به تهرون 20 رای دهید

.

« گفتگو با اردلان‌ شجاع‌ كاوه‌: من‌ عاشقم‌، عاشق‌ كار،عاشق‌ همسرم‌ و زندگيم‌ | جدیدترین ها | داستان دل‌ شكسته‌ روزگار »

داستان روياي‌ آسمان‌ آبي‌

در روزگاري‌ نه‌ چندان‌ دور، اگر صندوقچه‌آرزوهاي‌ انسان‌هايي‌كه‌ تازه‌ شهرنشين‌ شده‌بودند را خوب‌ زيرورو مي‌كردي‌، در اعماقش‌شايد آرزوي‌ كهنه‌اي‌ بود; آرزوي‌ آمدن‌ روزي‌كه‌ هر كس‌ يا حداقل‌ هر خانواده‌، يك‌ خودروي‌سواري‌ داشته‌ باشد!
اين‌ روزها، خيلي‌ها به‌ آرزويشان‌ رسيده‌اند.خيلي‌هاي‌ ديگر دير يا زود خواهند رسيد. اما بشرشهرنشين‌ صنعت‌زده‌ دودآلود
امروز، آرزوي‌ديگري‌ را در سر مي‌پروراند. آرزويي‌ آميخته‌ باحسرت‌، كه‌ شايد دست‌ نيافتني‌ يا صعب‌الوصول‌باشد; يك‌ پنجره‌، آسمان‌ آبي‌ با تكه‌ ابرهاي‌سفيد. يك‌ بغل‌ هواي‌ پاك‌، ترجيحا سرشار ازاكسيژن‌!...
كليد را در قفل‌ درب‌ حياط چرخاندم‌. طبق‌معمول‌، سه‌ تا ماشين‌ به‌ موازات‌ هم‌ در حياط،پارك‌ شده‌ بود. ماشين‌ پدرم‌ و دو تا از شوهرخواهرهايم‌! من‌ كه‌ كلي‌ از نقشه‌هاي‌ نيمه‌كاره‌شركت‌ را با خود به‌ خونه‌ آورده‌ بودم‌، چنددقيقه‌اي‌ به‌ ماشين‌ها خيره‌ شدم‌. داشتم‌ اتفاقاتي‌را كه‌ قرار بود تا چند دقيقه‌ ديگر شروع‌ شود و تاپاسي‌ از نيمه‌شب‌ ادامه‌ پيدا كند را به‌ ترتيب‌ توي‌كله‌ام‌ مرور مي‌كردم‌;


-1 دويدن‌ دو جفت‌ خوهرزاده‌ به‌ سويم‌ كه‌سلام‌ دايي‌جون‌، برامون‌ چي‌ خريدي‌؟
-2 بعد، نوبت‌ مادر و خواهرهايم‌ بود كه‌قربون‌ صدقه‌ام‌ بروند و حال‌ (نازنين‌) رو بپرسند.
-3 حتما آقا مجيد، شوهر خواهر بزرگترم‌،دوباره‌ داره‌ بلندبلند با موبايل‌ صحبت‌ مي‌كنه‌ و ازاون‌ معاملات‌ ميليوني‌ انجام‌ مي‌ده‌! شوهر آبجي‌كوچيكه‌ هم‌، پايش‌ را روي‌ پايش‌ انداخته‌ و تند وتند، ميوه‌ پوست‌ مي‌كنه‌.
-4 تلويزيون‌ هم‌ كه‌ حتما صدايش‌ تا آخر، بلنداست‌ چون‌ با وجود دويدن‌ و جيغ‌ و ويغ‌ بچه‌ها،صدا به‌ صدا نمي‌رسه‌. حالا من‌ توي‌ اين‌ اوضاع‌ واحوال‌ چه‌ جوري‌ بايد يه‌ گوشه‌ خلوت‌ پيدا كنم‌ ونقشه‌هاي‌ نيمه‌ كاره‌ رو تموم‌ كنم‌، ا... اعلم‌!
