- مامان جون امروزم نميخواي بري مطب؟بازم با بابا قهري؟
- نه دخترم، قهر نيستم. فقط دل و دماغ بيرونرفتن رو ندارم. تو هم بجنب كه مدرسهات ديرنشه... در حالي كه نگاه
كودكانهاش پر از سوالوترديد بود، چشم آهستهاي گفت و رفت. بهآشپزخانه رفتم، گيج و بيهدف به اطرافم نگاهميكردم كه يكباره چشمانم سياهي رفت و ديگرچيزي نفهميدم. در اثر ضعف شديد جسمي وروحي روزهاي اخير از حال رفته بودم، نميدانمچقدر طول كشيده بود اما با صداي وحشت زدهسارا كه فرياد ميزد و مرا ميخواست به هوشآمدم. صداي حميد را هم ميشنيدم كه طبقمعمول سنگدل و بيتفاوت ميگفت: مامانتهيچيش نيست، اينا همه فيلمشه، فقط يكي روميخواد كه شب و روز نازشو بكشه، منم كهنميتونم...
اينها را گفت و از خانه خارج شد. سعي كردمبه خاطر سارا هم كه شده از جايم بلند شوم.طفلكي دختر دوازده سالهام از محبت پدرمحروم بود. پدر داشت و نداشت . درست مثلخودم كه روحا بيوهاي بيش نبودم و ياد و حسرتگذشته مثل بختك به جانم افتاده بود و داشتبيچارهام ميكرد. ناخودآگاه قطرات اشك ازگونهام جاري شدند. در دلم طوفاني بود كه قصدويراني آشيانهام را كرده بود، ديگر نميتوانستم،مقاومتم به صفر رسيده بود، به نقطه تلاقي و پايان.
تا كي ميتوانستم مثل كبك سرم را زير برفپنهان كنم؟ تا كي ميتوانستم به ظاهر لبخند بزنم ودر دل گريه كنم؟ تا كي...؟ به ياد چهار سال قبلافتادم... چند روزي بود كه براي استخدام منشيمطب حميد در روزنامه آگهي چاپ كرده بوديم.يكي از آن روزها حميد با قيافهاي درهم و متفكربه خانه آمد، باز هم سر جنگ داشت. هميشه منبراي آشتي پيشقدم ميشدم و هرگز همنفهميدم با وجود آن همه بله قربانهاي چپ وراست من چرا هميشه خدا طلبكار بود. آن روزهم از آن روزهاي سگي بود، كيكي را كه برايتولد چهل و دو سالگياش درست كرده بودم بههمراه چاي برايش بردم و گفتم: چه خبر از منشي؟استخدام كردي؟
با همان لحن سرد و هميشگي گفت: آره،استخدام كردم. آشنا دراومد، برادرش يكي ازهمكلاسيهاي دانشكده خودمون بود، خواهرامير خرخونه.
- راست ميگي حميد! خواهر امير شريفيميخواد منشي مطب تو بشه. چرا نميره مطببرادرش كار كنه؟
- جناب دكتر كه اين جا تشريف ندارن. لياقتشهمون كوره دهاتيه كه رفته. در ضمن يادت باشهاون نبايد بفهمه كه ما برادرشو ميشناسيم. روشزياد ميشه اون وقت هنوز چايي نخورده پسرخالهميشه. اين اطلاعات رو هم زيرزيركي بدستآوردم. خيالت راحت شد خانم مارپل؟... دشمنيحميد با امير و آدمهاي خوب ديگر برايم چيزتازهاي نبود. حسادتي شيطاني بر وجودش حاكمبود، اينها را بعد از ازدواجم فهميدم. اما اميرنقطه مقابل او بود. يادم ميآيد وضع مالي خوبينداشت، با اينحال يك دنيا عزت و اعتبار داشتتا جايي كه خيلي از دختران دانشكده آرزويازدواج با او را داشتند... صداي تلفن رشته افكارمرا پاره كرد، رويا بود. انگار گريه كرده بود. ساعتيبعد با هم روي نيمكت پاركي نزديك مدرسه سارانشسته بوديم. طي اين چند روزه اخير كه برايافشاي حقيقت به مطبم آمده بود نخواسته بودم،شايد هم نتوانسته بودم پاي حرفهايش بنشينم.آمادگياش را نداشتم و حالا آمده بود و ذرهذرهحقايقي را برمن آشكار ميكرد كه از تجسم آنسرم گيج ميرفت او تعريف ميكرد و من با بغضفروخورده گوش ميكردم...
