به تهرون 20 رای دهید

.

« November 2005 | جدیدترین ها | January 2006 »

December 28, 2005 1980

نگار فروزنده‌: هيچ‌ چيز هميشگي‌ نيست‌!


اگر چه‌ يك‌ اتفاق‌ او را در اوج‌ جواني‌ به‌ دنياي‌بازيگري‌ كشاند اما هنگامي‌ كه‌ تصميم‌ گرفت‌ دراين‌ حرفه‌ باقي‌ بماند با انتخاب‌ مسيري‌ درست‌ وبرنامه‌اي‌ دقيق‌، پس‌ از گذراندن‌ كلاس‌هاي‌بازيگري‌ و كارگرداني‌ خيلي‌ زود پله‌هاي‌ ترقي‌ رايكي‌ پس‌ از ديگري‌ طي‌ كرد و به‌ يكي‌ از بازيگران‌تاثيرگذار تبديل‌ شد.
حضور در فيلم‌ها و نقش‌هاي‌ متفاوت‌ از نگارفروزنده‌ يك‌ بازيگر باتجربه‌ ساخته‌ است‌ به‌ طوري‌كه‌ به‌ هر پيشنهاد كاري‌ پاسخ‌ مثبت‌ براي‌ همكاري‌نداده‌ و راضي‌ به‌ ايفاي‌ هر نقشي‌ نمي‌شود.
براي‌ آگاهي‌ از كارهاي‌ اين‌ بازيگر بعد ازحضور در سريال‌ ريحانه‌ به‌ سراغش‌ رفتيم‌ وگفتگويي‌ انجام‌ داديم‌ كه‌ در ذيل‌ آمده‌ است‌:

نگار فروزنده‌ در ساعت‌ دوازده‌ شب‌ سومين‌روز تير ماه‌ سال‌ 57 متولد شد. او دو برادر دارد وتنها دختر خانواده‌ است‌، پس‌ از آنكه‌ ديپلمش‌ رادر رشته‌ انساني‌ گرفت‌، تحصيل‌ را رها كردو خيلي‌جدي‌ و حرفه‌اي‌ بازيگري‌ را دنبال‌ كرد. او در سن‌14 سالگي‌ به‌ تلويزيون‌ معرفي‌ شد فروزنده‌ به‌ غيراز بازيگري‌ به‌ پزشكي‌ و گرافيك‌ نيز علاقه‌ فراوان‌دارد برخلاف‌ چهره‌ مغرورش‌ بسيار صميمي‌ وخونگرم‌ بوده‌ و هر كاري‌ را به‌ عشق‌ مردم‌ و براي‌مخاطبين‌ انجام‌ مي‌دهد. او مي‌گويد: مردم‌بهترين‌ منتقد هستند كه‌ مي‌توانند هر كاري‌ را به‌خوبي‌ مورد ارزيابي‌ قرار دهند. هنگامي‌ كه‌ از كارخسته‌ مي‌شوم‌ تنها رضايت‌ مردم‌ مرا براي‌ ادامه‌راه‌ مصمم‌ مي‌كند.
- اين‌ روزها سر چه‌ كاري‌ هستي‌؟
فروزنده‌: در بيكاري‌ و اوقات‌ فراغت‌ به‌ سرمي‌برم‌.
- پيش‌ از بيكاري‌ چطور؟
فروزنده‌: به‌ تازگي‌ بازي‌ در يك‌ فيلم‌ سينمايي‌با نام‌ >بلند گريه‌ كن‌< به‌ كارگرداني‌ فلاح‌ پور را به‌پايان‌ رساندم‌.
- در اين‌ فيلم‌ چه‌ نقشي‌ را ايفا مي‌كني‌؟
فروزنده‌: نقش‌ خوبي‌ است‌(خنده‌) اجازه‌دهيد تا قبل‌ از اكران‌ در خصوص‌ نقش‌ حرفي‌نزنم‌ تا به‌ قول‌ معروف‌ قصد لونرود، فقط اين‌ رامي‌توانم‌ بگويم‌ كه‌ در اين‌ فيلم‌ با خانم‌ لادن‌طباطبايي‌ هم‌بازي‌ بودم‌.
- اگر در يك‌ زمان‌، هم‌ فيلم‌ سينمايي‌ و هم‌سريال‌ تلويزيوني‌ پيشنهاد شود (در يك‌ شرايط)كدام‌ انتخاب‌ مي‌كني‌؟
فروزنده‌: صددرصد كار تلويزيوني‌ را، زيراتلويزيون‌ مخاطب‌ عام‌ دارد و من‌ با مردم‌ بودن‌ رادوست‌ دارم‌.
- مرزبندي‌هاي‌ بين‌ سينما و تلويزيون‌ را قبول‌داري‌؟
فروزنده‌: من‌ از همان‌ ابتدا هم‌ در سينما حضورداشتم‌، هم‌ در كارهاي‌ تلويزيوني‌ و هيچ‌ گاه‌ به‌اين‌ مرزبندي‌ها توجهي‌ نكردم‌، اما امروز تمام‌افرادي‌ كه‌ سينما را انتخاب‌ مي‌كردند ومي‌خواستند بازيگر سينما و تلويزيون‌ را جدا كنندرا در يك‌ كارهاي‌ تلويزيوني‌ مي‌بينيم‌.
- نگار فروزنده‌، چقدر قادر به‌ ايفاي‌ نقش‌متفاوت‌ است‌؟
فروزنده‌: اين‌ را من‌ نبايد بگويم‌، بلكه‌ شمامطبوعاتي‌ها، مردم‌ و كارشناسان‌ مي‌بايد در اين‌خصوص‌ نظر دهند. من‌ هميشه‌ سعي‌ مي‌كنم‌،نقش‌هاي‌ پيشنهادي‌ را به‌ بهترين‌ نحو ايفا كنم‌ حالادر اين‌ كار چقدر موفق‌ بودم‌ نمي‌دانم‌.
- چقدر با نقش‌هايي‌ كه‌ ايفا درگير مي‌شوي‌؟
فروزنده‌: در زمان‌ فيلمبرداري‌ به‌ كلي‌ از نگارفروزنده‌ فاصله‌ مي‌گيرم‌ اما به‌ محض‌ اينكه‌كارگردان‌ اعلام‌ مي‌كند كه‌ فيلمبرداري‌ به‌ پايان‌رسيد وكالت‌ مي‌دهد باز همان‌ نگار مي‌شوم‌ يعني‌اصولا با نقش‌ در پشت‌ دوربين‌ درگير نمي‌شوم‌، ازاينرو هيچ‌گاه‌ پيش‌ نيامده‌ تا نقشي‌ را وارد زندگي‌خصوصي‌ام‌ كنم‌.
- با چه‌ ديدي‌ به‌ بازيگري‌ نگاه‌ مي‌كني‌؟بازيگري‌ برايت‌ حكم‌ يك‌ شغل‌ را دارد يا يك‌ هنر؟
فروزنده‌: بازيگري‌ برايم‌ هم‌ يك‌ حرفه‌ است‌،هم‌ يك‌ هنر، نمي‌توانم‌ بازيگري‌ را به‌ عنوان‌ يك‌شغل‌ وحرفه‌ به‌ حساب‌ نياورم‌ به‌ دليل‌ اينكه‌ از اين‌راه‌ كسب‌ درآمد مي‌كنم‌ و همين‌طور نمي‌توانم‌بگويم‌ يك‌ هنرنيست‌ چون‌ بازيگر خلق‌ مي‌كند،شخصيت‌هاي‌ مختلف‌ را در شرايط گوناگون‌.
- غير از بازيگري‌ چه‌ هنر ديگري‌ داري‌؟
فروزنده‌: هيچ‌ هنر ديگري‌ ندارم‌.
- اگر بازيگري‌ را از زندگي‌ حذف‌ كني‌، ايام‌ راچطور مي‌گذراني‌؟
فروزنده‌: اگر روزي‌ مجبور به‌ اينكار شوم‌، حتمادليل‌ منطقي‌ خواهم‌ داشت‌ پس‌ به‌ دنبال‌ وپيروهمان‌ منطق‌ زندگي‌ را ادامه‌ مي‌دهم‌، اما اگربا آن‌ دليل‌ به‌ جايي‌ نرسم‌ مجددا به‌ سراغ‌بازيگري‌ خواهم‌ آمد.
- از قرار گرفتن‌ درنقش‌هاي‌ مختلف‌ تا امروزچه‌ د رسي‌ گرفتي‌؟
فروزنده‌: اول‌ اينكه‌: هيچ‌ چيز هميشگي‌ نيست‌،و دوم‌; هميشه‌ آن‌ طور كه‌ ما فكر مي‌كنيم‌ زندگي‌پيش‌ نخواهد رفت‌ يعني‌ نبايد به‌ هر چه‌ كه‌مي‌بينيم‌ اعتماد كنيم‌. دربازيگري‌ فهميدم‌ و درك‌كردم‌ كه‌ انسان‌ آن‌قدر پيچيده‌ است‌ كه‌ مي‌تواندبه‌ هزاران‌ هزار شخصيت‌ تبديل‌ شود. خيلي‌ ازمواقع‌ وقتي‌ درقالب‌ يك‌ نقش‌ فرو مي‌روم‌ و آن‌نقش‌ را باخود مقايسه‌ ميكنم‌، مي‌بينم‌ كه‌ برخي‌ ازخصايص‌ بد آن‌ شخصيت‌ درمن‌ نگار فر وزنده‌ هم‌وجوددارد، از اين‌ رو، روي‌ خودم‌ كار كردم‌ تاآن‌ خصيصه‌ رادور كنم‌ .همچنين‌ خصلت‌هاي‌خوب‌ نقش‌ را در خودم‌ تقويت‌ كردم‌.
- آيا نگار فروزنده‌، همان‌ چهره‌ اش‌، آدم‌مغروري‌ است‌؟
فروزنده‌: غرور به‌ آن‌ معنا كه‌ بخواهم‌ خود رابراي‌ همكاران‌ و مردم‌ بگيرم‌ اصلا، اما به‌ عنوان‌يك‌ انسان‌ كه‌ اشرف‌ مخلوقات‌ خداست‌، مغرورم‌.بعضي‌ از همكاران‌ كه‌ مرا در پشت‌ دوربين‌مي‌بينند مي‌گويند: چقدر باتصوري‌ كه‌ از توداشتيم‌ متفاوتي‌. صورتم‌ مرا آدم‌ مغروري‌ نشان‌مي‌دهد.
- بازيگر محبوب‌ كيست‌؟
فرزونده‌: اكبر عبدي‌، استاد عجيب‌ و غريب‌بازيگري‌.
- اوقات‌ فراغت‌ را چه‌ مي‌كني‌؟
فروزنده‌: بعضي‌ وقت‌ها، واقعا نمي‌دانم‌ بايدچه‌ كاري‌ انجام‌ دهم‌، ورزش‌ مي‌كنم‌، كتاب‌مي‌خوانم‌ اما باز هم‌ وقت‌ اضافه‌ مي‌آورم‌.
چرا ما نبايد يك‌ مجموعه‌ تفريحي‌ كه‌ هم‌ سالن‌مطالعه‌ داشته‌ باشد و هم‌ كلاس‌ ورزش‌ براي‌استفاده‌ خانم‌ها نداريم‌؟ كاش‌ مقداري‌ از امكانات‌آقايان‌ را ماخانم‌ها داشتيم‌. من‌ به‌ عنوان‌ يك‌ زن‌كه‌ زمان‌ هايي‌ كه‌ روزها سرگرم‌ و تنها شب‌ وقت‌آزاد دارم‌ نمي‌توانم‌ تفريح‌ كنم‌، چون‌ عملا تفريح‌و گردش‌ براي‌ خانم‌ها از ساعت‌ سه‌ بعدازظهر به‌بعد تعطيل‌ است‌.
- بهترين‌ تجربه‌ زندگي‌ات‌؟
فرزونده‌: هنوز اتفاقي‌ كه‌ بهترين‌ باشد، برايم‌پيش‌ نيامده‌ است‌.
- تاكنون‌ شده‌ كه‌ از ابراز احساسات‌ مردم‌ناراحت‌ شوي‌؟
فرزونده‌: هنر سليقه‌اي‌ است‌، براي‌ همين‌گفتن‌ نظرات‌ هيچ‌ مانعي‌ ندارد، اما اگر كسي‌ ازروي‌ غرض‌، در جمع‌ مطلبي‌ را بگويد خيلي‌ زشت‌است‌. مثلا پيش‌ آمده‌ كه‌ فردي‌ در خيابان‌ سخني‌را گفته‌ كه‌ در آن‌ موجب‌ رنجش‌ من‌ شده‌ و يااينكه‌اكران‌ خصوصي‌ فيلم‌ زماني‌كه‌ سكوت‌ مطلق‌ است‌چيزي‌ گفته‌ شده‌ كه‌ درست‌ نبوده‌ و يا صحت‌نداشته‌ دركل‌ چون‌ هميشه‌ براي‌ كارهايم‌ از دل‌ وجان‌ مايه‌ مي‌گذارم‌ و تلاش‌ مي‌كنم‌ تا نقش‌ها را به‌بهترين‌ نحو ايفا كنم‌، وقتي‌ در حقم‌ كمي‌ لطف‌شود، ناراحتم‌ مي‌كند. البته‌ همواره‌ مردم‌ به‌ من‌لطف‌ داشتند و شرمنده‌ محبت‌ هايشان‌ هستم‌ و اگرتا امروز در اين‌ وادي‌ حضور دارم‌ تنها به‌ دليل‌انرژي‌ گرفتن‌ از محبت‌ها و استقبال‌ مردم‌ بوده‌اگر اين‌ گونه‌ نبود سال‌ها پيش‌ بازيگري‌ را رهاكرده‌ و به‌ دنبال‌ يك‌ زندگي‌ راحت‌ و بي‌دردسرمي‌رفتم‌.
- چه‌ چيزي‌ ناراحتت‌ مي‌كند؟
فروزنده‌: از اين‌ كه‌ پشت‌ سرم‌ حرف‌ مي‌زنند ودر واقع‌ و بدون‌ آن‌ كه‌ حتي‌ لحظه‌اي‌ مرا ازنزديك‌ ببينند به‌ شدت‌ نارحت‌ مي‌شوم‌، آن‌ هم‌ باچه‌ اطميناني‌ پيش‌ كساني‌ كه‌ به‌ خوبي‌ من‌ رامي‌شناسند. اصولا غيبت‌ را دوست‌ ندارم‌، نه‌ خوددر بدگويي‌ شريك‌ مي‌كنم‌ و نه‌ اجازه‌ مي‌دهم‌ درحضورم‌ غيبت‌ كنند. ولي‌ هيچ‌گاه‌، از كسي‌ كينه‌ به‌دل‌ نمي‌گيرم‌ و معتقدم‌ انسان‌ مي‌تواند به‌ راحتي‌ببخشد.
- آدم‌ انتقادپذيري‌ هستي‌؟
فروزنده‌: در مقابل‌ انتقادها برخورد خوبي‌نشان‌ مي‌دهم‌ البته‌ به‌ شرطي‌ كه‌ سر صحنه‌فيلم‌برداري‌ نباشد، چون‌ معتقدم‌ در آن‌ زمان‌ تنهاكارگردان‌ حق‌ اظهارنظر دارد. زيرا كارگردان‌هدف‌ مشخصي‌ دارد و براي‌ يك‌ ديد مشخص‌ كارمي‌كند و به‌ تمامي‌ جوانب‌ آگاهي‌ دارد. اما بعد ازپخش‌ كار بسيار انتقادپذيرم‌ و از هر كسي‌ قبول‌مي‌كنم‌.
- ماندگاري‌ چيست‌؟
فروزنده‌: ماندگاري‌ عاملي‌ است‌ كه‌ تو را به‌قلب‌ مردم‌ نزديك‌ مي‌كند و براي‌ ماندگاري‌ بايدمردمي‌ باشي‌، اگر فردي‌ وارد قلب‌ مخاطب‌ شد،ديگر هيچ‌ چيز نمي‌تواند او را از يادها ببرد.
- نگار فروزنده‌ چگونه‌ آدمي‌ است‌؟
فروزنده‌: گاهي‌ شاد و شلوغ‌ و گاهي‌ هم‌ آرام‌ وبي‌ سرو صدا. زمان‌هايي‌كه‌ سرحال‌ هستم‌ آنقدرشيطنت‌ مي‌كنم‌ و سروصدا مي‌كنم‌ كه‌ همه‌ به‌ صدادرمي‌ آيند و اما زماني‌ كه‌ غمگين‌ هستم‌ به‌ كسي‌كاري‌ نداشته‌ و فقط به‌ فكر فرو مي‌روم‌ و كاري‌مي‌كنم‌ كه‌ آرام‌ شوم‌.
- همان‌ طور كه‌ مي‌داني‌ حاشيه‌ و شايعه‌ جزلاينفك‌ شهرت‌ است‌، با شايعات‌ چطور كنارمي‌آيي‌؟
فروزنده‌: برخي‌ از شايعات‌ به‌ قدري‌ بي‌پايه‌ وبي‌ اساس‌ است‌ كه‌ خيلي‌ دوست‌ دارم‌ بدانم‌ ازكجا آمده‌ و با چه‌ كساني‌ آنها را درست‌ كرده‌اندولي‌ فقط اين‌ را مي‌دانم‌ افرادي‌ به‌ اين‌ شايعات‌دامن‌ مي‌زنند كه‌ هيچ‌ شناختي‌ نداشته‌ و فقط ازروي‌ غرض‌ ورزي‌ و دشمني‌ اين‌ كار را مي‌كنند.
من‌ هر چه‌ سعي‌ مي‌كنم‌ از حاشيه‌ دور باشم‌ ولي‌به‌ قول‌ شما جزو لاينفك‌ است‌ كه‌ به‌ هيچ‌ وجه‌نمي‌شود از آنها جدا شد. بر همين‌ اساس‌ بايدبي‌توجه‌ بود، بهر حال‌ زمان‌ همه‌ چيز را ثابت‌مي‌كند. اين‌ حرف‌ها و حديث‌ها هم‌ تا يك‌ زماني‌مي‌تواند ادامه‌ داشته‌ باشد و از يك‌ جايي‌ مردم‌ باحقايق‌ آشنا خواهند شد.
-ت چقدر شهرت‌ بازيگري‌ در ورود به‌ اين‌ حرفه‌برايتان‌ اهميت‌ داشت‌؟
فروزنده‌: خوب‌ هر انساني‌ شهرت‌ را دوست‌دارند، من‌ نيز از اين‌ دسته‌ مستثني‌ نيستم‌ اما به‌دنبال‌ آن‌ هستم‌ اگر مردم‌ مرا مي‌شناسند به‌ خوبي‌از من‌ ياد كنند و به‌دلشان‌ نزديك‌ شوم‌، شهرت‌براي‌ هر فردي‌ ممكن‌ است‌ به‌ راحتي‌ حاصل‌ شوداما محبوبيت‌ اين‌ گونه‌ نيست‌ و آيتم‌هاي‌ ريز ودقيق‌ را بايد رعايت‌ كرد تا به‌ وسعت‌ دل‌ مردم‌رسيد. يك‌ فرد معروف‌ اگر از صحنه‌ كنار رود به‌زودي‌ فراموش‌ مي‌شود اما يك‌ فرد محبوب‌ هيچ‌گاه‌ فراموش‌ نمي‌شود و هميشه‌ پايدار است‌.
- متشكرم‌ از اين‌ كه‌ در گفتگوي‌ ما شركت‌كرديد؟
فروزنده‌: من‌ هم‌ از شما تشكر مي‌كنم‌،اميدوارم‌ هميشه‌ موفق‌ باشيد و در آخر مسئولان‌انتظار دارم‌ كه‌ فكري‌ جدي‌ براي‌ آلودگي‌ هواكنند، با اين‌ آلودگي‌ من‌ نمي‌توانم‌ حتي‌ يك‌ قدم‌از خانه‌ فاصله‌ بگيرم‌. همه‌ ما مي‌دانيم‌ كه‌ زوج‌ وفرد كردن‌، چاره‌ كار اين‌ هواي‌ آلوده‌ نخواهدبود و هيچ‌ دردي‌ را دوا نمي‌كند.

