ اما با انتخاب‌ خانه‌اي‌دوبلكس‌ فضا به‌ گونه‌اي‌ كه‌ شما كمتر تصويرتكراري‌ در اين‌ خانه‌ مي‌بينيد و از اين‌ نظر فيلم‌تنوع‌ خوبي‌ دارد.
داستان‌ چهار شخصيت‌ محوري‌ دارد كه‌ چهاربازيگر شناخته‌ شده‌ نقش‌ آنها را ايفاء مي‌كنند.
(ترانه‌ عليدوستي‌) بازيگري‌ كه‌ سال‌ گذشته‌ قراربود در فيلم‌ (به‌ نام‌ پدر) به‌ جاي‌(گلشيفته‌فراهاني‌) ايفاي‌ نقش‌ كند، در اين‌ فيلم‌همان‌ دختر خدمتكار و ساده‌ دلي‌ است‌ كه‌ناخواسته‌ درباره‌ مساله‌اي‌ پيچيده‌ قضاوت‌مي‌كند. عليدوستي‌ بعد از ايفاي‌ نقش‌ در فيلم‌ (من‌ترانه‌ پانزده‌ سال‌ دارم‌) به‌ شهرت‌ رسيد. در آن‌فيلم‌ دختري‌ معصوم‌ و با چهره‌اي‌ كودكانه‌ بود امادر فيلم‌ چهارشنبه‌ سوري‌ هيچ‌ شباهتي‌ به‌ آن‌شخصيت‌ ندارد.
(حميد فرخ‌نژاد) مثل‌ هميشه‌ عصبي‌ و عصباني‌است‌. از عكس‌هايي‌ كه‌ از او روي‌ ديوار نصب‌شده‌ مي‌توان‌ حدس‌ زد كه‌ در زمان‌ جنگ‌ هم‌حضور داشته‌ است‌. او در داستان‌ در يك‌ شركت‌تبليغاتي‌ مشغول‌ فعاليت‌ است‌.
(پانته‌ آ بهرام‌) هم‌ نقش‌ متفاوتي‌ را ايفا كرده‌است‌. يك‌ زن‌ مهربان‌ آرايشگر كه‌ از همسرش‌ جداشده‌ و به‌ دليل‌ علاقه‌ شديد فرخ‌نژاد به‌ او ابرازتمايل‌ كر ده‌ اما زماني‌ كه‌ حس‌ مي‌كند اين‌ مساله‌زندگي‌ خانوادگي‌ مرد راتحت‌الشعاع‌ قرارمي‌دهد مي‌خواهد پاي‌ خود را از ماجرا بيرون‌بكشد; هر چند مرد به‌ اين‌ مساله‌ رضايت‌ نمي‌دهد.
اما شاهكار اين‌ فيلم‌ بازي‌ (هديه‌ تهراني‌) است‌.همان‌ بازيگري‌ كه‌ هميشه‌ درفيلم‌ها و سريال‌هاي‌مختلف‌ در نقش‌ زناني‌ مغرور و شكست‌ناپذير ظاهرشده‌ است‌. (تهراني‌) در اين‌ فيلم‌ حتي‌ ديگر زن‌سانتي‌ مانتال‌ هم‌ نيست‌. زني‌ نسبتا جوان‌ است‌ كه‌علي‌رغم‌ زيبايي‌ و جذابيت‌، همسرش‌ او را به‌ نيزغريبه‌ ترجيح‌ مي‌دهد. البته‌ اين‌ مساله‌اي‌ نيست‌ كه‌بيننده‌ درابتداي‌ داستان‌ بتواند آن‌ را حدس‌بزند. بيننده‌ از همان‌ ابتدا درباره‌ اين‌ مساله‌ دچارترديد است‌ وتنها در دقايق‌ پاياني‌ فيلم‌ متوجه‌اصل‌ ماجرا مي‌شود. تهراني‌ در جايي‌ از فيلم‌دچار به‌ سر مي‌كند و به‌ مقابل‌ محل‌ كار همسرش‌مي‌رود. اتومبيل‌هاي‌ زيادي‌ مزاحم‌ او مي‌شوند.
همسرش‌ وقتي‌ متوجه‌ اين‌ مساله‌ مي‌شود، با اوبرخورد تندي‌ مي‌كند و او را در خيابان‌ كتك‌مي‌زند. بازي‌ تهراني‌ و فرخ‌ نژاد در اين‌ صحنه‌بسيار تاثير گذار است‌.
پايان‌ داستان‌ هم‌ نمونه‌ خوب‌ يك‌ پايان‌ بندي‌است‌. زن‌ متوجه‌ ماجرا مي‌شود. او ديگر اين‌مساله‌ را به‌ روي‌ همسر خود نمي‌آورد. به‌ اتاق‌كودك‌ مي‌رود و با در آغوش‌ گرفتن‌ فرزندش‌ به‌خواب‌ مي‌رود. مرد هم‌ روي‌ يك‌ تختخواب‌ دونفره‌ به‌ خواب‌ مي‌رود .اين‌ صحنه‌ البته‌ شباهت‌زيادي‌ به‌ پايان‌ بندي‌ فيلم‌ ديشب‌ باباتو ديدم‌ آيدادارد. در هر دو اين‌ فيلم‌ها شخصيت‌هاي‌ داستان‌بعد از متوجه‌ شدن‌ خيانت‌ طرف‌ مقابل‌ راه‌ سومي‌را در پيش‌ مي‌گيرند.