داشتم‌ دوتادوتا، چهارتا مي‌كردم‌، تا اين‌ معادله‌چند مجهولي‌ سخت‌ را حل‌ كنم‌ كه‌ دستي‌ از پشت‌به‌ شانه‌ام‌ زد: (به‌ به‌! سلام‌ شاه‌ داماد، احوال‌داداش‌ بهروز؟) سرم‌ را برگرداندم‌. بهزاد، برادرم‌بود كه‌ با همسر و سه‌ قلوهاي‌ كلاس‌ اولي‌اش‌ به‌جمع‌ ما پيوسته‌ بودند، تا محفل‌ را به‌ شدت‌ منوركنند! حل‌ معادله‌ چند مجهولي‌ را بي‌خيال‌ شدم‌ وبا يك‌ لبخند تابلو سلام‌ و احوال‌پرسي‌ كردم‌:(حالا چرا اين‌ وقت‌ شب‌ اومديد؟ بنفشه‌ و بهناز ازصبح‌ اين‌جا بودند، خوب‌ مي‌گفتي‌ سارا خانوم‌هم‌ بعدازظهر، از سر كار بياد اينجا؟) از حرفي‌ كه‌زده‌ بودم‌، داشت‌ خنده‌ام‌ مي‌گرفت‌! بهزاد گفت‌:(اشكال‌ نداره‌، خودت‌ هم‌ كه‌ الان‌ اومدي‌.عوضش‌ دو روز پيش‌ هم‌ هستيم‌، جبران‌ مي‌شه‌.)در حالي‌ كه‌ لب‌هايم‌ تا منتهااليه‌، گشاده‌ شده‌ بود تاهر چه‌ بيشتر اداي‌ خوشحالي‌ و خنده‌ را درآورم‌،گفتم‌: (دو روز پيش‌ هم‌ هستيم‌؟!!) سارا و بچه‌ها بايك‌ چمدان‌ بزرگ‌ وارد حياط شدند، سلام‌ كرده‌و خبر دادند كه‌ به‌ علت‌ آلودگي‌ هواي‌ تهران‌،همه‌ مدارس‌ و ادارات‌ دولتي‌، دو روز تعطيل‌است‌.
اي‌ بخشكي‌ شانس‌! گل‌ بود، به‌ سبزه‌ نيز آراسته‌شد. مادر و خواهرهايم‌ كه‌ صداي‌ سارا و بچه‌ها راتوي‌ حياط شنيده‌ بودند، به‌ سرعت‌ خودشان‌ را به‌ما رساندند و همه‌ مراحل‌ فوق‌، با حذف‌ مرحله‌شماره‌ 2، به‌ وقوع‌ پيوست‌! به‌ خوبي‌ مي‌دونستم‌كه‌ لحظات‌ سختي‌ رو پيش‌رو خواهم‌ داشت‌.
بعد از صرف‌ شام‌، بچه‌ها تصميم‌ گرفتند كه‌(قايم‌ موشك‌) بازي‌ كنند، بزرگ‌ترها هم‌ جلوي‌تلويزيون‌ نشستند تا طبق‌ يك‌ سنت‌ قديمي‌، به‌اخبار گوش‌ كنند.
بچه‌ها با سرعت‌ نور، از اين‌ ور اتاق‌ به‌ اونوراتاق‌ مي‌دويدند و چيزي‌ نمانده‌ بود كه‌ صداي‌تلويزيون‌، ديوار صوتي‌ را بشكند.