تصاویر سایر بازیگران

منبع: مجله خانواده سبز ksabz.net

December 24, 2005 1927

بي‌ وفايي‌ و خيانت‌

من‌ هم‌ آن‌ روزها را پشت‌ سر گذاشته‌ام‌.روزگار الزام‌ها و بايدها، روزهاي‌ زندگي‌ دوگانه‌:در خانه‌ به‌ گونه‌اي‌ بودن‌ و بيرون‌ از خانه‌ تظاهر به‌آنچه‌ ديگران‌ مي‌پسندند.
امروز اگر خسته‌ام‌، امروز اگر تحمل‌كوچك‌ترين‌ ناملايمتي‌ را ندارم‌، امروز اگرزندگي‌ ديگران‌ برايم‌ مهم‌ است‌ و تنهايي‌ خسته‌ام‌كرده‌ تنها راه‌ آرامشم‌ نوشتن‌ است‌، پس‌ اي‌ افكارآشفته‌ نظم‌ گيريد، زيرا درد شاگردان‌ و دوستانم‌درد من‌ است‌:
ديشب‌ نيز دخترم‌ ترانه‌ مانند چند هفته‌ گذشته‌شام‌ ميهمان‌ خانواده‌ نامزدش‌ بود. سكوت‌ وخاموشي‌ خانه‌ كلافه‌ام‌ كرده‌،
تصميم‌ گرفتم‌، قدم‌بزنم‌. براي‌ فرار از تنهايي‌، در آن‌ شب‌ بلندزمستاني‌ و هواي‌ سرد، لباس‌ گرمي‌ به‌ تن‌ كرده‌ ازمنزل‌ خارج‌ شدم‌. از همان‌ ساعات‌ اوليه‌ روز هواگرفته‌ و ابري‌ بود. سوز سردي‌ مي‌ورزيد و نويدبارش‌ برف‌ زمستانه‌ را مي‌داد، ولي‌ من‌ هم‌ مثل‌ديگران‌ فكر نمي‌كردم‌ به‌ اين‌ سرعت‌ همه‌ جا سفيدپوش‌ شود.