حواشي‌ چهارشنبه‌ سوري‌

سال‌ گذشته‌ ترانه‌ عليدوستي‌ هنگام‌ ايفاي‌ نقش‌ دراين‌ فيلم‌ در شب‌ چهارشنبه‌ سوري‌ برادر كوچك‌خود را از دست‌ داد. برادر او به‌ دليل‌ انفجار موادمحترقه‌ فوت‌ كرد. اين‌ فيلم‌ و نام‌ آن‌ ظاهرٹ براي‌ترانه‌ خانم‌ اصلا خوش‌ يمن‌ نبوده‌ است‌.
فيلم‌ توسط تهيه‌ كننده‌اي‌، تهيه‌ شده‌ كه‌ اولين‌ بار باسريال‌ (خواب‌ و بيدار) ساخته‌ مهدي‌ فخيم‌ زاده‌به‌ صورت‌ جدي‌ فعاليت‌ خود را آغاز كرد.ساداتيان‌ فيلم‌ به‌ (رنگ‌ ارغوان‌) ابراهيم‌حاتمي‌كيا را هم‌ تهيه‌ كرده‌ بود و به‌ نظر مي‌رسداين‌ انتخاب‌ها نشانه‌ شناخت‌ درست‌ او از سينماي‌امروز است‌.
هديه‌ تهراني‌ در مراسم‌ دريافت‌ جايزه‌ خودحضور نداشت‌. مادرش‌ به‌ روي‌ سن‌ رفت‌ و جايزه‌او را دريافت‌ كرد. او امسال‌ فيلم‌ (شبانه‌) را هم‌ درجشنواره‌ داشت‌. البته‌ يكي‌ از تهيه‌ كنندگان‌ فيلم‌هم‌ بود اما نتيجه‌ براي‌ مخاطب‌ عام‌ چندان‌رضايت‌ بخش‌ نبود.