مادر با سيني‌ چاي‌ وارد اتاق‌ شد، بهناز و بنفشه‌ وسارا هم‌ در گوشه‌ ديگر اتاق‌ معركه‌ گرفته‌ بودند ونزديك‌ بود سر دستور رژيم‌ فلان‌ دكتر و كار خوب‌فلان‌ آرايشگاه‌ همديگر را قورت‌ بدهند! در همين‌لحظه‌، زنگ‌ تلفن‌ به‌ صدا درآمد، البته‌ هيچ‌كس‌ به‌غير از من‌، صدايش‌ را نشنيد. نه‌ اين‌ كه‌ حس‌شنوايي‌ من‌ بيشتر از بقيه‌ باشد، فقط به‌ اين‌ خاطرشنيدم‌ كه‌ منتظر تلفن‌ هر شب‌ نازنين‌، راس‌ ساعت‌10/30 بودم‌. سه‌ هفته‌ بيشتر از نامزدي‌مان‌نمي‌گذشت‌ و هنوز يك‌ كم‌ رودربايستي‌ داشتيم‌.گوشي‌ را برداشتم‌ و به‌ طرف‌ اتاقم‌ رفتم‌ تا چنددقيقه‌اي‌ به‌ دور از هياهو، با تلفن‌ صحبت‌ كنم‌.تلفن‌ همچنان‌ داشت‌ زنگ‌ مي‌زد. با تعجب‌ ديدم‌كه‌ درب‌ اتاق‌، از داخل‌ قفل‌ است‌. صداي‌ امير،پسر برادرم‌ مي‌آمد كه‌ مي‌گفت‌: (من‌ نميام‌ با شماقايم‌موشك‌ بازي‌ كنم‌، من‌ مي‌خوام‌ با مدادهاي‌عمو بهروز نقاشي‌ بكشم‌.) داد زدم‌: (زود باش‌ بيابيرون‌. بچه‌ها رفتند توي‌ حياط، دارند لي‌لي‌بازي‌ مي‌كنند، آ بارك‌ا...عموجون‌) گفت‌: (مامان‌گفته‌ هوا آلوده‌ است‌، نبايد از خونه‌ بيرون‌ بريم‌!)حيف‌ كه‌ بايد تلفن‌ رو برمي‌داشتم‌. با حرص‌،زيرلب‌ گفتم‌: (صبركن‌، الان‌ ميام‌ حسابت‌ رومي‌رسم‌.) گوشي‌ را برداشتم‌. بعد از سلام‌ واحوالپرسي‌، نازنين‌ از علت‌ شلوغي‌ خونه‌ وسروصدا جويا شد و بعد هم‌ گفت‌ كه‌ پدر بزرگش‌كه‌ آسم‌ داره‌، امروز به‌ علت‌ آلودگي‌ شديد هوا،تنگي‌ نفس‌ گرفته‌ و الان‌ در بيمارستان‌ بستري‌است‌، يه‌ جوري‌ حرف‌ زد كه‌ متوجه‌ شدم‌، فرداساعت‌ 3 بعد از ظهر بايد بروم‌ ملاقات‌!خداحافظي‌ كردم‌ و برگشتم‌ پيش‌ بقيه‌. هيچ‌ كس‌ به‌اخبار گوش‌ نمي‌داد، فقط صداي‌ تلويزيون‌شيشه‌ها را مي‌لرزاند. مثل‌ اين‌ كه‌ بالاخره‌خانوم‌ها با هم‌ به‌ تفاهم‌ رسيده‌ بودند و قرار شده‌بود، فردا بچه‌ها را بيندازند بيخ‌ريش‌پدرهاي‌شان‌ و ماشين‌ رو بردارند و برونداون‌ سرشهر، پيش‌ مادام‌ ژانت‌ فال‌ قهوه‌ بگيرند! بهزادهم‌، حس‌ مهرباني‌اش‌ قلمبه‌ شده‌ بود و تصميم‌داشت‌ بچه‌ها را بريزه‌ توي‌ ماشين‌ و ببره‌ اون‌ سرشهر، سينما و شهربازي‌! آقا مجيد هم‌ تعطيلي‌ را به‌فال‌ نيك‌ گرفته‌ بود و قرار بود با پدر بروند به‌ سنت‌حسنه‌ صله‌ ارحام‌ بپردازند: (پدر جون‌، خيلي‌وقته‌ از اون‌ پسردايي‌ مادرتون‌كه‌ توي‌ كار خريد وفروش‌ آهنه‌، خبر نداريم‌. از پسر خاله‌ دخترعموتون‌ هم‌ كه‌ بسازوبفروشه‌، همين‌ طور از...)