- خانوادهام وضع مالي مناسبي نداشتند.پدرم خيلي زود ما رو تنها گذاشت و عمرشو به شماداد. بعد از فوت پدر، من و مادرم بوديم و برادرمامير كه ديگه تنها مرد خونه ما شده بود. هم درسميخوند، هم كار ميكرد. نميذاشت آب تويدلمون تكون بخوره. زندگيمون خيلي عاديميگذشت تا اين كه امير دو سال بعد از ديپلمشتوي كنكور پزشكي قبول شد. منم پنج سال بعد، ازروي ناچاري و فقط به خاطر رضايت مادرمازدواج كردم، آخه اون خيلي دلش ميخواستزودتر خيالش از بابت من راحت بشه. امانميدونست كه با دستاي خودش قبر منو توي اونخونه كند. سيامك معتاد بود. شب و روزم گريه بودو زاري، با اين حال به هر دري ميزدم كه نجاتشبدم، اما نشد كه نشد. سرسختي زندگي از اونروياي شاد وشنگول زني آروم و تودار ساخته بودكه چيزي به كسي بروز نميداد. اما امير، خوبميدونست كه خواهرش توي چه جهنمي دست وپا ميزند و من براي راحتي و آرامش اون وانمودميكردم كه اون قدرها هم از زندگيم ناراضينيستم. آخه امير از بس براي خودش درگيريكاري و عاطفي درست كرده بود، ديگه جاييبراي غم و غصههاي من نداشت. طفلكي اميرداشت زير فشار يه عشق نافرجام خورد ميشد وصداش در نمياومد، تا اين كه مجبور شد برايطرحش به يكي از شهرستانهاي دورافتادهجنوب بره. رفت و ديگه برنگشت. عشقش مردهبود و اون ديگه نميتونست توي شهري زندگيكنه كه قتلگاه عشق پاكش بود. اون رفت و مادر روهم با خودش برد. ده سال از اسارتم گذشته بود.طي اون ده سال كه توي زندان سيامك بودم،صدبار ترك كرد وقول داد آدم بشه اما نشد.بدبختي هام وقتي تكميل شد كه فهميدم، آقاتزريقي هم شده. نميخواستم طلاق بگيرم. انگارمنتظر معجزهاي بودم. انتظاري كشنده كهسرانجام به مرگ سيامك ختم شد. با اينكهدوستش نداشتم، اما با مرگش غم تمام عالم به دلمچنگ زد. همون سال بود كه مادر بيچارمون هماز غصه دق كرد و مرد. امير ازم خواست كه منمبرم جنوب و با اون زندگي كنم اما من از محيطبسته اونجا خوشم نمياومد. چقدر تلاش كرد كه يااون چند سال باقيمونده تعهد خدمتش رو درستكنه و انتقالي بگيره يا منو راضي به موندن كنه، اماموفق نشد، انگار قسمت نبود. با پولي كه امير بهمداده بود توي محلهاي متوسط اتاقي براي خودماجاره كردم و بعد شروع كردم به خياطي كردنبراي مردم، اما رفته رفته ديگه از عهده مخارجمبرنمي اومدم. به فكركار دوم افتادم. آگهياستخدام منشي مطب، ديدن دكتر صالحي و چندسوال وجواب كوتاه و بعد هم شروع يه مصيبتتازه.
از فرداي اون روز مشغول به كار شدم، اماچيزي به امير نگفتم. ميدونستم با كار كردنم بهصورت منشي مخالفت ميكنه، چون هميشهتشويقم ميكرد كه درس بخونم و وارد دانشگاهبشم. رويا دل پري داشت و سر درد دلش باز شدهبود كه تلفن همراهم زنگ زد. حميد بود، مثلهميشه عصباني:
- خانوم خانوما كه معلوم نيست كجا تشريفدارين، محض اطلاعتون بايد بگم كه يكي دو روزنميتونم بيام خونه. گفتم نكنه دوباره تلفني دنياروباخبركني! كاري نداري؟...
با طعنه گفتم:
- هيچ وقت با تو كاري نداشتم و گوشي را قطعكردم. چند ثانيه بعد همراه رويا زنگ خورد، خودنامردش بود. نميدانستم چه ميگويد اما رويامدام گريه ميكرد و ميگفت:
- نه نميتونم، تو رو خدا حميد ازت خواهشميكنم، همه چيزمو ازم بگير ولي ازم نخواه اينبچه رو از بين ببرم. تلفن رويا كه قطع شدپرسيدم:
- تو واقعا بچه اون نامردو ميخواي؟
- بله ميخوام، ولي اگه شما بخواين حاضرمپارو دلم بذارم. من به شما خيلي مديونم.