منبع: مجله خانواده سبز

تصاویر بیشتر از بازیگران

2417

سعيد پيردوست‌: در خانه‌ ما خان‌ واقعي‌ همسرم‌ است‌

يك‌سال‌ پيش‌ در شماره‌ 121 مجله‌ مصاحبه‌اي‌را با (سعيد پيردوست‌) بازيگر پيشكسوت‌ و با سابقه‌سينما و تلويزيون‌ به‌ چاپ‌ رسانديم‌، بار ديگر نيز به‌سراغ‌ او رفتيم‌، اما با گفتگويي‌ متفاوت‌ كه‌خواندنش‌ خالي‌ از لطف‌ نخواهد بود، اين‌هنرمند خوش‌خلق‌ نيز با رويي‌ باز همچون‌ هميشه‌پاسخگوي‌ ما شد.
سعيد (عليرضا) پيردوست‌ در سال‌ 1319 به‌دنيا آمد بازيگري‌ را با فيلم‌ (خاك‌)، مسعودكيميايي‌ آغاز نمود و از سال‌ 80 با (پاورچين‌) به‌گروه‌ مهران‌ مديري‌ پيوست‌ و در ادامه‌ باسريال‌هاي‌ نقطه‌چين‌، جايزه‌ بزرگ‌، شب‌هاي‌برره‌ و نيز فيلم‌ (توكيو بدون‌ توقف‌) اين‌ همكاري‌را ادامه‌ داد. در سال‌ 53 كه‌ به‌ گفته‌ خودش‌ دربدترين‌ شرايط روحي‌ بود، خانم‌ (شهين‌ يوسفي‌)،تشكيل‌ زندگي‌ مشترك‌ داد و حاصل‌ اين‌ زندگي‌،دختر 28 ساله‌ به‌ نام‌ شهرزاد و پسر 24 ساله‌اي‌ به‌نام‌ نيماست‌. در ضمن‌ او يك‌ نوه‌ شيرين‌ دارد كه‌دختر است‌ و (روژان‌) نام‌ دارد و در روز مصاحبه‌ما با پدربزرگ‌ يا به‌ قول‌ روژان‌ (باباجون‌) به‌خوبي‌ از ما استقبال‌ كرد. گفتگوي‌ خواندني‌ ما باوي‌ را بخوانيد:

خانواده‌سبز: (شب‌هاي‌ برره‌) ادامه‌ پيدامي‌كند؟
پيردوست‌: هنوز هيچ‌ چيز مشخص‌ نيست‌،شايدچهل‌ قسمت‌ باقي‌ مانده‌، ساخته‌ شود و شايدهم‌...

خانواده‌سبز: كداميك‌ از كارهايي‌ كه‌ با مهران‌مديري‌ انجام‌ داديد را بيشتر دوست‌ داريد؟
پيردوست‌: پاورچين‌، چون‌ اولين‌ نود شبي‌ بودكه‌ با گروه‌ مديري‌ همكاري‌ مي‌كردم‌، خيلي‌خاطره‌انگيز و دوست‌ داشتني‌ است‌; از طرفي‌پاورچين‌ خيلي‌ خوب‌ با مخاطب‌ ارتباط برقراركرد، البته‌ در نقطه‌چين‌ انسجام‌ و هماهنگي‌ ميان‌گروه‌ بهتر و بيشتر از قبل‌ شد، اما چون‌ پاورچين‌شروع‌ كار يك‌ گروه‌ جديد بود، به‌ نظر من‌ بهترين‌است‌.

خانواده‌سبز: شب‌هاي‌ برره‌ چطور؟
پيردوست‌: قبل‌ از شروع‌ كار، مديري‌ همه‌ راجمع‌ كرد و گفت‌: نبايد (جايزه‌ بزرگ‌) را به‌حساب‌ آوريم‌، روند كار گروه‌ ما پاورچين‌،نقطه‌چين‌ و شب‌هاي‌ برره‌ است‌، شب‌هاي‌ برره‌كاري‌ خواهد بود كه‌ دوباره‌ اسم‌ اين‌ گروه‌ را زنده‌مي‌كند و به‌ شما قول‌ مي‌دهم‌ اين‌ سريال‌ نظر تمام‌مردم‌ را جلب‌ خواهد كرد (دقيقا هم‌ همين‌طورشد.)