برف‌ خشك‌ و ريزي‌، مانند غم‌ و غصه‌ كوچك‌دردمندان‌ روي‌ هم‌ انباشته‌ مي‌شد تا زياد و زيادترشود و زماني‌ برسد كه‌ از گرمي‌ يار مهرباني‌ مثل‌خورشيد، گرم‌ شده‌ و زندگي‌ بخش‌ و روشني‌ راه‌آينده‌ گردد. برعكس‌ ديگر عابران‌ كه‌ براي‌رسيدن‌ به‌ منزل‌ عجله‌ داشتند من‌ آهسته‌ وبي‌هدف‌ يقه‌ پالتوي‌ بلندم‌ را بالا زده‌ و دست‌هايم‌را در جيبم‌ مخفي‌ كردم‌ و در حالي‌ كه‌ از فشرده‌شدن‌ برف‌ در زير قدم‌هايم‌ لذت‌ مي‌بردم‌ از كنارپياده‌ رو، جايي‌ كه‌ برف‌ بيشتري‌ برروي‌ هم‌ انباشته‌مي‌شد در خطي‌ مستقيم‌ شروع‌ به‌ قدم‌ زدن‌ كردم‌.ساعتي‌ بعد سردي‌ كه‌ به‌ جانم‌ نشسته‌ بود به‌ من‌فهماند مثل‌ گذشته‌ قدرت‌ مبارزه‌ با هواي‌ سرد راندارم‌ و بايد جايي‌ را براي‌ كمي‌ استراحت‌ ونوشيدن‌ قهوه‌ و يا چاي‌ داغ‌ انتخاب‌ كنم‌.كافي‌شاپي‌ در همان‌ حوالي‌، با شيشه‌هاي‌ بخارگرفته‌ مرا به‌ سمت‌ خود مي‌خواند. جلوي‌ درب‌ورودي‌ كه‌ رسيدم‌ برف‌هاي‌ روي‌ لباس‌ و سرم‌ راتكانده‌ و دستكش‌هايم‌ را از دست‌ خارج‌ كردم‌.پس‌ از ورود و نظاره‌ خود در آينه‌ قدي‌ كنار درب‌،از برنداشتن‌ چتر پشيمان‌ شدم‌ يك‌ لحظه‌ از تصورنگاه‌ ملامت‌ بار ترانه‌ در رويايي‌ با من‌ در آن‌ لحظه‌كه‌ شباهت‌ زيادي‌ به‌ آدم‌ برفي‌ داشتم‌ و لحن‌صداي‌ گرم‌ و نگرانش‌ كه‌ مي‌گفت‌: (بابايي‌، دوباره‌بچه‌ شدي‌! شايد هم‌ كسي‌ دل‌ فرزاد مرا زيرو روكرده‌ كه‌ ياد جوانيش‌ افتاده‌!<
صورت‌ يخ‌ زده‌ام‌ با لبخندي‌ از هم‌ باز شد هم‌زمان‌ به‌ دنياي‌ واقعي‌ برگشته‌، نگاهم‌ در آينه‌ به‌صورت‌ خانمي‌ ميانه‌ سال‌ و برازنده‌ افتاد كه‌ منتظرخوشامدگويي‌ و راهنمايي‌ من‌ بود. صورت‌ جدي‌او لبخندم‌ را خشكاند، مشغول‌ در آوردن‌ پالتوم‌شدم‌.
نزديك‌تر آمد و با صداي‌ آهسته‌اي‌ كه‌ آرامش‌زوج‌هاي‌ جواني‌ كه‌ مشغول‌ صحبت‌ با هم‌ بودند رابرهم‌ نزند گفت‌: آقا، خوش‌ آمديد، لطفا از اين‌طرف‌... سعي‌ مي‌كنم‌ شما را به‌ جايي‌ راهنمايي‌كنم‌ كه‌ زودتر گرم‌ شويد. تشكر كردم‌، او درست‌تشخيص‌ داده‌ و ميزي‌ كه‌ براي‌ من‌ در نظر گرفته‌بود، كاملا مناسب‌ احوالم‌ و جسم‌ يخ‌ زده‌ام‌ بود.
پس‌ از نشستن‌، شعله‌هاي‌ رقصان‌ شومينه‌اي‌ كه‌در نزديكم‌ مي‌سوخت‌ به‌ من‌ آرامش‌ بخشيد وكم‌كم‌ گرم‌ شدم‌. سردي‌ و سستي‌ از بدنم‌ خارج‌شده‌ با هوشياري‌ بيشتري‌ به‌ اطراف‌ نگاه‌ كردم‌.خود نيز نمي‌دانستم‌ در بين‌ اين‌ زوج‌هاي‌ جوان‌ بادل‌هايي‌ سرشار از اميد چه‌ مي‌كردم‌. نگاهم‌ بروي‌جواني‌ با لباس‌ فرم‌ كه‌ (Meno< بدست‌ به‌ سمتم‌مي‌آمد ثابت‌ ماند. خيلي‌ از دوستان‌ هنوز هم‌ ازحضور ذهنم‌ در رابطه‌ با شناخت‌ شاگردان‌گذشته‌ام‌ در شگفتند. جلوي‌ ميزم‌ كه‌ رسيد سري‌فرود آورد و گفت‌: استاد كياني‌، درخدمت‌گذاري‌ حاضرم‌. دستم‌ را به‌ سمتش‌ درازكردم‌ و گفتم‌: سلام‌، مجيد عزيز، از ديدارت‌خوشحالم‌، اينجا چه‌ مي‌كني‌؟ نكنه‌ عشق‌ ليلي‌ تو رابه‌ اين‌ كار واداشته‌؟! مجيد پاسخ‌ داد: از بد روزگارحدستان‌ درست‌ است‌! ابتدا اجازه‌ بدهيد. از شماپذيرايي‌ كنم‌، پس‌ از آن‌ اگر كاري‌ نبود شايدبتوانم‌ مدتي‌ در خدمتتان‌ باشم‌.
مرا تنها گذاشت‌، چند لحظه‌اي‌ با آن‌ خانمي‌ كه‌لحظه‌ ورود با او روبرو شده‌ بودم‌ صحبت‌ كرد.وقتي‌ نگاه‌ او را متوجه‌ خود ديدم‌ سري‌ برايش‌تكان‌ دادم‌ كه‌ او نيز متقابلا پاسخم‌ را داده‌ و بعد بايكي‌ از همكارانش‌ صحبت‌ مي‌كرد كه‌ نگاهم‌ را ازآنها برگرفتم‌ و سعي‌ نمودم‌ مجيد را در سال‌هاي‌گذشته‌ و زماني‌ كه‌ دانشجوي‌ جواني‌ بود بيادآورم‌. از صداي‌ برخورد فنجان‌ با ميز و بوي‌ قهوه‌تازه‌ سرم‌ را بلند كردم‌ و او را ديدم‌ كه‌ لبخند بر لب‌مرا دعوت‌ به‌ نوشيدن‌ مي‌نمود. خود نيز مقابلم‌نشست‌. مدتي‌ از خاطرات‌ مشتركمان‌ صحبت‌كرديم‌، وقتي‌ متوجه‌ شدم‌ از ليلا جدا شده‌ناراحت‌ شدم‌ و از او خواستم‌ علتش‌ را برايم‌توضيح‌ دهد.
او نيز برايم‌ اينچنين‌ تعريف‌ كرد: سال‌ آخردبيرستان‌ كه‌ بودم‌ تمام‌ دبيران‌ و اطرافيانم‌ معتقدبودند براي‌ ورود به‌ دانشگاه‌، هيچ‌ مشكلي‌ ندارم‌ وخيلي‌ راحت‌ در رشته‌ مورد علاقه‌ام‌ پذيرفته‌خواهم‌ شد ولي‌ مرگ‌ پدر و مادر ضربه‌ بزرگي‌ به‌من‌ وارد نمود.
دائما صحنه‌هاي‌ آن‌ تصادف‌ دردناك‌ جلوي‌نظرم‌ بود و فقط به‌ فكر سروسامان‌ دادن‌ به‌ زندگي‌خود و خواهر بودم‌. او پنج‌ سال‌ از من‌ كوچك‌تربود خانه‌ هشتاد متري‌ دو طبقه‌اي‌ در محله‌اي‌قديمي‌ داشتيم‌ كه‌ براي‌ گذران‌ راحت‌تر زندگي‌يك‌ طبقه‌ را اجاره‌ داديم‌. با آمدن‌ مادربزرگ‌كمي‌ خيالم‌ راحت‌ شده‌ و دوباره‌ درس‌ خواندن‌را آغاز كردم‌. پدرم‌ كارمند دولت‌ بود و با حقوقي‌كه‌ بعد از مرگش‌ به‌ من‌ و خواهرم‌ تعلق‌ مي‌گرفت‌به‌ راحتي‌ زندگي‌ مي‌كرديم‌. يك‌ سال‌ بعد ازگرفتن‌ ديپلم‌ با رتبه‌ خيلي‌ خوب‌ در رشته‌الكترونيك‌ قبول‌ شدم‌.
ليلا، نوه‌ يكي‌ از همسايگان‌ قديمي‌ بنام‌ آقاي‌رشيدي‌ بود، يك‌ سالي‌ مي‌شد كه‌ بخاطر اوضاع‌نابسامان‌ زندگيشان‌، پدر معتاد و بيكارش‌، نداشتن‌سرپناهي‌ با چهار خواهر و برادر كوچكتر به‌ منزل‌پدربزرگشان‌ آمده‌ و با آنها زندگي‌ مي‌كردند.(مونا< خواهرم‌ با او دوست‌ شده‌ و بيشتر وقتشان‌را با هم‌ مي‌گذراندند. در خانه‌ هميشه‌ صحبت‌زجر كشيدن‌ او در برابر واقعيت‌هاي‌ تلخ‌ زندگيش‌بود و اينكه‌ او دختر سختي‌ كشيده‌اي‌ است‌ و براي‌آينده‌اي‌ بهتر تلاش‌ مي‌كند. سال‌ دوم‌ دانشگاه‌بودم‌ كه‌ به‌ ليلا احساس‌ دلبستگي‌ پيدا كردم‌ او باچهره‌اي‌ معمولي‌ و ساده‌، قد متوسط و برخوردآرامش‌ چنان‌ جايي‌ در دل‌ من‌ باز كرد كه‌ از مادربزرگم‌ خواستم‌ او را براي‌ من‌ خواستگاري‌ كند.چند روزي‌ گذشت‌ ولي‌ مادر بزرگ‌ پا يپش‌نمي‌گذاشت‌ علتش‌ را جويا شدم‌ گفت‌: پسرم‌ توموقعيت‌ خوبي‌ داري‌ بعد از پايان‌ تحصيل‌ وگرفتن‌ مدركت‌ شغل‌ خوبي‌ خواهي‌ داشت‌ و باجذابيتي‌ كه‌ داري‌ به‌ راحتي‌ بهترين‌ و زيباترين‌دخترها آرزوي‌ همسريت‌ را خواهند داشت‌.حتي‌ حالا هم‌ كساني‌ را سراغ‌ دارم‌ كه‌ آرزو دارنددامادشان‌ به‌ خوبي‌ و نجابت‌ تو باشد ليلا خانواده‌خوبي‌ ندارد و مادرش‌ زن‌ نرمالي‌ نيست‌ او نيزتربيت‌ شده‌ همان‌ مادر است‌. وقتي‌ زني‌ به‌همسرش‌ بگويد، پول‌ به‌ خانه‌ بياور، از هر راهي‌ كه‌مي‌تواني‌ اصلا برايم‌ مهم‌ نيست‌ از كجا؟! چه‌انتظاري‌ بايد داشت‌.
همسر معتادش‌ نيز براي‌ تامين‌ خانواده‌ و خوددست‌ به‌ فروش‌ مواد مخدر و يا هر كار ديگري‌مي‌زند از قديم‌ گفته‌اند اين‌ زن‌ است‌ كه‌ مرد رامي‌سازد. ما در ليلا اگر نتواند همسرش‌ را به‌ راه‌راست‌ هدايت‌ كند مي‌تواند او را مجبور به‌ خلاف‌بيشتر نكند.
پول‌ حلال‌ و تربيت‌ سالم‌ در آينده‌ هر كودكي‌موثر است‌ خيلي‌ها هستند كه‌ ظرفيت‌ محبت‌ وآزادي‌ زياد را ندارند. كمي‌ فكر كردم‌ و به‌ مادربزرگ‌ گفتم‌: به‌ همان‌ نسبت‌ افرادي‌ هم‌ هستند كه‌قدر زندگي‌ راحت‌ و با محبت‌ را مي‌دانند. ليلادختر سختي‌ كشيده‌اي‌ است‌ او مي‌تواند درساخت‌ آينده‌اي‌ بهتر مرا كمك‌ كند. درسته‌ كه‌وضعيت‌ مالي‌ مناسب‌ و پدر و مادر خوبي‌ ندارد.ولي‌ من‌ عاشق‌ پاكي‌ و نجابت‌ او هستم‌ و قصد دارم‌با او ازدواج‌ كنم‌ و آرزويم‌ اين‌ است‌ كه‌ بتوانم‌ هرچه‌ او مي‌خواهد برايش‌ فراهم‌ كنم‌.
مادر بزرگم‌ به‌ ظاهر قانع‌ شد و بعد از آن‌ همه‌چيز خيلي‌ سريع‌ پيش‌ رفت‌. با خانواده‌اش‌ به‌توافق‌ رسيديم‌ كه‌ با مهريه‌اي‌ معمولي‌ و مراسمي‌ساده‌ به‌ عقد هم‌ در آييم‌ تا پس‌ از پايان‌ تحصيلم‌زندگي‌ مشتركمان‌ را آغاز كنيم‌. مادربزرگم‌ سعي‌مي‌كرد مخالفت‌ خودش‌ را به‌ طريقي‌ اعلام‌ كند تاشايد باعث‌ بر هم‌ خوردن‌ اين‌ ازدواج‌ شود. يكي‌از كارهايش‌ كه‌ آن‌ زمان‌ باعث‌ كدورت‌ من‌ شد،اين‌ بود زماني‌ كه‌ شروع‌ به‌ خواندن‌ صيغه‌ عقدكردند مهريه‌ را به‌ نصف‌ مبلغ‌ توافق‌ شده‌ رساند.ولي‌ ليلا و خانواده‌اش‌ باز هم‌ مخالفتي‌ نكردند.ليلا قانونا همسرم‌ شد و من‌ در برابر او احساس‌مسئوليت‌ مي‌كردم‌ و هر چه‌ مي‌خواست‌ برايش‌مي‌خريدم‌. مدتي‌ بعد، آشنايان‌ و اقوام‌ قديمي‌اگر او را مي‌ديدند، نمي‌شناختند آرايش‌ صورت‌ ومو و لباس‌هاي‌ رنگارنگ‌ از او آدم‌ ديگري‌ ساخته‌بود هر روز فرمايش‌ جديدي‌ داشت‌ و اين‌ باحقوق‌ ناچيزي‌ كه‌ به‌ من‌ مي‌رسيد همخواني‌نداشت‌.
اگر يادتان‌ باشد آن‌ زمان‌ از شما كمك‌ خواستم‌و به‌ لطف‌ شما در شركت‌ يكي‌ از دوستانتان‌ به‌ كارمشغول‌ شدم‌.
خوشحال‌ بودم‌ كه‌ با درآمد بيشتري‌ مي‌توانم‌خواسته‌هاي‌ ليلا را برآورده‌ كنم‌. زيرا او عقيده‌داشت‌ هر چه‌ مد باشد زيباست‌. كه‌ به‌ نظر من‌ اين‌زشت‌ترين‌ عقيده‌ او بود.
ولي‌ آن‌ زمان‌ هر چه‌ او مي‌خواست‌ تهيه‌مي‌كردم‌ و هر كاري‌ مي‌گفت‌ انجام‌ مي‌دادم‌. تاروزهاي‌ سخت‌ گذشته‌ را فراموش‌ كند غافل‌ ازاينكه‌ او خود را از ياد برد. كسي‌ كه‌ پدر و مادرش‌سالي‌ يكبار به‌ كمك‌ دولت‌ و خيرخواهان‌ قادر به‌تهيه‌ لباس‌ و كفش‌ مناسب‌ برايش‌ بودند از من‌ توقع‌داشت‌ براي‌ هر فصل‌ لباس‌هاي‌ كامل‌ و رنگارنگي‌برايش‌ تهيه‌ كنم‌ و من‌ هم‌ نيز نه‌ نمي‌گفتم‌ و ازخوشحاليش‌ لذت‌ مي‌بردم‌ پس‌ از مدتي‌. او به‌رفت‌ و آمد من‌ و همكلاسي‌هايم‌ مشكوك‌ بود ومرا زير نظر داشت‌. بداخلاقي‌ پشت‌ بداخلاقي‌، باتمام‌ سعي‌ و تلاشم‌ او راضي‌ نمي‌شد. با هر زحمتي‌بود كار كردم‌ و در سم‌ را نيز به‌ پايان‌ رساندم‌ درهمان‌ زمان‌ كه‌ او تنها راه‌ شروع‌ زندگي‌ مشتركمان‌را جدايي‌ از خواهر و مادربزرگم‌ قرار داد.
پدرش‌ هم‌ اعلام‌ كرد پولي‌ براي‌ تهيه‌ جهيزيه‌ندارد اگر به‌ همان‌ صورت‌ او را قبول‌ دارم‌مي‌توانيم‌ زندگيمان‌ را آغاز كنيم‌. مي‌توانستم‌قبول‌ نكنم‌ چون‌ در دوران‌ عقد ليلا مرتب‌ خانه‌ مابود. نه‌ من‌ و نه‌ خود او تمايلي‌ به‌ ماندن‌ كنارخانواده‌اش‌ نداشتيم‌.
احساس‌ مي‌كردم‌ توجه‌ زيادي‌ به‌ من‌ ندارد به‌همين‌ علت‌ تصميم‌ گرفتم‌ زندگيمان‌ را آغاز نموده‌شايد بيشتر به‌ من‌ توجه‌ كند. حالا مي‌فهمم‌احساسات‌ دروني‌ اشتباه‌ است‌ و او عشق‌ علاقه‌ رادر جاي‌ ديگري‌ جستجو مي‌كرد.
با سنگ‌دلي‌ كامل‌ خواهر و مادربزرگم‌ را تنهاگذاشته‌ و خانه‌اي‌ اجاره‌ كردم‌ و با تمام‌ توانم‌ آغازبه‌ كار در دو جاي‌ مختلف‌ نمودم‌ تا بتوانم‌ نيازهاي‌همسرم‌ را برطرف‌ كنم‌. مدتي‌ بعد اختلاف‌ بينمان‌شروع‌ شد و باز هم‌ اين‌ او بود كه‌ اظهار پشيماني‌مي‌كرد.
مي‌گفت‌ از من‌ خسته‌ شده‌، مردانگي‌ و جذبه‌ندارم‌ و از چشم‌، چشم‌ گفتنم‌ خسته‌ شده‌ است‌.خانه‌ بزرگتر و سفر خارج‌ از كشور از من‌مي‌خواست‌ نه‌ پس‌اندازي‌ داشتيم‌ نه‌ راه‌ كاردرآمد بيشتر را مي‌دانستم‌. براي‌ او فرق‌ نمي‌كرداز كجا و چه‌ جوري‌؟ فقط پول‌ من‌ برايش‌ اهميت‌داشت‌. درست‌ مثل‌ مادرش‌ يا و حرف‌هاي‌مادربزرگ‌ افتادم‌ ولي‌ باز هم‌ دوستش‌ داشتم‌ ونازش‌ را مي‌كشيدم‌. با من‌ خشك‌ و سرد بود. تصوركردم‌ اگر كودكي‌ داشته‌ باشيم‌ دلگرم‌تر باشد ولي‌او مخالفت‌ نمود و خوشي‌هاي‌ ظاهري‌ و راحتيش‌را ترجيح‌ داد. دلبري‌ و خنده‌ هايش‌ فقط باغريبه‌ها بود و من‌ باز هم‌ غلام‌ حلقه‌ به‌ گوشش‌باقي‌ ماندم‌. تا زماني‌ كه‌ به‌طور اتفاقي‌ او را همراه‌جوانكي‌ جلف‌ و سبكسر ديدم‌. از درون‌ خردشدم‌. احساس‌ حماقت‌ و غرور و غيرت‌ جريحه‌دارشده‌ام‌ در وجودم‌ به‌ حركت‌ در آمده‌ و وجودم‌را به‌ دونيم‌ تقسيم‌ كرد. چشمانم‌ بروي‌ بدي‌هاي‌زندگي‌ باز شد ديگر قادر به‌ تحمل‌ نبودم‌. به‌ سراغ‌وكيلي‌ كار كشته‌ رفتم‌. با همكاري‌ او عكس‌هايي‌ ازاو و معشوقش‌ تهيه‌ كردم‌. ديگر به‌ خانه‌ برنگشتم‌.اتومبيلم‌ را فروخته‌ و مهريه‌ اندكش‌ را پرداخت‌نمودم‌ و به‌ او اخطار دادم‌ اگر به‌ طلاق‌ توافقي‌رضايت‌ ندهد از او شكايت‌ كرده‌ و همين‌ مهريه‌اندكش‌ را هم‌ به‌ او پرداخت‌ نخواهم‌ كرد. تنهاشانسم‌ اين‌ بود كه‌ پاي‌ بچه‌اي‌ به‌ زندگيمان‌ بازنشده‌ بود. راضي‌ از دور انديشي‌ مادربزرگم‌ به‌دست‌ بوسيش‌ رفتم‌ متاسفانه‌ خيلي‌ دير به‌ اين‌ فكرافتاده‌ بودم‌ زيرا او آخرين‌ روزهاي‌ زندگيش‌ رامي‌گذراند. خواهرم‌ دانشجوي‌ موفقي‌ بود كه‌قصد داشت‌ با تاييد مادربزرگ‌ به‌ همسري‌ محمد،پسر زحمتكش‌ كه‌ در محلمان‌ مكانيكي‌ داشت‌ درآيد. من‌ شرمنده‌ از اينكه‌ به‌ حرف‌هاي‌ ليلا گوش‌كرده‌ و آنها را تنها گذاشته‌ بودم‌ رضايت‌ خود رااعلام‌ نمودم‌. بعد از عقد مختصرشان‌ مادربزرگ‌نيز با آرامش‌ دار فاني‌ را وداع‌ گفت‌. محمد برايم‌تبديل‌ به‌ برادر دلسوزي‌ شده‌ بود كه‌ هيچ‌ وقت‌نداشتم‌. تا مدتها نظاره‌گر نگاه‌ نگران‌ او و خواهرم‌بودم‌ كه‌ مرا با سكوت‌ و همدردي‌ همراهي‌مي‌كردند.
ديواري‌ از انزوا به‌ درون‌ خود كشيده‌ و فقط به‌اين‌ فكر مي‌كردم‌ كه‌ در كجاي‌ زندگيم‌ اشتباه‌كردم‌. انتخابم‌، رفتارم‌، ابراز محبتم‌، ملايمتم‌،وفاداريم‌ و يا...
ولي‌ هيچ‌ نتيجه‌اي‌ نمي‌گرفتم‌ به‌ همين‌ علت‌ هرروز بيشتر در خود فرو مي‌رفتم‌. خانه‌ را فروختم‌ وسهم‌ (مونا< را داده‌ و برايش‌ جهيزيه‌ مناسبي‌ تهيه‌كردم‌. باقي‌ مانده‌ را برداشته‌ از شهرمان‌ به‌جزيره‌اي‌ در جنوب‌ كشور رفتم‌. در آنجا كمبودنيروي‌ تحصيل‌ كرده‌ كار، باعث‌ شد خيلي‌ زود دركار غرق‌ شوم‌. نگاه‌ مشتاق‌ دختران‌ جوان‌ را براي‌جلب‌ رضايتم‌ ناديده‌ گرفته‌ و تنها به‌ تماس‌هاي‌كوتاه‌ با خواهرم‌ رضايت‌ دادم‌.
مدتي‌ بعد حضور غير منتظره‌ محمد در آن‌جزيره‌ شديدا مرا شگفت‌ زده‌ كرد. با تمام‌خوشحالي‌ كه‌ از ديدارش‌ وجودم‌ را در برگرفته‌بود با نگراني‌ حال‌ (مونا< را مي‌پرسيدم‌.
لحظات‌ اول‌ سعي‌ در مخفي‌ كردن‌ موضوع‌داشت‌ تا اينكه‌ طاقت‌ نياورده‌ و شروع‌ به‌ درد دل‌كرد، مدتها بود كه‌ بيماري‌ كليه‌ خواهرم‌ را عذاب‌مي‌داد، ولي‌ حاضر به‌ قبول‌ كمك‌ از طرف‌ من‌نبود، عقيده‌ داشت‌ به‌ اندازه‌ كافي‌ من‌ رنج‌كشيده‌ام‌. محمد با چشماني‌ اشكبار به‌ من‌ گفت‌ كه‌دياليز او را از پاي‌ انداخته‌ و احتياج‌ به‌ كليه‌ دارد واو پولي‌ براي‌ تهيه‌ و خريد كليه‌ ندارد. قصد داشت‌به‌ پايم‌ افتاده‌ و از من‌ كمك‌ بخواهد، اجازه‌ ندادم‌در آغوشش‌ گرفتم‌ و بخاطر تمام‌ محبتهايش‌ از اوتشكر كردم‌. من‌ حاضر بودم‌ با دل‌ و جان‌ درصورت‌ آزمايش‌هاي‌ مثبت‌ كليه‌ام‌ را به‌ خواهرم‌بدهم‌. با هم‌ به‌ تهران‌ برگشتيم‌ و بعد از آزمايشات‌لازم‌، خوشبختانه‌ پيوند خوب‌ انجام‌ شد و او موقتاسلامتيش‌ را بدست‌ آورد. تصميم‌ گرفتم‌ ديگر آنهارا تنها نگذاشته‌ و براي‌ هميشه‌ به‌ شهرمان‌ بازگردم‌.مدتي‌ بعد در همين‌ نزديكي‌ آپارتماني‌ خريدم‌.
پيدا كردن‌ شغل‌ جديد كمي‌ سخت‌ بود به‌همين‌ علت‌ براي‌ فرار از تنهايي‌ در ساعتهاي‌ اوليه‌روز، لباس‌هاي‌ راحتي‌ پوشيده‌ و در پارك‌ مجاوركمي‌ دويده‌ و ورزش‌ مي‌كردم‌. آنجا با صاحب‌اين‌ كافي‌ شاپ‌ كه‌ يك‌ كشتي‌گير قديمي‌ بود آشناشدم‌. او مرا براي‌ رفع‌ خستگي‌ به‌ اينجا دعوت‌نمود. پس‌ از ورود مرا با دخترش‌ كيميا و همسرش‌آشنا كرد. در همان‌ نگاه‌ اول‌، دريافتم‌ كه‌ چيزي‌در ژرفاي‌ جانم‌ فرو مي‌ريزد و به‌ دنبال‌ آن‌،لرزشي‌ مطبوع‌ بر سراپاي‌ وجود استيلا مي‌يابد.زندگي‌ فراموشم‌ شد، گذشته‌ها را از ياد بردم‌،جهان‌ هستي‌ بار ديگر زيبا و عظمت‌ قابل‌ ستايش‌پيدا كرد و من‌ كه‌ در زندگي‌ بدي‌ فراوان‌ ديده‌بودم‌، دروغ‌ بسيار شنيده‌ و نيرنگ‌ و ريا و بي‌وفايي‌را افزون‌تر از توان‌ هر انساني‌ چشيده‌ بودم‌ و طعم‌تلخ‌تر از زهر آن‌ را براي‌ تمام‌ طول‌ عمر خود، به‌ناچار پذيرا شده‌ بودم‌ چطور مي‌توانستم‌ به‌راحتي‌ تن‌ فرسوده‌ و روان‌ خسته‌ام‌ را در امواج‌زيبا و آسماني‌ رنگ‌ آن‌ دو اقيانوسي‌ بي‌كران‌بسپارم‌ تا خستگي‌ جسم‌ و فرسودگي‌ جان‌ را در آن‌شستشو دهم‌ و عمر دوباره‌ پيدا كنم‌.
دختري‌ زيبا در مقابل‌ من‌ بود، شيك‌ پوش‌، باچشماني‌ آبي‌ آسماني‌ زيبا، متين‌ و جذاب‌... بعد ازيكي‌ دو ديدار شخصيت‌ بارز و غرور چشمگير او راديدم‌. غرور و متانت‌ شكوهمندي‌ كه‌ ابهت‌ وبرتري‌ كامل‌ او را بر ديگران‌ نمايان‌ مي‌ساخت‌. من‌كه‌ خود را گرفتار مي‌ديدم‌ تصميم‌ گرفتم‌ مدتي‌ دركنار آنها بگذرانم‌، گذشته‌ و تحصيلات‌ خود رامخفي‌ كرده‌ و از آقاي‌ شكوري‌ در خواست‌ كارنمودم‌. او كه‌ بدنبال‌ كارگر مي‌گشت‌ مرا در كافي‌شاپ‌ خود به‌ استخدام‌ در آورد، من‌ نيز با جان‌ ودل‌ كار نموده‌ و با استفاده‌ از دوستي‌ و محبتي‌ كه‌به‌ آقاي‌ شكوري‌ داشتم‌ هر روز از خانواده‌ اوشناخت‌ بيشتري‌ پيدا كردم‌ او كيمياي‌ زيبا باشكوه‌و عظمتي‌ كه‌ هر گونه‌ جسارتي‌ را از انسان‌ها سلب‌مي‌كرد و آدمي‌ را به‌ خاكستر مي‌نشاند، نگرشي‌ كه‌هر بيننده‌ را مجبور به‌ اداي‌ احترام‌ مي‌كرد،خودش‌ را بخوبي‌ حفظ نموده‌ و فقط منتظر مردزندگيش‌ بود. من‌ كه‌ ديگر قادر به‌ تحمل‌ و كنترل‌علاقه‌ام‌ نبودم‌ در فرصتي‌ مناسب‌ همه‌ چيز رابراي‌ پدرش‌ تعريف‌ كردم‌ و از او دخترش‌ راخواستگاري‌ نمودم‌.
در حال‌ حاضر يك‌ سال‌ از ازدواج‌ موفقم‌مي‌گذرد و من‌ هنوز هم‌ در پايان‌ ساعت‌ اداريم‌براي‌ كمك‌ به‌ خانم‌ و آقاي‌ شكوري‌ به‌ اينجامي‌آيم‌.
كيميا با تمام‌ محسنات‌ ظاهرش‌ در آغوش‌ پرمهرآقا و خانم‌ شكوري‌ به‌ خوبي‌ تربيت‌ شده‌ و هم‌اكنون‌ همدل‌ و همسر خوبي‌ براي‌ من‌ است‌ و باپايان‌ تحصيلاتش‌ در داروخانه‌اي‌ مشغول‌ به‌ كارمي‌باشد.
به‌ قول‌ قديمي‌ها درخت‌ هر چه‌ پربارتر،شاخه‌هايش‌ افتاده‌تر، ما منتظر بدنيا آمدن‌كودكمان‌ هستيم‌.