پدر، از فكر ديدن‌ فك‌ و فاميلش‌ به‌ وجد اومده‌بود و نمي‌دونست‌ كه‌ مجيد، سنگ‌ خودش‌ رو اين‌وسط به‌ سينه‌ مي‌زنه‌! كنترل‌ را برداشتم‌ تا صداي‌تلويزيون‌ را كم‌ كنم‌، ولي‌ شديدا مورد هجوم‌حضار قرار گرفته‌ و از اين‌ كار منع‌ شدم‌. گفتگوي‌خبري‌، شروع‌ شده‌ بود. اون‌قدر خسته‌ بودم‌ كه‌حوصله‌ حرف‌ زدن‌ با كسي‌ رو نداشتم‌. روي‌نزديك‌ترين‌ صندلي‌، جلوي‌ تلويزيون‌ لم‌ دادم‌ ووانمود كردم‌ كه‌ مشغول‌ شنيدن‌ اخبارم‌. چشم‌هايم‌داشت‌ گرم‌ مي‌شد كه‌ با صداي‌ دعواي‌مهمان‌هاي‌ برنامه‌، از خواب‌ پريدم‌: (جناب‌... شمانظرتون‌محترمه‌، اما نبايد به‌ كسي‌ توهين‌ كنيد، آقاشما تازه‌ يه‌ روزه‌ رييس‌ شديد، چه‌ مي‌دونيداوضاع‌ ترافيك‌ شهر چطوريه‌! چند سال‌ پيش‌،كشورهاي‌ بزرگي‌ مثل‌... برنامه‌ها و طرح‌هاي‌مبارزه‌ با آلودگي‌ هوا كه‌ توي‌ كشور خودشون‌اجراكرده‌ بودند رو به‌ ما دادند، اما ما اصراركرديم‌ كه‌ مرغ‌ يه‌ پا داره‌ و ما مي‌توانيم‌! خودمون‌بايد راه‌حل‌ مسئله‌ را پيدا كنيم‌. آخه‌ اين‌ هم‌ شدكار؟ گيريم‌ كه‌ دو روز مدرسه‌ها و مملكت‌ رو تعطيل‌كرديم‌، به‌ نظر شما چيزي‌ عوض‌ مي‌شه‌؟ به‌ غير ازاين‌ كه‌ يه‌ عده‌ از اين‌ تعطيلي‌ها استفاده‌ مي‌كنند،ماشين‌هاشون‌ رو برمي‌دارند و راه‌ مي‌افتندتوي‌شهر! (نمي‌دونم‌ چرا ياد بهناز و پدر و مجيدافتادم‌!) ما بايد فرهنگ‌سازي‌ كنيم‌...) مجري‌برنامه‌ كه‌ مامور بود و معذور! وقتي‌ كه‌ ديد اگرحرف‌هاي‌ جناب‌... دو دقيقه‌ ديگه‌ ادامه‌ پيدا كنه‌،معلوم‌ نيست‌ چه‌ حقايق‌ پشت‌ پرده‌ ديگه‌اي‌ روشن‌مي‌شه‌!، اتمام‌ وقت‌ را بهانه‌ كرد و پا برهنه‌ دويدوسط حرف‌شان‌: (يك‌ بار ديگر اعلام‌ مي‌كنم‌،فردا در محدوده‌ طرح‌ ترافيك‌ و محدوده‌هاي‌آلوده‌اي‌ كه‌ قبلا اعلام‌ كرديم‌، فقط ماشين‌هاي‌ باپلاك‌ فرد مي‌توانند تردد داشته‌ باشند. به‌ غير ازاتوبوس‌ها، آمبولانس‌ها، هواپيماها! سرويس‌مدارس‌، آژانس‌ها، تاكسي‌ها، راننده‌هاي‌مسافركش‌ خاص‌! ماشين‌هاي‌ داراي‌ آرم‌ طرح‌ترافيك‌ و...