خانواده‌سبز: مهم‌ترين‌ ويژگي‌ اخلاقي‌ مديري‌كه‌ باعث‌ ادامه‌ اين‌ همكاري‌ شد، چيست‌؟
پيردوست‌: مديري‌ ثبات‌ شخصيت‌ بالايي‌دارد، داراي‌ گروه‌ بسته‌ايي‌ است‌ كه‌ هر كسي‌ به‌گروهش‌ نمي‌تواند وارد شود و پس‌ از ورود خيلي‌دير از گروه‌ جدا خواهد شد، آدم‌ بسيار دوست‌داشتني‌ و بدون‌ شيله‌ پيله‌اي‌ كه‌ به‌ بازيگرانش‌اجازه‌ هر هنرنمايي‌ را مي‌دهد. زماني‌ كه‌ بامديري‌ دست‌ همكاري‌ دادم‌، خود را از تمام‌سابقه‌ هنري‌ تخليه‌ كردم‌ و شدم‌ يك‌ بازيگربي‌تجربه‌ كه‌ به‌ اصطلاح‌ هيچ‌ فعاليت‌ هنري‌ انجام‌نداده‌ است‌ و به‌ مديري‌ گفتم‌ كه‌ اصلا فكر نكن‌ من‌سابقه‌ هنري‌ دارم‌، اگر هر جا ديدي‌ مشكلي‌ هست‌،بدون‌ تعارف‌ به‌ من‌ بگو.

خانواده‌سبز: چرا در چند قسمت‌ اول‌ سريال‌شب‌هاي‌ برره‌، سردارخان‌ با لهجه‌ برره‌اي‌صحبت‌ مي‌كرد، اما در ادامه‌ شاهد آن‌ نبوديم‌؟
پيردوست‌: اين‌ خواست‌ مديري‌ بود كه‌ من‌بدون‌ لهجه‌ صحبت‌ كنم‌، اتفاقا بعد از اين‌ جريان‌در مطبوعات‌ عنوان‌ شد كه‌ پيردوست‌ به‌ دليل‌عدم‌ تبهر در لهجه‌ برره‌اي‌، فارسي‌ صحبت‌ كند.در صورتي‌كه‌ برره‌ گويش‌ يا دستور زباني‌ ندارد كه‌كسي‌ بلد باشد يا نه‌...

خانواده‌سبز: دليل‌ مديري‌ براي‌ اين‌ كار چه‌بود؟

پير دوست‌: مديري‌ به‌ من‌ گفت‌: تو داراي‌ لهجه‌شيرين‌ تهراني‌ هستي‌ كه‌ وقتي‌ برره‌اي‌ صحبت‌مي‌كني‌، اين‌ لهجه‌ از بين‌ مي‌رود.
البته‌ من‌ بارها هم‌ توضيح‌ داده‌ام‌ كه‌سردارخان‌ از شهر آمده‌ و در برره‌ ازدواج‌ كرده‌ وآدم‌ بسيار پولداري‌ است‌ كه‌ بالا برره‌ را براي‌زندگي‌ با همسرش‌ انتخاب‌ نموده‌ است‌، (البته‌ اين‌صحبت‌ها توجيه‌ بوده‌ و علت‌ اصلي‌ همان‌خواست‌ مديري‌ به‌ عنوان‌ كارگردان‌ است‌.)

خانواده‌سبز: چه‌ سالي‌ بازيگر شديد؟پيردوست‌: سال‌ 51 با فيلم‌ (خاك‌) مسعودكيميايي‌.

خانواده‌سبز: بيش‌ از آن‌ چه‌ كار مي‌كرديد؟
پيردوست‌: مدير امور اداري‌ يك‌ شركت‌ درارتباط با ماشين‌هاي‌ بزرگ‌ بودم‌.