منبع: مجله خانواده سبز ksabz.net

December 16, 2005 1825

گفتگوی خواندنی با غول برره!

سرمان پایین است و دستمان مشغول نوشتن. سایه ای روی میز می‏افتد. اعتنایی نمی‏كنیم. سایه نزدیك تر و بزرگ تر می‏شود. باز هم اعتنایی نمی‏كنیم. سایه بزرگ می‏شود، صدای قدم‌های ‌سایه، واضح و بلند به گوش می‏رسد. سایه همة میز، ما و همة كف دفتر تحریریة مجله را می‏گیرد. دیگر نمی‏توانیم اعتنایی نكنیم. سرمان را بالا می‏كنیم. او یك غول است. دهانش را باز می‏كند. دستش را جلو می‏آورد. چیزی نمانده كه همه مان را یك جا بخورد. دستش را جلوتر می‏آورد و دهانش را بازتر می‏كند: سلام. من احمد ایراندوست هستم. همان غول برره. بچه آبادان است و 34 سال دارد. ازدواج هم كرده و یك دختر كوچولوی شش ماهه دارد. می‏گوید سال 68 قهرمان بوكس ایران بوده. بعد رفته دوبی و آن جا هم مدت زیادی بادیگارد شیخ محمد (حاكم دوبی) بوده. گاهی اوقات هم وقتی آدم‌های ‌معروفی مثل نیكلاس كیج، ماریاكری و برایان آدامز به دوبی می‏آمدند، او بادیگارد آن‌ها ‌می شده. قرار است با ورود حسن شكوهی به شب‌های ‌برره، او را بیشتر در این مجموعه ببینیم.

* غول برره یك دفعه از كجا پیدا شد؟
- رفته بودم سر لوكیشن برره كه یكی از دوستان قدیمی ام (محسن چگینی، تهیه كننده كار) را ببینم. آقای مدیری من را دید و گفت: دوست داری بازی كنی؟ گفتم: بدم نمی‏آید. مخصوصا این كه ده سال هم از سینمای ایران دور بودم.

* یعنی توی این ده سال در خارج از كشور توی سینما فعالیت داشتید؟
- آره. توی دوبی با جكی شرف (بازیگر هندی) فیلم آن را بازی كردم. یك فیلم هندی بود كه توی دوبی فیلم برداری می‏كردند. توی بالیوود بازیگرهای هندی ارج و قرب زیادی دارند، مثلا تا از ماشین پیاده می‏شدند یك نفر سریع با چتر می‏دوید طرف شان تا یك وقت آفتاب صورت شان را نسوزاند.

* قسمت اولی كه شما را توی سریال برره نشان دادند، خیلی‌ها ‌می گفتند این، كار كامپیوتر است.
- اتفاقا توی خیابان هم كه مردم من را می‏بینند، می‏گویند آقا، آن جا چیزی زیر پایت گذاشته بودی؟ توی امارات هم كه بودم، مجله گلف نیوز، مدام می‏آمد سراغم. آن جا به اصطلاح به ما می‏گفتند ابراج امارات. چون از این لباس‌های ‌بلند عربی هم می‏پوشیدم، هیكلم بیشتر به چشم می‏آمد. به من می‏گفتند برج عرب.

* قدتان چقدر است؟
- دو متر و ده سانت. وزنم هم 142 كیلو است.

* ورزش هم می‏كنید؟
- من قهرمان بوكس بودم. سال 68 به خاطر شكستگی فكم دیگر نتوانستم ادامه بدهم. توی دوبی هم به خاطر همین هیكلم، مرافق شیخ بودم. یعنی در اصل، بادیگارد و مربی شیخ بودم.

* توی برره نمی‏خواهید بوكس كار كنید؟
- مردم برره خیلی مبتدی هستند. خودتان كه دیده اید. هر چیزی كه می‏شود، مدیری می‏پرسد: این یعنی چه؟ بنابراین، ورزش به آن صورت، توی برره راه پیدا نكرده! البته توی آن قسمت كه فوتبال بود، قرار بود من دروازه بان باشم كه چون بچه‌ها ‌فكر كرده بودند من به دوبی برمی گردم یك نفر دیگر را دروازه بان كرده بودند.

* این صداهایی كه غول از خودش درمی آورد، از كجا آمده؟
- از خودم. اتفاقا سر صحنه، بچه‌ها ‌هم تعجب كرده بودند. می‏گفتند این صداها را از كجا در می‏آوری؟ الان توی خیابان كه رد می‏شوم، مردم داد می‏زنند بوآاااا. مخصوصا بچه‌ها ‌خیلی از غول خوششان آمده. چند روز پیش، از جلوی یك دبستان رد می‏شدم كه بچه‌های ‌مدرسه، من را دیدند. یك دفعه ریختند بیرون. مدرسه تعطیل شد! همه ریخته بودند دورم و امضا می‏خواستند. مجبور شدم دو ساعت، آن جا باشم. خانم مدیرشان هم رفت یك دوربین آورد كه عكس بگیرد.

* بازیگری را از كی شروع كردید؟
- از سال 68. ولی از سال 62 توی مدرسه راهنمایی توحید با بچه‌ها ‌تئاتر كار می‏كردیم. آن موقع، خشایار اعتمادی هم تك خوان گروه سرودمان بود. یك مدتی هم توی برنامة صبح جمعه با شما با مرحوم فرهنگ مهرپرور كار می‏كردم، چون تقلید صدایم خیلی خوب است. آن موقع، سرود آمریكا آمریكا را به صورت محتكر محتكر در آوردیم و با تقلید صدای خواننده اصلی اش خواندم. (و یك تكه از سرود را برای ما می‏خواند.) بعد توی پرواز پرستوها (ابوالقاسم طالبی) نقش یك افسر عراقی را بازی كردم.