، هيچ‌ ماشين‌ ديگري‌ حق‌ تردد درمناطق‌ نامبرده‌ را ندارد! خواهشمنديم‌ كمال‌همكاري‌ را...) دوباره‌ چشم‌هايم‌ داشت‌ گرم‌مي‌شد. جرقه‌اي‌ ذهنم‌ را به‌ آتش‌ كشيد!بيمارستاني‌ كه‌ پدربزرگ‌ نازنين‌ آن‌ جا بستري‌ بود،در يكي‌ از همان‌ مناطق‌ آلوده‌ بود و پلاك‌خودروي‌ من‌ هم‌ زوج‌! ترجيح‌ دادم‌ بخوابم‌ وفردا صبح‌ راجع‌ به‌ آن‌ فكر كنم‌. صبح‌ كه‌ از خواب‌بيدار شدم‌، ديدم‌ بهناز و مادر و بنفشه‌ و سارا، شال‌و كلاه‌ كردند و عازم‌ رفتن‌ هستند. به‌ بهناز گوشزدكردم‌، جايي‌ كه‌ مي‌خواهند بروند توي‌ يكي‌ ازهمان‌ مناطق‌ ممنوعه‌ براي‌ پلاك‌هاي‌ زوج‌ است‌.از شنيدن‌ اين‌ خبر تعجب‌ كرد و شروع‌ به‌ سرزنش‌من‌ كرد! گفت‌: (هر روز، يك‌ ادا اصول‌درمي‌آورند. يك‌ روز مي‌گن‌ خودروهاي‌ پلاك‌زوج‌، يك‌ روز مي‌گن‌ فقط فلان‌ ماشين‌ها. حتمادست‌اندركاران‌ تصويب‌ اين‌ قانون‌،رياضي‌دانند! حالا خوبه‌ نگفتند ماشين‌هايي‌ كه‌جمع‌ رقم‌ اول‌ و آخرشان‌، به‌ توان‌ دو، منهاي‌حاصل‌ تقسيم‌ آنها، كم‌تر از 10 باشد!) سارا هم‌ادامه‌ داد: (عوضش‌ با اين‌ طرح‌، رياضيات‌مامورين‌ راهنمايي‌ و رانندگي‌ خوب‌ مي‌شه‌. بعد ازاينكه‌ زوج‌ و فرد را ياد گرفتند، نوبت‌ اعداد اول‌ ولگاريتم‌ و جذر مي‌رسه‌! مثلا ماشين‌هايي‌ كه‌ دورقم‌ آخرشان‌ جزو اعداد اول‌ است‌، يا لگاريتم‌پلاك‌شان‌...) بنفشه‌ كه‌ از خنده‌ غش‌ كرده‌ بودگفت‌: (اگه‌ جلوي‌ ما را گرفتند تا جريمه‌ كنند،مي‌گيم‌ ما هميشه‌ از رياضي‌ تجديد مي‌آوريم‌، مانمي‌دونيم‌ اعداد زوج‌ و فرد، يعني‌ چه‌! سه‌ تايي‌شنگول‌ و شاد و خندان‌ سوار ماشين‌ شدند و مادربعد از بستن‌ درب‌ حياط، به‌ اونها پيوست‌.
نگاهي‌ به‌ آسمون‌ انداختم‌. چشم‌هايم‌سوخت‌. از هر روز چرك‌تر به‌ نظر مي‌رسيد.شركت‌ خصوصي‌ ما كه‌ مشمول‌ قانون‌ تعطيلي‌رسمي‌ كشور نمي‌شد! در يكي‌ از همان‌ مناطق‌ممنوعه‌ واقع‌ شده‌ بود و بيست‌ و هفت‌ تا كارمندداشت‌ كه‌ هر كدام‌ از يك‌ نقطه‌ شهر مي‌آمدند.همگي‌ با اتومبيل‌هاي‌ شخصي‌...شايد خيلي‌ ازاون‌ها هم‌ مثل‌ من‌ مجبور بودند، امروز ميهمان‌اتوبوس‌ و تاكسي‌ باشند.