خانواده‌سبز: آيا پس‌ از ورود به‌ دنياي‌بازيگري‌ آن‌ را رها كرديد؟
پيردوست‌: بله‌، به‌ خاطر اينكه‌ نمي‌توانستم‌براي‌ هر دفعه‌ حضور جلوي‌ دوربين‌ و بازي‌ دركارهاي‌ مختلف‌ از آن‌ شركت‌ مرخصي‌ بگيرم‌، دراين‌ صورت‌ از هر دو كار وا مي‌ماندم‌، حتي‌ بعد ازاستعفا كيميايي‌، پست‌ مديريت‌ دفترش‌ كه‌ آن‌زمان‌ (كارگاه‌ آزاد فيلم‌) نام‌ داشت‌، را به‌ من‌ داد،ولي‌ احساس‌ كردم‌ فايده‌اي‌ ندارد و بايد تمام‌وقتم‌ در اختيار بازيگري‌ باشم‌.

خانواده‌سبز: پس‌ از آن‌ سال‌، فقط تا به‌ امروزبازي‌ كرديد؟
پيردوست‌: در چند كار، دستيار كارگردان‌،حتي‌ مسئول‌ امور مالي‌ هم‌ بودم‌. البته‌ بازي‌ هم‌مي‌كردم‌، ولي‌ از سال‌ 67 به‌ بعد كارم‌ معطوف‌سينما و فقط بازيگري‌ شد.

خانواده‌سبز: آيا تا به‌ حال‌ مزد تلاش‌ خود دراين‌ عرصه‌ را گرفته‌ايد؟
پيردوست‌: از سال‌ 67 تا سال‌ 80 به‌ اين‌نتيجه‌ رسيدم‌ كه‌ در اين‌ كار جواب‌ تلاش‌ من‌ رانمي‌دهد، بايد بيكار مي‌ماندم‌ تا يك‌ فيلم‌ سينمايي‌يا يك‌ سريال‌ را همراهي‌ مي‌كردم‌، تا اينكه‌پاورچين‌ شروع‌ شده‌ البته‌ تا قبل‌ از آن‌ يك‌ عده‌مرا نمي‌شناختند كه‌ چه‌ سابقه‌اي‌ داشتم‌، ولي‌خيلي‌ها هم‌ نمي‌شناختند و بعد از پاورچين‌ تازه‌فهميدند اين‌ پيردوست‌ همان‌ بازيگر خاك‌،گوزن‌ها و... است‌ و اين‌ جرقه‌ را مديون‌ مديري‌ وگروهش‌ هستم‌.

خانواده‌سبز: از نظر در آمدي‌ شما را تامين‌مي‌كرد؟

پيردوست‌: ببينيد وقتي‌ يك‌ انسان‌ ذات‌ كاري‌را دوست‌ داشته‌ باشد، برايش‌ انجام‌ آن‌ كاراهميت‌ دارد، مثل‌ اينكه‌ شما خبرنگاري‌ را دوست‌داريد، پس‌ در درجه‌ اول‌ به‌ عشقت‌ و انجام‌ كارخوب‌ فكر مي‌كني‌، نه‌ به‌ مزدش‌، يعني‌ از انجام‌ كارارضا مي‌شويد، بعد به‌ درآمد آن‌ فكر مي‌كنيد;روز اولي‌ هم‌ كه‌ من‌ از كمپاني‌ بيرون‌ آمدم‌، خوب‌اكثر دوستانم‌ مثل‌ كيميايي‌، الوند و... در كارسينمايي‌ بودند و كار مي‌كردند، پس‌ نبايد لنگ‌مسائل‌ معيشتي‌ مي‌شدم‌، ولي‌ ديدم‌ كه‌ اين‌گونه‌نشد و... از يك‌ جايي‌ احساس‌ كردم‌، نبايد فقط به‌تعدادي‌ از كارگردان‌ها فكر كنم‌، يعني‌ تنها با آنهاهمكاري‌ نمايم‌، يا بازيگر هستم‌ يا نه‌، اگر بازيگرم‌پس‌ بايد هر نقشي‌ را با هر كارگرداني‌ تجربه‌ كنم‌،يعني‌ به‌ خودم‌ حق‌ انتخاب‌ دادم‌، ولي‌ در كل‌آدمي‌ هستم‌ كه‌ زياد به‌ مسائل‌ مادي‌ اهميت‌نمي‌دهم‌.