* سایز خانواده تان هم همین طوری درشت است؟
- آره. یكی از پسر عموهایم قهرمان بوكس انگلیس است. اسمش راشد است، ولی به اش می‏گویند ری. پدرم هم قهرمان كشتی ایران بود و همرزم جهان پهلوان تختی: شهاب ایراندوست. الان عكس پدرم و آقای تختی، آرم كشتی پهلوانی ایران است.

* خنده تان هم می‏گیرد؟
- اصلا. وقتی می‏روم سر صحنه، می‏روم توی حالت ذن. فكر می‏كنم واقعا غول ام و حالا باید به عنوان غول، نقشم را بازی كنم. شخصیت غول، یك شخصیت خشن و در عین حال مهربان است. در واقع، یك غول با چهره مثبت است.

* خب این غول مثبت، قرار است به كجا برسد؟
- غول، نهایتا توی برره می‏ماند و سر و سامان می‏گیرد. از جنگل و كوه و خشونت، كاملا جدا می‏شود و یكی از اهالی برره می‏شود. یك انسان ایده آل.

* توی خانه هم احساس می‏كنید كه هنوز غول برره هستید؟
- بعضی شب‌ها ‌احساس می‏كنم كه سیامك روی این بازویم خوابیده و مهران روی این یكی بازویم. سیامك می‏گفت: رابین هود برره كم بود، جان كوچولو هم اضافه شد!

* دوست دارید توی چه فیلمی بازی كنید؟
- فیلم‌های ‌اكشن، فیلم‌های ‌جنگی، فیلم‌های ‌ورزشی مثل راكی و رمبو.

* توی امارات، از این فیلم‌ها ‌بازی می‏كردید؟
- نه. آن جا توی یك شركتی بودم كه ما را برای بادیگارد شدن استخدام كرده بود. مثلا من بادیگارد ویتنی هیوستون، ماریا كری، نیكلاس كیج، استینگ، تایگروود (قهرمان بوكس جهان) و... بوده ام. نیكلاس كیج از هیكل من تعجب كرده بود. می‏گفت: توی ایران هم همچین سایزی پیدا می‏شود؟

* از بادیگاردی تان خاطره ای ندارید؟
- یك بار برایان آدامز برای كنسرت آمده بود آن جا. این آدم، گیتارش را از خودش جدا نمی‏كرد. دستشویی هم كه می‏رفت، گیتارش را می‏برد و تمرین می‏كرد. من هم از بیرون، تقلید صدایش را كردم. بیچاره فكر كرده بود اكوی صدای خودش است. بعد آمد بیرون، گفت: احمد، تو بودی؟

* وقتی می‏خواهید سوار ماشین شوید، مشكلی ندارید؟
چرا، خیلی سخت است. البته الان شانس آورده ام كه صندلی جلو، یك نفره شده. ماشین‌های ‌توی ایران، اكثرا كوچك هستند. وقتی می‏نشینم، پاهایم می‏رود بالای داشبورد. خیلی وقت‌ها ‌هم كه راننده‌ها ‌من را می‏شناسند، می‏گویند: برو صندلی عقب، راحت بنشین. كسی را سوار نمی‏كنیم.

* تا حالا شده كه فیلمی را ببینید و دلتان بخواهد كه كاش جای فلان نقش، بازی می‏كردید؟
- خیلی. مثلا نقش مالك اشتر توی سریال امام علی برایم این طوری بود. همیشه دوست داشته ام كه توی فیلم‌های ‌تاریخی و مذهبی بازی كنم. دوست دارم یك سریال در رابطه با كربلا ساخته شود و تویش بازی كنم. می‏دانید، هنرمند زمانی هنرمند است كه اشكش اشك مردم باشد و لبخندش لبخند مردم. زمانی كه گریه می‏كند، تمام 70 میلیون باهاش بگریند و زمانی كه می‏خندد، 70 میلیون همراهش بخندند.

منبع: هفته‌نامه «همشهری جوان»

1811

قصه عشق

- نه‌، اون‌ اهل‌ يك‌ روستا بود و من‌ اهل‌ يك‌روستاي‌ ديگه‌. وصف‌ زيباييش‌ را از مدت‌ها قبل‌شنيده‌ بودم‌، اما فكر نمي‌كردم‌ به‌ آن‌ زيبايي‌ باشدكه‌ تعريفش‌ را مي‌كنند. آن‌ روز عصر هم‌ كه‌ پاي‌چشمه‌ ديدمش‌، هرگز فكر نكردم‌ كه‌ او همان‌(جميله‌) است‌ كه‌ هزاران‌ جوان‌ را اسير وخاطرخواه‌ خود ساخته‌ باشد.
نام‌ جميله‌ را كه‌ شنيدم‌، بي‌اختيار از جا پريدم‌:
- گفتيد اسمش‌ جميله‌ بود؟!
تعجب‌ و حيرت‌ جاي‌ هرگونه‌ حس‌ را از كمال‌خان‌ گرفت‌:

- مگر تو مي‌شناسيش‌؟
خودم‌ را باختم‌ و به‌ شدت‌ سرخ‌ شدم‌. اين‌ديگه‌ چه‌ حرفي‌ بود كه‌ از دهانم‌ بيرون‌ پرانده‌بودم‌؟ روي‌ سنگ‌ نشستم‌ و گفتم‌:
- اوه‌، نه‌!آخه‌ اسم‌ دختر خاله‌ من‌ هم‌ جميله‌است‌، يك‌ لحظه‌... ببخشيد كه‌ ميون‌ حرفتون‌پريدم‌.
كمال‌ خان‌ سيگار ديگري‌ را از پاكت‌ درآورد وبي‌خيال‌ حرفش‌ را ادامه‌ داد:
- اسمش‌ هم‌ مثل‌ خودش‌ زيبا بود، جميله‌...