با عصبانيت گفتم:
- من ديگه هيچي نميخوام. حالا ميشه بگيبدبختيم از كجا شروع شد؟
- چشم خانوم، تا اونجا گفتم كه توي مطبحميد مشغول به كار شدم. سرم توي لاك خودم
بود. اما انگار حميد از همون روز اول برام دامگذاشته بود. با رندي تمام از همه جيك و پيكزندگيم با خبر شده بود. هر روز با مناسبت وبيمناسبت برام گل و هديه ميخريد. كلافه شدهبودم، بالاخره هم يه روز استعفامو نوشتم وخواستم برم اما اون مانعم شد. فقط مونده بودالتماسم كنه، بهم ميگفت توي عمرش هيچ كسرو به اندازه من دوست نداشته، ميگفت با زنم ازسر خامي و بيتجربگي ازدواج كردم. ميگفتليلي رو گرفتم تا فقط روي يه نفر و كم كنم كهكردم. حالا هم ديگه نميتونم تحملش كنم.اونقدر پيله كرد و به پروپام پيچيد تا راضي شدماونجا بمونم و كار كنم. چند بار خواستم بهتون بگماما ترسيدم زندگيتون از هم بپاشه. ميدونستشديدا عاطفيام، براي همين مدام تهديدمميكرد كه اگه حاضر به ازدواج با اون نشم شما روطلاق ميده و سارا رو هم ازتون ميگيره. ازطرفي محبتهاي بيدريغش كه مثل بارونرحمت روي سرم ميباريد خلع سلاحم كرد.بالاخره تسليم شدم، اما اين بار نه از سر اجبار، بلكهاز سر شوق. فقط ناراحت شما بودم كه اونم ازحميد قول گرفتم كوچكترين قصوري در حقشما و سارا نكنه. با شناسنامه المثني عقد كرديم.حميد ازم خواسته بود كه به هيچ كس چيزي نگم،مخصوصا به امير. استدلالش هم اين بود كه شماتوي همون شهري كه امير زندگي ميكرد چند تاقوم و خويش دارين و به اين ترتيب امكان لورفتن قضيه توي خونواده شما زياد ميشه. بهناچار سكوت كردم. توي اين چند سال كارم شدهبود موش و گربه بازي و دروغ و كلك. اما انگارخوشي به من نيامده بود. خيلي زود نقاب از چهرهحميد افتاد، مدام ازم ايراد ميگرفت و اخم وتخم ميكرد. وضعم روز به روز بد و بدتر ميشد.ديگه روزگارم سياه شده بود. روزي هزار بارآرزوي مرگ ميكرم. حدود چهار سال به همينشكل گذشت تا اينكه دو هفته پيش وقتي فهميدمناخواسته سه ماهه باردارم دنيا روي سرم خرابشد. با اين حال دلم نيومد اونو از بين ببرم، اماحميد ديوانه شده بود. تهديدم ميكرد كه اينتولهات را يا ميكشي يا ميكشمت. التماسش كردمو گفتم اگه ذرهاي از اون همه عشق و محبت تويقلبش مونده به اين بچه كاري نداشته باشه، اما اونمنو مسخره كرد و بعد اعترافي كرد كه هنوزم باورمنميشه. اون گفت كه از روز اول هم منونميخواسته و هدفش از ازدواج با من فقطشكنجه دادن امير بوده و بس. تازه فهميدم كه اوناقبلا با هم دوست و همكلاس بودن، اما حميد به يهدليل نامعلوم از اون كينه به دل ميگيره و تصميمميگيره زهر خودشو به كام امير بريزه. منم بيخبراز همه جا وسيله انتقامش شدم. زهر آخرش روهم چند روز پيش ريخت كه به امير تلفن كرد وگفت كه چه گلي به سر خواهرش زده، بيچاره اميرهاج و واج مونده بود. الان هم اومده اينجا تاتكليفمو روشن كنه و منو با خودش ببره...حرفهاي رويا كه به اينجا رسيد سرم گيج ميزد.گيج و منگ و مات بودم، حميد ديگر برايم مردهبود. جوانيام را بر باد رفته ميديدم و كاخآرزوهايم را ويران و در هم شكسته. مثل ارواحسرگردان از رويا جدا شدم، به خودم كه آمدمديدم توي اتاق خواب ولو شدهام. صداي رويامدام توي گوشم زنگ ميزد. فكري آزار دهندهمثل خوره به جانم افتاده بود و آرامشم را گرفتهبود. بايد از چيزي مطمئن ميشدم. شماره رويا راگرفتم و با عجله گفتم:
- رويا ميشه از برادرت امير برام بگي، اونماجراي عاطفي كه براش پيش اومده بود چيبود؟ چرا به جنوب رفت. با تعجب پرسيد:
- چيزي شده ليلي خانوم؟ گفتم: نه، خواهشميكنم سوال نكن، فقط بگو اسم اون دختر چيبود.