خانواده‌سبز: دوست‌ داريد، شب‌ روي‌ پول‌بخوابيد؟
پيردوست‌: پول‌ هيچ‌ وقت‌ در زندگي‌ من‌تعيين‌ كننده‌ نبوده‌، اگر انساني‌ روي‌ پول‌ بخوابد،
يعني‌ براي‌ ماديات‌ تا حد زيادي‌ اهميت‌ قائل‌شده‌، در نتيجه‌ مجبور خواهد بود، تا تن‌ به‌ هركاري‌ دهد، يا اينكه‌ در هر نقشي‌ حضور پيدا نمايد،پول‌ خيلي‌ خوب‌ است‌، اما در حدي‌ كه‌ از آن‌درست‌ استفاده‌ شود، مگر پول‌ تخت‌ خواب‌ است‌كه‌ روش‌ خوابيد.(خنده‌)

خانواده‌: راحت‌ پول‌ خرج‌ مي‌كنيد؟
پيردوست‌: اين‌ را مي‌توانيد از خانواده‌ام‌بپرسيد كه‌ مثل‌ برگ‌ خزون‌ از من‌ پول‌ مي‌گيرند.اصلا آدم‌ پول‌ جمع‌ كني‌ نبوده‌ و اگر پول‌ داشته‌باشم‌ تا اسكناس‌ آخر خرج‌ مي‌كنم‌.

خانواده‌ سبز: حضور در نقش‌هاي‌ مختلف‌ راترجيح‌ مي‌دهيد يا سرمايه‌گذاري‌؟
پيردوست‌: اگر سرمايه‌اي‌ داشته‌ باشم‌، حتما درهمين‌ حرفه‌ و هنر سرمايه‌ گذاري‌ مي‌كنم‌، يعني‌تهيه‌ كنندگي‌.

خانواده‌ سبز: آدم‌ حسابگري‌ هستيد؟
پيردوست‌: اگر به‌ طالع‌بيني‌ متولدين‌ دي‌ ماه‌مراجعه‌ كنيد، متوجه‌ خواهيد شد كه‌ آدم‌حسابگري‌ نيستم‌.

خانواده‌ سبز: در چه‌ روز و چه‌ سالي‌ متولدشديد؟
پيردوست‌: شانزده‌، دي‌ ماه‌ سال‌ 1319.

خانواده‌ سبز: ساعت‌ به‌ دنيا آمدن‌تان‌ را يادتان‌هست‌؟
پيردوست‌: نزديك‌هاي‌ صبح‌، البته‌ طبق‌ گفته‌پدر و مادر خدابيامرزم‌.

خانواده‌ سبز: بچه‌ كدام‌ محله‌ هستيد؟
پيردوست‌: تهران‌، خيابان‌ ري‌.

خانواده‌ سبز: اصليت‌ پدر و مادرتان‌ چطور؟
پيردوست‌: تهراني‌.

خانواده‌ سبز: كجا تحصيل‌ كرديد؟
پيردوست‌: دوران‌ ابتدايي‌ و راهنمايي‌ را درخيابان‌ سيروس‌ و ديپلم‌ را از مدرسه‌ (اديب‌)گرفتم‌ و ديگر ادامه‌ ندادم‌.

خانواده‌ سبز: تجديد هم‌ مي‌آورديد؟
پيردوست‌: بله‌، راستش‌ بچه‌ درسخواني‌ نبودم‌يكسال‌ هم‌ مردود شدم‌.

خانواده‌ سبز:اگر با شرايط موجود كه‌ شغل‌دومي‌ هم‌ نداريد، بازيگري‌ را كنار بگذاريد،چطور گذران‌ زندگي‌ مي‌كنيد؟
پيردوست‌: در سال‌هاي‌ گذشته‌ چند كار به‌عنوان‌ مدير مالي‌ چند شركت‌ به‌ من‌ پيشنهاد شد،شايد به‌ سراغ‌ چنين‌ كاري‌ بروم‌، اگر در همان‌كمپاني‌ مي‌ماندم‌، حقوق‌ بازنشستگي‌ امروزم‌350 هزار تومان‌ بود، كه‌ گذران‌ زندگي‌ مي‌كرد.