آن‌ روز عصر بدجوري‌ تشنه‌ام‌ شده‌ بود، سرم‌را به‌ طرف‌ چشمه‌ كج‌ كردم‌ تا كمي‌ آب‌ بخورم‌. به‌آن‌جا كه‌ رسيدم‌، ديدم‌ دختري‌ پاي‌ چشمه‌ نشسته‌است‌ و رخت‌ مي‌شويد. نگاهم‌ به‌ جمال‌ ماهش‌ كه‌افتاد، بند دلم‌ پاره‌ شد و لرزه‌اي‌ جانكاه‌ تنم‌ رافراگرفت‌. از روي‌ اسب‌ پايين‌ افتادم‌ و مات‌ وحيران‌ محو تماشايش‌ شدم‌. يك‌ لحظه‌ سرش‌ رابلند كرد و مرا ديد، خيلي‌ سريع‌ رخت‌هايش‌ راجمع‌ كرد و از آن‌جا رفت‌. اما من‌ از جايم‌ تكان‌نخوردم‌ و ساعت‌ها به‌ نقطه‌اي‌ كه‌ او آن‌جا نشسته‌بود و رخت‌هايش‌ را مي‌شست‌، خيره‌ ماندم‌;وقتي‌ تاريكي‌ همه‌ جا را خوب‌ پوشاند، سوار اسبم‌شدم‌ و با قلبي‌ تيرخورده‌ و دست‌ و پايي‌ لرزان‌ به‌روستاي‌ خود برگشتم‌. آن‌ شب‌ هرچه‌ سعي‌ كردم‌،نتوانستم‌ يك‌ لحظه‌ هم‌ پلك‌ روي‌ هم‌ بگذارم‌ و به‌خواب‌ رفتم‌. مدام‌ صورت‌ زيبايش‌ مقابل‌ چشمانم‌نقش‌ مي‌بست‌ و نفس‌ را در سينه‌ام‌ حبس‌مي‌ساخت‌ و قلبم‌ را به‌ تپش‌ وا مي‌داشت‌. صبح‌ كه‌شد برخاستم‌، سوار اسبم‌ شدم‌ و خود را پاي‌چشمه‌ رساندم‌ و تا شب‌ آن‌جا ماندم‌، تا شايد بارديگر رويي‌ چون‌ گلش‌ را ببينم‌، اما او نيامد كه‌نيامد. يك‌ هفته‌ تمام‌ رفتم‌ و برگشتم‌ تا بالاخره‌توانستم‌ صورت‌ زيبايش‌ را از پشت‌ سر ببينم‌ كه‌چون‌ آهويي‌ وحشي‌ ميان‌ گل‌ها به‌ جلومي‌خراميد و پيش‌ مي‌رفت‌. بر روي‌ اسب‌ پريدم‌ وتاختم‌، بايد متوقفش‌ مي‌ساختم‌، بايد حرف‌هاي‌دلم‌ را به‌ او مي‌زدم‌. به‌ كنارش‌ كه‌ رسيدم‌، اسب‌ رااز حركت‌ بازداشتم‌ و پايين‌ پريدم‌:
- سلام‌، دختر... دختر خانم‌...!
بي‌آن‌ كه‌ برگردد و نگاهم‌ كند، با صداي‌سحرانگيزي‌ جوابم‌ را داد:
- سلام‌ آقا.
شور و هيجان‌ خاصي‌ به‌ من‌ دست‌ داده‌ بود،عرق‌ كرده‌ بودم‌، زبانم‌ بند آمده‌ بود و خوب‌ دردهانم‌ نمي‌گشت‌ يا بهتر بگويم‌ اصلا نمي‌گشت‌.
- منو ببخشيد... نمي‌خواستم‌ مزاحمتون‌ بشم‌،مي‌شه‌.... مي‌شه‌ كمي‌ وقت‌تون‌ را بگيرم‌ و با هم‌حرف‌ بزنيم‌...؟!
- شما غريبه‌ هستيد، درست‌ نيست‌ كه‌ من‌ با شماحرف‌ بزنم‌.
- درسته‌ من‌ يك‌ غريبه‌ هستم‌، اما هميشه‌ كه‌نمي‌خواهم‌ غريبه‌ بمانم‌... دوست‌ دارم‌ كه‌باهاتون‌ آشنا بشم‌ و...
- من‌ كار دارم‌ آقا، بايد برم‌ خونمون‌.
- يعني‌...دوست‌ نداريد، با من‌ آشنا بشين‌...؟
- مسئله‌ دوست‌ داشتن‌ يا نداشتن‌ نيست‌ آقا،من‌ كار دارم‌ و الان‌ بايد خونمون‌ باشم‌.
- پس‌ لااقل‌ اجازه‌ بدين‌ حرف‌هامو بزنم‌.
- شنيدن‌ حرف‌هاتون‌ هيچ‌ فايده‌اي‌ براي‌ من‌نداره‌، فكر نمي‌كنم‌ براي‌ شما هم‌ فايده‌اي‌ داشته‌باشه‌.
- اما من‌ يك‌ هفته‌ تمام‌ از كار و زندگي‌افتاده‌ام‌ تا توانسته‌ام‌ پيداتون‌ كنم‌.
- متاسفم‌ كه‌ شما را از كار و زندگي‌ انداخته‌ام‌،متاسفم‌ كه‌ باعث‌ آزار و اذيت‌تون‌ شدم‌. احساس‌عجيبي‌ بهم‌ دست‌ داده‌ بود، احساسي‌ كه‌ تا آن‌لحظه‌ تجربه‌اش‌ نكرده‌ بودم‌. نمي‌توانستم‌ حرف‌دلم‌ را آن‌ گونه‌ كه‌ بايد برزبان‌ بيان‌ نمايم‌ و از اين‌رنج‌ مي‌كشيدم‌.
- نه‌، نه‌، متوجه‌ منظورم‌ نشديد. نمي‌خواستم‌بگم‌ كه‌ شما باعث‌ آزار و اذيتم‌ شده‌ايد. نه‌، هرگز،مي‌خواستم‌ بگم‌ كه‌، يعني‌ چطور بايد بگم‌؟ من‌، من‌يك‌ هفته‌ پيش‌ بود كه‌ اولين‌بار شما رو ديدم‌،يادتون‌ مي‌آيد كه‌؟
- شما آمده‌ بوديد پاي‌ چشمه‌ كه‌ آب‌ بخوريد،اما نخورديد، ايستاديد و مرا نگاه‌ كرديد.
- شما هم‌ وقتي‌ متوجه‌ شديد كه‌ من‌ نگاهتان‌مي‌كنم‌، فوري‌ رخت‌هاي‌تان‌ را جمع‌ كرديد و ازآن‌جا رفتيد.
- بايد هم‌ مي‌رفتم‌، شما بدجوري‌ نگاهم‌مي‌كرديد و اين‌ اصلا درست‌ نبود.
- مي‌دونم‌ درست‌ نبوده‌، اما قصد و نيت‌ من‌خيره‌، من‌... باز حرفم‌ را قطع‌ كرد:
- ببخشيد آقا، به‌ نزديكي‌ روستا رسيده‌ايم‌ ومن‌ بايد بروم‌ و راهش‌ را كج‌ كرد و رفت‌. راست‌مي‌گفت‌ به‌ نزديكي‌ روستاي‌شان‌ رسيده‌ بوديم‌ وديگر صلاح‌ نبود، بيشتر از آن‌ دو تايي‌ با هم‌ جلوبرويم‌. برگشتم‌ و با وضعي‌ آشفته‌ و حالي‌ خراب‌ ازآن‌جا دور شدم‌. آن‌ دختر حاضر نبود، سادگي‌عشق‌ را بپذيرد و اين‌ موضوع‌ من‌ را بسيار دلتنگ‌مي‌ساخت‌. پيش‌ از اين‌ها شنيده‌ بودم‌ كه‌ اودختري‌ سرسخت‌ و نفوذناپذير است‌ و حاضرنيست‌ عشق‌ كسي‌ را به‌ سينه‌اش‌ راه‌ دهد، اما ديگرفكر نمي‌كردم‌ تا بدين‌ حد در مقابل‌ عجز وناله‌هاي‌ من‌ مقاوم‌ و استوار باشد و صبوري‌ پيشه‌كند. به‌ خانه‌ كه‌ رسيدم‌ مريض‌ شدم‌ و ده‌ روز تمام‌توي‌ رختخواب‌ ماندم‌. اين‌ كه‌ چه‌ مرضي‌ گرفته‌بودم‌ و از چه‌ چيزي‌ درد مي‌كشيدم‌، بر كسي‌آشكار نبود. روز يازدهم‌ به‌ هر جان‌ كندني‌ كه‌ بوداز رختخواب‌ بيرون‌ آمدم‌، سوار اسبم‌ شدم‌ و به‌طرف‌ چشمه‌ تاختم‌. چشمه‌ در ته‌ دره‌اي‌ زيبا، تن‌كف‌آلود و مواجش‌ را بر زمين‌ سبز مي‌ماليد و باصداي‌ دل‌انگيزي‌ پيش‌ مي‌رفت‌. از اسب‌ پايين‌آمدم‌ و با آب‌ خنك‌ چشمه‌ صورتم‌ را شستم‌. آب‌چشمه‌ براي‌ من‌ مقدس‌ و شفا بخش‌ بود، تاكنون‌چندين‌ بار جميله‌ دستانش‌ را، سر و صورتش‌ را درآن‌ شسته‌ بود. روح‌ تازه‌اي‌ در كالبدم‌ دميده‌ شد وخستگي‌ از تنم‌ رخت‌ بربست‌. افسار اسب‌ را به‌دست‌ گرفتم‌ و پياده‌ تا نزديكي‌ روستا پيش‌ رفتم‌ تامگر جميله‌ را ببينم‌. اثري‌ از او نبود، انگار آب‌ شده‌و به‌ دل‌ زمين‌ فرو رفته‌ بود. دوباره‌ به‌ طرف‌ چشمه‌برگشتم‌، ديگر روي‌ رفتن‌ به‌ خانه‌ را نداشتم‌، ديگرنمي‌توانستم‌ توي‌ رختخواب‌ بخزم‌ و ساعت‌هاي‌متمادي‌ به‌ تيرهاي‌ چوبي‌ سقف‌ خيره‌ شوم‌. پاي‌چشمه‌ درست‌ همان‌ نقطه‌اي‌ كه‌ او هفده‌ روز پيش‌نشسته‌ بود و رخت‌هايش‌ را مي‌شست‌، نشستم‌ و به‌آب‌ چشمه‌ خيره‌ شدم‌. اين‌ آب‌ تاكنون‌ چندين‌ بارعكس‌ رخ‌ پريوش‌ او را در خود منعكس‌ كرده‌ بود.
خورشيد خود را پشت‌ كوه‌ها انداخت‌ و شب‌چادر سياهش‌ را بر سر دره‌ كشيد، اما من‌ از جايم‌تكان‌ نخوردم‌، نشستم‌ و
همان‌طور گوش‌ به‌نجواهاي‌ عاشقانه‌ چشمه‌ سپردم‌ و تا صبح‌ بيدارماندم‌. خورشيد كه‌ از پشت‌ كوه‌ها بيرون‌ آمد،اميد تازه‌اي‌ در دلم‌ جوانه‌ زد، اميد اين‌ كه‌ او راببينم‌، همه‌ حرف‌هاي‌ ناگفته‌ام‌ را بزنم‌ و از شربيماري‌ مهلكي‌ كه‌ گريبانم‌ را گرفته‌ بود، خلاص‌شوم‌. بلند شدم‌ و به‌ راه‌ افتادم‌. نزديكي‌هاي‌ ظهربود كه‌ ناگهان‌ جلويم‌ سبز شد، انگار از آسمان‌فرود آمده‌ بود، يا اين‌ كه‌ يك‌ مرتبه‌ از پشت‌بوته‌هاي‌ وحشي‌ بيرون‌ زده‌ باشد، از شدت‌خوشحالي‌ كم‌ مانده‌ بود، پر دربياورم‌ و به‌ پروازدرآيم‌. او كه‌ مرا ديد هيچ‌ خوشحال‌ نشد، اخم‌دلنشيني‌ كرد و راهش‌ را كج‌ كرد. قدم‌ پيش‌ نهادم‌و هوارزده‌ گفتم‌:
- سلام‌ جميله‌ خانم‌.
نايستاد كه‌ به‌ حرف‌هاي‌ من‌ گوش‌ كند. دنبالش‌راه‌ افتادم‌ و به‌ ناله‌ درآمدم‌.
- چرا به‌ حرف‌هاي‌ من‌ گوش‌ نمي‌كنيد، جميله‌خانم‌؟ خواهش‌ مي‌كنم‌.
او نيز به‌ ناله‌ درآمد، اما ناله‌ او نه‌ از روي‌ تمنابلكه‌ از روي‌ خشم‌ بود:
- چرا دست‌ از سرم‌ بر نمي‌داريد، آقا؟ چراراحتم‌ نمي‌گذاريد؟
من‌ از وقتي‌ كه‌ شما رو ديده‌ام‌ هوش‌ و حواسم‌را از دست‌ داده‌ام‌. خنگ‌ شده‌ام‌، ديوانه‌ شده‌ام‌و بدتر از همه‌ اين‌ها مريض‌ شده‌ام‌ و سلامتي‌ خودرا از دست‌ داده‌ام‌.
- براتون‌ متاسفم‌ آقا، خيلي‌ متاسفم‌.
به‌ جاي‌ تاسف‌ خوردن‌ به‌ حال‌ من‌، بياييددوتايي‌ با هم‌ برويم‌ خانه‌ ما، عروس‌ خانه‌ ما شويد وروشني‌بخش‌ خانه‌ ما شوي‌. مادرم‌ زن‌ مهرباني‌است‌، مسلما از ديدن‌ شما خوشحال‌ مي‌شود.
- من‌ نمي‌توانم‌ عروس‌ شما شوم‌!
- پس‌، پس‌ من‌ مي‌آيم‌ به‌ خونه‌ شما و مي‌شوم‌دوماد خانه‌ شما.
- دست‌ برداريد، من‌ هرگز نمي‌تونم‌ يه‌ مردغريبه‌ را با خود ببرم‌ به‌ خانه‌.
- اين‌ قدر به‌ من‌ نگوييد غريبه‌، من‌ مي‌خوام‌ باشما ازدواج‌ كنم‌.
- من‌ نمي‌خوام‌ با شما ازداوج‌ كنم‌، پدر ومادرم‌ پير و ناتوان‌ و عليل‌ هستند.
با كف‌ دو دستم‌ بر سينه‌ام‌ كوفتم‌ و گفتم‌:
- خودم‌ نوكرشون‌ مي‌شم‌، خودم‌ عصاي‌دستشون‌ مي‌شم‌، خودم‌ از شون‌ تا آخر عمرمراقبت‌ مي‌كنم‌.
- همه‌ از اين‌ حرف‌ها مي‌زنند آقا، اما كار كه‌ ازكار گذشت‌ همه‌ چيز را فراموش‌ مي‌كنند.
- قسم‌ مي‌خورم‌، حاضرم‌ سبيلم‌ را گرو بذارم‌.
جميله‌ از دره‌ بيرون‌ آمد و راه‌ روستاي‌شان‌ رادر پيش‌ گرفت‌. نفرت‌ و خشم‌ از چشمان‌ سرخش‌زبانه‌ مي‌كشيد.
- مزاحمم‌ نشويد آقا، بذاريد به‌ درد خودم‌بميرم‌.
داشت‌ مي‌رفت‌ روستا...ديگر نمي‌توانستم‌ببينمش‌، هيچ‌ وقت‌. بي‌شك‌ از ترس‌ من‌ هم‌ كه‌شده‌ پايش‌ را به‌ دره‌ نمي‌گذاشت‌. اين‌ را ازنگاهش‌ خوانده‌ بودم‌. آن‌ وقت‌ تا آخر عمرم‌آواره‌ و سرگردان‌ مي‌شدم‌، سر به‌ بيابان‌مي‌گذاشتم‌ و قصه‌ ديوانگي‌ و عاشقي‌ام‌ دهان‌ به‌دهان‌ مي‌گشت‌. من‌ همان‌ موقع‌ هم‌ ديوانه‌اش‌بودم‌، همان‌ موقع‌ منم‌ ناتوان‌ و ذليل‌ و بيمارعشقش‌ بودم‌، ديگر نمي‌توانستم‌ ديوانه‌تر از اين‌بشوم‌. نه‌، نه‌ به‌ راستي‌ از من‌ ساخته‌ نبود. بي‌اختيار،بي‌آنكه‌ خود بدانم‌ دست‌ به‌ چه‌ كاري‌ دارم‌مي‌زنم‌، جلو پريدم‌ و مچ‌ دستش‌ را گرفتم‌ و محكم‌كشيدم‌. جيغ‌ خفيفي‌ كشيد و صورتش‌ را از فرطدردي‌ جانگداز در هم‌ فشرد:
- ولم‌ كن‌ لعنتي‌!
- بايد با من‌ بيايي‌، بايد عروسم‌ بشي‌.
- نمي‌خوام‌ عروست‌ بشم‌، نمي‌خوام‌.
- بايد بيايي‌، بايد بخواي‌، بايد بفهمي‌؟!
- تو بايد بفهمي‌ نه‌ من‌، تو كه‌ مزاحم‌ ناموس‌مردم‌ شده‌اي‌، مگه‌ خودت‌ خواهر و مادر نداري‌؟
- تو ناموس‌ خودم‌ هستي‌، نه‌ مردم‌!زن‌ خودم‌هستي‌، نه‌ دختر مردم‌!
و بر فشار دستم‌ افزودم‌ و به‌ راهش‌ انداختم‌. دوسه‌ قدمي‌ به‌ زور همراهم‌ آمد، بعد يك‌ مرتبه‌دست‌ راستش‌ را بلند كرد و سيلي‌ محكمي‌ به‌صورتم‌ زد:
- ولم‌ كن‌ كثافت‌!نمي‌خواهم‌ باهات‌ بيايم‌.
دندان‌هايم‌ را با غيظ به‌ روي‌ هم‌ فشردم‌ ومحكم‌تر از پيش‌ كشيدمش‌. چيزي‌ نمانده‌ بود كه‌مچ‌ دستش‌ بشكند.
- كاري‌ نكن‌ كه‌ نعشت‌ را روي‌ زمين‌ بكشم‌ و باخود ببرم‌.
سيلي‌ محكم‌ ديگري‌ به‌ گوشم‌ نواخت‌ و گفت‌:
- دزد كثيف‌!احمق‌!ولم‌ كن‌.
يك‌ باره‌ اعصابم‌ بهم‌ ريخت‌ و روي‌ سگم‌ بالاآمد. تا حالا از كسي‌ كتك‌ نخورده‌ بودم‌. دستم‌ رابلند كردم‌ تا حسابش‌ را كف‌ دستش‌ بگذارم‌ كه‌ناگهان‌ صداي‌ خش‌خشي‌ را از بالاي‌ سرم‌ شنيدم‌.
برگشتم‌ و دوستانم‌ را ديديم‌، (عزت‌) و(نصرت‌) (خليل‌) و (جليل‌) را. عزت‌ و نصرت‌ باهم‌ برادر بودند، خليل‌ و جليل‌ هم‌ با هم‌ و چهار نفرشون‌ براي‌ من‌ كار مي‌كردند. لابد مادرم‌ نگران‌
شده‌ بود كه‌ آنها هم‌ از چند دقيقه‌ پيش‌ سررسيده‌ بودند اين‌ را از نيش‌هاي‌ زبان‌ فهميدم‌جميله‌ از يك‌ لحظه‌ غفلت‌ من‌ استفاده‌ كرد ومچش‌ را از دستم‌ بيرون‌ كشيد و پا به‌ دويدن‌گذاشت‌. نمي‌توانستم‌ اين‌ همه‌ خفت‌ و خواري‌ راتحمل‌ كنم‌. نمي‌توانستم‌ پيش‌ افرادم‌ اين‌ همه‌ذليل‌ و سرافكنده‌ بشم‌ جاي‌ انگشتانش‌ روي‌صورتم‌ مي‌سوخت‌ آب‌ دهانش‌ گونه‌ام‌ را سوراخ‌مي‌كرد دهانم‌ را باز كردم‌ و نعره‌ كشيدم‌.
جلو شو بگيرين‌ نذارين‌ در بره‌ افرادم‌ را چهارطرف‌ شروع‌ به‌ دويدن‌ كردند و در يك‌ لحظه‌ناپديد شدند پشت‌ سرشون‌ راه‌ افتادم‌.
راه‌ فرار جميله‌ به‌ طرف‌ روستا بسته‌ شده‌ بودناچار شد به‌ طرف‌ دره‌ فرار كند. افرادم‌ در يك‌لحظه‌ خودشان‌ را به‌ او رساندند. جميله‌ آن‌ طرف‌چشمه‌ پريد و خودش‌ را به‌ درون‌ غار تاريكي‌ كه‌آن‌ نزديكي‌ بود انداخت‌.
افرادم‌ دهانه‌ غار را گرفتند تا من‌ برسم‌ وحسابش‌ رو كف‌ دستش‌ بگذارم‌.
اما من‌ آن‌ دختر نمك‌ نشناس‌ را از جانم‌ هم‌بيشتر دوست‌ داشتم‌ چظور مي‌توانستم‌ بهش‌ دست‌بزنم‌ها؟ چطور؟
يك‌ لحظه‌ تصميم‌ گرفتم‌ برگردم‌ و به‌ افرادم‌ هم‌بگويم‌ كه‌ برگردند كه‌ يكدفعه‌ به‌ ياد سيلي‌ هايش‌افتادم‌ به‌ ياد آب‌ دهاني‌ كه‌ به‌ صورتم‌ انداخته‌ بودو خونم‌ به‌ جوش‌ آمد. اگر افرادم‌ نيامده‌ بودندممكن‌ بود ببخشمش‌ و براي‌ هميشه‌ رهايش‌ كنم‌ولي‌ پس‌ از امدن‌ آنهانمي‌ توانستم‌ اين‌ كار را بكنم‌پاي‌ حيثيتم‌ در كار بود پاي‌ آبروي‌ چندين‌ ساله‌ام‌پاي‌ غرورم‌ كه‌ شكسته‌ بود.
پاي‌ احساسم‌ كه‌ جريحه‌ دار شده‌ بود يك‌ آن‌كله‌ام‌ داغ‌ شد چشمانم‌ سياهي‌ رفت‌ و همه‌ چيزدور سرم‌ شروع‌ به‌ چرخيدن‌ كرد. دستم‌ را به‌ روي‌ديوار غار گذاشتم‌ تا به‌ زمين‌ سقوط نكنم‌ و بي‌ آنكه‌خودم‌ بفهم‌ چه‌ كار دارم‌ مي‌كنم‌ بي‌ آنكه‌ به‌ عاقبت‌كاري‌ كه‌ دارم‌ انجام‌ مي‌دهم‌ بينديشم‌ با سر به‌افرادم‌ اشاره‌ كردم‌ بروند و كارش‌ را تمام‌ كنند...

منبع: مجله خانواده سبز ksabz.net

December 10, 2005 1798

مهدي اميني خواه: عشق را مي توان موهبت الهي دانست

مهدي‌ اميني‌ خواه‌ بازيگر بااستعداد و تواناي‌عرصه‌ سينما و تلويزيون‌ كشورمان‌ متولد مرداد1353 اهل‌ تهران‌ و فرزند آخر خانواده‌مي‌باشد. وي‌ مجرد و فارغ‌التحصيل‌ رشته‌بازيگري‌ از دانشكده‌ هنر معماري‌ تهران‌ است‌. ازجمله‌ كارهاي‌ او مي‌توان‌ به‌ سريال‌هاي‌ مهماني‌ ازبهشت‌، نفس‌ سنگ‌، ....