- من نميدونم كي بود، فقط ميدونم تويهمون دانشگاه امير درس ميخونده. مشخصاتاونو بهم نگفته بود چون نميخواست من با عجله وهيجان برنامههاشو بهم بريزم. ميخواست بدوناينكه اون دختر از علاقه امير بويي ببره، ازاحساس خودش مطمئن بشه و با شناخت كاملهمسرش رو انتخاب كنه، منم عليرغم همهمشكلاتي كه داشتم غرق درگيريهاي فكري اونشده بودم. تا اينكه بالاخره روزي رسيد كه ديگهامير تصميم خودشو گرفته بود و چون كار رو تمومشده ميدونست با ساده دلي تمام همه چيزو بهيكي از دوستانش گفته بود، اما در برابر مني كهمحرم همه اسرارش بودم هنوزم نم پس نميداد.به خيال خودش ميخواست غافلگيرم كنه. منمدر حال مقدمه چيني براي مادر بودم كه ناگهانامير به هم ريخت. امير هميشه مهربان، عصبي ومنزوي شده بود. كارش به جايي رسيده بود كهبدون قرصهاي آرام بخش نميخوابيد. اونقدرالتماسش كردم تا بالاخره علت ناراحتيشو به منگفت. دوست بي وجدانش با اينكه از ماجرا خبرداشت به خواستگاري اون دختر رفته بود و بعدهم خيلي زود با هم ازدواج كرده بودن. بعدها ازطريق يكي از دوستاي مشتركشون فهميدم كه اميربا محبوبيتش بد جوري چشماي اونو كور كردهبود. امير مهربان، متواضع و فوق العاده با استعدادبود. هر كدوم از اينا به تنهايي كافي بودن كهحسادت بيمار گونه اونو تحريك كنه. البته اميراينطوري فكر نميكرد، اما ديگه تحمل موندنتوي اين شهرو نداشت. براي طرحش به جنوبرفت و ديگه برنگشت. هنوزم ازدواج نكرده ونميخواد زير بار بره.
رويا همچنان حرف ميزد و من قلبم تيرميكشيد. از او خواستم با امير كه براي انجامكارهاي رويا به دادگاه رفته بود تماس بگيرد ولااقل اسم آن نامرد را از او بپرسد. گوشي را كهگذاشتم دستانم را روي شقيقههايم گذاشتم.نيروي عجيبي وادارم كرد كه باز هم به گذشتهبرگردم. به روزهاي آشناييام با حميد، چهروزهايي بودند. حيران و درمانده بودم ونميدانستم سرچشمه آن همه شيدايي و شيفتگيحميد از كجا بود. اما مهم نبود، چيزي كه مهم بودعشق ناب و خالصانهاش به من بود و تلاش فراوانيكه براي رسيدن به من كرد. بالاخره از ميان همهخواستگارانم حميد فاتح دروازه قلبم شد.همسرش شدم و او همه چيز من شد. مايه فخر ومباهاتم، مايه آرامش و شاديام. اما ديري نپاييدكه همه شادي ام پر كشيد و رفت. همه آن عشق ومحبت رنگ باخت و جايش را به حسرتي بزرگداد و اينك بعد از گذشت سالهاي سال، قابعكسش رو به رويم بود و به من دهن كجي ميكرد.چقدر دلم ميخواست حدسم اشتباه بوده باشد.از شدت سر درد به حال مرگ افتاده بودم.ميخواستم از عجز فرياد بزنم كه رويا زنگ زد،آنقدر گيج بود كه ناي حرف زدن نداشت. هنوزدر باورش نميگنجيد دختري كه برادر عزيزشسالها پيش دل در گرويش نهاده اينك هوويخودش باشد. تصورش نيز برايش سنگين بود. امامن مثل آدمهاي مسخ شده ديگر به هيچ چيزنميانديشيدم ميوه كال اعتمادم افتاده و از دسترفته بود و اينك من بودم و برهوتي از ترديد وتنهايي.
منبع: مجله خانواده سبز ksabz.net