خانواده‌ سبز: تئاتر هم‌ كار كرديد؟
پيردوست‌: زماني‌كه‌ محصل‌ بودم‌، چندين‌ بارروي‌ صحنه‌ رفتم‌، هم‌ به‌ عنوان‌ كارگردان‌ و هم‌ به‌عنوان‌ بازيگر...

خانواده‌ سبز: و آخرين‌ باري‌ كه‌ روي‌ صحنه‌رفتيد؟
پيردوست‌: سال‌ 46، نمايش‌ (آدم‌ها وموش‌ها).

خانواده‌ سبز: چرا ادامه‌ نداديد؟
پيردوست‌: با تئاتر هم‌ مثل‌ كارگرداني‌ خيلي‌ارتباط برقرار نمي‌كنم‌، حتي‌ چند پيشنهاد هم‌براي‌ كارگرداني‌ داشتم‌ كه‌ قبول‌ نكردم‌.

خانواده‌ سبز: از عشق‌ چه‌ تعريفي‌ داريد؟
پيردوست‌: عشق‌ علاقه‌ مفرط به‌ هر كس‌ و هرچيز كه‌ لازمه‌ زندگي‌ است‌، اما متاسفانه‌ عده‌اي‌حد و اندازه‌ عشق‌ را نمي‌دانند، مهم‌ترين‌ ويژگي‌عاشق‌ اين‌ است‌ كه‌ بي‌اراده‌ در اختيار عشق‌ ومعشوق‌ قرار مي‌گيرد و آن‌ وقت‌ به‌ طور حتم‌جواب‌ درستي‌ خواهد گرفت‌.

خانواده‌سبز: تا به‌ حال‌ عاشق‌ شديد؟
پيردوست‌: بله‌، مگر مي‌شود عاشق‌ نبود وزندگي‌ كرد.

خانواده‌سبز: اگر قرار باشد از يك‌ نفرعذرخواهي‌ كنيد، آن‌ شخص‌ كيست‌؟
پيردوست‌: هميشه‌ طوري‌ رفتار نمي‌كنم‌ كه‌خداي‌ نكرده‌ مجبور به‌ عذرخواهي‌ شوم‌، ولي‌بيشتر از افرادي‌ كه‌ در زندگي‌ از من‌ (نه‌ به‌ لحاظسني‌) بزرگ‌ترند عذرخواهي‌ مي‌كنم‌.

خانواده‌سبز: به‌ كسي‌ بدهي‌ اخلاقي‌ يا مالي‌نداريد؟
پيردوست‌: خوشبختانه‌ نه‌.

خانواده‌سبز: بدترين‌ ساعت‌ در كل‌ زندگي‌تان‌چه‌ زماني‌ بوده‌ است‌؟
پيردوست‌: من‌ بعد از مرگ‌ پدرم‌ ضربه‌ روحي‌شديدي‌ خوردم‌، بعد از آن‌ فوت‌ خواهرزاده‌خانومم‌، برايم‌ خيلي‌ تلخ‌ بود.

خانواده‌سبز: منفورترين‌ آدم‌؟
پيردوست‌: آدم‌هاي‌ حسود و بخيل‌.

خانواده‌سبز: آيا اطرافتان‌ از اين‌ آدم‌هاهستند؟
پيردوست‌: از بخت‌ خوبم‌، نه‌.

خانواده‌سبز: هنوز هم‌ پرسپوليسي‌ هستيد؟
پيردوست‌: مگر مي‌شود غير از اين‌ بود، از ابتداشاهين‌، بعد پرسپوليس‌ الان‌ هم‌ پيروزي‌ يا هراسم‌ ديگري‌ كه‌ روي‌ آن‌ بگذارند.