وقتي‌ به‌ او زنگ‌ زدم‌ چون‌ مشغول‌ كار در يك‌سريال‌ بود گفت‌: اگر مايل‌ هستيد سر لوكيشن‌ كاردر خدمت‌ شما هستم‌. ما هم‌ پذيرفتيم‌ و براي‌ساعت‌ 5/5 عصر خود را به‌ محدوده‌ ميدان‌رسالت‌ رساندم‌. وقتي‌ با او برخورد كردم‌ اولين‌چيزي‌ كه‌ دستگيرم‌ شد تواضع‌ و اخلاق‌ خوبش‌بود. مهدي‌ اميني‌ خواه‌ بازيگر بااستعداد و تواناي‌عرصه‌ سينما و تلويزيون‌ كشورمان‌ متولد مرداد1353 اهل‌ تهران‌ و فرزند آخر خانواده‌مي‌باشد. وي‌ مجرد و فارغ‌التحصيل‌ رشته‌بازيگري‌ از دانشكده‌ هنر معماري‌ تهران‌ است‌. ازجمله‌ كارهاي‌ او مي‌توان‌ به‌ سريال‌هاي‌ مهماني‌ ازبهشت‌، نفس‌ سنگ‌، راه‌ سوم‌، كژدم‌ 33، جوان‌امروز، آبي‌ مثل‌ دريا، براي‌ آخرين‌ بار و... اشاره‌كرد و كارهاي‌ سينمايي‌ مثل‌ شورعشق‌، امپراطور،حشره‌، زن‌ زيادي‌، شاخه‌ گلي‌ براي‌ عروس‌، هيواو...را در كارنامه‌ هنري‌ خود دارد. ماشين‌ سواري‌را دوست‌ دارد و معتقد است‌ اگر روزي‌ ماشين‌ رااز او بگيرند، آن‌ روز روز مرگ‌ اوست‌. وي‌ سعي‌دارد تا انتهاي‌ اين‌ جاده‌ برود هر چند مي‌داندجاده‌ هنر انتها ندارد. مصاحبه‌اي‌ كه‌ با او انجام‌داديم‌، خواندنش‌ خالي‌ از لطف‌ نيست‌.
اولين‌ حضورتان‌ در عرصه‌ بازيگري‌ را به‌ يادداريد؟
- بله‌، سال‌ 71 بود كه‌ من‌ تئاتر كار كردم‌. گروه‌موزيك‌ دمودرام‌. كه‌ خيلي‌ مورد استقبال‌ قرارگرفت‌.
شما از طرف‌ خانواده‌ محدوديتي‌ نداشتيد؟
- خير، به‌ هيچ‌ وجه‌
چرا در زمينه‌ تلويزيون‌ كم‌ كار شديد؟
- راستش‌ من‌ دو سه‌ كار تلويزيوني‌ دارم‌ كه‌هنوز پخش‌ نشده‌ و اين‌ باعث‌ شد كه‌ كمي‌ در كارم‌وقفه‌ بيافتد. مانند سريال‌هاي‌ نقش‌ برآب‌، اسي‌موتوري‌، رفقاي‌ خوب‌ و...

به‌ نظر شما براي‌ موفق‌ شدن‌ در عرصه‌بازيگري‌ آيا فقط چهره‌ خوب‌ داشتن‌ كافي‌ است‌يا شرايط ديگري‌ لازم‌ است‌ ؟
- من‌ معتقدم‌ براي‌ موفقيت‌ در بازيگري‌ چهره‌مهم‌ نيست‌ و با داشتن‌ يك‌ چهره‌ خوب‌ مشكل‌ حل‌نمي‌شود. بازيگري‌ يعني‌ تلفيقي‌ از هنر و صنعت‌. ماخيلي‌ از بازيگران‌ مطرح‌ دنيا را مي‌شناسيم‌ كه‌چهره‌ جالبي‌ ندارند ولي‌ بازي‌ آن‌هاتوصيف‌ناپذير است‌ و در تاريخ‌ سينماي‌ جهان‌ماندگار است‌.
مي‌گويند بازيگري‌ به‌ صورت‌ ژنتيك‌ منتقل‌مي‌شود، آيا اين‌ امر در مورد شما صادق‌ است‌؟
- به‌ نظر من‌ درست‌ است‌ كه‌ ژنتيك‌ به‌ استعدادربط دارد. ولي‌ پرورش‌ و شكل‌ دادن‌ استعداد ازژنتيك‌ مهم‌تر است‌ چون‌ دست‌ خود آدم‌ است‌.
به‌ نظر من‌ هنر هفتم‌ در ايران‌ چه‌ مرحله‌اي‌از پيشرفت‌ مي‌باشد و ما در ميان‌ كشورهاي‌ ديگرتقريبا در كجا و در چه‌ مرتبه‌اي‌ قرار داريم‌؟
- خوشبختانه‌ وضعيت‌ سينماي‌ ما كمي‌ بهبودپيدا كرده‌ است‌، ما در چند سال‌ اخيري‌ كه‌ سپري‌كرديم‌ ديديم‌ كه‌ سينماي‌ ايران‌ در سطح‌ جهان‌توانست‌ اسمي‌ به‌ يادگار بگذارد و حتي‌ جوايززيادي‌ گرفتيم‌ و خيلي‌ از كارگردان‌هاي‌ ماتوانستند اسكارهاي‌ زيادي‌ دريافت‌ كنند و من‌ ازهمين‌جا ازهمه‌ آن‌ها تشكر مي‌كنم‌ كه‌ ابروي‌ ملي‌را حفظ كردند و اسم‌ ايران‌ را سر زبان‌ كل‌ دنيامي‌اندازند و اميدوارم‌ كه‌ اين‌ پيشرفت‌ خط سيرخود را طي‌ كند و ما بتوانيم‌ به‌ جايگاه‌هاي‌ بالاتري‌برسيم‌.
شما در كارتان‌ الگو هم‌ داشتيد؟
- ببينيد هر كسي‌ كه‌ بتواند چيزي‌ به‌ من‌ ياددهد حتي‌ مردم‌ عادي‌ مي‌توانند برايم‌ الگو باشند.ولي‌ هيچ‌ گاه‌ از كسي‌ كپي‌ نكشيدم‌
تا الان‌ شده‌ جلوي‌ بازيگري‌ كه‌ به‌ حرفه‌اي‌بودنش‌ معتقديد دست‌ و پاي‌ خود را گم‌ كنيد؟
- خوشبختانه‌ چون‌ من‌ از دوره‌ نوجواني‌ واردتئاتر شدم‌ و در همان‌ دوران‌ نوجواني‌ به‌ مقام‌ها وجوايز زيادي‌ در زمينه‌ تئاتر دست‌ پيدا كردم‌ وزماني‌ كه‌ به‌ صورت‌ حرفه‌اي‌ واد تلويزيون‌ و سينماشدم‌ همه‌ اين‌ مسائل‌ برايم‌ حل‌ شده‌ بود وتجربه‌هايم‌ به‌ من‌ كمك‌ كرد كه‌ دست‌ و پايم‌ را گم‌نكنم‌.
براي‌ انتخاب‌ يك‌ نقش‌ چه‌ فاكتورهايي‌ رادر نظر مي‌گيريد؟
- خود نقش‌، فيلمنامه‌، كارگردان‌ و مهم‌تر ازهمه‌ پيام‌ فيلم‌
شما خودتان‌ را با كدام‌ هنرپيشه‌ گذشته‌ وحال‌ ايران‌ و جهان‌ هم‌ تراز و هم‌ سبك‌ مي‌دانيد؟
- اين‌ را مردم‌ بايد بگويند و من‌ نمي‌دانم‌.
در حال‌ حاضر شهرت‌، تكامل‌ و عشق‌ كدام‌يك‌ برايتان‌ مهم‌تر است‌؟
- تكامل‌ كه‌ لازمه‌ زندگي‌ هر آدم‌ است‌ و هرانساني‌ به‌ دنيا مي‌آيد كه‌ به‌ تكامل‌ برسد. عشق‌ هم‌نيرو و پتانسيل‌ و انرژي‌ است‌ و مي‌توان‌ آن‌ راموهبت‌ و نعمت‌ الهي‌ دانست‌ كه‌ خدا به‌ انسان‌هديه‌ مي‌دهد و عشق‌ بايد زمينه‌ زندگي‌ باشد وچون‌ عشق‌ انرژي‌ و سوخت‌ براي‌ حركت‌ به‌ سوي‌موفقيت‌ است‌. در مورد شهرت‌ بايد بگويم‌ كه‌ اگرتكامل‌ داشته‌ باشي‌ و از همان‌ نيروي‌ عشق‌ استفاده‌كني‌ ناخودآگاه‌ به‌ شهرت‌ مي‌رسي‌.
هنر بازيگري‌ تا چه‌ اندازه‌ در تحولات‌شخصي‌ و اجتماعي‌ شما تاثير داشته‌ است‌؟
- خيلي‌ زياد، چون‌ همه‌ بازيگري‌ تجربه‌ است‌و من‌ فكر مي‌كنم‌ در طي‌ اين‌ 13،14 سال‌ كارتجربه‌هاي‌ زيادي‌ كسب‌ كردم‌ و اين‌ تجربيات‌باعث‌ شده‌ كه‌ من‌ از آن‌ خامي‌ دربيايم‌ و دنيا ديده‌بشم‌.
شما در زمينه‌هاي‌ سينما، تئاتر و تلويزيون‌ايفاي‌ نقش‌ كرده‌ايد، با كدام‌ يك‌ زودتر ارتباطبرقرار كرديد؟
- من‌ با هر سه‌ اين‌ها راحت‌ بودم‌. چون‌بازيگري‌ در اصل‌ بازي‌ است‌ و نوع‌ نمايش‌ فقطفرق‌ مي‌كند.
شما تا چه‌ اندازه‌ مردمي‌ هستيد؟
- اگر مردم‌ مرا لايق‌ بدانند فكر مي‌كنم‌ خيلي‌مردمي‌ هستم‌.
شما كار طنز هم‌ كرده‌ايد؟
- بله‌ و آخرين‌ كار طنزم‌ فيلم‌ سينمايي‌ (شاخه‌گلي‌ براي‌ عروس‌) بود.
به‌ نظر شما مردم‌ را بهتر مي‌شود خنداند ياگرياند و يا به‌ تعبير ديگر مردم‌ بهتر مي‌خندند ياگريه‌ مي‌كنند؟
- مردم‌ سخت‌پسند هستند. آن‌ها را به‌ راحتي‌نمي‌شود خنداند و بايد هنري‌ داشته‌ باشي‌ كه‌ارائه‌ بدهي‌ و در ضمير ناخودآگاه‌ آن‌ها رجوع‌بكني‌ و پتانسيل‌ دروني‌ آن‌ها را آزاد كني‌ تا بتواني‌انرژي‌ خنده‌ را از آن‌ها بگيري‌
در حال‌ حاضر مشغول‌ انجام‌ چه‌ كاري‌هستيد؟
- مشغول‌ بازي‌ در سريالي‌ هستم‌ به‌ نام‌ (باران‌بهاري‌) به‌ كارگرداني‌ آقاي‌ مسعود رشيدي‌ كه‌براي‌ شبكه‌ يك‌ تهيه‌ مي‌شود و تقريبا 80درصدكار تمام‌ شده‌ است‌.
آقاي‌ اميني‌ خواه‌، شما 31 سال‌ داريد، آيابه‌ اندازه‌ يك‌ آدم‌ 31 ساله‌ زندگي‌ مي‌كنيد؟
- بله‌
تا امروز چه‌ درس‌هايي‌ از هنر گرفته‌ايد؟
- من‌ درس‌هاي‌ زيادي‌ از هنر گرفته‌ام‌. خودهنر يك‌ مدرسه‌ است‌ كه‌ در آن‌ مي‌تواني‌ كارها وچيزهاي‌ زيادي‌ ياد بگيري‌
چرا تا الان‌ ازدواج‌ نكرديد؟
- نه‌ شرايطش‌ برايم‌ مهيا بوده‌ است‌ نه‌ آدم‌مدنظرم‌ را پيدا كرده‌ام‌.
همسر ايده‌آل‌ شما چه‌ ويژگي‌هايي‌ دارد؟
- به‌ نظر من‌ همسر بايد يك‌ شريك‌ خوب‌ باشد.زن‌ و شوهر يعني‌ يك‌ رفاقت‌، يك‌ شراكت‌ و يك‌دوستي‌. زن‌ و شوهر بايد براي‌ يكديگر، آرامش‌فراهم‌ كنند و به‌ هم‌ عشق‌ داشته‌ باشند تا بتوانندمسير زندگي‌ را طي‌ كنند.
شما اهل‌ ورزش‌ هستيد؟
- بله‌، من‌ در نوجواني‌ كمربند مشكي‌ كاراته‌داشتم‌. عضو تيم‌ بكس‌، دوچرخه‌ سوار و كوهنوردبودم‌ و الان‌ هم‌ عضو تيم‌ فوتبال‌ هنرمندان‌ هستم‌و عضو تيم‌ اسكي‌ هم‌ شده‌ام‌.
اهل‌ موسيقي‌ چي‌؟
- من‌ موسيقي‌ را خيلي‌ خيلي‌ دوست‌ دارم‌
سازي‌ هم‌ مي‌زنيد؟
- نه‌ ساز نمي‌زنم‌، ولي‌ علاقه‌ شديدي‌ به‌ گيتاردارم‌.
در دوران‌ مدرسه‌ به‌ درس‌ خواندن‌ علاقه‌داشتيد؟
- دوران‌ تحصيل‌ من‌ دقيقا دو بخش‌ بود تا اول‌و دوم‌ دبيرستان‌ بچه‌اي‌ بسيار تنبل‌ و شيطون‌ وتجديدي‌ بودم‌ ولي‌ از سوم‌ دبيرستان‌ انقلابي‌ درمن‌ به‌ وجود آمد كه‌ به‌ درس‌ علاقه‌ پيدا كنم‌ وشاگرد اول‌ بشوم‌. به‌ طوري‌ كه‌ نفر 72 كنكور شدم‌و در دانشگاه‌ يكي‌ از بهترين‌ شاگردان‌ بودم‌.
اهل‌ تقلب‌ كردن‌ هم‌ بوديد؟
- از وقتي‌ كه‌ در من‌ انقلاب‌ و تحول‌ به‌ وجودآمد به‌ هيچ‌ وجه‌ تقلب‌ نكردم‌.
قبل‌ از آن‌ چي‌؟
- قبلش‌ كه‌ خيلي‌ تقلب‌ مي‌كردم‌، مثلا روي‌آستينم‌ لوله‌ خودكار و انگشتانم‌ تقلب‌ مي‌نوشتم‌ وانواع‌ و اقسام‌ تقلبات‌ حرفه‌اي‌ را بلد بودم‌(مي‌خندد)
دوست‌ داريد به‌ كدام‌ دوره‌ زندگيتان‌برگرديد؟
- دوره‌ دبيرستان‌ و دوره‌ 20 تا 25 سالگي‌
شما چند خواهر و برادريد؟
- ما كلا 5 بچه‌ هستيم‌. يك‌ خواهر دارم‌ و سه‌برادر
چقدر با مجله‌ خانواده‌ سبز آشنا هستيد؟
- سال‌هاي‌ سال‌ است‌ كه‌ اين‌ مجله‌ رامي‌شناسم‌ و در اوقات‌ فراغت‌ آن‌ را مطالعه‌مي‌كنم‌ و اين‌ مجله‌ را خيلي‌ دوست‌ دارم‌.
روح‌ زندگي‌ شما كجاست‌؟
- ايتاليا
بهترين‌ و بدترين‌ خصوصيت‌ اخلاقي‌ شما؟
- مهرباني‌ من‌ شامل‌ هر دوي‌ اينها ميشود.
اهل‌ آشپزي‌ هم‌ هستيد؟
- اصلا از آشپزي‌ چيزي‌ نمي‌دانم‌ و فقط بلدم‌املت‌ درست‌ كنم‌ (با خنده‌)
چه‌ غذايي‌ را دوست‌ داريد؟
- غير از بادمجان‌ و كرفس‌ همه‌ غذاها رادوست‌ دارم‌. مانند ماكاروني‌، لوبياپلو، مرغ‌ و...
الان‌ كه‌ مشهور شديد چه‌ احساسي‌ داريد؟
- احساس‌ مي‌كنم‌ كه‌ همان‌ مهدي‌ هستم‌ كه‌خاك‌ پا ملت‌ است‌ و بايد باشد.
قشنگ‌ترين‌ ديالوگ‌ زندگيتان‌؟
- (موفق‌ شدم‌)
نظرتان‌ در مورد حرفه‌ خبرنگاري‌؟
- خيلي‌ حرفه‌ پرهيجان‌ و خوبي‌ است‌ و من‌تقريبا يه‌ جورايي‌ با اين‌ رشته‌ آشنا هستم‌ چون‌ هم‌دوست‌ خبرنگار دارم‌ و هم‌ نقش‌ خبرنگار را بازي‌كرده‌ام‌.
منتظر چه‌ خبر خوبي‌ هستيد؟
- خبر پيروزي‌
ديدگاه‌ شما از زندگي‌؟
- زندگي‌ يك‌ جاده‌ پرپيچ‌ و خم‌ است‌ كه‌ گاهي‌اوقات‌ هوا ابري‌ گاهي‌ آفتابي‌ و گاهي‌ صاف‌ است‌.زندگي‌ يك‌ جريان‌ است‌.
شعري‌ كه‌ هميشه‌ به‌ ياد داريد و زيرلب‌زمزمه‌ مي‌كنيد؟
- (پرواز را به‌ خاطر بسپار پرنده‌ مرد نيست‌)
بزرگترين‌ افسوس‌ زندگي‌ شما؟
- از دست‌ دادن‌ موقعيت‌ها
منزلتان‌ كدام‌ حوالي‌ است‌؟
- شهرك‌ اكباتان‌
ماشين‌ شخصي‌تان‌؟
- ميتسوبيشي‌
اهل‌ مطالعه‌ هستيد؟
- بله‌، خيلي‌ زياد كتاب‌هاي‌ هنري‌ وجغرافيا وعلمي‌ را بيشتر دوست‌ دارم‌.
به‌ جوانان‌ علاقه‌مند به‌ بازيگري‌ چه‌توصيه‌اي‌ داريد؟
- من‌ به‌ آن‌ها توصيه‌ مي‌كنم‌ فرق‌ بين‌ آرزو وهدف‌ را بفهمند و بدانند
كلام‌ آخر...؟
- من‌ به‌ شما و به‌ كليه‌ دست‌اندركاران‌ مجله‌وزين‌ و پرخواننده‌ خانواده‌ سبز خسته‌ نباشيدمي‌گويم‌ و خيلي‌ خوشحالم‌ كه‌ اين‌ افتخار نصيب‌من‌ شد كه‌ با مجله‌ شما مصاحبه‌ كنم‌ و من‌ هميشه‌گفتم‌ كه‌ خاك‌ پاي‌ اين‌ ملت‌ هستم‌، بودم‌ و خواهم‌بود.