از خونه‌ زدم‌ بيرون‌. تاكسي‌، تاكسي‌. خداپدرت‌ را بيامرزد، تاكسي‌ كجا بود؟
آقايي‌ كه‌ مثل‌ من‌ منتظر يك‌ ماشين‌ بود و مدام‌به‌ ساعتش‌ نگاه‌ مي‌كرد، گفت‌: (تاكسي‌ها امروزحتما رفتند به‌ آن‌ مناطق‌ آلوده‌ ممنوعه‌. چون‌اجازه‌ ورود دارند.) مجبور شدم‌ نيمي‌ از مسير راترك‌ يك‌ موتور سوار بنشينم‌ و از ابتداي‌ آن‌خيابان‌ دودآلود، با تاكسي‌ بروم‌. همين‌طور منتظرايستاده‌ بودم‌ كه‌ اتومبيل‌ همكارم‌، جلوي‌ پايم‌ترمز زد. نزديك‌ بود از خوشحالي‌ پر درآورم‌،چون‌ لباس‌هاي‌ تميزم‌ كه‌ قرار بود با آنهابعدازظهر به‌ ملاقات‌ پدربزرگ‌ نازنين‌ بروم‌، به‌اندازه‌ كافي‌ كثيف‌ و دودي‌ شده‌ بود. نگاهي‌ به‌پلاك‌ ماشين‌ انداختم‌. (832 ج‌...)،اين‌ درخاطرم‌ بود، اما امروز چيز ديگري‌ مي‌ديدم‌:(833 ج‌...!!) سوار شدم‌. (مهندس‌، مگه‌ پلاك‌ماشينت‌...؟ خنديد و گفت‌: (آخ‌! بچه‌ها ديشب‌توي‌ حياط گل‌ بازي‌ مي‌كردند، حتما پلاك‌ گلي‌شده‌! مهندس‌ جان‌، شنيدي‌ كه‌ مي‌گن‌ احتياج‌،مادر اختراع‌ است‌. حالا شده‌ حكايت‌ ما. خب‌تقلب‌ هم‌ پدرش‌ است‌ ديگه‌، مگه‌ نمي‌شناسيش‌؟!)و دوباره‌ به‌ خنده‌ گوشخراشش‌ ادامه‌ داد: (اگه‌مامورها جلوي‌مان‌ راگرفتند، تقصير را مي‌اندازيم‌گردن‌ بچه‌ها!) ترافيك‌ شهر، سنگين‌تر از هميشه‌بود; تابلوي‌ اعلام‌ آلاينده‌هاي‌ هوا، در ستون‌ حدمجاز و غير مجاز، تا خرخره‌ قرمز بود! همه‌ ماسك‌زده‌ بودند، حتي‌ گل‌ فروش‌ سرچهارراه‌. انگارمرض‌ لاعلاجي‌ شيوع‌ پيدا كرده‌ بود. دخترك‌فال‌ فروش‌، امروز (ماسك‌ تنفسي‌) مي‌فروخت‌،امروز حافظ هم‌ توي‌ خانه‌ استراحت‌ مي‌كند!
به‌ شركت‌ رسيديم‌. ساعت‌ كه‌ شد دوازده‌ و يك‌دقيقه‌، كيف‌ و كاپشن‌ام‌ را برداشتم‌ و رفتم‌ سر وقت‌رييس‌. مسئله‌ بيماري‌ پدر بزرگ‌ را كمي‌ بزرگ‌كردم‌ و مرخصي‌ را گرفتم‌! مادر سفارش‌ كرده‌ بود،كمپوت‌ آناناس‌ و يك‌ سبد گل‌ بزرگ‌ و چند قلم‌جنس‌ ديگه‌، فراموش‌ نشه‌. امتثال‌ امر كردم‌ و بايك‌ كاميون‌ بار، به‌ طرز مضحكي‌ گوشه‌ خيابان‌ايستادم‌.