خانواده‌سبز: خانواده‌ شما هم‌ پرسپوليسي‌هستند؟
پيردوست‌: پسرم‌ نيما بله‌، اما دخترم‌ (شهرزاد)استقلالي‌ است‌.

خانواده‌سبز: اسطوره‌ فوتبال‌ چه‌ كسي‌ است‌؟
پيردوست‌: بي‌چون‌ و چرا اسطوره‌ فوتبالي‌ كه‌من‌ مي‌شناسم‌، (علي‌ پروين‌) هميشه‌ هم‌ دوستش‌داشته‌ و دارم‌، يك‌ شير وقتي‌ هم‌ پير مي‌شود بازهم‌ شير است‌.

خانواده‌سبز: پرسپوليس‌ الان‌ داراي‌ وضعيت‌خوبي‌ نيست‌؟
پيردوست‌: خوب‌، هر تيمي‌ يك‌ زمان‌ اوج‌دارد و زماني‌ ديگر افت‌، طرفدار خوب‌ كسي‌است‌ كه‌ در هر زمان‌ تيمش‌ را دوست‌ داشته‌ وحمايت‌ كند، من‌ از سال‌ 47 طرفدار سرسخت‌اين‌ تيم‌ هستم‌.

خانواده‌سبز: تيم‌ ملي‌ را چطور ارزيابي‌مي‌كنيد؟
پيردوست‌: به‌ قدري‌ طرفدار فوتبال‌ هستم‌ وبازي‌ها را دنبال‌ مي‌كنم‌، كه‌ يك‌ كارشناس‌ تمام‌عيار شدم‌; خيلي‌ وقت‌ها از پشت‌ تلويزيون‌ تيم‌ راارنج‌ مي‌كنم‌، تعويض‌ مي‌كنم‌ و... جالب‌ است‌بدانيد پيش‌بيني‌هايم‌ هميشه‌ درست‌ از آب‌درمي‌آيد.

خانواده‌سبز: در جام‌ جهاني‌ چه‌ نتيجه‌اي‌مي‌گيريم‌؟
پيردوست‌: اگر با تيم‌هاي‌ خوب‌ و مطرح‌ دنيا،بازي‌هاي‌ تداركاتي‌ انجام‌ دهيم‌، حتما نتيجه‌خوبي‌ مي‌گيريم‌، حالا مهم‌ نيست‌ از گروه‌ صعودكنيم‌، مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ خوب‌ بازي‌ كرده‌ و نتيجه‌قابل‌ قبولي‌ به‌ دست‌ آوريم‌ و اگر همه‌ تيم‌ ملي‌ راياري‌ كنند و مربي‌ نامي‌ و حرفه‌اي‌ بياورند موفق‌خواهيم‌ بود.

خانواده‌سبز: يعني‌ برانكو برود؟
پيردوست‌: برانكو تا اين‌ مرحله‌ خوب‌ بود، ولي‌از الان‌ به‌ بعد نياز به‌ يك‌ مربي‌ سطح‌ اول‌ داريم‌.

خانواده‌سبز: با وضعيت‌ الان‌ فكر مي‌كنيد ازگروه‌ خود صعود مي‌كنيم‌؟
پيردوست‌: فكر نكنم‌.
خانواده‌سبز: با ارزش‌ترين‌ چيز در زندگي‌تان‌چيست‌؟
پيردوست‌: شهرزاد دخترم‌ و نيما پسرم‌.

خانواده‌سبز: و همسرتان‌؟
پيردوست‌: خود زندگي‌.

خانواده‌سبز: كم‌ترين‌ دستمزدي‌ كه‌ گرفتيد؟
پيردوست‌: اولين‌ كارم‌ (فيلم‌ خاك‌) هزارتومان‌ گرفتم‌، گوزن‌ها 2500 تومان‌ و غزل‌3500 توما