منبع: مجله خانواده سبز ksabz.net

December 06, 2005 1750

برزو ارجمند: مردم‌ اگر نباشند، ما هم‌ نيستيم

‌(برزو ارجمند)، بازيگري‌ است‌ كه‌ در سال‌هاي‌گذشته‌ بسيار پركار بوده‌ و فعاليت‌هاي‌ زيادي‌ درزمينه‌ سينمايي‌ و تلويزيوني‌ انجام‌ داده‌ است‌. به‌خصوص‌ در مجموعه‌هاي‌ تلويزيوني‌ كه‌ بسيارپركار ظاهر شده‌ است‌...
ارجمند بازيگري‌ است‌ كه‌ در هر كاراكتري‌نقش‌ خود را به‌ خوبي‌ به‌ انجام‌ مي‌رساند. اما اوتفاوتي‌ هم‌ با بازيگران‌ هم‌ نسل‌ خود دارد و آن‌اين‌ است‌ كه‌ در يك‌ خانواده‌ هنرمند به‌ دنيا آمده‌و از كودكي‌ با هنر سينما و بازيگري‌ آشنا است‌. پدراو (انوشيروان‌ ارجمند)، از بازيگران‌ قديمي‌ تئاترو سينما است‌ كه‌ نقش‌هاي‌ به‌ياد ماندني‌ تاكنون‌ ايفاكرده‌ و همين‌طور، عموي‌ او (داريوش‌ ارجمند)كه‌ بازيگري‌ توانا در هنر ايران‌ است‌. (برزوارجمند) در چنين‌ خانواده‌اي‌ رشد كرده‌ و ازتجربيات‌ آنان‌ به‌ نحواحسن‌ استفاده‌ كرده‌ است‌ وشايد به‌ همين‌ دليل‌ باشد كه‌ او هر نقشي‌ را به‌خوبي‌ ايفا مي‌كند.


ارجمند مي‌گويد: (از كودكي‌ در خانواده‌اي‌رشد كردم‌، كه‌ پدر و عمويم‌ در فيلم‌ها ومجموعه‌هاي‌ موفقي‌ ايفاي‌ نقش‌ كردند و اين‌ امرباعث‌ شد تا من‌ از تجربيات‌ آنان‌ به‌ نحواحسن‌استفاده‌ كنم‌). گفتگويي‌ با اين‌ هنرمند جوان‌ كه‌قرار است‌ آلبوم‌ موسيقي‌اش‌ هم‌ را وارد بازارموسيقي‌ كند، انجام‌ داديم‌ كه‌ در ذيل‌ خواهيدخواند:
خانواده‌ سبز: متولد چه‌ سالي‌ هستيد و در كجابه‌ دنيا آمديد؟ و چند خواهر و برادريد، تحصيلات‌آنان‌ تا چه‌ مقطعي‌ است‌؟
ارجمند: در هفتم‌ فروردين‌ماه‌ سال‌ 1354در مشهد مقدس‌ به‌ دنيا آمدم‌، يك‌ خواهركوچكتر از خود به‌ نام‌ (بهاره‌) دارم‌ كه‌ ليسانس‌فلسفه‌ دارد و هم‌اكنون‌ خود را براي‌ فوق‌ليسانس‌آماده‌ مي‌كند.
خانواده‌ سبز: مگر والدين‌ شما آنجا زندگي‌مي‌كردند؟
ارجمند: هر دو پدربزرگ‌هايم‌ در مشهدزندگي‌ مي‌كردند، زماني‌ كه‌ علي‌ نصيريان‌ پدرم‌ رابراي‌ تاسيس‌ خانه‌ فرهنگ‌ در حاشيه‌ كوير فرستاد،پدرم‌ با مادرم‌ آشنا شد و ازدواج‌ كردند، من‌ تا 19سالگي‌ در مشهد زندگي‌ مي‌كردم‌.
خانواده‌ سبز: متاهل‌ هستيد؟
ارجمند:بله‌، دو ماه‌ است‌ كه‌ با همسرم‌ كه‌گريمور سينما هستند، ازدواج‌ كرده‌ام‌ و زندگي‌مشترك‌مان‌ را آغاز كرده‌ايم‌.
خانواده‌ سبز: چه‌ شد كه‌ ازدواج‌ كرديد، آيا درفكر ازدواج‌ بوديد يا نه‌؟ يا اينكه‌ كه‌ همه‌ چيزاتفاقي‌ پيش‌ آمد؟
ارجمند: كاملا اتفاقي‌ بود، به‌ قول‌ معروف‌ همه‌چيز از يك‌ نگاه‌ آغاز شد و آغاز گر زندگي‌مان‌همان‌ نگاه‌ بود. گرچه‌ بايد بگويم‌ كه‌ در دانشكده‌ اوكلاس‌ بودم‌.
خانواده‌ سبز: كار بازيگري‌ را چه‌طور و از كجاآغاز كرديد؟
ارجمند: ليسانس‌ بازيگري‌ام‌ را از دانشگاه‌ آزادگرفتم‌ و اولين‌ كارم‌ هم‌ (باني‌ چاو)، كاري‌ ازاحمدرضا گرشاسبي‌ بود كه‌ سال‌ 73 پخش‌ شد.در واقع‌ كار حرفه‌ايي‌ام‌ از همان‌ زمان‌ آغاز شد وتا به‌ امروز كه‌ در خدمت‌ شما هستم‌ ادامه‌ دارد.
خانواده‌ سبز: حرفه‌ ديگري‌ به‌ جز بازيگري‌داريد؟
ارجمند: نه‌ متاسفانه‌.
خانواده‌ سبز: چرا متاسفانه‌؟
ارجمند:اگر شغل‌ ديگري‌ هم‌ داشتم‌، خوب‌ بودچون‌ اين‌ حرفه‌ اصلا امنيت‌ شغلي‌ ندارد; اما به‌ هرحال‌ بايد فكري‌ براي‌ آينده‌مان‌ انجام‌ دهيم‌، چراكه‌ روزها خيلي‌ سريع‌ مي‌گذرد و با چشم‌ برهم‌زدني‌ مثل‌ باد عمرمان‌ مي‌گذرد.
خانواده‌ سبز: شما در ژانر طنز جا افتاده‌ايد،حتي‌ كارهاي‌ جدي‌ هم‌ كه‌ انجام‌ مي‌دهيد،دست‌مايه‌ايي‌ از طنز را مي‌توان‌ در آن‌ ديد.خودتان‌ چنين‌ خواستيد يا كاملا اتفاقي‌ بوده‌است‌؟
ارجمند:نه‌، حقيقتا خودم‌ اصلا فكر نمي‌كردم‌،بخواهم‌ در ژانر طنز كار كنم‌ و كاملا اتفاقي‌ بوده‌،مي‌توانم‌ بگويم‌ با (زيرآسمان‌ شهر) اين‌ روند آغازشد و پس‌ از آن‌ در بيشتر نقش‌هايي‌ كه‌ ايفا كردم‌اين‌ ژانر را با خود به‌ همراه‌ داشتم‌.
خانواده‌ سبز: آيا شما هم‌ جزو كساني‌ هستيد كه‌از كودكي‌ دوست‌ داشتند، بازيگر شوند؟
ارجمند: نه‌، از كودكي‌ موسيقي‌ را خيلي‌دوست‌ داشتم‌، پس‌ از ديدن‌ فيلم‌ (دندان‌ مار)ساخته‌ (مسعود كيميايي‌) تصميم‌ گرفتم‌ وارد اين‌حرفه‌ بشوم‌.
خانواده‌سبز: و نقش‌ آنان‌ در پيشرفت‌ شماچگونه‌ بوده‌ است‌، اگر خاطره‌اي‌ از آن‌ زمان‌ به‌ياد داريد، برايمان‌ تعريف‌ كنيد؟
ارجمند: من‌ هميشه‌ با آنان‌ مشورت‌ مي‌كردم‌،چه‌ در زمينه‌ تحصيلي‌ و چه‌ در زمينه‌ بازيگري‌،يادم‌ مي‌آيد سال‌ 83 كه‌ به‌ من‌ پيشنهاد بازي‌ ازطرف‌ آقاي‌ اسكندري‌ داده‌ شد، پدرم‌ و عمويم‌هر دو مرا براي‌ بازي‌ تشويق‌ كردند، تا همين‌حد...
خانواده‌ سبز: عموي‌ شما نمي‌گويد كه‌ چرا درقالب‌هاي‌ طنز زياد بازي‌ مي‌كنيد؟
ارجمند: نه‌، چرا كه‌ طنز هم‌ نوعي‌ بازي‌ است‌،اتفاقا خوشحال‌ هم‌ هستند كه‌ من‌ توانستم‌ در اين‌قالب‌ جا بيفتم‌، البته‌ بايد به‌ اين‌ نكته‌ توجه‌ كرد كه‌آن‌ زمان‌ من‌ بيشتر انتخاب‌ مي‌شدم‌، اما حالاخودم‌ نقش‌هايم‌ را انتخاب‌ مي‌كنم‌.
خانواده‌ سبز: چند كار تلويزيوني‌، سينمايي‌ وتئاتر در كارنامه‌ كاري‌تان‌ ديده‌ مي‌شود؟
ارجمند: 30 كار تلويزيوني‌، 5 كار سينمايي‌ واز كودكي‌ هم‌ كه‌ زير نظر پدرم‌ كار تئاتر انجام‌داده‌ام‌. پدرم‌ هم‌ از كودكي‌ كار تئاتر كرده‌ بود واز تجربيات‌ فراواني‌ بهره‌مند بود، به‌ همين‌ خاطرمرا كاملا با اين‌ حرفه‌ آشنا ساخت‌ و من‌ به‌ طور زيربنايي‌ با اين‌ حرفه‌ آشنا شدم‌ و از تجربيات‌ پدر وعمويم‌ به‌طور كامل‌ استفاده‌ كردم‌.
خانواده‌ سبز: در سينما چرا كم‌ فعاليت‌مي‌كنيد؟
ارجمند: كاملا مشخص‌ است‌، چرا كه‌ بيشترپيشنهاد تلويزيوني‌ دارم‌.
خانواده‌ سبز: تحت‌ تاثير كدام‌ يك‌ ازهنرپيشه‌هاي‌ ايراني‌ بيشتر قرار گرفته‌ايد؟
ارجمند: من‌ در تئاتر از پدرم‌ خيلي‌ تاثيرگرفته‌ام‌ و همين‌طور از (سعيد پورصميمي‌)، درايران‌ هنرپيشه‌ خوب‌ خيلي‌ داريم‌، مانند استادانتظامي‌، پرويز پرستويي‌، فرخ‌نژاد و...
خانواده‌ سبز: آرزوي‌ دست‌ نيافتني‌ شماچيست‌؟
ارجمند: زياد آدم‌ آرزوپروري‌ نيستم‌، ولي‌ كاردست‌ نيافته‌ و انجام‌ نشده‌ زياد دارم‌، به‌ نظرم‌انسان‌ها بايد با واقعيت‌ زندگي‌ كنند، چرا كه‌آرزوهاي‌ خيالي‌ آنان‌ را از واقعيت‌ دور م