(تاكسي‌، تاكسي‌)،(مستقيم‌ زير پل‌) اي‌ اپراي‌درام‌! واقعا غم‌انگيز بود كه‌ يك‌ ربع‌، معطل‌ تاكسي‌شوم‌. آخر سر، ماشين‌ فرسوده‌اي‌ كه‌ به‌ زودي‌بايد از زندگي‌ ساقط مي‌شد، به‌ ندايم‌ لبيك‌ گفت‌.پسر سربازي‌ جلو نشسته‌ و كمربند ايمني‌ دكوري‌ رابا دست‌ روي‌ سينه‌ گرفته‌ بود و دو تا هم‌ عقب‌. حالامن‌ چه‌ جوري‌ با اون‌ سبد گل‌ و كيسه‌ كمپوت‌ بايدجا مي‌شدم‌، نمي‌دونم‌ خودم‌ رو به‌ زور جا دادم‌.راديوي‌ ماشين‌ روشن‌ بود و گوينده‌اش‌ داشت‌براي‌ مردم‌ تهران‌ كه‌ مجبور به‌ استنشاق‌ اين‌ هواي‌روغني‌اند، طلب‌ مغفرت‌ مي‌كرد! راننده‌ و سايرمسافرين‌ هم‌ ماشاءا... هر كدام‌ يك‌ پا كارشناس‌بودند، براي‌ خودشون‌ جالب‌ اينجا بود، كه‌ مثل‌جلسات‌ مهم‌ دولتي‌، هيچ‌كس‌ به‌ حرف‌ ديگري‌گوش‌ نمي‌داد و نظر ديگري‌ را قبول‌ نداشت‌. همه‌با هم‌ اظهار فضل‌ مي‌كردند. ياد حرف‌ مجري‌ خبرديشب‌ افتادم‌، با اين‌ مردم‌ آگاه‌ كه‌ از شماره‌ كوپن‌قند و شكر تا قيمت‌ بنزين‌ سال‌ آينده‌ و حتي‌ قيمت‌يك‌ بشكه‌ نفت‌ برنت‌ درياي‌ شمال‌ را مي‌دانند!ديگر چه‌ نيازي‌ به‌ هشدار درباره‌ آلودگي‌هواست‌! اين‌ آقاي‌ مسن‌، حتي‌ غلظت‌ مونواكسيدكربن‌ خيابان‌ جمهوري‌ را هم‌ مي‌داند! يكي‌ ازمسافرين‌ كه‌ انگار، فكر من‌ را خوانده‌ بود، به‌راننده‌ گفت‌: (آقا جان‌، دانستن‌ كه‌ كافي‌ نيست‌،عمل‌ كردن‌ مهم‌ است‌. من‌ هم‌ مي‌دونم‌ دوچرخه‌وسيله‌ خوبيه‌، هزار تا دوچرخه‌ اندازه‌ يك‌ ماشين‌،آلودگي‌ نداره‌، ديگه‌ لازم‌ نيست‌ مسوولين‌بيت‌المال‌ را هدر دهند! و بيلبورد بسازند ودوچرخه‌ را تبليغ‌ كنند. آخه‌ شما بگو، توي‌ اين‌خيابون‌هاي‌ شلوغ‌ كه‌ هر كس‌ به‌ قانون‌ دل‌خودش‌ رانندگي‌ مي‌كنه‌، چه‌ جوري‌ مي‌شه‌ بادوچرخه‌ رفت‌ و آمد كرد؟)
پسر سرباز از جلو جواب‌ داد: (با اين‌ چاله‌ها ودست‌ اندازها)... راننده‌ هم‌ بعد از كمي‌ سخنراني‌درباره‌ مزيت‌هاي‌ راه‌ اندازي‌ ماشين‌هاي‌ گازسوز گفت‌: و بعد هم‌ وارد مقوله‌ فروش‌ بي‌برنامه‌خودرو شد. خلاصه‌ كه‌ مسافران‌ و راننده‌، همگي‌اهل‌ فضل‌ و ادب‌ بودند. هرازگاهي‌ نظر بنده‌ راهم‌ جويا مي‌شدند. من‌ هم‌ بدون‌ توجه‌ به‌ بحث‌مي‌گفتم‌: نظر شما كاملا درسته‌!)
زنگ‌ موبايلم‌ به‌ صدا در آمد. نازنين‌ بود:
(سلام‌، حال‌ شما خوبه‌). مسافرين‌ همچنان‌ باصداي‌ بلند، بدون‌ توجه‌ به‌ من‌، مشغول‌ كارشناسي‌بودند. نمي‌تونستم‌ صداي‌ نازنين‌ را به‌ خوبي‌بشنوم‌. خودم‌ هم‌ تمركز كافي‌ براي‌ جواب‌ دادن‌نداشتم‌. اين‌ بود كه‌ جواب‌هايم‌ با مكالمات‌مسافرين‌ در هم‌ و برهم‌ شد و گفتم‌: (خيلي‌ ممنون‌،اما قربون‌ همون‌ روزها كه‌ مردم‌ با اسب‌ و قاطراينور اونور مي‌رفتند!)
گفت‌:(ولي‌، مثل‌ اينكه‌ حالتون‌ زياد هم‌ خوب‌نيست‌؟) (نه‌، چه‌طور مگه‌؟ فقط اگر مسئولين‌ يه‌خورده‌ بيشتر فكر كنند، مي‌بينند اين‌ طرح‌ تعطيلي‌مدارس‌ و زوج‌ و فرد خودروها فايده‌ چنداني‌نداره‌!) گفت‌: (من‌ نمي‌فهمم‌ شما چي‌ مي‌گيد،فقط مي‌خواستم‌ بدونم‌ راه‌ افتاديد به‌ طرف‌بيمارستان‌ يا نه‌؟) (بعله‌، الان‌ نيم‌ ساعته‌ توي‌ راهم‌.ما اگر همين‌ طور پيش‌ بريم‌ تا صد سال‌ ديگه‌ هم‌نمي‌تونيم‌ به‌ ايده‌آل‌هاي‌ هواي‌ پاك‌ توي‌ تهران‌برسيم‌. بايد آرزوي‌ هواي‌ سالم‌ و تميز را به‌ گورببريم‌!)
گفت‌: (آقا بهروز؟!! من‌ نازنينم‌، نكنه‌ شما منواشتباه‌ گرفتيد؟) (اختيار داريد، من‌ و اشتباه‌؟ اين‌چه‌ حرفيه‌؟ من‌ ديگه‌ اگر شما رو نشناسم‌ كه‌ هي‌داريد شعار مي‌ديد: ما براي‌ شما شهروندان‌، رفاه‌و سلامتي‌ را تامين‌ مي‌كنيم‌. بابا، شعار بسه‌! يه‌ كاري‌بكنيد. ما خفه‌ شديم‌ از دود. آقا سيگارت‌ روخاموش‌ كن‌، به‌ اندازه‌ كافي‌ از اگزوز اين‌ماشين‌ها دود توي‌ حلقمون‌ ميره‌!)
نازنين‌ كه‌ حسابي‌ گيج‌ شده‌ بود، با ناراحتي‌گفت‌: (من‌ نمي‌دونم‌ اونجا چه‌ خبره‌، ازحرف‌هاي‌ شما هم‌ چيزي‌ سر در نمي‌يارم‌. فقطمي‌خواستم‌ بگم‌ كه‌ پدر بزرگ‌ مرخص‌ شدند،ديگه‌ زحمت‌ نكشيد اين‌ همه‌ راه‌ بياييدبيمارستان‌...)
به‌ سبد گل‌ بزرگي‌ كه‌ روي‌ پايم‌ بود، نگاهي‌كردم‌ و گفتم‌: (خواهش‌ مي‌كنم‌، لطف‌ كرديد خبرداديد. هميشه‌ خوش‌ خبر باشيد آقا، من‌نمي‌دونستم‌ فردا هم‌ تعطيله‌! الان‌ كه‌ برسم‌ خونه‌،با عيال‌ و بچه‌ها جمع‌ مي‌كنيم‌ و دو روز از اين‌ شهرمي‌ريم‌ بيرون‌. آدم‌ يك‌ ثانيه‌ هم‌ اينجا نباشه‌،غنيمته‌!)
نازنين‌ گوشي‌ را قطع‌ كرده‌ بود. در اون‌ لحظه‌اونقدر داغ‌ بودم‌ كه‌ نمي‌دونستم‌ چه‌ حرف‌ هايي‌تحويلش‌ دادم‌ و منتظر بقيه‌اش‌ شدم‌. اما راننده‌پيش‌ دستي‌ كرد و گفت‌: (بقيه‌اش‌؟) گفتم‌: (خب‌شما بايد بقيه‌اش‌ را بديد؟) نيشخندي‌ زد و گفت‌:(داداش‌ من‌، مثل‌ اينكه‌ خبر نداري‌ پلاك‌ من‌ فرداست‌، اينجا هم‌ همه‌ كس‌ را راه‌ نمي‌دهند،ناسلامتي‌ سوار تاكسي‌ شدي‌ ها! 500 تومان‌مي‌شه‌!) ناخودآگاه‌ ياد اين‌ بيت‌ افتادم‌:
(چون‌ بدآيد، هر چه‌ آيد بد شود
يك‌ بلا، ده‌ گردد و ده‌، صد شود)
خدا خودش‌ امروز را به‌ خير بگذراند.

منبع: مجله خانواده سبز ksabz.net



TrackBack

:TrackBack URL for this entry
http://www.tehroon20.com/cgi-bin/mt3-2/mt-tb.cgi/72

 >>   جستجو


 >> موضوعات

                Copyright © 2005 - 2007 Tehroon20.com All Rights Reserved